تاریخ انتشار : ۲۲ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۵۸  ، 
شناسه خبر : ۲۲۷۵۵۱

دین در گذار از توحید به شرک، گزارشگر گذار از توحید به شرک، به تعدد هویت و تضادهای اجتماعی است. کمال سخن بدانست که بگوئیم دین توحید گزارشگر و هم راه و روش کوشش مستمر بشر برای بدر آمدن از جلد و پوسته از خود بیگانگی و بازجستن خویش و ایدئولژی‌هائی که مبلغ زور هستند، یعنی دین شرک بیانگر چگونگی مسخ شدن دین توحید است. دو طرز فکر یعنی توحید و اسطوره‌گرائی بیانگر مبارزه دیرپائی است که میان انسان که فطرت توحیدی خویش را باز میجوید با زوری در گرفته است که همان نیرو و استعداد او است که متمرکز گشته و بر خود می‌افزاید و بیان از خود بیگانگی انسان است. بدینقرار اصل راهنمای اندیشه اسلامی، نه تنها همان اصلی است که تاریخ بشر را از اول تا امروز و از امروز تا باید بیان میکند، بلکه همه آیه‌ها و پدیدارها دلیل عینی آنند، مجموعه جهان با هویت یگانه‌ئی که تشکیل میدهد، دلیل توحید است.
بدینسان هم اصل راهنما یعنی توحید و هم اصولی که مشخص و بیانگر توحید در آیه‌ها و پدیدارهای در حرکت هستند، از خارج بواقعیت تحمیل نگشته‌اند، بلکه از واقعیت گرفته شده‌اند. هر آیه‌ئی، هر پدیده‌ای، هر واقعی در این اصول بیان میشوند، صورت عینی این اصولند. بدین قرار آن عقیده که بر پایه علم باین اصل است. این اصل را یک هویتی و دلیل توحید می‌شناسد. وقتی توحید بمثابه جهان‌بینی راهنمای اجتهاد علمی گشت، دست‌آوردهای علمی نه تنها سبب بیقراری نمیگردند و موجب تغییرات ناهمسوی مواضع نمیشوند و کار را به فحشای در عقیده نمیکشانند، بلکه راه همگرائی فکری و جاده باز جستن توحید اجتماعی را هموار میسازند.
بدینقرار در توحید بمعنای خدا یکی است و دو یا چند نیست، اگر انعکاسی در اندیشه و عمل آدمیان و روابط اجتماعی نداشته باشد، چه سود؟ اگر فطرت مخلوق یکتاپرستی است و این یکتاپرستی هیچ انعکاسی در ساخت‌بندیها ندارد، این چگونه فطرتی است؟ اگر علم سرانجام دارد به اصل توحید، بمثابه اصلی که قائمه همه پدیده‌های مادی است، میرسد، چه راهی جز قبول این اصل و اشتراک در آن برای صاحبان گرایش‌های مختلف فکری وجود دارد؟ و اگر راه دیگری وجود ندارد، بر همگان است که در این اصل با یکدیگر موافقت کنند و آنرا همان اصل، همان پایه‌ئی بپذیرند که دست‌آوردهای علمی بر آن اصل راه آزادی را هموارتر میسازد.
بدینقرار شریعتی در انتخاب اصل راهنما یا باصطلاح خودش در انتخاب جهان‌بینی اشتباه نکرده است: "جهان‌بینی من عبارتست از "توحید"، البته توحید بعنوان یک "عقیده" مورد اتفاق همۀ موحدین ـ است، اما بعنوان یک "جهان‌بینی" است که میگویم نظریه من و مقصودم از "جهان‌بینی توحیدی" تلقی همه جهان است بصورت یک وحدت، نه تقسیم آن به دنیا و آخرت، طبیعت و ماوراء طبیعت، ماده و معنی، روح و جسم.
یعنی تلقی همه وجود بصورت یک کل و یک اندام زنده شاعر و دارای یک اراده و خرد و احساس و هدف... خیلی‌ها به توحید معتقدند، اما فقط بعنوان یک نظریۀ مذهبی ـ فلسفی خدا یکی است و نه بیشتر" همین و نه بیشتر. اما من آن را بعنوان یک "جهان‌بینی" میفهمم و معتقدم که اسلام باین مفهوم آنرا طرح میکند، چنانکه "شرک" را هم از همین زاویه می‌بینم، بدین معنی که شرک نیز یک جهان‌بینی است تلقی جهان است بعنوان مجموعۀ ناهماهنگ پر از تفرقه و تناقص و عدم تجانس، دارای قطب‌های مستقل ناهمساز و حرکت‌های متنافر و ذات‌ها و خواست‌ها و حسابها و ضابطه‌ها و هدف‌ها و اراده‌های متفرق و نامربوط...".
بدینسان در این برداشت نه تنها میان اینجانب و برادر شهیدم توافق کامل وجود دارد، بلکه دانش در پیشرفت خویش دارد بدان بمثابه علم قطعی صحه میگذارد. با وجود این بایدم اینرا گفت که کسانی که در عقیده خود را موحد میخوانند و در اخلاق مشرک و فاشیست هستند، در مقام سوءاستفاده از ساده‌اندیشی، ساده‌اندیشان و القاء شبهه، هر جا توانسته بودند این دروغ بزرگ را گفته بودند که استفاده از اصطلاح توحید و بعثت و امامت و عدالت و معاد برای طرح یک جهان‌بینی، یک دستگاه راهنما، موجب آن میگردد که مسلمانان در این امور نیز دچار اختلاف گردند. چه اختلافی) حق آنست که اگر "عقیده" به توحید بمعنای خدا یکی است و دو و چند نیست، با عقیده به توحید بمثابه جهان‌بینی یکی نباشد نه تنها مسلمانها چنانکه می‌بینیم در اختلاف می‌افتند و هر زمان اختلافها بر اختلافها افزوده میگردد، بلکه اسلام بعنوان یک مجموعه، یک روش برای آزادی انسان، نفی میگردد.
اگر توحید پایه کار اندیشه و دست نگردد، چگونه میتوان طی تاریخ و در میان چند میلیارد بشر همگرائی عقیدتی بوجود آورد؟ اگر توحید بمثابه نفی همه مرزبندیهائی که زور در میان میگذارد به عمل آدمیان تحویل نگردد، چگونه میتوان این مرزها را برداشت؟ نه، آن خدائی که یک یا چند تا بودنش هیچگونه اثری بر عمل انسان و روابط اجتماعی انسانها نداشته باشد، خود چیزی بیشتر از عامل اختلافها، از اسباب اصلی از خود بیگانگی انسان است. انسان در جستجوی هویت مشترک، هویتی متکاملترند که اعتقاد به خدای واحد را در آن تحقق میبخشد.
اعتقاد به خدا، بمعنای طرد همه خداهای ذهنی و عینی است و طرد این مطلق‌های ساخته و پرداخته زور، بمعنای ایجاد نظام اجتماعی بر بنیاد توحید است. در جامعه‌هائی که مرزهای سلطه‌گر ـ زیرسلطه، مرزهای طبقاتی، مرزهای گروهی، تشخص‌های... وجود دارند، در جامعه‌هائی که زور قائمه روابط است، چگونه میتوان یکتاپرست بود؟
طرح این مسئله در اینجا بخاطر جلب توجه باین امر اساسی است که چگونه قدرت‌مداری، خداپرست را از درون تسخیر میکند و بتدریج کار را بجائی میرساند که آدمی قبول تعدد هویتها و شرک اجتماعی را لازمه یکتاپرستی تلقی میکند و وقتی گفته میشود عقیده به یکتاپرستی نمیتواند با جهان‌بینی توحید ملازم و همراه نباشد، فغان برمیآورد.
بهر تقدیر آن زمینه علمی که صاحبان راستگوی عقاید و مرام‌های مختلف ـ و نه کسانی که عقیده را ابزار و وسیله تلقی میکنند میتوانند در آن وحدت بجویند ـ توحید است. توحید فطرت و سرشت همه پدیده‌هاست و دانش بشر در این باره دارد بمرحله قطعیت نزدیک میشود. درست‌تر آنست که بگوئیم علم به قطعیت توحیدی بودن فطرت پدیده‌ها رسیده است، مقاومتها در برابر این امر در حال زوال است. لااقل در قلمرو علم و اندیشمندان مقاومتها در حال محو شدند.
حاصل بحث:
طی سه مبحث نتوانستم نکوشیدم دوستم را بستایم، کوشیدم او را در ذهن این نسل زنده نگاه دارم، کوشیدم روش و اخلاق و اندیشه او را در اندیشه و عمل این نسل جا دهم تا که جنبش نوئی که با یاری و همقدمی انسان‌های با ارج و استادان گرانقدر و مرجع بزرگوار و نسل مسئولیت‌شناس بوجود آمده است رشد کند و بدان راه آزادی و بهروزی انسان هموار گردد.
در حقیقت اگر همه بپذیریم که از زور راهی به توحید و تفاهم نیست و نمیتوان با منش‌های طاغوتی و روشهای فاشیستی یعنی از راه برچسب و مارک‌زنی، تحقیر، توهین، جعل قول، تفسیر قول مجعول و... عقیده‌ئی را بدیگران تحمیل کرد. اگر همه بپذیریم که جز علم راهی به همگرائی در اندیشه نیست، بناگزیر باید بپذیریم که باید با اخلاق فاشیستی با قاطعیت مبارزه کرد. باید اخلاقی متناسب با قبول راه‌حل علمی یافت و در نتیجه باید به روشها و اخلاقیات فاشیستی نه گفت، باید با کیش شخصیت بجد مبارزه کرد تا با حذف اخلاق فاشیسم زمینه تبادل افکار فراهم گردد.
بدینسان روش، اخلاق و علم نه تنها باید با هم جور و درخور یکدیگر باشند بلکه یک معنی دارند و از یکدیگر تفکیک‌ناپذیرند. اگر کسی دعوی کند که دارای عقیده علمی است و در تلاش دائمی علمی‌تر کردن عقیده خویش است، اما روشهائی را بکار برد و به اخلاقی متخلق باشد که بیانگر زورمداری و قدرت‌طلبی هستند، این کس تنها خود را لو میدهد یعنی بحکم روش کار و اخلاقش دنبال علم نیست، دنبال چماق علم است تا که آنرا برای سوار شدن و سواری گرفتن مورد استفاده قرار دهد. نمیتوان در عقیده علمی و در اخلاق فاشیست بود. این دو را با یکدیگر نمیتوان جمع کرد.
و چون "چماق‌داران" و کسانی که علم را قداره تلقی میکنند و قداره علم بدانند و هم آنها که دین و چماق را یکی کرده‌اند، بصرف تذکر و هوشدار دست از کار خود برنمیدارند، راه چاره آنست که آنها که براستی در پی علمی کردن عقیده هستند بزور و تحقیر و برچسب و... تمکین نکنند و جز در حد علم از قبول هر نظری سرباز زنند. نه با التقاط نه با تسلیم به نظر تحمیلی، نه با کارپذیری در قبال چماق‌داران نمیتوان بوحدت رسید. راه وحدت مقاومت در برابر چماق است بهر رنگ که بدر آید.
برادر من، شهید چماق است، اما تسلیم چماق نیست. نمیگویم هر چه گفته و نوشته است علم قطعی است که خود او جز این میگوید:
"مسائل دیگری که الان مطرح میکنم در توحید، در آن‌جا هنوز بذهنم نرسیده بود و متوجه این ابعاد دیگر توحید نبودم ـ و این خود نمونه‌ای است برای اینکه هر حرفی را هر وقت میزنم، بمعنای "اینست و جز این نیست" نباید تلقی شود".
میگویم او سر را در برابر هیچ چماقی خم نکرد. تا چیزی را درست نیافت بلحاظ جلب "چپ" و بر سر لطف آوردن "راست" نپذیرفت. اگر بخواهیم علم و نه چماق علم را بکرسی داوری بنشانیم، باید چنین کنیم. این اخلاق و این روش در این جهان که سایه شوم فاشیسم بر آن سنگینی میکند، شریعتی‌ها را میان سکوت و زندان و گورستان محصور کرده است. و او شهادت را برگزید.
آنها که میخواهند یار او بمانند، بدانند که طی سالها از هر جانب چماق‌ها مثل رگبار بر سر او فرو میبارید و او آنقدر سر را به علامت نه به زور بالا نگاهداشت که تن یارای تحمل آن سر را نیاورد و از پا درآمد.
برادر، خواهر! اگر شریعتی قربانی فاشیسم است، آیا این بدان علت نیست که مخالفان فاشیسم سلطنتی نسبت به اخلاق سیاسی بیشتر لاقید شده‌اند؟ آیا اگر قرار است ایران گورستان استعدادها نشود و کشت‌زار استعدادها بگردد، نباید بیک مبارزه همه جانبه‌ایی با اخلاق و روشهای فاشیسم برخاست؟ اگر اخلاق و روشهای فاشیسم، این فسادی که انسانیت ما را از اساس مورد حمله قرار داده است، این ضحاکی که بهترین مغزها را بمارهای قدرت میخوراند بر جا بماند و همه گیر شود، شریعتی‌ها چگونه میتوانند زنده بمانند؟ چگونه شریعتی‌های دیگر پرورش میتوانند یافت؟
برادر، خواهر! در وجود هر یک از شما استعدادهائی هستند که میتوانند تا کمال و تمام کمال، رشد کنند. این استعدادها قربانی زورمداری میشوند و با بیماریهای کیش شخصیت از پای در میآیند. بنابراین تا وقتی با این بیماریها بیک مبارزه جدی و قاطع برنخیزیم، نه تنها شریعتی‌ها از پا در میروند بلکه در وجود شما از نو باز کشته میشوند.
برادر، خواهر! هیچکس نمیتواند بگوید مبارزه سیاسی و مبارزه انقلابی اخلاق سیاسی و انقلابی نمیخواهد. فرق یک قشونی با یک انقلابی در سلاح و لباس نیست، در اندیشه و اخلاق است، خطر بزرگ دوران ما آنست که فاشیسم با استفاده از ضعفها میخواهد اخلاق سیاسی و اخلاق انقلابی را تباه گرداند.
تو خواهر، تو برادر را به بزرگ‌تر بزرگترین مبارزه‌ها فرا میخوانم بدان امید که بر اثر این جهاد اکبر، کوشش همه شهدائی که زندگانی خود را وقف هموار کردن راه وحدت در فکر و عمل انقلابی کردند به ثمر رسد و آنها در جامعه آزادی که بنیاد میگردد، زندگانی جاودانی را از سر بگیرند.
خواهر، برادر، بیاد دار که بویژه در دو قرن اخیر، با سرنیزه و چماق علم مقاومت ملی را در برابر سلطه همه جانبه غرب کم و کمتر کرده‌اند.
بایست، در برابر تحمیل عقیده از راه تحقیر و چماق استوار بایست.
شهدا در این ایستادگی و مقاومت زنده‌اند.