تاریخ انتشار : ۰۴ آبان ۱۳۹۰ - ۰۸:۵۷  ، 
شناسه خبر : ۲۲۷۶۴۵
یادداشتی از دکتر سیدحسین نصر در رثای دکتر حسین ضیایی

درگذشت ناگهانی مرحوم دکتر حسین ضیایی ضایعه یی است دردناک نه فقط برای بستگان و دوستان و همکاران و شاگردان او، بلکه برای جامعه علمی ایران و محققان در زمینه فلسفه اسلامی در سراسر جهان. دست سرنوشت در چند مرحله زندگی او و این حقیر را به هم نزدیک ساخته بود و لذا رفتن او برای راقم این سطور از یک معنای شخصی و نه فقط به طور کلی علمی برخوردار است. پدربزرگ او ضیاءالاطباء نام داشت و از پزشکان حاذق زمان خود بود. او در عین حال با جد این بنده نصرالاطباء و پدرم دکتر سید ولی الله نصر که آن دو نیز پزشک بودند حشر و نشر داشت و لذا از گذشته بین خانواده های ضیایی و نصر رشته مودتی وجود داشت. مادر مرحوم دکتر حسین ضیایی، عذرا مشیری (ضیایی) مانند خواهر مادر بنده بود و او را از بچگی خاله صدا می کردم. هنگامی که تنها فرزند او حسین ضیایی پا به این جهان گذاشت 10 سال از عمر بنده می گذشت. با وجود این عذراخانم به مادرم گفت خداوند به تو یک پسر داد که نامش را حسین نهادی و اکنون به من نیز یک پسر داده است و من هم می خواهم نام او را حسین بگذارم. پس حتی یکی بودن نام بنده و آن مرحوم اتفاقی نیست.
از آنجا که حسین ضیایی طفلی بسیار خردسال بود هنگامی که بنده در سال 1324 عازم تحصیل در امریکا شدم، تماس ما به سال های بعد موکول شد. در سال 1337 به ایران بازگشتم و او نیز به زودی برای ادامه تحصیلات خود عازم غرب شد. در حدود سال 1348 یا 1349بود، هنگامی که ریاست دانشکده ادبیات دانشگاه تهران را برعهده داشتم روزی مستخدم آمد داخل اتاق ریاست و گفت فردی به نام دکتر محمود ضیایی در اتاق انتظار است و می گوید با وجود اینکه مثلاوقت نگرفته است با شما کار فوری دارد و می خواهد شما را ببیند. فورا متوجه شدم که این فرد همان پدر حسین ضیایی است که او را می شناختم و می دانستم که از شخصیت های بنام سیاسی آن دوران و رییس کمیته روابط خارجی مجلس است. گفتم به ایشان بگویید فورا تشریف بیاورند. او آمد و روبروی بنده نشست و پس از سلام و تعارف های عادی ناگهان شروع به گریه کرد. پرسیدم آقای دکتر چرا ناراحتید؟ گفت حتما پسر من حسین را می شناسید. او تنها فرزند ما است و چشم ما به او دوخته است. شاگرد برجسته یی بوده و هست و اکنون دارد تحصیلات دوره لیسانس خود را در دانشگاه ییل (yale) در زمینه فیزیک و ریاضیات تمام می کند. ولی متاسفانه از این رشته ها زده شده و می خواهد به دنبال فلسفه برود که آینده یی ندارد. من اینجا آمده ام تا از شما کمک بطلبم.
دکتر محمود ضیایی مانند بسیاری از ایرانیان آن زمان و این زمان سعادت فرزندان خود را فقط در دنبال کردن طب و مهندسی می دانست و از مشکل فرهنگی تحقیر علوم انسانی که در بسیاری از جوامع اسلامی دیده می شود رنج می برد بدون اینکه خود آگاه باشد. به او گفتم آقای دکتر گریه نکنید اقلانه در این اتاق چون بنده که اکنون در اتاق ریاست دانشکده نشسته ام هم مانند پسرتان اول فیزیک و ریاضیات خوانده و سپس به دنبال فلسفه رفتم و عاقبتم هم چندان بد نبوده است. به پسرتان بگویید برگردد به ایران و مدتی با بنده کار کند و راهی بیابیم تا او بتواند بعدا به صورت منطقی تحصیلات رسمی خود را ادامه دهد. پدر نیز پیشنهاد بنده را پذیرفت و چندی بعد حسین ضیایی به ایران بازگشت.
مدتی این بنده وقت خود را تقریبا دایما با او صرف می کردم مگر هنگامی که می باید به امور دانشکده بپردازم. سر کلاس های بنده می آمد و حتی در خانه خود با او بحث های فلسفی می کردم. او را به برخی از بزرگان فلسفه اسلامی که نزد آنان تلمذ می کردم مانند سید محمدکاظم عصار و علامه طباطبایی و نیز فلاسفه جوانتر مانند سیدجلال الدین آشتیانی معرفی کردم و نیز به استادان آن زمان دانشکده ادبیات در زمینه فلسفه مانند دکتر یحیی مهدوی، دکتر ابوالحسن جلیلی، دکتر محمد خوانساری، دکتر رضا داوری و دکتر داریوش شایگان. در همین دوران بود که او با همسر بعدی خود خانم مهستی افشار که او نیز فردی فرهیخته و فاضل بود آشنا شد و به زودی این آشنایی به ازدواج منجر شد.
دکتر حسین ضیایی در این ایام در ایران سخت به فلسفه اسلامی علاقه مند شد و او را راضی کردم به امریکا برای تکمیل تحصیلات خود بازگردد و به دانشگاه هاروارد که خود در آن درس خوانده بودم برود و با یکی از دوستان قدیم بنده که دکتر محسن مهدی یک محقق معروف عراقی الاصل در زمینه فلسفه اسلامی بود، دوره دکترا را بگذراند. حسین ضیایی نیز این پیشنهاد را پذیرفت و به هاروارد رفت و بعد از چند سال زحمت فراوان و بهتر فرا گرفتن زبان عربی و مطالعه متون فلسفه اسلامی و غربی موفق به اخذ درجه دکترا شد.
استاد محسن مهدی متخصص معروف فارابی و ابن خلدون بود. در فلسفه مشایی ماهر بود ولی آشنایی با فلسفه اشراق نداشت. و نیز ذوق عرفانی چندانی در او نبود ولی دانشمندی دقیق و بصیر بود. این بنده سعی کرده بودم حسین ضیایی را هرچه بیشتر متوجه فلسفه های اشراقی و صدرایی کنم و لذا او برای رساله دکترای خود سهروردی را انتخاب کرد و از کار و درس خود نیز بسیار راضی بود. البته فرقی مهم از لحاظ فکری بین بنده و حسین ضیایی در آن زمان وجود داشت و آن این بود که بنده پس از کشف عرفان و حکمت خالده به فلسفه های بعد از قرون وسطای اروپایی و غربی به کلی پشت پا زده بودم و با وجود اینکه مانند حسین ضیایی در دانشگاه، فیزیک و ریاضیات خوانده بودم علاقه ام به فلسفه متافیزیک و جاویدان خود و حتی علوم کیانی از دیدگاه معرفت سنتی بود ولی البته با مطالعه منطق و جنبه استدلالی فلسفه مخالفتی نداشتم. برعکس بنده حسین ضیایی در دنبال کردن فلسفه اسلامی همواره علاقه خود را به فلسفه های استدلالی غربی و مکتب تحصیلی منطقی تا حدی حفظ کرده بود. رساله دکترای او درباره نه جنبه اشراقی بلکه جنبه های منطقی سهروردی بود که در آن الحق زحمت کشیده و رساله یی پر ارزش تهیه کرده بود. بنده با کار او مخالفت نداشتم به شرط اینکه حکمت اشراق را به منطق و شناخت شناسی استدلالی محدود نکند ولی او از کارهای بنده و «کربن» درباره سهروردی که بیشتر سر و کارش با متافیزیک و جهانشناسی و فرشته شناسی اشراقی بود خرده می گرفت ولی بحث های ما در این زمینه همیشه در نهایت صمیمیت و آمیخته با دوستی بود.
باری حسین ضیایی به ایران بازگشت و پس از انقلاب دوباره رهسپار امریکا شد و هنگامی که بنده در بوستون اقامت داشتم او و همسر و فرزند یگانه اش نیز در آن شهر بودند و اغلب یکدیگر را می دیدیم. متاسفانه در وضع بسیار سختی به سر می برد و با وجود داشتن تحصیلات عالیه کار مناسبی برای او وجود نداشت. در این دوران چون ذوق نقاشی نیز داشت به ایجاد نقوش زیبا مبتنی بر طرح های سفال قرون چهارم و پنجم نیشابور پرداخت. بالاخره دانشگاه معتبر براون (Brawn) از او برای تدریس دعوت کرد و او مدتی در آنجا به کار اشتغال داشت ولی این امر مستمر نبود و او ناچار شد پس از اندی وقت دوباره در جست وجوی کار باشد. بالاخره استادی دانشگاه کالیفرنیا در لس آنجلس به او پیشنهاد شد. نمی خواست از شرق امریکا به غرب آن مملکت برود ولی به او نصیحت کردم که این کار را بپذیرد. حتی اگر باید مقداری از وقت خود را صرف تدریس زبان فارسی کند. بالاخره او راهی لس آنجلس شد و دهه های آخر عمر خود را در آنجا در خدمت به زبان و فرهنگ ایران و فلسفه اسلامی گذرانید و خدمات درخشانی در این زمینه ها انجام داد. بسیاری از شاگردانش از نسل دوم ایرانیان مهاجر به امریکا بوده و در جست وجوی بازیافتن ریشه های فرهنگی و دینی خود. آنان از دکتر ضیایی بهره فراوان بردند و به نوبه خود در او تاثیر فراوان گذاشتند. او همواره بیشتر به معارف اسلامی و درک سنت فلسفی اسلامی از فلسفه نزدیک شد و راهش دوباره به ایران باز شد و تماس های گسترده با دانشمندان و فلاسفه زادگاه خود ایجاد کرد. تحقیقات او نیز به سوی کشف سایر ساحت های مکتب اشراق گسترش یافت.
دکتر حسین ضیایی خدمات بسیار ارزنده یی به شناخت مکتب اشراق به دنیای امروز انجام داد. برخی از مهم ترین متون این مکتب را به بهترین و دقیق ترین وجه به طبع رسانید و چند اثر بنیادی را ترجمه کرد. نیز او در جست وجوی دنباله مکتب اشراقی پس از سهروردی و شهرزوری و قطب الدین شیرازی بود و توانست مطالب مهمی در این زمینه برای بار اول در اختیار محققان و علاقه مندان به حکمت اشراقی قرار دهد که شاید مهم ترین آنها کشف و چاپ انواریه است به قلم محمدشریف نظام الدین هروی که قبل از تتبعات دکتر ضیایی درباره او به روی خواص و عوام ناشناخته بود.
به هر حال او کتب و مقالات متعددی به انگلیسی نگاشت و متون مهمی را به صورت علمی تصحیح کرد و آثاری بسیار پرارج را ترجمه کرد که همگی به غنای منابع درباره فلسفه اسلامی کمک بزرگی کرد. همه آثار او حاکی از دقت علمی و تسلط بر زبان فنی و آشنایی کامل او با مطالب فلسفی است. او رفت ولی میراث علمی گرانبهایی از خود به جا گذاشت. با رفتنش ایران یکی از بهترین محققان خود را که عمری صرف فلسفه اسلامی و فرهنگ ایران کرد از دست داد. روانش شاد باد و نامش پایدار.