تاریخ انتشار : ۰۸ اسفند ۱۳۸۶ - ۰۹:۲۳  ، 
شناسه خبر : ۲۲۷۸۴
گفتگو با دکتر رضا محمدزاده، استاد دانشگاه

* به عنوان اولین سوال لطفاً قدری درباره مشی و طریق فلسفی و عرفانی امام خمینی (ره) صحبت نمایید.

** بنده تشکر و قدردانی می‌کنم به جهت این تکاپو و تلاشی که شما و نشریه رسالت در جهت بروز و ظهور اندیشه‌های انسانی و ارائه حقایق آن طور که بتواند در آئینه دلها منعکس شود دارد. درباره مشی فلسفی و عرفانی امام خمینی (ره) ابتدا توجه شما را به مقدمه‌ای جلب می‌کنم.

یکی از مسائلی که در فلسفه اسلامی بحث می‌کنیم این است که فرق فلسفه اسلامی و فلسفه‌های غیر اسلامی (غربی) چیست؟ خیلی از اوقات در پاسخ به این سوال ذکر می‌کنیم که دانش آن مقداری که خارج از مرزهای تفکر اسلامی وارد می‌شود و انسان با آن مواجه می‌شود تکاپوی انسانی هست برای رسیدن به حقیقت یعنی یک فیلسوف غیر مسلمان هم دائماً دارد تلاش می‌کند که به حقیقت دست پیدا بکند. اما این تلاش، یک تلاش بسامان و مبتنی بر ارزش‌های درونی توجه شامل به انسانیت انسان و جایگاهی که انسان در عالم دارد نیست. به تعبیر دیگر به صورت یک تفکر متصل به هم پیوسته، شمولی مبتنی بر دغدغه‌های انسانی گاهی اوقات جلوه نمی‌کند. ولی ما در بین فلاسفه اسلامی اینگونه مواجه هستیم که آنها همواره به دنبال یک نوع اندیشه بسامان هستند این اندیشه بسامان امتداد پیدا می‌کند از یک قطب این عالم به قطب دیگر عالم، یعنی از پایین‌ترین مرتبه وجود در علم که عالم ماده و طبیعت و به تعبیر فیلسوفان و عارفان عالم ناسوت است تا آن عالمی که فراتر از همه مراتب وجود است و منشا تحقق همه واقعیت‌های این عالم است، ارتباط وجودی این دو عالم، ارتباط دوشی کنار هم نهاده نیست این ارتباط، ارتباطی احاطی نیست یک احاطه ناشی از قهر و سلطه و اقتدار است. ارتباطی وجودی است و زمانی که یک فیلسوف آن هم به معنای اسلامی کلمه، می‌خواهد با حقیقت مواجه بشود عرض حقیقت را آن قدر عریض می‌بیند که از آن قطب پایینی عالم وجود تا آن قطب مافوق همه مراتب وجود امتداد دارد و لذا یکی از ویژگی‌هایی که فیلسوفان مسلمان نوعاً در بحث‌ها و تفکرات و اندیشه‌هایشان موج می‌زند این است که خودش را می‌خواهد به این امتداد و عرض عریض وصل بکند. و قاعدتاً کسی که به این امتداد و عرض عریض اتصال برقرار کند آن بینش اتصالی را پیدا می‌کند آن عقل و تدبری را پیدا می‌کند که به اصطلاح فیلسوفان ما از آن تعبیر به عقل کلی می‌شود. عقل کلی گاهی اوقات نقطه مقابل عقل جزئی است. عقل جزئی در درونش تعقل و اندیشه است اما به آن عرض عریض بین آن دو قطب عالم نمی‌پردازد و لذا وقتی که شما در ساحت عقل جزئی هستید همه چیز را منقطع و متکثر و جدا جدا می‌بینید ولی وقتی در ساحت و حضرت عقل کلی قدم می‌گذارید دیگر آن کثرت‌ها، تفصیل‌ها و جدایی‌ها ذهن شما را به خودش مشغول نمی‌کند در عین اینکه به کثرت توجه دارید ولی در عالم وحدت گام بر می‌دارید. باید توجه کنیم چون در ساحت عقل کلی قرار می‌گیریم دیگر منافاتی بین دیدگاه یک عاقل با اهل دل یا صحبدل نیست چون به هر حال همه در یک حضرت حضور دارند منتهی آن که در زمینه فلسفه کار می‌کند اگر چه در ساحت عقل جزئی تلاش می‌کند ولی منفصل از حضرت عقل کلی نیست و آن عارف، گر چه خودش را خیلی وابسته به عقل جزئی نمی‌بیند ولی حضور در عقل کلی دارد که یکی از نازل‌ترین مرتبه‌های آن (عقل کلی)، عقل جزئی است و لذا به همین خاطر است که هیچ وقت عارف و فیلسوف مسلمان دو تا راه نمی‌روند هر دو در یک مسیر قرار گرفته‌اند، منتهی یکی (فیلسوف) در مرتبه نازل‌تر تلاش می‌کند و تلاش خود را هم متوقف به آن مرحله نمی‌کند، در این زمینه باید گفت شما غالب فیلسوفان اسلامی را که نگاه کنید متوجه می‌شوید که بعد از آن همه بحث و جدلی‌ها که دارند ـ که ملاصدرا از آن فلسفه‌ها به فلسفه‌های جدلی و بحثی یاد می‌کند ـ اگر منفصل از آن عقل کلی ملاحظه شود آفت است به همین خاطر است که فیلسوفان ما قبل ابن‌سینا، فارابی، ملاصدرا و پیروان ملاصدرا در عهد معاصر و حتی بزرگانی مثل علامه طباطبایی و امام خمینی(ره) و شهید مطهری و دیگر پیروان اینان که در همین زمان در قید حیات هستند در مباحث فلسفی‌شان هیچ‌گاه به آن مباحث بحثی و جدلی قناعت نمی‌کنند یعنی همواره در جریان فکر فلسفی‌شان از آن عقل جزئی متوجه عقل کلی می‌شوند و بنابراین خودشان را در همان ساحت می‌بینند و جالب اینکه، وقتی مشا در آن ساحت قدم بر می‌دارید محصول و نتیجه فکری که در عقل جزئی یا همان عقل بحثی برایتان حاصل می‌شود درک عمیق‌تری از آن خواهی داشت و این درک می‌تواند در تمام ابعاد روحی، رفتاری اثر شگرفی بگذارد و واقعاً فیلسوفی که به آن مرحله از اتصال به عقل کلی رسیده رفتارش با انسان‌های معمولی تفاوت دارد. با این تفاوت درباره مشی فلسفی و عرفانی امام خمینی (ره) باید گفت شما وقتی که نگاه می‌کنید امام در همه مراحل یعنی چه آن وقتی که ذهنشان در گیر و دار مباحث فلسفی و عرافنی و ارتباط تنگاتنگ با آنها بوده و در حوزه همان عقل کلی تلاش می‌کرده تا مراتب کمال را طی بکند و در این مسیر به مراحل فوق‌العاده‌ای دست پیدا می‌کند و چه آن زمانی که بنا به آموزه‌های همین مرام و آئین فلسفی، عمل می‌نمود شما نمی‌توانید در ساحت نظر کار بکنید اما متوجه ساحت عمل نشوید و بعد بدون توجه به نظر به رفتارهای خود بپردازی و آن‌ها را سامان‌دهی بکنید و مبتنی بر آن ارزش‌های معرفتی که به دست آوردی قرار دهی متوجه می‌شوید که ایشان با توجه به رسیدن آن مرحله عقل کلی و پیاده کردن آن در عمل، هیچ مرزبندی دقیقی میان فلسفه و عرفانش باقی نمی‌گذارد و جالب اینکه این وضعیت که نتوان مرزبندی مشخصی در ساحت عرفان و فلسفه قرار داد تنها مربوط به امام خمینی (ره) نبوده است بلکه برای بسیاری از بزرگان چه فیلسوف و چه عارف اتفاق افتاده است که نمونه اعلای هر یک از این دو طیف ملاصدرا و ابن‌عربی است. ملاصدرا اولاً و بالذات یک فیلسوف است ولی با عرفان و آموزه‌هایی آشناست. محی‌الدین عربی اولاً و بالذات عارف است ولی هنگامی که نسخ مباحثش را ملاحظه می‌کنید مانند آن جای که عرفان نظریش را به رشته تحریر می‌کشد با بسیاری از مضامین فلسفی برخورد می‌کنید. لذا عرفان این عربی یک فیلسوف را میتوان اشباع و سیراب بکند. چنانکه فلسفه ملاصدرا می‌تواند، عارف را به یک سرحدی از شوق در بیاورد، حضرت امام خمینی (ره) با توجه به منابعی که در حیطه فلسفه و عرفان نوشته شده و استادانی که در این دو حیطه کار جدی کرده‌اند، شایستگی‌های وجودی که داشته به مرحله‌ای رسیده‌اند که همه آن قوا و استعدادها در وجود ایشان به فعلیت رسیده است.

امام خمینی (ره) حکیمی است عارف که حکمش منحصر به نظر نیست چه در جنبه‌ رفتارهای اخلاقی و چه رفتارهای اجتماعی، به عنوان یک شخصیتی که نقش‌های مختلفی در زمان حیاتش ایفا نمود از نقش‌های فردی شروع کنید تا نقش‌های اجتماعی و کلان نسبت بدهیم و همین امروز که من و شما با هم صحبت می‌کنیم که سال‌هاست از فیض حضور این شخصیت بزرگ محروم شده‌ایم ولی افکار و مرام ایشان تأثیر خیلی زیادی در افکار جوامع مسلمان و غیر مسلمان گذاشته و همین‌طور ادامه پیدا می‌کند که به این دلیل شخصیت و ابعادش است که می‌توان در یک کلام به اختصار بگوییم که شاگرد با صلاحیت، مناسب و مستعدی برای آن دریای عمیق معارف و عرفان و حکمی است که از طریق بزرگان ما همین طور دست به دست منتقل شده و امام شاگرد خلفی برای مجموعه بزرگواران و اندیشمندانی بوده است که تا ابوالدهر پیش خواهد رفت چرا که این مقوله‌ای نیست که پایان بپذیرد و ما افتخار می‌کنیم که رهبر کبیر بزرگوار ما، یکی از مهره‌های مهم و اصلی این انتقال به نسل‌های بعدی و انسان‌هایی خواهد بود که تشنه معارف عمیق حکمی و عرفانی است.

* با این توصیفی که شما از مشی عرفانی و فلسفی امام داشتید متوجه به این نکته شدیم که عرفان و فلسفه در جاهایی با هم قرابت دارند و به نوعی یکدیگر را تکمیل می‌کنند لذا به همگرایی عرفان و فلسفه معتقدید.

** شما که همگرایی می‌گویید اگر با فلسفه اسلامی آشنا باشید باید متوجه این نکته گردیم که در مراکز علمی و تعلیمی با رشته‌های متفاوتی مواجه می‌شویم که مرزهای آن مشخص است. این مرزها برای این است که وقتی با گمشده‌ای مواجه هستیم این مرزبندی وجود داشته باشد تا بدانید برای پیگیری آن علوم باید از کجا شروع کنید و وقتی چیزهایی را یاد گرفتید و می‌خواستید به آن چیزهایی اضافه کنید باید چه مسیری را طی کنید. در مدرسه که سال اول کلاس دهم نمی‌نشینید، بلکه سال اول در کلاس اول می‌نشینید در آنجا یک مجموعه معارفی فرا می‌گیرند و همین رویه فراگیری در سال‌های بعدی ادامه پیدا می‌کند تا به دانشگاه می‌رسید. در این مقطع چون فرصت به پرداختن همه رشته‌ها نیست شما یک رشته‌ای که با روحیات و سلایق شما سازگارتر است انتخاب می‌کنید برای آنکه این طبقه‌بندی برای شما میسور باشد آن علوم را طبقه‌بندی می‌کنند که شما بتوانید آنرا که با روح و ذوق و سلیقه شما سازگارتر است را انتخاب بکنید منتهی هیچ‌کسی در هیج نهاد علمی به شما نمی‌گوید که چون شما این مسیر و رشته را انتخاب کرده‌اید نباید پی بقیه مسیرها بروید. این به نقصان وجودی انسان‌ها برمی‌گردد که باعث می‌شود در یک محدوده و یک مسیر گام بردارد. در گذشته فیلسوفان ما این را پذیرفته بودند که در عالم چه در بعد وجودی و چه در بعد معرفتی این عالم یک تمایز‌هایی وجود دارد اینکه ما حکم به کثرت می‌کنیم از دیدگاه فیلسوفان ما چه در بعد معرفتی و چه در بعد وجودی هیچ منافاتی با وحدت ندارد در واقع کسی که در علوم کار می‌کند خودش را آماده کرده که بتواند با آن دریای معرفت ارتباط برقرار کند.

انسان هنگامی که می‌خواهد یه یک دریا نزدیک شود باید از ساحل به این دریا نزدیک شود و وقتی شما وارد دریا شدید و شنا کردید دیگر چیزی نمی‌تواند مانع شنا کردن شما بشود. در عالم وجود هم همین‌طور است. ما هنگامی که می‌خواهیم با موجودات ارتباط برقرار کنیم از یک ساحلی شروع می‌کنیم و در این ارتباط از نزدیک‌ترین موجودات که با ما در تماس هستند آغاز می‌کنیم این معنایش این نیست که همیشه در همان ساحت باقی بمانیم کسی که انسان را خلق کرده آن قدر قدرت به این انسان داده که این ساحل‌ها نمی‌تواند مانع شنا کردن در آن دریای عمیق معرفت گردد. لذا انسان می‌تواند هم به لحاظ وجودی با پایین‌ترین موجودات این عالم ارتباط برقرار کند و هم با بزرگترین موجودات این عالم. این ارتباط انسان منحصر به عالم ماده نیست بلکه با عوالم مجرد نیز می‌تواند ارتباط برقرار کند و همه را درنوردد از این رو حقیقت معراج تنها منحصر به پیامبر (ص) نیست بلکه برای کل انسان‌‌ها امکان رسیدن به آن مرتبه است. به لحاظ بعد معرفتی هم اینگونه است. به لحاظ معرفت انسان از چیزی محروم نیست انسان از یکی از این ساحل‌ها به حقیقت نزدیک می‌شود و آن وقت آن‌چنان در این دریای حقیقت و معرفت شناور می‌شود و پیش می‌رود که برای هیچ موجود دیگری قابل تصور نیست اما دقیقاً همین طور فکر می‌کند. ایشان معتقد است آدمی به مسائل جزئی هم می‌پردازد و در زندگی معمولی معرفت‌هایی به دست می‌آورد حتی کسی که برای رسیدن به نیازهای مادی دنبال دانش‌هایی است و همچنین کسانی که در ساحت فقه شریعت دارد کار می‌کند تا نیازهای بشریت را در رابطه با ساماندهی و نظام‌دهی انسانی شکل بدهد اینگونه است. اساساً هر انسانی در هر حوزه معرفتی دو جور می‌تواند به معرفت بپردازد یکی اینکه آن معرفت را منفصل و مجزا از سایر معرفت‌ها تلقی بکند که این اندیشه، اندیشه صحیحی نیست این اندیشه دامن زدن به نقایص وجودی و معرفتی ما است در مقابل گروه دیگر هستند که به جنبه ظاهری آن حوزه خاص که در آن فعالیت می‌کنند خود را وابسته نمی‌کنند بلکه از طریق ساحل با آن دریای معرفت ارتباط برقرار می‌کنند. اما هم همین‌ تز را داشت که در هر حوزه‌ای که وارد می‌شد خودش را در آن ساحت جزئی اسیر نمی‌کرد بلکه خودش را متصل با دریای وسیع می‌دید و در نتیجه این اتصال، آن معارفی که برای آدمی تجلی می‌کند معارف معمولی نیست ما هر واقعیتی که می‌بینیم این واقعیت را منفصل نمی‌بینیم، با کثرت‌ها مواجه می‌شویم ولی این کثرت‌ها را در سایه و پرتوی وحدت می‌یابیم. لذا امام در بعضی جاها خیلی مفید و جالب در همین زمینه دارد جایی دارد که انسان وقتی به معرفت می‌پردازد هدف از معرفت خدا است. به تعبیر دیگر مطلب اصلی عالم وجود که همه مراتب و اشخاص این عالم که هم به لحاظ وجودی با خداوند ارتباط دارند و ارتباط آنها عین‌الربطی است یعنی عین نیاز و فقر هستند و هیچ استقلالی از خود ندارد و شما می‌دانید که اگر ما x و y و z و.... را نسبت به یک واقعیت واحد در نظر بگیریم و بگوییم اینها هیچ استقلالی از خود ندارد در واقع نفی کثرت از آنها می‌کنیم حالا در باب معرفت هم همینطور است و به خداوند برمی‌گردد. امام به همه معرفت‌ها قائل است معرفت فلسفی، عرفانی و... در همین زمینه ما احادیثی داریم که به طبقه‌بندی علم می‌پردازد. اما در ابتدای کتاب عقل و جهل خود، حدیثی از پیامبر (ص) نقل می‌کند که علم بر سه دسته است: 1- بعضی علم‌ها آیت محکم هستند، 2- برخی از علم‌ها فریضه عادل هستند، 3- و پاره‌ای از آنها سنت قائمند. به ترتیب تفسیر امام از هر یک از علم‌ها اینگونه است که آیات محکم همان عقلانیت و بحث‌های فلسفی و کلامی است. فریضه عادله بیشتر مباحث اخلاقی است و قسم سوم یعنی نسبت قائمه همان مباحثی که با سنت و دین ارتباط تنگاتنگ دارد که همان فقه باشد. پیامبر (ص) در ادامه آن احادیث شریف می‌فرماید که مابقی علوم فضل هستند که به تعبیر دیگر حاشیه هستند همان ساحل‌هایی هستند که به وسیله آنها با دریا ارتباط برقرار می‌کنید و این سه قسم امواج دریا است و توجه شما به گونه‌ای است که زمانی به آن امواج کلام، فلسفه می‌پردازید و زمانی دیگر به اخلاقی و وقتی دیگر به فقه و اساساً هنگامی که می‌خواهید دیدگاه‌های امام را در حوزه معرفتی بررسی کنید با همچنین موقعیتی مواجه می‌شوید.

* اگر ما نگاهی به آرا فلسفی امام خمینی (ره) داشته باشیم متوجه می‌شویم که در آثار فلسفی ایشان عرفان بروز و ظهور چشمگیری دارد. البته درست است که در فلسفه صدرا و فیلسوفان صدرایی عرفان نقش تعیین کننده‌ای دارد ولی در آرای فلسفی امام عرفان کلیدی‌تر است نظر جناب‌عالی در این زمینه چیست؟

** بله من این اعتقاد را دارم. امام مباحث عرفانی‌اش بسیار پر رنگ است و اگر نبود ما تعجب می‌کردیم. هنگامی که می‌خواهیم یک شخصی را بشناسیم از طریق رفتارش آن فرد مورد نظر را می‌شناسیم حالا این رفتار بعضی مواقع آن سخنانی است که اظهار می‌شود بعضی زمان‌ها از طریق رفتارهای خانوادگی، اجتماعی، سیاسی، علمی است. در ابعاد شخصیتی امام یک جهت مشترک وجود داشت و آن وجه اشتراک حق است. ما اعتقاد داریم که همه فیلسوفان ما با عقل جزئی شروع کردند به عقل کلی رسیدند. منتهی هر کدام از اینها در بروز آن عقل کلی بعد از عقل جزئی یک شدت وحدتی دارد مثلاً ابن‌سینا در اواخر عمرش به این وضعیت رسید. ملاصدرا نیمی از عمرش را در سیاحت عقل جزئی گام زد و نیمه دیگرش را طوری رقم زد که در مقدمه اسفارش می‌گوید بسیاری از این مباحثی که در این کتاب مطرح کردم مطابق مذاق قوم است. در مرحله‌ای اعتقاداتی داشتیم که الان دیگر با اعتقادات حال من مطابق نیست و این امر شاید به دلیل مشکلاتی بود که در آن اوایل برای صدرا پیش آمد اما در رابطه با امام این مسئله را نمی‌بینید درست است که امام در خانواده‌ای به دنیا آمد که در سنین کودکی پدر خود را از دست داد و در سنین نوجوانی مرحوم مادرش و عمه‌اش را از دست داد اما در عین حال در مسیر زندگی‌اش این گذار به شکل و شیوه‌ای که برای ملاصدرا پیش آمد برای ایشان پیش نیامد یعنی از همان اول توجه امام به مسائل عرفانی نسبت به سایر ابعاد بیشتر بود. زمان‌هایی بوده است که امام بیشتر از آنکه به عنوان یک فقیه شناخته شده باشد به عنوان یک فیلسوف و عارف شناخته شده است. آثاری که از امام به جای مانده است تعداد زیادش در همان زمانی است که روحیه عرفانی ایشان بر دیگر ابعاد وجودی‌اش غلبه دارد لذا اگر امام توجه‌ای به حکمت و فلسفه دارد از سر عرفان است و این غلبه عرفان را همان طور که عرض کردم می‌توان از طریق آثار و رفتارش ملاحظه کرد و جالب است که از نظر عارف رسیدن به معرفت بدون سیر و سلوک امکان‌پذیر نیست. معرفت باید چنان بر وجود شما حاکم گردد که در آن زمان بر رفتار شخصی جاری می‌گردد و ما آن چیزی که در حقیقت امام می‌بینیم همین است. در حقیقت و شخصیت امام آن چه که از معارف کسب کرده بود کاملاً بر جنبه‌های رفتاری ایشان تأثیر گذاشته بود و همین سر این بود که هر کس در مجاورت امام قرار می‌گرفت شیفته شخصیت و جذبه او می‌شد.

هیچ جلسه‌ای در همان حسینیه جماران حاضر نمی‌شدیم که امام همین‌قدر که حرف نزده ما شروع به گریه کردن می‌کردیم. این تأثیر امام حتی در شخصیت‌های بزرگ هم مؤثر بوده است به گونه‌ای که آنها نیز مجذوب این شخصیت عظیم عرفانی شده‌اند و این به دلیل همان معرفت و عقل کلی است که تمام وجود ایشان را یکپارچه گرفته است و بر اعمال و رفتار امام سریان پیدا کرده است. حتی در آن زمان قبل از انقلاب که ما نوجوان بودیم با اینکه با امام آشنایی چندانی نداشتیم اما آن موج شخصیتی امام ما را مجذوب خود کرده بود و این جنبه شخصیتی امام با این که چندین سال از فوت ایشان می‌گذرد هنوز ملت ما را رها نکرده است. و شما می‌بینید بزرگانی که در ساحت کلام و فلسفه بودند به میزان آن جذبه‌ای که داشتند ماندگار شدند. ابن‌عربی ملاصدار و... ماندگار شدند اما ماندگاری اینها با ماندگاری امام چه در زمانی که امام هنوز در قید حیات بود و مردم با او در ارتباط بودند و چه بعد از فوت ایشان قابل مقایسه نیست و می‌توان همین امروز از این قدرت جاذبه امام استفاده کرد. کافی است، هنگامی که مردم به دلیل مشکلاتی سرد و بی‌روح می‌شوند، به ارایه بیانات امام بپردازید آن زمان می‌بینید که به خاطر همان جذبه ایشان که برگرفته از آن معرفت کلی است، صبر و شکیبایی و قدرت آستانه تحمل مردم افزایش می‌یابد.

* به نظر شما آیا فلسفه و عرفان امام در شکل‌گیری انقلاب و ارزش‌ها و آرمان‌های انقلاب مؤثر بوده است؟

** قطعاً بنده بدون تردید این را عرض می‌کنم دیدگاه‌های امام حتی قبل از شکل‌گیری انقلاب، ایشان را به آن درجه‌ای می‌رساند که خیلی‌ها ندیده او را درک کنند و بسیاری از شاگردان ایشان همچون شهید مطهری، آشتیانی بر جنبه‌های عرفانی، فلسفی و کلامی امام صحه گذارده و این جنبه‌ها را در شکل‌گیری شخصیت امام مؤثر می‌دانستند و آنها معتقدند که اگر ایشان درگیر مسائل سیاسی کشور و انقلاب نمی‌شد عرفان و فلسفه ایشان بسیار از آن چیزی که ظهور و بروز پیدا کرد نه آن چیزی که بود، واقع می‌شد. به نظر من عرفان به معنای مطلق و تام انسانی در امام تحقق پیدا کرد اما بروز و ظهورش چه میزان بود باید به آثار ایشان مراجعه کنیم که متوجه می‌شویم به یک اندازه معینی بود. اما این عرفان در شخصیت‌ ایشان به مراتب بیشتر ظهور و بروز پیدا کرده است. ما در بحبوحه بسیاری از مشکلات که پیش می‌آمد به امام تکیه داشتیم و رفتار ایشان در برابر این مشکلات دقیقاً بر مبنای حکمت محض اسلامی بود.