دکتر عبدالوهاب فراتی
عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
مدتی است که دوست محترم، مهدی نصیری پس از بازگشت از امارات به عرصه مطبوعات بازگشته و نشریه جدیدی به نام «سمات » منتشر کرده است. کسی که از افکار و عقاید مهدی نصیری با خبر نباشد انتشار این اثر را گامی به جلو در فضای مطالعات دینی بشمار میآورد در حالیکه بهنظر میرسد انتشار این مجله گامی به عقب است و به حیران ما در قبال مسائل دنیای جدید تطویل میبخشد و ما را کت بسته در برهوت دنیای مدرن بدون هیچ محافظی رها میسازد. گذشته گرائی در کنار نقد و نفی فلسفه و عرفان و پناه بردن به دامن تفکرات متحجران سنتی، مهمترین ویژگی تفکر رایج در نشریه سمات است که لازم است مورد نقد نواندیشان حوزه قرار گیرد. کسانی که در دو شماره اولیه این نشریه قلم زدهاند گرچه ممکن است به تنهائی افکار محترمی داشته باشند اما هنگامی که نصیری آنها را گردهم میآورد، برآیند خطرناکی میآفریند. کافی است که شما نفی مدرنیته را در کنار رویکرد و روش اخباری و ضدفلسفه و کلام استاد شیخ حسن میلانی، با نقد عرفان دیگران کنار هم قرار بدهید! و بعد جهت برون رفت نهائی به دامن احادیثی بروید که از حیث سند و دلالت ضعیف و مبتنی به استحسانات مهدی نصیری قرار گرفته باشند. برآیند این ترکیب چه میشود؟ بهنظر من برآیند این نوع تفکر چیزی است که من از آن سکولاریسم عمل گرایانه یاد میکنم. سکولاریسمی که نظرا با سکولار شدن جامعه مخالفت میکند، اما سرانجام خود سر از سکولاریسم عمل گرایانه در میآورد. اگر امروزه ترویج سکولاریسم در جامعه دینیمان خطر آفرین است، که هست، لازم است به نتایج روش شناختی تفکراتی که عملا سر ازسکولاریسم در میآورند نیز توجه کرد و با نقد منصفانه آنها از پیامدهایشان نیز هراسید. در ذیل به ابعادی از تفکرات مهدی نصیری در مواجهه با دنیای جدید اشاره میکنم. خوانندگان خود قضاوت کنند تفکراتی از این دست، در چه نسبتی با اندیشه امام خمینی در باب مواجهه با غرب قرار دارد؟
مهدی نصیری و چالش سلفی مدرنیته
نصیری در پاسخ به این پرسش که غرب چیست؟ و چگونه باید آن را تحلیل و با آن برخورد کرد؟ متأثر از دکتر رضا داوری میکوشد تا ایدههای احمد فردید را بهصورتی آشفته با اندیشههای سنتی در حوزه علمیه قم پیوند زند. داوری در حوزه علمیه قم، هواخواهان متنوعی دارد. انگارههایش به پارهای از روحانیت کمک میکند تا در درون گفتمان مدرنتیه نیز، نظام ولایت فقیه و حکومتی شریعتمدار را توجیه کنند. بویژه نقد هایدگری او از مدرنیته و اومانیسم، زمینه را برای تهاجم به دموکراسی غربی و طرح نظریه ولایت فقیه فراهم کنند و به پارهای دیگر نیز جسارت میبخشد تا از طریق نقادی مدرنتیه، راه خلاصی از استیلای مسلمات و ارزشهای تمدن غربی از مسیر ظهور حضرت حجت (علیهالسلام) بیابند و تا ظهور دولت حقهاش، با عسر و حرج قبل از ظهور کلنجار روند.
نصیری از گروه دوم است و به نقد رضا داوری ـ که غرب را یکپارچه به چالش میکشاند ـ اعتماد وسیعی دارد، اما او هرگز چالش فلسفی داوری را در حوزه بسط نمیدهد بلکه میکوشد با دنبال کردن چنین رویکردی، سلفیگرایانه، غرب را تحلیل و به پیامدهای ناخواستهای تن دهد که هرگز داوری به آن رضایت نمیدهد.
داوری تحت تأثیر فلسفه هگل که از روح، شور و شوق، انگیزه، مراحل، طرح و نیز از عواطف کارگزاران و فرمانبران تاریخ سخن میگوید، غرب را یک کلیت و مجموعهای واحد میداند که قابل تقسیم به اجزای خوب و بد و مفید و مضر نیست. غرب مجموعه اتمها و اجزایی نیست که در کنار هم قرار گرفته باشد بلکه کل واحدی است که اجزای آن را نمیتوان به دلخواه در هر ترکیب تازهای وارد کرد1. یا باید تمام آن را یکجا پذیرفت و یا ردّ کرد. نصیری پیشنهاد دوم را میپذیرد و آن را به هنگام عرضه بر مبانی و متون دینی، مطلوبتر مییابد.
در مقابل این دیدگاه، از آغاز ارتباط و تعامل ما با غرب، عمدتا دو دیدگاه درباره نسبت ما با تجدد مطرح بوده است. یکی غربی شدن بدون قید و شرط، که از سوی روشنفکرانی مثل تقیزاده اعلام شد و دیگر دیدگاه تفصیل و تفکیک بین وجه مادی و تکنیکی تجدد، با وجه فرهنگی و معنوی آن. این دیدگاه با سید جمال الدین اسد آبادی آغاز و تا به امروز ادامه دارد، دیدگاهی که نمیپذیرد تجدد و تمدن غرب را بهعنوان یک مجموعه مرتبط و کلیتی با روح واحد، مورد مطالعه و بررسی قرار دهد. پا فشاری بر دیدگاه اخیر، روز به روز بر انفعال و خودباختگی در برابر غرب میافزاید و آخرین مقاومتهای سیاسی و فرهنگی جامعه ما را در هم میشکند. در حالیکه پذیرش نظریه نفی کلی تجدد و تمدن جدید، اگر چه در مقام عمل، دستاوردهای محدودی دارد اما در مقام نظر میتواند نجات بخش باشد و افراد را از خطر ارتداد که فتنه و بلیهای عام در آخر الزمان است، برهاند٢
دغدغه اصلی نصیری آن است که جوهر غرب بویژه مدرنتیه را عریان سازد و راهی نظری برای برون رفت از ارتداد زمانه یعنی مدرنیته بیابد. در مکتوبات وی، مدرنیته با غرب در هم تنیده است و در بسیاری موارد بر یک فهم دلالت میکنند اما در نگاه دقیق میتوان دریافت که مفهوم مدرنیته از یک سو بخشی از آن چیزی است که او غرب مینامد و از طرفی دیگر پیامد آن است. نصیری، مدرنیته را با انسان محوری تشخص میبخشد و تمدن کنونی غرب با همه ابعاد و ره آوردهایش را محصول خرد خودبنیاد بشر غربی و انحراف تمام عیار او از آموزههای وحیانی میداند. به همین دلیل، او در پی یافتن مقطعی برای ظهور این انسان، به قرن هفدهم میلادی باز میگردد تا از بطن نظریه ترقی و تکامل تاریخ، مبدأ حیوانی چنین انسانی را تبیین نماید. این نظریه الحادی که صرفا مبتنی بر حدس و گمان است، مهمترین نقش را در انهدام فضای دینی و معنوی قرون وسطی و قرون اخیر داشته و زمینه روانی و نظری سلطه غرب بر جوامع دیگر را فراهم آورده است. مراد او از نظریه تکامل، همان نظریه داروینی و نئوداروینی درباره دورانهای مختلف تکامل اجتماعی بشر است. بر اساس این نظریه، اشکال عالیتر حیات در طی مدتی بسیار طولانی، از تطور و تکامل اشکال پستتر حیات پدید آمده و بالیده است و دست خالق مطلق در پیدایش انواع گوناگون و تحول تاریخی جهان در کار نبوده است. ممکن است خداوند آن، «آش مولکولی» اولیهای را که کیهان شناسان جدید در بحث از آغاز و تکوین هستی بدان قائلند، خلق کرده باشد اما ظهور انواع گوناگون، صرفا نتیجه تطور و تکامل درونی همان قالب مادی بود که در آغاز هستی مادی وجود داشت، بدون آنکه مداخله و تصرف هیچ گونه علل رازآمیز و متعالی در کار بوده باشد٣. از این رو، تکامل کنونی انسان مدرن، محصول سیر خطی پیشرفت انسان از عهد میمون به بعد است. انسان در آن دوره، ابزارساز شد و سپس با تجربه و آموزن شخصی و اتفاق و تصادف پیشرفتهتر شد، اعصار حجر و مفرغ و آهن را پشت سرگذاشت و پس از رنسانس بایک جهت شگفتانگیز، به دوران ماشینیسم، اتوماسیون و توسعه تمام عیار رسید. و این بهمعنی آن است که انسان امروز نسبت به همه زمانهای گذشته در بالاترین حد از پیشرفت و ترقی قرار گرفته است و میباید سرمشق دیگران باشد٤.
قائل شدن به مبدئی حیوانی برای انسان و نفی ابعاد معنوی و روحانی وی، بهمعنی حاکمیت نفس اماره بر غرب٥ (اومانیسم) و از موضوعیت افتادن شریعت و احکام دینی (سکولاریزم) و در نهایت همه کاره شدن انسان بالغ در سرنوشت خویش است.
این انسان جدید، همان طبقه فعال و تازه نفس بورژواست که در حکم کاملترین مصداق انسان جدید در برابر اشرافیت کهنسال قد علم کرده بود و با توجه به مقدرات خود، خواهان راههایی تازه بود. نویسندگان این عصر و اصحاب دائره المعارف، در حقیقت، نماینده فکری این طبقه بهشمار میرفتند و جان لاک، هیوم، روسو و منتسکیو بیش از همه با فروپاشی جهان قدیم، به این طبقه در رسیدن به قدرت سیاسی مدد رساندند. اگر روحانیت قرون وسطی همه امور را با توجه به علم و مشیت و اراده الهی تبیین میکرد، اینان انسان را آزاد از الوهیت و تابع شرایط خارجی و محیطی، درک میکردند. از این نظر جایگاه مبدا از عالم سرمدی به عالَم زمانی تنزل مییافت. انسان در اینجا باید رابطهی خویش را با محیط اصلاح کند تا به کمال رسد نه آنکه از طریق تزکیه نفس به خدا تقرب جوید. علم نیز همانند قدرت و ثروت موهبتی الهی نیست بلکه بنا به گفته لاک صرفا تابع کار و فعالیت انسانی است٦.
«این نظریه توانست موجودی مستقل از خداوند ساخته و او را به سوائق نفسانی صرف تنزل دهد و از او حیوانی بسازد که مهمترن سائقه حیاتیاش، تولید غذا و ابزارسازی بوده است. بدیهی است چنین انسانی برای تحقق اهداف بورژوازی بسیار قابل سودمند است و چنان خمیرمایهای دارد که میتواند ماده هر صورتی باشد٧.»
بدین ترتیب، نصیری میکوشد با تکه برداری از آراء منتقدین غرب، بنیانی الحادی برای مدرنیته دست و پا کند تا آن را از پایه بیاساس جلوهگر نمایاند. به همین دلیل او با ردّ نظریه تکامل، تصور میکند کل ساختاری که دنیای متجدد بر آن مبتنی گردید. فرو خواهد ریخت٨. با ردّ این نظریه، مهمترین دلیل ضرورت تحول ابزاری و بسط توسعه تمدنی، بر اساس تجربه مستقل بشری نفی میشود و این نظر که تمدن جدید نیز حلقهای از تکامل تدریجی و تمدن بشری است بیاعتبار میگردد.
توفیقی بودن علوم
نصیری نقد نظریه تکامل را با بررسی تبار انسان در تفکر اسلامی کامل میکند. در نگرش اسلامی، ریشه همه انسانها به آدم و حوا باز میگردد و خداوند همه علوم و فنون مادی و معنوی را به آدم (علیهالسلام) تعلیم داد، و با این کار تمدنی را رقم زد که بستری مناسب برای عبودیت انسان باشد. بنابراین آنچه تمدنساز بوده است تعالیم انبیاء و القای همه علوم و فنون از سوی آنان بوده است و نه تجربه شخصی انسانها. بر اساس آیات و روایات فراوان همانگونه که خداوند، آموزگار و راهبر انسان در امور دینی و اخروی با واسطه انبیا بوده و او را به تدبیر و تجربه شخصیاش واگذار نکرده است، در عرصه معاش و حیات مادیاش نیز چنین بوده و از جزئیترین و سادهترین امور معیشتی تا پیچیدهترین آن را، از طریق رسولان خود، به انسانها آموخته است.
عیاشی از ابوالعباس روایت کرده است: از امام صادق (علیهالسلام) درباره آیه «و علّم آدم الاسماء کلها» پرسیدم که خداوند چهچیزی را به آدم آموخت، حضرت فرمود: زمینها، کوهها، درهها و صحراها، پس حضرت به زیر اندازی که روی آن نشسته بود نگاه کرد و فرمود: این زیرانداز هم از چیزهایی است که خداوند به آدم آموخت٩.
علاوهبر این: 1) خداوند صریحا در آیه «الذی علم بالقلم» پیدایش خط را به تعلیم خود به آدم نسبت میدهد. 2) طبق آیه مبارکه «و انزلنا الحدید فیه باس شدید و منافع للناس» خداوند همراه با آدم سندان، پتک و انبر را از آسمان فرود آورد. 3) طبق آیه «یا بنی آدم قد انزلنا علیکم لباسا یواری سوء اتکم و ریشا»، جبرئیل پنبه آورد، به آدم نساجی و به حوا، خیاطی را آموخت تا برای خویش لباس فراهم کنند. اما آنچه که در اینجا اهمیت دارد، آن است که خداوند و انبیاء الهی، علوم و فنون معاش را بهنحو اکمل و اتّم برای ساخت یک تمدن متعال، به انسانها آموختند و نه در حد هستههای اولیه و یا بخشهایی از آنها را که واژه «علّم» ظهور در آموختن کامل دارد.
اما پاسخ به این سئوال که چرا رسول گرامی اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و ائمه معصومین (علیهمالسلام) به آموزش علوم و فنون معاش، چون کشاورزی، دامپروری، خیاطی، آهنگری و... نپرداختند؛ آن است که این علوم سینه به سینه و بلکه دفتر به دفتر از تمدنهای انبیاء پیشین به مردم عهد ظهور اسلام، منتقل شده بود و نیازی به آموزش مجدد آن نبود. جز در مورد دانش طب که بهدلیل اهمیت ویژه آن و احتمالا برخی از دخل و تصرفات غلطی که در آن صورت گرفته بود، رسول گرامی اسلام و ائمه (علیهمالسلام) آموزههای مهمی را در این باب ارایه کردند که تحت عناوینی چون طب النبی، طب الصادق و طب الرضا در منابع روایی موجود است١٠.
البته آموختن کامل بهمعنی آموختن همه علوم نیست بلکه هر علمی که در هدایت و تعالی انسان دخالتی داشته باشد بهصورت امر ضروری از سوی شارع مقدس القاء شده است. از این رو، هر دانشی که نقشی در هدایت انسان نداشته باشد از عرصه امور توفیقه١١، خارج و فارغ از مدار سعادت او میچرخد و این همان چیزی است که در تمدن جدید رخ داده است. دلیل توفیقی بودن علوم معاش از نظر نصیری آن است که اساسا قوای ادراکی انسانها، ناتوان از آن است که مستقل از وحی و تعالیم انبیاء به کشف و استنباط علوم و اختراع و کارهای زندگی نایل شود. دانشی که انسانها میتوانند بهطور مستقل بدان نائل شوند، عمدتا بیش از معلومات بدیهی حسی و عقلی نیست. اگر انبیاء هدایت معیشتی انسانها و تعلیم علوم و فنون را عهدهدار نمیشدند، قطعا انسانها نمیتوانستند به حیات خود ادامه دهند واساسا جوامع انسانی شکل نمیگرفت. با این همه، نصیری بدون اینکه توضیح دهد که چگونه تمدن غرب که بر مدار علوم غیر توفیقه شکل گرفته با دوامترین تمدن بشریت شده و همه را تحت تأثیر هژمونی خود قرار داده است، علوم و دستاوردهای جدید را برآیند خود سری انسان میداند١٢!
دین و علوم جدید
از نظر نصیری، «میل به استیلاء و تسلط بر طبیعت» نقطه عزیمت علوم جدید است و از منظر قرآن و روایات اسلامی فاقد مطلوبیت است. از این رو، نصوصی که دعوت به مطالعه آفرینش یا دعوت به فراگیری کلیه علوم میکنند ناظر به علم معطوف به قدرت و تصرف در طبیعت نیستند. به همین دلیل، آیاتی که در مورد طبیعت آمده، ناظر به مطالعه نشانهای جهت عبرت است و آیاتی که هم در مورد تسخیر طبیعت آمده، نه ناظر به علوم جدید بلکه بهمعنی استفاده ابزاری و عاری از اسراف از طبیعت است. حتی او برخلاف فهم متعارف، روایت معروف «اطلبوا العلم ولو بالصین» را بر علمی که موجب خشیت و خضوع در برابر خداوند میشود حمل میکند و کلمه «چین» در روایت را بیانگر اهمیت اهتمام اسلام به علم مطلوب میانگارد١٣. حتی هنگامیکه امام صادق (علیهالسلام) میفرماید: «اطلبوا العلم ولو بخوض اللُجَّج14» (دانش بجوئید ولو با فرو رفتن در اعماق دریاها) بیانگر اهمیت علم مطلوب است، نه آنکه فی المثل نظر به علم غواصی داشته باشد. اساسامراد از «علم» در اینگونه روایات، همان چیزی است که امام صادق (علیهالسلام) فرمود: بخدا سوگند اگر حسن بصری به چپ و راست عالم برود علم را جز در خانه اهل بیت نخواهد یافت١٥. و در جایی دیگر امام باقر (علیهالسلام) نیز اضافه کرد هر دانش که از خانه ما صادر نشده باشد، باطل است١٦.
«روایات فوق و دهها روایت دیگر، با صراحت، تنها منبع و ماخذ مشروع علم واقعی را خاندان وحی و اهل بیت (علیهمالسلام) میدانند و مؤمنین مجاز نیستند برای کسب دانش، در خانه هر کس بروندو به هر جا سرک بکشند١٧.»
البته روایاتی که توصیه به اخذ حکمت از هر کس حتی فرد منافق و گمراه میکنند مثل: «الحکمه ضّاله المؤمن فخذ الحکمه و لومن اهل النفاق١٨» بهمعنای حضور همیشگی علم نزد آنان نیست بلکه گاهی چنین است، اما متعلق به آنها نبوده و نزد آنان عاریه است.
در مساعدت این رویکرد، دلایل دیگری هم برای رد علوم جدید وجود دارد و آن اینکه اساسا تغییر در آفرینش حرام است و باید از امور نوین که ریشهای در تعالیم انبیاء ندارد، پرهیز کرد، همانطور که باید از تشبه به کفار پرهیز نمود و خود را در هلاکت نینداخت. به دیده نصیری، سنت، حاوی اصالت، عمق، درخشندگی، حقیقت، ثبات و جاودانگی است و نقطه مقابل آن، بدعت (نوآوری) است که حاوی بیریشگی، شک، جهل و تباهی است و این از آن روست که منشاء سنت، وحی الهی است. اما بدعت، ناشی از رأی و هوای انسان بریده از وحی است که هر روز رنگی نو میگیرد و پیوسته از جهلی به جهل دیگر روان میشود.
«با این وصف میتوان عمق تعارض اسلام را با تجدد و مبنای محوری آن یعنی سیر خطی پیشرفت و تکامل تاریخ که چیزی جز یک بدعت و نوآوری بزرگ در برابر همه مبانی، سنن، احکام الهی نیست وداعیه دگرگونی در نظام تشریع و تکوین خداوندی را دارد، دریافت... «فلیغیرنّ خلق الله» در سوره نساء آیه 118 و 119 معنای عام و گستردهای دارد و شامل هر گونه دگرگونی بدون نسبت با سنن الهی در هر مخلوقی میشود. از این رو، این آیه بیانگر حرمت دگرگونی در هر پدیدهای از پدیدههای آفرینش اعمّ از تشریع و تکوین بدون اجازه خداوندست١٩.»
علاوهبر اینکه تجدد در اساس نظری خود، تغییر و دگرگونی در سنن و آموزههای الهی است، علوم و فنون محصول آن نیز بهطور همه جانبه، در کار دستکاری در آفرینش وصنع متقن خداوند است. تجدد یک امر محدث است که بنابر پارهای از روایات مثل «شرّ الامور محدثاتها» بدترین امور دانسته شده است و در سنت و سیره معصومین (علیهمالسلام) هیچ مقبولیتی ندارد. گذشته از این، متجدد شدن یا اخذ تجدد و محصولات آن، همان تشبه به کفار است که در سنت اسلامی حتی تشبه به نوع و سبک سلام کردن اهل کتاب حرام دانسته شده است٢٠.
راهبرد اقدام و انتظار
اما مهمترین پرسشی که فرا روی نفی کلیت تجدد و تمدن جدید پیش میآید، آن است که اکنون چه باید کرد؟ نصیری اصولا به راهکاری که میشود مدرنیته را تغییر داد، اشاره نمیکند و شاید آن را مانند بسیاری از روشنفکران، امری ناشدنی و محال میداند که فقط در دوره ظهور، آن هم با معجزهای خارج از روابط عادی بشری، رخ خواهد داد. راهبردی که او در عصر غیبت مطرح میکند، راهبرد اقدام و انتظار است. این راهبرد مبتنی بر تفکیک مقام نظر و عمل است. در مقام نظر اگرچه به نفی تجدد و اثبات عدم مطلوبیت آن از نظر مبانی و آموزههای اسلام میرسیم اما در مقام عمل، بهدلیل پیوند و ارتباط عمیقی که بین معیشت و نظام زندگی مردم با ساختارها و محصولات تمدن جدید ایجاد شده است و هر روز نیز به ابعاد آن افزوده میشود، گریزی از اخذ بسیاری از محصولات تجدد نداریم و در صورت نفی آنها، جامعه دچار اختلال در نظام معیشتی و عسر و حرج میشود که مطلوب شریعت نیست. بهعبارتی دیگر، اکنون در شرایط اضطراری هستیم که اخذ وجوهی از تمدن جدید را بر ما مجاز و حتی در مواردی واجب میکند؛ مثل برخورداری از جنگ افزارهای جدید برای دفاع از کیان دین و کشور و نیز استفاده از رسانههای جدید. نصیری پیش از اینکه مخاطبینش او را متهم به بیفایدهگی تفکیک مذکور کنند میکوشد نتایج مهمی را بر آن مترتب کند:
1ـ او تصور میکند با اثبات تعارض ذاتی بین اسلام و تجدد و با اذعان به اینکه غرب، پس از رنسانس یکسره به خطا رفته است، و التزام به آن در مقام نظر، ما را از انفعال فکری و روحی در مقابل غرب، رهانیده و تداوم فعال و با نشاط نهضت دینی و انقلابی را در برابر هجوم بیامان و همهجانبه سلطه جهانی تضمین میکند. انفعال در برابر غرب از نظر نصیری در دو دسته وجود دارد: گروه اول روشنفکرانی هستند که بدون دریافت جوهره مدرنیته ـ آنگونه که نصیری روایت میکند ـ از سنت دست کشیده و تسلیم مدرنیته شدهاند. گروه دوم، روحانیونیاند که میکوشند احکام شریعت اسلام را با پارهای از مشتهیأت و مقبولات زمانه مثل حقوق بشر و تساوی زن و مرد و پلورالیسم و... تطبیق دهند.
2ـ علاوهبر این، پذیرش این مطلب که تمدن کنونی غرب، مظلمه آخر الزمان یا همان ملاحم و فتن در روایات است، موجب میشود تا دیگر فاصله خود از غرب را بحران عقب ماندگی ندانیم و در پی حمله به سنتها و آداب دینی بهدلیل کهنگی نباشیم.
3ـ گرچه تحقق مدینه فاضله اسلامی در بستر معیشتی برخاسته از تمدن الحادی غرب در آخر الزمان میسر نیست و باید به انتظارسازی و کاری مناسب با آن در عصر ظهور نشست، اما نباید پنداشت که تکلیف مبارزه و اصلاح امور و تلاش برای استقرار حکومت دینی ساقط است. به اندازه وسع و متناسب با ظرفیتهای موجود، مکلف به اقدام و اصلاح هستیم، اصلاحی که مبتنی بر دو رکن است:
الف ـ اصلاح وضع موجود در حد توان و متناسب با ظرفیتهای واقعی.
ب ـ آگاهی دادن بهجامعه خود و دیگر جوامع نسبت به وضع فلک زده و ظلمانی عصر کنونی و آماده شدن برای حادثه عظیم ظهور آخرین ذخیره الهی٢١.
البته تحقق این راهبرد نیازمند تحقق دو امر دیگر است: 1) زمانشناسی صحیح، واقع بینانه و به دور از مشهورات رایج و القائات تمدن جدید و نظام سلطه منبعث از آن. 2) بازگشت بهجامعیت اسلام و معارف و آموزههای اسلام فارغ از تجددزدگی و تاثر از نحلههای فکری و فلسفی گسسته از کتاب و سنت. او از همین منظر به نقد انقلاب اسلامی میپردازد و ناکارآمدی جمهوری اسلامی را سقوط به درجات اسفل غرب زدگی میداند٢٢.
ظهور مهدی(علیهالسلام) و تمدن جدید
گریز از مدرنیته و تمنّای تمدنی جدید که احتمالا از سنخ تمدن غرب نخواهد بود نصیری را در تحلیلهای آخر الزمانی و امید به ظهور دولت مهدی (علیهالسلام) فرو میبرد. در اینگونه تفسیرها، وضعیت پیش از ظهور، دوران مظلمت است که در آن بیشترین و قویترین حجابها بین افراد و جوامع با حقیقت دین و وحی حائل میشود و بیش از هر مقطع دیگری، ساحت نفس امّاره فردی و جمعی، عرصه را بر ساحت دین و آموزههای وحیانی تنگ میکند. جوامع فاصله گرفته از دین ممکن است در یکی از سه وضعیت ذیل باشند: 1) بیاعتنایی به ارزشها 2) مقابله با ارزشها 3) وارونگی ارزشها.
پیامبر گرامی اسلام فرمود: زمانی خواهد آمد که امر به معروف و نهی از منکر را ترک خواهید نمود [وضعیت اول] اصحاب با تعجب پرسیدند آیا واقعا چنین خواهد شد؟ حضرت (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمود: بله و بدتر از این خواهد شد و آن روزی است که با امر به منکر و نهی از معروف مقابله کنید. [وضعیت دوم] باز اصحاب با ناباوری پرسیدند آیا چنین خواهد شد؟ حضرت فرمود: بله و بدتر از این خواهد شد، و آن روزی است که معروف را منکر و منکر را معروف میپندارند. [وضعیت سوم]
آخر الزمان وضعیت سوم است که به مراتب بدتر از دو وضعیت دیگر است و این وقایعی است که سر از مدرنیته درمیآورد. در دنیای کنونی، بسیاری از واژهها، تغییر و تحریف شده و معنای وارونه پیدا کردند. بر جهل نام علم، بر طغیان و فزون طلبی نام عقل، بر اسارت نام آزادی، بر انحطاط نام پیشرفت، بر خرابی نام توسعه و آبادانی، بر غفلت نام بیداری، بر لهو و لعب و پرده دری نام هنر و خلاصه بر توحش نام تمدن نهادهاند. این همان چیزی است که امروزه از آن به بحران معنا یاد میکنند، که در آن بشر مدرن دچار مکر خداوند شده و از سوی او در حال بازی خوردن است٢٣.
انسان مدرن بسی به خود میبالد و مینازد و درباره انسان اعصار پیشین که فاقد چنین توانائیهایی بود احساس ترحم میکند. اما غافل از اینکه این همه فتوحات مادی و تکنیکی بهخاطر تنبیه و مجازات اوست که از ذکرالله رویگردان شده است: «فلمّا نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شی حتی اذا فرحوا بما اتوا اخذناهم بغته فاذا هم مبلسون» (انعام/٤٤) از این رو، بشر مدرن سخت گرفتار سنت الهی امهال و استدراج شده است و وقتی به اوج غرور و تفاخر رسید (حتی اذافرحوا) آنگاه نوبت عذاب فرا میرسد (اخدنا هم بغته). مصداق اصلی و نهایی این آیه آخر الزمان است و امام معصوم (علیهالسلام) در تفسیر آیه میفرماید: مقصود از«اخذناهم بغته» ظهور قائم (علیهالسلام) است٢٤.
این بدین معناست که حضرت مهدی (علیهالسلام) همانند شهاب یا صاعقه و طوفانی، وارد بر تمدن مقتدر و سلطه جوی کفر و مدرن میشود و همه چیز را ویران و تمدنی جدید برپا میکند٢٥. با این همه آن حضرت (علیهالسلام) به هنگام ظهورش از ابزار وساز و کارهای تمدن جدید استفاده نمیکند. تمدن مهدوی که از آن صالحان خواهد بود از نوع تمدن طبیعی و نه صناعی و تکنولوژیک خواهد بود. مهدی (علیهالسلام) نه در دوران ظهور و نه در مرحله تأسیس حکومت الهی از سازوکارهای مدرن استفاده نخواهد کرد و تمدن او تداوم تمدن کنونی غرب نخواهد بود. بلکه آن حضرت، این تمدن بحرنزا را از بیخ و بن برخواهد انداخت و تمدنی دیگر بنیان میکند که کاملا سنتی و غیر ماشینی است. رجعت تمدن مهدوی به شرایط غیر ماشینی نه بهمعنی پست رفت بلکه بهمعنی ظهور شاکلهای جدید از تمدن انسانی است که تاکنون بشر تجربه نکرده است. اینکه در روایت آمده که مثلا مؤمنان در عصر ظهور، طی الارض میکنند و توانائیهای خارق العادهای دارند اشاره به همین معنی دارد.
«یکی از القاب حضرت مهدی (علیهالسلام) مبدأ الآیات است و این بدان دلیل است که بیشترین معجزات، بدست مبارک ایشان از آغاز ظهور تا پایان دوران حکومت محقق خواهد شد و خداوند برای هیچ یک از انبیاء و رسل خود، این مقدار معجزه زمینی و آسمانی قرار نداده است٢٦.»
علاوهبر این، حضرت پس از ظهور و استقرار به آبادانی زمین همت میگمارد، قطعهای از دعای شریف عهد میفرماید: «واعمر اللهم به بلادک و احی به عبادک، فانک قلت و قولک الحق ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس» حکایت از ویرانی زمین قبل از ظهور دارد و اوست که آن را آباد میگرداند. حتی او ساختمانهای بلند کنونی را تخریب و منازلی ساده و سنتی بنا میکند و در ساختار دولتاش از تفکیک قوا، همه پرسی و... که از ابداعات کفار است، بهره نمیجوید و از سر اعجاز به رتق و فتق امور میپردازد. جامعهی او فاقد تضادهای طبقاتی است، فقیری یافت نمیشود تا کسی بخواهد اموالش را انفاق نماید. طلا و نقره در محلی عمومی تلنبار شده و کسی نیست که بهسراغ آنها برود. گرچه او به گفته پیامبر گرامی اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) که فرمود: مهدی تابع من است و نه بدعت گزار، آورنده دینی است که پس از ظهور دچار تحریف و نوآوریها و قرائتهای مختلف شده است. به همین دلیل روایت شده است که آخرین مقاومت در برابر حضرت، از ناحیه گروهی از فقهاء انجام میپذیرد. فقهای که در عصر غیبت کوشیدند دین را با مشتهیأت و تمنیات بشر مدرن تطبیق دهند.
روی آوردن نصیری بهنظریه تعارض ذاتی اسلام و تجدد، بیانگر انفعال او در قبال دنیای جدید است. او بهجای اینکه راه حلی برای مشکل تاریخی مسلمانان بیابد، صورت مسأله را پاک کرده و با کفر دانستن مدرنتیه، راه بر تحلیلهای جدیتر میبندد. نصیری بدون رویکردی روشن و روشی مبرهّن ـ که شاید او بر این نیز خرده بگیرد که بحثهای روششناسی هم از آموزههای است که بشر امروز بدون اذن خدا بدان دست یافته و نوعی بدعت و تشبیه به کفار به حساب میآید و نباید به آن اعتنا ورزید ـ توضیح نمیدهد که رویکرد درهم آمیخته و روش تلفیقیای که در آثارش دارد برگرفته از کدامین آموزههای دینی یا پیامبر الهی است. او همچنانکه خود اذعان میکند، کوشیده است تا دیدگاههای مرتضی آوینی را به کتاب و عترت بازگرداند و نوع نگاه او به مدرنیته را نقلمند نماید. اما او مکرر به گفتههای منتقدین غربی از مدرنیته که در همان اتمسفر کفرآلود زندگی میکنند و حداقل به بخشهایی از آن ایمان دارند، استناد میکند و بدین ترتیب رویکرد درون دینی خود به مسأله مدرنیته را میشکند. اما آنچه که به فهم او چنین شکل میدهد پیش انگارههایی است که آنها را میپذیرد:
1- اگر تجدد را ردّ نکنیم و یا مشروع بدانیم، احکام اولیه دینی بهدلیل تطبیقشان با شرایط نوین، تغییر و تبدل مییابند و بدین ترتیب اصول دیانت به مخاطره میافتد.
2- نظریه تکامل ـ که تمدن کنونی محصول آن است ـ بهمعنی عقب ماندگی و پستی عصر انبیاء الهی است و با اندیشه دینی سازگاری ندارد.
3- شان انبیاء الهی، تمدن، ابزار و آلاتسازی است و هر آنچه را که انسان نیاز داشته، آورده و تمدن کنونی زائدهای بر تاریخ است.
4- کلیه علوم جدید معطوف به سیطره بر طبیعت و منفعت طلبی انسان جدیدند.
نصیری با اتکا بر چنین پیش دانستههایی و با تمسک به قاعده «ما لا یدرک کله لا یترک کله» راه برون رفت در عصر غیبت را آشتی میان اسلام با تجدد در مقام عمل و از باب اکل میته میداند. با این همه، او هرگز به ما توضیح نمیدهد که مراد او از اسلام و مدرنیته که این چنین از هم تباعد دارند، چیست و چرا او به سایر قرائتهای موجود از اسلام توجه نمیکند و این چنین با واهمه از به خطر افتادن دیانت، راه پویایی اجتهاد شیعی در روزگار جدید را میبندد. شکی نیست که علم مدرن با اهداف و نگرش خاصی بدست آمده، اما سخن در این است که آیا این مقدار از جهت داری در علوم، کل علم را به چالش میکشاند و آن را از اعتبار ساقط میکند یا میتوان گفت، مدرنتیه صرفا محصول انسان غربی نیست بلکه فرایندی تاریخی است که میتوانست در جایی دیگر اتفاق بیفتد اما تصادفا سر از غرب درآورده است. در واقع، مدرنیته محصول بشر است و مؤلفههای انسانی مشترکی دارد. شاهد بر مدعای دوم همان روایتی است که نصیری از امیرمؤمنان (علیهالسلام) نقل میکند که فرمود: حکمت را هر جا یافتی بگیر ولو اینکه در سینه منافق باشد٢٧. حال اگر حکمت را میتوان در سینه منافق پیدا کرد علم تجربی را هم میتوان در سینه او و در سینه هر کس دیگری پیدا کرد. بنابه مفاد قرآنی، خداوند نیز به اهل کفر و نفاق نیز از دنیا و علم دنیایی عطا میکند و چنین اعطایی، اختصاص به اهل ایمان ندارد. صرف اینکه گسترش علوم جدید به محیط زیست لطمه میزند و یا اینکه انسان مدرن دچار بحران معنا شده، دلیل بر حجیت عصر استفاده از اسب ـ بهدلیل اینکه فضلهاش بدرد طبیعت میخورد ـ و بیامنیتی انسان قدیم نمیشود و آسان شدن زندگی در دوره جدید، هیچ ریشه مخالفت آمیزی در تعالیم انبیاء الهی ندارد، و در نهایت تقلیل عصر غیبت که پایانی نامعلوم دارد به عصر اضطرار و اکل میته، بمعنی قرار گرفتن اهل ایمان در عسر و حرج طولانی مدتی است که شارع مقدس از سر حکمت چنین نمیکند. اضطرار در تفکر شیعی، استثناء بر زندگی مؤمنان است و نه قاعده حیات آنان. علاوهبر این راهبرد انتظار و اقدام او نیز ریشه دینی ندارد و معلوم نیست که او بر اساس کدامین آیه و روایت به بهانه عسر و حرج در مقابل بدعت، ضلالت، انحراف و شرک به خدا تسلیم میشود. این نوع نگاه به دین، نگاهی حداقلی به آن است که هر کجا دین با مدرنیته ناهمخوانی داشته باشد به امید عصر ظهور و به بهانه عسر و حرج باید از دین عقب نشینی کرد و بدعت و ضلالت در دین خدا را عملا پذیرفت. اصولا این تفکر بالمآل با نظریه تقیزاده چه تفاوتی دارد؟ گناه تقیزاده این بود که نظرا استدلال میکرد که باید در قبال مدرنیته از نوک پا تا فرق سر غربی شویم اما مهدی نصیری عملا ما را به راهکار تقیزاده متقاعد میسازد. در این تفکر که مفروض جبر گرایانهای در نهان دارد، اساسا راه برون رفت در دوره غیبت را بسته و بهنوعی دیگر، بحران معنا در دارالاسلام را ترویج میکند. انتظار او انتظاری منفعلانه است که در آن باید آنچه را که از مدرنیته برای ما تقدیر میخورد قبول کرد و صبر نمود تا شاید ظهور معجزهای در عصر حضور مهدی (علیهالسلام) آن را برهم زند.
«اگر سخن او این باشد که باید منفعلا به انتظار نشست و راهی جز صبر و تحمل ناگواریهای مدرنیته وجود ندارد ناخواسته در انتظار سکولار فرو غلطیده است و این همان چیزی است که او از آن فرار میکند٢٨.»