تاریخ انتشار : ۲۶ مهر ۱۳۹۰ - ۱۲:۴۱  ، 
شناسه خبر : ۲۲۸۰۸۴
رویکرد نشریه سمات و تفکرات مهدی نصیری

 دکتر عبدالوهاب فراتی
عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
مدتی است که دوست محترم، مهدی نصیری پس از بازگشت از امارات به عرصه مطبوعات بازگشته و نشریه جدیدی به نام «سمات » منتشر کرده است. کسی که از افکار و عقاید مهدی نصیری با خبر نباشد انتشار این اثر را گامی به جلو در فضای مطالعات دینی بشمار می‎آورد در حالیکه به‎نظر می‎رسد انتشار این مجله گامی به عقب است و به حیران ما در قبال مسائل دنیای جدید تطویل می‎بخشد و ما را کت بسته در برهوت دنیای مدرن بدون هیچ محافظی ر‎‎‎ها می‎سازد. گذشته گرائی در کنار نقد و نفی فلسفه و عرفان و پناه بردن به دامن تفکرات متحجران سنتی، مهم‎ترین ویژگی تفکر رایج در نشریه سمات است که لازم است مورد نقد نواندیشان حوزه قرار گیرد. کسانی که در دو شماره اولیه این نشریه قلم زده‎اند گرچه ممکن است به تنهائی افکار محترمی داشته باشند اما هنگامی که نصیری آن‎‎‎ها را گردهم می‎آورد‏‏، برآیند خطرناکی می‎آفریند. کافی است که شما نفی مدرنیته را در کنار رویکرد و روش اخباری و ضد‎فلسفه و کلام استاد شیخ حسن میلانی، با نقد عرفان دیگران کنار هم قرار بدهید! و بعد جهت برون رفت نهائی به دامن احادیثی بروید که از حیث سند و دلالت ضعیف و مبتنی به استحسانات مهدی نصیری قرار گرفته باشند. برآیند این ترکیب چه می‎شود؟ به‎نظر من برآیند این نوع تفکر چیزی است که من از آن سکولاریسم عمل گرایانه یاد می‎کنم. سکولاریسمی که نظرا با سکولار شدن جامعه مخالفت می‎کند، اما سرانجام خود سر از سکولاریسم عمل گرایانه در می‎آورد. اگر امروزه ترویج سکولاریسم در جامعه دینی‌مان خطر آفرین است، که هست، لازم است به نتایج روش شناختی تفکراتی که عملا سر ازسکولاریسم در می‎آورند نیز توجه کرد و با نقد منصفانه آن‌ها از پیامد‎‎‎هایشان نیز هراسید. در ذیل به ابعادی از تفکرات مهدی نصیری در مواجهه با دنیای جدید اشاره می‎کنم. خوانندگان خود قضاوت کنند تفکراتی از این دست، در چه نسبتی با اندیشه امام خمینی در باب مواجهه با غرب قرار دارد؟
مهدی نصیری و چالش سلفی مدرنیته
نصیری در پاسخ به این پرسش که غرب چیست؟ و چگونه باید آن را تحلیل و با آن برخورد کرد؟ متأثر از دکتر رضا داوری می‎کوشد تا ایده‎‎‎های احمد فردید را به‎صورتی آشفته با اندیشه‎‎‎‎های سنتی در حوزه علمیه قم پیوند زند. داوری در حوزه علمیه قم، هواخواهان متنوعی دارد. انگاره‌هایش به پاره‌ای از روحانیت کمک می‎کند تا در درون گفتمان مدرنتیه نیز‏، نظام ولایت فقیه و حکومتی شریعت‌مدار را توجیه کنند. بویژه نقد هایدگری او از مدرنیته و اومانیسم، زمینه را برای تهاجم به دموکراسی غربی و طرح نظریه ولایت فقیه فراهم کنند و به پاره‌ای دیگر نیز جسارت می‎بخشد تا از طریق نقادی مدرنتیه، راه خلاصی از استیلای مسلمات و ارزش‎‎‎های تمدن غربی از مسیر ظهور حضرت حجت (علیه‎السلام) بیابند و تا ظهور دولت حقه‌اش، با عسر و حرج قبل از ظهور کلنجار روند.
نصیری از گروه دوم است و به نقد رضا داوری ـ که غرب را یکپارچه به چالش می‎کشاند ـ اعتماد وسیعی دارد‏، اما او هرگز چالش فلسفی داوری را در حوزه بسط نمی‎دهد بلکه می‎کوشد با دنبال کردن چنین رویکردی، سلفی‌گرایانه، غرب را تحلیل و به پیامد‎‎‎های ناخواسته‌ای تن دهد که هرگز داوری به آن رضایت نمی‎دهد.
داوری تحت تأثیر فلسفه هگل که از روح، شور و شوق، انگیزه، مراحل، طرح و نیز از عواطف کارگزاران و فرمانبران تاریخ سخن می‎گوید، غرب را یک کلیت و مجموعه‌ای واحد می‎داند که قابل تقسیم به اجزای خوب و بد و مفید و مضر نیست. غرب مجموعه اتم‎‎‎ها و اجزایی نیست که در کنار هم قرار گرفته باشد بلکه کل واحدی است که اجزای آن را نمی‎توان به دلخواه در هر ترکیب تازه‌ای وارد کرد1. یا باید تمام آن را یکجا پذیرفت و یا ردّ کرد. نصیری پیشنهاد دوم را می‎پذیرد و آن را به هنگام عرضه بر مبانی و متون دینی، ‎ مطلوب‌تر می‎یابد.
در مقابل این دیدگاه، از آغاز ارتباط و تعامل ما با غرب، عمدتا دو دیدگاه درباره نسبت ما با تجدد مطرح بوده است. یکی غربی شدن بدون قید و شرط، که از سوی روشنفکرانی مثل تقی‌زاده اعلام شد و دیگر دیدگاه تفصیل و تفکیک بین وجه مادی و تکنیکی تجدد، با وجه فرهنگی و معنوی آن. این دیدگاه با سید جمال الدین اسد آبادی آغاز و تا به امروز ادامه دارد، دیدگاهی که نمی‎پذیرد تجدد و تمدن غرب را به‎عنوان یک مجموعه مرتبط و کلیتی با روح واحد، مورد مطالعه و بررسی قرار دهد. پا فشاری بر دیدگاه اخیر، روز به روز بر انفعال و خودباختگی در برابر غرب می‎افزاید و آخرین مقاومت‌های سیاسی و فرهنگی جامعه ما را در هم می‎شکند. در حالیکه پذیرش نظریه نفی کلی تجدد و تمدن جدید، اگر چه در مقام عمل، دستاورد‎‎‎های محدودی دارد اما در مقام نظر می‎تواند نجات بخش باشد و افراد را از خطر ارتداد که فتنه و بلیه‌ای عام در آخر الزمان است، برهاند٢
دغدغه اصلی نصیری آن است که جوهر غرب بویژه مدرنتیه را عریان سازد و راهی نظری برای برون رفت از ارتداد زمانه یعنی مدرنیته بیابد. در مکتوبات وی، مدرنیته با غرب در هم تنیده است و در بسیاری موارد بر یک فهم دلالت می‎کنند اما در نگاه دقیق می‎توان دریافت که مفهوم مدرنیته از یک سو بخشی از آن چیزی است که او غرب می‎نامد و از طرفی دیگر پیامد آن است. نصیری، مدرنیته را با انسان محوری تشخص می‎بخشد و تمدن کنونی غرب با همه ابعاد و ره آوردهایش را محصول خرد خودبنیاد بشر غربی و انحراف تمام عیار او از آموزه‎‎‎های وحیانی می‎داند. به همین دلیل، او در پی یافتن مقطعی برای ظهور این انسان، به قرن هفدهم میلادی باز می‎گردد تا از بطن نظریه ترقی و تکامل تاریخ، مبدأ حیوانی چنین انسانی را تبیین نماید. این نظریه الحادی که صرفا مبتنی بر حدس و گمان است، مهم‌ترین نقش را در انهدام فضای دینی و معنوی قرون وسطی و قرون اخیر داشته و زمینه روانی و نظری سلطه غرب بر جوامع دیگر را فراهم آورده است. مراد او از نظریه تکامل، ‎ همان نظریه داروینی و نئوداروینی درباره دوران‎‎‎های مختلف تکامل اجتماعی بشر است. بر اساس این نظریه، اشکال عالی‎تر حیات در طی مدتی بسیار طولانی، از تطور و تکامل اشکال پست‌تر حیات پدید آمده و بالیده است و دست خالق مطلق در پیدایش انواع گوناگون و تحول تاریخی جهان در کار نبوده است. ممکن است خداوند آن، «آش مولکولی» اولیه‌ای را که کیهان شناسان جدید در بحث از آغاز و تکوین هستی بدان قائلند، خلق کرده باشد اما ظهور انواع گوناگون، صرفا نتیجه تطور و تکامل درونی همان قالب مادی بود که در آغاز هستی مادی وجود داشت، بدون آن‎که مداخله و تصرف هیچ گونه علل راز‎آمیز و متعالی در کار بوده باشد٣. از این رو، تکامل کنونی انسان مدرن، محصول سیر خطی پیشرفت انسان از عهد میمون به بعد است. انسان در آن دوره، ‎ ابزار‎ساز شد و سپس با تجربه و آموزن شخصی و اتفاق و تصادف پیشرفته‌تر شد، اعصار حجر و مفرغ و آهن را پشت سرگذاشت و پس از رنسانس بایک جهت شگفت‌انگیز، به دوران ماشینیسم، اتوماسیون و توسعه تمام عیار رسید. و این به‌معنی آن است که انسان امروز نسبت به همه زمان‌های گذشته در بالاترین حد از پیشرفت و ترقی قرار گرفته است و می‎باید سرمشق دیگران باشد٤.
قائل شدن به مبدئی حیوانی برای انسان و نفی ابعاد معنوی و روحانی وی، به‌معنی حاکمیت نفس اماره بر غرب٥ (اومانیسم) و از موضوعیت افتادن شریعت و احکام دینی (سکولاریزم) و در نهایت همه کاره شدن انسان بالغ در سرنوشت خویش است.
این انسان جدید، همان طبقه فعال و تازه نفس بورژواست که در حکم کامل‌ترین مصداق انسان جدید در برابر اشرافیت کهنسال قد علم کرده بود و با توجه به مقدرات خود، خواهان راه‎‎‎هایی تازه بود. نویسندگان این عصر و اصحاب دائره المعارف، در حقیقت، نماینده فکری این طبقه به‌شمار می‎رفتند و جان لاک، هیوم، روسو و منتسکیو بیش از همه با فروپاشی جهان قدیم، به این طبقه در رسیدن به قدرت سیاسی مدد رساندند. اگر روحانیت قرون وسطی همه امور را با توجه به علم و مشیت و اراده الهی تبیین می‎کرد، اینان انسان را آزاد از الوهیت و تابع شرایط خارجی و محیطی، درک می‎کردند. از این نظر جایگاه مبدا از عالم سرمدی به عالَم زمانی تنزل می‎یافت. انسان در این‎جا باید رابطه‌ی خویش را با محیط اصلاح کند تا به کمال رسد نه آن‎که از طریق تزکیه نفس به خدا تقرب جوید. علم نیز همانند قدرت و ثروت موهبتی الهی نیست بلکه بنا به گفته لاک صرفا تابع کار و فعالیت انسانی است٦.
«این نظریه توانست موجودی مستقل از خداوند ساخته و او را به سوائق نفسانی صرف تنزل دهد و از او حیوانی بسازد که مهم‌ترن سائقه حیاتی‌اش، تولید غذا و ابزار‎سازی بوده است. بدیهی است چنین انسانی برای تحقق اهداف بورژوازی بسیار قابل سودمند است و چنان خمیرمایه‌ای دارد که می‎تواند ماده هر صورتی باشد٧.»
بدین ترتیب، ‎نصیری می‎کوشد با تکه برداری از آراء منتقدین غرب، بنیانی الحادی برای مدرنیته دست و پا کند تا آن را از پایه بی‌اساس جلوه‌گر نمایاند. به همین دلیل او با ردّ نظریه تکامل، ‎ تصور می‎کند کل ساختاری که دنیای متجدد بر آن مبتنی گردید. فرو خواهد ریخت٨. با ردّ این نظریه، مهم‌ترین دلیل ضرورت تحول ابزاری و بسط توسعه تمدنی، بر اساس تجربه مستقل بشری نفی می‎شود و این نظر که تمدن جدید نیز حلقه‌ای از تکامل تدریجی و تمدن بشری است بی‌اعتبار می‎گردد.
توفیقی بودن علوم
نصیری نقد نظریه تکامل را با بررسی تبار انسان در تفکر اسلامی کامل می‎کند. در نگرش اسلامی، ‎ ریشه همه انسان‎‎‎ها به آدم و حوا باز می‎گردد و خداوند همه علوم و فنون مادی و معنوی را به آدم (علیه‎السلام) تعلیم داد، و با این کار تمدنی را رقم زد که بستری مناسب برای عبودیت انسان باشد. بنابراین آن‎چه تمدن‎ساز بوده است تعالیم انبیاء و القای همه علوم و فنون از سوی آنان بوده است و نه تجربه شخصی انسانها. بر اساس آیات و روایات فراوان همان‌گونه که خداوند، آموزگار و راهبر انسان در امور دینی و اخروی با واسطه انبیا بوده و او را به تدبیر و تجربه شخصی‌اش واگذار نکرده است، در عرصه معاش و حیات مادی‌اش نیز چنین بوده و از جزئی‌ترین و ساده‌ترین امور معیشتی تا پیچیده‌ترین آن را‏، از طریق رسولان خود، به انسان‎‎‎ها آموخته است.
عیاشی از ابوالعباس روایت کرده است: از امام صادق (علیه‎السلام) درباره آیه «و علّم آدم الاسماء کلها» پرسیدم که خداوند چه‎چیزی را به آدم آموخت، حضرت فرمود: زمین‌ها، کوهها، دره‌‎‎‎ها و صحراها، ‎پس حضرت به زیر اندازی که روی آن نشسته بود نگاه کرد و فرمود: این زیرانداز هم از چیز‎‎‎هایی است که خداوند به آدم آموخت٩.
علاوه‎بر این: 1) خداوند صریحا در آیه «الذی علم بالقلم» پیدایش خط را به تعلیم خود به آدم نسبت می‎دهد. 2) طبق آیه مبارکه «و انزلنا الحدید فیه باس شدید و منافع للناس» خداوند همراه با آدم سندان، پتک و انبر را از آسمان فرود آورد. 3) طبق آیه «یا بنی آدم قد انزلنا علیکم لباسا یواری سوء اتکم و ریشا»، جبرئیل پنبه‎ آورد،‎ به آدم نساجی و به حوا، خیاطی را آموخت تا برای خویش لباس فراهم کنند. اما آن‎چه که در این‎جا اهمیت دارد، آن است که خداوند و انبیاء الهی، علوم و فنون معاش را به‎نحو اکمل و اتّم برای ساخت یک تمدن متعال، به انسان‎‎‎ها آموختند و نه در حد هسته‎‎های اولیه و یا بخش‎‎‎‎هایی از آن‌ها را‏ که واژه «علّم» ظهور در آموختن کامل دارد.
اما پاسخ به این سئوال که چرا رسول گرامی اسلام (صلی‎الله‎علیه‎وآله‎وسلم) و ائمه معصومین (علیهم‌السلام) به آموزش علوم و فنون معاش، چون کشاورزی، دامپروری، خیاطی، آهنگری و... نپرداختند؛ آن است که این علوم سینه به سینه و بلکه دفتر به دفتر از تمدن‎‎‎های انبیاء پیشین به مردم عهد ظهور اسلام، منتقل شده بود و نیازی به آموزش مجدد آن نبود. جز در مورد دانش طب که به‎دلیل اهمیت ویژه آن و احتمالا برخی از دخل و تصرفات غلطی که در آن صورت گرفته بود، رسول گرامی اسلام و ائمه (علیهم‎السلام) آموزه‎‎‎های مهمی را در این باب ارایه کردند که تحت عناوینی چون طب النبی، طب الصادق و طب الرضا در منابع روایی موجود است١٠.
البته آموختن کامل به‌معنی آموختن همه علوم نیست بلکه هر علمی که در هدایت و تعالی انسان دخالتی داشته باشد به‎صورت امر ضروری از سوی شارع مقدس القاء شده است. از این رو، هر دانشی که نقشی در هدایت انسان نداشته باشد از عرصه امور توفیقه١١، خارج و فارغ از مدار سعادت او می‎چرخد و این همان چیزی است که در تمدن جدید رخ داده است. دلیل توفیقی بودن علوم معاش از نظر نصیری آن است که اساسا قوای ادراکی انسانها، ناتوان از آن است که مستقل از وحی و تعالیم انبیاء به کشف و استنباط علوم و اختراع‎ و کار‎‎‎های زندگی نایل شود. دانشی که انسان‌ها می‎توانند به‎طور مستقل بدان نائل شوند، عمدتا بیش از معلومات بدیهی حسی و عقلی نیست. اگر انبیاء هدایت معیشتی انسان‎‎‎ها و تعلیم علوم و فنون را عهده‌دار نمی‎شدند، قطعا انسان‎‎‎ها نمی‎توانستند به حیات خود ادامه دهند واساسا جوامع انسانی شکل نمی‎گرفت. با این همه، نصیری بدون این‎که توضیح دهد که چگونه تمدن غرب که بر مدار علوم غیر توفیقه شکل گرفته با دوام‎ترین تمدن بشریت شده و همه را تحت تأثیر هژمونی خود قرار داده است، علوم و دستاورد‎‎‎های جدید را برآیند خود سری انسان می‎داند١٢!
دین و علوم جدید
از نظر نصیری، «میل به استیلاء و تسلط بر طبیعت» نقطه عزیمت علوم جدید است و از منظر قرآن و روایات اسلامی فاقد مطلوبیت است. از این رو، ‎ نصوصی که دعوت به مطالعه آفرینش یا دعوت به فراگیری کلیه علوم می‎کنند ناظر به علم معطوف به قدرت و تصرف در طبیعت نیستند. به همین دلیل، آیاتی که در مورد طبیعت آمده، ناظر به مطالعه نشانه‎ای جهت عبرت است و آیاتی که هم در مورد تسخیر طبیعت آمده، نه ناظر به علوم جدید بلکه به‌معنی استفاده‎ ابزاری و عاری از اسراف از طبیعت است. حتی او برخلاف فهم متعارف، ‎ روایت معروف «اطلبوا العلم ولو بالصین» را بر علمی که موجب خشیت و خضوع در برابر خداوند می‎شود حمل می‎کند و کلمه «چین» در روایت را بیانگر اهمیت اهتمام اسلام به علم مطلوب می‎انگارد١٣. حتی هنگامی‌که امام صادق (علیه‎السلام) می‎فرماید: «اطلبوا العلم ولو بخوض اللُجَّج14» (دانش بجوئید ولو با فرو رفتن در اعماق دریاها) بیانگر اهمیت علم مطلوب است، نه آن‎که فی المثل نظر به علم غواصی داشته باشد. اساسا‎مراد از «علم» در این‎گونه روایات، ‎ همان چیزی است که امام صادق (علیه‎السلام) فرمود: بخدا سوگند اگر حسن بصری به چپ و راست عالم برود علم را جز در خانه اهل بیت نخواهد یافت١٥. و در جایی دیگر امام باقر (علیه‎السلام) نیز اضافه کرد هر دانش که از خانه ما صادر نشده باشد، باطل است١٦.
«روایات فوق و ده‎‎‎ها روایت دیگر، ‎ با صراحت، تنها منبع و ماخذ مشروع علم واقعی را خاندان وحی و اهل بیت (علیهم‎السلام) می‎دانند و مؤمنین مجاز نیستند برای کسب دانش، در خانه هر کس بروندو به هر جا سرک بکشند١٧.»
البته روایاتی که توصیه به اخذ حکمت از هر کس حتی فرد منافق و گمراه می‎کنند مثل: «الحکمه‎ ضّاله‎ المؤمن فخذ الحکمه و لومن اهل النفاق١٨» به‌معنای حضور همیشگی علم نزد آنان نیست بلکه گاهی چنین است‏، اما متعلق به آن‎‎‎ها نبوده و نزد آنان عاریه است.
در مساعدت این رویکرد، دلایل دیگری هم برای رد علوم جدید وجود دارد و آن این‎که اساسا تغییر در آفرینش حرام است و باید از امور نوین که ریشه‎ای در تعالیم انبیاء ندارد، پرهیز کرد، همانطور که باید از تشبه به کفار پرهیز نمود و خود را در هلاکت نینداخت. به دیده نصیری، ‎ سنت، حاوی اصالت، عمق، درخشندگی، حقیقت، ثبات و جاودانگی است و نقطه مقابل آن، بدعت (نوآوری) است که حاوی بی‎‎ریشگی، شک،‎ جهل و تباهی است و این از آن روست که منشاء سنت، وحی الهی است. اما بدعت‎، ناشی از رأی و هوای انسان بریده از وحی است که هر روز رنگی نو می‎گیرد و پیوسته از جهلی به جهل دیگر روان می‎شود.
«با این وصف می‎توان عمق تعارض اسلام را با تجدد و مبنای محوری آن یعنی سیر خطی پیشرفت و تکامل تاریخ که چیزی جز یک بدعت و نوآوری بزرگ در برابر همه مبانی، سنن، احکام الهی نیست وداعیه دگرگونی در نظام تشریع و تکوین خداوندی را دارد، دریافت... «فلیغیرنّ خلق الله» در سوره نساء آیه 118 و 119 معنای عام و گسترده‌ای دارد و شامل هر گونه دگرگونی بدون نسبت با سنن الهی در هر مخلوقی می‎شود. از این رو، ‎ این آیه بیان‌گر حرمت دگرگونی در هر پدیده‌ای از پدیده‌‎های آفرینش اعمّ از تشریع و تکوین بدون اجازه خداوندست١٩.»
علاوه‎بر این‎که تجدد در اساس نظری خود، ‎ تغییر و دگرگونی در سنن و آموزه‎‎‎های الهی است، علوم و فنون محصول آن نیز به‎طور همه جانبه، در کار دستکاری در آفرینش وصنع متقن خداوند است. تجدد یک امر محدث است که بنابر پاره‌ای از روایات مثل «شرّ الامور محدثاتها» بدترین امور دانسته شده است و در سنت و سیره معصومین (علیهم‎السلام) هیچ مقبولیتی ندارد. گذشته از این، متجدد شدن یا اخذ تجدد و محصولات آن، همان تشبه به کفار است که در سنت اسلامی حتی تشبه به نوع و سبک سلام کردن اهل کتاب حرام دانسته شده است٢٠.
راهبرد اقدام و انتظار
اما مهم‌ترین پرسشی که فرا روی نفی کلیت تجدد و تمدن جدید پیش می‎آید، آن است که اکنون چه باید کرد؟ نصیری اصولا به راهکاری که می‎شود مدرنیته را تغییر داد، اشاره نمی‎کند و شاید آن را مانند بسیاری از روشنفکران، امری ناشدنی و محال می‎داند که فقط در دوره ظهور، ‎ آن هم با معجزه‌ای خارج از روابط عادی بشری، ‎ رخ خواهد داد. راهبردی که او در عصر غیبت مطرح می‎کند، راهبرد اقدام و انتظار است. این راهبرد مبتنی بر تفکیک مقام نظر و عمل است. در مقام نظر اگرچه به نفی تجدد و اثبات عدم مطلوبیت آن از نظر مبانی و آموزه‌‎‎‎های اسلام می‎رسیم اما در مقام عمل، ‎ به‎دلیل پیوند و ارتباط عمیقی که بین معیشت و نظام زندگی مردم با ساختار‎‎‎ها و محصولات تمدن جدید ایجاد شده است و هر روز نیز به ابعاد آن افزوده می‎شود، گریزی از اخذ بسیاری از محصولات تجدد نداریم و در صورت نفی آنها، جامعه دچار اختلال در نظام معیشتی و عسر و حرج می‎شود که مطلوب شریعت نیست. به‎عبارتی دیگر، اکنون در شرایط اضطراری هستیم که اخذ وجوهی از تمدن جدید را بر ما مجاز و حتی در مواردی واجب می‎کند؛ مثل برخورداری از جنگ افزار‎‎‎های جدید برای دفاع از کیان دین و کشور و نیز استفاده از رسانه‌‎های جدید. نصیری پیش از این‎که مخاطبینش او را متهم به بی‌فایده‌‌‌گی تفکیک مذکور کنند می‎کوشد نتایج مهمی را بر آن مترتب کند:
1ـ او تصور می‎کند با اثبات تعارض ذاتی بین اسلام و تجدد و با اذعان به این‎که غرب، پس از رنسانس یکسره به خطا رفته است، و التزام به آن در مقام نظر، ما را از انفعال فکری و روحی در مقابل غرب، رهانیده و تداوم فعال و با نشاط نهضت دینی و انقلابی را در برابر هجوم بی‎امان و همه‎جانبه سلطه جهانی تضمین می‎کند. انفعال در برابر غرب از نظر نصیری در دو دسته وجود دارد: گروه اول روشنفکرانی هستند که بدون دریافت جوهره مدرنیته ـ آن‎گونه که نصیری روایت می‎کند ـ از سنت دست کشیده و تسلیم مدرنیته شده‌اند. گروه دوم، روحانیونی‌اند که می‎کوشند احکام شریعت اسلام را با پاره‌ای از مشتهیأت و مقبولات زمانه مثل حقوق بشر و تساوی زن و مرد و پلورالیسم و... تطبیق دهند.
2ـ علاوه‎بر این، پذیرش این مطلب که تمدن کنونی غرب، مظلمه آخر الزمان یا همان ملاحم و فتن در روایات است، ‎ موجب می‎شود تا دیگر فاصله خود از غرب را بحران عقب ماندگی ندانیم و در پی حمله به سنت‎‎‎‎ها و آداب دینی به‎دلیل کهنگی نباشیم.
3ـ گرچه تحقق مدینه فاضله اسلامی در بستر معیشتی برخاسته از تمدن الحادی غرب در آخر الزمان میسر نیست و باید به انتظار‎سازی و کاری مناسب با آن در عصر ظهور نشست، اما نباید پنداشت که تکلیف مبارزه و اصلاح امور و تلاش برای استقرار حکومت دینی ساقط است. به اندازه وسع و متناسب با ظرفیت‌‎‎‎های موجود، مکلف به اقدام و اصلاح هستیم، ‎ اصلاحی که مبتنی بر دو رکن است:
الف ـ اصلاح وضع موجود در حد توان و متناسب با ظرفیت‌‎های واقعی.
ب ـ آگاهی دادن به‎جامعه خود و دیگر جوامع نسبت به وضع فلک زده و ظلمانی عصر کنونی و آماده شدن برای حادثه عظیم ظهور آخرین ذخیره الهی٢١.
البته تحقق این راهبرد نیازمند تحقق دو امر دیگر است: 1) زمان‎شناسی صحیح، ‎ واقع بینانه و به دور از مشهورات رایج و القائات تمدن جدید و نظام سلطه منبعث از آن. 2) بازگشت به‎جامعیت اسلام و معارف و آموزه‌‎‎‎های اسلام فارغ از تجددزدگی و تاثر از نحله‌های فکری و فلسفی گسسته از کتاب و سنت. او از همین منظر به نقد انقلاب اسلامی می‎پردازد و ناکارآمدی جمهوری اسلامی را سقوط به درجات اسفل غرب زدگی می‎داند٢٢.
ظهور مهدی(علیه‎السلام) و تمدن جدید
گریز از مدرنیته و تمنّای تمدنی جدید که احتمالا از سنخ تمدن غرب نخواهد بود نصیری را در تحلیل‎‎‎های آخر الزمانی و امید به ظهور دولت مهدی (علیه‎السلام) فرو می‎برد. در این‎گونه تفسیرها، وضعیت پیش از ظهور، دوران مظلمت است که در آن بیشترین و قوی‌ترین حجاب‌‎‎‎ها بین افراد و جوامع با حقیقت دین و وحی حائل می‎شود و بیش از هر مقطع دیگری‎، ساحت نفس امّاره فردی و جمعی، عرصه را بر ساحت دین و آموزه‌‎‎‎های وحیانی تنگ می‎کند. جوامع فاصله گرفته از دین ممکن است در یکی از سه وضعیت ذیل باشند: 1) بی‎اعتنایی به ارزش‎‎‎ها 2) مقابله با ارزش‎‎‎ها 3) وارونگی ارزشها.
پیامبر گرامی اسلام فرمود: زمانی خواهد آمد که امر به معروف و نهی از منکر را ترک خواهید نمود [وضعیت اول] اصحاب با تعجب پرسیدند آیا واقعا چنین خواهد شد؟ حضرت (صلی‎الله‎علیه‎وآله‎وسلم) فرمود: بله و بدتر از این خواهد شد و آن روزی است که با امر به منکر و نهی از معروف مقابله کنید. [وضعیت دوم] باز اصحاب با ناباوری پرسیدند آیا چنین خواهد شد؟ حضرت فرمود: بله و بدتر از این خواهد شد، و آن روزی است که معروف را منکر و منکر را معروف می‎پندارند. [وضعیت سوم]
آخر الزمان وضعیت سوم است که به مراتب بدتر از دو وضعیت دیگر است و این وقایعی است که سر از مدرنیته درمی‎آورد. در دنیای کنونی‎، بسیاری از واژه‌ها، تغییر و تحریف شده و معنای وارونه پیدا کردند. بر جهل نام علم، بر طغیان و فزون طلبی نام عقل، بر اسارت نام آزادی، بر انحطاط نام پیشرفت، بر خرابی نام توسعه و آبادانی‎، بر غفلت نام بیداری،‎ بر لهو و لعب و پرده دری نام هنر و خلاصه بر توحش نام تمدن نهاده‌اند. این همان چیزی است که امروزه از آن به بحران معنا یاد می‎کنند‏، که در آن بشر مدرن دچار مکر خداوند شده و از سوی او در حال بازی خوردن است٢٣.
انسان مدرن بسی به خود می‎بالد و می‎نازد و درباره انسان اعصار پیشین که فاقد چنین توانائی‎‎‎هایی بود احساس ترحم می‎کند. اما غافل از این‎که این همه فتوحات مادی و تکنیکی به‎خاطر تنبیه و مجازات اوست که از ذکرالله رویگردان شده است: «فلمّا نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شی حتی اذا فرحوا بما اتوا اخذناهم بغته فاذا هم مبلسون» (انعام/٤٤) از این رو، بشر مدرن سخت گرفتار سنت الهی امهال و استدراج شده است و وقتی به اوج غرور و تفاخر رسید (حتی اذافرحوا) آن‎گاه نوبت عذاب فرا می‎رسد (اخدنا هم بغته). مصداق اصلی و نهایی این آیه آخر الزمان است و امام معصوم (علیه‎السلام) در تفسیر آیه می‎فرماید: مقصود از«اخذناهم بغته» ظهور قائم (علیه‎السلام) است٢٤.
این بدین معناست که حضرت مهدی (علیه‎السلام) همانند شهاب یا صاعقه و طوفانی، وارد بر تمدن مقتدر و سلطه جوی کفر و مدرن می‎شود و همه چیز را ویران و تمدنی جدید برپا می‎کند٢٥. با این همه آن حضرت (علیه‎السلام) به هنگام ظهورش از ابزار و‎ساز و کار‎‎‎های تمدن جدید استفاده نمی‎کند. تمدن مهدوی که از آن صالحان خواهد بود از نوع تمدن طبیعی و نه صناعی و تکنولوژیک خواهد بود. مهدی (علیه‎السلام) نه در دوران ظهور و نه در مرحله تأسیس حکومت الهی از سازوکار‎‎‎های مدرن استفاده نخواهد کرد و تمدن او تداوم تمدن کنونی غرب نخواهد بود. بلکه آن حضرت، این تمدن بحرن‎زا را از بیخ و بن برخواهد انداخت و تمدنی دیگر بنیان می‎کند که کاملا سنتی و غیر ماشینی است. رجعت تمدن مهدوی به شرایط غیر ماشینی نه به‌معنی پست رفت بلکه به‌معنی ظهور شاکل‎‎‎های جدید از تمدن انسانی است که تاکنون بشر تجربه نکرده است. این‎که در روایت آمده که مثلا مؤمنان در عصر ظهور، طی الارض می‎کنند و توانائی‎‎‎های خارق العاده‌ای دارند اشاره به همین معنی دارد.
«یکی از القاب حضرت مهدی (علیه‎السلام) مبدأ الآیات است و این بدان دلیل است که بیشترین معجزات، بدست مبارک ایشان از آغاز ظهور تا پایان دوران حکومت محقق خواهد شد و خداوند برای هیچ یک از انبیاء و رسل خود، این مقدار معجزه زمینی و آسمانی قرار نداده است٢٦.»
علاوه‎بر این، حضرت پس از ظهور و استقرار به آبادانی زمین همت می‎گمارد، قطعه‌ای از دعای شریف عهد می‎فرماید: «واعمر اللهم به بلادک و احی به عبادک، فانک قلت و قولک الحق ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس» حکایت از ویرانی زمین قبل از ظهور دارد و اوست که آن را آباد می‎گرداند. حتی او ساختمان‎‎‎های بلند کنونی را تخریب و منازلی ساده و سنتی بنا می‎کند و در ساختار دولت‌اش از تفکیک قوا، همه پرسی و... که از ابداعات کفار است، بهره نمی‎جوید و از سر اعجاز به رتق و فتق امور می‎پردازد. جامعه‌ی او فاقد تضاد‎‎‎های طبقاتی است، فقیری یافت نمی‎شود تا کسی بخواهد اموالش را انفاق نماید. طلا و نقره در محلی عمومی تلنبار شده و کسی نیست که به‎سراغ آن‎‎‎ها برود. گرچه او به گفته پیامبر گرامی اسلام (صلی‎الله‎علیه‎وآله‎وسلم) که فرمود: مهدی تابع من است و نه بدعت گزار، آورنده دینی است که پس از ظهور دچار تحریف و نوآوری‎‎‎ها و قرائت‌‎‎‎های مختلف شده است. به همین دلیل روایت شده است که آخرین مقاومت در برابر حضرت، از ناحیه گروهی از فقهاء انجام می‎پذیرد. فقهای که در عصر غیبت کوشیدند دین را با مشتهیأت و تمنیات بشر مدرن تطبیق دهند.
روی آوردن نصیری به‎نظریه تعارض ذاتی اسلام و تجدد، بیانگر انفعال او در قبال دنیای جدید است. او به‎جای این‎که راه حلی برای مشکل تاریخی مسلمانان بیابد، صورت مسأله را پاک کرده و با کفر دانستن مدرنتیه، راه بر تحلیل‌‎‎‎های جدی‌تر می‎بندد. نصیری بدون رویکردی روشن و روشی مبرهّن ـ که شاید او بر این نیز خرده بگیرد که بحث‌های روش‎شناسی هم از آموزه‌‎‎های است که بشر امروز بدون اذن خدا بدان دست یافته و نوعی بدعت و تشبیه به کفار به حساب می‎آید و نباید به آن اعتنا ورزید ـ توضیح نمی‎دهد که رویکرد درهم آمیخته و روش تلفیقی‌ای که در آثارش دارد برگرفته از کدامین آموزه‌‎‎‎های دینی یا پیامبر الهی است. او همچنانکه خود اذعان می‎کند، کوشیده است تا دیدگاه‎‎‎های مرتضی آوینی را به کتاب و عترت بازگرداند و نوع نگاه او به مدرنیته را نقل‌مند نماید. اما او مکرر به گفته‌‎های منتقدین غربی از مدرنیته که در همان اتمسفر کفرآلود زندگی می‎کنند و حداقل به بخش‎‎‎هایی از آن ایمان دارند، استناد می‎کند و بدین ترتیب رویکرد درون دینی خود به مسأله مدرنیته را می‎شکند. اما آن‎چه که به فهم او چنین شکل ‎می‌دهد پیش انگاره‎‎‎‎هایی است که آن‎‎‎ها را می‎پذیرد:
1- اگر تجدد را ردّ نکنیم و یا مشروع بدانیم، احکام اولیه دینی به‎دلیل تطبیقشان با شرایط نوین، تغییر و تبدل می‎یابند و بدین ترتیب اصول دیانت به مخاطره می‎افتد.
2- نظریه تکامل ـ که تمدن کنونی محصول آن است ـ به‌معنی عقب ماندگی و پستی عصر انبیاء الهی است و با اندیشه دینی سازگاری ندارد.
3- ‎شان انبیاء الهی، تمدن، ابزار و آلات‎سازی است و هر آن‎چه را که انسان نیاز داشته، آورده و تمدن کنونی زائده‌ای بر تاریخ است.
4- کلیه علوم جدید معطوف به سیطره بر طبیعت و منفعت طلبی انسان جدیدند.
نصیری با اتکا بر چنین پیش دانسته‌‎‎‎هایی و با تمسک به قاعده «ما لا یدرک کله لا یترک کله» راه برون رفت در عصر غیبت را آشتی میان اسلام با تجدد در مقام عمل و از باب اکل میته می‎داند. با این همه، او هرگز به ما توضیح نمی‎دهد که مراد او از اسلام و مدرنیته که این چنین از هم تباعد دارند، چیست و چرا او به سایر قرائت‌های موجود از اسلام توجه نمی‎کند و این چنین با واهمه از به خطر افتادن دیانت، راه پویایی اجتهاد شیعی در روزگار جدید را می‎بندد. شکی نیست که علم مدرن با اهداف و نگرش خاصی بدست آمده، اما سخن در این است که آیا این مقدار از جهت داری در علوم، کل علم را به چالش می‎کشاند و آن را از اعتبار ساقط می‎کند یا می‎توان گفت، مدرنتیه صرفا محصول انسان غربی نیست بلکه فرایندی تاریخی است که می‎توانست در جایی دیگر اتفاق بیفتد اما تصادفا سر از غرب درآورده است. در واقع، مدرنیته محصول بشر است و مؤلفه‌‎‎های انسانی مشترکی دارد. شاهد بر مدعای دوم همان روایتی است که نصیری از امیرمؤمنان (علیه‎السلام) نقل می‎کند که فرمود: حکمت را هر جا یافتی بگیر ولو این‎که در سینه منافق باشد٢٧. حال اگر حکمت را می‎توان در سینه منافق پیدا کرد علم تجربی را هم می‎توان در سینه او و در سینه هر کس دیگری پیدا کرد. بنابه مفاد قرآنی، خداوند نیز به اهل کفر و نفاق نیز از دنیا و علم دنیایی عطا می‎کند و چنین اعطایی، اختصاص به اهل ایمان ندارد. صرف این‎که گسترش علوم جدید به محیط زیست لطمه می‎زند و یا این‎که انسان مدرن دچار بحران معنا شده، دلیل بر حجیت عصر استفاده از اسب ـ به‎دلیل این‎که فضله‎اش بدرد طبیعت می‎خورد ـ و بی‌امنیتی انسان قدیم نمی‎شود و آسان شدن زندگی در دوره جدید، هیچ ریشه مخالفت آمیزی در تعالیم انبیاء الهی ندارد، ‎ و در نهایت تقلیل عصر غیبت که پایانی نامعلوم دارد به عصر اضطرار و اکل میته، بمعنی قرار گرفتن اهل ایمان در عسر و حرج طولانی مدتی است که شارع مقدس از سر حکمت چنین نمی‎کند. اضطرار در تفکر شیعی، استثناء بر زندگی مؤمنان است و نه قاعده حیات آنان. علاوه‎بر این راهبرد انتظار و اقدام او نیز ریشه دینی ندارد و معلوم نیست که او بر اساس کدامین آیه و روایت به بهانه عسر و حرج در مقابل بدعت، ضلالت، انحراف و شرک به خدا تسلیم می‎شود. این نوع نگاه به دین، ‎ نگاهی حداقلی به آن است که هر کجا دین با مدرنیته ناهمخوانی داشته باشد به امید عصر ظهور و به بهانه عسر و حرج باید از دین عقب نشینی کرد و بدعت و ضلالت در دین خدا را عملا پذیرفت. اصولا این تفکر بالمآل با نظریه تقی‌زاده چه تفاوتی دارد؟ گناه تقی‎زاده این بود که نظرا استدلال می‎کرد که باید در قبال مدرنیته از نوک پا تا فرق سر غربی شویم اما مهدی نصیری عملا ما را به راهکار تقی‎زاده متقاعد می‎سازد. در این تفکر که مفروض جبر گرایانه‎ای در نهان دارد، اساسا راه برون رفت در دوره غیبت را بسته و به‌نوعی دیگر، بحران معنا در دارالاسلام را ترویج می‌کند. انتظار او انتظاری منفعلانه است که در آن باید آن‎چه را که از مدرنیته برای ما تقدیر می‎خورد قبول کرد و صبر نمود تا شاید ظهور معجزه‎ای در عصر حضور مهدی (علیه‎السلام) آن را برهم زند.
«اگر سخن او این باشد که باید منفعلا به انتظار نشست و راهی جز صبر و تحمل ناگواری‎‎‎های مدرنیته وجود ندارد ناخواسته در انتظار سکولار فرو غلطیده است و این همان چیزی است که او از آن فرار می‎کند٢٨.»