تاریخ انتشار : ۲۷ مهر ۱۳۹۰ - ۰۷:۵۰  ، 
شناسه خبر : ۲۲۸۰۸۸
جامعه‌شناسی عصر مشروطه در گفت‎وگو با دکتر احمد نقیب‎زاده عضو هیأت علمی دانشگاه تهران
لیلا صدری اشاره: دکتر احمد نقیب‎زاده، لیسانس و فوق لیسانس علوم سیاسى را از دانشگاه تهران گرفته و پیش از 30 سالگی راهی فرانسه شده. در فرانسه تا مقطع فوق لیسانس روابط بین‎الملل و دکتراى مطالعات سیاسى در دانشگاه نان‎تر تحصیل کرده است. بعد به ایران بازگشت و از همان سال‎‎ها تا الان استاد دانشگاه تهران بوده است. به‎نظر او وجود اقشار و آرای مختلف در یک جامعه ضروری است. در مشروطه هم تعامل روشنفکران لازم بود، اما بعد از مدت کوتاهی دستخوش تغییر و تحول شد. از جمله کتاب‎‎های نقیب‎زاده می‎توان به «نگاهى به تاریخ روابط بین‎الملل»، «تحولات روابط بین‎الملل»، «درآمدى بر جامعه شناسى سیاسى»، «دولت رضاشاه و نظام ایلى»، و «نقش روحانیت شیعه در پیروزى انقلاب اسلامى» اشاره کرد.

* چرا در مطالعه تاریخ 200 سال گذشته و حتی چندصد سال اخیر نمی‎توان از مشروطه و اثر‎های آن گذشت؟
** چون مشروطیت اتفاق مهم و مؤثری بود که فقط در یک جنبه و یک موضوع تأثیر نگذاشت، بلکه تأثیر همه‎جانبه داشت و حتی شکست و پیروزی وقایعی از این دست زیاد مشخص نیست. ممکن است در نمایی شکست خورده باشند و در زمینه‎‎های دیگری که کمتر به چشم می‎آید؛ موفق شوند یا آثارشان در درازمدت ماندگار باشد. انقلاب مشروطه ایران در میان همه کشور‎هایی که با ما در یک ردیف قرار می‎گرفتند، یک اتفاق بی‎سابقه و استثنایی بود. هیچ کشور جهان سومی در این برهه نمی‎بینیم که دست به‎کار انقلاب شده باشد. حداکثر کودتا، فروریزی‎ یا مداخله خارجی و استعمار بوده است. وجود انقلاب یعنی یک جامعه مدنی در ایران وجود داشته و این باعث افتخار است.
* چه شد جامعه ایران به نقطه‎ای رسید که حس کرد باید انقلاب کند؟ این درک مدنی از کجا آمد؟
** یک بخش انقلاب، ساختار است؛ که دست آدم‎‎ها نیست. مثل زلزله می‎ماند؛ موقعش که می‎رسد اتفاق می‎افتد و کسی هم نمی‎تواند پیش‎گیری کند. بخش‎‎هایی از انقلاب هم ارادی و آگاهانه است که انسان بر آن تأثیر می‎گذارد.
* تأثیر در چه بخش‎هایی؟
** در مسیر انقلاب و نتیجه‎‎هایی که از آن انقلاب به‎دست می‎آید. در وجه ساختاری انقلاب مشروطه، جامعه‎ای داشتیم که فرهنگ، سابقه و هوشیاری و بیداری داشت. احزاب هم داخل آن بودند که آگاهی تاریخی هم داشتند. روحانیان، بازاری‎ها، ایلات و عشایر؛ این‎‎ها برای خودشان سوابقی داشتند. از طرف دیگر رفت و آمد‎ها به فرنگ و دیدن پیشرفت‎‎های ظاهری، مادی و دنیوی فرنگ، آن‎‎ها را به فکر وامی‎داشت که چرا ما نباید چنین باشیم و ما چه کم داریم! متأسفانه به این سئوال‎ها، جواب‎‎های مختلفی داده شد. وقتی جامعه تحرک و آگاهی پیدا می‎کند و دینامیسم اجتماعی به‎وجود می‎آید، به فکر پر کردن خلأ‎ها و یافتن راه‎حل‎‎ها می‎افتد. وقتی به مرحله تفکر برای مسیر تحقق هدف رسید، آن‎وقت مسأله اسلام و مدرنیته و یافتن راه‎حل مطرح می‎شود، نه اول کار. عده‎ای رفته بودند دنیای غرب را دیده بودند، در داخل هم اتفاق‎‎هایی مثل واقعه رژی افتاده بود، رفت و آمد خارجی‎‎ها و... همه این اتفاق‎‎ها تحرکی را در جامعه به‎وجود آورده بود. 50 سال سلطنت ناصرالدین شاه هم موجب پیشرفت‎‎هایی شده بود.
* پیشرفت؟
** بله. در مقایسه با رفت و آمد سریع حکومت‎‎ها در گذشته، افشاریه، زندیه و پادشاهانی که عمر حکومت‎شان کم بود. 50 سال ثبات، خوب بود. همیشه فکر می‎کنم ما ایرانی‎‎ها اگر ثبات داشته باشیم به خیلی چیز‎ها دست پیدا می‎کنیم، عمده بدبختی ما در تاریخ، بی‎ثباتی بوده است.
* بی‎ثباتی در سطح مردم هم مؤثر است؟
** بله. در فرهنگ ما این‎چیز‎ها وجود داشت. عصر ناصری را کسی به‎عنوان عصر پیشرفت نمی‎شناسد، دوران خوبی نبوده ولی همین ثبات، کمک کرده مثلا ضرب‎المثل‎‎ها در این دوره شکل گرفته. خیلی از روشنفکران و متفکران در این دوره شکل گرفتند. مجموعه این‎ها جامعه را به نقطه‎ای رساند که حرکتی را شروع کردند و فرقش با فرانسه که انقلاب کبیر را پشت سر گذاشته بود عمدتا مداخله خارجی بود. عصر امپریالیسم، استعمار و مداخله خارجی بود. از هیچ‎چیز نمی‎گذشتند. هیچ‎یک تغییر‎هایی را که در ایران در شرف وقوع بود، ر‎ها نمی‎کردند. برای آینده یک اتفاق در ایران نقشه طراحی می‎کردند. به همین دلیل مسأله پیچیده می‎شد.
* نتیجه انقلاب مشروطه چه بود؟
** مشروطه ظاهرا شکست خورد و رژیمی که مردم می‎خواستند از دل آن بیرون نیامد. شاید چاره‎ای هم جز این نبود. چون وقتی قرار باشد نظامی شکل بگیرد، این نظام باید بر دوش نیرو‎های اجتماعی حمل شود.
نیرو‎های اجتماعی به‎شدت ضعیف بودند و بین آن‎‎ها اختلاف زیادی بود. بنابراین شکست انقلاب مشروطه تا حد زیادی طبیعی بود. شکست ظاهری، شکست نظامی و این‎که دوباره نیرو‎های سابق برگردند. وقتی پایتخت به دست ایل بختیاری افتاد فاتحه انقلاب خوانده شد، چون نیرو‎های سنتی و ضددموکراتیکی که هیچ ارتباطی با مدرنیته و دولت مدرن نداشتند، می‎خواستند مسئول ایجاد یک دولت مدرن شوند. نمی‎توانستند، چون ذات‎شان این نبود. منتها استارت کار در مشروطه خورد.
شروع حرکت روی فعالیت‎‎های بعدی به‎طور طبیعی اثر می‎گذارد. مردم نیروی خودشان و نیروی انقلاب را درک می‎کنند. گروهی از روشنفکران در این انقلاب پدید آمدند که سرمایه‎‎های اجتماعی ایران بودند. حتی اگر چپ و راست بودند؛ من همه را سرمایه اجتماعی می‎دانم، چون باعث تعاطی افکار می‎شدند. تعاطی افکار کم‎کم باعث روشنگری شد؛ منتها بعدش فضای تاریکی که در عصر پهلوی به‎وجود آمد، این سرمایه اجتماعی را بسیار کم‎رنگ کرد و به حاشیه راند. حتی آن‎‎هایی که برای روی کار آمدن پهلوی کمک کرده بودند، آن‎‎ها هم متضرر شدند و لطمه دیدند. در نتیجه مشروطه، در زمینه فکر و اندیشه نمی‎توانست مؤثر واقع شود. آن اندیشه‎‎ها و تجربه‎‎ها به‎کار گرفته شد. از تجربه‎‎های مشروطه در انقلاب اسلامی، استفاده کردیم. حداقل یک گروه امتحان خودش را پس داد و نوبت به گروه دیگری رسیده. در انقلاب مشروطه روشنفکران غرب‎گرا امتحان‎شان را پس دادند. حالا نوبت به روحانیون می‎رسد که باید امتحان پس بدهند. در فرانسه هم این اتفاق افتاد وقتی انقلاب شد، دوباره اوضاع به حالت اول برگشت. همان نگاه سلطنت‎طلب حاکم شد. دوباره انقلاب شد. دوباره همان گروه‎‎ها برگشتند. بالأخره 100 سال طول کشید تا راه باز شد. این مسأله منحصر به ایران نیست.
* دو دستگی که در مشروطه‎خواهان ایجاد شد، چه سهمی در توقف نهضت مشروطه داشت؟
** خیلی زیاد. کسانی‎که می‎خواستند اسلام را با دموکراسی غربی گره بزنند، ظاهرا از هیچ‎یک از این دو طرز فکر آگاه نبودند. اسلام با دموکراسی غربی نمی‎تواند سازگار باشد. چون آن دموکراسی نهایتا به‎جای دیگر ره می‎سپرد و دین به‎صورت دیگری می‎خواهد جامعه را اداره کند. بنابراین روحانیون با سعه صدر وارد شدند، ارایه طریق کردند (راه نشان دادند)، حتی سعی کردند از نصوص دینی استفاده کنند و نگذارند بین دموکراسی یا نهضت مشروطه‎خواهی و اسلام، تعارضی پیش بیاید، ولی این تعارض اجتناب‎ناپذیر بود. وقتی بین نیرو‎هایی که حامل اندیشه مشروطه‎خواهی هستند شکاف بیفتد، طبیعی است که ناتوان می‎شوند و نمی‎توانند محصول خودشان را به مقصد برسانند.
* روشنفکر‎ها و روحانیون در تاریخ مثل دو خط موازی بودند که گاهی به هم نزدیک شدند و گاهی از هم دور. اما در جا‎هایی که به هم نزدیک شده‎اند و قرار بوده با هم کاری را انجام دهند تجربه موفقی نبود و نتوانستند به هدف‎های‎شان برسند. اما وقتی کفه ترازو به‎سمت روحانی سنگین شده، مثل انقلاب اسلامی؛ موفق‎تر بوده‎اند. دلیل این اتفاق چیست؟
** روحانیت با توده‎‎ها همیشه رابطه نزدیکی داشته. این رابطه نزدیک هم در تعالیم اسلام، اصلا تبیین طبقاتی ندارد. دیده‎ام چطور روحانیان بین انسان‎‎ها فرق نمی‎گذارند. با این رفتار خیلی از افراد جامعه را جذب می‎کنند. با تعامل با مردم کار‎های خودشان را انجام می‎دهند. مردم را وارد میدان می‎کنند، به همین دلیل توانمندی‎شان بیشتر است.
روحانیون نظر به داخل دارند. یعنی می‎خواهند از داخل متون چیزی را بیرون بکشند، از متون خودی به‎جایی برسند نه این‎که تئوری‎‎هایی را به‎کار گیرند که دیگران ساخته‎اند. روش روحانیون استفاده از آن تئوری‎‎ها و آزمایش آن‎‎ها در جامعه نیست. به همین دلیل از نظر مادی و معنوی توان بیشتری دارند. ولی من با به حاشیه راندن روشنفکران موافق نیستم. آن‎‎ها هم در جا‎هایی به‎درد می‎خورند و نظریه‎‎هایی دارند که باعث نوعی تحرک اجتماعی می‎شوند. باعث تعاطی افکار می‎شوند که خوب است. این‎‎ها هم جزو سرمایه‎‎های اجتماعی هستند. اگر روحانیت وقتی در حاکمیت است، روشنفکران را کنار بگذارد؛ مستمعان روشنفکران بیشتر می‎شود و بعد ممکن است نوعی جابه‎جایی صورت بگیرد.
* منظورتان این است که میان توده مردم و روحانیت مانع ایجاد می‎شود؟
** بله. طبیعی است گاهی فاصله روحانیت با مردم زیاد می‎شود. و اگر این فاصله زیاد و زیادتر شود، جایش را افراد دیگری پر می‎کنند. ممکن است روشنفکران لاییک این خلأ را پر کنند، در این صورت روحانیت لطمه می‎بیند. ورود بیش از حد روحانیت در کار‎های اجرایی هم خوب نیست. کار‎های اجرایی به هر حال انتقادآور است. بهترین خیابان‎‎ها را هم که درست کنند؛ عده‎ای از آن‎ انتقاد می‎کنند. ورود آن‎‎ها در این عرصه، ممکن است روحانیت را زیر سئوال ببرد. استقلالی که روحانیت در طول تاریخ داشته اگر خدشه‎دار شود، ضربه‎‎های دیگری می‎زند. جایگاهی که روحانیت در طول 400 سال اخیر پیدا کرده، عمدتا به این دلیل بود که حد فاصل دولت و ملت قرار گرفته بود و بیشتر همراه ملت بود. این نقش را روحانیان مسیحی در عهد یورش بربر‎ها در اروپا هم ایفا کردند. محبوبیت و توانمندی‎شان را هم از آن‎جا گرفتند. اقتدار کلیسا از قرن چهار و پنج شروع شد. از نفوذشان استفاده می‎کردند و جلوی ظلم شاهان را می‎گرفتند. خودشان باید مواظب باشند که در مقام حاکمیت خیلی چیز‎ها را حفظ کنند.
* ویژگی‎‎های جامعه‎شناختی مردم و اوضاع جامعه ایران در عصر مشروطه چیست؟
** در دوره مشروطه اقشار جامعه ایران به چند دسته تقسیم می‎شدند: روحانیت، بازار، ایلات و عشایر و آحاد مردم که گروه آخر نقش چندانی نداشتند و بیشتر رعیت بودند. قشر دیگری هم در این میان پدید آمد به‎نام روشنفکر که این‎‎ها برخاسته از طبقه‎‎های متوسط و بالای جامعه بودند که توان تحصیل در خارج از کشور داشتند و بیشتر تحت تأثیر غرب قرار گرفته بودند، ولی خودشان به‎صورت یک جریان اجتماعی درآمدند. این‎که روشنفکری به‎صورت جریان دربیاید و در عرصه اجتماعی یک‎ بازیگر باشد، کار پیچیده‎ای است که در طول تاریخ باید صورت بگیرد. در ایران هم همین‎طور شد، مثل آن‎چه در فرانسه بود. با این فرق که در فرانسه تقلیدی در کار نبود، ولی در روشنفکران ایرانی چون توانمندی‎‎های اجتماعی و علمی - که در جامعه فرانسه بود در ایران- وجود نداشت، این‎‎ها بیشتر تقلیدگرا شدند و آرای غرب را به داخل انتقال دادند که گاهی مسأله را خوب متوجه نمی‎شدند. این‎جا شکافی بین روشنفکران سنتی (روحانیون) و روشنفکران متجدد (غرب‎گرا) درست شد. این‎‎ها متأسفانه در طول تاریخ خیلی به هم نزدیک نشدند تا دهه 50 - 40 و از زمان آل‎احمد به این طرف که یک جریان بومی‎گرایی، نگاه به خویشتن، نگاه به داخل بین همان روشنفکران پدید آمد. بعضا به روحانیت هم نزدیک شدند. در زمان مشروطیت این سه چهار نیرو دست‎اندرکار انقلاب مشروطه بودند. از آن‎جایی که روشنفکران لاییک با روشنفکران سنتی همکاری‎های‎شان مصلحتی بود، نهایتا چیزی از دل تعامل میان آن‎ها بیرون نیامد.
هستند متون و کتاب‎‎هایی که در آن نوشته‎اند به چه دلیل و چرا باید به روحانیت نزدیک شد و چگونه از آن‎‎ها استفاده کرد. پاره‎ای از این نیرو‎ها مثل ایلات و عشایر، اساسا از تجدد روی‎گردان بودند و چیز جدید را نمی‎توانستند بپذیرند. قریب 2 هزار سال بود که همین‎طور زندگی می‎کردند یا اگر بخواهیم زندگی ایلاتی را به‎صورت کنونی نگاه کنیم حدود هزار و 200 سال اصلا روی خوش به تجدد نشان نمی‎دادند و مانع می‎شدند روحانیت هم با شروط خاصی مدرنیته را می‎پذیرفت، به هر شکلی و هر صورتی این تفاوت‎‎ها بین دو گروه وجود داشت.
* رابطه بازاریان و توده‎‎های مردم با تجدد چطور بود؟
**  بازاریان توقع‎‎های خاصی داشتند. با نفس مدرنیته مخالف نبودند، ولی با ورود کالا‎های غربی مخالف بودند، چون به‎ ضررشان تمام می‎شد. مجموعه این‎‎ها نوعی گسیختگی را به‎وجود می‎آورد. و دربار هم که یک عنصر سیاسی مؤثر دیگری بود، دچار رخوت شده بود به‎همین دلیل نه‎تنها مشروطیت به‎دلیل تفرقه بین نیرو‎ها شکست خورد، بلکه در بدترین موقع تاریخی، کشور دچار خلأ سیاسی شد. این خلأ سیاسی را خارجی‎‎ها به‎سرعت پر کردند؛ نیرو‎های آلمانی، انگلیسی و روس‎‎ها وارد ایران شدند. ورود خارجی‎‎ها باعث شد هیچ نظمی شکل نگیرد و مردم همه منتظر شهسواری بودند که بیاید و نظمی برقرار کند و مملکت را از نابودی نجات دهد. شهسوار آمد؛ ولی اولین قربانیان همان روشنفکرانی بودند که انتظار می‎کشیدند، مثل مرحوم میرزاده عشقی که می‎گفت: کسی باید بیاید که جوی خون راه بیندازد، عده‎ای را بکشد و نظم را برقرار کند. وقتی رضاخان آمد، دیدند این شخص با آن‎چه فکر می‎کردند، زمین تا آسمان فرق می‎کند.
* خلأ سیاسی پس از مشروطیت با حزب پر نمی‎شد؟
** دو حزب در ایران وجود داشت؛ اما از آغاز فعالیت حزب‎ها، داغ ارتباط با بیگانه بر پیشانی آن‎‎ها خورد. یکی طرفدار انگلیس بود و دیگری طرفدار روس، هیچ‎یک مستقل نبودند. بعدا رضا شاه آمد و همه این‎‎ها را تار و مار کرد. در دهه 20 بعد از سقوط رضاخان که عصر طلایی تحزب است؛ می‎بینیم احزاب ریز و درشت از زمین و آسمان می‎جوشند.
این‎‎ها بیشتر شلوغ‎کاری و ایجاد هرج و مرج می‎کردند تا این‎که واقعا یک حزب سیاسی باشند.
* چرا؟
** دلایلش به فرهنگ سیاسی برمی‎گردد. به نقش سیاست‎بازانی برمی‎گردد که وارد این حزب‎‎ها می‎شدند. هیچ‎گاه دوره مناسبی برای تحزب در کشور نداشتیم. در دوره جمهوری اسلامی هم به دلایل متعدد زمینه مناسب فراهم نشد و همیشه نوعی نگرانی از نفوذ خارجی در کشور وجود داشت، اما می‎شد فکر کرد و به‎جای احزاب‎‎ نوع دیگری از تشکل‎‎های سیاسی به‎وجود آورد.
این‎کار شدنی است، وجود این‎گروه‎‎ها و انجمن‎‎ها لازم است. در ایران باید حزب‎‎ها شکل بگیرند یا تشکیلات دیگری با همین کارکرد تأسیس شوند