دکتر حسین سوزنچی
واژه سکولار در لغت بهمعنای «علمی» یا «پژوهشی» است. تحولاتی که در جهان غرب بهطور عام و در فلسفههای غربی، بهطور خاص رخ داد، بهتدریج موجب شد که معرفت، منحصر در اطلاعات برآمده از روش حسی و تجربی باشد و لذا هم معرفتزایی فلسفه (مابعدالطبیعه) زیر سئوال رود و هم حیثیت معرفتی داشتن وحی و گزارههای دینی. در این فضا بهتدریج کار علمی و پژوهشی در بررسیهای حسی و تجربی منحصر شد و واژه «سکولار» معادل تحقیق و پژوهشی که ناظر به حس و تجربه است قرار گرفت و هرگونه تحقیق و استناد به منابع معرفتی دیگر (همانند عقل مجرد که به تحقیق در فلسفه اولی میپردازد، شهود که منبع اصلی عرفان است، و وحی که مستند گزارههای دینی است) زیر سئوال رفت؛ سکولاریسم - یعنی رویکرد معرفتیای که جز مرتبه حسی واقعیت، به هیچ مرتبه دیگری در عالم وجود قائل نیست - و سکولاریزه کردن - یعنی گستراندن این رویکرد در تمامی حوزههای مطالعاتی - در همهجا طرفدارانی پیدا کرد.
اینگونه است که سکولاریسم در جامعه ما معادل صحیحی به نام «دنیویگری» پیدا کرده است؛ چراکه اگر تنها ابزار معرفتی ما حس و تجربه باشد، آنگاه تنها عالَم قابلشناخت (و بلکه تنها عالَمی که عالِمانه میتوان به وجودش اذعان کرد) همین عالَم دنیاست و بس.
بر این اساس است که وقتی پروژه سکولاریزه کردن دین مدنظر قرار میگیرد، معنا و مفهوم آن این است که دین را کاملا و صرفا در محدوده عالم حس (یعنی در محدوده نگاه دنیوی) تفسیر کنیم و همه ابعاد معنوی و متعالی و اخروی آن را یا کنار بگذاریم و یا به ابعاد مادی و حسی و دنیوی فروکاهیم تا قضاوت با روشهای حسی و تجربی درباره آن میسر باشد.
پس ضابطه اصلی سکولاریسم، برخلاف آنچه گاه قلمداد میشود، این نیست که دین در عرصه دنیا دخالت کند یا نه؛ بلکه ضابطه اصلی آن است که تنها قرائتی حسی و تجربی از همهچیز، از جمله دین، را قرائت معتبر بداند و معرفت و پژوهش معتبر را در معرفتها و پژوهشهای حسی و تجربی منحصر سازد؛ و حقیقت این است که، برخلاف جامعه ما، در جوامع غربی، هنوز هم «سکولار بودن» یک افتخار محسوب میشود و بار معنایی این واژه در جوامع غربی، شبیه بار معنایی «دانشمند بودن» در جامعه ماست.
جناب آقای دکتر فیاض، در نوشته اخیر خود در شماره گذشته هفتهنامه پنجره تحت عنوان «اسلام، مکتب یا دین؟» مطالبی بیان فرمودهاند که از جهات مختلفی قابلمناقشه است و از جمله در چندجای آن، تعریضی به دکتر شریعتی و شهید مطهری داشته و آنها را به گام نهادن در مسیر سکولاریزه کردن دین متهم کردهاند.
با ضابطهای که در بحث فوق ارائه کردیم و این را در مقالات و سخنرانیهای بینالمللیای که واژه سکولار و سکولاریسم را بهکار میگیرند، میشود ملاحظه کرد، میتوانیم سراغ این برویم که چهکسانی در کشور ما خواسته یا ناخواسته در مسیر سکولاریزه کردن دین گام برداشته و برمیدارند.
با این ضابطه، کسانی همچون مهندس بازرگان که درصدد تفسیر تجربی دین بودند و میکوشیدند اعتبار دین را با استناد آن به علوم تجربی جستوجو و اثبات کنند، در مسیر سکولاریسم وارد شده بودند. کسانی همچون دکتر سروش هم از ابتدا تا انتهای این مسیر را طی کردند: در ابتدا در مباحث قبض و بسط تئوریک شریعت، که فهم گزارههای دینی را کاملا وابسته به درک عصری (با تأکید بر درک ناشی از علوم تجربی نوین) میکرد؛ و در انتها نیز در مباحث بسط تجربه نبوی، که خود وحی را هم تحت تأثیر درک عصری زمان پیامبر (به معنای آرای حسی و تجربی و خطاپذیر معاصران پیامبر) معرفی میکرد.
در اینکه دکتر شریعتی دغدغه کاربردی کردن آموزههای دین در عرصه اجتماعی را داشت و در این عرصه، با تمسک به آموزههای جامعهشناسی نوین به بازخوانی برخی از تعالیم دین میپرداخت، بحثی نیست؛ اما آیا این لزوماً بهمعنای گام نهادن در مسیر سکولاریزه کردن دین است یا نه؟ من هنوز قضاوتی در این باب ندارم، خصوصاً که از طرفی در خود آثار دکتر شریعتی، وحی و آموزههای دینی در بسیاری از موارد دارای اعتبار مستقل معرفتی و خصلت معرفتزایی متمایز از علوم تجربی نوین است و شریعتی خود را ملزم نمیداند که همواره اعتبار گزارههای دینی را در علوم تجربی جستوجو کند؛ و از طرف دیگر، همین آثار، شاگردانی پرورد که اغلب، خواسته یا ناخواسته، در مسیر سکولاریزاسیون گام برداشتند.
اما متهم کردن شهید مطهری به قدم نهادن در مسیر سکولاریزه کردن دین، اتهامی است که ظاهرا از غلبه فضای معرفتی سکولار بر اندیشه گوینده آن و عدم درک صحیح معضل معرفتی فلسفههای غربی نشأت میگیرد.
در فلسفههای جدید غربی، بهویژه با ظهور کانت، تنها معرفت ممکن به عالم خارج، معرفت حسی دانسته و اعلام شد که فلسفه، کاری جز بررسی و ارائه تحلیل درباره معرفت حسی و حدود این معرفت ندارد؛ و لذا کار فلسفی کردن، همچنان یک کار سکولار (علمی و پژوهشی بهمعنای پیش گفته) بهحساب آمد.
اما در فلسفه اسلامی، معارف عقلی محض، واقعاً دارای حیثیت معرفتزا بهحساب میآیند و بلکه مهمترین معرفتهای فلسفی همین دسته از معارف هستند و لذا غربیان، پژوهشهای چنین فلسفهای را دیگر مصداق یک اقدام سکولار (علمی - پژوهشی بهمعنای مدرن) بهحساب نمیآورند (و البته شاید همین امر یکی از عوامل اصلی عدم جدی گرفتن فلسفه اسلامی در جوامع غربی باشد).
نگارنده نوشته مذکور، گمان کرده هر مطالعه روشمند در باب هر حوزهای از حوزههای عالم، قدم نهادن در وادی سکولاریزه کردن آن حوزه است و بر همین اساس، پژوهشهای فلسفی شهید مطهری در عرصه دین را مصداقی از همین فرآیند سکولاریزه کردن دین بهحساب آورده است. در حالیکه اگر چنین بود، باید خود ائمه اطهار علیهمالسلام، و بهویژه امام صادق علیهالسلام را - که روشهای صحیح فهم دین و لذا مطالعه روشمند دین در حوزههای مختلف فقه و کلام و... را به شاگردان خویش آموزش میدادند - پیشگامان نهضت سکولاریزه کردن دین بهحساب آوریم!
نویسنده محترم، بین منحصر کردن مطالعه به روشهای حسی و تجربی، و مطلق روشمند کردن مطالعات، فرقی نگذاشته و همین موجب خلط مبحث فوق شده است. اگر منظور از «دین را فلسفی کردن» غلبه نگاه فلسفی مدرن - که یک نگاه عمیقا و شدیدا حسگراست - بر دین باشد، قطعا این، گام نهادن در مسیر سکولاریزه کردن دین است؛ اما آیا نگاه فلسفی شهید مطهری از این سنخ بود؟ بگذریم که علاوهبراین، خود شهید مطهری اصرار دارند که دین را به همان نگاه فلسفی درست هم فرونکاهیم و لذا در کتاب جهانبینی توحیدی، جهانبینی فلسفی را مادون جهانبینی دینی معرفی میکنند و بر این باورند که اگرچه بهرهمندی از جهانبینی فلسفی را از جهاتی میتوان بهعنوان یکی از مؤلفههای جهانبینی دینی بهحساب آورد، اما جهانبینی دینی از مؤلفههای دیگری همچون شورآفرینی، ایجاد احساس مسئولیت و... نیز برخوردار است که در جهانبینی فلسفی غایب است.
خلاصه کلام اینکه نویسنده محترم نوشته مذکور، هم در تقریر عمیق بنمایه سکولاریسم دچار خطا شده، هم از تفاوت عمیق فلسفه اسلامی و فلسفههای جدید غربی غفلت ورزیده و هم در فهم مراد شهید مطهری از جایگاه و استفاده از فلسفه در منظومه دین، مسیر ناصوابی را پیموده است و بر اساس این سه اشتباه، به اشتباه، شهید مطهری را به گام نهادن در مسیر سکولاریزه کردن دین متهم کرده است.