پیشینه بحث
بحث تجربه دینى در دو بخش تنظیم شده: بخش اوّل آن به این بحث نسبتا آکادمیک مىپردازد، بخش دوم آن به بحث مقایسه وحى و تجربه دینى مىپردازد که بحث اوّل تحت عنوان خدا و تجربه دینى آمده است. آن بحثى که معمولاً در بحث دین مطرح میشود، همین بحث است که مبحث تجربه دینى را بیش تر مطرح مىکنند، تا از آن بهعنوان دلیل یا برهانى براى اثبات وجود خداوند استفاده کنند. از لحاظ تاریخى هم این بحث در قرن نوزدهم پیداشده، یعنى دوران نقّادى اهل محض به بلوغ خودش رسیده، استدلالهاى عقل نظرى را در غرب نقّادى کردهاند، کانت مىآید و اخلاق را مبنایى براى رسیدن به دین قرار مىدهد، بعد در آلمان و بعضى ازکشورهاى اروپایى یک نهضت رمانتیزم به پا شد که به عواطف و احساسات توجه بسیار داشتند، و نوعی سرخوردگى از عقل و تجربه حسّى و توجه بیش تر به احساسات و عواطف بود. در این فضا است که بحث تجربه دینی مطرح مىشود.
این بحث میکوشد تا پایگاهى غیر از عقل و اراده اخلاقى براى دین پیدا کند و آن احساسات و عواطف است. این بحث هم کاملاً متناسب با فضایى است که در آن زندگى مىکند. به همین سبب است که قبل از کانت بیش تر بر عقل نظرى تکیه داشتند. در بحث اثبات وجود خدا، کانت بر اراده اخلاقى تکیه کرد و ایشان گفت یک احساس دینى داریم که این تکیهگاه باورهاى دینى است و حتى اخلاق و علم خوب و صحیح را هم ما باید مبتنى بر این احساس دینى شکل دهیم. در قرن بیستم این بحث پدید مىآید، ویلیام جیمز و دیگر پیروانش و ازآن طرف عدهاى از اگزیستانسیالیستها و تعدادی هم از عقلگراها به این بحث توجه مىکنند که در فضاى فلسفى دین این بحث خیلى مهم است. در این مباحث خیلىها خواستهاند از طریق این بحث عینیت تجربه دینی را اثبات کنند و از این طریق به موجودى ماوراء طبیعت برسند؛ یعنى آنهایى که مىخواهند از طریق تجربه دینى بر وجود خدا استدلال کنند در واقع برآنند به نحوى عینیت این را بیان و اثبات کنند که منشأ اینها عینى و خدا است.
دو بحث مهم در اینجا مطرح است، یعنى فیلسوفان در این زمینه دو دسته مىشوند: ذاتگراها و ساختارگراها. این هم خیلى معروف است معمولاً در تمام کتابهاى تجربه دینى به این اشاره مىکنند.
به اعتقاد ذاتگرایى، هسته مشترکى در تجربههاى دینى هست و از این طریق بهنحوى مىخواهند به عینیت پل بزنند. یعنی میکوشند تا با استفاده از ذات مشترک یعنى وجود آن هسته مشترک بین تجربههاى دینى مختلف سراسر عالَم به نوعى به عینیت برسند، ولى ساختارگراها بر اندیشه کانتى تکیه مىکنند. تفکّر انتقادى که مىگویند این تجربهها برخاسته ازنوع فرهنگ و بینش افراد است، همه تجربهها را وقتى بررسى مىکنیم، مىبینیم تجربهاى که افراد داشتند همانگونه است که پیشاپیش فکر مىکردند و اعتقاد داشتند. تجربه یک عارف هندویى، هیچ وقت مانند تجربه یک عارف مسیحى نیست. تجربه یک عارف مسیحى این نخواهد بود که مثلاً پیامبر اسلام، بهنحوى برایش تجلّى کند. او مسیح، مریم مقدس و تجلّى روح القدس و امثال آن را میبیند، یعنى چیزهایى که تجربه مىکند همانی است که به آن اعتقاد دارد. ساختارگراها این سخن را مىگویند، لذا ساختارپیشین فکرى و ذهنى و فرهنگى عارف است که تجربه او را مىسازد.
بعضىها مىگویند: خود آن ساختارها جزو تجربه است؛ نه تنها علت پیدایش تجربه، بلکه جزو تجربه است. «کتز» قول اوّل و «پراکس» قول دوم را میپسندد. در این زمینه حرفهاى دیگر هم زده شده است، در مورد اینکه آیا این تجربه دینى بالاخره جهت یافته از ساختار پیشین است یا نیست؟ ذاتگراها هم مثل ویلیام جیمز براى خودشان مثلاً چهار ویژگى مشترک پیدا مىکنند، استیس هفت ویژگى مشترک پیدا مىکند... کسانى دیگر سعى کردهاند ویژگىهاى مشترک را پیدا کنند، آنها بر اختلافات تکیه مىکنند، اینها براین اشتراکات، منتها اشتراکاتى که معمولاً اینها بیان مىکنند امور خیلى کلّى است. برای مثال مىگویند: درتجربههاى دینى نوعى کیفیت ادراکى هست، یعنى نوعى آگاهى وجود دارد، دیگر نوعى جذبه و همچنین نوعى هیبت وجود دارد، هم جذبه است و هم هیبت، نوعى معمولاً وصفناپذیر است، در عین حال که ادراکى است وصفناپذیر میباشد، ذات گرا بر اینها بهعنوان امورمشترک تکیه مىکند. ادامه دارد...