تاریخ انتشار : ۰۷ آبان ۱۳۸۷ - ۱۶:۴۴  ، 
شناسه خبر : ۲۲۹۲۸

نویسنده:محمد حسین قریب گرکانى

آغاز دعوت وهابیان در دیار نجد، به سال 1157 ق برمى‏گردد; زمانى که محمد بن عبدالوهاب (1115 - 1206 ق) حرکت تبلیغى خویش را در مبارزه با آنچه آن را شرک مى‏نامید، آغاز کرد. وى براى توسعه دعوت خود به درعیه رفت و با دادن دست اتحاد با محمد بن سعود (م 1179 ق)، حاکم این شهر، راه را براى پیروزیهاى بعدى دعوت وهابى هموار کرد. حرکت مزبور ابتدا منطقه نجد را تحت پوشش قرار داد. سپس در پى نبردها و خونریزیهاى فراوان، بر سواحل خلیج فارس و تمامى منطقه حجاز (مکه و مدینه) سلطه پیدا کرد.

دعوت وهابى دو مرحله دارد: نخست‏یک دوره 75 ساله، تا سال 1235 ق که خاندان سعود (محمد بن سعود، عبدالعزیز بن محمد بن سعود، سعود بن محمد و عبدالله بن سعود) حکومت کردند; و با قلع و قمع دولت نجد به دست ابراهیم پاشاى عثمانى، و قتل عبدالله بن سعود در اسلامبول، خاندان یاد شده از قدرت ساقط شدند. پس از آن، براى مدتى قریب هشتاد سال، در عزلت روزگار را گذراندند.

مرحله دوم دعوت وهابیان با فعالیت عبدالعزیز بن عبدالرحمان در سال 1319 ق آغاز شد; زمانى که وى از کویت‏به نجد آمد و پس از تسلط بر نجد و توسعه قدرت خود، کشور عربستان سعودى را ایجاد کرد و تاکنون فرزندان وى بر این کشور حکومت مى‏کنند.

حرکت عبدالعزیز در تسلط بر حجاز، بیش از بیست‏سال به درازا کشید; تا آن که لشکریان وى به سال 1344 ق بر مدینه مسلط شدند و به تخریب اماکن مقدس این شهر پرداختند. زمانى که خبر ویرانى بقیع و مشهد حمزه به مسلمانان رسید، همه نگران شدند و دست‏به دامان دولتها شدند تا در برابر سعودیها جبهه‏گیرى کنند. با توجه به انحلال دولت عثمانى و تفرقه‏اى که در جهان عرب بود و نیز تلاش انگلیسیها و فرانسویها در تقسیم کشورهاى عربى، وهابیان توانستند سلطه خویش را بر عربستان حفظ کرده و مانع از بازگشت قدرت شرفاء شوند.

در اوایل شهریور 1304 که خبر واقعه هولناک تسلط وهابیان بر مدینه، به ایران رسید، علما دست‏به تشکیل مجالس مشورتى زدند و دولت نیز شانزدهم صفر را تعطیل کرد و در مجلس نیز مذاکراتى در این باره صورت گرفت. رضاخان، که آن زمان سردار سپه نامیده مى‏شد، اطلاعیه زیر را صادر کرد:

متحد المآل، تلگرافى و فورى است.

عموم حکام ایلات و ولایات و مامورین دولتى

به موجب اخبار تلگرافى از طرف طایفه وهابیها، اسائه ادب به مدینه منوره شده ومسجد اعظم اسلامى را هدف تیر توپ قرار داده‏اند. دولت از استماع این فاجعه عظیمه، بى‏نهایت مشوش و مشغول تحقیق و تهیه اقدامات مؤثر مى‏باشد. عجالتا با توافق نظر آقایان حجج اسلام مرکز، تصمیم گرفته شده است که براى ابراز احساسات و عمل به سوگوارى و تعزیه‏دارى، یک روز تمام، تمام مملکت تعطیل عمومى شود. لهذا مقرر مى‏دارم عموم حکام و مامورین دولتى در قلمرو ماموریت‏خود به اطلاع آقایان علماى اعلام هر نقطه، به تمام ادارات دولتى و عموم مردم این تصمیم را ابلاغ، و روز شنبه شانزدهم صفر را روز تعطیل و عزادارى اعلام نمایند.

ریاست عالیه قوا و رئیس الوزرا - رضا

روز یاد شده تعطیل شد، و از نواحى مختلف تهران، دسته‏هاى سینه‏زنى و سوگوارى به راه افتادند و در مسجد سلطانى اجتماع کردند. عصر همان روز نیز یک اجتماع چند ده هزار نفرى در خارج از دروازه دولت تشکیل شد و سخنرانان مطالبى تند علیه اقدام وهابیها ایراد کردند. (1)

گویا براى مدتى اوضاع آرام بود; تا آن که خبر انهدام بقاع شریفه در بقیع انتشار یافت و بار دیگر در خرداد 1305 جریان مزبور خبرساز شد. از نجف، دو تن از مراجع تقلید، سید ابوالحسن اصفهانى و محمد حسین نائینى، تلگرافى به تهران مى‏زنند که متن آن چنین است:

قاضى وهابى به هدم قبه و ضرایح مقدسه ائمه بقیع حکم داده; 8 شوال مشغول تخریب. معلوم‏نیست چه‏شده با حکومت مطلقه چنین زنادقه وحشى به حرمین. اگر از دولت علیه و حکومت اسلامیه علاج عاجل نشود، على الاسلام السلام.

به دنبال آن، مدرس در مجلس نطقى کرد و از شاه خواست تا عده‏اى از نمایندگان مجلس را معین کند تا کمیسیونى ترتیب داده و در این باره مشورت کنند. نتیجه کمیسیون آن شد که در این باره تحقیق بیشترى صورت گیرد و پرونده‏هاى موجود درباره ماجراى وهابیان مطالعه شود و ضمن تلگرافى خبر این واقعه به همه ولایات اعلام گردد. در همین جلسه بود که مستوفى الممالک به پیشنهاد مدرس، پست نخست وزیرى را پذیرفت.

پس از آن نیز مستوفى الممالک در مقام ریاست وزرایى ایران، اعلامیه مشروحى درباره این واقعه صادر کرد، و ضمن اعلام انزجار از این حرکت وحشیانه، از قاطبه مسلمانان خواست تا: به حکم وحدت عقیده اسلامى، متفقا به وسایل ممکنه از این عملیات تجاوزکارانه جلوگیرى به عمل آورند; و از آن جا که حرمین شریفین حقیقتا به تمام عالم اسلام تعلق دارد، و هیچ ملت مسلمان، دون ملت دیگر، حق ندارد این نقاط مقدسه را - که قبله جامعه مسلمانان و مرکز روحانیت اسلام است - به خود اختصاص داده، تصرفات کیف مایشاء نماید و اصول تعالیم خود را بر عقاید دیگران تحمیل کند، بنابراین، از تمام‏ملل اسلامیه تقاضا مى‏شود که در یک مجمع عمومى ملل اسلامى مقدرات حرمین شریفین را حل و تسویه نمایند و قوانین و نظاماتى وضع گردد که تمام مسلمانان بر طبق عقاید مختصه خود بتوانند آزادانه از برکات روحانى و فیوض آسمانى اماکن مقدسه مکه معظمه و مدینه طیبه برخوردار و متمتع شوند. (2)

البته وهابیان نیز بیکار ننشستند، و همان سال، کنفرانسى با شرکت افرادى از تمام ملل اسلامى در مکه تشکیل دادند تا بتوانند فضاى تبلیغى مورد نظر خود را فراهم آورند. به دنبال انحلال خلافت عثمانى، احساس نیاز به یک خلیفه مسلمان در سراسر جهان سنى وجود داشت، و وهابیان، بر آن بودند تا با استفاده از این نیاز، زمینه توسعه دعوت خویش را فراهم آورند. موانع عمده‏اى بر سر راه آنان بود: تعصب شدید مذهبى، برخوردهاى وحشیانه، قلع و قمع مخالفان مذهبى، تکفیر سایر مسلمانان. البته آنها به مرور مى‏کوشیدند تا رفتار آرامترى داشته باشند.

پس از انحلال دولت عثمانى و استقلال کشورهاى عربى، از دولت ایران کارى ساخته نبود، و کمیسیون مزبور تنها کوشید تا دولت را به تماس با نمایندگان سایر ملل ترغیب کند. طبعا بسیارى از مسلمانان دیگر نیز با عقاید وهابیان سرسازگارى نداشتند، اما در پى‏تسلط آنها بر حرمین شریفین و عدم وجود یک نیروى نظامى مستقل، مانند دولت عثمانى، هیچ قدرتى در آن شرایط براى چاره سازى این ماجرا وجود نداشت. کم کم حادثه به فراموشى سپرده شد و تنها خاطره آن حادثه هولناک در کتابهاى تاریخ و تقویمها باقى ماند.

این رخدادها سبب شد که برخى نویسندگان ایرانى، مقالات و رسالاتى درباره حرکت وهابیها بنویسند. (3) یکى از آنها، رساله حاضر با عنوان تاریخ وهابیه است، که نویسنده آن حاج میرزا حسین‏بن على‏رضا ربانى گرکانى قریب، معروف به «شمس العلماء» و «جناب‏» است. مشار در فهرست کتابهاى چاپى‏فارسى(ص‏1155) این‏کتاب‏رامعرفى‏کرده است.

روى نسخه چاپى تاریخ آبان 1304 (کتابخانه معرفت تهران) دیده مى‏شود و چنین نوشته شده است:

کتاب تاریخ مختصرى از عقاید و اعمال طایفه وهابیه است که جناب مستطاب آقاى شمس العلماء نگاشته‏اند; و چون از جراید اروپا معلوم مى‏شود که جمعى از مسلمین هند تصور کرده‏اند که رئیس حالیه وهابى را به خلافت اختیار کنند، طبع این رساله لازم شد; تا بدانند صاحب این عقاید لایق این مقام نیست.

در صفحه نخست کتاب نیز آمده است: «مجملى از عقاید طایفه وهابى و اقدامات عجیبه آنان از سنه 1216 تا چند سال بعد و اضمحلال ایشان. تالیف فقیر فانى محمد حسین گرکانى قریب.» تاریخ تحریر و طبع این مجموعه «طغیان اعراب‏» است. (4) هدف وى از تالیف این اثر، آن گونه که در پایان رساله آورده، هشدار به دولتهاى اسلامى بوده است; تا قضیه را جدى بگیرند، و قبل از وقوع، واقعه را علاج نمایند.

درباره مؤلف، آگاهی‌هایى در منابع مختلف آمده است. (5) میرزامحمد قزوینى در شرح حالى که براى او در مجله یادگار نوشته، تاریخ تولد وى را 1262 و سال درگذشتش را 1345 ق. دانسته، و مى‏افزاید که وى از گرکان از قراى نزدیک به تفرش و آشتیان و فراهان است. پدرش حاج میرزا على از تجار معروف و ساکن قم بوده، و محمد حسین تحصیلات خست‏خود را در این شهر گذرانده است. پس از آن سه سال به عتبات رفته و در درس میرزا حسین بن میرزا خلیل شرکت کرده، و در ادامه، نه سال در شهر بمبئى اقامت گزیده است. در سال 1232 سفرى به قفقاز و ترکستان و اسلامبول داشته، و از آن جا به حج مشرف شده و بعد از آن در تهران، در برخى از مدارس علمیه و دارالفنون به تدریس فقه و ادبیات عربى و فارسى اشتغال داشته است. کتاب ابداع البدایع را براى دارالفنون نوشته، که از آثار بسیار با ارزش اوست، و در نوع خود ابتکارى است. پسرش ضیاءالدین قریب، مستشار سفارت ایران در پاریس، صورت تالیفات او را براى قزوینى نگاشته، که متاسفانه قزوینى در شرح حال وى آن صورت را نیاورده است. تاریخ دقیق وفات شمس العلماء، چهارشنبه، چهاردهم شعبان 1345 / 27 بهمن 1305 است، و در مزار ابن بابویه مدفون است. (6)

نشر این اثر، به معناى تایید نکات تاریخى آن نیست، بلکه مقصود شناساندن یک سند از کوشش شیعیان براى روشن کردن یک فاجعه تاریخى در جهان اسلام است.

تاریخچه فرقه وهابیه و عقاید ایشان

هر چند این ایام شهرت یافته که رئیس این طایفه اصفهانى بوده، لکن عرب بودن او محقق است. فقط مى‏گوییم [محمد بن] عبدالوهاب [1115 - 1206]، رئیس ایشان، که در شهر درعیه (7) از ولایات حجاز متولد شده، پس از مقدارى علوم که در وطن تحصیل کرده و مذهب ابوحنیفه را اختیار نمود، (8) رهسپار اصفهان شد، (9) و در این بلد علوم متداوله اسلامى را تکمیل، و در علم تفسیر نیز عمرى صرف نموده، تاویل جمله‏اى از آیات را، که از اهل‏بیت علیهم السلام روایت‏شده، انکار نمود، و خود بعضى آیات را براى خویش تفسیر نمود، لذا با داشتن آن عقاید نتوانست در آن جا بماند، و در سال هزار و یکصد وهفتاد و یک (1171) عود به وطن نمود و چندى به ترویج مذهب حنفى (10) پرداخت، و ضمنا معتقدات خود را به تدریج در اذهان و قلوب مریدان جاى مى‏داد; تا مذهبى مستقل، خارج از مذاهب اربعه اهل سنت و مذهب جعفرى، اختراع نموده و شاگردان او زیاد و تبعه او بسیار شدند.

در این وقت از ریاست روحانى کارش بالا گرفته، هوس ریاست و ملکدارى و جهانگیرى نموده، اهل نجد عموما و احساء و قطیف و حضرموت و عمان و دیار بنى‏عتبه در بلاد یمن، تابع امر و نهى او شدند و دعوتنامه‏هایى به ممالک اطراف فرستاده، ادیان و مذاهب را بدعت‏شمرد و از همه مال و رجال براى نشر مذهب خویش تقاضا نمود.

[عقاید وهابیان]

یک اصل عمده از مذهب وى، الحاق شرک خفى است‏به شرک جلى. پس درخواست چیزى از غیر خدا که قدرت به انجاح آن مخصوص خدا باشد، شرک است و با عبادت جمع نشود، که «ما کان للمشرکین ان یعمروا مساجد الله شاهدین على انفسهم بالکفر» (12) و ملت‏حنیف، که منسوب به ابراهیم است، عبادت خداى تعالى است‏به خلوص و توحید، و دخول شرک در آن به منزله دخول حدث است در نماز، که به کلى فاسد کننده است; و خواندن انبیا و اولیا براى دفع خطر یا نیل به مقصود و گفتن یا محمد یا على شرک است; به دلیل آیه «و من اضل ممن یدعوا من دون الله من لایستجیب له الى یوم القیامة و هم عن دعائهم غافلون و اذا حشرالناس کانوا لهم اعداء و کانوا بعبادتهم کافرین.» (13) و آیه «والذین تدعون من دونه ما یملکون من قطمیر ان‏تدعوهم لایسمعوا دعاءکم و لو سمعوا مااستجابوا لکم و یوم القیامة یکفرون بشرککم.» (14)

واگر عذر آوردند که آنها معبود نیستند، بلکه باب حاجت و شفیع و وسیله‏اى به جناب الهى هستند، همین سخنان را مشرکان نیز گفتند که «مانعبدهم الا لیقربونا الى الله زلفى.» (15) و بنا بر همین اساس، مسلمانان را مشرک و خون و مالشان را هدر مى‏دانست.

ولى در باب توبه، گاهى راى قبول مى‏داد و گاهى قابل قبول نمى‏دانست. به دلیل «ان الله لایغفر ان‏یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء.» (16) و همچنین قسم خوردن و قسم دادن به غیر خدا به عقیده او شرک است و بیشتر این مطالب را ابن تیمیه [661 - 728] عالم معروف، که تالیفات وى از پانصد مجلد متجاوز است، در ضمن کتابى که در رد شیعه است، متعرض شده; و ابن تیمیه با این مراتب علمیه از مجسمه است; چنانچه روزى بر منبر بیان کرد که بارى تعالى از فلک هفتم به آسمان ششم آمد، و براى آن که در این کلام وى تاویل نکنند، خود نیز از آن پله منبر به پله دیگر آمد و گفت‏خدا این طور به آسمان پایین‏تر آمد. (17) ابن تیمیه در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم بوده. (18)

بارى این عقاید فاسده عبدالوهاب در قلوب مریدان راسخ شد و به موجب «فاقتلوا المشرکین‏» (19) در کشتن مسلمانان با وى همراه و از روى دیانت قتال و خونریز شدند.

[حمله وهابیان به کربلا در سال 1216]

تا این جا اصول و عقاید وهابیه بوده که تحریر یافت. اما شدت فتنه این قوم از سنه 1216 است که عبدالعزیز، رئیس آنها، پسر خود سعود [امارت: 1218 - 1229] را به عراق عرب فرستاد، و آن لشکر، کربلا را محاصره و تصرف نموده، ت‏ساعت‏حکم قتل عام جارى و چندین هزار مسلمان کشته شد. بیش از صد تن علما و سادات و اهل فضل و صلاح به قتل رسیدند. از جمله حاجى ملا عبدالصمد همدانى صاحب کتاب بحرالمعارف است، که استاد و شیخ طریق حاجى میرزا آقاسى بود. (20)

پس از این عمل شنیع و قتل ذریع، به حرم حسینى رفته، از چوب ضریح مقدس قهوه پختند. و شنیده شد که در یکى از موزه‏هاى اروپا لوحى از مرمر، که سنگ مزار حضرت سیدالشهدا علیه السلام بوده، موجود است. شاید در همین موقع از روى قبر مطهر کنده‏اند یا سابقا در تعمیرات تبدیل به احسن شده واین سنگ در خزانه بوده وبه غارت رفته. و شبهه نیست که از این جسارت و غارت، عمده مقصود وهابى آن بوده که لشکر او بر جرئت‏بیفزایند و گروهى عوام نیز اغوا شوند که از روحانیت این مشاهد، اثرى مترتب نیست و توسل به صاحبان آن لغو است; چنان که قرامطه در خرابى مسجدالحرام و قتل حاجیان و بردن حجرالاسود همین منظورداشتند.

در تاریخ عثمانى آورده که سلطان محمودخان دید که این طایفه، بیم آن است که باعث تفریق کلمه اسلام شوند و اروپاییان منتظر استفاده از قطع پیوند اتحاد اسلامى هستند و به واسطه این پیشامد مى‏خواهند بلاد مسلمین را مالک شوند.

[نامه فتحعلى شاه به سلیمان پاشا]

به هر حال، این خطر براى عالم اسلام متصور بود، و از طرف پادشاه ایران، فتحعلى شاه مغفور براى مرحوم سلیمان پاشا، وزیر بغداد، که على پاشا پدرش نیز به قتل رسیده بود و هنوز از اسلامبول به جهت او توقیع ایالت‏بغداد و بصره نرسیده بود، خلاع فاخره فرستاده شد و ضمنا به پاشاى مشارالیه در باب قطع ماده فساد وهابى امر و اشارتى صادر گشت. (21)

[نامه فتحعلى شاه به آقاسیدعلى مجتهد]

و به مرحوم آقا سید على مجتهد هم نامه عربى به انشاى میرزا عبدالوهاب معتمد الدوله [نشاط] نوشت که چون بغداد به تهران نزدیکتر از قسطنطنیه است و نباید امور آن جا مختل بماند، تصمیم کردیم که نظم آن جا و احترام پاشا را عهده‏دار شویم ودر تیسیر مرام و تدمیر مخالفین اسلام فروگذار نکنیم و تا رسیدن توقیع رفیع سلطانى، دارالسلام بغداد را ثلمه راه نیابد و بر عهده آن جناب است که در ترغیب موافقین پاشا و ترغیب مخالفین وى نهایت کوشش مرعى دارد و عموم اهالى آن دیار بدانند که ما به حسینعلى میرزا فرمانفرماى فارس و سواحل عمان، و به محمد على میرزا ناظم امور خوزستان و لرستان و کرمانشاهان امر کرده‏ایم که در حین لزوم از دفع دشمنان پاشا که اعداى دین اسلام‏اند، مسامحه نکرده، عده و عده بفرستد; و برخى از عبارات نامه این است:

فلایشتتوا بالهم ان بدا لهم من جانب اتباع الوهابیة نهضة و رکوض، و لا یبدو فیهم وحشة و تعرض، فان المسلمین اصبحوا بعضهم اولیاء بعض و لو یرضوا فى سنة الاجماع برفض فرض و السلام. (22)

[نامه فتحعلى شاه در پاسخ نامه پادشاه یمن] (23)

و همچنین در جواب پادشاه یمن، که شرحى از تطاول سعود وهابى نوشته بود و از مسلمانان براى دفع ایشان مدد خواسته، نامه خاقان ایران به خط و انشاى معتمدالدوله (24) صادر شد، که بعضى از عباراتش این است:

.... و اما ما ثبت فى طى الذریعة من استیلاء الوهابیة و افعالهم الشنیعة، نعم قد استولوا (25) على بلاد نجد و ما والاها ثم الحجاز و ما جاورها، فتسامح فى امرهم الولاة والاشراف و تساهل حماة الاطراف حتى انبسط الغى برا و بحرا وانتشر الشر شرقا وغربا (26) و تکثروا رجالا و مالا. هتکوا حمى الدین و سفکوا دم المسلمین. (27) الى آخر الکتاب.

[دعوت وهابیان از دولت ایران براى ترویج توحید]

و عجب این است که رئیس وهابیه، قبل از ارتکاب این شنایع، ملت و دولت ایران را به توحید دعوت کرده و از شرک نهى و زجر نمود، و هم از این دولت، براى نشر طریقه خود، که ترویج توحید و رفع شرک و بدعت است، مدد خواسته، و جواب شنیده که اهل این دیار همه موحد و دشمن شرک و بدعت‏اند، و آنچه از اخبار آن طرف مى‏رسد، مناقضت‏شماست‏با اسلام و اسلامیان; و اگر ترویج‏شما از اسلام مکشوف و مشهود امناى این دولت‏شود، البته از طرف حکام‏آن حدود، یعنى‏حکومت‏خوزستان‏و لرستان‏و ایالت فارس و بنادر، امداد به‏شما مى‏رسد. (28)

[حمله وهابیان به نجف]

بالجمله سلیمان پاشا والى بغداد و بصره - که به اصطلاح آن زمان وزیر بغداد مى‏گفتند وتعیین آن معمولا به امضا و رضاى دولت ایران بایستى باشد - در صدد اطفاى نایره طغیان سعود نامسعود بوده، ولى اجل مختوم مجال نداد. حکمران دارالسلام به موجب «لهم دارالسلام عند ربهم‏»، (29) به عالم باقى رحلت کرد و آتش فتنه سعود در عراق بالا گرفته و عبدالعزیز پدرش، که عنان فرمانروایى نجد و حجاز داشت، در آن سال و چند سال بعد، حرمین شریفین را چندین کرت غارت نموده و دسته‏اى از اتباع خویش را به نهب و غارت نجف فرستاد; مال رعیت و خزانه حضرت ولایت‏به یغما رفت. و چون به کتب شریعت عداوت مخصوص داشت، هرچه به دست لشکریان آمد، به حرق و غرق دچار شد، ولى در این وقایع، همان اتلاف نفایس بوده و مانند قضیه کربلا اهلاک نفوس نشد، مگر قدر قلیلى که به عشر عده شهداى کربلا نمى‏رسد. و به هر حال، از تمامى ارتکابات و فظایع اعمال این قوم، روح اسلام و مسلمین در ممالک روى زمین آزرده و تمام ملل اسلامى کوفته‏خاطر شدند.

و بالاخره، بنابر آنچه‏در تاریخ‏منتظم ناصرى آمده، شخصى‏از عجم، عبدالعزیز را به‏دیار عدم فرستاده، اسم و رسم و شهر و شهرت این فاتک دلیر ایرانى هنوز معلوم نگارنده نشده است. (30)

از آثار عبدالعزیز، قلعه‏اى محکم در نزدیکى درعیه به جا مانده، که اسلحه و ذخایر وهابیه در آن جا بود و تمام نجد و حجاز و بعضى از یمن و سواحل عمان و حضرموت، چنان که گفتیم، در تحت تصرف وى بود; و ممالک اطراف، براى نبودن استعداد ووسایل و یا براى دورى از مرکز بغى و طغیان آن جماعت، فروماندند. از پاشایان بغداد و بصره نیز کارى صورت نگرفت.

[وهابیان در لارستان و بحرین]

در سنه 1223 به واسطه اختلافى که بین خوانین لارستان شد، یکى از رؤساى آن جا متوسل به طایفه‏اى وهابى شد که در حدود بحرین مرکزیت داشتند. به این دستاویز، دسته‏اى از اعراب به لارستان آمده، قلعه بستک و جهانگیریه را تصرف نمودند. (31) حسینعلى میرزاى فرمانفرما، محمد صادق خان، پسر رضا قلى خان قاجار را با دسته‏اى از قشون بر سر آنها رانده، دو قلعه لارستان را تصفیه کرده و در حدود قطیف و بحرین نیز جمعى از آنها را به دارالبوار فرستادند.

در سنه 1224 قوت امر طایفه وهابى به جایى رسید که شام را مسخر و شهر دمشق را متصرف شد. (32) در سنه 1226 امام مسقط در مقابل این قوم، به فروماندگى و عجز معترف شده، از حسینعلى میرزا، فرمانفرماى فارس، استعانت نمود. محمد صادق خان قاجار، که در سال گذشته در حدود بحرین جمعى را غریق بحر فنا کرده بود، در این سال نیز از مسقط و مطرح به نجد رفته، گوشمالى به وهابیه داد و آن مخاذیل را از قسمت عمده‏اى از سواحل عمان براند و سید سعید بن سید ثوینى را که پدر برغش سلطان زنگبار و سید ترکى امام مسقط است، آسوده کرد. (33) بعضى گویند در آن زمان سید ثوینى پدر سعید در مسقط بود و مسقط و زنگبار هر دو در تصرف او بود.

[نامه عباس میرزا به خدیو مصر و اقدامات او]

در این مدت طولانى، حاج بیت‏الله الحرام، هرچه داشتند پیش وهابى بر طبق اخلاص مى‏گذاشتند. مع‏هذا، گاهى به معرض قتل و نهب در مى‏آمدند تا نامه‏اى از مرحوم عباس میرزاى نائب السلطنه به مرحوم خدیو نامدار محمد على پاشا رسید و تقاضاى تادیب وهابیان شده بود. (34) فرستادگان نایب السلطنه، که حامل نامه و هدایا بودند، در مراجعت‏به ایران هم تحف و هدایاى خدیو و نامه وى را همراه داشتند، ولى گرفتار طایفه‏اى از اعراب شده، آنچه داشتند از کف داده، «رضیت من الغنیمة بالایاب‏» گفتند. چند نفر هم از سختى سفر، که رئیس هیئت مبعوثان نیز از آن جمله بود، به سفر آخرت رفتند.

مجددا نایب السلطنه عباس میرزا، به توسط حیدر على‏خان، برادر زاده حاجى محمدابراهیم خان شیرازى اعتمادالدوله صدر اعظم وزیر مرحوم آقا محمدخان قاجار، که عازم حج‏بیت الله بود، نامه‏اى به خدیو نامدار مصر نوشت و این رسالت ومراسله در وقتى بود که محمدعلى پاشا مؤسس خانواده خدیوى را سلطان محمودخان به قلع ماده وهابیان مکلف نموده و پاشا نیز حرمین‏و قدرى از نجد را مصفى‏کرده بود، و حاجیان‏که از طریق مصر مى‏رفتند، در پناه ضمانت او و با دسته‏اى از قشون مصرى مى‏رفتند. جمله‏اى از مندرجات نامه عباس میرزا این است:

حتى نشر الاعلام و نصر الاسلام و سل سیف الشهامة فاصفى ارض تهامة و رفع عماد المجد و قمع طغاة نجد و آمن مسالک الحجاج و ضامن سلامة الحاج.

و میرزا ابوالقاسم قائم مقام نیز نامه و هدیه به حضور خدیو فرستاد و آنچه منوى خاطر نایب‏السلطنه بود، علاوه بر مطویات نامه، بر عهده عرض شفاى حاجى‏حیدر على‏خان گذاشت.

[جنگ شش ساله خدیو مصر با وهابیان]

و اجمالى از جنگ شش ساله خدیو مرحوم با وهابى مخذول، این است که چون در سنه 1222 فرمان سلطان محمود خان، پادشاه ممالک عثمانى و غیرت اسلامیت، مهیج‏خدیو به رفع غائله هائله وهابیان شد و فرستادن لشکر کافى از راههاى خشکى متعسر، بلکه متعذر بود، زیرا که طایفه وهابى با کثرت عدت خویش قطع اتصالات راهها کرده بودند; ناچار از جمیع اطراف قطر مصرى، چوبهاى کشتى‏سازى به بولاق حمل نموده، و از آن جا به سوئیس [سوئز] مى‏فرستادند و سفاین ساخته مى‏شد، و چون فرستادن قسمت عمده قشون به بر نجد و حجاز منافى مصلحت داخله مصر بود، زیرا که قصه استبداد ممالیک در قطر مصرى استعداد جنگى این مملکت را تهدید مى‏کرد، خدیو معظم در سنه 1226 محفلى ساخته، اعیان مصر و رؤساى ممالیک را دعوت نموده که رسما سردارى قشون مامور بلاد عرب را به فرزند خود توسن پاشا بدهد و شمشیر مرحمتى سلطان را به وى اعطا نماید.

در جمعه پنجم صفر، که رؤساى ممالیک با موکب خویش وارد قلعه و در کریاس داخل شدند، درهاى طرفین کریاس بسته شد و از بالاى بام و دیوار هدف گلوله شدند و تمام رؤسا به قتل رسیدند و منازل ایشان به امر پاشا غارت شد; و آنان که از فرمان حضور تخلف کرده بودند، دستگیر و مجازات شدند; و مامورین پاشا نیز در سایر بلاد مصریه هر یک از امراى ممالیک را سراغ نمود اعدام کرده، سرهاى پرفتنه آنان را نزد خدیو فرستاد و شر آن جماعت، که مانع انتظام مصر و آسایش اهالى بود، به این اقدام پاشا منقطع شد.

پس از تامین داخله، توسن پاشا را روانه بلاد عرب فرموده، در این وقت وهابیه، مدینه منوره را با سوراخ کردن باروى آن و قهر و غلبه و کشتن مستحفظین تصرف کرده بودند.

توسن پاشا حرم نبوى را از لوث وجود آن طایفه تطهیر نمود. جواهر و نفایسى که از روضه منوره برده بودند، به استرداد عمده‏اى از آنها موفق شد. پس از آن قسمت‏بزرگى از این قوم را در طائف محصور و مقهور نمود.

در شعبان سنه 1228 خود محمد على پاشا به مکه معظمه مشرف و شریف غالب را مغلوب و به مصر روانه ساخت و شریف یحیى را به جاى وى منصوب داشت ومواقع عمده وهابیان به تصرف قشون مصرى در آمد، و هم بر این نسق، قواى وهابیه در انحطاط بود تا در ربیع الاخر سنه 1229 که سعود رئیس ایشان وداع زندگانى نمود. [از این پس فرزند عبدالله بن سعود قدرت را در نجد به دست گرفت.]در ذى حجه آن سال، که تمام ملل اسلامى عالم انتظار امنیت را مى‏کشیدند، «هر که جایى داشت از جا کنده شد / طالب آن دولت فرخنده شد»، با جمعیت فوق‏العاده صاحبان و قشون فاتح مصرى تدارکى براى اعاشه چندین هزار نفوس دیده شده بود که ارزاق از هر جهت فراوان بود و محمدعلى پاشا و همراهانش فریضه حج‏به جاى آوردند و به مصر معاودت نموده، در رجب سنه 1230 وارد قاهره شدند.

توسن پاشا، که قبل از بازگشتن خدیو معظم روانه شهر درعیه، شهر عمده وپایتخت وهابیه، شده بود، آن جا را محاصره و شهر و قلعه رس[را]، که در حدود درعیه و با نهایت استحکام ساخته بودند، تصرف نمود. عبدالله بن سعود، که جانشین پدر ورئیس آن قوم بود، عریضه فورى نزد توسن پاشا فرستاد و مستدعى ترک قتال شد وتعهد کرد که بعدها در قبال امر خلافت، خاضع و طائع باشد. توسن پاشا قبول این مسئول را موکول به اجازت پدر خویش نموده، بیست روزه قرار مهادنت داد. در این وقت، مطلع شد که خدیو معظم مراجعت‏به مصر فرموده. بنابر این، خود به امر صلح قیام نموده و از شروط مصالحه آن بود که شهر درعیه را عبدالله، پسر سعود، به تصرف پاشا بدهد و اسلحه متحصنین را با نفایس شریفه، که از روضه مقدسه نبویه بربوده بودند، رد نماید; و از جمله آن جواهر کریمه، قطعه الماس موسوم به «کوکب درى‏» بود; به وزن یکصد و چهل و سه قیراط.          ادامه دارد...