تاریخ انتشار : ۱۷ آبان ۱۳۹۱ - ۱۱:۴۷  ، 
شناسه خبر : ۲۲۹۵۵۷

نیویورک ده سال جلوتر از سایر شهرهای کشور است، با این وصف ما آنرا به عنوان شهر «هوس»، جائیکه دیگر هیچ چیزی جدی قلمداد نمی‌شود، می‌نگریم. آن روز را تصور کنید که کلاً کشور همانند شهر نیویورک شده است. و این وضعیتی است که تنها به زمان نیاز دارد. در اینجا درصد مطالعه‌کنندگان همه ساله کمتر می‌شود، جوانان دیگر تمایل رفتن به تأتر و تماشا کردن نمایشات درجه اول را ندارند. آمار جنایت به سطوح خطرناکی رسیده و رقم خودکشی در این شهر (نیویورک) سومین مقام را در جهان دارد.
مضافاً آنکه شهر نیویورک غیرقابل اداره شده است: شهرداری شهر ادعا می‌کند که بودجه و پشتوانه‌های مالی دیگر کافی نیستند بگونه‌ای که زباله‌های شهر انباشته، گذرگاههای زیرزمینی رو به ویرانی و خیابانهای شهر غیرقابل استفاده می‌شوند. با این وجود، این شهر بصورت الگویی برای کل کشور درآمده و به خاطر اضمحلال عمومی آن توانایی برای اداره و کنترل آن از بین رفته است.
«والتر وین برنهام» در ذیل دیباچه‌ای که برای کتاب «ایدئولوژی و مدینۀ فاضله در ایالات متحده» (1976 ـ 1956) که توسط ایرونیگ لوئیس هوروتیز تالیف شده می‌پرسد: (آیا نظام آمریکا رو به زوال است یا بهبودی؟) بدین وسیله وی آشکار می‌سازد که کاملاً نسبت به این زوال آگاهی دارد، لیکن قادر به اذعان آن نیست، زیرا که به عنوان یک آمریکایی، وی عمیقاً درگیر مسئله بوده و به خاطر درک روشن این معضل، قادر به جدا ساختن خویش از روند موجود نیست. برای یک خارجی درک این زوال به مراتب ساده‌تر است، با این احساس دلسوزی شدید که می‌بینید چنین تمدنی زیبایی به پایان خود نزدیک می‌شود.
صاحبان کار دچار همان اشتباه بزرگی شدند که فلاسفه زمانی که الهیات را کنار گذاشته مرتکب شدند، و همینطور عکس آن، و دانشمندان نیز زمانی که فلسفه و الهایت را رد کردند دچار همان اشتباه گردیدند، لیکن صاحبان کار می‌پندارند که در کار و کسب مسائل جنبه دیگری داشته و متفاوت است.
دان رگویرتز در کتابش به نام «طرح کار برای آمریکا» می‌نویسد:
«اقتصاد آمریکا در حال سپری کردن تحول و دگرگونی عظیمی است... نشانه‌های تغییر را شاهد باشید: بورس بودن شرکتهای کوچک و متوسط در بازار سهام، ظهور ناگهانی شرکتهای جدید که ارائه‌دهنده تکنولوژیهای پیچیده هستند و درخواست رو به رشد کارگران و مدیران برای سهیم بودن در سهام. امروزه اقتصاد آمریکا در پایان عصر خویش قرار دارد این مدیران نازپرورده هر کسی را جز خود عامل افول صنایعشان دانستند.»
با طرح و سپس تاکید بر این مسئله که ما در یک پروسه دگرگونی قرار داریم (در جهت بهتر شدن)، نویسنده صنعت خود بزرگ‌پنداری تاجر آمریکایی را آشکار می‌سازد.
رگویرتز می‌نویسد:
«این تصور از سرزمین آزاد (جایی که برای زمانی دراز هیچ انسانی بار دیگران را بر دوش نمی‌کشد) عمیقاً در آمریکائیان القا شده است. در میان کسانی که بشدت از روحیه اتکاء به نفس جانبداری می‌کردند مردانی همچون توماس جفرسون، وجود داشت کسی که خود پسر یک کشاورز اهل ویرجینیا بود و ارزشهای یک جامعه تجاری نامتناسب را با دیدگاههای آزادی‌طلب جان لوک و سایر فلاسفۀ انگلیسی ادغام می‌کرد.
در اینجا رگویرتز تصوری استتار شده از اضمحلال مردم همراه با عوامل آنرا نشان می‌دهد: و یا به بیانی دیگر تغییر جهت فکری آنان را رقم می‌زند و در جایی دیگر عنوان می‌کنند:
[«بریتانیای کبیر در اواسط قرن نوزدهم بزرگترین مرکز قدرت صنعتی جهان بود... لیکن همانند برخی از آمریکائیان امروز، سرمایه‌داران بریتانیایی از کثیفی صنایع سنگین عارشان آمده و بدنبال راحتی و بی‌دردسری یک اقتصاد صرفاًً خدماتی روان گشتند...
حتی پیش از آنکه علائم ظاهری «مرض بریتانیایی» مشهود گردد، عواقب ناشی از آن پدید آمده بود، یعنی درست به همانگونه که مارتین وینر، تاریخ‌شناس اشاره کرده بود، «یک صنعت‌زدایی روانی و روشنفکرانه»... طی دهه‌های اخیر، ایالات متحده بسیاری از علائم سریع «بیماری بریتانیایی» را نشان داده است.»]
بطور آشکار تصوری خاص نسبت به اینکه وضعی تأسف‌بار و ناسلامت در این کشور پیش می‌آید وجود دارد که این نه تنها در بخش اقتصادی ـ صنعتی است، بلکه در سطح مسائل اولیه بشر نیز بدین وضع درآمده است. یعنی اینکه مردم از لحاظ روانی منحط گردیده‌اند.
من غالباً احساس تأسف می‌کنم از اینکه مردم آمریکا انحطاط خویش را درک نمی‌کنند. آنها میلیونها عذر و بهانه آورده و می‌گویند که: (1) آنها وارد عصر جدیدی می‌شوند، (2) این وضع تنها بحرانی و گذارا است. آنها قادر به پذیرفتن این واقعیت نیستند که: آمریکا چه از لحاظ روانی، فرهنگی، فیزیکی و اقتصادی در زوال کامل قرار دارد.
دوست دارم خاطر نشان سازم که نیازی نیست تا آمریکائیها نگران ژاپن باشند. چرا که آن کشور بعدی است که به سوی انحطاط می‌رود و این ناشی از آن است که ژاپن در همان مسیر که آمریکا و بریتانیا گام گذاردند، حرکت می‌کند. در واقع، جوانان ژاپن علاقۀ خود را برای مطالعه و کار از دست داده‌اند، و تنها فکر آنان پول است و بس. آیا ژاپن با همان سطح پیشرفت به دهۀ 1990 گام می‌گذارد. مسلماً نه.
فلسفه زندگی مردم آمریکا باید بگونه‌ای توسعه یابد که شاید برای یکبار دیگر بتوانند راه پیشرفت را پیدا نمایند.