تاریخ انتشار : ۳۰ آبان ۱۳۹۰ - ۰۸:۴۴  ، 
شناسه خبر : ۲۲۹۶۴۷
تأملی در باب دشمن‌سازی و اسلام‌هراسی در هالیوود

مصطفی انصافی
چندین دهه است که تهیه کننده ها و صاحبان شرکت های هالیوودی با سوءاستفاده های خود از پدیده سینما تن برادران لومیر را در گور لرزانده اند. ماکسیم گورگی، نویسنده روس که در تسویه های خونین رژیم استالین به جوخه آتش سپرده شد، پیشگویی تأمل برانگیزی از این پدیده دنیای مدرن ارائه داده بود؛ وی در سال 1896 یعنی حدود یک سال بعد از ساخت سینما توگراف توسط برادران لومیر پیشگویی کرده بود که، علی رغم اینکه سینما پدیده قابل توجه و جالبی است ولی در آینده نزدیک باید شاهد استفاده های سوء در جهت اشاعه فساد و فحشا باشیم. گورگی، آینده را خوب رصد نموده بود چون به فاصله چند دهه بعد از اختراع سینما، نوعی انقلاب جنسی سایه خود را به کل سینمای غرب انداخت. غلبه این ایستارها همراه بود با رنگ و لعاب شبه علمی اندیشه های فروید.
به هر حال هالیوود گوی سبقت را ربود و بی وقفه تولید کرد. سینما از همان ابتدا مورد توجه سیاستمداران قرار گرفت. البته باید اذعان کرد که توجه سیاستمداران پدیده را سیاسی نکرد چون اساسا این پدیده خود ذاتا سیاسی است. پدیده ای که با افکار عمومی سروکار دارد آن هم با جلوه ای خاص و خلسه آور، قطعا سیاسی خواهد بود چون قابلیت شکل دهی به اذهان توده ها را دارد. سیاست های ماکیاولستی و فرصت طلبانه از همان ابتدا در هالیوود نمایان بود. از همان آغاز تولیدات سینمای هالیوودی در اختیار سیاست های این کشور قرار گرفت تا ذهن توده ها را به اشکال خاص به سمت و سوی معینی سوق دهد. هالیوود در کارنامه نخستین خود فیلمی همچون تولد یک ملت را دارد، این فیلم را دیوید گریفیث که از او با عنوان پدر سینمای آمریکا یاد می شود کارگردانی کرد. در این فیلم به جنبش کوکلس کلان پرداخته می شود.
کوکلس کلان، جنبشی نژادپرستانه بر ضد سیاه پوستان بود که توسط سربازان کهنه کار کنفدراسیون آمریکا تشکیل شده بود. گریفیث به خوبی تشخیص داده بود که سرکوب سیاهان یکی از پایه هایی است که قدرت ایالات متحده بر آن استوار شده، بنابراین با ایجاد یک محیط رعب و وحشت و نشان دادن یک چهره پلید از سیاهان وظیفه خود را به نحو اکمل در قبال امپریالیسم آمریکا انجام داد. محتوای فیلم «تولد یک ملت » یکی از گرایش های مهم سیاسی در سینمای آمریکا شد و در واقع با موفقیت این فیلم بود که هالیوود متولد شد. درونمایه این فیلم به این نکته اشاره دارد که ملت آمریکا برای حضور داشتن و وجود داشتن همواره باید یک «دشمن» داشته باشد. این دشمن فرضی به آمریکای بی هویت هویت اعطا می کند تا در رقابت و دشمنی با آن «غیر» و «دیگری» به خود هویت بدهد.
در کارنامه هالیوود نمونه های این چنین را به وفور می توان یافت. با شعله ور شدن آتش جنگ جهانی اول، گریفیث ایده ای جدید به سینماگران آمریکایی داد که در موازات سیاست خارجی ایالات متحده بود، گریفیث فیلم «قلب دنیا» را ساخت. وی در این فیلم رویکرد ضدنژادپرستانه ای را اتخاذ کرد و یک سرباز سفید را وادار کرد تا سرباز سیاهپوست درحال احتضاری را ببوسد! چون وضعیت تغییر کرده بود، این بار سیاه پوست آمریکایی حاضر شد تا در لباس سرباز، جان خود را فدای آمال آمریکا کند. این گونه بود که این پدیده جریان زده شد و نه دوشادوش سیاست خارجی بلکه به عنوان آلت دست و ابزار پیشبرد منافع ایالات متحده قرار گرفت.
سیاست خارجی ایالات متحده مبتنی بر «غیرسازی» و «دشمن تراشی» استوار شده و بدون آنها فرو می پاشد. صنعت سینمای آمریکا، هالیوود، نیز به عنوان دستگاه فرهنگی لیبرال دموکراسی غربی همواره در حال ساخت قهرمان ها و ضدقهرمان ها است. روزی سیاه پوستان ضدقهرمان و قطب شر بودند و سفیدهای انگلوساکسون پروتستان (WASP) قهرمان و نماد خیر. روزی دیگر ژاپنی-ها، فاشیست ها و نازی ها محور شرارت شدند و غرب جبهه صلح جهانی و سعادت، در زمهریر جنگ سرد نیز شوروی سابق و ایدئولوژی کمونیسم به عنوان ابلیس یاد شد و وجودش خطری برای صلح و سعادت و هالیوود هم با تمام قوا در جهت تخریب آن پیش رفت.
هالیوود همواره به تبعیت از سیاست خارجی آمریکا به اصطلاح دشمنان آمریکا را شناسایی و در جهت امحاء شخصیت و فرهنگ آنها و تاکید بر فرهنگ لیبرال دموکراسی کوشیده است. در هالیوود همواره شاهد قهرمانان و منجیان اسلحه بدست آمریکایی در سراسر جهان هستیم. از ویتنام تا جنگ خلیج، افغانستان و عراق ما شاهد ناجیانی هستیم که به نام دموکراسی غربی دست به هر جنایتی می زنند و باز به عنوان قهرمان معرفی می شوند. سیاست خارجی ایالات متحده از فردای فروپاشی دیوار برلین و پا پس کشیدن شوروی از دور رقابت ها در سرگیجه ای ساختگی به سر می برد و از فقدان (دشمن) یا یک دیگری، رنج می برد و دچار بی هویتی شده بود تا اینکه مشاوران نظامی و مشاوران دانشگاهی پنتاگون و سیا دست به کار شدند تا تهدیدی جدید را کشف و رونمایی کنند.
ساموئل هانتینگتون در مقاله خود که بعدها بصورت کتابی درآمد- برخورد تمدن ها- به معرفی چند تمدن در سراسر جهان دست می زند و در نهایت اعلام می دارد که دربین تمدن های غربی، اسلاو، اسلامی، کنفوسیوس، هندو و.. تنها تمدن اسلامی توانایی به چالش کشیدن تمدن غربی مبتنی بر لیبرال دموکراسی را دارد. نظریه برخورد بین تمدن های اسلام و غرب همواره بین مستشرقین غربی مطرح بوده و هانتینگتون صرفا آن را باز صورتبندی کرد و رنگ و لعاب تازه ای به آن داد. از دهه 90 به بعد اسلام در تیررس اهانت ها و رفتارهای خصمانه آمریکا قرار گرفت تا اینکه درسال 2001 حوادث برنامه ریزی شده 11 سپتامبر رخ دادند، از آن پس اسلام دشمن شماره یک غرب و فرهنگ لیبرال دموکراسی معرفی شد و غرب تمام انرژی خود را صرف خنثی سازی نیروی اسلام کرد. دراین بین هالیوود، این دستگاه تبلیغاتی غرب در راستای اهداف سیاست خارجی آمریکا سنگ تمام گذاشت و فیلم های ضداسلام جایگاه خاصی در برنامه های این دستگاه تبلیغاتی یافت. در اغلب فیلم هایی که درباره اسلام و مسلمانان در هالیوود ساخته شده، تلاش فزاینده ای در جهت معرفی مسلمانان با عنوان خشک مقدس، بی رحم، بدوی و نامتمدن شده و تلاش شده تا با چهره پردازی های منفی، مسلمانان به عنوان بدمن های فیلم معرفی شوند.
این نوع تصویرسازی منفی دوکاربرد اساسی دارد؛ نخستین کارایی آن است که با ساخت یک «دیگری» یک بیگانه و یا یک دشمن به وجود می آید و از این طریق به خود هویت می بخشد و خویشتن را از تهی گشتگی رها می سازد. این کارایی باعث همبستگی و اتحادی صوری در غرب شده، چون که همه آنها یک «دیگری» مشترک برای خود تعریف کرده اند؛ اتحادی که در پیمانی همچون «ناتو» قابل رصد است.
کاربرد دوم این تصویرسازی منفی به جوامع اسلامی و مسلمانان باز می گردد. از آنجا که رسانه های غربی و عمده ترین آنها که همان هالیوود است در سطح جهانی تولیدات خود را عرضه می کند، از این رو متاسفانه قدرت نفوذ و تاثیرگذاری زیادی در بین جوامع مسلمان پیدا کرده اند. در نتیجه با ارائه تصویری منفی از مسلمانان به خود مسلمانان، آنها را نسبت به خود بدبین و مأیوس می سازند. هالیوود با نشان دادن چهره ای نامتمدن و خشن از اسلام قصد دستکاری قوای تفکر مسلمانان را دارد تا از ورای این تصویر به توجیه سیاست های استعماری خود نسبت به سلطه کشورهای مسلمان (به ویژه کشورهای عربی) و مهار و امکانات آنان بپردازد. از این منظر سینمای هالیوود یکی از عمده ترین ابزارهای غلبه نرم بر جهان اسلام است چون با تزریق ایستارها و انگاره های لیبرال سرمایه داری به مسلمانان، آنان را نسبت به شعائر مذهبی و تظاهرات دینی خود سست می سازد و به آنها می قبولاند که تنه فرهنگ مترقی و پیشرفته، فرهنگ لیبرال دموکراسی غربی است و هر که سودای پیشرفت دارد باید سوار بر این قطار شود.
برای مهار هر ابزاری باید از توانایی های همان ابزار سود جست؛ از این رو برای مقابله با تهدیدات فزاینده رسانه های غربی نیز باید از خود رسانه سود جست. این جنس ازتهدیدات فرهنگی را باید با ایجاد حس تعهد و وظیفه شناسی دربین کارگزاران فرهنگ سازی خنثی کرد. اگر فیلمساز مسلمان در برابر این تهدیدات احساس تعهد کند می تواند با ساخت و تولید محصولات سینمای فاخر هم به اعتلای صنعت سینمای کشور خود کمک نماید و هم مخاطبان خود را در برابر تهدیدات رسانه ای غرب واکسینه نماید. در نتیجه مقابله با تهاجم فرهنگی غرب تنها به همت و تلاش کارگزاران عرصه فرهنگی بستگی دارد.