الف. زمینههاى سیاسى ـ اجتماعى
1. تهاجم گسترده غرب
در دوران معاصر، تهاجم غربىها علیه دنیاى اسلام به ویژه از مصر شروع شد که نخست از سوى فرانسه و سپس انگلیس با حضور نظامى ممتد در این کشور به وقوع پیوست. در کنار حضور نظامى، امرى که تسهیلکننده این اشغال نامشروع بود، ایدئولوژى استعمارگران براى توجیه حضور خود و تغییر افکار عمومى به منظور پذیرش آنها بود. مبلّغان مسیحى در کنار مراکز علمى و فرهنگى جدید که از سوى غربیان تأسیس شده بود، حامل ایدئولوژى تغییر بودهاند و متأسفانه تاحد زیادى به اهداف خود رسیدند. ورود استعمار و استمرار حضور او معلول استقبال مردم نبود، بلکه حاصل ضعف وشکست آنان در مواجهه با قدرت اشغالگران به دلیل فقدان سرمایههاى فکرى و تکنولوژیکى لازم بود. از اینرو،مسلمانان نسبت به بیگانگان احساس نفرت و عداوت داشتند و درست به همین دلیل بود که جریان روشنفکرى غربگرا از نظر اجتماعى نتوانست پروژه غربگرایى را تکمیل کند.
به نظر مىرسد جریان بیدارى اسلامى در مصر بر خلاف نظر برخى نظریهپردازان، بیش از آنکه متأثر از اندیشههاى روشنفکرانه و میهنپرستانهاى باشد که از آن سوى مرزها از روسو، ولتر و میل برخاسته باشد، احساس نفرتى بود که ازشعور و وجدان دینى مردم نسبت به حضور استعمارى قدرتهاى بزرگ به وجود آمده بود. در این شرایط، اسلام به مظهر یک اراده جمعى براى زیستن و نفرت از بیگانگان تبدیل گشت. از اینرو، بیگانگان براى مقابله با این حرکت، به سست کردن باورهاى دینى مردم یا تغییر آن از طریق مبلّغان مسیحى و غربگرایان مسلمان روى آوردند. در مقابل،مسلمانان با بازگشت به اسلام و بازسازى هویت اسلامى خویش از یکسو، به دفاع از سرزمینهاى اسلامى تحت اشغال اجانب برخاستند و از سوى دیگر، تلاش نمودند تا ایمان وکیاناسلامىخویشرادربرابرتهاجمبیگانهحفظنمایند.1
2. استبداد و انحطاط اجتماعى
تهاجم نظامى و استعمارى غرب علیه جهان اسلام، خود معلول فضاى استبدادى حاکم بر جوامع اسلامى بود که به نوبه خود انحطاط و عقبماندگى را پدید آورد. جامعهاى که از ساختار سیاسى و فرهنگى استبدادى برخوردار باشد، همواره در برابر تهاجم بیگانه شکننده است. به گونهاى که به بیمارى از خودبیگانگى، بىتفاوتى و رخوت مبتلا گشته روح تعاون و ترقى در آن رخت برمىبندد. چنین وضعیتى در امپراتورى عثمانى به وجود آمده بود؛ امرى که پیشگامان بیدارى اسلامى را واداشت تا حاکمان مستبد را به تنظیم مجدد حکومت و سیاست براى دستیابى به عدالت و پیشرفت دعوت نمایند. بیدارى اسلامى دارویى براى درمان این درد بود.
ب. زمینههاى فکرى ـ فرهنگى
1. اسلام رهایىبخش
اسلام به عنوان دینى که نیروى محرکه بسیار بالایى را در هویتبخشى و مقاومت ملى در برابر بیگانگان دارد، جزئى ازکیان مردم مصر بوده است و مسلمانان مصر نسبت به اسلام و اعتقادات دینى بىتفاوت یا بىمهر نبودند، اما این دلبستگى نقش فعال و همهجانبهاى را در ساختار و سازمان اجتماعى آنها ایفا نمىکرد. به علاوه، فقر اقتصادى و فرهنگى مانع بزرگى در بهرهگیرى از سرمایه عظیم اسلام بود. زمانى که تلاش مصلحان مسلمان به ثمر نشست و خودآگاهى نسبى جامعه اسلامى به وجود آمد، اسلام اثر رهایىبخش خود را آشکار ساخت. مردم با آگاه شدن از تضاد ذاتى اسلام ومفاهیم جدید دنیاى غرب که برخاسته از هویت مادىگرایانه تمدن غربى بود، سدّ مقاومت و ستیز را سامان دادند. نقش مصلحان بزرگ آن روزگار نظیر سید جمال و عبده، نقشى تأسیسى نبود، بلکه پژواکى بود که از متن دین برخاسته بود وجامعه اسلامى را به بازگشت به خویشتن دعوت مىکرد.
فرهنگ غرب که نمىتوانست تعارض خود را با اسلام نمایان نکند، هرچه نمادهاى خویش را آشکارتر مىکرد زمینه بیشترى براى احساس بیگانگى مسلمانان آگاه فراهم مىآورد. ازاینرو، جنبش اسلامى مسلمانان بیش از هر عاملى مدیون ارزشها و آموزههاى اسلامى است و به تعبیر عقّاد، نویسنده شهیر مصرى، ملتهاى مسلمان در دوران استعمار علىرغم به دوش کشیدن بار سنگین استعمار، تنها یک عامل توانست این ندا را در گوش آنها طنینانداز کند که اگرچه از دانش و ثروت و سلاح و آزادى و منزلت سیاسى محروم شده است، امااز همه چیز محروم نیست. این عامل، چیزى جز باور دینى نبود. این نیروى نگهدارنده که مىتوانست وضعیت موجود رابه اراده انسان تغییر دهد، همان رمز و راز عقیده کاملى بود که امت اسلامى به هنگام فقدان هر نیروى دیگر در پرتو آن پناهمىگرفت.2
2. رکود و انحطاط فکرى
در دنیاى اهل تسنن غلبه اشعرىگرى و مخالفت با تلاشهاى فکرى، فلسفى و اجتهادى، زمینه انحطاط خردورزى ورکود علم و معرفت را پدید آورد و این به نوبه خود زمینهساز شیوع انواع صوفىگرى شد، به گونهاى که گفتهاند: در دولت عثمانى براى هر حرفه و جماعتى یک یا چند حلقه صوفیه وجود داشت که به طوایف بزرگترى از تصوف منتهى مىشد.3 در بسیارى از فرقههاى مربوط به دراویش، روح بىمبالاتى و مسئولیتگریزى سبب ترویج فساد در دولت واجتماع مىشد. در نتیجه، جامعه را به انحطاط اقتصادى و فرهنگى سوق مىداد.4
انحطاط فکرى و معرفتى، اندیشه دینى جامعه را هم سست و منحط کرد. چه بسیار خرافاتى که به نام فکر دینى عرضه شدند و تعصب و خامى و جمود که جاى تعقل و بصیرت نشستند. از اینرو، یکى از مهمترین اهداف جریان بیدارى اسلامى، زدودن کدورت کجفکرىها از ساحت اندیشه دینى و تجدید حیات اسلام و پاسخگویى به مقتضیات زمانى بوده است.
3. غربزدگى و بحران هویت
فقدان اندیشههاى دینى پویا و اصیل در جامعه اسلامى و تضعیف خردورزى و علمآموزى دو نوع انحطاط فکرى وفرهنگى را به جامعه مصر و دیگر جوامع اسلامى تحمیل کرد: نخست، جمود و تحجّر در اندیشه دینى و حیات اسلامى که بدان اشاره شد؛ دوم، انحطاط هویتى از طریق غربزدگى و تقلید از آنچه غربیان گفتهاند و سرودهاند. انحطاط نخست همان بریدن از عقل و اندیشه صحیح دینى بود، ولى انحطاط دوم به معناى بریدن از هویت خویش و معلق شدن درفضاى غربیان بود. هر دو انحطاط به یک میزان همچون دردى بىدرمان، مصلحان عصر بیدارى اسلامى را واداشت تاجامعه را به حراست از هویت اسلامى خویش دعوت کنند. تهاجم فکرى و فرهنگى دنیاى غرب علیه اندیشه و هویت دینى مسلمانان و تهمتهاى ناروا علیه اسلام، جریان بیدارى اسلامى را تشدید کرد و توانست جبهه مقابله با مفاهیم ورویکردهاى غربگرایانه را به وجود آورد.
4. بازگشت به سلف
البته در میان اهل سنت جریانى تاریخى به نام «بازگشت به سلف صالح» و مسلمانان نخستین قرون اسلامى وجود داشته است که با گذر از مراحلى تاریخى توانست ضرورت وجود خود را به شکل جدیدى در بین اصلاحطلبان اندیشه دینى اهل سنت حفظ نماید. رویکرد جدید ضمن تأکید بر بازگشت به سلف صالح، به دلیل اصرارى که به عقل، علم، اجتهاد ونوآورى دارد، از رویکرد وهابیت متمایز مىباشد. هرچند تأثیراتى از آنها در بین برخى از افراد این جریان قابل مشاهده است، اما تفاوتهاى اساسى در اهداف و رویکردهاى ایشان با وهابیت به خوبى آشکار است. این رویکرد تحت تأثیرسید جمالالدین، از عبده و بعد از او رشید رضا آغاز مىشود و توسط شخصیتهاى برجسته اخوانالمسلمین از قبیل حسن البنّاء و سید قطب به حیات خود ادامه مىدهد.5 بنابراین، ایده بازگشت به سلف صالح و بازنگرى بنیادین دروضعیت مسلمانان، توانست جریانساز رویکرد اصلاحى در جنبش بیدارى اسلامى اهل سنت مصر باشد.
پیشگامان بیدارى اسلامى
تاریخ نهضتهاى اسلامى معاصر گویاى این حقیقت است که نخستین بارقههاى بیدارى مسلمانان از سوى کسانى زده شد که از بستر اندیشه اسلامى برخاستند و با تکیه بر بنیانهاى هویت دینى و تمدن عظیم اسلامى به بازشناسى وضع موجود جامعه خویش روى آوردند. زمانشناسى و دردمندى از وضعیت ناگوار مسلمانان، لباس رخوت و سستى را ازاندامشان برانداخت و بر مرکب سعى و تلاش در میدان بازسازى روح و فرهنگ امت اسلامى رهسپارشان کرد. پیشگامان بیدارى اسلامى در مصر، پرورشیافتگان مکتب اسلام بودند که با توجه به شرایط زمان و ظرفیت خویش نهضت بزرگى را شروع کردند. نخستین مصلح بزرگى که جریان بیدارى اسلامى مصر مدیون اوست، سید جمالالدین اسدآبادى است.
1. سیدجمالالدین اسدآبادى (1254ـ1314ق)
مرحوم سید جمالالدین اسدآبادى را یکى از بنیانگذاران جنبش بیدارى عرب دانستهاند؛ چه اینکه گسترش نهضت ضداستعمارى و حس وطندوستى در قرن سیزدهم مصر را مدیون رهبرى او و شاگردانش به حساب آوردهاند.6 او پس از گذراندن مراحلى از عمر خود در ایران، افغانستان، عراق، عثمانى، مصر و هند و آشنایى با فرهنگ و تمدن جدیدغرب، در سال 1871 براى بار دوم به قاهره رفت و این دوره از زندگى او که هشت سال به طول انجامید، نقش چشمگیرى در پیدایش نهضت ضداستعمارى مصر و پیدایش شاگردان و مریدانى داشت که هر کدام پرچمدار نهضت ضداستعمارى و بیدارى اسلامى بودهاند.
هرچند سید جمالالدین به دلیل انقلابى بودن و عملگرا بودن فکر و اندیشهاش را مثل یک نظریهپرداز در دستگاه منسجمى تنظیم نکرد، اما عمق اندیشه و نظریه سیاسى او همانند وسعت جغرافیایى عملش، بلند و چشمگیر است.کرسى تدریس او در حلقه دانشورانى همچون عبده و دیگر شاگردان مصرىاش مکانت علمى او را در کنار حرکت سیاسى پر نفوذش نشان مىدهد. ارزش سید جمال در این بود که به اندیشهها و آرمانهایش جان بخشید و حیات را در جامعه بىروح خویش دمید و به تعبیر مالکبن نبى، اندیشمند مغربى، اگرچه سید جمال طرح کامل انقلابى را به مسلمانان ارائه نداد، اما ارزش اساسى حرکت او در روحیه آرمانخواهانهاى نهفته بود که توانست بذر آن را در شرق و غرب بیفشاند. از اینرو، همه ما مدیون او هستیم.7
1ـ1. سید جمال و عوامل انحطاط: روح سید جمال مالامال از درد و رنجى بود که از وضعیت اسفناک دنیاى اسلام مشاهده مىکرد. او از این رنج مىبرد که چگونه مسلمانان مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار گرفتند، اموالشان را به غارت بردند،سرزمینشان را تصرف و بین خود تقسیم نمودند، خوف و هراس بر دلهاى امرایشان مسلط شده و یأس و پریشانى برروحشان مستولى گشته است.8
از نظر او، جوامع اسلامى به آفات و محنتهایى گرفتار شدهاند که مهمترین آنها به شرح زیر مىباشد:
الف) اختلاف و تفرقه بین مسلمانان: او علت این تفرقه را در گسست عقاید دینى مسلمانان از رفتارشان مىداند وهمین امر باعث شده تا بین جوامع اسلامى، سلاطین و حتى علماى اسلام وحدت و هماهنگى وجود نداشته باشد.9
ب) فاصله گرفتن مسلمانان از عقاید و اصول صحیح اسلام و مبتلا شدن به خرافات و پیرایههایى که به نام دین،بخصوص از ناحیه خلفاى جور و علماى سوء دربارى ترویج مىشد.10
ج) سید جمال در کنار انحطاط نظرى و فکرى، به انحطاط عملى و اخلاقى جامعه هم توجه مىکند. از اینرو، رسوخ اخلاق رذیله در افراد جامعه را باعث نابودى آن و تسلط بیگانگان مىشمارد.11
د) عقبماندگى علمى و توقف کاروان تمدن اسلامى: او علت این انحطاط را در انحطاط سیاسى جهان اسلام مىبیند؛ یعنى همزمان با شروع انحطاط سیاسى، انحطاط علمى هم آغاز گردید.12
2ـ1. دین و سیاست: سید جمال حرکت فکرى و اجتماعى خود را بر اساس دین و در چارچوب آموزههاى اسلامى آغازکرد. یکى از ویژگىها و از جمله اصول روشمند او در دعوت مسلمانان به بیدارى اسلامى، استفاده وسیع از آیات قرآن کریم و روایات پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله در پیامها و مقالات خویش است. بسیارى از مقالات «العروهالوثقى» مصدّر به آیات قرآن و مستند به آنها براى احیاى تفکر دینى در حوزههاى مختلف سیاسى و اجتماعى است؛ آیاتى که بیانگر سنتهاىالهى در جامعه، لزوم افزایش قدرت مسلمانان در مقابل اجانب، ضرورت اعتصام به «حبل اللّه» و اتحاد مسلمانان و...است.
بدیهى است که سید جمال سیاست را از منظر دین و براى دین مىخواهد. او به طور صریح و آشکار اعلام مىداردکه اسلام، حکومت کسى را که صاحب ولایت بر تنفیذ احکام الهى نباشد به رسمیت نمىشناسد و آن را نفى مىکند.13او مىگوید: همانگونه که اسلام دین دعوت به عالم ملکوت و امور معنوى است، تنظیمکننده حیات اجتماعى وتعاملات مدنى هم مىباشد. اسلام حدود معاملات و حقوق کلى و جزئى افراد را بیان فرموده و شرایط حکومت برمردم را تعیین نموده است و در حقیقت حکومت موردنظر اسلام، حکومت شریعت و قانون اسلام است.14 در اندیشه سیاسى سید جمالالدین، وقتى که حاکم اسلامى در حدود و ثغور شریعت و براى حفظ شئون آن حرکت کند، از سیادت بر دلهاى مسلمانان برخوردار مىشود و فرقى نمىکند از چه ملیتى باشد، خواه ترک یا عرب یا فارس و یا ...، اما زمانى که از این چارچوب خارج گردد از هر اجنبىاى شنیعتر خواهد بود، هرچند وطنى باشد.15
3ـ1. اسلام و تجدد: ادیان الهى و بخصوص اسلام در نظر سید جمال، محکمترین اساس براى تأمین سعادت دنیا و آخرت انسان است و به تعبیر او، «و چون معلوم شد که دین مطلقا مایه نیکبختىهاى انسان است، پس اگر بر اساس محکم وپایههاى متقن گذاشته شده بود، البته آن دین منهج اتمّ سبب سعادت تامه و رفاهیت کامله خواهد گردید و به طریق اولى موجب ترقیات صوریه و معنویه شده، علم مدنیت را در میان پیروان خود خواهد برافروخت. و در میان ادیان، هیچدینى مانند اسلام بر اساس محکم و متقنى بنا نشده است.»16
از سوى دیگر، سید جمال در مواجهه با تجدد، با نظریهها و مکاتبى که به ستیز با دین و دیانت مىپرداختند، اهل سازش و مداهنه نبود. از اینرو، کتاب نیچریه او به هدف مقابله با طبیعتگرایى که ملازم با انکار الوهیت بود، نوشته شد. سید جمال در این کتاب بر شخصیتهاى برجسته تمدن جدید غرب نظیر ولتر و روسو مىتازد که آنها «قبر اپیکورکلبى را نبش کرده عظام بالیه ناتورالیسمى را احیا نمودند و تکالیف را برانداختند و تخم اباحت و اشتراک را کاشتند وآداب و رسوم را خرافات انگاشتند و ادیان را اختراعیات انسان ناقصالعقل پنداشتند و جهرا به انکار الوهیت و تشنیع انبیا پرداختند.»17
او سه مذهب سوسیالیسم، کمونیسم و نهیلیسم را به علت آنکه هدف هر سه نفى مبادى متافیزیکى و توجه تام به طبیعت و مادىگرایى است، به یکسان محکوم مىکند. در عین حال، توجه دارد که آنها از حیث صورى و نظرى متفاوتند، اما براى تحقق هدفى واحد، فتنهها برانگیختند و خونها جارى ساختند.18
سخنان صریح سید جمال در کتاب نیچریه درباره اندیشههاى الحادى تجدد و دنیاى غرب، این کتاب را به تعبیرمرحوم عنایت، مهمترین و نغزترین اثر سید جمال قرار داده است؛ زیرا تا حدى تمامى خصوصیات و ارکان تجددخواهى دینى پیشروان جنبش عرب از قبیل همبستگى دین و سیاست، ضرورت بازگشت به منابع اصیل دینى،خرافهزدایى، دعوت به تعقل و خردورزى و پرهیز از شیفتگى به اندیشههاى مادىگرایانه غربى در آن جمع شده است.19
رویکرد سید جمال به تمدن غرب، رویکردى تقلیدى نیست و بر خلاف برخى پندارها، او تمدن غرب را تمدنى جهانى و گریزناپذیر نمىداند تا هیچ چارهاى از ورود به مدرنیته نبیند، بلکه آن را تمدنى براى غرب و مربوط به همان کشورهایى ارزیابى مىکند که در آن پدید آمد «... کلُّ ما یسمّونه تمدّنا و هو فى الحقیقة تمدنٌ للبلاد الّتى نشأ فیها علىالنظام الطبیعة و سیر الإجتماع الإنسانى»؛20 ... هر آنچه را که با نام تمدن یاد مىکنند و در واقع، تمدن همان سرزمینهایى است که مطابق نظام طبیعت و حرکت جامعه انسانى در آن به وجود آمدهاند.
سید جمال با دقتنظر و اصابت رأى متوجه آسیب بزرگى شد که روشنفکران غربزده جوامع اسلامى آن را به بارآوردند. این غربزدگان به تعبیر سید جمال، الفاظى از قبیل آزادىخواهى، وطنپرستى و قومیتگرایى را یدک مىکشندو خودشان را زعماى حریت مىشمارند و برخى از ایشان فقط در نوع لباس و مسکن و خوراک و امثال آن از غرب تقلیدنمودند، و تجربه تاریخى نشان داده است که اینان خود از عوامل نفوذ بیگانگان بودند.21 بنابراین، علوم و آثارى که ازتجدد برخاسته است و روش بهرهگیرى از آنها، یکسره مورد قبول سید جمالالدین نبود، بلکه او از سوء بهرهگیرى این علوم و پیامدهاى آن مىنالد: «والعلوم الجدیدة لسوء استعمالها رأینا ما رأینا من آثارها»؛22 و علوم جدید به دلیل کاربرد سوئى که داشتهاند، دیدیم که چه پیامدهایى را به بار آوردند.
از سوى دیگر، سید جمال به فطانت دریافت که غرض اصلى اشاعه افکار و تعصبات قومى و جنسى غربگرایانه درکشورهاى اسلامى آن است که غربیان فهمیدند قوىترین پیوند بین مسلمانان، پیوند دینى است و تنها قدرت مسلمانان در تعصب و جانبدارى اعتقادى است. از اینرو، آنها به خاطر مطامعى که به کشورهاى اسلامى داشتند این افکاربىارزش را در بین ایشان ترویج کردند تا مسلمانان گروه گروه شوند. غربیان که خود به شدیدترین تعصب گرفتارند،تعصب دینى مسلمانان را خشونت معرفى نمودند.23
2. شیخ محمد عبده (1266ـ1323 ق)
شیخ محمد عبده از شاگردان برجسته سید جمالالدین و از مؤثرترین اندیشمندان مصرى در احیاى اندیشه دینى ونهضت بیدارى اسلامى در دوران معاصر است. لقب او به عنوان «الاستاذ الأمام» در بین مصریان نشاندهنده عمق این تأثیر مىباشد. درخشش عبده و حضورش در حوزه مسائل سیاسى و اجتماعى مدیون رهنمودهاى سید جمال است؛ ازجمله: آشنایى با علوم جدید و فعالیتهاى مطبوعاتى و روزنامهنگارى و نیز شرکت در قیام عرابى پاشا که سرانجام منجر به تبعید او از مصر شد. عبده به دعوت استادش سید جمالالدین به فرانسه رفت و در انتشار «العروهالوثقى»مشارکت جدى به عمل آورد. بعد از تعطیلى این نشریه، درصدد برآمد تا با وساطت برخى از دوستانش نظر مقامات انگلیسى را براى بازگشت خویش به مصر جلب کند. از اینرو، مطابق اظهارنظر تذکرهنویسان در اینباره، او به انگلیسىهاتضمین داده بود که از فعالیتهاى سیاسى اجتناب خواهد کرد و به فعالیتهاى علمى، تربیتى و اصلاحى خواهدپرداخت. عبده تا پایان عمر، تلاش خود را صرف اصلاح فکرى و تربیتى در مصر کرد و از اصطکاک سیاسى با دولت انگلیس پرهیز نمود و همین منشأ اختلاف نظر بین او و سید جمال شد و از ایرادهاى شخصیتهاى همچون مصطفى کامل و اصحاب او در امان نماند.24
عبده با اینکه شاگرد مکتب سید جمال بود و هر دو به قوت و اقتدار دین، بازسازى فهم شریعت، خرافهزدایى ازدیانت و به بازگشت عزت و شکوه مسلمانان فکر مىکردند، اما در شیوهها و رویکردها متفاوت بودهاند.25
1ـ2. عبده و اندیشه دینى: عبده یکى از اهداف خود را اصلاح دینى و آزادى فکر از قید تقلید معرفى کرده است.26 حال سؤال این است که او در حوزه اندیشه دینى از چه رویکردى برخوردار بود؟ عبده براى اصلاح اندیشه دینى ویژگىهایى را بیان مىدارد: آزاداندیشى و رهایى فکر از تقلید، دینشناسى (آنگونه که سلف و پیشینیان امت اسلامى پیش از پیدایش اختلاف، دین را مىفهمیدند)، بازگشت به سرچشمههاى نخستین معرفت دینى و فهم و بازشناسى آن برحسب موازین عقل بشرى. او مخالفان رویکرد خود را در دو دسته تقسیم مىکند: یکى، طلاب علوم دینى در مصر و هممشربان آنها، ودوم، جویندگان فنون عصر جدید و وابستگان آنها.27
به اعتقاد عنایت ـ که از قرائن نیز چنین برمىآید ـ عبده در رویکرد اصلاحى خود در حوزه اندیشه دینى علاوه برمتأثر بودن از آراء حکماى اسلامى همچون فارابى، ابنسینا و ابن رشد، از متفکران غربى هم تأثیر پذیرفته است. او به هربرت اسپنسر و لئوى تولستوى ارادت داشت و کتاب تربیت اسپنسر را به عربى ترجمه کرد و از آموزههاى آن درنوسازى نظام آموزشى بهره جست. همچنین از رویکرد اصلاح دینى تولستوى و تقدم تربیت اخلاقى در اصلاح اجتماعى و پرهیز از خشونت و زور الهام گرفت؛ چه اینکه در نامه خود به تولستوى چنین اظهار داشت: تو افق تازهاى دربرابر ذهن ما گشودى و حجاب تقلید را زدودى.28
در فضاى اندیشههاى دینى اهل سنت، بخصوص در عرصه فقه، کلام و تفسیر، عبده با مسئله و معضل جمود فکردینى و گرایش به تقلید از آراء پیشینیان مواجه بود. انسداد اجتهاد و فقدان تأمّلات نظرى، زمینه طرح افکار جدید عبده رافراهم کرد. از اینرو، مهمترین دغدغه او احیاى عقل و اعتبار استقلالى آن در معرفت دینى است. اصلاح اندیشه دینى به عنوان مهمترین و نخستین گام بیدارى اسلامى از نظر عبده با محوریت جایگاه عقل آغاز مىشود. محمد عمارة،اندیشمند معاصر مصرى، سه نکته کلیدى را در اهمیت و نقش عقل از دیدگاه عبده اینچنین بیان مىدارد:
1. در حوزه تفسیر قرآن که نخستین و اساسىترین کتاب دین است، باید اقوال مختلف مفسّران گذشته را کنارگذاشت؛ زیرا بیان این اقوال تفسیر نیست. شأن عقل، شأن فهم و تفسیر قرآن است که باید با حفظ شرایط خاصى مثلعلم به لغت، آشنایى با اسلوب قرآن، آشنایى با احوال و اطوار بشر، علم به سیره پیامبر و...، و به قصد هدایت از این کتاب الهى، به تفسیر آن همت گماشت، در حالى که مفسّران خودشان را به الفاظ و اعراب و تمرین و امور فنى قرآن مشغول داشتهاند.29
2. عقل مهمترین قوّه از قواى انسانى است و کتاب تکوین براى مطالعه عقل است و هیچ صفحهاى از آن، براى ورودو تأمّل عقل نظرى ممنوع و محظور نیست. تنها چیزى که قلمرو عقل را تعیین مىکند فطرت است نه نصوص مأثوره.30
3. عبده بین نصوص قرآن و سایر نصوص مأثوره اینگونه تمایز قایل مىشود: در روایات به دلیل عدم اطلاع ما ازوضعیت راوى (مگر در حدّ تقلید از گفتههاى دیگران)، باید این روایات را بر قرآن عرضه کنیم؛ اگر موافق کتاب بود اخذنماییم و اگر مخالف آن بود راهى براى تصدیقش نداریم. اما روایاتى که نه موافق قرآن است و نه مخالف آن، باید بر عقل عرضه نماییم که در این حوزه، عقل میدان مفتوحى دارد. نسبت به نصوص قرآنى، عبده معتقد است که در اینجا جاى اشتباه و جدال نیست؛ زیرا قرآن درصدد بیان علمى قواعد و قوانین جهان نیست تا با نظریههاى علمى چالش داشته باشد؛ چه اینکه هدف قرآن بیان اجمالى آثار قدرت الهى در هستى است تا مردم عبرت و هدایت لازم را بگیرند،بنابراین، باید در این چارچوب از آیات قرآن الهام گرفت و در این صورت، مخالفتى بین نصوص قرآنى و دانش بشرى ایجاد نخواهد شد.31
با توجه به تجلیلى که عبده از منزلت و نقش عقل دارد، محمد عمارة رویکرد او را «سلفیت عقلانى» مىنامد که متمایز از «سلفیت نصوصى» است. در سلفیت نصوصى، جایگاه روایات مأثوره برتر از عقل است در حالى که عبده این نظر را قبول ندارد و براى عقل مکانت برترى قایل مىشود.32
عبده براى جمود اندیشه دینى مسلمانان عوامل زیادى را برمىشمرد که مهمترین آنها عوامل سیاسى است. خلفاى عباسى به شدت مورد انتقاد او قرار مىگیرند که چگونه اسلام و امت اسلامى را تباه کردهاند. در اینجاست که او نفرت خود را از سیاست اعلام مىدارد: «اعوذ باللّه من السیاسة و من لفظ السیاسة و من کل حرف یلفظ من کلمة السیاسة و منکل خیالٍ یخطر ببالى من السیاسة و من کل ارضٍ تذکر فیها السیاسة و من کل شخص یتکلم او یتعلم او یجن او یعقل فى السیاسة و من ساس و یسوس و سائس و مسوس.» مقصود او از این سیاست، سیاست حاکمان ظالم است.33 آنهاهرچه خواستند به نام اسلام در جامعه ترویج کردند و سادگى و ضعف بصیرت دینى مردم و شهوت علمىشان باعث انحطاط حیات و معرفت دینى شد.
موضوع مهم دیگرى که عبده در اندیشه دینىاش مطرح ساخت و بعدها افرادى همچون على عبدالرازق به صورت صریح به آن پرداختند، مسئله دین و سیاست است.
2ـ2. دین و سیاست از نظر عبده: عبده معتقد است در اسلام برخلاف مسیحیت قرون وسطا که کلیسا مسلط بر افکار،عقاید و روابط حاکم بر جامعه بود سلطه دینى وجود ندارد. از نظر او، تنها چیزى که در اسلام هست سلطه موعظه حسنه و دعوت به خیر و برحذر داشتن از شرّ است و این چیزى نیست که مخصوص افراد خاصى به عنوان سلاطین دینى باشد، بلکه خداوند براى ضعیفترین و پایینترین افراد جامعه هم این سلطه را نسبت به بالاترین فرد جامعه قایل است،همانگونه که اقویا از چنین حقى برخوردارند. عبده بین سلطه دینى و سلطه مدنى تفکیک قایل است.
سلطه دینى از نظراو، حجّیت و شرعیت هر گفتار و رفتارى است که از حاکم اسلامى سر زند، به گونهاى که سلطان، مقرر دین و واضع احکام باشد و در واقع ایمان ابزارى در دست اوست تا دلها را به خضوع و عقلها را به قبول وادارد. البته این نوع ازسلطه که او به «سلطه دینى» یاد مىکند در اسلام وجود ندارد، بلکه اسلام همگان را موعظه حسنه مىنماید و با دعوت به خیر و انزجار از شرّ، هدایت خود را بسط مىدهد. اما سلطه مدنى، قدرت و حکومتى است که امت به حاکم مىدهد وحاکم هرچند باید مجتهد باشد تا بتواند احکام موردنیاز حکومت را از کتاب و سنت استنباط نماید، اما او از لحاظ فهم کتاب و سنت مثل سایر طلاب و مجتهدان است و مزیتى ندارد.34
عبده مثل سایر عالمان اسلامى از اهل سنت، اسلام را دینى مىداند که داراى حدود شرعى و حقوقى است و حکمت تشریع احکام وقتى به کمال خود مىرسد که قدرتى براى اقامه حدود الهى، تنفیذ حکم قاضى و حفظ نظام اجتماعىوجود داشته باشد. این قدرت را نمىتوان به صورت مشترک به دست جمع زیادى سپرد، بلکه چارهاى جز سلطان یاخلیفه واحد نیست، اما در هر صورت، امت صاحب حق سیطره است و هرگاه در سلطان شرایط لازم را نبیند او را خلع مىکند. پس حاکم از جمیع جهات حاکم مدنى است، نه سلطان الهى، آنگونه که در مسیحیت قرون وسطا به نام تئوکراسى یا حکومت مذهبى مطرح بوده است.35 بنابراین، عبده بر ضرورت حاکم اسلامى که شریعت را اجرا نمایداصرار مىورزد، ولى مطابق مذهب اهل سنت، انتخاب حاکم را بعد از پیامبر اسلام، در حوزه فعل مکلفان و به انتخاب آنها لازم مىشمارد.
البته در اینجا این سؤال مطرح مىشود که آیا حکومت دینى یا به تعبیر عبده، سلطه دینى یک معنادارد و آن هم معنایى است که در مسیحیت وجود داشت که در آن سلطان دینى خود منشأ همه قوانین بوده و بر مردم حق اطاعت مطلق داشت، یا اینکه معناى دیگرى هم براى حکومت دینى متصور است؟ بدون تردید، در اسلام سلطه دینى کلیسایى که قاهر بر جسم و روح و فکر انسانها باشد و ارزشى براى علم و اندیشه قایل نباشد، وجود ندارد. اسلام دین علم و حکمت است و قدرت و سلطنت اسلام، سلطنت علم و قانون است. از این حیث، با مفروض دانستن همه شرایطى که براى حاکمان اسلامى در کتاب و سنت وجود دارد، حکومت دینى به معناى حقیقى کلمه (حکومت دین)وجود دارد و این غیر از تئوکراسى مسیحیت و کلیساست. این معنا از نگاه عبده مغفول ماند و شاید رویکرد اهل سنت به خلافت مانع او از این نگاه بوده باشد.
عبده متأثر از فضاى ذهنى خود، تفکیک سلطه دینى از سلطه سیاسى را لازم شمرد، بر این اساس، او فتوحات اسلامى در تاریخ اسلام را عملى سیاسى مىداند که به اقتضاى حکومت و سیاست صورت گرفته است نه جنگ دینى.حتى جنگ بین امویان و هاشمیان را جنگ براى خلافت و تغییر شکل حکومت ارزیابى مىکند که به سیاست مربوط است نه دین.36 این اظهارنظر از دقت و حقیقت برخوردار نیست. بخصوص نسبت به بنىهاشم (اهلبیت علیهمالسلام)،نمىتوان رفتار آنها را به دو نوع رفتار سیاسى و رفتار دینى تفکیک کرد. چنین سخنان مغالطهآمیزى که بىگمان از اندیشه اهل سنت نسبت به خلافت بعد از رسول صلىاللهعلیهوآله و اهلبیت علیهمالسلام نشأت مىگیرد، زمینهاى بسیار مستعد براى پیدایش نظریه على عبدالرازق در نفى حکومت و سیاست از اسلام پدید آورد. با نفى یک نوع از سلطه دینى از اسلام (سلطه بر عقل واندیشه و آزادى انتخاب) نمىتوان نفى مطلق سلطه دینى را نتیجه گرفت و این، نوعى از مغالطه است.
سرانجام تحت تأثیر این اندیشه عبده است که در ماده پنجم برنامه حزب وطنى مصر تصریح شده است: «حزب وطنى، حزبى سیاسى است و نه دینى؛ لذا از رجالى با عقاید مختلف دینى و مذهبى و از نصارا و یهود و هر کس که درسرزمین مصر زراعت مىکند، و به مصرى سخن مىگوید، به وجود آمده است.» و از اینجاست که موضع او نسبت به حکومت و قدرت شکلى قومى و مدنى به خود مىگیرد.37
3ـ2. عبده و اصلاح اجتماعى: اندیشههاى اصلاحى عبده به تناسب تحولات سیاسى ـ اجتماعى مصر، فراز و فرودهایى داشته است. او همزمان با آشنایى و همکارى با سید جمالالدین و سپس همکارى با نهضت عرابى پاشا، عملاً خود را درعرصههاى مختلف سیاسى، اجتماعى و فرهنگى قرار داد، اما در هر حال، مشى عملى غالب و باور او بر این بوده است که براى بیدارى مشرق زمین رویکرد انقلابى پاسخگو نیست، بلکه باید رویکردى اصلاحى در پیش گرفت.38
عبده به شدت پایبند به رویکرد اصلاحى خود از طریق آموزش و تعلیم و تربیت بود. او حتى در تفسیر قرآن، این رویکرد عملگرایانه را دنبال مىکرد و به صورت استطرادى به شرح اوضاع مسلمانان و نقد آنها بر اساس الهامات قرآنى مىپرداخت.39 همچنین او معتقد بود: مادامى که مردم با مجلس شورا، جمهوریت، آزادى، انتخابات و امثال آن آشنانشوند، وادار کردن آنها به این امور موجب مفسده است؛ بنابراین، مهمترین سنگبناى ترقى و پیشرفت، تربیت و تعلیم همگانى است.40
از جمله اندیشههاى اصلاحى عبده، توجه به وضعیت زنان مسلمان مصر و بازسازى نگرشها درباره حقوق زنان بود. او در رویکرد اصلاحى خود فصل جدیدى را در لزوم تعلیم و تربیت زنان و مشارکتهاى اجتماعى آنان همچون مردان، و نیز در حوزه طلاق و تعدد زوجات گشود. به نظر محمد عماره، افکار عبده در کتاب تحریر المرأة قاسم امین ظهور پیدا کرد (قاسم امین در این کتاب بر آزادى بىحجابى و تساوى حقوق زن و مرد تأکید مىکند)، بلکه این کتاب بهمشارکت عبده تألیف شد و فصلهایى از آن نوشته خود عبده است، اما براى حفظ اسلوب واحد، تحریر آن را قاسم امین انجام داد.41
4ـ2. عبده و غرب: همانگونه که پیشتر گذشت، عبده از برخى متفکران اروپایى مثل هربرت اسپنسر و لئوى تولستوى تأثیر پذیرفت. او کتاب تربیت اسپنسر را ترجمه کرد و از افکار او در نوسازى نظام آموزشى مصر بهره جست. همچنین سید جمال و عبده اندیشههاى فرانسوا پیرگیوم گیزو را در کتاب تاریخ تمدن اروپا براى فهم عوامل پیشرفت اروپاییان وعقبماندگى مسلمانان مفید دانستند. آموزشهاى این متفکران باور عبده را به ارتباط بین اصلاح فکر دینى و اصلاح نظام سیاسى و اجتماعى بیشتر کرد، به گونهاى که عبده اصلاح فکر دینى را عامل اساسى و مقدم بر هر نوع اصلاح اجتماعى ارزیابى نمود. همچنین تحت تأثیر این آموزشها بود که عبده درصدد آشتى دادن و آمیختن اندیشههاى نو بامبانى تفکر اسلامى برآمد.42
عبده به بعد استعمارى غرب کاملاً توجه داشت؛ چه اینکه فعالیت ضداستعمارى او در نهضت عرابى پاشا وهمکارى با سید جمال علیه استعمار انگلیس و مقالات و نوشتههاى او گویاى این حقیقت است.43 عمده افکار واندیشههاى عبده بعد از مرحله بازگشت به مصر صرف تعلیم و تربیت جامعه مصر شده است و درباره تمدن غربى سخنان مبسوط و مدوّنى در حوزههاى مختلف آن ندارد. او هرچند در برابر غرب استعمارى، در دو عرصه سیاسى واندیشهاى به طور جدى مىایستاد و سخنان مبسوط و صریحى از خود بر جاى گذاشت، اما در نقد و ارزیابى تمدن غربى ورود لازم و بایستهاى نداشته است. به نظر مىرسد تلقّى او از تمدن غربى مشابه تلقّى سید جمال و سایر اسلامگرایان نهضت بیدارى اسلامى باشد؛ یعنى با حذف جنبه استعمارى آن، و حذف ضدیت با اسلام و ارزشهاى دینى، این تمدن،تمدنى پیشرفته و قابل الگوبردارى است: «و اردنا لبلادنا اصلاحا و تقدما کتقدم الاوروبیین فى طریق الحریة»؛44 و ماخواستار اصلاح و پیشرفتى براى جوامع خود هستیم که غرب در راه آزادى به دست آورد. بنابراین، از نظر او، مسلمانانباید به دفع موانع رشد و پیشرفت و با تجدیدنظر در باورهاى خود به اصلاح و احیاى اندیشههاى دینى بپردازند تا درمسیر ترقى و توسعهاى که غربیان طى کردهاند، قرار گیرند.
این اظهارنظرها نشان مىدهد که غرب در نظر عبده و امثال او تمدنى مترقى است که باید به شیوه صحیح جامعه را باحفظ اسلام و دیانت به آن سمت هدایت کرد. این رویکرد، از برخى آسیبهاى فکرى و اجتماعى مصون نیست که بایددر جاى خود بحث کرد.
3. محمد رشیدرضا (1282ـ1354ق)
سید محمد رشیدرضا از مریدان و شاگردان صاحب نام عبده است که از افکار و اندیشههاى او و سید جمالالدین بهرههاى فراوان برد. او در محلى به نام «قلمون» در نزدیکى طرابلس متولد شد و مراحل مختلف تحصیلى را در قلمون وسپس مدرسه رشدیه و مدرسه وطنیه طرابلس گذراند. رشید رضا از طریق مجله «العروهالوثقى» با اندیشههاى سیدجمال آشنا شده بود؛ از اینرو، براى درک افکار استادش عبده به مصر مهاجرت کرد (1315ق). او موافقت عبده را براى انتشار مجلهاى به نام «المنار» به هدف ترویج اندیشههاى اصلاحى جلب کرد و اولین شماره آن در شوال 1315 ق منتشرشد. در مقدّمه مجله «المنار»، رشید رضا هدف خود را ادامه حرکت و روش «عروهالوثقى» در تعلیم عمومى و مبارزه باخرافات و افکارى کهبهعنوانبدعتوارددینشدهبوداعلام کرد.45
بین رشید رضا و استادش عبده و نیز سید جمال تفاوتهایى وجود دارد، بخصوص تفاوتهاى او با سید جمال ازحیث تعصب سلفىگرایى و ضدّیت رشید رضا با شیعه بسیار زیاد است. از اینرو، به تعبیر عنایت، او از روح کلى آموزشهاى عبده و سید جمال فاصله گرفت.46رشید رضا در رساله خود بنام «السنّه و الشیعه» چنان از شیوه تحقیق وانصاف خارج مىشود و با فحاشى و توهین به برخى از علماى شیعه نظیر مرحوم علّامه سید محسنامین عاملى مىتازدو اکاذیبى را به شیعه نسبت مىدهد، که به تعبیر مرحوم علّامه امینى شایستگى نقد و پاسخ را از دست مىدهد؛ ولى بااین وصف، علّامه امینى در کتاب گرانسنگ الغدیر به این اشتباهات و توهّمات پاسخ داده است.47
1ـ3. رشید رضا و جنبش بیدارى اسلامى: مقالات «المنار» در بیش از سه دهه از فعالیت خود تأثیر عظیمى در افکار واندیشههاى خوانندگان خویش داشت. رشید رضا در خلال این مقالات هدف «نهضت بیدارى امت اسلامى» و بازگشت به سیادت گذشته را دنبال مىکرد.48 او طرفدار پاناسلامیسم و وحدت اسلامى مسلمانان تحت خلافت واحد بود وناسیونالیسم را محکوم مىکرد. رشید رضا خلافت را بهترین وسیله براى احراز وحدت اسلامى مىشمرد. از اینرو،برخلاف ناسیونالیستهاى عرب، خلافت عثمانى را تأیید مىکرد و معتقد بود که اعراب به دلیل آشنایى با زبان اسلام وتعالیم آن، روح اسلام را زنده کردهاند و ترکها هم قدرت سیاسى و صلاحیت رهبرى جهان اسلام را دارند.49 در این شرایط (پیش از انقلاب ترکان جوان)، او به دنبال استقلال جهان عرب از دولت عثمانى نبود، اما در عین حال، دولت عثمانى را به ملاحظه عنصر عربى و اهمیت آن در حفظ عظمت و عزت دولت متذکر مىشد.50
در اینجا توجه به دو مطلب از اهمیت برخودار است: مطلب اول آن است که حمایت رشید رضا از دولت عثمانى دوام نیافت؛ زیرا با انقلاب ترکان جوان، او متوجه شد که «جمعیت اتحاد و ترقى» که بانى انقلاب و حکومت جدیدعثمانى بودند، درصدد ترکى نمودن کامل حکومت عثمانى و طرد عناصر عربى از حکومت مىباشند. از سوى دیگر، باانتساب این جمعیت به حرکت ماسونیه، تلاششان بر این است که رجال حکومت را از اعضاى ماسونى قرار دهند و این خود مقدمهاى براى جدایى دین از سیاست و حذف خلافت اسلامى خواهد بود. همچنین رشید رضا بر نفوذ یهود دردولت جدید عثمانى اشاره دارد که به دنبال دستیابى به حکومت اسرائیل در سرزمین فلسطین است.
از اینرو، برخى گفتهاند: رشید رضا نخستین فردى است که به نقشه یهود و صیهونیسم براى دستیابى به فلسطین از طریق خلافت عثمانى، پى برد.51 مطلب دوم به دیدگاه رشید رضا از خلافت اسلامى مربوط مىشود. او در سال 1922ـ 1923 اندکى پیش از الغاى خلافت در عثمانى، رسالهاى را به نام «الخلافة و الأمامة العظمى» منتشر کرد. این رساله در شرایطى نوشته شد که فساد و ناتوانى حکومت عثمانى، به عنوان خلیفه مسلمانان، بسیارى از اهل سنت را بر فرجام خلافت نگران کرده بود. از سویى دیگر، موج میهنپرستى و وطنخواهى سراسر امپراتورى عثمانى را فراگرفته بود. از اینرو، اندیشه رشیدرضا مبنى بر احیاى خلافت اسلامى واحد سخت به نظر مىرسید.52
2ـ3. رشید رضا و خلافت اسلامى: رشید رضا اسلام را دین هدایت معنوى و سیاست اجتماعى و مدنى مىداند. هدایت معنوى و روحى آن بر اساس نصوص وحیانى و روایات و سیره نبوى انجام گرفته است، اما سیاست اجتماعى و مدنى آن بر اساس اصول و قواعد خاصى تنظیم شده است و امت اسلامى باید بر حسب اقتضائات زمان و مکان به اجتهاد درآنها بپردازند. او یکى از قواعد سیاست اجتماعى اسلام را حق حاکمیت امت بر خود مىداند که طبق اصل «شورا» انجام مىشود و چنین حکومتى، نوعى از جمهوریت مىباشد که در آن خلیفه پیامبر امتیازى بر ضعیفترین افراد رعیت ندارد،بلکه صرفا حکم شرع و نظر امت را تنفیذ مىکند.53 واژه حکومت اسلامى را رشید رضا همان خلافت یا امامت عظماو یا ریاست مؤمنان مىداند که دربردارنده مصالح دین و دنیاى مسلمانان است.54
رشید رضا افکار خود را درباره حکومت اسلامى و تجدید خلافت اسلامى به شکل مبسوطى در رساله «الخلافة اَوْالأمامة العظمى» بیان نمود که دستکم در سه حوزه قابل تفکیک است:
1. آنچه که مربوط به ماهیت خلافت اسلامى و مبانى آن مىشود؛
2. فاصله گرفتن مسلمانان در طول تاریخ بعد از خلفاى راشدین، از الگوى مطلوب خلافت اسلامى (از منظر رشیدرضا) و آسیبهاى آن؛
3. خلافت اسلامى در دوران معاصر.55
رشید رضا با تأسى به نظریه برخى از علماى اهل سنت که از آنها به «محققان از علما» تعبیر مىکند، غیر از حکومت آرمانى کسانى که همه شرایط خلیفه را دارند و توسط شوراى حلّ و عقد انتخاب و بیعت مىشوند، از دو نوع حکومت دیگر یاد مىکند: «امامة الضرورة» و «امامة التغلّب بالقوة».
فرض نخست اشاره به مواردى دارد که فردى جامع همه شرایط خلافت وجود نداشته باشد. در این صورت، از باب ضرورت، کسى که جامع اکثر شرایط است انتخاب مىشود. اما در فرض دوم، کسى به زور و قدرت عصبیت، حکومت رادر دست مىگیرد. در این صورت، هرچند ضرورت اقتضا دارد که این حکومت هم جایز باشد، ولى ضرورت آن از با اکلالمیته است که به اضطرار باید به آن تن داد، برخلاف فرض اول که به اختیار اهل حلّ و عقد حکومت فرد به وجودمىآید. در حکومت تغلّب و استبداد باید در حدّ امکان زمینه زوال آن را فراهم کرد، برخلاف فرض نخست.56رشیدرضا وظیفه مقابله با چنین حکومتى را بر عهده اهل حلّ و عقد مىداند، ولى آن را مشروط مىکند به اینکه مصلحت قیام علیه حکومت استبدادى بر مفسده آن رجحان داشته باشد.57 او معاویه را بنیانگذار سنت سیّئه حکومت تغلّب دراسلام مىداند که براى فرزند فاسق خود یزید، با زور و رشوه از مردم بیعت گرفت،58 همانگونه که همه حکومتهاى بنىامیه غیر از عمربن عبدالعزیز و نیز همه حکام بنىالعباس را حکومت استبدادى و از نوع تغلّب معرفى مىنماید.59
رشید رضا خروج خلافت اسلامى از قاعده اصلى خود (که به نظر او همان شورا و انتخاب اهل حلّ و عقد است) وتبدیل شدن آن به حکومت استبداد و تغلّب را اساس همه مفاسدى مىداند که در تاریخ جوامع اسلامى اتفاق افتاد، وعلت آن را پراکندگى مسلمانان در کشورهاى اسلامى معرفى مىکند و در عین حال، از نظر او بسیارى از علما هم باخضوع در برابر حاکمان مستبد زمینه استبداد و ظلم ایشان را فراهم آوردند.60
تشکیل حکومت اسلامى از نظر او نیازمند دو پیششرط اساسى است: اول، پیدایش علماى اهل حلّ و عقد که ویژگىهاى شایسته خود را به دست آورند تا به نیابت از امت، خلیفه را تعیین کنند؛ دوم، وحدت کشورهاى اسلامى وتعصّب نداشتن بر مذاهب یا ملیتها و زبانهاى مختلف. او از میان سه گروه، یعنى روشنفکران غربزده که خواهان جدایى حکومت و سیاست از دین هستند، و گروه فقهاى متحجّر از اهل سنت که عاجز از قوانین نظامى، اقتصادى وسیاسى متناسب با روز هستند، فقط گروه سومى را مناسب جایگاه اهل حلّ و عقد مىداند که جامع بین استقلال در فهم فقه دین (اجتهاد مطلق) و شناخت حقیقت تمدن غرب باشند. او «حزب اصلاح اسلامى معتدل» یا حزب الأستاذ الأمام(محمد عبده) را شایسته این مسئولیت معرفى مىنماید.61
افکار و ایدههاى حکومتى رشید رضا بار دیگر ضرورت احیاى حکومت اسلامى را زنده کرد، در حالى که شرایط جدید دولت عثمانى بعد از انقلاب ترکان مقتضى اسقاط خلافت اسلامى بود. مقالات او در «المنار» و نظریه حکومت اسلامى او که یادآور اندیشه حکومتى سید جمال بود (با همه اختلاف مذهبى او با سید جمال و بخصوص تعصباتى ازجنس وهابیت)، توانست رویکرد بیدارى اسلامى با تأکید بر تأسیس حکومت اسلامى را به نسل بعدى که با نهضت اخوانالمسلمین شروع شد، انتقال دهد.
3ـ3. رشید رضا و غرب: رشید رضا همانند اسلاف خود همچون عبده و سید جمال، غرب استعمارى را به خوبى مىشناخت و نگرانى خود را از فرصتطلبى غرب در تهاجم به دنیاى اسلام بارها اعلام کرده بود. او در نامه خود به شکیب ارسلان مىنویسد: «نگران اعراب هستم نه از جانب بلشویکها، نه از ترکها، بلکه از بریتانیا. مىترسم که بریتانیاپیش از آنکه عربها فرصت رفع ضعف مفرطشان را داشته باشند، آنان را با یورشى خردکننده از هم بپاشد.»62
علوم پیشرفته غرب مورد تحسین او و قابل اقتباس امت اسلامى معرفى مىشود. او بر خلاف علماى الازهر که درمقابل علوم غربى موضعى خصمانه گرفتند و صرفا به علوم شرعى اکتفا نمودند، موضعى ایجابى و گاه افراطى داشت. اواین علوم را اساس تمدن پیشرفته تلقّى مىکند که چارهاى از اقتباس آن نیست، بلکه در گامى فراتر، تلاش مىکند بینعلوم جدید و اسلام توفیق ایجاد نماید. مثلاً، آراء داروین در موضوع تکامل طبیعى را هماهنگ با نظریه اسلام نشان مىدهد.63 این اعتماد افراطى به دانش غربى و تطبیق آن با نصوص دینى در رویکرد عبده هم وجود داشت. اما در عی نحال، تمدن غرب را تمدنى مادى مىداند و نصیحت یکى از اروپاییان را به خود خاطرنشان مىسازد که از مدنیت مادى اروپا پیروى نکنید، بلکه بر آداب و فضایل دینى خود محافظت نمایید.64
به نظر مىرسد که رشید رضا بین علم غربى و تمدن غرب به عنوان یک مجموعه کامل و تاریخى تفکیک قایل است. او از علوم غربى که زمینه پیشرفت را فراهم آورد استقبال مىکند، اما از تمدن و مادیت فرهنگ غرب برحذرمىدارد و در مقابل، تنها اسلام را باعث حیات مشرق زمین و مایه نجات مغرب زمین مىداند. او مىگوید: مدنیت فقطبا فضیلت باقى مىماند و فضیلت تنها به وسیله دین محقق مىشود و در بین ادیان، تنها اسلام است که با علم و مدنیت هماهنگ است.65
4. اخوانالمسلمین
1ـ4. زمینه پیدایش: نهضت فکرىاى که سید جمال در مصر آغاز کرده بود، استمرار و توسعه آن توسط شاگردانش امواجىاز پویایى و تحرک را در حوزه اندیشه و عمل اجتماعى فراهم آورد که یکى از مهمترین آن پیدایش نهضت اخوانالمسلمین در سال 1928 میلادى در مصر بود.
حسن البنّاء (1906ـ1949 م) بنیانگذار اخوانالمسلمین مصر مىنویسد: «در پى جنگ گذشته و در دورانى که درقاهره بودم موج لاابالی گرى به نام آزادى عقل در نظریات و افکار برخى از مردم شدت یافت و سپس در رفتار و اخلاق آنها به عنوان آزادى شخصى متجلّى گردید. این یک موج الحادى و بىبند و بارى بسیار قوى بود که هیچ چیز در برابر آن مقاومت نداشت و اوضاع و احوال و حوادث روزگار باعث تقویت آن مىشد.»66 او همچنین دانشگاه مصر را جایى براى مبارزه با دین و سنتهاى اجتماعى و ترویج اندیشه مادى غربى و رهایى از قیود اخلاقى معرفى مىکند.67
در چنین شرایطى، اندیشه مقابله با موج الحاد و دینستیزى در ذهن حسن البنّاء که دانشجویى در دارالعلوم بود،شکل مىگیرد و با استادان خود و از جمله رشید رضا مطرح مىنماید و به تعبیر او، در حدّ تسلّى خاطر از آنها بهرهمندمىشود. نخستین گام در این زمینه انتشار مجله اسلامى «الفتح» بود که به همت جمعى از دانشوران دارالعلوم اداره مىشد؛ جوانانى که با هم عهد بسته بودند در مبارزه با اندیشههاى ضددینى و ترویج آموزههاى اسلام کوتاه نیایند. وجودپادگان نظامیان انگلیس در شهر اسماعیلیه نمادى از سلطهگرى و حاکمیت استعمار در ذهن حسن البنّاء بود. مشاهده رعیتهاى ذلیل در شرکت کانال سوئز، روح او را آزرده مىکرد. از اینرو، اولین حلقه اخوانالمسلمین در سال 1928توسط جمعى از دوستان بنّاء در شهر اسماعیلیه به وجود آمد.68
2-4. رویکرد اصلاحى اخوانالمسلمین از نظر حسن البنّاء: اصول اساسى سازمان اخوان به صورت خلاصه از سوى بنّاءچنین اعلام شد: «جنبشى است سلفى، شیوهاى است بنیادگرا، حقیقتى است صوفیانه، نهادى است سیاسى، گروهىاست پهلوانى، انجمنى است فرهنگى و علمى، شرکتى است اقتصادى و اندیشهاى است اجتماعى.»69 این جملات اشاره به ابعاد گسترده این نهضت در راستاى شمول و وسعت مکتب اسلام دارد. در یکى از مجلات اخوان، به نام «النذیر»چنین آمده است: «ما بدین وسیله گام دیگرى در راه اسلامىمان و نقشه محمدىمان و قرآنمان برمىداریم و ما مقصرنیستیم که سیاست قسمتى از دین است و اسلام شامل حاکم و محکوم مىشود و در تعالیم اسلام این نیست که آنچه مال قیصر است به قیصر بدهید و مال خدا را به خدا واگذارید، بلکه در تعالیم اسلام، قیصر ومالقیصرهردواز آنخداوندقهاراست.»70
در رویکرد اصلاحى اخوان دو جهتگیرى کلى وجود دارد: نخست، آزادى از استعمار و به دست آوردن استقلال سیاسى و دوم، بازسازى اساسى امت که در این مرحله دو راه پیش روى ما گشوده است: یکى، اسلام و مدنیت اسلامى است و دیگرى، راه غرب که باید راه اسلام را برگزید.71
دعوت اخوانالمسلمین به اسلام، همانند اسلام فراگیر و گسترده است. اخوانىها معتقد بودند که اسلام براى تنظیم همه شئونات حیات دنیوى و اخروى انسانهاست. دلیل اخوان بر این مدعا بسیار واضح و ساده است: آنها مراجعه به آموزههاى قرآن و سنت رسول خدا و نیز سیره سلف صالح را بهترین دلیل بر جامعیت و شمولیت اسلام نسبت به همه ابعاد زندگى فردى و اجتماعى انسان مىدانند.72
رویکرد اصلاحى اخوان براى رسیدن به مقصد فوق و تحقق جامعه اسلامى، بر گامهایى بنیادى تأسیس شده است.در نخستین مرحله، بر بازسازى شخصیت اسلامى افراد اصرار مىورزیدند. افراد باید به گونهاى تربیت شوند که با معرفت به مبدأ و معاد، ارادهاى شایسته و مستحکم و بدون هیچ نوع مکر و خدعهاى در راه تحقق اسلام گام بردارند و آماده هرنوع فداکارى در این راه باشند.73 از اینرو، مهمترین اقدام اخوان تبلیغ و تربیت مردم بوده است. در کنار رویکردفردگرایانه مزبور، اخوان رویکردى اجتماعى هم به خود مىگیرد. قوانین جامعه که بیانگر هنجارهاىاجتماعىاست،بایدبرخاسته از شریعت و قرآن کریم باشد. پدیدهها و رفتارهاى اجتماعى که به وسیله حکومت و قانون به نظم درمىآید، باید هماهنگ با آداب و شریعت اسلامى باشد و حکومت و آحاد مردم در این زمینه و درمبارزهبااباحهگرىمسئولیتخطیرى دارند.74
تکلیفگرایى در رویکرد اخوانالمسلمین، آنگونه که مورد توجه حسن البنّاء قرار گرفته است، حایز اهمیت است.هدف بزرگ و راه دشوارى که او برگزیده بود یأس و ناامیدى براى برخى ایجاد کرد که چنین آرمانى قابل تحقق نیست. اوضمن بهرهگیرى از شواهد تاریخى (که نهضتها از نقطهاى محدود و ضعیف شروع کردند و به اوج رسیدند) و استشهادبه نظر برخى اندیشمندان اجتماعى (که حقایق امروز رؤیاهاى دیروز است و رؤیاهاى امروز حقایق فردا)، چنین تأکیدمىدارد که هر فرد باید در دو مرحله، نخست به تکلیف خود عمل کند، آنگاه به ثواب اخروى بیندیشد و در مرحله سوم فواید و نتایج آن را مدّنظر قرار دهد.75
حسن البنّاء، به حزبگرایى اعتقادى نداشت و معتقد بود تمام احزاب باید منحل شوند و همه امت در صف واحدى قرار گیرند.76 شاید علت اساسى نظر وى به عملکرد احزاب و ماهیت آنها در آن زمان برگردد. احزاب کمونیستى درضدّیت با اسلام فعالیت داشتند و احزاب ملّى هم دغدغه چندانى نسبت به اسلام نشان نمىدادند و اصولاً ملیت وقومیت نزد آنها مهمتر از اسلام بود. اما از سوى دیگر، بر تقویت همگرایى اسلامى تأکید مىورزید. او وحدت ملى،عربى و اسلامى را مقدّمهاى براى عملى شدن خلافت اسلامى مىدید.77
همچنین اخوان، دعوت خود را در سه مرحله تنظیم نمود: مرحله نخست، تربیت فرد یا افراد مسلمان است که دراندیشه و عاطفه و رفتارشان مسلمان زندگى کند. مرحله دوم، پیدایش خانواده مسلمان مىباشد و در گام سوم است که ملت یا امت اسلامى پدید مىآید و براى پیدایش آن باید پیام اسلام را به همه شهرها و اجتماعات رساند. حکومت اسلامى چهارمین مقصدى است که بنّاء در اندیشه خود ترسیم کرد. از اینرو، تصریح مىکند حکومتهایى که برپایههاى اسلام بنیان نشده باشند مشروعیت ندارند.78بنّاء با توجه به شرایط سیاسى و اجتماعى جامعه خود وتعارض شدید حکومت و غفلت ملّت، نقطه آغاز را بیدارى افراد و گروهها قرار داده است تا زمینه اصلاح ساختارى وکلان فراهم آید.
تلاش براى احیاى وطن اسلامى و وحدت سرزمینهایى که محل زندگى مسلمانان بوده، ولى دست استعمار بینشان جدایى انداخت، پنجمین گامى است که از نظر بنّاء باید آن را تعقیب کرد. از نظر او، بعد از برافراشتن پرچم اسلام درسرزمینهاى اسلامى و حتى بازگشت سرزمینهایى که مستعمره سرزمین اسلامى بودند باید دعوت جهانى اسلام راشروع کرد.79
3ـ4. اخوانالمسلمین و غرب: ستیزهجویى اخوانالمسلمین با غرب تنها به قصد رهایى از سیطره سیاسى، اقتصادى ونظامى غرب انجام نگرفته بود ـ که ملّىگرایان همچنین رویکردى داشتند ـ بلکه مهمترین خطر غرب از دیدگاه آنهااستیلاى استعمار بر فرهنگ و تمدن اسلامى بود. تمدن مادیگراى غرب منشأ اصلى انحطاط انسانیت و معنویت است وهر کجا که این تمدن وارد شود این انحطاط را به همراه دارد و حتى انسان غربى هم از آن در امان نبوده است.80
از نظر حسن البنّاء، غرب پیشرفته در علم و فناورى، علىرغم تهیه اسباب ثروت و ترقى مردم و افزایش قدرتدولتها، نتوانسته است امنیت و آرامش شهروندان خود را فراهم کند. مادىگرایى، تمدن غرب را به انحطاط فرو برده است و در دوران معاصر، غرب با چنین رویکردى به سوى ما آمده است. بنّاء یکى از خطرات این تمدن براى جهان اسلام را سکولاریسم مىداند. او تلاش مىکند خواص جامعه اسلامى را از این فریب که غربىها درست کردهاند، برحذربدارد که جدایى دین از سیاست و جامعه عامل اصلى پیشرفت غرب بوده است؛ زیرا دین و کلیسایى که غربىها از آنجدا شدهاند غیر از اسلام و رجال دین است.81
غرب از نظر بنّاء با همه پیشرفت علمىاش، در حال فروپاشى است. هیچیک از اصول سیاسى، اقتصادى واجتماعىاش درمان دردى از بشریت نکرده است، بلکه خود منشأ این دردها بوده است. همه معاهدات و میثاقهاى ایشان متزلزل و فروریختنى است. سازمانهاى بینالمللى آنها شبحى مىباشند که هیچ روحى ندارند. اگر به امید امنیت و آرامش دستى به سوى دیگران دراز کند، با دست دیگر بر سرشان مىکوبد و دنیا را با چنین سیاستى به پیش مىبرد.انسانیت اینچنین در گرداب غرب گرفتار و معذب شده است.82
سید قطب، از رهبران بسیار مؤثر جریان اخوان بعد از حسن البنّاء، در ارزیابى فرهنگ و تمدن آمریکا، ابعاد مادى این تمدن را بسیار پیشرفته و معجزهآسا معرفى مىکند، اما مىگوید: بهاى تمدن انسانى تنها در ابزار و تولیدات مادى نیست.از نظر او، ارزش تمدن بیشتر در امورى است که انسان را در درک حقایق هستى رهنمون باشد و تصور آدمى را بهارزشهاى حیات عمق بخشد، به طورى که از عالم اشیا و حیوانیت فاصله گیرد، در حالى که تمام ارزشهاى آمریکا درکار و تولید خلاصه شده و توازن انسان در برابر ابزارها از بین رفته است، به گونهاى که نزدیک است خود نیز در جرگه ابزارها درآید. اینچنین حالتى او را تبدیلبهحیوانى افسارگسیخته کرده است.83
سید قطب در مذمّت اخلاق و فرهنگ آمریکاییان بسیار سخن گفت. اما در پاسخ به این سؤال که آیا مىتوان ازفرهنگ و تمدن آمریکا بهره گرفت یا نه، او بین حوزه علم و اخلاق و ارزشها به این صورت تفکیک قایل مىشود که ازعلوم و تحقیقات علمى گستردهاى که در این کشور انجام شده است مىتوان استفاده کرد، اما در حوزه ارزشهاى انسانى ورفتارى نمىتوان از آنها الگو گرفت.84 او در فرازى دیگر، همه غربیان را از یک جنس و برخاسته از یک سرچشمه مىداند که همان تمدن مادى است؛ تمدنى که جز صداى ابزارها، هیچ فریادى را نمىشنود و جز به سودجویى فکرنمىکند. تمدن غرب، تمدن فریب است که نامش را دموکراسى گذاشتهاند.85
سید قطب علت غلبه استعمار غرب بر مسلمانان را نه آهن و آتش، بلکه غربزدگانى مىداند که غرب را تقدیس مىکنند و همچون موریانهاى در مجارى علمى و فرهنگى جوامع اسلامى نفوذ کردهاند. استعمار به وسیله قلمهاى ایشان که همواره از مجد و عظمت فرانسه و انگلیس و آمریکا و... سخن گفتهاند بر ما تفوق یافتهاند.86
سید قطب در نگاه نافذ خود از اصطلاح جدیدى به نام «اسلام آمریکایى» یاد مىکند، موضوعى که یادآور اندیشه نافذ امام خمینى قدسسره مىباشد. اسلام آمریکایى از نظر سید قطب، اسلامى است که تنها ابزارى براى مقابله با کمونیستهااست. از اینرو، اسلامى که تنها به زکات، تأمین اجتماعى و موضوعات دیگرى بپردازد که جاذبیتى بیش از کمونیسمدارد مورد حمایت آنهاست. همچنین وقتى که دموکراسى و سایر مفاهیم غربى از منظرى اسلامى مورد تأیید قرارمىگیرند، رضایتمندى خود را نشان مىدهند؛ اما اسلام حکومتى به شدت مورد مخالفت آنها است. اسلامى که بتواندرویارویى خود را با دو جبهه استعمار و کمونیسم اعلام نماید، مطابق میل و نظر آنها نیست، بلکه به شدت آن را محکوم مىکنند.87
نتیجهگیرى
بیدارى اسلامى بر روى خرابههاى استبداد و انحطاط داخلى و در کشاکش تجدد با دنیاى اسلام پدید آمد و مهمترین جرقههاى آن را نخبگان و مصلحان مسلمان برافروختند. اسلام در ذات خود توانایى این جنبش را داشت. از اینرو،ظرفیت لازم براى حرکت در درون پیکره جوامع اسلامى فراهم بود و اندیشمندان و جریانهاى اسلامى به خوبى از آن دربیدارى و بازسازى جامعه اسلامى استفاده کردند. بیدارى اسلام داراى ماهیت و ویژگىهایى است که بر هر رویکرداسلامخواهى یا تجددگرایى و یا جمع آن دو قابل انطباق نیست. مهمترین اهداف آن حلّ دو مسئلهاى است که گریبان گیر دنیاى اسلام و از جمله مصر شده بود: یکى، مسئله انحطاط و عقبماندگى مسلمانان؛ و دیگرى، مسئله استعمار غرب.
یکى از ویژگىهاى بیدارى اسلامى این است که دردهاى تاریخى و مزمن خود را نه از ذات و هویت اندیشه اسلامى،بلکه عارضى و حاصل استبداد حاکمان، فاصله گرفتن از آموزههاى اصیل اسلامى و تهاجم استعمارى بیگانگان مىداند.از اینرو، راه علاج آن را بازگشت به میراث اسلامى و مرجعیت آن در امروز و فرداى جامعه اسلامى معرفى مىکند.ادبیات پیشگامان بیدارى اسلامى به ویژه سید جمال در گذشته و اخوانالمسلمین در دهههاى اخیر نشان مىدهد که سبب انحطاط را در واگذارى ارزشها و اصول برجسته اسلامى، و دلبستن به خرافات، جمود و تحجر، و راه اعتلا را دربازگشت به اصول و امور رها شده دینى مىدانستهاند نه تفسیر مجدد آنها بر اساس روشها و مفاهیم غربى.
نقادى فرهنگ و تمدن غربى یکى دیگر از ویژگىهاى بارز جریان بیدارى اسلامى است که سید قطب نماینده اعلاى آن در مصر مىباشد. در کنار دو ویژگى مهم مزبور، وحدت و همگرایى اسلامى در جغرافیاى بزرگ جهان اسلام، ویژگى دیگرى است که مرزهاى جغرافیایى و ناسیونالیستى را نزد آنها بىرنگ کرده است.
در نهضت بیدارى اسلامى که سید جمال آغازگر آن در مصر بود، سیاست از منظر دین و براى دین دنبال مىشود. دراین رویکرد، نگاه به دین نگاهى حداکثرى است که در آن امور معنوى و حیات اجتماعى ـ هر دو ـ مورد تنظیم و هدایت دین قرار مىگیرد. در رویکرد عبده هم همین نگاه وجود دارد، گو اینکه او نام حکومت و سلطه دینى را فقط به معناى سلطه قرون وسطایى مسیحیت مىگیرد و از اسلام نفى مىکند، و از این جهت، مقدّمه رویکرد سکولارى عبدالرزاق رافراهم مىکند، اما این نفى ملازم با نفى سیاسى بودن اسلام در نظر او نیست. رشید رضا هم به صورتى صریح از حکومت و خلافت شرعى سخن گفت، اما وقتى که نوبت به اخوانالمسلمین رسید، آنها به صورت سازماندهى شده و همهجانبهبه دنبال اسلام رفتند. اخوان بازگشت به اسلام را در همه ابعادش، اعم از قانون، سیاست، تربیت و اقتصاد، نسخه اصلى درمان دردهاى جوامع اسلامى بیان کرد و با همین رویکرد مسئله فلسطین را دنبال مىنمود.
برخلاف بسیارى از روشنفکرانى که با رویکرد تجدد، بازگشت به اسلام را به هدف قرائتهاى نوین اسلام مطابق روشها و مفاهیم برگرفته از غرب مطرح مىکنند، اخوانالمسلمین بازگشت به تعالیم اسلام را آنگونه که کتاب خدا وسنت پیامبر بیان کرده است، دنبال مىنمود. تأکید بر اجراى حدود و شریعت اسلام بخشى از رویکرد اسلامخواهى آنهااست و «نظام اسلامى» تعبیر سربستهاى بود که به عنوان هدف این جریان بر زبان مؤسس اخوان یعنى حسنالبنّاء جارى شد.
بیدارى اسلامى در مصر و در دنیاى اسلام، با اهداف و ویژگىهایى که بیان شد، هویتى کاملاً اسلامى اما مسائلى نوین و معاصر دارد. رفع مشکل عقبماندگى از کاروان علم و پیشرفت، برپایى نظام اسلامى، استعمارشناسى و مبارزه باآن، بازشناسى تمدن مادى غرب و پرهیز از آثار سوء آن از مسائل اصلى آن محسوب مىشود. اما آفاتى هم کم و بیش درمراحل مختلف حیات آن و به ویژه در زمان کنونى وجود داشته و آن را تهدید مىکند و دنیاى اسلام باید به شدت از آن پرهیز نماید:
الف. اندیشه بازگشت به سلف صالح باید چنان وضوح معنایى و مبنایى یابد که در چارچوب تعالیم اسلام، یعنىکتاب خدا و سنت و سیره رسول گرامى صلىاللهعلیهوآله و اهلبیت او قرار گیرد و البته اصحاب بزرگ پیامبر مطابق دو مکتب شیعه وسنى جایگاه خود را طبق موازین کتاب و سنت، خواهند داشت و نباید بهانهاى به دست فرصتطلبان و تفرقهجویان داد.مىتوان ایده فوق را به حقیقت آن، یعنى بازگشت به اسلام ناب بازگرداند که در این صورت، زبان همه مذاهب اسلامى یکى خواهد شد. بازنمایى لوازم بازگشت به اسلام ناب در عرصه توجه به عقل، علم، اجتهاد و نیازهاى معاصر، مجالى براى جمود و تحجر و بازگشت به عقبماندگى باقى نخواهد گذاشت.
ب. یکى از آفات تاریخى اندیشه اسلامى، جمود و تحجر و پس از آن تکفیر دیگر فرق و مذاهب اسلامى است. اصل تکفیر در جایگاه کلامى و فقهى خود، ابزارى اسلامى در حراست از مرزهاى دینى است، اما وقتى که جمود و تحجرمبناى آن قرار گیرد، خود را به ابزارى براى تخریب اندیشه دینى، ویرانى وحدت امت اسلامى و تنگ کردن مجال ظهوراندیشههاى نوین دینى تبدیل خواهد کرد. متأسفانه تاریخ مذاهب اسلامى از این آفت خالى نبوده است. امروزه یکى ازمصادیق روشن و خطرناک جمود و تحجر، در جریان وهابیت نمودار مىشود که به سختى سایر مذاهب حتى از اهل سنت را به رسمیت مىشناسد. بیدارى اسلامى مطابق همان اهداف و ویژگىهاى تاریخى خود باید این دام خطرناک رااز پیش پاى خود بردارد تا به تحریفى بنیادى در ماهیت خود مبتلا نگردد. جریان وهابیت به بهانه دفاع از توحید، بدترین ستیز را با توحید و منادیان توحید از طریق قتلعام مسلمانان و ایجاد آشوب و فتنه و ناامنى بین ایشان به نمایش گذاشته است، و این در حالى است که یک قدم عملى در راه مبارزه با اسرائیل و سران استکبار جهانى برنداشته است.
ج. یکى از آفات بنیادى در برابر جریان بیدارى اسلامى که در اندیشه پیشگامان آن هم از قبیل سید قطب، توجه شایستهاى به آن شده است، اسلام آمریکایى است. بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران حضرت امام خمینى قدسسره بارها خطرآن را به دنیاى اسلام گوشزد کرده بود. اسلام آمریکایى، از اسلام سخن مىگوید، اما آنگونه که با منابع آشکار و پنهان غرب در ستیز نباشد. آنها خود کرسى تدریس اسلام را در مجامع آکادمیک خود برپا مىنمایند، اما در عین حال، جبهه گسترده مبارزه با اسلام و بیدارى اسلامى را پشتیبانى مىکنند. بازشناسى شاخصهاى اسلام آمریکایى یک فریضه انقلابىواسلامى براى جنبش بیدارى اسلامى است. گروههاى سیاسى، نخبگان حاکم و غیر حاکم در جوامع اسلامى بیشتر هدف این آفت هستند.
د. غفلت از اندیشه برپایى «نظام اسلامى» به بهانه تعامل دموکراتیک با نظامهاى موجود در جوامع اسلامى یا نظام بینالملل، سبب انحراف بیدارى اسلامى از ماهیت حقیقى آن مىشود. بسیارى از شخصیتها، احزاب و گروههاى ذىنفوذ دنیاى اسلام ممکن است با اندک پیروزى به دست آمده در عرصه سیاسى و اجتماعى و یا حکومتى، رسالت اصلى خود را فراموش کنند. غفلت از نظام اسلامى موجب فراموشى روح اسلام و اساس آن خواهد بود و نتیجهاى جزیک گام به جلو و گامى به عقب نخواهد داشت.
ه.. از آفات مهم جریان بیدارى اسلامى، ابتلاى آن به جریان تجدد در میراث اسلامى است. ورشکستگى جریان غربگرایى سبب شده است که براى برونرفت از چالشهاى خود، با نقاب اسلامگرایى، اما با ماهیتى خطرناکتر ازگذشته به میدان آید. در نگاه آنان، میراث اسلامى یکسر کهنه، غیر عقلانى، معطوف به گذشته و اسطورهاى است. ازاینرو، براى قرائت عصرى از اسلام به دنبال همان روشها و مکاتب غربى رفتهاند که ناتوانى خود را در عصر مدرنیته نشان داده است. بیدارى اسلامى باید آشکارا مسیر خود را از این جریان منحرف جدا سازد. متأسفانه خوشبینى مفرط به علوم غربى و از آن بدتر تطبیق آنها بر آموزههاى قرآن که در واقع سرچشمههاى تجدد در اندیشه دینى را نشان مىدهد، تاحدى از همان آغاز در بین برخى از پیشگامان بیدارى اسلامى از قبیل عبده وجود داشته است که در بحث «عبده و غرب»گذشت. در هر صورت، انقلاب اسلامى ایران به عنوان مهمترین جنبش بیدارى اسلامى و الهامبخش آن در دوران معاصر، با تمسک به آموزههاى قرآن، سنت پیامبر و اهل بیت او و نیز روشنگرىهاى رهبرى آن، از این آفات برحذر بودهو در تاریخ خود آیینهاى از عبرتها را مقابل دیدگان جریان بیدارى اسلامى در دنیاى اسلام به نمایش گذاشته است.