جهانی شدن تلویحاً به این معناست که «بزرگتر بهتر است» ولی به گفته نیدو، سئوال اصلی این است که اساساً علت وجودی این مشکلات چیست؟ اگر به این سئوال پاسخ ندهیم، با منطق وقایع تأسفباری که رانندگی حین مستی به وجود میآورد، روبهرو خواهیم شد. استفاده بیشتر از نیروی پلیس، برقراری جریمههای بیشتر، مجازات شدیدتر و در عین حال فروختن مشروب به رانندگان، به چنین واقعهای پایان نمیدهد. راهحل، پرداختن به ریشه مسئله است، یعنی مصرف الکل.29 ریشه مشکلات در پدیده جهانی شدن و یا ماهیت پدیده جهانیسازی را باید در دو مسئله دید. اول صنعتی شدن گسترده و بیپروا و دوم، انسانیتزدایی از علم، فنآوری و صنعت. منظور از گستردگی صنعتی شدن و بیپروایی آن، تولید انبوه است که به بازار انبوه میانجامد و سبب توزیع و مصرف انبوه از طریق فناوری و سرمایهای کردن، انحصار و استثمار میشود و منظور از انسانیتزدایی نیز تمرکز تام و تمام صنایع به نفع تجارت و قدرت اقتصادی تا حد کنارهگذاری کامل دغدغه سلامت انسان و سعادت جسمی، ذهنی و غیره او.
صنعتی شدن گسترده مستلزم تدارک گسترده مواد خام منابع انرژی، سرمایه، تجارت و بازارهاست. انباشته شدن این عوامل و گسترش آن در خارج از مرزها و کشورهای ضعیف، به بسط استعمار بیملاحظه میانجامد. سرکوب مردم در مستعمرات، درگیری بر سر حفظ و توسعه مستعمرات و دفاع از آنها، نظامیگری، جنگ بین مستعمرات و جنگهای جهانی را امری اجتنابناپذیر ساخت.30
محصولات تولید شده باید فروخته و مصرف شوند که این امر انقلاب در حمل و نقل و ارتباطات را موجب شد. در حالی که توسعه حمل و نقل به جابهجایی اجناس و مسافران کمک میکند، موجب تسهیل حرکت جنگافزارها و سربازان به اقصی نقاط جهان نیز شده است. رسانههای گروهی ارتباطات (از رسانههای چاپی گرفته تا تراشههای کامپیوتری و ماهوارهها) به ابزارهای تبلیغ، کنترل افکار و شستوشوی مغزی تبدیل شدهاند. نمونههای این گفته شامل امپریالیسم مجله تایم یا شبکه سیانان است که پیامهای جهانی شده نژادپرستی، قومپرستی، جنسیتگرایی، منطقهگرایی، جزماندیشی و وطنشیدایی، از دل امپریالیسم رسانهای سر برآوردند. این پیامها که از آنها برای تقویت صنعتی شدن استفاده شده است، موجب خصومت میان جوامع و راه افتادن حمام خون در سطح ملی و بینالمللی شد.31
اینها میراث صنعتی شدن گسترده بوده است. اینک طرفداران جهانی شدن یقه میدرانند که آنچه برای غرب توسعه یافته خوب است، برای کشورهای فقیر نیز خوب است. واقعیت این است که ایالات متحده که تنها یک کشور از جمع 185 کشور جهان است، به تنهایی نزدیک به 40 درصد منابع جهان را مصرف میکند.32
از دید نیدو، اینک استعمارگران قدیمی خودشان را گروه 7 یا گروه 8 (کشورهای کمکدهنده) میخوانند که به صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی قرض میدهند. قربانیان گذشته را تحتالحمایهها، متحدان، اقمار، دریافتکنندگان کمک و از این قبیل میخوانند. طرفداران جهانی شدن برای انعقاد قراردادهای تجارت آزاد و توافق چند جانبه در خصوص سرمایهگذاری فشار وارد میکنند. آنها مناطق تجارت آزاد مانند NAFTA, ECM, WTO و غیره را پدید آوردهاند. بیتردید تجارت و سرمایهگذاری آزاد به نفع کشورهای توسعهیافته است. ولی در مورد سودمندی آن برای کشورهای جهان سوم تردید بسیاری وجود دارد. وی سقوط اقتصادی اخیر «اژدهای کوچک» آسیا را توخالی بودن اقتصادهای وابسته به استمعار نو میخواند. سقوط این کشورهای آسیایی همان نمود جهانی شدنی است که شرکتهای چند ملیتی، صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی تبلیغ میکنند. ویلیام کینز سخنی جاودانه دارد: «تجارت آزاد سلاح اقویا و حمایت از صنایع داخلی سپر ضعفاست.»33
از دید متفکران منتقد، صنعتی شدن گسترده بدون استعمار جهانی شده ناممکن است و استمعار هم برای صنایع جهانی شده اجتنابناپذیر است. تناقضنما خواهد بود که بتوان فقر جهانی شده و نابرابری اقتصادی را با صنعتگرایی جهانی شده و استعمار نو ریشهکن ساخت. از دید آنان، تا زمانی که نابرابری اقتصادی در جهان وجود داشته باشد و تا وقتی که کشورهای ثروتمند و توسعهیافته تنها بر ارتقا و حفظ ثروت و رفاه خود پافشاری کنند، جهانی شدن هرگز نفع اقتصادی برابر برای همه کشورهای جهان در پی نخواهد داشت. بعضی مناطق و ملیتها، در درون یا بیرون دولت، همواره قربانیان نابرابری تجاری باقی خواهند ماند. تنها معنای جهانی شدن، سرمایهگذاری و بانکداری و تجارت کشورهای توسعهیافته و بدهکاری و فقر بیشتر کشورهای عقبمانده و یا در حال توسعه خواهد بود. بیتردید از دیدگاه نیدو، بانکداران طماع جهان شدن، طلب خود را تا شاهی آخر مطالبه خواهند کرد.34
حتی چنین نتیجهای از سوی مدافعان غربی جهان شدن گرفته شده است. برای مثال فرانسیس فوکویاما در رساله معروف «پایان تاریخ» ویژگیهای این خوشبینی را نشان میدهد.
وی استدلال میکند که سرمایهداری و سیاست لیبرال کثرتگرا، که بر دیالکتیک تاریخ غلبه یافته است، به خود تاریخ، پایان داد. در چنین وضعیتی «جهانگیری دموکراسی لیبرال غربی را به عنوان آخرین صورت حکومت بشری به چشم دیدیم».35
فوکویاما در کتابی با عنوان پایان تاریخ و آخرین انسان، اینگونه استدلال میکند که دموکراسی لیبرال غربی به این سمت میرفت که آخرین ایمان بشریت به صورت کل باشد: «فرآیندی بنیادی در جریان است که اگوی مشترک تصورگرایانهای را بر همه جوامع بشری تحمیل میکند. به طور خلاصه، چیزی شبیه تاریخ عمومی بشر در مسیر دموکراسی لیبرال».36
کپلن نیز در مقاله «ظهور آنارشی» صحنهای را توصیف میکند که نظم موجود به هم ریخته و به بحرانهای محیطی و جابهجایی عظیم جمعیتها تبدیل شده است. جهانگستری بشریت را به دو دسته تقسیم میکند: طبقهای ممتاز از کسانی که روزنامه لوموند با عنوان «گیتیسالاران» از آنها یاد میکند (کسانی که با هواپیماهای دربست به سئول، هنگکنگ، سنگاپور و توکیو سفر میکنند) و طبقه به حاشیه رانده شده از نفوس ستمدیده، برچیده شدن نظام دولتی و ستفالی به نظر وی، در جایی که «جنگطلبان دیگر به ناحیه خاصی محدود نمیشدند» نام همین بازی شده است «خیر و سعادت» که در گذشته براساس منافع ملی تعریف میشد، جای خود را به طایفگرایی تنگنظرانه داده است و در این روند، «فنآوری در خدمت اهداف تنگنظرانه به کار خواهد رفت».
کپلن این دو دنیا را به این صورت وصف کرده است:
به جهانی دو پاره شده پا میگذاریم. در بخشی از این جهان آخرین انسان هگل و فوکویاما تندرست، نیکخورده و نیکپرورده فنآوری ساکن شده است. در بخش دیگر، بخش بزرگتر، نخستین انسان هابز ساکن است، محکوم به زندگی مسکنتبار، درندهخویانه، تلخ و کوتاه؛ اگر چه فشار محیطی هر دو بخش را تهدید میکند، آخرین انسان خواهد توانست بر آن چیره شود و نخستین انسان نه.37
از این بدبینانهتر، دیدگاه هانتینگتون با عنوان «برخورد تمدنها» است. او مدعی شد که برای تبیین «رفتار در حال بروز برخورد یا همکاری در صحنه جهانی پس از جنگ سرد» سرمشق و نمونه جدیدی ایجاد کرده است.
وی معتقد است که نظام دولتی بخش زیادی از آمریت خود را از دست داده است و در پاسخ به این پرسش که قدرت و آمریت در جهان کجاست و کجا باید باشد، فرهنگ و تمدن را ماهیتهای مناسبی برای جلب وفاداریهای سیاسی دانست.
«جهان» به معنای دو جهان است. اما تمایز اصلی میان غرب، به عنوان تمدنی که تاکنون حاکم بوده است و همه تمدنهای دیگر است.
هانتینگتون هشت تمدن: چینی، ژاپنی، هندی، اسلامی، غربی، روسی ارتودوکسی، آمریکای لاتین و آفریقایی را به عنوان نیروهای حاکم بر سیاست جهانی برمیشمرد. در نظام دولتی، مصلحت دولت بر حسب منافع مادی تعریف شد و سازش و توازن منافع و قدرت ممکن شمرده شد. در حالی که در این نظام، فرهنگ و تمدن با جهان ارزشها وابسته شده است، جهانی که سازش در آن اگر ناممکن نباشد، دشوار است. جهانگستری در دوره پس از جنگ سرد فقط به مرحلهای از برخورد در حال تداوم تمدنها دلالت دارد؛ مرحلهای که هویتهای قومی و دینی در آن منافع را تعریف میکند.38 با این حال، نمونه سیاسی هانتینگتون فقط یک جنبه زندگی مادی بشر را تبیین میکند، آن هم جنبه رقابت را اما زندگی فراتر از رقابت و تنازع است.39
از دید منتقدان سیاست جهانی کردن، این پدیده غیر از هدفهای اقتصادی قدرتهای بزرگ، اهداف فرهنگی گستردهای دارد. از نگاه آنان، اگر غرب نتوانست با سیاست استعمار قدیم و جدید، فرهنگ ملتی را مخدوش و غربی کند، ولی با سیاست تدریجی و آگاهانه جهانیسازی، به چنین امری دست مییابد. وسایل ارتباطی همچون شبکههای تلویزیونی، ماهوارهها و اینترنت، ترویج فرهنگ مصرفی و دنیوی، الگوسازی و مدگرایی، بسیاری از مردمان جهان سوم را به سوی خود خوانده و سبب تردید در فرهنگ بومی نشده است. از دید اسمیت، فرهنگ جهانگیر، فرهنگی است جهانشمول، فارغ از زمان و فنی از نگاه وی، فرهنگهای جهانشمول پیشین معینی فرهنگهای یونانی و روسی جهان باستان، و فرهنگهای اسلامی و مسیحی قرون وسطی از مکانهای خاصی منتشر میشدند و بار تاریخی سنگین داشتند، اما فرهنگ جهانگیر امروز «بیریشه» است و در «فضایی بسیار وسیع قرار نگرفته است». این فرهنگها به دلیل این ویژگیها دقیق و ناموثق است و هویتهای کلی نمیتوانند در چنین خاک ضعیفی ریشه گیرند. 40 این فرهنگها، پیشتر از آن که انسجام هویت ایجاد کنند، باعث ایجاد تردید و نوسان میشوند یا هویتهای چندگانه – محلی، ملی یا اروپایی، سیاهپوست یا چروکی – به وجود میآورند و به این ترتیب، به «تضعیف تاروپود سامانهای قدیمی» کمک میکنند.41
فرهنگ جهانگیر از دید بودریا، هویتهایی را برمیسازند که در جهان تحت سلطۀ «ابر فنآوری» از معنای پیشین تهی شدند42 و به قول اسمیت کارگزاران را تشویق میکنند که «تاریخ را فراموش کنند»،43 از دید این متفکر جهانی شدن یعنی جهانی کردن الگوهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی غرب.
در کنار کسانی که به جهانی شدن به عنوان توطئه یا امری غربی مینگرند، برخی آن را امری کاملاً طبیعی و تکاملی میپندارند که خارج از ارادۀ انسانی است و از گذشتهای دور توسط ادیان، فرقهها و نحلههای فکری مختلف تعقیب میشد. جهانی شدن یا جهان وطنی و ایجاد صلح و همکاری بینالمللی به جای چالشهای مختلف میان ملل گوناگون و ایجاد رفاه و آرامش، آرزوی دیرین بشری است و در این راستا همواره تلاشهای زیادی صورت گرفته است.44
همانند گذشته، دفاع مدافعان جهانی شدن و طبیعی خواندن آن، از موضع سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است. پل هرست و گراهام تامیسون در مقالهای با ارزش این پرسش را مطرح میکنند که «چگونه میتوانیم ویژگیهای وضعیت فعلی اقتصاد جهانی را مشخص کنیم؟» از دید آنان، مفهوم اقتصاد جهانی به گونهای که در دهههای اخیر مطرح شده، باید به عنوان بخشی از روند بسیار بلند مدتتر به سمت بینالمللی شدن روابط اقتصادی تلقی شود. این روند خطی و بدون گسست نبوده است. در واقع اقتصاد بینالملل در اواخر قرن نوزدهم بیشتر از هر زمان طی سه سال گذشته، در مقابل جریان پول، کالا و افراد باز بوده است. در بینالمللی شدن روابط اقتصادی روندی طولانی مدت وجود داشته که باعث وابستگی متقابل فزایندهای در اقتصاد تجارت و سرمایهگذاری دولت – ملتها نشده است.45
بارزترین شاخصۀ اقتصاد جهانی تا جنگ دوم جهانی این بود که هنوز تابع بخشهای ملی تشکیلدهندهاش بود. اما طی سالهای پس از این جنگ دولت – ملتها شکوفا شدند. در واقع میتوان گفت که پیوستگی متقابل اقتصادی فزایندۀ کل کرۀ خاکی، به عنوان نمونه در تجارت کالاهای ساخته شده یا بازارهای مالی، به معنای فرصتهای بیشتر برای دولت – ملتها بود که خود را به صحنه آورند. دولتها به عنوان مدیریت اقتصادی حتی پس از جنگ دوم جهانی مطرح بود. آنها توانایی آن را داشتند که طیفی از سیاستهای داخلی را به اجرا گذارند و در اقتصاد جهانی که هنوز میتوانستند هوی و هوسهای آن را کنترل کنند، حداقل تغییری بدهند و شرکایی داوطلب آن شوند.
اما اقتصاد بینالمللی جهانی شده، گسترۀ بسیار محدودتری برای استقلال به وجود میآورد و در نتیجه، سیاستگذاران ملی کنترل خود را بر حوزههای اصلی مدیریت اقتصادی نظیر کنترل نرخ بهره یا سطح هزینههای عمومی از دست میدهند. به این ترتیب در اقتصاد جهانی شده مسئله ارادۀ اقتصاد و تنظیم بازارها و نظامهای تولید از کنترل انحصاری دولت – ملتها خارج میشود. در این اقتصاد، کنشگرانی چون شرکتها، مصرفکنندگان، منطقهها و دولتها در نقطه پیوند جهانی مهارتها، اطلاعات، تجارت و سرمایهگذاری قرار میگیرند که مرزهای سنتی جریانهای اقتصادی در آن به شکلی فزاینده نامربوط میشود، زیرا این جریانها دیگر تصویری از جریانهای «واقعی» فعالیت اقتصادی ارائه نمیکنند.
امروزه دولت – ملتها، منطقهها و شهرها همگی خواهان مساعدت و سرمایهگذاری شرکتها و سرمایهگذاران فراملی هستند46، نفوذ متقابل فزاینده میان اقتصادهای محلی و جهانی به این معناست که تمایز متعارف میان محیطهای تجاری – اقتصادی خاص و عام به تدریج اهمیت خود را با توجه به جریانهای بالفعل کالاها، سرمایهها و اشخاص از دست میدهد. بنابراین در کل، سرزمینزدایی چشمگیری در حوزۀ فعالیت اقتصادی وجود دارد که در رشد شدید معاملات فرامرزی و سرمایهگذاری مبتنی بر همکاری، خلق بازارهای جهانی در امور مالی، ارتباطات از راه دور و از طریق دلالان کالاها، بانکداران، آموزشدهندگان مدیریت و گروههای پژوهش علمی مشهود است47 از دیدگاه او همای اینها عرصههای اقتصادی طبیعی هستند که «دست استادانۀ بازار» آنها را ترسیم کرده و نه صدور یک فرمان سیاسی، پیوند اصلی اقتصاد محلی با اقتصاد جهانی شده است، نه با کشور میزبان سرمایهها.48
در عرصۀ فرهنگی نیز، جهانی شدن دارای طرفداران بسیاری است. در عصر دولت – ملتها، تلاش میشود هویتهای فردی و محلی از طریق اعطای حقوق شهروندی، در قواعد مربوط به ملیت و از طریق نمادهای مختلف ملیت مانند مراسم، پرچمها، تجلیل از شخصیتهای تاریخی و رعایت تعطیلات ملی به رسمیت شناخته شود. همچنین دولت – ملتها تلاش میکنند هویتهای محلی و غریزیتری را وفاداری اتباع یا شهروندان آن را مدعیاند، خنثی و یا در خود جذب کنند. در فرآیند نوسازی، دولت – ملتها از طریق کاربرد کم و بیش نظامیافته و گاه بیرحمانۀ فنون و مهارتهای ملت بودگی – ساختن جاده، مدرسه، بیمارستان و زندان، تأمین سیاستهای رفاه اجتماعی، نظام وظیفه اجباری و دیوانسالاری دولتی، سعی در حذف هویتهای محلی و باز تولید ملی داشتهاند بدین طریق تاریخ محلی یا حذف میشود و یا از نو ابداع میشود و مقاومت میکند.49
اما فرآیند جهانی شدن از طریق رسانههای الکترونیک جهانگیر، بازارهای جهانی و نهادهای فراملی حکومتی، روابط میان دولت، هویت محلی و جهانی را پیچیده کرد. یکی از آثار ممکن فرآیندهای جهانیساز، افزایش دامنۀ سوژگی و تفاوت است که جنبه مسلم پنداشته شدۀ هویتهای محلی و ملی را بسط میدهد.
بدینسان در مقابل نظریاتی که معتقد است جهانی شدن فرهنگ یعنی غلبه فرهنگ غربی و مقاومت فرهنگی محلی و ملی، مایک فدرستون از «فرهنگهای سوم» نام میبرد که از طریق جداییشان از جریان اصلی فرهنگ ملی و محلی، فرصتهایی برای وفاداریهای جدید ایجاد میکنند که لزوماً همراه با نابودی وفاداریهای قدیمی نیست. این مفهوم در واقع تصوری مهم از نظام جهانی و برداشتی از معنای فرهنگهای جهانی و چگونگی حیات آنهاست.50 از دیدگاه باری اکسفورد، انگاره فرهنگهای سوم به انحای مختلف، انگارۀ جهانگیر هانرتز را منعکس میسازد، یعنی فضایی فرهنگی که سرزمین به آن شکل نمیدهد، بلکه از طریق کارگزاریهای ارتباطی فضازدایی شده قوام مییابد. این عالم عبارت است از شبکههایی متخصصان، نخبگان مدیریتی، انجمنهای حرفهای فراملی، معیارهای حرفهای مورد توافق، معتادان به پست الکترونیکی، گروههای کنفرانس رادیویی و شاید شبکههای ناقصی که بینندگان سی.ان.ان در اتاقهای هتلها در سراسر جهان آنها را تشکیل میدهند.51
بنابراین بنا بر گفتۀ رابرتسون، اینگونه نیست که با استیلای فرهنگ غرب مواجه باشیم. همچنین حذف فرهنگهای ملی و محلی نیز امکان نخواهد داشت، بلکه با نوعی عامگرایی و خاصگرایی مواجهایم. فرهنگهای جهانی و هویتهای ملی و محلی به حیات خود ادامه خواهند داد که البته در اشکال اولیه، به صورت منازعه یا سازش بروز خواهد کرد.52
در بعد سیاسی نیز، جهانی شدن بدینگونه است. اما نوئل کانت، در دورۀ پس از انقلاب فرانسه، طرح خود را برای «صلح دایمی» پیشنهاد داد و مدعی شد که در جهان تشکیل یافته از کشورهای آزاد جنگی در کار نخواهد بود. جرج بوش، رئیسجمهور سابق آمریکا، پس از فروپاشی امپراتوری شوروی و تنبیه صدام حسین به سبب حمله به کویت، در مهر 1369، در چهل و پنجمین نشست مجمع عمومی ملل متحد، چنین گفت:
جهانی میبینیم با مرزهای باز، تجارت آزاد و مهمتر از همه، با ذهنهای باز، جهانی که میراثهای مشترک به همۀ مردم جهان را پاس میدارد، نه فقط به شهرزادگاه یا سرزمین زادگاه که به بشریت مباهات میکند. جهانی میبینیم که روحی در کالبد آن میرود؛ روح بازیهای المپیک، نه بر پایۀ رقابتی که انگیزۀ آن بیم باشد، که حاصل شادی و نشاط و جستوجوی راستین کمال و جهانی میبینم که دموکراسی در آن ادامه مییابد، دوستان تازهای میجوید و دشمنان قدیم را با خود همراه میکند.
دنیایی که آمریکاییها – چه شمالی، چه مرکزی، چه جنوبی – بتوانند برای آیندۀ همه بشریت الگویی فراهم آورند؛ نخستین نیمکرۀ کاملاً دموکراتیک جهان و جهانی میبینم که بر پایۀ پیدایش الگوی تازهای از وحدت اروپا، بلکه سراسر جهان و آزاد ساخته میشود.53
این حالت ذهنی، جهانی را با اقتصاد نئولیبرال و سیاست جامعۀ مدنی تصویر میکند، دانیل بل نیز در اثر مهم خود، پایان ایدئولوژی چنین دگرگونیای را بازتاب میدهد. او میپنداشت که موفقیت غرب در بازسازی پس از جنگ دوم جهانی، پیدایش جامعۀ فراصنعتی، رشد طبقۀ یقه سفیدان، رواج حومهنشینی، ظهور علوم اجتماعی مبتنی بر روش رفتارگرایی، با زبان فرضیهها، تابعها، متغیرها و سرمشقها و نمونههای آن، نشانۀ فرا رسیدن دوران تازهای است. نازیسم، فاشیسم و چپ، یا سقوط کرده و یا ناکارآمد از کار درآمده است. دوران «پایان ایدئولوژیها» فرا رسیده است.54
پاره پاره شدن نظام دوقطبی مدرن و پراکندگی قدرت اقتصادی و سیاسی در سراسر جهان، تردیدهایی را درباره امکان ظهور یک قدرت جدید هژمونیک به وجود آورده است. چند جانبهگرایی متضمن هماهنگ کردن رفتار دولتها براساس اصول تعمیم یافتۀ سلوک است. هنجارهای حاکم بر رفتار را میتوان در قلمروهای مختلف روابط میان دولتها، از جمله رژیمهای بینالمللی و سازمانهای بینالمللی تعیین کرد، اما در عین حال ممکن است این هنجارها «عمل متقابل پراکندهای» را به نمایش گذارند که به هیچ وجه معین نشده است. اصول سلوک شامل قواعدی است که رژیمهای تجاری از طریق آنها اصل عمل متقابل را در مورد کالاهای مورد تجارت برقرار میکنند یا رژیمهای امنیتی در چارچوب آنها پیمانهای عدم تجاوز منعقد میکنند. پدیدۀ جهانگیری هرگز در پیوند با صلح آمریکایی جهانگیر نبوده است.55
متفکران طرفدار جهانی شدن سیاست، به نمونههایی از موفقیت جهانی اشاره میکنند. از جمله ممانعت از گسترش سلاحهای هستهای، فراگیر شدن مسئله حقوق بشر، اشاعۀ آزادی، عدالت و نهادهای مردمسالارانه به ویژه در کشورهای جهان سوم، ایدئولوژیزدایی از سیاست و...56
دکتر حسین بشریه در کتاب درآمدی بر جامعهشناسی تجدد، از «موج سوم تجدد در غرب» سخن میگوید. اجزای چنین موجی از دید وی به نفی مواضع استعلایی در اندیشه، نفی نظریه بازتاب در معرفتشناسی، نفی تمایزهای به ظاهر بنیادی در اندیشه انسان، نفی روایتهای کلان مانند روایت ترقی و توسعه، نفی سوژۀ خودمختار، نفی اوصاف ذاتی انسان به شیوه عقلگرایی دکارتی، نفی هر گونه قطعیت، وحدت و بساطت، تأکید بر خصلت تاریخی عقل معرفت، تأکید بر پراکندگی و عدم وحدت فرد و متن، تأکید بر همبستگی انسان و جهان یا سوژه و ابژه، تأکید بر تعیینکنندگی گفتمان نسبت به کردارها و اشکال زندگی و به طور کلی انکار امکان دستیابی به هر گونه حقیقتی 57. وی معتقد است این موج سوم در حال اثرگذاری بر سرزمینهای غیرغربی است. انقراض تجدد سازمانیافته، گرایش به نئولیبرالیسم، تضعیف ساختار دولت رفاهی، خصوصیسازی و تأکید بر همکاریهای اقتصادی و مالی، همراه با تغییر شرایط جنگ سرد و رقابتهای نظامی شدید، امکانات تازهای برای رشد جوامع مدنی و تضعیف ساختار دولت اقتدارطلب در کشورهای مورد نظر فراهم کرده است. به نظر میرسد که در روابط بینالمللی جدید، ملاحظات مالی و اقتصادی بر ملاحظات امنیتی و سیاسی تفوق مییابند.
در این شرایط، نظامهای اقتدارطلب در کشورهای در حال توسعه از پشتوانههای بزرگی که در دوران جنگ سرد داشتند به نحو فزایندهای محروم میشوند. فرآیند خصوصیسازی اقتصادی و آزادسازی فضای سیاسی، هر چند به صورت نیمبند، در این کشورها در حال گسترش است. مسئله استقلال ملی که زمانی دغدغۀ اصلی بسیاری از این کشورها بود و گاه بهانهای برای ایجاد ساخت دولت اقتدارطلب فراهم میکرد، اولویت خود را از دست داده است. روی هم رفته، به نظر میرسد که دلایل ساختار دولت اقتدارطلب در این کشورها در نتیجه موج جدید، رو به کاستی است.58
در هر حال میتوان در خصوص ماهیت مسئله جهانی شدن بدین نتیجه رسید که نظام بینالملل دارای ویژگیهای منحصر به فردی است که جز ذات آن محسوب میشود. نظامی گسترده، تأثیرگذار، تأثیرپذیر و سیال که هرگز خالی از، توطئه نیست، توطئه صاحبان قدرت و حتی آنهایی که قدرتی ندارند. از سوی دیگر تحولات موجود در نظام بینالملل گاه ارادی است . برخی زمانها غیرآزادی و غیرقابل پیشبینی ما در جهانی از دگرگونیها و تنوع زندگی میکنیم که هم بر آن تأثیر میگذاریم و هم از آن تأثیر میپذیریم.59 پدیدۀ جهانی شدن نیز از این قواعد کلی مستثنی نیست. چه آن را روندی طبیعی بدانیم و چه توطئهآمیز و آگاهانه، تفاوتی نخواهد کرد. به عبارت دیگر دارای هر دو ویژگی مذکور است. بدیهی است که جهانی شدن به سود شرکتهای بزرگ تجاری، سرمایهگذاران، دولتهای نیرومند، صاحبان اطلاعات و ابزار اطلاعاتی و... خواهد بود. آنها با امکانات در دسترسشان، حداکثر سعی خواهند کرد بیشترین سودمندی را عاید خود سازند. همچنین آنها مشوق نظام جهانگیرند. گشودن مرزها در همۀ عرصههای فرهنگی، سیاسی و اقتصادی، موانع نفوذشان را از میان برمیدارد و عرصۀ حضورشان را گسترش میدهد.
اما آیا میشود از جهانی شدن تنها ابعاد منفی و توطئهآمیز آن را را در نظر گرفت و سایر ابعاد و تأثیرگذاریهایش را نادیده انگاشت؟ بسیاری از تحولات جهانی از جمله گسترش موج آزادیخواهی، نزدیکی فرهنگها، گسستن مرزها، کوچک شدن دولت – ملتها، افزایش تعداد سازمانهای غیردولتی و گسترش حوزۀ نفوذشان و... از ارادۀ انسانی خارج بوده و فعل و انفعالات جهانی و داخلی سبب آن شده است. از سوی دیگر گر چه غرب به علت دارا بودن امکانات بسیاری در عرصههای مختلف، بیشترین تأثیرگذاری را دارد، چنین تأثیرگذاری هرگز به موفقیت کاملی دست نیافته است. به گونهای که بسیاری از افراد از جمله رابرتسون از عامگرایی و خاصگرایی سخن به میان میآورند و هر گونه غلبه فرهنگی را ناممکن میدانند.60 در مقابل سلطۀ فرهنگی غرب، خرده فرهنگها مقاومت خواهند کرد و فرهنگهای کلان دیگری نیز هستند که اجازۀ چنین سلطهای را نخواهند داد.
شاید نگارنده بتواند از اصطلاح «وحدت در عین کثرت» استفاده کند که معتقد است جهانی شدن به شکستن مرزهای قدیمی نمیانجامد، بلکه به شناخت از یکدیگر و در نهایت به رسمیت شناختن هم منجر خواهد شد. جهانی که گر چه در ابتدای مسیر پر از تنش و ستیزههاست، ولی آغازگهی است جهت پذیرش یکدیگر.