محمد ملکزاده
در اصطلاح علومسیاسی، ملیگرایی آموزهای است که ملت را موضوع اصلی وفاداری افراد میداند. در ناسیونالیسم نظریهای مطرح میشود که ملتها دارای نقش محوری میباشند.1 در این که ملیگرایی از چه هنگاه مفهوم و اهمیتی سیاسی یافت، اختلافنظر وجود دارد، ولی آنچه مسلم است تا پایان سده هجدهم، اصطلاح «ملت» به مردمی دارای حاکمیت و یا تحت حکومت یک دولت حاکم دلالت داشت.با ایجاد کشورهای جدید دارای یک ملت و پیدایش امواج عظیم مهاجرت در کشورها، مهر ابطال بر یکسانپنداری شهروندان یک کشور با افراد یک ملت زده شد؛ بهطوری که هم اینک به سختی میتوان کشوری را یافت که از نظر ملیت، همگن باشد؛ بااین حال این اندیشه که ملت، اصلی معتبر برای حقانیت یک کشور ـ است همچنان مقبولیت گستردهای دارد. در جهان متشکل از کشورهایی که از منظر ملی ناهمگناند، ضروری است که آرمان ملی گرایی معتدل شده و شکلی جدید به خود بگیرد. بدیهی است این امر مستلزم عرضه تعریفی جدید ازاین واژه و اصطلاحاتی چون دولت و ملت می باشد، و الٌا این واژه درعمل و در کارکرد صحیح خود در جهان کنونی به چالش جدی دچار خواهد شد؛ چالشی که در مکتب اسلام، به دلیل نگاه متفاوت به این موضوع، از اساس منتفی است. نمایی کلی از روند شکلگیری ملیگرایی در جهان مطالعه تاریخ معاصر غرب و اروپا به ما نشان خواهد داد که روند شکلگیری ملیگرایی همزمان با افول معنویت، دین و اخلاق توأم بوده است. دلیل این امر آن است که دیانت مسیحی علیرغم گستردگی آن بربسیاری از کشورهای اروپایی، از جوهره و حقیقت اصلی خود دورمانده است: از آن زمان که سلاطین و پادشاهان به تحریف دین مسیح روی آوردند و آن را به صورت واسطهای میان انسان و خدا درآوردند؛ از آن زمان که کلیسا مرکزیت خود را به مثابه حلقه اتصال بین خالق ومخلوق تعریف نمود و مردم، آن مکان را آنگونه نگریستند که دست خدا روی زمین است؛ از آن زمان که عقاید، افعال و کردار فاسد زمامداران کلیسا به نام دین مسیح تلقی و انتشار یافت، از آن زمان که اربابان کلیسا با پادشاهان تبانی کردند و حقوق ملل محروم و مستضعف را نادیده گرفتند، ثروتهای غیرمشروع را برداراییهای خود افزودند، بهترین اراضی کشاورزی و حاصلخیزرا به تملک خود درآوردند و ثروتهای افسانهای را به قیمت فقیرتر و محرومتر شدن بیچارگان و محرومان، مالک گردیدند و بالاخره آن زمان که کلیسا در برابر علم و عالم و دانش و دانشمندان ایستاد و با تمام توان و قدرت خود به مقابله بانظریات و تئوریهای علمی پرداخت و دین را در برابر و مخالف علم قرار داد، جهان غرب و رجال نهضت اروپایی به خود حق دادند که کلیسا و دینی را که این مرکز، پیامآور و مروج آن بود کنار بگذارند و آن را همراه دیگر بقایا و تخلفات و یادگارهای قرون وسطایی دفن نمایند. بادفن این اندیشهها محوریت اصلی به خواست و اراده انسان ـ صرفنظر از جایگاه و شخصیت¬¬ ـ وی داده شد و ارزشهای اخلاقی و معنوی، در برابر این اراده، بی ارزش تلقی گردید. در مقابل، دین اسلام هیچ وجه شباهتی به دین تحریف شده مسیحیت موجود ندارد. اسلام، خود تمدن اجتماعی جدیدی را بنانهاد. نگاه اسلام برخلاف کلیسا نگاه صد انقلابیگری، ضد علمی و مخالف پیشرفت نبوده و نیست. به همین دلیل اسلام دین ملتهای انقلابی، آگاه و پیشرو بوده است. با این همه، از آنجا که رسوبات نژادپرستانه و ملیگرایانه درمیان جوامع مختلف اروپایی همزمان با دشمنی علیه دیانت مسیحی و پرورش نسل ملیگرایی و اندیشههای سکولاریستی شکل گرفت، این دشمنی به سراغ دین اسلام آمد و متوجه کشورهای اسلامی نیز گردید. افکار و اندیشههای نژادپرستانه و ملیگرایانه به رهبری استعمار به مناطق اسلامیراه یافت. در این میان، گرچه غالب حکومتها و برخی افراد لاقید این دیدگاه را پذیرا شدند و همگام با غرب به راه افتادند، ولی انسانهای صالح و شایسته که بر فطرت دینی و اعتقادات اسلامی و سالم خود باقی مانده بودند، چنین سخنانی را نپذیرفتند و آن را برخلاف آموزههای و حیاتی و ارزهای الهی یافتند.2
رویکرید اسلام به ناسیونالیسم و ملیگرایی پیش از پرداختن به تاریخچه جریان ملیگرایی، جا دارد درابتدا رویکرد اسلام را به جریان، مورد بررسی اجمالی قرار دهیم.
با توجه به آیه شریفه «اِنّْ هذه اُمَتکَم امَةٌ واحدة و انا ربُّکم فاعبدون»3 مشخص میگردد که در دین مبین اسلام ملاک وحدت، فطرت انسانی و پرستش و طاعت خدای یگانه است. اسلام نه به قوم خاصی اختصاص دارد و نه انتساب به هیچ قوم خاصی اختصاص دارد و نه انتساب به هیچ قوم و طایفهای در این مکتب و حیاتی، مایهٔ شرافت و امتیاز محسوب میگردد. ناسیونالیستهای غرب که اسلام را به قوم عرب نسبت میدهند و آن را آثاری از آثار و شئون عربیت و فرهنگ عربی به شمار میآورند، در حقیقت، صریح برخی از آیات و کلمات الهی را نادیده گرفته و خطاب عمومی را در «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» درک نکردهاند. شرف و عزّت قرآن کریم و کلام وحی به عربی بودن آن نیست، بلکه شرافت و عزّت اعراب به این است که کلام وحی به زبان عربی نازل گردید. بنابراین آنان نمیتوانند قرآن و رسول خدا را مختص به خود بدانند؛ بلکه آنان وابسته و نیازمند به این دو هستند، کما اینکه بقیه امتها و ملتها هم به آن دو نیازمندند.
بنابراین، اسلام وابسته به هیچ قوم و گروه خاصی نیست و خطکشی میان اقوام و ملتها با اعطای امتیازات خاص به آنان را نیز تأیید نمیکند؛ گرچه زبانها و اقوام و ملیتهای انسانی هرکدام در جای خود محترماند، ولی اسلام این موضوعات را مایه افتخار و برتری قومی بر قوم دیگر نمیشناسد.در بطلان اندیشه ملیگرایی همین بس که به ویژه این چند دهه گذشته کسانی علم حمایت از زبان و فرهنگ قومی برداشتهاند که خود پرورده فرهنگ غربی و اروپایی و بیگانه با فرهنگ ملی خود بودهاند و تنها متعدترین ایشان ماده ادب و فرهنگ ملی خود بودهاند و تنها متعهدترین ایشان مادهادب و فرهنگ غربی را در صورت و قالب زبان و فرهنگ قومی دیار خویش ریختهاند و با این ابتکار (!) ترکیب ناسازگاری به وجود آوردهاند که جز ثمره تلخ درماندگی و پریشانی و بحران هویت، حاصلی نداشته است. بررسی روند شکلگیری و گسترش ایده ناسیونالیسلم یا ملیگرایی در ایران دهههای اخیر، این وضعیت را به خوبی نمایان میسازد. درست از همینجا بودکه اختلاف و تفرقه در میان مسلمین بالا گرفت؛ اختلافی که بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی آن را اساس بدبختی مسلمین نامید. (صحیفه نور، ج13، ص87)، ظهور و گسترش ملیگرایی در ایران.
تاریخ تحولات کشور ایران طی قرون معاصر ایران تمایز سه لایهٔ تمدنی اسلامی، ایرانی و غربی حکایت دارد. ملیگرایی از جلمه رویکرد فکری است که در درون این لایه تمدنی ظهور یافت و به عنوان ایدئولوژی ملیگرایان که در دهههای اخیر در شاکله جبههملی تجلی نمود، مطرح گردید. ریچارد کاتم در کتاب «ناسیونالیسم در ایران»ضمن آنکه ملت را در گروهی تعریف میکند که دارای پیوندهای سرزمینی، قومی، نژادی، زبانی و آمال و آرزوهای مشترک هستند، ایده ناسیونالیسم ملیگرایی را از همان بدو ورود به ایران، دارای محذور و تناقض خاص خود دانسته، مینویسد. «[پیروان این مکتب] شدیداً زیر نفوذ فرهنگ غرب بودند و در حالی که ناسیونالیسم، شکوفاندن و تأکید بر اصالت فرهنگ خودی است، ایشان میکوشیدند با استفاده از تفکر وارداتی و فرهنگ و سیاست و حتی نظامها و دولتهای غربی و ایجاد وابستگی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی به غرب، ملیگرا نیز باقی بمانند و به کمک غریبان، ملت خود را به تعالی و بالندگی برسانند».4 تا حدود یکصدسال پیش، ملیگرایی درایران طرفدار چندانی نداشت، بلکه دین و مذهب به مثابه رکن عمده هویت بخشی و انسجام ایرانیان در این کشور ایفای نقش میکرد.5 این ایده در زمان قاجاریه و از همان زمان که محصلین ایرانی برای ادامه تحصیل به غرب اعزام شدند و با انواع تفکرات و نظامهای غربی و شرقی مانند لیبرالیسم و سوسیالیسم در هم آمیخت. از این رو از همان آغاز، تناقضی مضاعف برای ملیگرایان ایرانی پدید آورد که از یکسو تمایلات ایرانیگری و استعمارستیزی داشتند و از سوی دیگر وابستگی فکری و نگاهی شیفتهوار به فرهنگ و تمدن غربی پیدا نمودند.6 به دلیل همین تناقض بود که ملیگرایی در ایران هرگز نتوانست همپوشی و نسبتی صحیح میان ایرانع اسلام و غرب ایجاد نماید.
بااین همه، طی سالهای پس از انقلاب مشروطه، جریان فکری ملیگرایی به نیروی سیاسی نیرومندی بدل شد و همزمان با روی کارآمدن خانواده پهلوی، به ایدئولوژی نظام حکومتی ایران تبدیل شد. همزمان با این رویداد، بروز تحولات منطقهای و فرامرزی نیز قابل توجه است؛ تقریباً همزمان با روی کارآمدن رضاشاه پهلوی در ایران، آتاتورک در ترکیه و فیصل در عراق به حکومت رسیدند. هر سه زمامدار با حمایت خارجی و در راستای سیاست تدوین شده آنان عمل نمودند7 و هر سه حکومت با دولتهای خود، ضمن اتخاذ شیوههای ملیگرایی، در صدد ایجاد تفرقه و اختلاف میان ملل اسلامی کشورهای مسلمان ایران، ترکیه و عراق برآمدند.
رضاشاه پهلوی در ایران از نخستین روزهای استحکام سلطنت خود در راه مأموریتی که داشت به از بین بردن احکام اسلام و نمادهای اسلامی همت نهاد و سعی کرد با از بین بردن اسلام در صحنههای هیأت اجتماعی و سیاسی ایران، روحیه ملیگرایی و لامذهبی را جایگزین آن نماید. رضاشاه در اجرای این اهداف از آتاتورک درترکیه نیز الگو میگرفت. مصطفی کمال، مشهور به آتاتورک پس از جلوس بر تخت سلطنت، درنخستین اقدام به باز پس گردانیدن مردم به ما قبل از اسلام ـ آنچنان که مدنظر بریتانیا و فرانسه بود ـ همت نهاد. او در سال 1922 سلطنت را الغا و خود را دیکتاتور مطلق در ترکیه منصوب کرد؛ خلافت اسلامی را ملغی نمود و برای ارضاء کیننه و عداوت دیرینه خویش با اسلام و مسلمانان، بر ارزشها و اصول اسلامی تاخت؛ در ترکیه اعلام جمهوریت نمود؛ کلاء اروپایی را رواج داد و استفاده از عمامه و قبا را نمود. رضا شاه نیز در ایران دقیقاً همان اعمال را اجرا کرد. وجوه مثبت و ایجابی آنچه در این نوشتار مدنظر نگارنده است، طرد جنبههای منفی و ناسازگار ملیگرایی با آموزههای دینی و اندیشههای اسلامی است و نه انکار وجوه مثبت و ایجابی آن. به گفته شهید مطهری: «ما نمیخواهیم به طور کلی ملیت را طرد نماییم، بلکه اگر به جنبه ایجابی و مثبت آن اکتفا شود، میتواند درایجاد و تحکیم روابط حسنه و تحکیم روابط برادری و اخوت و خدمات، مؤثر باشد، درصورتی که متضاد عقل و منطق نباشد و در اسلام مذموم شمرده نشود، بلکه اسلام به اکثر این حقوق اعتراف مینماید، مانند اقرباء، خویشاوندان و هموطنان مجاهد.»8 از اینرو، ملیگرایی در ایران در مراحلی از فعالیت خود که بیشتر خصلت ضداستعماری و ضد استبدادی داشت، از حمایت نیروهای مذهبی برخوردار شد و حتی رهبران دینی برای تحقق اهداف دینی از کارکردهای مثبت ملیگرایی حمایت میکردند؛ مانند آنچه در جنبش تنباکو، انقلاب مشروطه و نهضت مشروطه و نهضت ملی شدن صنعت نفت اتفاق افتاد؛ ولکن مطالعه تحولات تاریخ معاصر ایران نشان میدهد که همواره وجوه منفی این ایده بر وجوه مثبت آن برتری داشته است و به تدریج این تفکر به سمت تأسیس نظام لائیک براساس جدایی دین از سیاست و ترجیح ملیّت بر دین و الگو گرفتن از فرهنگ و تمدن غربی گرایش پیدا کرده است و این امر موجب جدایی مذهبیون از ملیگرایان شد.
دو گرایش ملیگرایانه در ایران در تاریخ معاصر ایران دو طیف یا گرایش ناسیونالیستی در ایران قابل شناسایی است: گرایش اول، ملیگرایی که تحت تأثیر انحراف نهضت مشروطه، اشغال ایران در جنگ جهانی اول و وقوع هرج و مرج در کشور، قدرت را در دست گرفت و به ایجاد دیکتاتوری رضاخانی و از بین بردن حقوق و آزادیهای اساسی انجامید. این گرایش، نظامی متمرکز و دیوان سالار به وجود آورد و در پس ایجاد آشتی میان ملیگرایی ایرانی و توسعه و پیشرفت ناقص در ایران بود و همزمان، برنامه حذف یا کاهش جایگاه دین در عرصه اجتماع را دنبال میکرد. این نوع گرایش ملیگرایی یا ناسیونالیسم سلطنتطلب بود که ضمن اعتقاد به جدایی دین از سیاست و پذیرش الگوی توسعه و کلیت تمدن غربی بر نظام سلطنت، بر باستانگرایی و بازگشت به دوران قبل از اسلام در ایران تأکید میکرد. گرایش ملیگرایانه دوّم، بیشتر در قالب احزاب و گروههای سیاسی تحت عنوان جبهه ملی نمایان گردید. این گرایش که به لیبرالیسم اعتقاد داشت، به جز دوران ملی شدن صنعت نفت، نتوانست در زمان دیگری قدرت سیاسی را در ایران به دست بگیرد.
دو گرایش مزبور در مبانی نظری، اهداف و اصول اساسی تفاوت چندانی با یکدیگر ندارند؛ به عنوان مثال، هر دو گرایش ملی گرایانه به جدایی دین از سیاست، اصالت ملیّت، باستانگرایی، ایرانیگرایی و پذیرش مبانی فکری فرهنگ و تمدن غرب معتقد میباشند، ولی در برخی مسایل و شیوههای مربوط به حکومت داری و نحوه تعامل با دین و مذهب با یکدیگر اختلاف نظر دارند.
ملیگرایی و تضاد در رفتار و گفتار یکی از ویژگیهای مدعیان ملیگرایی، عدم صداقت آنان در این ادعاست؛ به عنوان نمونه، این مدعیان اگر واقعاً ملیگرا بودند، هرگز در برابر معامله خیانتآمیز شاه بر سر جزیره بسیار مهم و استراتژیک بحرین سکوت نمیکردند. در این اتفاق تاریخی، ایران بدون آنکه در جنگی شکست خورده باشد، بخشی از مهمترین و استراتژیکترین مکانهای سرزمین خود را از دست داد؛ عجیب آنکه مدعیان ملیّت و وطنپرستی در برابر این رویداد ننگین، دم برنیاوردند.
همچنین سکوت ملیگرایان نسبت به گسترش روزافزون دخالت بیگانگان در شئون مختلف ایران طی سالهای 32 تا 57 نیز با ادعاهای ضد استعماری و ملیگرایانه آنان سازگار نیست. آنان حتی در اوج قدرت، یعنی سالهای بین 1329 تا 1332 برای حل مشکلات کشور چشم به حمایت استعمار، به سرکردگی آمریکا داشتند و به دامن همان کشوری پناه میبردند که بیشترین اقدامات ضد منافع ملی ایران را انجام میداد.
برای آشنایی بیشتر با اقدامات و عملکرد جریان ملیگرایی در دوره حکومت پهلوی دوّم، جا دارد نگاهی گذرا بر تشکلهای این طیف داشته باشیم:
جبهه ملی اول
پس از خلع رضاشاه از قدرت، فرزندش محمدرضا پهلوی راه پدر را ادامه داد. او نیز همچون پدر، مصمم بود حرکتهای ملیگرایی را مورد حمایت قرار دهد. چنانچه بخواهیم به برخی نمادهای ناسیونالیسیتی محمدرضا پهلوی اشاره کنیم، به طور خلاصه میتوانیم به مواردی چون برپایی جشنهای مفصل به مناسبت گذشت 2500 سال از تاریخ شاهنشاهی، تغییر تاریخ هجری به تاریخ شاهنشاهی و مواردی از این دست اشاره کنیم؛ اما عملکردش به گونهای بود که همچون پدرش تناقضاتی را در برداشت و با وجهه ناسیونالیستی و جلوههای ملیگرایانه قابل جمع نبود؛ به عنوان مثال، او افکار و اندیشههای غربی و عادات و سنن آن را وارد کشور ساخت، قوانین قضایی و دادرسی غربی را پذیرفت و ذلیلانه زیربار کاپیتولاسیون رفت، تمام شهرهای ایران را پایگاه نظامی آمریکا ساخت و بالاخره با صناعت، تجارت وزراعت ملی مبارزه نمود و واردات غربی را مورد تشویق قرار داد؛ اینها نمونههایی از تناقضات رفتاری مدعیان ملیگرایی و وطنپرستی است که هم از سوی حکومت پهلوی و هم گروههای ملیگرا نظیر جبهه ملی کما بیش مشاهده میشود.
تأسیس اولیه جبهه ملی به سالهای نخستین دهه 1320 در بحبوحه اشتغال ایران در جنگ دوم جهانی توسط متفقین باز میگردد که گروههای ملیگرای کوچکی متشکل از تکنوکراتها و چهرههای جوان و تحصیل کرده غرب، احزابی چون حزب میهنپرستان (به رهبری علی جلالی و محمدپورسرتیپ) حزب استقلال (به رهبری عبدالعزیز آزاد) و حزب میهن (به رهبری مهدوی آذر و کریم سنجابی) را پدید آوردند و سپس از ائتلاف این احزاب، حزب ایران به وجود آمد و هسته اصلی جبهه ملی به این وسیله شکل گرفت.
جبهه ملی ایران به طور رسمی در سال 1328 به وجود آمد؛ یعنی سالی که عمر مجلس پانزدهم به پایان رسیده بود و تعیین تکلیف مسئله نفت جنوب به مجلس شانزدهم محول گردید. پس از برگزاری انتخابات مجلس شانزدهم، تعدادی از رجال سیاسی کشور به رهبری دکتر مصدق با اعتراض به تقلب در انتخاباب در دربار متحصن شدند. این تحصن در نهایت به اعلام موجودیت جبهه ملی ایران به رهبری دکتر مصدق در آبان 1328 انجامید. در اساسنامه جبهه ملی، حفظ قانون اساسی و حرکت در چهارچوب آن مورد تأکید قرار داشت.9
در سال 1328 پس از تکرار انتخابات مجلس شانزدهم، هشتنفر از اعضای جبههملی شامل مصدق، مکی، شایگان، بقایی، حایریزاده، آزاد و نریمان به مجلس راه یافتند و فراکسیون نهضت ملی را تأسیس کردند. این فراکسیون با تلاش و حمایت نیروهای مذهبی و مردمی در خارج از مجلس و همچنین ترور رزمآرا ـ مخالف سرسخت ملی شدن نفت ـ توانست شرایط مناسبی را برای تصویب طرح ملی شدن صنعت نفت ایران در اسفند 1329 فراهم آورد. سران جبهه ملی به دلیل فقدان روحیه انقلابی و داشتن گرایشهای سکولار، به تدریج حمایت نیروهای مذهبی و مردمی را از دست دادند و حتی اغراض و مقام قرار دادند.10
در هر حال، جبهه ملی به دلایل یادشده با یک کودتای مشترک انگلیسی و آمریکایی در 28 مرداد 1332 از قدرت سقوط کرد و از آن پس برخی عناصر و اعضای آن در قالب نهضت ملی، فعالیتهای زیرزمینی محدود و ناموفقی را علیه رژیم آغاز کردند که آن هم با دستگیری برخی فعالان آن در تهران و شهرستانها به رکود گرایید. به غیر از دکتر حسین فاطمی که دلیل مواضع تند ضد سلطنتیاش مورد غضب شاه و دربار قرار گرفت و به اعدام محکوم شد، سایر سران ملیگرا به دلیل روحیه سازشکرانه و غیر انقلابی، جزمواردی محدود، حتی دچار درد سرزندان و تبعید هم نشدند.
جبهه ملی دوم
با روی کار آمدن دموکراتها در آمریکا و فشار این کشور به رژیمهای وابسته برای به اجرا درآوردن سیاستهای رفورمیستی در دهه 40، فضای شکلگیری جبهه ملی در ایران دوم فراهم گردید که در 30 تیر 1339 با انتشار بیانیهای اعلام موجودیت کردند. این جبهه در نخستین اقدام خود در اعتراض به آزاد نبودن انتخابات مجلس بیستم در سنا تحصن کردند.11 این جبهه همچنین در تاریخ 28/2/1340 با موافقت دولت (علی امینی) میتینگ جبهه ملی را در میدان جلالیه تهران برپا کردند.12 بوده دنبال اجرای طرح اصلاحات ارضی و انقلاب سفید شاه که به بروز قیام خونین 15 خر داد 42 انجامید، رهبران جبهه ملی (دوم) در نحوه برخورد با اصلاحات ارضی و محکوم کردن یا نکردن کشتار مردم در قیام پانزده خرداد، دچار اختلاف نظر شدیدی شدند و در نتیجه کار مؤثری انیز انجام ندادند. سرانجام این جبهه نیز همانند جبهه ملی اول به دلایل چندی که مهمترین آنها نادیده گرفتن عامل مذهب و نقش مؤثر نیروهای مذهبی بود، رو به ضعف نهاد و در سال 1343 منحل گردید.
جبهه ملی سوم
جبهه ملی سوم که در 7 مرداد 1344 رسماً اعلام موجودیت کرد، دنبالهٔ طبیعی جبهه ملی دوم بود و تنها تفاوتش با جبهه ملی قبلی در نحوه سازماندهی و ساختار تشکیلاتی بود که این جبهه مرکز تجمع احزاب و جمعیتهای سایسی گردید. مهمترین اعضای جبهه ملی سوم عبارت بودند از: حزب ملت ایران، حزب مردم ایران، جامعه سوسیالیستها و نهضت آزادی.
این جبهه قبل از شروع و گسترش فعالیتش فرو پاشید و هیچ اقدام مؤثری انجام نداد. از آن پس در طول سالهای 44 تا 56 هیچگونه فعالیت سیاسی تشکیلاتی و حتی انفرادی از ملیگرایان درمخالفت با استبداد و استعمار نوین ایران و افزایش نفوذ بیگانگان مشاهد نمیشود. براساس مدارک موجود، اینان تنها گاهی در محافل خصوصی گردهم میآمدند و وقت خود را به طرح مباحث تکراری و غیرضروری میگذراندند. یکی از جامعهشناسان خارجی پس از شرکت در یکی از این جلسات مینویسد: «پس از لختی تأمل، حضار مجلس متفقاً تأکید میکنند چنین کاری [فعالیت سیاسی] تنها به برقراری یک دیکتاتوری نظامی منجر خواهد شد. لذا بهتر است به همین وضعیت که داریم بسنده کنیم.... لطفاً یک فنجان چای دیگر میل کنید. عزت زیاد، خدا نگهدار!»13
بنا به گزارش اسناد ساواک، ملیگرایان در این سالها هرگونه تغییر و تحولی را منوط به خواست آمریکا میدانستند.14 آنان چشم امیدشان به آمریکا بود تا با جلب حمایت آن کشور و تحت فشار قرار دادن رژیم شاهع امکان فعالیت و ایجاد فضای باز سیاسی در ایران را فراهم آورد و عملاً نیز تا پیدایش چنین وضعیتی که با روی کار آمدن کارتر در کاخ سفید ایجاد شد، تنها نظاره گر خفقان، سرکوب، انحطاط و گسترش نفوذ بیگانگان بودند.
جبهه ملی چهارم
رهبران جبهه ملی اعتراف میکنند که آغاز مجدد فعالیتهای این گروه، ناشی از پیدایش فضای باز سیاسی کشور بود.15 و این زمانی بود که رژیم شاه همانند ابتدای دهه 40 میخواست با انجام برخی اصلاحات جزیی و هدایت شده، با صلاحدید آمریکا بساط قدرت خویش را استحکام بخشد.
جبهه ملی چهارم زمانی مجدداً فعال شد که برخی سران این جبهه نامه سرگشادهای خطاب به سران رژیم منتشر کردند. کریم سنجابی، شاهپور بختیار و داریوش فروهر به طور مشترک نامهای خطاب به شخص شاه منتشر نمودند و در آن انجام برخی اصلاحات و رعایت حقوق بشرو پایبندی به قانون اساسی مشروطیت را خواستار شده بودند.16 از مجموعه این تلاشها در 28 آبان 1356 جبهه ملی چهارم با عنوان «اتحاد نیروهای ملی» به وجود آمد که در آن، سه حزب ملت ایران، حزب ایران و جامعه سوسیالیستها قرار داشتند.17
گفتنی است در بیانیه اعلام موجودیت جبهه ملی چهارم و نامه خطاب به سران رژیم، هیچ نشانهای از طرح خواستههای اساسی و اعلام مخالفت صریح با رژیم دیکتاتوری پهلوی به چشم نمیخورد؛ حتی در اوجگیری قیام مردمی که با قیام 19 دی 1356 مردم قم و پس از برپایی مراسم چهلم شهدا در شهرهای مختلف آغاز شد، تأکید سران جبهه، مبارزهقانونی در چهارچوب قانون اساسی و کسب برخی امتیازات، مشغول مذاکره و چانهزنی با دولت شریف امامی بودند، امّا حضور میلیونی مردم در مراسم عید فطر و کشتار مردم به دستور رژیم در 17 شهریور، معادلات طرفین را بر هم زد. در این مقطع، رژیم با اشاره آمریکا به مذاکره و آشتی با مخالفان میانهرو، یعنی ملیگراها میاندیشید. رژیم به درستی از تمایل و شرایط ملیگراها برای سازش و اختلافات آسان با نیروهای مذهبی آگاه بود و لذا پس از مذاکره مستقیم با ملیگراها به آنان پیشنهاد تشکیل دولت داد. تمامی اسناد و مدارک، حاکی از سازش کاری ملیگرایان و نارضایتی آنان از قیام مردم مسلمانان ایران به رهبری امام خمینی است. ساواک از یکی از جلسات جبهه ملی ایران چنین گزارش میدهد: «بحث در مورد اعلامیه [امام] خمینی شد که قانون اساسی برای سرنگون کردن رژیم سلطنت کافی نیست و نظر آقایان خواسته شد. همه افراد به اتفاق گفتند راه ما همان راه قانون اساسی است.»18
در آخرین روزهای عمر رژیم، جبهه ملی که از بقای سلطنت ناامید شده بود، در راستای جلب نظر ایالات متحده تماسهایی با مقامات سفارت آمریکا در ایران گرفت تا نظر مثبت آن دولت را برای جانشینی خود به جای نظام پادشاهی جلب نماید. مسئولان سفارت پس از ملاقات با کریم سنجابی میگویند: «سنجابی میخواست چیزی را کهوی حسن نیت خودشت، عقاید روشنفکرانه و گرایش طرفدار غرب برای توجه ایالات متحده میداند را به طور غیرمستقیم منتقل کند.»19 اما این جبهه به دلیل عقاید خاص خود و اختلاف نظر عمیق با نیروهای مذهبی، هر چه ازشعلهورتر شدن آتش انقلاب میگذشت، بیشتر و بیشتر از کاروان انقلاب عقب افتاد و به تدریج از جنبش اسلامی ملت مسلمانان ایران فاصله گرفت. چنانکه پس از پیروزی انقلاب، جبهه ملی از جمله نخستین گروههایی بود که به مخالفت با اسلام فقاهتیو خط امام برخاست و سرانجام به دنبال اعلام مخالفت صریح با لایحه قصاص و قصد راهپیمایی و تحریک مردم، امام خمینی طی موضعگیری قاطعی در 25 خرداد 1360 این تشکیلات را غیر قانونی اعلام کردند و بر فعالیتهای تشکیلاتی ملیگرایی لیبرال در کشور اسلامی ایران، مهر باطل زده باشد.20