دانشیار پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
معنویت به دو معنای معنویت الهی- دینی و معنویت سکولار به کار میرود. معنویت دینی و الهی به دنبال ایجاد احساس آرامش و رسیدن سالک به قرب الهی و دستیابی به نفس مطمئنه، راضیه و مرضیه است؛ ولی معنویتهای سکولار تنها درصدد هستند تا انسان را از بحرانهای روحی و روانی نجات داده و آرامش نسبی دنیوی را برای او به ارمغان آوردند و به هیچ وجه سلوک برای رسیدن به مقام توحید را دنبال نمیکنند. گروههای مختلفی به عنوان معنویتهای سکولار در ایران معاصر فعالیت میکنند. این گروهها را میتوان به پنج دسته تقسیم کرد:
1- عرفان التقاطی بومی یا تصوف فرقهای؛
2- آیینهای شرقی مانند: فرقههای چینی و هندی؛
3- آیینهای آمریکایی؛ 4- معنویتهای فرا روانشناختی؛ 5- عرفانهای دینی مانند: عرفانهای مسیحی و یهودی و زرتشتی و غیره. عرفانهای سکولار غیربومی، گرفتار آسیبهای متعددند که به اختصار اشاره میشوند.
1- غیرممکن بودن کشف سلوک
کشف راههای رسیدن به مقامات عرفانی برای انسانهای متعارف، به جهت طی نکردن مسیر، شدنی و ممکن نیست و نباید حالتها و ذوقیات معنوی برای پارهای از انسانها سبب شود تا طریقت ساختگی بشری در قالب عرفان به مردم ارائه شود. این مسیری است که تنها خداوند متعال میتواند به انسانهای کامل نشان دهد.
حقتعالی، راه هدایت و فرقان را به انسانها معرفی میکند، تقوا تنها مسیری است که انسان را به سلوک و کشف حقیقت نایل میگرداند و راه رسیدن به تقوا نیز عبارت از ایمان به خدا و عمل به آموزههای دینی است.
حاصل سخن آنکه اگر هدایت به معنای رسیدن به کمال الهی و قربالی الله است، پس نبوت و ارسال پیامبران تنها نقش هدایتگری را به عهده دارند و دیگران که مسیری را طی نکردهاند و از طریق قطعی وحیانی با خداوند سبحان ارتباط نیافتهاند، نمیتوانند سیر و سلوک نرفته را به مردم معرفی کنند.
2- اثباتناپذیری مدعیات عرفانهای سکولار
اصول و مدعیات عرفانهای سکولار و غیرالهی با هیچ روش معرفتی اعم از عقلی و تجربی و دینی اثباتپذیر نیستند. برای نمونه: وقتی فرقه یوگا ادعا میکند که انسان، هفت کالبد دارد و مراکز انرژی بدن، هفت چاکرا است و انسان دارای نادیهای بیشمار یا سه نادی اصلی است؛ صرفا مدعیات بیدلیلی را مطرح میکند که نه شیوه منطقی اثبات میشوند و نه با روش تجربی، میتوان مهر صحت بر آن نهاد و نه وحی آسمانی بر تایید آن نازل شده است؛ اگر رهبران این مکتب هم ادعای شهودی کنند، ثابت نکردهاند که به چه دلیل، شهود آنها، از خطای خیال متصل، مصون بوده است.
شاید که خیال متصل، یعنی: ذهنیات آنها به جای خیال منفصل و جهان باطنی نشسته است و گمان کردهاند، شهود واقعی نصیب آنها شده است. به هر حال، این فرقههای عرفانی چگونه میتوانند ثابت کنند که از کشف الهی برخوردارند یا اینکه گرفتار مکاشفات شیطانی هستند؟
3- تناقض تکنیکها
تکنیکها و تمرینهای جریانهای معنویتگرای غیرالهی به جهت تناقضها و تهافتهایشان، غیر قابل اعتمادند. برخی از آنها بر سکوت و دستهای بر تکلم، عدهای بر ریاضتهای دشوار و پارهای بر پرخوری و بهره بردن از لذات دنیوی توصیه میکنند و هر یک از این توصیههای متضاد را روشهای سلوک و معنویت میدانند. انسانی که میخواهد در مسیر سلوک قرار گیرد و به معنویت برسد و نمیداند از چه مسیری باید برود، وقتی با تمرینها و تکنیکهای گوناگون و متضاد مدعیان عرفان و تصوف برخورد میکند، گرفتار سردرگمی و دچار حیرت میشود. این توجیه که افراد مختلف با استعدادهای گوناگون به روشهای متفاوتی نیاز دارند، زمانی صحیح است که روشها اولا متضاد نباشند، ثانیا برگرفته از انسانشناسی جامعی باشد که بدون وحی حاصلشدنی نیست. پس آیینهای غیروحیانی در ارائه سلوک معنوی انسانها ناتوان هستند.
4- انحصار کارکرد دنیوی
به فرض، پارهای از فواید جسمانی،عصبی و روانی بر جریانهای مدعی معنویت مترتب شود یا در درمان برخی مشکلات روانی مانند:افسردگی و کاهش دردها موثر باشند، ولی آیا این مقدار کارکرد یوگا، اکنکار یا فرقههای دیگر، که از هر چیز دیگری حتی از طریق مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی یا گوش دادن به موسیقی ممکن است، همان عرفانی است که سلوک الیالله و قرب الهی را به ارمغان میآورد؟! بسیار مایه تعجب است که این جریانها، آنقدر عرفان را تنزل دادهاند که آن را با حالتهای توهمزا یکسان تلقی کردهاند. شاید از میان معنویتهای سکولار، والاترین هدف را بتوان در اکنکار جست که خلع بدن یا موت اختیاری را ادعا کردهاند. این فرقه با صرف نظر از ادعایی بودن این هدف و ناتوانی آنها در تحقق هدف ادعا شده، فاصله زیادی با هدف عرفان اسلامی؛ یعنی قربالی الله دارد.
البته عرفان اصیل اسلامی، تامینکننده آرامش و کاهنده دردهای روانی و موجب تجرد روحانی نیز هست، ولی هدف اصلی آن، ساختن دنیایی است که منشا آبادانی آخرت و کمال انسانی باشد. به عبارت دیگر، مدلهای مختلف عرفانهای سکولار را باید به هستیشناسی آنها مبتنی کرد. اگر هستیشناسی مکتبی، به مادیات و جهان طبیعی و دنیوی منحصر شود، طبیعتا، هدف و غرض آنها نیز به آرامش روانی و این جهانی منحصر میشود؛ در حالی که هستیشناسی اسلام و شرایع آسمانی، معتقد به جهان وسیعتری از ماده است و بر این اساس، هدفی گستردهتر از آرامش دنیوی را دنبال میکند.
5- تعارض با اسلام
آموزهها و اعتقادات عرفانهای سکولار و معنویتهای نوظهور با اعتقادات دینی و اسلامی در تعارض است؛ برای نمونه: اُشو، خدا را تنها یک تجربه معرفی میکند. همچنین بودیسم و برخی عرفانهای شرقی، وجود شخصی خداوند متعال را نادیده میگیرند و به جای حیات پس از مرگ به تناسخ معتقدند یا برخی از آموزههای آنها با دستورات اسلامی مانند: توبه و زهد و سایر احکام شرعی منافات دارند. حال چگونه مسلمانی با وجود اعتقاد به پیامبر اسلام (ص) و اهل بیت (ع) و آموزههای آنها، به مکاتب و آیینهایی رو میآورد که با اعتقادات و مناسک اسلامی ناسازگارند؟!
6- اعتقاد به تناسخ
تناسخ یکی از اعتقادات مشترک میان عرفانهای سکولار و معنویتهای نوظهور است. بحث این است که آیا نفس حیوانی و انسانی تنها به یک بدن، تعلق میگیرد و پس از مرگ به جهان دیگر میرود یا اینکه پس از مرگ میتواند به حیات دنیوی خود در بدن یا جسم دیگری ادامه دهد؟ طرفداران تناسخ به دیدگاه دوم باو ردارند؛ وقتی نفس با مرگ از بدن خود جدا شد، به صورت پی در پی میتواند در بدنهای دیگر انسانی یا حیوانی یا نباتی یا جمادی تعلق یابد.
این عقیده با براهین عقلی و آیات قرآنی منافات دارد. علاوه بر دلایل قرآنی، میتوان از طریق روش عقلی نیز به ابطال تناسخ پرداخت؛ زیرا لازمه قول به تناسخ، اجتماع دو نفس در بدن واحد است؛ یکی، نفسی که بدن با قابلیت و استعدادی که پیدا میکند، ظرفیت دریافت فیض الهی را مییابد و دارای نفس میشود و دیگری، نفسی است که از بدن دیگری به این بدن منتقل شده است و وجود دو نفس در بدن واحد با وحدت شخصی هر انسانی که فالبداهه درک میشود، منافات دارد.
این اشکال با پذیرش حرکت جوهری، تقویت میشود؛ زیرا وقتی بدن با حرکت جوهری، سیر تکاملی خود را طی میکند، به مرحلهای میرسد که قابلیت دریافت نفس را مییابد و د راین حالت اگر نفس دیگری به او تعلق یابد، اجتماع دو نفس در بدن واحد لازم میآید، که محال است.
علامه طباطبایی در ابطال تناسخ میفرماید:«آنچه از حس و برهان به دست آمده، این است که جوهر نباتی مادی وقتی در صراط استکمال حیوانی قرار میگیرد، در این صراط به سوی حیوان شدن حرکت میکند و به صورت حیوانیت که صورتی است مجرد به تجرد برزخی درمیآید، و حقیقت این صورت این است که: چیزی را درک کند، (البته ادراک جزئی خیالی)، و درک خویشتن حیوان، وجود کامل جوهر نباتی است، و فعلیت یافتن آن قوه و استعدادی است که داشت، که با حرکت جوهری به آن کمال رسید، و بعد از آنکه گیاه بود حیوان شد، و دیگر محال است دوباره جوهری مادی شود، و به صورت نبات درآید، مگر آنکه از ماده حیوانی خود جدا گشته، ماده با صورت مادیاش بماند، مثل اینکه حیوانی بمیرد، و جسدی بیحرکت شود.
از سوی دیگر صورت حیوانی منشا و مبدا افعالی ادراکی، و کارهایی است که از روی شعور از او سر میزند، و در نتیجه احوالی علمی هم بر آن افعال مترتب میشود، و این احوال علمی در نفس حیوان نقش میبندد، و در اثر تکرار این افعال، و نقشبندی این احوال در نفس حیوان، از آنجا که نقشهایی شبیه به هم است، یک نقش واحد و صورتی ثابت، و غیر قابل زوال میشود، و ملکهای راسخه میگردد، و یک صورت نفسانی جدید میشود، که ممکن است نفس حیوانی به خاطر اختلاف این ملکات متنوع شود، و حیوانی خاص، و دارای صورت نوعیهای خاص بشود، مثلا در یکیبه صورت مکر، و در نوعی دیگر، کینهتوزی، و در نوعی دیگر، شهوت، و در چهارمی، وفا، و در پنجمی، درندگی، و امثال آن جلوه کند. و اما مادامی که این احوال علمی حاصل از افعال، در اثر تکرار به صورت ملکه درنیامده باشد، نفس حیوان به همان سادگی قبلیاش باقی است، و مانند نبات است، که اگر از حرکت جوهری باز بایستد، همچنان نبات باقی خواهد ماند، و آن استعداد حیوانشدنش از قوه به فعلیت درنمیآید. و اگر نفس برزخی از جهت احوال حاصله از افعالش، در همان حال اول، و فعل اول، و با نقشبندی صورت اول، تکامل مییافت، قطعا علاقهاش با بدن هم در همان ابتدای وجودش قطع میشد، و اگر میبینیم قطع نمیشود، به خاطر همین است که آن صورت در اثر تکرار ملکه نشده، و در نفس رسوخ نکرده، باید با تکرار افعال ادراکی مادیاش، به تدریج و خورده خورده صورتی نوعی در نفس رسوخ کند، و حیوانی خاص بشود،-البته در صورتی که عمر طبیعی، یا مقدار قابل ملاحظهای از آن را داشته باشد- و اما اگر بین او و بین عمر طبیعیاش، یا آن مقدار قابل ملاحظه از عمر طبیعیاش، چیزی از قبیل مرگ فاصله شود، حیوان به همان سادگی، و بینقشی حیوانیتش باقی میماند، و صورت نوعیهای به خود نگرفته، میمیرد. و حیوان وقتی در صراط انسانیت قرار بگیرد، وجودی است که علاوه بر ادراک خودش، تعقل کلی هم نسبت به ذات خود دارد، آن هم تعقل مجرد از ماده و لوازم آن، یعنی اندازهها، و ابعاد، و رنگها، و امثال آن، در این صورت با حرکت جوهری از فعلیت مثالی که نسبت به مثالیت فعلیت است، ولی نسبت به فعل، قوه و استعداد است، به تدریج به سوی تجرد عقلی قدم میگذارد، تا وقتی که صورت انسانی دربارهاش تحقق یابد، اینجاست که دیگر محال است این فعلیت برگردد به قوه، که همان تجرد مثالی بود، همانطور که گفتیم فعلیت حیوانیت محال است برگردد و قوه شود؛ تازه این صورت انسانیت هم، افعال و به دنبال آن احوالی دارد، که با تکرار و تراکم آن احوال، به تدریج صورت خاص جدیدی پیدا میشود، که خود باعث میگردد یک نوع انسان، به انواعی از انسان تنوع پیدا کند، یعنی همان تنوعی که در حیوان گفتیم. حال که این معنا روشن گردید، فهمیدی که اگر فرض کنیم انسانی بعد از مردنش به دنیا برگردد، و نفسش دوباره متعلق به ماده شود، آن هم همان مادهای که قبلا متعلق به آن بود، این باعث نمیشود که تجرد نفسش باطل گردد، چون نفس این فرد انسان، قبل از مردنش تجرد یافته بود، بعد از مردنش هم تجرد یافت، و بعد از برگشتن به بدن، باز همان تجرد را دارد. تنها چیزی که با مردن از دست داده بود، این بود که آن ابزار و آلاتی که با آنها در مواد عالم دخل و تصرف میکرد، و خلاصه ابزار کار او بودند، آنها را از دست داد، و بعد از مردنش دیگر نمیتوانست کاری مادی انجام دهد، همانطور که یک نجار یا صنعتگر دیگر، وقتی ابزار صنعت خود را از دست بدهد، دیگر نمیتواند در مواد کارش از قبیل تخته و آهن و امثال آن کار کند، و دخل و تصرف نماید، و هر وقت دستش به آن ابزار رسید، باز همان استاد سابق است، و میتواند دوباره به کارش مشغول گردد، نفس هم وقتی به تعلق فعلی، به مادهاش برگردد، دوباره دست به کار شده، قوا و ادوات بدنی خود را کار میبندد، و آن احوال و ملکاتی را که در زندگی قبلیاش به واسطه افعال مکرر تحصیل کرده بود، تقویت کرده، دو چندانش میکند، و دوران جدیدی از استکمال را شروع میکند، بدون اینکه مستلزم رجوع قهقری، و سیر نزولی از کمال بو سوی نقص، و از فعل به سوی قوه باشد. و اگر بگویی: این سخن مستلزم قول به قسر دائم است، و بطلان دائم از ضروریات است،توضیح اینکه نفس مجرد،که از بدن منقطع شده، اگر باز هم در طبیعتش امکان این معنا باقی مانده باشد که به وسیله افعال مادی بعد از تعلق به ماده برای بار دوم باز هم استکمال کند، معلوم میشود مردن و قطع علاقهاش از بدن، قبل از به کمال رسیدن بوده، و مانند میوه نارسی بوده که از درخت چیده باشند، و معلوم است که چنین کسی تا ابد از آنچه طبیعتش استعدادش را داشته محروم میماند، چون بنا نیست تمامی مردگان دوباره به وسیله معجزه زنده شوند، و خلاء خود را پر کنند، و محرومیت دائمی همان قسر دائمی است، که گفتیم محال است. در پاسخ میگوییم: این نفوسی که در دنیا از قوه به فعلیت درآمده، و به حدی از فعلیت رسیده، و مردهاند، دیگر امکان استکمالی در آینده و به طور دائم در آنها باقی نمانده، بلکه یا هم چنان بر فعلیت حاضر خود مستقر میگردند، و یا آنکه از آن فعلیت درآمده، صورت عقلیه مناسبی به خود میگیرند، و باز هم به همان حد و اندازه باقی میمانند و خلاصه امکان استکمال بعد از مردن تمام میشود.
پس انسانی که با نفسی ساده مرده، ولی کارهایی هم از خوب و بد کردهف اگر دیر میمرد و مدتی دیگر زندگی میکرد، ممکن بود برای نفس ساده خود صورتی سعیده و یا شقیه کسب کند، و همچنین اگر قبل از کسب چنین صورتی بمیرد، ولی دو مرتبه به دنیا برگردد، و مدتی زندگی کند، باز ممکن است زائد بر همان صورت که گفتیم صورتی جدید، کسب کند. و اگر برنگردد د رعالم برزخ پاداش و یا کیفر کردههای خود را میبیند، تا آنجا که به صورتی عقلی مناسب با صورت مثالی قبلیاش درآید، وقتی درآمد، دیگر آن امکان استکمال باطل گشته، تنها امکانات استکمالهای عقلی برایش باقی میماند، که در چنین حالی اگر به دنیا برگردد، میتواند صورت عقلیه دیگری از ناحیه ماده و افعال مربوط به آن کسب کند، مانند انبیاء و اولیاء، که اگر فرض کنیم دوباره به دنیا برگردند، میتوانند صورت عقلیه دیگری به دست آورند، و اگر برنگردند، جز آنچه در نوبت اول کسب کردهاند، کمال و صعود دیگری در مدارج آن، و سیر دیگری در صراط آن، نخواهند داشت، و معلوم است که چنین چیزی قسر دائمی نخواهد بود، و اگر صرف اینکه (نفسی از نفوس میتوانسته کمالی را به دست آورد، و به خاطر عمل عاملی و تاثیر علتهایی نتوانسته به دست بیاورد، و از دنیا رفته) قسر دائمی باشد، باید بیشتر و یا همه حوادث این عالم، که عالم تزاحم و موطن تضاد است، قسر دائمی باشد. پس جمیع اجزاء این عالم طبیعی، در همدیگر اثر دارند، و قسر دائمی که محال است، این است که در یکی از غریزهها نوعی از انواع اقتضاء نهاده شود، که تقاضا و یا استعداد نوعی از انواع کمال را داشته باشد؛ ولی برای ابد، این استعدادش به فعلیت نرسیده باشد، حال یا برای اینکه امری در داخل ذاتش بوده که او را از رسیدن به کمال بازداشته، و یا به خاطر امری خارج از ذاتش بوده که استعداد به حسب غریزه او را باطل کرده، که در حقیقت میتوان گفت این خود دادن غریزه و خوی باطل به کسی است که مستعد گرفتن خوی کمال است و نهادینه کردن لغو و بیهودهکاری در نفس او است. و همچنین اگر انسانی را فرض کنیم، که صورت انسانیاش به صورت نوعی دیگر از انواع حیوانات، از قبیل میمون، و خوک، مبدل شده باشد، که صورت حیوانیت روی صورت انسانیاش نقش بسته، چنین کسی انسانی است خوک، و یا انسانی است میمون، نه اینکه به کلی انسانیتش باطل گشته، و صورت خوکی و میمونی به جای صورت انسانیاش نقش بسته باشد. پس وقتی انسان در اثر تکرار عمل، صورتی از صور ملکات را کسب کند، نفسش به آن صورت متصور میشود، و هیچ دلیلی نداریم بر محال بئدن اینکه نفسانیات و صورتهای نفسانی همانطور که در آخرت مجسم میشود، در دنیا نیز از باطن به ظاهر درآمده، و مجسم شود. در سابق هم گفتیم: که نفس انسانیت در اول حدوثش که هیچ نقشی نداشت، و قابل و پذیرای هر نقشی بود، میتواند به صورتهای خاصی متنوع شود، بعد از ابهام مشخص، و بعد از اطلاق مقید شود، و بنابراین همانطور که گفته شد، انسان مسخ شده، انسان است و مسخ شده، نه اینکه مسخشدهای فاقد انسانیت باشد.
در جرائد روز هم، از اخبار مجامع علمی اروپا و آمریکا چیزهایی میخوانیم، که امکان زنده شدن بعد از مرگ را تایید میکند، و همچنین مبدل شدن صورت انسان را به صورت دیگر یعنی: مسخ را جائز میشمارد، اگر چه ما در این مباحث، اعتماد به این گونه اخبار نمیکنیم و لکن میخواهیم تذکر دهیم که اهل بحث از دانشپژوهان آنچه را دیروز خواندهاند، امروز فراموش نکنند. در اینجا ممکن است بگویی: بنابر آنچه شما گفتید، راه برای تناسخ هموار شد، و دیگر هیچ مانعی از پذیرفتن این نظریه باقی نمیماند. د رجواب میگوییم:نه، گفتار ما هیچ ربطی به تناسخ ندارد، چون تناسخ عبارت از این است که بگوئیم: نفس آدمی بعد از آنکه به نوعی کمال استکمال کرد، و از بدن جدا شد، به بدن دیگری منتقل شود، و این فرضیهای محال است چون بدنی که نفس مورد گفتوگو میخواهد منتقل به آن شود، یا خودش نفس دارد، و یا ندارد، اگر نفس داشته باشد مستلزم آن است که یک بدن دارای دو نفس بشود، و این همان وحدت کثیر و کثرت واحد است (که محال بودنش روشن است)، و اگر نفسی ندارد، مستلزم آن است که چیزی که به فعلیت رسیده، دوباره برگردد بالقوه شود، مثلا پیرمرد برگردد کودک شود، (که محال بودن این نیز روشن است)، و همچنین اگر بگوئیم: نفس تکامل یافته یک انسان، بعد از جدایی از بدنش، به بدن گیاه و یا حیوانی منتقل شود، این نیز مستلزم بالقوه شدن بالفعل است، که بیانش گذشت.»
7- اصالت نداشتن عرفانهای سکولار
عرفانهای سکولار، معجونی از ادیان و مکاتب و علوم مختلف است؛ هیچ یک از این مکاتب، اصالت نداشته و با بهرهگیری از ادیان و علوم مختلف به ویژه روانشناسی به دست آمدهاند مانند: آموزههای رامالله یا کریشتا مورتی و سای بابا که ترکیبی از اسلام و روانشناسی و ادیان هندیاند. یکی از قرائنی که بیاصالتی این فرقهها را نشان میدهد، بهرهگیری آنها به ویژه عرفان سرخپوستی از ابزاری مانند: سحر و جادو و مصرف گیاهان و داروهای توهمزا و مواد مخدر است. آیا با اینگونه توصیهها و مصرف موادمخدر و الکلی میخواهند به کشف حقیقت برسند؟! این سلوک نه تنها کشف الهی نیست که حتا کشف مثالی شیطانی هم نیست؛ در حالی که قرآن با روشهای شریعتمحور میخواهد انسان را به کشف حقیقی برساند؛ به مقامی برسد که درک کند که همه موجودات تسبیحگوی الهی هستند. به تعبیر قرآن «تُسَبحُِ لَهُ السمَاوَاتُ السبْعُ وَ الأرْضُ وَ مَن فیهن وَ إن من شَیْء إِلا یسَبحُ بِحَمْدِهِ وَ لَکِن لا تَفْقَهُونً تَسْبَیحَهُمْ إِنهُ کًاَنَ حَلِیما غَفُورا» یعنی:«هفت آسمان و زمین و هرچه د رآنهاست تسبیحش میکنند و هیچ موجودی نیست جز آنکه او را به پاکی میستاید، ولی شما ذکر تسبیحشان را نمیفهمید. او بردبار و آمرزنده است.»