جنبشهای زنان یکی از نمونههای جنبشهای جدید اجتماعی است. این جنبشها تأثیرات تعیینکنندهای هم در جامعه و هم در دیدگاههای نظری جامعهشناسی داشته و دارند. این نوشته در پی بررسی این تأثیرات مهم نیست (1) بلکه هدف محدودتری را در قالب شش سؤال و فراز زیر پیگیری میکند. پاسخ به این سؤالات از این نظر اهمیت دارد که در جامعه ما به خطا دو پدیده فمینیسم و جنبش زنان یکی تلقی میشود و این یکی از دلایلی است که «پویش جمعی زنان در جامعه کنونی ایران» به درستی ارزیابی نمیشود.
1ـ فمینیسم با جنبش زنان چه تفاوتی دارد؟ فمینیسم به کوششهای نظری و عملی به نفع زنان گفته میشود. این کوششها ممکن است در جامعه ما به شکل گفتمانها و ایدئولوژیهای فمینیستی یا در شکل فعالیت چند شخصیت یا سازمان مدافع زنان یا در ائتلاف با احزاب عمده سیاسی و یا در ادغام با جنبشهای عمومی ظاهر شود. هر کدام از این کوششها یک عمل «فمینیستی» محسوب میشود ولی به آنها «جنبش زنان» نمیتوان گفت. ممکن است سالها کوششهای فمینیستی در یک جامعه جریان داشته باشد، ولی تنها در دوره و شرایط خاصی، جامعه شاهد جنبش زنان شود. جنبش زنان به آن کوششهای فمینیستی گفته میشود که حداقل از چهار ویژگی جنبشهای اجتماعی برخوردار باشد. بدین معنا که اول، موقعیت و شرایط زندگی زنان نسبت به مردان تبعیضآمیز باشد (مانند تبعیض در کسب آگاهی، شغل، منزلت، ثروت و قدرت)؛ دوم، این تبعیضها توسط گفتمانهای فمینیستی تبیین شده و راههای برونرفت از آنها تا حدودی نشان داده شود؛ سوم، سازمانها و شبکههای غیردولتی و مستقل زنان شکل گرفته باشد؛ و چهارم، زنان آماده باشند برای تحقق مطالباتشان صدای اعتراض خود را به گوش دولت و نهادهای مدافع تبعیض (مثل خانواده مردسالار) برسانند.(2) بنابراین کاربرد اصطلاح «جنبش زنان» وقتی صحیح است که فعالیتهای فمینیستی در جامعه حداقل دارای این چهار ویژگی باشد.
توجه به مبارزات فمینیستی در تاریخ جوامع مدرن، تفکیک فوق را بهتر روشن میکند. در این دوره تاریخی از دو موج فمینیستی سخن میرود. همانطور که در جدول شماره یک نشان داده شده است کوششهای فمینیستی از قرن 17 شروع شد ولی تا دهه 1960 در اکثر کشورهای غربی خبری از جنبش مستقل زنان نبود. در موج اول تنها در آمریکا و انگلیس تا حدودی شاهد تبدیل حرکت فمینیستی به جنبش زنان هستیم و پس از آن این جنبشها خاموش شدند، چون پارهای از مطالبات آنها تحقق یافت (و یا این خاموشی بنا به دلایل دیگر بود). از 1960 به بعد، یعنی در موج دوم حرکت فمینیستی، شاهد رشد فزاینده جنبش مستقل زنان در کشورهای غربی هستیم. به بیان دیگر، تاریخ جوامع مدرن نشان میدهد که مبارزات فمینیستی همواره با شدت و ضعف در بطن این جوامع وجود داشته ولی فقط گهگاه تبدیل به یک جنبش اجتماعی شدهاند.
2ـ آیا محتوای مبارزات زنان از یک «گونه» است؟ هم محتوا و جهتگیری اقدامات فمینیستی و هم محتوا و جهتگیری جنبشهای زنان از تنوع زیادی برخوردار است و بازار انواع تقسیمبندی نیز درباره آنها گرم است.(3) به عنوان نمونه، کوششهای فمینیستی را براساس گفتمانهای آن حداقل به چهار دسته تقسیم میکنند؛ نخست، فمینیسم حقوقی، که دفاع از حقوق برابر زنان با مردان سنگ بنای آنان است. اینکه زنان نیز انساناند و شیء، حیوان، عروسک یا کنیز نیستند. در این فمینیسم «شهروند لیبرال»، که در اصل شهروند «مرد» لیبرال است، مورد حمله قرار میگیرد. دوم، فمینیسم فرهنگی، که خواستار تغییر بنیادی خانواده مردسالار است و به دنبال نهادهای جایگزین برای زنان است. در این دیدگاه دولت و نظام سرمایهداری حافظ خانواده مردسالار و این خانواده نیز به نوبه خود حافظ وضع موجود است. استراتژی اصلی مبارزاتی این فمینیسم خودمختاری فرهنگی زنان در برابر جامعه مردسالار کنونی است. سوم، فمینیسم ذاتگراست که داعیهدار تفاوت ذاتی زنان با مردان است و از برتری اخلاقی ـ فرهنگی زن بودن، به عنوان بهترین روش زندگی، دفاع میکند. چهارم، فمینیسم عملگرای نیمهآشکار است. به یک معنا همه فمینیستها برای پیشبرد حقوق و موقعیت زنان از نوعی عملگرایی پیروی میکنند، ولی نوع چهارم فمینیسم به ادبیات، اقدامات و مبارزات زنان بیتابلو و بینام، خصوصاً در جهان سوم، مربوط میشود. این زنان بدون اینکه بر عنوان فمینیسم تأکید کنند و یا مخالفت آشکاری با خانواده مردسالار داشته باشند، برای ارتقای زندگی، شغل، سکونت، سلامت و شأن و کرامت خود میکوشند.(4)
به همین ترتیب جنبشهای زنان را براساس ایدئولوژی غالب آنها و نوع ارتباط آنها با دولت به جنبشهای اصلاحطلب، رادیکال (یا انقلابی)، و قومگرا تقسیم میکنند. هر سه نوع جنبش از ویژگیهای چهارگانه جنبشها برخوردارند. اما در جنبش اصلاحطلب زنان (که عمدتاً در کشورهای انگلوساکسون اتفاق افتاده) فعالان و هواداران جنبش با دولت و چارچوبهای مسلط جامعه صنعتی سر ناسازگاری ندارند و تحتتأثیر ایدئولوژی اصلاحی جنبش، مطالبات خود را از طریق چالش و یا تعامل با دولت پیگیری میکنند. در جنبش رادیکال، زنان اساساً دولت و نظام جامعه را، به عنوان نظام سرمایهدار و مردسالار، تخطئه میکنند و به جای تعامل با دولت، هواداران را به خودمختاری و مقاومت فرهنگی دعوت میکنند ـ مانند جنبش زنان در فرانسه ـ سوم، جنبشهای قومگرای زنان است که در غرب در نقد جنبشهای اصلاحی و رادیکال زنان شکل گرفته است. هواداران این جنبشها (مانند زنان سیاهپوست و مکزیکی در آمریکا) معتقدند که جنبشهای مسلط زنان، در واقع جنبشهای زنان سفیدپوست است، نه جنبش زنان، با این همه، و به رغم تنوع گفتمانها و جنبشهای زنان، همگی آنها در پی رهایی زنان از سلطه نابرابر مردانند. (در اینجا مفید است به یکی از نمونههای اخیر جنبشهای اصلاحی زنان در آلمان توجه شود. این جنبش که میتوان آن را «جنبش مادری و شهروندی» نامید به تجربه زنان در سه دهه اخیر در آلمان مربوط میشود.
ایدئولوژی این جنبش فقط ناشی از نقد جامعه مردسالار نیست بلکه ناشی از جنبشهای رادیکال فمینیستی نیز هست. در این جنبش برخلاف جنبشهای رادیکال، نهاد متعارف خانواده به طور ریشهای نفی نمیشود بلکه از شأن و موقعیت مدنی مادری دفاع میشود. یعنی زنی که هم مادر است و هم شهروند. مادر به عنوان یک شهروند باید از ابزارهای ارتقای اجتماعی برخوردار شود؛ مادری که در تعاملات اجتماعی امکان بهرهمندی از ابزارهای ترقی مثل قدرت، ثروت، منزلت و اطلاعات را دارد.)(5)
3ـ چرا بعضی از حرکتهای فمینیستی به جنبش زنان تبدیل شده و بعضی نشده است؟ چرا بعضی از جنبشهای زنان، اصلاحی و بعضی رادیکال شدهاند؟ پاسخ به این سؤالات نیازمند بررسی جامعهشناختی است و برای پاسخ به آنها به یک فرمول کلی نمیتوان تأسی کرد. هر یک از جنبشهای زنان، به رغم ویژگیهای مشترک، تابع شرایط و ویژگیهای خاصی است. البته در فضاهای آکادمیک در تبیین جنبش زنان به پارهای از علل بیش از بقیه توجه میشود. به عنوان نمونه، یکی از سؤالات جامعهشناسی جنبشهای زنان این است که چرا در پایان قرن بیستم شاهد رشد فزاینده حرکتهای فمینیستی و جنبش زنان در کشورهای غربی و اخیراً در سطح جهان هستیم. در تبیین این موضوع به عللی مانند غنا و تنوع گفتمانهای فمینیستی و نفوذ آن در لایههای اجتماعی و گسترش آن در سطح جهان؛ آموزش فزاینده زنان و کسب مشاغل توسط زنان و انعطافپذیری آنها در سرمایهداری اطلاعاتی ـ که نیازمند انعطافپذیری شغلی است ـ بیشتر تأکید میشود.(6)
4ـ چرا عوامل اخیرالذکر نیروی زنان را آزاد میکند؟ جامعهشناسان فمینیست مهترین نیروی بازدارنده زنان را وجود «خانواده مردسالار» میدانند که در آن برتری مرد بر زن طبق «گفتمان مرسوم خانواده» توجیه و تثبیت میشود. برابر این «گفتمان مرسوم» ارجح است که زن در خانه باشد، به امر مهم تربیت فرزند بپردازد، امور خانه ـ از ظرفشویی و پخت غذا تا دهها کار ریز و درشت دیگر ـ را سامان دهد و نیازهای جنسی مرد را برآورده کند. در مقابل، مرد نیر در بیرون خانه زحمت میکشد و نانآور خانه است و قدرتی است که اعضای بیپناه خانواده میتوانند به آن تکیه کنند و آرام بگیرند. با این همه، عواملی که ذکر شد، باعث افزایش آگاهی شده و استقلال شغلی و اقتصادی زن، موقعیت آنها را از نانخور خانواده به شریک اقتصادی آن ارتقا میدهد. به این ترتیب این وضعیت پایههای خانواده مردسالار و «گفتمان مرسوم» آن را با چالش جدی روبرو میسازد. چنین وضعیتی خود زمین جامعه را مساعد رویش فزآینده آگاهیهای فمینیستی و خیزش جنبشهای زنان میکند و دفاع از گفتمان و نهاد دموکراتیک و برابر خانواده را در مقابل نهاد مردسالار به شعاری قابل دسترسی تبدیل مینماید.
5ـ عمدهترین آثار اقدامات فمینیستی و جنبشهای زنان کدام است؟ در این زمینه حداقل باید به سه اثر اشاره کرد؛ اول، زیر سؤال بردن جامعهشناسی متعارف که در آن دو رویکرد «تضاد طبقاتی» و « ساختی ـ کارکردی» تسلط داشت. به اعتقاد فمینیستها در رویکرد اول شکاف طبقاتی (فقیر و غنی)، و در رویکرد دوم نابسامانی نهادهای اجتماعی در سیستم جامعه، جامعهشناسان را چنان به خود مشغول کرده است که باعث غفلت آنان از شکاف اصلی جامعه، یعنی نابرابری جنسی، شده است. این انتقادهای نظری تا آنجا پیشرفته است که هماکنون یکی از پارادایمها (یا سرمشقها)ی نظری جامعهشناسی را پارادیم فمینیسم تشکیل داده است. از دهه 90 به بعد یکی از فصلهای اصلی کتابهای درسی جامعهشناسی، خصوصاً جامعهشناسی متأخر را کاربرد مطالبات فمینیستی و زنان تشکیل میدهد.(7) اثر دوم، مخدوش کردن تفکیک عرصه عمومی از عرصه خصوصی به عنوان یکی از اصول دموکراسی متعارف است. فمینیستها معتقدند، در حالی که «خانواده مردسالار» به عنوان مهمترین مانع برابری، در قلب عرصه خصوصی ریشه داشته و به حیات خود ادامه میدهد، چگونه میتوان از تفکیک عرصه عمومی از خصوصی دفاع کرد.
یعنی در حالی که عرصه خصوصی زیر فشار دائمی مردسالاری است و در آن، برابری و دموکراسی وجود ندارد، چگونه میتوان در عرصه عمومی از برابری و دموکراسی دفاع کرد. از نظر فمینیستها تفکیک عرصه عمومی از خصوصی ناشی از نگاه مردانه به جامعه جدید است. لذا آنان کوشش میکنند با شعار «هر امر شخصی امری سیاسی است» با این تفکیک به مبارزه برخیزند و از گسترش دموکراسی به عرصه خصوصی دفاع کنند. اثر سوم، گسترده شدن تجربه و گفتمانهای فمینیستی در سطح جهانی است که تحولات سریع و عمیق تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات، به توسعه آن کمک کرده است.
تجربه ایران
6ـ برابر آنچه گفته شد، درباره پویش جمعی زنان ایران چه میتوان گفت؟ در تاریخ یکصد ساله فرایندهای فزاینده نوسازی در ایران، جامعه با پیامدهای گوناگونی روبرو شده که یکی از آنها تکرار و گسترش جنبشهای اجتماعی بوده است. زنان در اغلب جنبشهای ایران، [مانند جنبش تنباکو، مشروطه، ملی شدن نفت (32 ـ 1330)، کارگری (27 ـ 1320)، 15 خرداد (1342) انقلاب اسلامی (1357) و جنبش اصلاحی دوم خرداد 1376] در کنار مردان ایفای نقش کردهاند. اما هیچگاه پویش جمعی آنان در شکل یک جنبش مستقل زنان رخ ننموده است. در واقع موقعیت زنان ایران، از میان چهار ویژگی جنبشهای مستقل، تنها یکی از آنها را به طور جدی داراست و سه ویژگی دیگر در آن هنوز ضعیف است. بدین معنا که در ایران، مثل اغلب جوامع، شکاف و تبعیض میان موقعیت زنان و مردان وجود دارد. اما گفتمانها (گزارهها، سخنان و گفتوگوها) و ایدئولوژیهایی که این وضعیت نابرابر را از زوایای گوناگون توصیف و تبیین کند ضعیف است. راههای برونشو به روشنی به بحثهای عمومی تبدیل نشده است؛ هنوز گفتمان مرسوم خانواده که مدافع خانواده مردسالار است، گفتمان مسلط را تشکیل میدهد. با اینکه تشکلهای غیرحکومتی زنان، خصوصاً پس از دوم خرداد، رشد فزایندهای داشته، ولی هنوز این تشکلها به عنوان حاملان حقوق زنان در میان بخش چشمگیری از زنان جامعه هویت نیافتهاند؛ و بالاخره هنوز صدای مستقل اعتراض زنان به گوش حکمرانان نرسیده است. به بیان دیگر، این ضعف در سه ویژگی اخیر نشان میدهد که علیرغم رشد ادبیات و اقدامات فمینیستی، هنوز پویش جمعی زنان در اندازههای یک جنبش مستقل ظهور نکرده است. با این همه، اگر چه پویش زنان در سطح یک جنبش اجتماعی نیست ولی نمیتوان آن را به سطح اقدامات فمینیستی صرف تقلیل داد، بلکه میتوان گفت عواملی همچون آموزش فزاینده زنان، رشد سهم آنان در میزان اشتغال، فعال شدن سبکهای گوناگون زندگی، رشد ادبیات فمینیستی و NGO ها، و خصوصاً وجود یک فمینیسم عملگرای بینام و نشان که در زندگی روزانه زنان شهری قابل مشاهده است، زمین حاصلخیزی را برای پرورش نطفه جنبش زنان فراهم کرده است که هنوز مراحل جنینی خود را طی میکند.(8) به نظر میرسد در آینده سه عامل به رشد جنین جنبش اصلاحی زنان کمک خواهد کرد. عامل اول، به میزان تثبیت و تحقق مطالبات مردمسالاری جنبش دوم خرداد مربوط میشود. زیرا تاریخ جوامع جدید و تاریخ فعالیتهای فمینیستی نشان میدهد که جنبشهای مستقل زنان در جوامعی اتفاق افتاده که در آن دموکراسی پارلمانی، رعایت حقوق شهروندی و حقوق بشر تا حدودی مستقر شده است. در چنین فضایی زنان توانستهاند از حقوق خود به طور مستقل دفاع کنند (و این نکتهای است که معمولاً فمینیستهای رادیکال از آن غافلاند). عامل دوم، تطبیق ادبیات فمینیستی با شرایط جامعه ایران است. به نظر میرسد جامعه ایران در معرض ادبیات فمینیستی قرار گرفته ولی در «تطبیق» این ادبیات هنوز کارهایی جدی صورت نگرفته است. به عنوان نمونه «اندیشه دموکراسی»، مثل اندیشههای فمینیستی، اندیشهای است که توسط متفکران درجه اول جامعه مدرن تولید شده است ولی در چگونگی تطبیق این اندیشه با جامعه ایران، بحثهای فراوانی در میان روشنفکران دینی و غیردینی صورت گرفته است. بدون این بحثهای فکری پیش از دوم خرداد، بعید بود نیروهای مذهبی ـ سیاسی جامعه به یکی از حاملان جدی جنبش و اندیشه مردمسالای تبدیل شوند. ظاهراً چنین «تطبیقهایی» در ادبیات، گفتمانها و ایدئولوژیهای فمینیستی صورت نگرفته است. لذا «غنا و تطبیق گفتمانی زنان» یکی از عوامل رشد جنبش آنان است. عامل سوم، به روشن نبودن نوع گفتمان و ایدئولوژی فمینیستی مورد نظر فمینیستهای ایران برمیگردد. زیرا چنین نیست که در شرایط کنونی جامعه ایران هر نوع گفتمان فمینیستی رونق گیرد و به نظر میرسد گفتمانهای «فمینیستی اصلاحی» که از حقوق و موقعیت برابر زنان و مادران در عرصه عمومی دفاع میکنند و در جهت تبدیل گفتمان خانواده مردسالار به خانواده برابر هستند، گفتمانهایی هستند که شرایط رشد آنها در «جامعه احساسی ایران» آماده است. در مقابل، تأکید بر گفتمانهای فمینیستی فرهنگی، ذاتگرا و رادیکال، که حتی در کشورهای غربی هم به سطح و مرتبه یک فرقه اجتماعی نزول کردهاند، باعث مقاومت در برابر حقوق زنان خواهند شد و به تقویت حقوق زنان و خانواده برابرنگر کمک نخواهد کرد.(9)