سیدابوالحسن مختاباد
*آقای دکتر نراقی، قرار است که دربارۀ سنت و تجدد صحبت کنیم و اینکه آیا درکی از آن داریم یا نه!
** نراقی: حدود یک قرن است که دربارۀ سنت و تجدد صحبت میکنند، اما نتیجهای نگرفتند.
* چرا؟
** نراقی: چون کلیگویی میکنند و کسی به فکر باز کردن بحث نیست. من خیلی خوشوقتم که این مباحث مورد توجه روزنامهنگاران و روشنفکران ایران قرار گرفته اما بسیار متأسفم که اساس این بحث را ابتدا، انتزاعی و غیرواقعی بوده است.
* نگفتید اشکال کار در کجاست؟
** نراقی: معمولاً طوری دربارۀ سنت و تجدد بحث میکنند که انگار ایران کشوری است که هیچگاه کشور خارجی بر آن تسلط پیدا نکرده و سرنوشت دیگری داشته و با کشوری مانند هند که مستعمره بوده و ادیان مختلف داشته و سیستم حکومتی دیگری بر آن حکم میرانده یکی دانسته شده است. این کلیگویی و بحث انتزاعی از بیماریهای روشنفکران ایرانی است.
* آقای نراقی، در نهایت نگفتید که چرا کلیگویی میکنند؟
** نراقی: برای اینکه تفکر آنها از ابتدا عملی نبود. ما وقتی که به فکر رواج و رونق علوم اجتماعی در ایران افتادیم، بنا را بر این نهادیم که جوانها بر روی واقعیتها مطالب را بنیاد بگذارند و پرسشگری را وجهۀ همت خود قرار دهند و بپرسند که سنت و تجدد در کجا، به چه معناست و در چه شرایطی صورت میگیرد. اما بعد از انقلاب چون رشتههای فکری پاره شده بود، روشنفکران به این صرافت افتادند که درباره این موضوع هم بحث کنند، در حالی که نمیدانستند از کجا شروع کنند. به گمان من یک نوع گسستگی تاریخی در سالهای بعد از انقلاب به وجود آمد. لذا در این مورد به گونهای بحث میکنند که گویی تاریخ و فرهنگ ایران، از 22 بهمن آغاز شده است. درحالی که خود بنده 25 سال قبل در دو کتاب «غربت غرب» و «آنچه خود داشت» تمامی این مباحث را به صورت منفصل و مشروح بیان کردم. شما ببینید، همین بحثی که الان دربارۀ گفتوگوی تمدنها رواج گرفته، ما 25 سال قبل سمیناری به پا کردیم که در آن متفکرینی چون «روژه گارودی» «هانری کربن» و متفکران ژاپنی دربارۀ این موضوع صحبت کردند و کتابی 400 صفحهای نیز که محصول آن سمینار بود به چاپ رساندیم. متأسفانه ما عادت کردهایم که گذشته را لگدمال کنیم و همین بیتوجهی سبب شده است تا تفکر معقول و منطقی جایش را به شتابزدگی و اشتباهات فراوان بدهد.
* آقای نراقی، نمیتوان گفت دیگران به گذشته توجه نمیکردند، بلکه این توجه وجود داشته و حتی نوشتههای شما نیز از سوی اهل فکر و صاحبان دغدغه نسبت به فرهنگ خوانده شده و میشود اما گستره و شمول این خوانش چندان نیست یا نبود که به طبقهای فراگیر تبدیل شود.
** بنده هم قبول دارم و فکر میکنم آغاز کار است و ممکن است مسیر معقول خود را پیدا کند.
* برگردیم به سخن اصلیمان. برای ما بگویید چه نسبتی بین تجدد و سنت برقرار است؟
** من تجدد و سنت را در یک مربع قرار میدهم که یک ضلع آن تجدد و روبهروی آن سنت و ضلع میان این دو آزادی و ضلع آخرین قدرت است. به گمان من تجدد و سنت نمیتواند خارج از دو ضلع دیگر باشد. ما باید دریابیم که قدرت با تجدد یا سنت چه میکند و یا آزادی که یکی از هدفهای عالیه انسانی و از وسایل مهم ارتقای فکری در هر جامعهای است جایش در کجاست. چه توجهی به آزادی شده یا میشود. بنابراین اگر چنین ترکیبی را در نظر بگیریم. میتوانیم بحثمان را از فضای ذهنی که سالها است با آن ور میروند و نتیجهای نیز نمیگیرند. بیرون آورده و صورت و شکلی واقعی به آن بدهیم. در چنین صورتی است که میتوانیم بگوییم آزادی در زمان رژیم پهلوی چگونه و هماکنون و در جمهوری اسلامی به چه صورتی است.
* پس اجازه بدهید از زمان قاجاریه که کلید گام نهادن دردنیای تجدد در آن دوره زده شد، شروع کنیم، به خصوص از دورۀ مشروطیت که به گمان ما و با توجه به آزادیهای گستردهای که مطبوعات و گروهها در آن زمان داشتند، فرمان مناسبی برای پیگیری چگونگی برخورد و ضلع قدرت و سنت با آزادی است. اگر بخواهیم مقایسهای بین میزان آزادی موجود در دوران آغازین مشروطه و امروز به عمل بیاوریم، وضعیت را چگونه میبینید؟
** به گمان من آزادی در آن زمان ـ یعنی اواخر قاجاریه و مشروطیت ـ بیشتر بوده و این را شما باید از نهادها و مؤسساتی که قدرت را نقد میکردند. دریابید، اگر شما به مطالب روزنامهها و کاریکاتورهایی که آنها از شخصیتها طرح میزدند، نگاهی بیندازید، متوجه میشوید که حتی شخصیت نخست مملکت (شاه) از نقد و انتقاد مصون نبود.
* علت اینکه نتوانستیم آن حدود از آزادیها را حفظ کنیم و تعمیق ببخشیم چه بود؟
** ما انقلاب را پشت سر گذاشتیم. میدانید که تمامیت فرض کردن امور از عوارض هر انقلابی است. کسی که انقلاب میکند، فکر میکند. تمام راهحلها را در دست خود دارد و بقیه هم حرفشان مفت است و صحبت با بقیه معنی ندارد. به همین دلیل، من طرح آقای خاتمی را طرحی معقول میدانم که یک اجتماع انقلاب زده را که چپ آن، دنیا را با دید تک بعدی خودش میبیند و گروه اسلامی آن هم به گونهای دیگر، متوجه ساخت که سرشان را از زیر آب بیرون بیاورند و به دیگری نیز توجه کنند و به سخنان دیگران گوش بدهند مهمترین بهرهای که ایران از این بحث که در سطح جهانی مطرح کرده ـ که امیدوارم نتایج مهمی بگیرد و بنده هم به نتایج آن خوشبینم ـ گرفته این است که خودش را بهرت ببیند، چون پیشگام طرح گفتوگوی فرهنگها ایران است، ابتدا باید خودش آمادۀ گفتوگو باشد اما ما میبینیم که بسیای میخواهند همان فضای انحصاری حاکم باشد.
* منظورتان این است که انقلاب به سمتی حرکت کرده که قدرت را در انحصار خود درآورده و در نتیجۀ آن، به دور آزادی نیز دیوارۀ سیمانی محکمی کشیده است؟
** انقلاب یک موضع ایدئولوژی واحدی را به انقلابی تلقین میکند و انقلابی خیال میکند تمامی راهحلها را در اختیار دارد و بقیه هم حرفشان مفت است، اما به تدریج که زمان میگذرد، درمییابید که اگر چه انقلاب هدفهایی را در ذهنش ترسیم کرده بود، اما رسیدن به این هدفها با یکهتازی و انحصارگری میسر نیست، لذا بهتر است از نیروهای مختلف استفاده کند و چهبسا نیروهایی که در ذهن یک انقلابی مخل و مانع هستند، بتواند مددرسان وی هم باشند. فرض کنید بنده که این همه به تفکر و فرهنگ در این مملکت پرداختهام و بحث «غربت غرب» را برای نخستین بار مطرح کردم و 30 سال قبل گفتم که مسئولان تجددزدۀ ایران در زمان شاه راهشان غلط است؛ همین کیهان که الان به این صورت درآمده است و دیگر نمیتوان خواندش و کارش شده دشنام و ناسزای صرف، در آن زمان (نویسندهای) در تفسیر کتاب من (غربت غرب) نوشت، این راهی که من پیشنهاد کردهام انحرافی است و همچنین نوشت که این کتاب میخواهد به رهبران مملکت بگوید که «این ره که تو میروی به ترکستان است». بعدها من «طمع خام» را برای پاسخ به چنین سادهانگاریهایی نوشتم، اما در طی چند سال گذشته چون من در خط این آقایان نبودم، بر علیه من نوشتند و وقاحت و پررویی را تا به آنجا رساندند که گفتند: «افکار این فرد انحرافی است» در حالی که بیشترین انتقاد به غرب از جانب من انجام میشد و کمتر متفکری به اندازۀ من از غرب انتقاد کرده بود. هرگز انتقادی که من از غرب کردم، کسی از رهبران فکری دیگر که من بسیار به ایشان ارادت داشته و دارم، مطرح نکرد. ایشان نه «غربت غرب» نوشت و نه «آنچه خود داشت» بلکه برخی از ایشان یک برداشتی داشتند که براساس آن درصدد بودند از دین برای سرنگون کردن رژیم گذشته استفاده کنند.
البته نتیجه هم گرفتند، اما این جریانات فرهنگی که من به آنها اشاره داشتم را مطرح نکردهام، ایشان برای مثال بحران غرب را مطرح نکردند و تنها میگفتند ما خودمان انقلاب کنیم. ولی من مسأله را از این زاویه مطرح کردم...
* ...آقای دکتر من با شما ابراز همدردی میکنم! اما تفاوت شما با مثلاً مرحوم شریعتی در این بود که آنها در جامعهای سخن میگفتند که مردمانش (و خود شریعتی) به ایدئولوژی عشق میورزیدند، در حالی که در نوشتههای شما کمتر نشانهای از ایدئولوژی به چشم میآید.
** برای همین هم آنها نمیتوانستند بحث سنت و تجدد را کماهو حقه مطرح کنند، در حالی که من این قضیه را مطرح کردم.
* آقای نراقی اندکی مصداقیتر صحبت کنید.
** به عنوان نمونه، چند سال پیش کتابی در فرانسه منتشر کردم. دربارۀ نظام آموزشی و جامعۀ سنتی و لائیک در ایران و نشان دادم که در طول تاریخ و پس از استقرار اسلام در ایران، چگونه آموزش و پرورش از سیستم فکری و تفکر اسلامی جامعه از جمله حوزههای علمیه و... منتزع بوده است. در همین کتاب به جامعهشناسی حوزههای علمیه و نوع رابطۀ آن با قدرت پرداختم و سپس به نقش مدارس جدید در فرهنگ معاصر ایرانی توجه کردم و نیز نوشتم چگونه پس از قرن 18 و 19 و بعد از شکست ایران از روس ـ که علمایی که خودشان بانیان جنگ بودند پی بردند، که شکستشان، نتیجۀ عقبماندگی علمی و دانشی از غرب بوده است. ولذا باید به دنبال علم و دانش رفت. در همان زمان عباس میرزا مربیانی را برای آموزش توپخانه آورد که سرانجام به تأسیس درالفنون از طرف امیرکبیر منجر شد و کار فوقالعادهای بود.
* یک استاد دانشگاه در کی پژوهش که دربارۀ دارالفنون انجام داده مدعی شده است که امیرکبیر در آوردن استادان و مدرسان به دلیل سادهاندیشیاش، معلمان درجۀ 3 و 4 را آورده است شما چه نظری دارید؟
** صد در صد غلط است. شما اگر دارالفنون و چگونگی برکشیده شدنش را مطالعه کنید متوجه نکات دقیقی خواهید شد. به طور مثال وقتی از توپخانه صحبت میکند، به ریاضیاتی که مبنای توپخانه است اشاره کرده و میگوید آنها را باید شناخت. چندین درس ریاضیات عالیه در نظر گرفته، عمیقترین طرحهای عملی را درس میدادند. تأسیس دارالفنون 20 سال قبل از تأسیس دارالفنون توکیو بود. آن دارالفنون توکیو تحول عظیمی را در ژاپن موجب شد.
* ... اما دارالفنون ایران، نتوانست آن تحول را ایجاد کند. لذا آیا نمیتوانیم نظر آن پژوهشگر را درست بدانیم؟
** نه. سالی که دارالفنون در ایران تأسیس شد، امیرکبیر عریز در فین کاشان به قتل رسید و علیرغم اینکه طرح دارالفنون ایران بسیار وسیعتر و کارآمدتر از دارالفنون ژاپن بود. اما از سال اولی که خواستند شاگرد بگیرند، ناصرالدین شاه گفت، من باید فهرست قبولیها را نگاه کنم که مبادا از خانوادههای متوسط و پایین، اشخاصی وارد دارالفنون شوند و از این طریق با دانش و علوم روز که از غرب آمده و بوی آزادیخواهی میدهد، با این مفاهیم جدید نیز آشنا شوند. از آن به بعد بود که ناصرالدین شاه، هر سال مانند یک ممتحن ادارۀ گزینش درست کرد و موضع اجتماعی افراد را کنترل میکرد، کاری که سالها بعد در گزینش دانشگاه ایران انجام میشدف منتها این گزینش از یک زاویهای و آن یکی از زاویۀ دیگر انجام میگرفت.
* آیا میتوان بین گزینش و نگاه گزینشی که یک حاکم بر شهروندانش دارد، با بدنه قدرت و همچنین آزادیهای مصرحه در قانون ارتباطی برقرار کرد؟
** دقیقاً. ناصرالدی شاه متوجه بود و جلوگیری میکرد که بچه باغبانش به دارالفنون راه پیدا نکند. چون اگر چنین اتفاقی میافتاد و پسر باغبان به مدرسه راه مییافت و تاریخ و جغرافیا میخواند و تاریخ فرانسه را فرا میگرفت. در ذهنش افکاری به وجود میآمد که مخل آن استبداد سخت سلطنتی ناصرالدین شاهی میشد.
* با این نوع تحلیل، چگونه انقلاب مشروطه به وجود آمد؟
** صبر کنید! وقتی ناصرالدین شاه به فرنگ میرفت و پیشرفت و توسعه غرب را میدید به عنوان پادشاهی مقتدر که بتواند از آن علوم بهرهمند شده و مملکتش را در مقابله با نیروهای خارجی و افزایش سطح رفاه مردم، کشورش را قوی کند عمل میکرد، اما از آن طرف از آزادی وحشت داشت.
لذا اجازه نمیداد که این علم جدید فراگیر شود. شما اگر به تاریخ اقداماتی که منورالفکرهای ایرانی برای بسط علوم جدید، نگاهی بیافکنید، متوجه میشوید که چه کسانی مخالفت شروع این علوم در ایران بودند.
* چه کسانی؟
** اول آریستو کراسی و هیأت حاکمه دولتی و قجری و دوم آخوندها و ملاهای قشری، در حالی که آخوندهای پیشرو و روشنفکر به علم روز و آموزش آن اعتقاد داشتند.
* ... نگفتید با توجه به حضور این دو طبقه به عنوان موانع اصلی چرا و چگونه جنبش مشروطه شکل گرفت؟
** طنین سخن سیدجمالالدین اسدآبادی مهمترین عامل در شکلگیری مشروطه بود. سیدجمالالدین گفت: وحدت اسلام به همراه اخذ علوم غربی و نیز گفت تجدد با اسلام منافاتی ندارد.
وی با علمای فرانسه بحثی را روزنامه «دگا» در سوربن انجام داد که معروف است. من نامههایی از عموی خودم ـ ملاعلی نراقی روحانی و البته بنیانگذار انجمن دموکرات بود و نایب حسین وی را کشت. عموی من هم مدرسه علمیه را در کاشان بنا کرد و هم مؤسس انجمن دموکرات کاشان بود ـ دارم که در آنها نشان میدهد وی چهقدر تحتتأثیر افکار سیدجمال بوده. برادرش میگوید که ما راهی جز این نداریم و باید به دنبال اخذ علوم و فنون جدید برویم وگرنه در جهل مرکب خواهیم ماند.
این شیوه و انگیزه و حرارت در میان روحانیان خوشفکر و جوان آن زمان به فراوانی دیده میشود. جریان دیگری که رواج و رونق مشروطهخواهی را موجب شد، مدارس بود که خارجیها و اقلیتها در ایران ایجاد کردند.
* ... مثل مدرسه رشدیه؟
** بله، رشدیه شخص مبارزی بود که در تهران مدرسه ایجاد میکرد و پس از یک سال برخی از نیروهای قشری میریختند و مدرسه را آتش میزدند و در و دیوار آن را خرد میکردند و مرحوم رشدیه، به تبریز میرفت و در آنجا یک سالی مدرسه را ادامه میداد، اما باز متعصبین مذهبی و قشریون کار وی را خراب میکردند و... سپس از راه آذربایجان به عشقآباد و سپس به مشهد میرفت و در آنجا مدرسه ایجاد میکرد که پس از دو سال باز خرابش میکردند و این آدم معجزه کرد. البته امینالدوله و آخوند متفکر و خوشفکری مثل شیخهادی نجمآبادی و دیگر علما همانند مرحوم طباطبایی و... از او حمایت میکردند.
جا دارد نکتهای را در اینجا عرض کنم و آن اینکه لیبرالهای ایران فکر میکنند، آخوندها همیشه مرتجع و فکلیهای همیشه آزادیخواه بودند البته روحانیان مرتجع وجود داشتند که شدیداً با تجدد و مشروطیت و مجلس مخالف بودند، اما کسانی نظیر شیخ طباطبایی هم بودند که آزادیخواه بودند. بنابراین صحیح نیست که بگوییم همۀ آخوندها مرتجع بودند، نه، این منصفانه نیست. در زمان دکتر مصدق 7 نفر آخوند مجلس، از وکلای مبارز نهضت ملی بودند و در جریانات آن زمان نقش اساسی داشتند و تا به آخر مقاومت کردند.
* برگردیم به بحث آزادی و تجدد... به نظر میرسد، همان گروهی که ناصرالدین شاه با دقت وسواس به گزینش آنها دست زد، یکی از عوامل اصلی بروز انقلاب مشروطیت شد، شما اینگونه فکر نمیکنید؟
** دقیقاً. در تمامی تاریخ، دانش و علم در هر فرد و گروهی که وارد شود، تأثیرات خود را به جای میگذارد. مشکل ناصرالدین شاه این بود که ماهیت دانش و علم را نمیشناخت و فکر میکرد میتواند، گروهی عالم دستپرورده را تربیت کند. این جمع در مدرسه رشدیه نیز ایجاد شد، جمعی که در آن مؤیدالاسلام و آقا شیخ یحیی (پدر آقای انور خامهای) حضور داشتند و شب نامه منتشر میکردند که بعدها امینالسلطان، ماجرا را فهمید و آنها را به کلات تبعید کرد. بنده در همین کتاب که به فرانسه نوشتهام، کارت پستالی دارم که در آن دانشآموزان مدارس جدید (مدارس غیرحوزهای) به پاس احترام به قانون مشروطه و مجلس، به جلوی مجلس میآیند. در زیر این عکس به فرانسه نوشته شده که «سال اول مشروطه و تبریک دانشآموزان مدارس به نمایندگان مجلس.» همزمان با مدرسه رشدیه، انجمن معارف نیز چند سال پیش از جنبش مشروطه آغاز به کار کرد و مدارس مظفریه و شوکتیه و... را احداث کرد که این مدارس نیز در رشد افکار آزادیخواهی تأثیری عظیم داشت. اما وقتی مشروطیت برقرار شد، مشروطهخواهان به جای توسعه مدارس و افزایش تعداد دانشآموزان، (که در آن زمان 90 درصد بیسواد بودند) به فکر چیزهای دیگری بودند، در نتیجه مشروطه پایههایی سست و نااستوار داشت، به همین جهت فئودالها در زمان انتخابات، رعایای بیسواد را دسته میکردند و پای صندوق رأی میآوردند. اینگونه رأی دادن موجب شد تا پایههای مجلس مشروطه سست و در نتیجه هرج و مرج و ناامنی سراسر کشور را فرا بگیرد و فضا برای روی کار آمدن استبداد رضا شاه مهیا شد.
* اما رضا شاه دست به توسعه دانش و ایجاد دانشگاه زد. فکر میکنید رضا شاه آگاهانه این کار را کرد (یعنی از ماهیت دانش و علم و نتیجهای که میتواند به بار آورد و آن، پروردن افراد مستقل و آزادیخواه است) یا از ماهیت دانش به مانند ناصرالدین شاه خبر نداشت؟ و نمیفهمید که دانش چه ضربهای در آینده به وی خواهد زد؟
* نه! میفهمید. من اعتقاد دارم که به دلیل تزلزل و ضعف حکومت مرکزی که خزعل در خوزستان و نایب حسین در کاشان و... برعلیه دولت مرکزی سر به شورش برداشتند، در راهها و شوارع، ناامنی عجیبی حکمفرما بود و مردم از این وضع به تنگ آمده بودند. نخستین تقاضای آنها ایجاد امنیت بود و امنیت برای آنها بیش از آزادی اهمیت داشت، دومین تقاضای مردم عدالت و دادگستری بود، چون حکام شرع در سراسر کشور پخش بودند و مرتب احکام ناسخ و منسوخ میدادند و تکلیف مردم معلوم نبود. شما میتوانستید از یک حاکم شرع حکمی بگیرید و فردا به پیش حاکم شرع دیگری بروید و آن را نقض کنید.
* در واقع وحدت رویه قضایی وجود نداشت؟
** دقیقاً. مردم دنبال عدالت بودند و همچنین بیش از آزادی عطش تجدد داشتند. اگر کسی به آنها میگفت که «من به شما مدرسه خوب میدهم اما آزادی را درز بگیرید. قبول میکردند.
* پس مقاومتهایی که در مقابل تغییرات شکلی رضاشاه صورت میگرفت (کلاه پهلوی و یا مسأله کشف حجاب) را چگونه توجیه میکنید؟
** شما باید این را هم بپرسید که با تمامی این فشارها و بعضی کارهای نابخردانهای که رضا شاه انجام میداد، چرا مردم وی را تحمل میکردند، چون امنیت برای آنها بسیارمهم بود. مادر من 70 سال قبل در کاشان مدرسه دخترانهای ایجاد کرد و البته چون شوهرش یک روحانیزاده و به این مسئله واقف بود، دربارۀ مسأله حجاب با مردم مدارا میکرد و چندان سخت نمیگرفت. پس اگر مردم حجاب و کلاه و... را تحمل میکردند به این دلیل بود که رضا شاه به آنها میگفت: من به شما آزادی نمیدهم، اما امنیت میدهم، نوعی عدالت میدهم، بانک ایجاد میکنم، راهآهن درست میکنم، برق را توسعه نمیدهم، مدرسه و دانشگاه ایجاد میکنم.
شما به این نکته توجه کیند که هیچ دیکتاتوری بدون ریشه نمیتواند بماند. رضا شاه راه آزادی را میبست و آزادیخواهان را قلع و قمع میکرد، اما این امتیازات را نیز به مردم میداد و مردم عوام نیز چون دوران هرج و مرج قاجاریه را به خاطر داشتند، وجود امنیت و چنین حکومتی برای آنها، بسیار بهتر از وضعیت دوران قاجار بود. برای اینکه شما درک بهتری از آن دوران داشته باشید، یکی از وقایع را که پدرم برایم تعریف کرد، نقل میکنم.
آن زمان در تهران، به دلیل فقدان حکومت مرکزی، قلع و قمع و از بین بردن یک یاغی نیز، با همت مردم و انجمنهای محلی صورت میگرفت و در واقع بخش خصوصی، امنیت مناطق را برقرار میکرد. کاشانیها از نایب حسین فراری بودند و انجمنی داشتند که تمام این کارها از سوی این انجمن صورت میگرفت و در واقع نوعی بخش خصوصی بود. پدرم میگفت که: وقتی ما آمدیم دولت مستوفیالممالک ـ که مردمی آزادیخواه و منزه بود ـ را قانع کردیم. قرار شد، قوای دولتی برای کمک به ما به کاشان بیاید و ما حدود نصف درشکههای تهران را اجاره کردیم و به میدان مشق ـ باغ ملی ـ آوردیم. وقتی به میرپنج حکم دادیم، گفت که «سپاهی بیاورید» گفتم: «سپاهی چرا» گفت: «شما که برای ما پول نیاوردید، بلکه حکم آوردید و توپچیها مدعی هستند که 13 ماه حقوق نگرفتند و برای اینکه به کاشان بروند، مجبورم به شلاقشان ببندم» ما گفتیم «آقای میرپنج، اینها میخواهند بجنگند و جانشان را به خطر بیندازند، چه بساطی است، شما این کار را نکنید، ما از هر طریقی که باشد، پول فراهم میکنیم» حقوق هفت ماه آنها راتهیه کردیم و 6 ماه دیگر را نیز به پس از بیرون کردن نایب حسین از کاشان حواله دادیم.
سپس ماجرای حمل توپ پیش آمد و میرپنج گفت که «برای حمل توپ ـ دو توپخانه ـ احتیاج به قاطر تربیتشده داریم و این قاطرهایی که در اینجا هست، تربیت شده نیستند و لگد میزنند.»
گفت «چه کار کنیم:» گفتند: «روسها کامیونهای لاستیک توپر آوردهاند که اگر بنزین آنها را پیدا کنیم، میتوانیم با کامیون توپها را حمل کنیم» اما گرفتاری دیگری پیش آمد و آن تهیه پول برای کرایه کامیو بود که 2000 توما به پول آن زمان میشد. برای تهیه پول دست استمداد به سوی مستوفی دراز کردیم. مستوفی گفت: «من هیچ پولی ندارم، اما دو ماه حقوقم را به صورت پیشپرداخت به شما میدهم» بعد هم اضافه کرد که «برای این میگویم دو ماه چون هر آن امکان دارد که مجلس مرا استیضاح و از صدراعظمی ساقط کند اما دو ماه حقوق ـ ماهی 300 تومان ـ را میتوانم بدهم» 600 تومان به ما داد و بعد 1400 تومان را از بقیه «کاشیها» جمع کردیم و با کامیون به کاشان فرستادیم.
وضع مملکت این بوده، آنهایی که میگویند، رضا خان، یادشان رفته است که مملکت در چه وضعیتی قرار داشته است و شما بخوانید و بدانید که چرا آیتالله کاشانی در مجلس مؤسسان از طرفداران سرسخت رضاخان بوده است؟ مرحوم مدرس نیز در ابتدای کار و قبل از ادعای سلطنت و جمهوریت از طرفداران رضاخان بود. همۀ اینها در کتاب تای بهبودی که پیشخدمت و منشی شاه بوده، ملاقاتهای سردار سپه را نوشته است و آورده که بیشتر اوقات سردار سپه با روحانیون میگذشته است. چطور آمد سرکار، چه کسی وی را بر سر کار آورد، قشون خارجی که نبود!
چرا تاریخ را با چشم کور میخواهید نگاه کنید. خیلی از مشروطهخواهان دنبالش رفتند، دادگستری ایران را مشروطهخواهانی همانند داور و... ایجاد کردند.
* ولی درنهایت کارش به استبداد کشید، اینطور نیست؟
** بله! قبول دارم که با انگلیسیها هم ساخت و پاخت کرد و استبداد ورزید، اما در آخر کار هم از انگلیسیها برید. هم از این طرف استبدادش را تشدید کرد و مخالفینش را سر به نیت کرد و هم از آن سو، گرایش به سمت آسمان پیدا کرد. آقا! شماها باید کمی تاریخ را درستتر بخوانید.
در اواخر کار یادم است که رادیو لندن در انتهای حکومت رضا شاه شروع به انتقاد از او کرد که روزی دو کیلومتر زمین میخورد! و اراضی شمال را به زور تصرف کرد ....