تاریخ انتشار : ۱۵ دی ۱۳۹۰ - ۱۰:۴۷  ، 
شناسه خبر : ۲۳۲۸۵۱

مهدی محمدی
تشخیص مرز میان آنچه واقعیت دارد با آنچه واقعیت جلوه داده می شود گاه تا حد عبور ناپذیری دشوار است. این امر بویژه درباره وضعیت فعلی محیط امنیت ملی ایران صادق است. اگر کسی اختیار چشم و گوش خود را به دست رسانه های غربی بسپارد به سرعت به این نتیجه خواهد رسید که وضع نه فقط خراب بلکه بحرانی است. ظاهرا اینطور به نظر می رسد -یا به نظر می رسانند- که ایران در حال دریافت ضربه های پی درپی است و غرب همه توان خود را به کار گرفته تا کار را یکسره کند. کافی است مخاطب این موج بزرگ تبلیغی اندکی هم محافظه کار یا سست باشد. بلافاصله نتیجه خواهد گرفت که پس راهی جز کوتاه آمدن نیست و تنها زمانی می توان از این مخمصه خلاص شد که ایران رفتار خود را آنگونه که غربی ها می خواهند تعدیل کرده باشد.
اما آیا واقعا اینطور است. آیا هم اکنون مخمصه ای برای ایران وجود دارد؟ آیا به راه افتادن موج سنگین فشار روانی علیه ایران ناشی از آن است که غربی ها در مقابل ایران احساس قدرت می کنند؟ آیا واقعا آمریکا و اسرائیل به این دلیل بازی حمله به ایران را راه انداخته اند که تصور می کنند حمله نظامی یک گزینه واقعی است؟
یک مسئله بزرگ در پس همه این فشارها وجود دارد که تا وقتی به درستی شناخته نشود نمی توان پاسخی دقیق به این سؤال ها ارائه کرد و آن هم این است که ببینیم چرا یک باره آمریکایی ها تصمیم گرفتند تحرکات رادیکال خود را علیه ایران زیاد کنند؟ واقعا آیا آمریکا نگران این است که ایران مشغول عملیات ویژه اطلاعاتی در خاک آن باشد یا نگران است که ایران کلاهک هسته ای طراحی کرده و آن را روی موشک شهاب سوار کند؛ یا اینکه نه، آمریکایی ها خوب می دانند نه ایران در پی ساخت سلاح هسته ای است و نه قصد داشته یک دیپلمات بی اهمیت سعودی را در واشینگتن ترور کند و همه این بازی ها به دلیلی دیگر به راه افتاده است؟ اگر بتوان آن دلیل دیگر را یافت، روزنه ای پیدا کرده ایم که می توان با نگریستن از درون آن، میان واقعیت و عملیات روانی به شیوه ای کارآمد تفکیک کرد.
نگاه کردن به نقطه شروع، روش خوبی برای پی بردن به اصل ماجراست. تمام داستان از روزی آغاز شد که آمریکایی ها متوجه شدند اولا به دلایل اقتصادی و به دلیل تشدید روحیه ضد جنگ در داخل آمریکا چاره ای جز خروج از منطقه ندارند و ثانیا با سقوط دیکتاتورهای متحد آنها در منطقه کسانی در حال بر سر کار آمدن هستند که پیوندهایی تاریخی و ارگانیک با ایران دارند. نتیجه ای که آمریکایی ها از این صحنه گرفتند این بود که قدرت راهبردی آنها در منطقه روز به روز در حال کاهش یافتن است و مدلی ضد آمریکایی و ضد صهیونیستی در منطقه جان گرفته که احتمال دارد از حیث پای بند نبودن به خطوط قرمز غرب از الگوی ایران تبعیت کند. پس صورت مسئله چیست؟ صورت مسئله این است که تحلیل کلانی در واشینگتن وجود دارد که می گوید منطقه در حال اسلامیزه و شاید هم ایرانیزه شدن است و از بد حادثه آمریکا هم به دلیل بحران بی سابقه اقتصادی و اجتماعی چاره ای جز بیرون رفتن از منطقه و مشغول شدن به اوضاع داخلی خود ندارد. تعبیر برخی استراتژیست های صهیونیست این است که می گویند آمریکا درست در زمانی در حال ترک منطقه است که بیش از هر وقت دیگر به بودن در منطقه نیاز دارد.
نتیجه چیست؟ نتیجه ای که آمریکایی ها گرفتند این بود که با این وضع، اگر همین حالا جلوی ایران را نگیرند و راهی برای مهار قدرت فزاینده آن پیدا نکنند، شاید چند ماه دیگر اصلا حتی اگر بخواهند دیگر قادر به چنین کاری نباشند. برخی دیپلمات های آمریکایی در چند هفته گذشته در برخی محافل تاکید کرده اند که اسرائیل و آمریکا مشترکا عقیده دارند که اگر همین الان راهی برای قرار گرفتن یک ترمز بر سر راه ایران پیدا نشود، معادله راهبردی در منطقه ظرف چند ماه به نحوی بازگشت ناپذیر به نفع ایران تغییر خواهد کرد و با خروج آمریکا از منطقه، روی کار آمدن اسلام گرایان نزدیک به ایران در چند کشور دیگر و تداوم برنامه هسته ای (بویژه در فردو) اوضاع به گونه ای تغییر می کند که غربی ها حتی اگر هم بخواهند، دیگر قادر به متوقف کردن ایران نخواهند بود. به این ترتیب بود که آمریکا و اسرائیل در یک سلسله نشست های راهبردی که بعدها برخی اروپایی ها در آن مشارکت داده شدند تصمیم گرفتند که راهی برای کند کردن سرعت برتری منطقه ای ایران پیدا کنند تا برای مدیریت اوضاع لااقل کمی زمان ایجاد شود.
بسیار خوب، برای مهار کردن ایران یا به تعبیر درست تر قرار دادن یک سری سرعت گیر بر سر راه حرکت پرشتاب آن چه باید می کردند؟ اینجا بود که یک تقسیم کار بزرگ رخ داد و طیفی از بازیگران به کار گرفته شدند تا یک پکیج فوری فشار بر روی ایران تولید و اعمال شود. بسیار مهم است که توجه کنیم تولید این پکیج فشار به این دلیل در اولویت قرار گرفت که آمریکایی ها حس می کردند زمان به سرعت در حال از دست رفتن است و ایران همانطور که در حوزه هسته ای مدت هاست نقطه غیر قابل بازگشت را پشت سر گذاشته در حوزه منطقه ای هم در آستانه این نقطه ایستاده است.
تقسیم کار چگونه انجام شد؟ نقش اول را اسرائیلی ها بر عهده گرفتند. نقش صهیونیست ها این بود که طوری وانمود کنند که گویی صبرشان به سر آمده و دیگر نمی توانند انفعال جامعه جهانی در مقابل رشد روز افزون قدرت ایران را تحمل کنند. به همین دلیل بود که موساد مامور شد تا سیلی از اخبار را به رسانه های غربی و عربی درز بدهد با این مضمون که اسرائیل در حال تدارک یک حمله قریب الوقوع به ایران است. اگرچه کسانی در روزهای اول آغاز این بازی آن را جدی گرفتند ولی از همان موقع روشن بود و حالا دیگر کاملا روشن شده که هدف این خیمه شب بازی نه حمله واقعی به ایران -که اسرائیلی ها می دانند ممکن نیست و ممکن هم اگر باشد به نتایجی عکس آنچه مدنظر آنهاست منجر می شود- بلکه ایجاد ابزاری در دست آمریکا برای چانه زنی با روسیه، چین و اروپایی ها بود تا آنها را از احتمال اقدام یک جانبه اسراییل بیم داده و با تشدید تحریم ها علیه ایران همراه کند.
نقش دوم بر عهده آمانو نهاده شد. مدیرکل ظاهرا ژاپنی و در اصل آمریکایی آژانس مجموعه ای از جعلیات بی سر و ته و خنده دار را به دستور شخص اوباما به عنوان «یافته های آژانس درباره برنامه هسته ای ایران» منتشر کرد. گزارش نوامبر آمانو صریحا ایران را به تلاش برای ساخت سلاح هسته ای متهم نمی کند -چرا که شواهدی در این زمینه وجود ندارد- بلکه صرفا با ردیف کردن یک سلسله فعالیت های متعارف نظامی می گوید آژانس نگران است که این فعالیت ها بخشی از یک برنامه نامتعارف ساخت سلاح هم باشد. امید آمریکایی ها این بود که این گزارش که در واقع به معنای رو کردن همه دارایی های سرویس های اطلاعاتی علیه برنامه هسته ای ایران است جای هیچ بحث و گفت وگویی درباره ضرورت تشدید تحریم ایران باقی نگذارد.
سومین نقش به عربستان واگذار شد. مقرن بن عبدالعزیز رییس سرویس اطلاعاتی سعودی درست یک هفته قبل از طرح اتهام تروریستی علیه ایران با جوزف بایدن ملاقات کرد و گزارش ها نشان می دهد در این ملاقات توافق شد که یک بازی جدید دیپلماتیک و رسانه ای علیه ایران با محوریت فردی به نام منصور ارباب سیار که آمریکایی ها مدت ها بود او را آماده اجرای این سناریو کرده بودند، راه بیفتد. عربستان پذیرفت بخشی از این پروژه باشد چرا که به وضوح (و البته به اشتباه) احساس می کرد ایران در حال حذف کردن آن از معادلات منطقه ای است. تحلیل آمریکا این بود که اگر پرونده اتهام تروریستی به ایران به اندازه کافی با سر و صدا مطرح شود به آسانی می توانند از شورای امنیت یک قطعنامه جدید علیه ایران درخواست کنند. نکته کلیدی در اینجا این است که دو طرف سعودی و آمریکایی توافق کردند که محور اتهام زنی به ایران باید نیروی قدس باشد که در سیاست های منطقه ای جمهوری اسلامی نقش برجسته ای دارد.
نقش چهارم به یک اتاق عملیات مشترک میان اسرائیل، ترکیه، عربستان و اردن واگذار و ماموریت آن هم این بود که اوضاع سوریه را تا می توانند بحرانی کنند آن هم با این هدف که ایران احساس کند سوریه در حال از دست رفتن است و لذا باید برای نجات اسد هم که شده اندکی کوتاه بیاید.
و آخرین نقش به وضوح به سران جریان فتنه در ایران واگذار شده است. این بحثی مفصل است و در جای خود به آن خواهیم پرداخت ولی همین قدر را در اینجا باید گفت که جریان فتنه از طریق اتصالات بیرونی به وضوح مامور شده تا وضعیت کشور را قرمز و بلکه در حالت جنگی نشان دهد و با ملتهب کردن فضا افکار عمومی را علیه سیاست های نظام تحریک کرده و نوعی ورودی مطلوب خود برای انتخابات مجلس نهم که آمریکایی ها به آن به عنوان صحنه ای برای احیای مجدد فتنه می نگرند ایجاد کند.
این 5 نقش واگذار شده به 5 بازیگر به وضوح نشان دهنده آن است که آمریکا نه از سر قدرت، بلکه کاملا منفعلانه و فقط به دلیل ترس از قدرت رشد یابنده ایران با عجله مجموعه ای از پروژه ها را سر هم بندی کرده است تا ایران را در صحنه اصلی برد آن که منطقه است منفعل کند. جداگانه در این باره بحث خواهیم کرد که به چه دلیل هر کدام از این بازیگران موفق به ایفای درست نقش خود نشدند و اگر می شدند هم باز فایده ای نداشت.