* اگر به تعریف مشترکی برای واژه جنبش دانشجویی برسیم، سادهتر میتوانیم حرکتهای دانشجویان را در طول سالهای گذشته بررسی کنیم. زیرا از زمان تاسیس اولین دانشگاه در ایران تا امروز شاهد حرکتها یا کنشهای اجتماعی زیادی در دانشگاهها، یا توسط دانشگاهیان بودیم که برخی از آنان در چارچوب جنبش اجتماعی- دانشجویی میگنجید و برخی دیگر درنهایت یک فعالیت صنفی باقی ماند.
** پیش از تعریف جنبش دانشجویی باید بدانیم «جنبش» چه معنایی دارد. «جنبش» نام حرکتی جمعی است که داوطلبانه یا به صورت برنامهریزیشده روی میدهد و در آن قصد ایجاد تغییر و تحول وجود دارد، تحولی که میتواند از تغییر در سطح فکر و اندیشه باشد تا دگرگونیهای بنیادین نظام اجتماعی، سیاسی، اقتصادی.
پس از تعریف جنبش به تعریف جنبش دانشجویی میرسیم. از نظر من جنبش دانشجویی، عمل جمعی دانشجویان است که یکی از زیرمجموعههای جنبشهای اجتماعی محسوب میشود. این نوع حرکت، با ویژگیهای خاص خودش بهعنوان موثرترین فعالیتها برای اعتراضات و ایجاد تحولات در زمینههای مختلف ایفای نقش کرده است. هرچند در ایران حرکت صنفی دانشجویان هنوز هم نتوانسته بهعنوان جنبش دانشجویی مستقل از جریانهای سیاسی حاکم بر کشور عمل کند و به معنای واقعی یک جنبش اجتماعی باشد.
* آنچه بهعنوان جنبش دانشجویی ایران شناخته میشود، در طول تاریخش همواره تحت تاثیر جریانات سیاسی حاکم بر کشور بوده. حتی در برهههای زمانی میتوان گفت که جنبش دانشجویی بهعنوان یک حزب سیاسی عمل کرده است نه بهعنوان یک نهاد صنفی.
** دقیقا. به همین دلیل است که همواره جنبش دانشجویی ایران صدمه دیده و کمتر توانسته است در جایگاه اصلی خودش به ایفای نقش بپردازد. جنبش دانشجویی باید بتواند نسبت خود را با حاکمیت حفظ کند.
* من درست متوجه منظورتان نشدم. جنبش دانشجویی چه نسبتی با حاکمیت دارد؟ و اساسا بهعنوان یک کنش صنفی اگر در دورهای به حاکمیت نزدیک شود، هنوز بهعنوان جنبش دانشجویی شناخته میشود؟
** تا زمانی که جنبش دانشجویی نتواند از دولت و همینطور از جریانهای سیاسی حاکم بر کشور مستقل شود نمیتواند بهعنوان یکی از تاثیرگذارترین جنبشهای اجتماعی به ایفای نقش بپردازد. جنبش دانشجویی تنها در صورت استقلال است که میتواند نسبت خود را با حاکمیت، اعم از انتقاد، مخالفت، موافق و... پیدا کند و به وظیفه تاریخی- اجتماعیاش عمل کند. درواقع، استقلال رمز ماندگاری جنبش دانشجویی است. نه در سال 1332 که دانشگاه توسط نظامیان فتح شد و شعار دانشجویان «یا مرگ یا مصدق» بود جنبش دانشجویی به معنی واقعی آن داشتیم و نه در سالهای دهه 60 که تحکیم وحدت و انجمنهای اسلامی به تبعیت بیچون و چرای حاکمیت میپرداختند و عملا تبدیل به بازوهای اجرایی حکومت در دانشگاهها شده بودند. در تمام طول تاریخ جنبش دانشجویی ایران هم به همین صورت، این جنبش تحت تاثیر حکومت یا جریانهای سیاسی حاکم بر کشور بوده است.
* تا پیش از آغاز دهه 30 هیچ اثری از کنش مدنی یا جنبش دانشجویی در دانشگاههای ایران نمیبینیم. علت این بیتحرکی حاکم بر دانشگاههای ایران، نمیتواند تنها خفقان فضای جامعه باشد زیرا پس از شهریور 20 و اشغال ایران توسط متفقین بخش زیادی از هیمنه استبداد پهلوی شکسته شده بود. آیا دانشجویان انگیزه کافی برای ایجاد تشکل و فعالیت اجتماعی- سیاسی را نداشتند یا جامعه آن روز ایران تا زمانی که بتواند فعالیتهای صنفی را بپذیرد فاصله زیادی داشته است؟
** از سال 1313 که اولین دانشگاه ایران در تهران و پس از آن در سال 1326 که دومین دانشگاه در تبریز تاسیس شد تا سال 1332 شاید نتوان از هیچ کنش دانشجویی شاخصی نام برد. اما این دلیل بیتحرکی دانشگاهها نیست. سال 1314 یعنی یک سال بعد از تاسیس دانشگاه تهران اعضای گروهی که به گروه 53 نفر معروف شده بودند آزاد شدند. اعضای گروه 53 نفر که ریشههای چپ داشتند پس از آزادی، هسته اولیه حزب توده را بنا نهادند و میدان اصلی برای جلب نیرو را به درستی در دانشگاهها دیدند. به این دلیل است که تا سال 30 و قیام ملی، شاهد حاکمیت اندیشه چپ در دانشگاهها هستیم. هرچند من پیش از این هم بسیار بر این موضوع تاکید داشتهام که چپهای دانشگاهها بهخصوص تا پیش از سال 30 بیشتر از آنکه معرف و مبین اندیشههای چپ باشند، در چارچوب ملیگرایی فعالیت میکردند.
* دانشجویان چپ در سالهای بین 1314 تا 1330 خودشان هم میخواستند که در چارچوب ملیگرایی فعالیت داشته باشند؟ یا هدف اصلی آنها، آن طور که بعضی از آنها روایت میکنند، ضد امپریالیستی بود و به جبر زمان به فعالیت در چارچوب ملیگرایی تن داده بودند؟
** اولا واژه امپریالیسم و مبارزات ضدامپریالیستی حتی تا مقطع سالهای 38 تا 42 که من دانشجو بودم خیلی مطرح نبود. این واژه بیشتر از سال 42 به بعد در تاریخ سیاسی کشور باب شد. ثانیا چپها تا سالهای بعد از 42 خیلی مستقل از نیروهای ملی نبودند. یعنی بهعنوان یک جریان مستقل چپ مطرح نبودند و نتوانسته بودند ادبیات خاص خود را بر فضای دانشگاه حاکم کنند.
* به بررسی دهه سوم بپردازیم. دهه 30 با پیروزی قیام ملی شدن صنعت نفت و جبهه ملی آغاز شده. دهه 30 را میتوان دهه ملیگرایی نام نهاد. اما این دهه برای دانشگاه و جنبش دانشجویی ایران هم دههای غیرقابل تکرار حتی غیرقابل باور است. دهه 30 شمسی برای جنبش دانشجویی ایران با حمله به دانشگاه و کشته شدن سه نفر از دانشجویان در آذر 32 شروع شد و با حمله سربازان چتر باز ارتش به دانشگاه در بهمن 40 پایان یافت. با وجود وقوع کودتای 28 مرداد سال 32 و بسته شدن فضای کشور میبینیم که جنبش دانشجویی دوران پویایی را در سالهای دهه 30 سپری میکند. چرا دانشجویانی که دهه 20 از کنار فضای باز بعد از اشغال نظامی با بیاعتنایی گذشته بودند در دهه 30 اینقدر رادیکال عمل کردند؟
** قیام ملی 30 تیر سال 1330 نه فقط بر دانشگاهها و جنبش دانشجویی که بر کل کشور تاثیر گذاشت. هرچند که بیاغراق بیشترین تغییرات را بر جنبش دانشجویی ایران وارد کرد. پس از قیام ملی 30 تیر دانشجویان که تا آن زمان بیشتر تحت تاثیر حزب توده بودند، به جریان ملی گرایش پیدا کردند. دانشجویان که شاید برای اولینبار در تاریخ معاصر ایران شاهد پیروزی ملت بر ارباب قدرت بودند را میتوان از اصلیترین حامیان دکتر محمد مصدق و جبهه ملی دانست. پس از کودتا دانشگاهها هم مانند تمام جامعه در بهت و حیرت فرو رفت و به جبهه مقاومت ملی پیوست. مهمترین اتفاق و نقطه عطف جنبش دانشجویی را میتوان 16 آذر سال 32 دانست. روزی که دانشگاه بهعنوان قلب تپنده جامعه سه شهید داد. برای بهتر درک کردن شرایط دانشگاه در سال 32 باید به وقایع دو ماه پیش از آن یعنی 16 مهر آن سال بپردازیم.
مردم ایران که با گذشت نزدیک 50 روز از کودتا، هنوز درک آنچه بر سر جبهه ملی و دولت دکتر مصدق آمد برایشان سنگین بود، اولین تظاهرات یکپارچه علیه رژیم کودتا را ترتیب دادند. دانشگاه و بازار برای اولینبار به صورت متحد به طرفدارى از تظاهرکنندگان اعتصاب کردند. این تظاهرات را دولت کودتایی بهسختی سرکوب کرد. پس از آن شاهد دو ماه بسیار متشنج در تقویم ایران هستیم. دولت برآمده از کودتا برای محکم کردن پایههای لرزانش تصمیم به دعوت از رییسجمهور وقت آمریکا، ریچارد نیکسون میگیرد و به تعبیر شاعرانه دکتر علی شریعتی سه دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران یعنی مصطفی بزرگنیا، احمد قندچی و مهدی شریعترضوی را در مقابل پای او قربانی میکند.
این واقعه باعث شد که بار مبارزه و آزادیخواهی برای همیشه از بازار به دانشگاهها انتقال بیابد. در طول دهه سوم شمسی طرفداران نهضت مقاومت ملی رشد کردند و در دانشگاهها و در جامعه ریشه دواندند. در این دهه با وجود وقوع کودتا، به خصوص بعد از بر سر کار آمدن دولت دکتر امینی آزادیهایی داده شد. هرچند که درنهایت اتفاقات سال 40 باعث به وجود آمدن ترک در اعتماد دانشجویان به جبهه ملی شد.
* چه اتفاقی در سال 40 باعث بیاعتمادی دانشجویان به جبهه ملی شد؟
** به غیر از عده معدودی از دانشجوها، بدنه جنبش دانشجویی تبیینی از آنچه در سالهای 39 و 40 رخ داد نداشتهاند. اما نتایجش را در آنچه در تجمعی که به درخواست جبهه ملی به منظور اعتراض به دولت دکتر امینی رخ داد دیدند. در آن تجمع برای اولین و آخرین بار در طول تاریخ دانشگاه تهران چتربازهای ماسک به صورت زده وارد دانشگاه شدند و دانشجویان را مورد ضرب و شتم قرار دادند. پس از آن بود که ادبیات جبهه ملی تا مدتها از دانشگاهها رخت بست.
* اینکه دو نفر از شهدای 16 آذر، یعنی قندچی و بزرگنیا عضو حزب توده بودند هم تاثیری بر این تحلیل شما که میگویید تفکر مارکسیستی نقش پررنگی در جنبش دانشجویی پس از سال 30 نداشت، ندارد؟
** من نمیگویم چپ در دانشگاهها فعال نبود یا حزب توده یا دیگر احزاب چپ عضو دانشجو نداشتند. بلکه تاکیدم بر این است که اعضای چپ احزاب در دانشگاهها با محور ملیگرایی در این دوره فعال بودند. نه با شعارهای مارکسیستی.
* آغاز دهه 40 همزمان بود با آغاز قیام امام خمینی. هرچند که آغاز یک نهضت مذهبی در جامعه برای مذهبی شدن دانشگاهها کافی بود اما قراین دیگری هم برای قدرت گرفتن ریشههای مذهب در دهه 40 میتوان یافت. مانند تشکیل نهضت آزادی. آیا در این دهه دانشجویان سرخورده از جبهه ملی به سوی مذهب برگشته بودند؟
** من در آن دوران در متن جنبش دانشجویی بودم. در سالهای پایانی دهه 30 فعالیتهای انجمنهای اسلامی دانشگاهها به اوج خود رسیده بود. تا جایی که در سال 39 انجمنهای اسلامی سراسری شدند. در دانشگاههای تهران، مشهد، تبریز، کشاورزی کرج و دانشسرای عالی، تا آن سال انجمن اسلامی تشکیل شده بود. از سوی دیگر سرخوردگی دانشجویان از جبهه مقاومت ملی که پس از کودتا در حمایت از دکتر محمد مصدق آغاز به کار کرد و پس از آن از جبهه ملی دوم و همزمان با تاسیس نهضت آزادی توسط بزرگانی همچون مهندس بازرگان و آیتالله طالقانی و سحابی باعث شد ریشههای مذهبی جنبش دانشجوی تقویت شود. بازرگان بهعنوان یک چهره علمی مذهبی برای پایان دادن به مناقشات علممحورانه دانشجویان و دوباره مطرح کردن ریشههای مذهبی، کتابهای زیادی را به رشته تحریر در آوردند.
البته در دهه 40، مجمع مسلمانان مبارز، موتلفه اسلامی و حزب ملل اسلامی که بیشتر از دانشآموزان تشکیل شده بود هم وجود داشتند. تمام این گروههای مسلمان و مذهبی روی فضای دانشگاهها تاثیرگذار بودند. اما من حداقل تا پایان سالهای ابتدایی شروع نهضت روحانیت، توجه خاصی در دانشگاهها نسبت به این نهضت ندیدم. از آنجا که آغاز نهضت روحانیت همزمان بود با شعارهای ارتجاعی، دانشجویان روی خوشی به نهضت روحانیت نشان ندادند. همانطور که میدانید در جریان قیام 15 خرداد، دانشگاه هیچ زندانی یا کشتهای نداشت. اما از زمانی که آیتالله خمینی به نهضت روحانیت پیوستند و ادبیات ضداستبدادی را به ادبیات نهضت روحانیون اضافه کردند، دانشجویان هم در حمایت از روحانیون وارد صحنه شدند.
* شایع است که جنبش دانشجویی پیش از انقلاب، خصوصا در سالهای 38 تا 42 که شما نیز در آن دوره دانشجو بودید، بیشتر رویکرد استعمارستیزی و بهطور خاص آمریکاستیزی داشت. در حالیکه در کتاب خاطرات شما، شعارهای دیگری آمده است که بیشتر متوجه دولت و استبداد است تا استعمار.
** مبارزات دانشجویی در آن سالها هنوز بسیار متاثر از نیروهای ملی بود. همانطور که گفتم اغلب دانشجویان فعال آن زمان همسو و هماهنگ با جبهه ملی و نهضت آزادی بودند. از این رو همانطور که گفتید صرفا بحث استعمارستیزی یا مخالفت با آمریکا مطرح نبود. به خصوص پس از آنکه جمله کلیدی دکتر فاطمی پس از ترور ناموفق در سال 32 در دانشگاهها منتشر شد او تاکید کرده بود که ریشههای استعمار انگلیس را باید در کاخ سلطنتی جستوجو کرد.
من مبسوط این ماجرا را هم در کتاب «با چشمی گریان، تقدیم به عشق» که فرازهایی است از زندگی شهید دکتر سیدحسین فاطمی آوردهام. به هر حال، با این نوع نگاه بود که مبارزات ضداستعماری هم به مبارزات ضداستبدادی تبدیل میشد. زیرا دانشجویان بهخوبی فهمیده بودند که بر اثر استبداد داخلی است که استعمار خارجی فرصت نفس کشیدن در کشور را پیدا کرده است. از این منظر رویکرد ضد استبدادی، رویکرد غالب جنبش دانشجویی پیش از انقلاب بود.
* پیش از این گفتید که از سال 1330 با آغاز دوران جبهه ملی چپگرایی به خصوص در دانشگاهها بسیار کمرنگ شده بود. دهه 40 را هم که دهه پررنگ شده مذهب در دانشگاهها دانستید.
** بله. کسانی که نام بردید در کنار بسیاری دیگر از فعالان چپ در همین دوره فعالیت داشتند. اما همانطور که گفتم بهعنوان نیروهای چپگرا فعالیت نمیکردند. یعنی سعی در تبیین ارزشهای مارکسیستی نداشتند. اکثر نیروهای چپ که با ارزشهای مارکیستی و برای پیاده کردن نظریات مارکسیستی وارد صحنه مبارزات شدند، مربوط به سالهای بعد از 42 هستند. تا پیش از آن اکثر فعالان دانشجویی در قالب نیروهای ملی یا اسلامی فعالیت میکردند.
* در سالهایی که شما در دانشگاه حضور داشتید. آیا مراسمی برای بزرگداشت 16 آذر برگزار میشد؟ آیا اجازه برگزاری مراسم میدادند؟ و آیا دانشجویان از گرایشهای مختلف فکری در آن مراسم شرکت میکردند؟
** بله، هر سال مراسمی هرچند کوچک برگزار میشد. سالهای پیش از ورود من به دانشگاه هم به همین صورت بود. در آن مراسم تمام دانشجویان از هر گرایشی شرکت میکردند و اینگونه نبود که تجمعات جداگانه برای دانشجویان منتسب به گروههای مختلف برگزار شود. در سال 38 که من وارد دانشگاه شدم، مراسم مختصری به مناسبت 16 آذر برگزار شد که عدهای در یکی از تالارهای دانشکده فنی جمع شدند و به یاد شهدای این روز سکوت کردند. اما اطلاعرسانی کاملی نشده بود و بنابراین مراسم کوتاه برگزار شد، به همین دلیل اصلا من متوجه این موضوع نشده بودم و در زمان تجمع سر کلاس بودم.
* آن طور که در جلد اول کتاب خاطرات شما آمده است، ظاهرا یکی، دو سالی، بزرگداشتهای 16 آذر به همین شکل برگزار میشده و خیلی وسیع نبوده است.
** بله، سال بعد هم مراسم مختصری برگزار شد. اما مراسم سالگرد 16 آذر 39 کمی وسیعتر بود. هیچ کس به کلاس نرفت و تظاهرات مختصری هم برگزار شد. بچههای دانشکده فنی، جلو دانشکده در خیابان غربی دانشگاه جمع شدند. مهندس ریاضی، رییس دانشکده، با تکتک بچهها صحبت کرد و از آنها خواست به کلاس بروند. مهندس مصحف و مهندس عبودیت در داخل دانشگاه، سر چهارراه و بین دانشکده فنی و حقوق، ایستاده بودند. مهندس ریاضی با آنها صحبت کرد که بروید سر کلاس، اما آنها به او پشت کردند و به حرفش گوش ندادند. البته مهندس ریاضی، برخورد دوگانهای با دانشجویان فعال سیاسی داشت.
از یک طرف ما را نصیحت میکرد که وارد این نوع فعالیتها نشویم و از طرفی دیگر ما وقتی به مشکلی برمیخوردیم به او رجوع میکردیم. مثلا وقتی یکی از دوستانم (عنایت ربانی) را بازداشت کردند، پیش مهندس ریاضی رفتم و ماجرا را گفتم. او نیز تلفن زد که آزادش کنند و گفت از درسش عقب میافتد.
* پس از آن سالها میرسیم به 16 آذر سال 40 که بسیار گستردهتر از سالهای پیش و در شکل و شمایل یک مراسم کامل برگزار شد.
** در این سال چون دولت امینی روی کار آمده بود، دانشگاه و دانشجویان احساس آزادی بیشتری داشتند بهطوریکه برای مراسم 16 آذر، کل دانشگاه تعطیل شد. باز آغاز مراسم از روبهروی دانشکده فنی بود. دانشجویان ابتدا در دانشکده فنی جمع شدند و بعد به دانشکده داروسازی رفتند و دانشجویان دیگر هم در راه پیوستند و به ترتیب به دانشکدههای پزشکی، علوم، ادبیات و هنرهای زیبا رفتند. جنوبشرقی دانشگاه، محوطه وسیعی بود که در آنجا مراسم 16 آذر برگزار شد. هرچند فضای باز حاصل از بر سر کار آمدن دکتر امینی برای دانشگاهیان به حمله کماندوهای چترباز در بهمن همان سال ختم شد.
* سالهای 48 و 49، سالهای تشکیل هستههای مبارزات مسلحانه بودند. دهه پنجم برای دانشگاهیان ایران با گرایش به مبارزات مسلحانه شروع و به انقلاب ختم شد. دهه 50 را میتوان از دو منظر بررسی کرد. رادیکال شدن اندیشه و عمل دانشجویان. دانشجویانی که تا پیش از پایان دهه 40، چه مسلمان بودند و چه مارکسیست درنهایت در ظرف ملیگرایی میگنجیدند و عمل میکردند، ناگهان به نیروهای تندرو گروههای مسلح و بسیار ایدئولوژیک تبدیل شدند. چه بر سر جامعه ایران بهطور عام و چه بر سر دانشجوهای ایران بهصورت خاص آمد که چارهای به غیر از اسلحه دست گرفتن ندیدند؟
** سالهای دهه 50 را باید به چهار گروه تقسیم کرد. اولین دسته از سال 50 تا 54 است. منحنی سرکوب قیام 30 تیر سال 1330، کودتای 28 مرداد سال 1332، حمله به دانشگاه در بهمن 1340 و سرکوب قیام 15 خرداد سال 1342، به علاوه بسیاری از خردهاتفاقات این سالها دانشجویان را به جایی رساند که راهی به غیر از مبارزه مسلحانه پیش روی خود ندیدند و به همین دلیل هم دهه جدید را با مبارزات مسلحانه آغاز کردند. مسلحانه شدن حداقل بخشی از مبارزان تاثیر خوبی بر کل فرآیند مبارزات مردم ایران علیه رژیم پهلوی داشت. اما متاسفانه تغییر ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق بهعنوان مهمترین نهادی که توانسته بود ارتباط خوبی با روشنفکران و دانشجویان از سویی، با مردم عادی از سوی دیگر و با روحانیون و نهاد مرجعیت داشته باشد، در سال 54 که منجر به ترور مجید شریف و چند نفر دیگر از اعضای بلندپایه سازمان شد، به کل حرکت مسلحانه کشور صدمه زد. سالهای 54 تا سال 56 فصل دوم سالهای دهه 50 بودند. در این سه سال شاهد سرکوب وحشتناک گروهها و دستهها اعم از مسلح و غیرمسلح بودیم تا جایی که خود هیات حاکمه و افسران بلند پایه ساواک هم در محق بودنشان به شک افتادند.
شنیدهام که در آن سالها این سوال که «تا کی میتوان تحصیلکردهترین فرزندان این ملت را شکنجه داد و زندانی کرد تا در زندان آموزش ببینند و تبدیل به رهبرانی قدرتمند بشوند و به جامعه برگردند؟» در بین ساواکیها مطرح شده بود. در سال 55 و بعد از اعدام حمید آرام و حمید اشرف رویکرد ساواک تغییر کرد. من آن زمان زندانی بودم. آمدند و در زندان به ما گفتند پس از این کتاب خواندن جرم نیست، تنها دست به اسلحه نبرید. این برای ما در شرایطی که تنها خواندن کتاب تضاد مائو 10 سال زندان داشت پیروزی بزرگی به حساب میآمد. البته این گشایش فضا با بر سرکار آمدن کندی در آمریکا همراه با شعارهای حقوق بشریاش بیارتباط نبود. سال 56 که شاه رسما اعلام کرد صدای انقلاب مردم را شنیده است، سومین مرحله دهه 50 برای جنبش دانشجویی ایران آغاز شد. با بالا گرفتن شعلههای تنور انقلاب جنبش دانشجویی ایران در قیام ملت ایران حل شد. گروههای مذهبی- دانشگاهی جذب مساجد شدند و دانشجوهای چپ به کارخانهها و زندگیهای کارگری روی آوردند. از آغاز سال 56 تا پایان سال 58 تقریبا هیچ حرکت صنفی تاثیرگذاری را در ایران شاهد نیستیم هرچند رهبران سابق جنبش دانشجویی مانند مهندس بازرگان یا دکتر شریعتی بخشی از رهبری جامعه را برعهده داشتند. آنچنان سیل مردم معترض در خیابانها جاری بود که دیگر جنبشهای صنفی توانایی عرض اندام نداشتند. از سال 58 و همزمان با آغاز جنگ فصل جدیدی برای جنبش دانشجویی ایران گشوده میشود.
* شروع مبارزه مسلحانه توسط روشنفکران برای نشان دادن پوشالی بودن قدرت رژیم پهلوی نبود؟ از سوی باقیماندههای مبارزان مسلحانه بسیار ادعا شده است که روشنفکران مبارزه مسلحانه را آغاز کردند تا به مردم ثابت کنند برای مثال ساواک به آن وحشتناکی که دستگاههای تبلیغات رژیم ادعا میکنند نیست؟
** من هم در آن سالها بهعنوان فعال دانشجویی با همین تفکر به حرکتهای مسلحانه پیوستم اما بعد از فشاری که ساواک بر بدنه جنبش مسلحانه وارد کرد فهمیدیم که تعلیمات آمریکایی و اسراییلیها و پولهای نفتی توانسته است از ساواک غولی بسازد که طی چند سال تمام مبارزان را ببلعد.
* دهه 60 برای ایران دهه جنگ بوده است. جنگ به همراه خودش رادیکال شدن فضا را به همراه داشت. دهه 60 را میتوان دهه افول جنبش دانشجویی دانست؟
** در دهه 60 چیزی بهعنوان جنبش دانشجویی وجود نداشت. عدهای از دانشجویان در دفاع از حاکمیت راه افراط را در پیش گرفته بودند و عدهای دیگر در سوی مقابل در گروهکهای مخالف نظیر منافقین و دیگر گروهکها ذوب شده بودند. هر دو سوی این دو قطب لزوم رعایت نسبت جنبش دانشجویی با حاکمیت را فراموش کرده بودند.
* اما در دهه 70 ورق برگشت. پایان یافتن جنگ و بر سر کار آمدن دولت سازندگی باعث باز شدن فضای سیاسی کشور شد. به طبع دانشگاهها هم از باز شدن فضای سیاسی جامعه بینصیب نماندند و ما شاهد دوباره رواج پیدا کردن حرکتهای صنفی در دانشگاهها هستیم. حرکتهایی که بعضا در چارچوبهای جنبشهای دانشجویی نیز میگنجیدند. هرچند که طبق سنوات گذشته این باز شدن فضای سیاسی دهه 70 هم درنهایت به واقعه 18 تیر 78 ختم شد. آیا این دانشجویان بودند که دست به رفتارهای رادیکال زدند یا توانستهاند از تجربیات 50 سال جنبش دانشجویی در ایران استفاده کنند یا حاکمیت بود که در آن برهه از تاریخ نتوانست جنبش دانشجویی را تاب بیاورد؟
** دهه 70 همانطور که گفتید با باز شدن فضای سیاسی کشور آغاز شد. مبارکترین اتفاق این دهه بازگشت دکتر مصدق به عرصه دانشگاهها بود. متاسفانه پس از انقلاب برخی کجسلیقگیها باعث حذف اندیشههای ملی و به خصوص نام دکتر محمد مصدق و نام دکتر علی شریعتی از اذهان شده بود. اما در دهه 70 به خصوص که در دانشگاهها فضا دوباره باز میشد شاهد رواج یافتن اندیشههای این بزرگان بودیم. از سوی دیگر قدرت گرفتن تشکلهای دانشجویی مانند تحکیم وحدت و انجمنهای اسلامی در دانشگاهها زمینهسازهای اصلی پیروزی اصلاحطلبان در انتخابات ریاستجمهوری سال 76 بودند. اما تندروی و حرکت پرشور دانشجویان در سال 78 متاسفانه نگذاشت این دهه با آرامش به پایان برسد.
* در مقایسه با بازار مردم ایران هرگز نتوانستند از دانشجویان حمایت کافی را به عمل بیاورند. برای مثال در مقطع مشروطه، به حق یا ناحق شلاق خوردن یک تاجر توانست یک تحول تاریخی در ایران ایجاد کند. زیرا مردم به حمایت از بازار پرداختند. اما در شرایط مشابه هرگز ندیدیم که مردم به دفاع از دانشجویان بپردازند. آیا علت این امر بیاعتمادی مردم به دانشجویان است یا علت دیگری دارد؟
** شرایط کشور را در مقاطع مختلف تاریخی باید در نظر گرفت. مثلا در سال 1332 پس از وقوع یک کودتا توسط آمریکا و انگلیس از یک سو، شرکتهای چندملیتی نفتی از سوی دیگر و تعدادی آخوند درباری بهعنوان سومین ضلع این مثلث، مردم چنان مبهوت بودند که نمیشد از ایشان انتظار حمایت خاصی را داشت. پس از کودتای 28 مرداد سرکوب چنان وحشیانه بود که مردم عادی و بخش عمدهای از مبارزان سکوت را بهعنوان پناهگاه انتخاب کرده بودند. در آن دوران همزمان به دادگاههای دکتر محمد مصدق و اعدام دکتر فاطمی نمیتوانید از مردم انتظار کار خاصی داشته باشید. گنگ و بیتفاوت شدن مردم تنها در مورد روشنفکران و بازاریان مصداق نداشت. حتی اعدام حاجصادق امانی و بخارایی، از تجار و معتمدان بازار و طیب و حاجاسماعیل رضایی از میدانیهای بنام هم نتوانست مردم را به حرکت وادارد. پس از آن و در واقعه سرکوب قیام 15 خرداد سال 42 که به کشته شدن عده زیادی از مردم و دستگیری امام خمینی بهعنوان یک مرجع ختم شده هم واکنشی از سوی مردم دیده نمیشود. در مراحلی از تاریخ مردم توانایی مقابله و هزینه دادن را ندارند. ناگفته نماند در سالهای سیاه پس از کودتا هرچند مردم به حمایت علنی از دانشگاهها دست نمیزدند، اما با دانشجویان رابطه خوبی برقرار کرده بودند. به خاطر میآورم در سالهای دانشجوییام هرگاه برای خرید مایحتاج برگزاری مراسم به خصوص مراسم 16 آذر به بازار میرفتیم، بازاریها از پول گرفتن از دانشجویان خودداری میکردند.
اما در شرایط مشابه میتوان از بزنگاههایی نام برد که مردم با انگیزههای کمتر به عرصه آمدند و هزینههای سنگینتری از پول نگرفتن از دانشجویان را با طیبخاطر پرداختهاند.
هر زمان که حرکت رادیکالتر از توان تاریخی مردم ایران بود، نتوانستیم بر کمک و حمایت مردم حساب کنیم. پس از پیروزی اصلاحطلبان در انتخابات سال 76 من در اصفهان یک تحقیق میدانی انجام دادم و به این نتیجه رسیدم که در این مقطع توان تاریخی مردم ایران تنها در حد مشارکت در انتخابات با رای مخفی است و نمیتوان از ایشان انتظار بیشتری داشت. میبینیم که هنوز هم مردم در حرکتهایی پرهزینهتر از این مشارکت نمیکنند.