تاریخ انتشار : ۱۷ دی ۱۳۹۰ - ۱۱:۰۱  ، 
شناسه خبر : ۲۳۳۴۳۰
سمیه طاهریان به جای اشاره مالک رسید بر در آن خیمه سیاه تنها سه چار گام، نه این گام آخر است اما صدای کیست که از دور می‌رسد گویا صدای نالۀ «بر گرد اَشتَر» است این نالۀ خفیف و گرفته از آن کیست؟ من باورم نمی‌شود کز حلق حیدر است مالک، رها کن آن سوی میدان و بازگرد! این سو پر از معاویه‌های مکرر است امروز پاره پارۀ قرآن به نیزه‌هاست فردا سری که قاری آیات پرپر است تاریخ! گوش‌دار که آن خطبۀ بلیغ غم‌نامۀ علی است که اینک به منبر است حتی عقیل طاقت عدلم ندارد، آه! من یوسفم و کیست که با من برادر است من یوسفم، تو یوسف بی‌چاه دیده‌ای؟ این چاه‌های کوفه عجب گریه‌پرور است!

«محشر کبری به پا شده بود. مجتهد بزرگ با سر برهنه و جامه مختصر و مندرس در بین مجاهدین ارمنی زیر چوبۀ‌ دار ایستاد. زن و مرد و پیر و جوان منتظر صحنۀ آخرین بودند. در آن روز تهران و سراسر ایران می‌لرزید.»1
و او خدا را شاهد گرفت که «خدایا! تو خودت شاهدی که من آنچه را که باید بگویم به این مردم گفتم. خدایا! تو خودت شاهد باش که من برای مردم به قرآن تو قسم یاد کردم. گفتند قوطی سیگارش بود. خدایا! خدایا! تو خودت شاهد باش در این دم آخر باز هم به این مردم می‌گویم که مؤسسین این اساس، لامذهبین هستند که مردم را فریب داده‌اند.»2
فریب!؟ مگر امکان داشت مشروطه‌سرایانی همچون سیدحسن تقی‌زاده با آن قامت پوشیده در لباس سیادت که مردم به آن قسم می‌خوردند، در پی فریب باشند! شاید اگر مردم مجالی برای تأمل می‌یافتند، جریان پنهان شده پشت لباس فاخر روحانیت را در میان فریادهای مشروطه‌خواهی و قانون اساسی نعل به نعل مطابق با قانون دول متمدن(!!) می‌دیدند جریان مسمومی که اصلاح‌طلبی و دموکراسی مردم‌فریبانه را نشخوار می‌کرد؛ جریانی که ریشه در شام بلا داشت و سر حسین علیه‌السلام را بر نیزه کرد. پس از جنبش تنباکو و ضربه‌ای که استعمار از یک سطر نوشتۀ مرحوم میرزای شیرازی خورد، به این نتیجه رسید که باید یک حزب و گروه وفادار، «خصوصاً در مسائل اجتماعی و همچنین تعدادی دیگر در عرض طیف سیاسی وجود داشته باشد که اشخاص معتقد، بدون این‌که احساس تخطی از عقاید مذهبی خود بکنند، به آن تعلق داشته باشند.»3
چارۀ کار، به ظاهر آخوندهایی بودند که بعضاً چند صباحی حجره‌نشینی کرده، فعل ضَرَبَ را در چهار صیغه صرف کرده باشند و از این راه اعتباری به دست آورده باشند؛ هر چند پای درس شاگردان احمد احسایی، کتب شیخیه را گذرانده باشند و چه بهتر که جامعه آرمانی‌شان انگلیس و امثال آن باشد، و از همان اوایل «مایۀ اطلاعات و فهم سیاسی‌شان، صدی هشتاد از میرزا ملکم‌خان ارمنی»4 بوده باشد.
تقی‌زاده در اولین روزهای پیروزی مشروطه به عنوان نمایندۀ مردم تبریز وارد مجلس شورای ملی شد و در شمار وکلایی قرار گرفت که معتقد بودند تمام اصول مشروطیت باید همان‌طور که در فرنگستان است برقرار شود. او در مقابله با مشروطۀ مشروعه می‌گوید: «اگر شریعت، کار زندگی راه انداختی، به مشروطه چه نیاز افتادی؟» وقتی مجلس شورای ملی به توپ بسته شد، تقی‌زاده به سفارت انگلیس پناهنده شد تا مقدمات کارش برای رفتن به اروپا فراهم شود و بتواند با همکاری ادوارد براون (عامل انگلیس در ایران) برای برقراری مشروطیت مجدد در ایران فعالیت نماید. او پس از یک سال و نیم تلاش و سخنرانی متعدد برای وکلای انگلیس در دفاع از مشروطیت، بعد از پیروزی قیام ستارخان و باقرخان، به ایران بازگشت و عضو هیئت مدیره مشروطه شد که محاکمه و اعدام شیخ فضل‌الله نوری به جرم استبدادطلبی دینی، محصول تلاش‌های مشروطه‌خواهانی چون او بود.
تقی‌زاده از آن پس علناً منادی اندیشه‌ای شد که قبلاً توسط میرزاملکم خان طرح شده بود. او جمله معروف «برای ترقی، باید از فرق سر تا نوک پا فرنگی شد»5 را نوشت و خود با کنار گذاشتن لباس روحانیت و ملبس شدن به کت و شلوار، پاپیون و آداب و رفتار فرنگیان، عملاً منظورش را نشان داد. او صریحاً دربارۀ «تسلیم مطلق شدن به اروپا و ظاهراً و باطناً و جسماً و روحاً فرنگی‌مأبی»6 مطالبی اظهار داشت و انگلیس را «دوست ملت‌هایی که برای آزادی خود مبارزه می‌نمایند»7 معرفی کرد و سفارت‌خانه‌های انگلیس در ایران را «یک قطعه خاک آزاد»8 خواند.
البته تقی‌زاده با همۀ افکار ملکم‌خانی‌اش، مشی و منش تسامح‌گرایانه‌اش، تلاش‌های اصلاح‌طلبانه‌اش و کوشش‌های مجدانه‌اش در عقد قرارداد تجدید امتیاز استخراج نفت با شرکت انگلیسی، یکی از مهره‌های جریان مذکور بود. اما انگلیس که «قصد عمده‌اش، به ملاحظۀ منافع سیاسی و بازرگانی‌اش، این بود که در ایران حکومتی ثابت برقرار باشد، پایدار و اگر ممکن بود، ترقی‌خواه»9 این‌بار به سراغ سیدضیاء رفت.
آیرون ساید انگلیسی برای تدارک کودتا به منظور خاتمۀ سلطنت قاجار و روی کار آمدن پهلوی به دنبال فردی بود تا با رضاخان میرپنج در این عملیات همکاری کند. سیدضیاءالدین طباطبائی که برای نیل به مقاصدش سه بار لباس روحانیت را بر تن و دوباره از آن تبرّی جسته بود، گفت‌وگوهای متعددی با نورمن (از عاملان انگلیس در ایران) انجام داد. او به نورمن قول داد که مفاد قرارداد استعماری 1919 را چه تصویب شود، چه نشود به اجرا بگذارد؛ همچنین مستشاران انگلیسی را بدون آن‌که به قرارداد نیاز باشد، برای تجدید سازمان ارتش و دارایی استخدام کند و به کار گمارد. او به نورمن اطمینان داد که «ایران در حکومت او قرص و محکم بر مدار بریتانیا خواهد ماند و به منابع اقتصادی و سایر مصالح این امپراتوری لطمه‌ای وارد نخواهد آمد.»10 نورمن سیدضیاء را برای نخست‌وزیری به آیرون ساید معرفی کرد و دستور داد فوراً به رضاخان بپیوندد. این جریان توسط کسروی، فروغی، دشتی، حسن امامی و... در تمام دوران رضاشاه و محمدرضا در عرصه‌های فرهنگی و سیاسی ادامه یافت.
اما در کنار این‌ها نیاز به یک چهرۀ موجه دینی که در کسوت روحانیت بماند، احساس می‌شد؛ کسی که بتواند با ظاهری موجه و حرف‌هایی قشنگ و عامه‌پسند، اعتماد مردم را جلب کرده و در روز موعود، آن‌ها را با خود همراه کند. چهارشنبه 6 خردادماه 1326 در حالی که علمای متعهد تبریز ملاقات با شاه را اساساً حرام و فسق خوانده بودند، سیدکاظم شریعتمداری با محمدرضا شاه ملاقات می‌کند و ضمن خیر مقدم، چنین می‌گوید: «... از خداوند متعال طول عمر و مزید شوکت و عزت ملوکانه را خواهانم.»11
شریعتمداری پس از ورود به قم و استوار ساختن ارتباط سری با ساواک، می‌کوشد با جناح‌های سیاسی دست راستی و وابسته به امپریالیسم آمریکا سَر و سِری داشته باشد؛ تا آنجا که پس از فوت مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی در سال 1340 سران جبهۀ ملی (سران نهضت آزادی نیز در آن روز در جبهه ملی عضویت داشتند و هنوز به تشکیل سازمانی به نام نهضت آزادی دست نزده بودند) طی نشستی به اتفاق آرا، آقای شریعتمداری را همگام با اقدام شاه، شایسته احراز مقام مرجعیت شیعه دانستند و به تبلیغ و حمایت از او پرداختند و در جریان انجمن‌های ایالتی و ولایتی به طور مدام با او در ارتباط بودند و راهنمایی‌اش می‌کردند. (در همان روزها سران نهضت آزادی به طور دسته جمعی به قم آمدند تا با امام ملاقات نمایند، اما امام از پذیرش آن‌ها خودداری کردند). شریعتمداری همزمان با شروع نهضت امام خمینی قدس‌سره تمام سعی خود را در جهت مانع‌تراشی و جلوگیری از نهضت امام به کار بست؛ «مأموریت او، منحرف ساختن نهضت از مسیر اصلی خود بود».12
به همین منظور در تاریخ 17/7/44 دارالتبلیغ افتتاح گردید؛ مدرسه‌ای که خروجی‌اش مستقیماً تحت کنترل ساواک بود. ساواک تا آنجا به نفوذ و سیطرۀ خود بر دارالتبلیغ مطمئن بود که به مقامات مافوق، نوید داد: «... در حال حاضر نمی‌توان مجلۀ مکتب اسلام را وادار نمود که آنچه مورد نظر است را منعکس نماید... ولی ممکن است در آتیه، مجله‌ای به همین سبک به نام دارالتبلیغ که وابسته به مدرسه‌ای است که آقای شریعتمداری ساختمان آن را شروع کرده، به وجود آید که ادارۀ آن مستقیماً امکان‌پذیر باشد.»13
پس از روی کار آمدن کارتر، ایالات متحده بر آن شد که به اسم «حقوق بشر» و ایجاد فضای باز سیاسی در کشورهای مستعمره خود، امید ایجاد کند. اینجا بود که ملی‌گراها، روشنفکران و عناصر وابسته به غرب در ایران که تا دیروز در کنجی خزیده و در برابر دیکتاتوری و شیوۀ پلیسی رژیم شاه نفس نمی‌کشیدند، به تکاپو افتادند و به نوشتن مقاله‌ها و نامه‌ها، کتاب‌ها و روزنامه‌ها و شب‌نامه‌ها دربارۀ آزادی و قانون اساسی، حقوق بشر و... پرداختند؛ دربارۀ قانون‌شکنی‌های پلیس و مأموران حق‌ناشناس دولت قلم‌فرسایی کردند و از دموکراسی سخن‌ها گفتند و دولت را از زیر پا گذاشتن بعضی از اصول اعلامیۀ جهانی حقوق بشر برحذر داشتند و رسماً تهدید کردند که اگر مأموران دولت، قانون اساسی را رعایت نکنند، طی نامۀ سرگشاده‌ای به پیشگاه اعلی حضرت همایونی و حضرت والای کارتر از دولت گله خواهند کرد!
آقای شریعتمداری نیز که از سال 44 در سنگر دارالتبلیغ سرگرم مبارزه با بی‌نظمی و تصفیه و تطهیر حوزه و ایجاد تحول در آن بود، یکباره در سال 1356 به یاد آورد که در ایران قانون اساسی به درستی اجرا نمی‌شود و خلاف‌کاری‌هایی به چشم می‌خورد. لذا قدم در صحنه مبارزه گذاشت تا دولت را سر جای خود بنشاند و وادارش کند به قانون اساسی احترام بگذارد؛ اما امام خمینی قدس‌سره با روشن‌بینی خاص خود خواستند تا «به آن‌ها که از چارچوب قانون اساسی دم می‌زنند، تذکر اکید دهند که با این کلمه صحه بر رژیم سلطنتی فاسد موجود نگذارند که تا این دودمان فاسد بر مقدرات کشور حکومت می‌کنند، نه از آزادی و نه از استقلال کشور، خبری است و نه مردم روی سعادت می‌بینند».
و فرمودند: «پیش کشیدن شعار عمل به قانون اساسی، خیانت به کشور اسلامی است. سران قوم باید ملت را در مسیری که یافته است و دشمن را شناخته و به قیام دست زده است، هدایت و پشتیبانی کنند و در این موقع حساس، ملت را از مسیر انتخابش با کجروی‌ها منحرف نکنند.»14
با به ثمر نشستن انقلاب در بهمن 1357 فرصتی پیش آمد تا این جماعت خود را بهتر بشناسند و به نداشتن رابطۀ عاطفی و فرهنگی با مردم واقف شوند و دریابند که اکثریت مردم کوچه و بازار اعتقادی به آن‌ها ندارند. سال‌های اول انقلاب، فضا، فضای آزمون و خطا بود؛ آزمون راه‌هایی مانند ترور، ایجاد پایگاه‌های جاسوسی، حمله طبس، طرح کودتای نوژه و حملۀ نظامی. این اتفاقات و دورۀ هشت سالۀ جنگ تحمیلی، امکان پیگیری اهداف سیاسی را عملاً ناممکن کرده بود، ولی می‌توان دورۀ سازندگی که کشور مشغول بازسازی بنیان‌های اقتصادی خود بود، نقط‌ۀ عطفی برای بازسازی و ائتلاف‌ با لیبرال‌ها دانست که در محافلی همچون کیان و مرکز مطالعات استراتژیک ریاست جمهوری، دنبال می‌شد؛ تا آنجا که راه استقرار آرمان‌شهر مردم‌سالاری و دموکراسیِ جامعه ایران را در توسعه سیاسی و اجتماعی، جدا کردن دین از زندگی اجتماعی، با اجتهاد در اصول و فروع دینی و زدودن چهرۀ ظلم‌ستیز دین دیدند.
نیل به این هدف، نیازمند جریانی بود مشابه آنچه در منحرف کردن مشروطه به کار آمد که در عین حال، موازی با جریان حاکم بر جمهوری اسلامی باشد. روحانیون نوگرا، دقیقاً همان طیفی بودند که در چنین برهه‌ای به کار می‌آمدند؛ کسانی که بتوانند شعار توسعه سیاسی و اجتماعی سر دهند و ترجیح دهند در محفل‌شان از زندگی صحبت شود تا مرگ؛ همان‌ها که با عناوین مختلف به تطبیق دین با شرایط مدرن و جدید پرداختند؛ کسانی که با اجتهاد پویا در اصول و قرائت‌های جدید از دین، آن‌سان که با آموزه‌های لیبرالی قابل جمع و آشتی‌پذیر باشد، به تعریف و تبیین دین، انسان و جهان بپردازند.
اولین قدم، به دست گرفتن بخشی از حاکمیت بود برای اجرای طرح اصلاح از بالا. سیدمحمد خاتمی با کارنامه‌ای از تصدی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و ریاست کتابخانه ملی با چهره‌ای فرهنگی وارد صحنۀ انتخابات ریاست جمهوری شد. او با مخاطب قرار دادن نخبگان، دانشجویان، زنان و جوانان، به جای توسعه اقتصادی، رشد و توسعه سیاسی و مدنی را کانون صحبت‌های خود قرار داد. صحبت از آزادی بیان، تأمین آزادی مطبوعات، عدم مقابله و برخورد با متخلفان، تأکید بر قانون و جامعه مدنی، اصلاحات، دوری از تکلیف‌گرایی در کنار مؤلفه‌هایی همچون زیبایی، ذوق و قریحۀ سخنگویی، اعتماد و نفوذ کلام، او را مورد توجه دیگران قرار داد.
خاتمی با پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری بستر و شرایط لازم برای نهادینه‌سازی لیبرالیسم فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و تلاش برای بسط و گسترش اندیشه‌های پلورالیستی، ایجاد رنسانس در اندیشۀ اسلامی، ایجاد تشکیک در معرفت دینی، تقلید و ولایت فقیه و... را فراهم ساخت؛ به طوری که حتی دشمن نیز نتوانست خوشحالی و رضایت خود را از این اتفاق پنهان کند. سام گبنسون، نمایندۀ کنتاکی در کنگره آمریکا گفت: «ما همه از انتخاب آقای خاتمی خوشحال شدیم.»15
نکتۀ قابل توجه و حائز اهمیت این بود که این اصلاحات باید در چارچوب تئوریی قرار می‌گرفت که مصطفی ملکیان به عنوان یکی از تئوریسین‌های این جریان، آن را مطرح کرده بود: «باید به این نکته توجه داشته باشیم که جامعه ما هنوز که هنوز است، متدیّن است و جامعه‌ای دینی است؛ جامعه‌ای که هم به لحاظ عقیدتی، احساسی و عاطفی و هم به لحاظ علمی، دل‌مشغول دین و مذهب است. از سوی دیگر وقتی قصد داریم موجودی را تعلیم و تربیت کنیم و به مجرای خاص سوق دهیم، باید میزان فهم و قبول مخاطب را در نظر بگیریم و چون مخاطبان ما مسلمان هستند، طبعاً باید با آن‌ها با ترمینولوژی دینی سخن گفت... به حدی که به نظرم می‌آید اگر کسانی باطناً لائیک و غیر دینی هستند، باید تا حد فراوانی مثل روشنفکران دینی و با ترمینولوژی دینی سخن بگویند والا توفیق و کارآیی نخواهند داشت.»16
اتفاقاً کسانی چون عبدالکریم سروش، محسن کدیور، حجت‌الاسلام محمدمجتهد شبستری نیز بر همین اساس، همان مدعای کهنۀ ملکم‌خان مبنی بر حفظ جوهر اسلام را مطرح کردند و نشان دادند که «روحانی هم می‌تواند روشنفکر باشد، اما بایستی دید که بینش خداشناسی و اندیشۀ روشنفکری او تا چه حد مانع یکدیگر می‌شوند و با هم اصطکاک پیدا می‌کنند». از این جهت بهتر دیدند «یک روحانی روشنفکر، بخشی از اعتقادهای خود را برای برجسته کردن بخش‌های دیگر، کنار بگذارد.»17
بدین ترتیب آخوندهای به اصطلاح روشنفکر، نه! نواندیشان دینی، با لباده‌هایی از نوع پاپیون‌دارش، همزمان با هم فعالیت‌های خود را به‌طور جدی آغاز کردند؛ برپایی خانۀ هنرمندان به پشتیبانی محمد خاتمی، مهاجرانی و عبدالله نوری، تأسیس ساختمان گفت‌وگوی تمدن‌ها برای مطرح شدن «مهم‌ترین مسئله یا ام‌المسائل ما به عنوان شهروندان کشوری که به هر حال در مهد تمدن غرب(!) نیستم»،18 ترسیم جامعۀ آرمانی با جملاتی نظیر «آمریکا توانسته است جامعه‌ای بر پایۀ سه رکن آزادی، دینداری و عدالت بسازد»،19 تعیین چشم‌اندازهای آتی و «امروزی شدن و رسیدن به آینده با گذر از مدرنیته و تجدد»20 طرح تحقق جامعۀ مدنی به دور از هرگونه مرزبندی اعتقادی و اخلاقی و خودی و غیر خودی با راه‌کار تساهل و تسامح، گوشه‌ای از تلاش‌های رئیس‌جمهور، محمد خاتمی در راه برقراری جامعۀ آرمانی بود. اهداف، مسیر و راهکارها معین شده بود.
حالا باید دیگر روحانیون نوگرا آستین‌های قبا را بالا زده، گره پاپیون‌ها و کراوات‌‌های زیرین را محکم کرده و پای در مسیر می‌گذاشتند. البته برخی دیگر برای دست و پا گیر نبودن، لباس روحانیت‌شان را درآوردند و این‌چنین عملاً وارد عرصۀ قرائت جدید از دین شدند. مفاهیم مطرح شده از سوی محمد خاتمی براساس بسترها و معانی غربی و لیبرالی آن در کتاب‌ها، مقالات و سخنرانی‌ها تعریف و تبیین شد. زیرا آن‌ها معتقد بودند «ایرانی‌ها باید این مفاهیم را با معانی غربی آن بپذیرند و یا به طور کامل آن‌ها را رد کنند»21 که البته رد آن‌ها ممکن نبود؛ چرا که خواستار پیشرفتیم و محمد خاتمی پیشتر اعلام کرده بود: «شما برای این‌که بتوانید پیشرفت کنید، راهی جز غرب ندارید و راه غرب یعنی پذیرش خود غربی.»22
آنچه مسلم بود این‌که طرح‌ و تعریف این‌گونه مفاهیم، زمانی می‌توانست ثمربخش باشد که با قرائت جدید از دین و تحول در حوزۀ مفاهیم دینی همراه شود؛ مانند محدود کردن احکام دینی در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی، طرح اجتهاد در اصول دینی، زیر سؤال بردن مشروعیت الهی و انتصابی ولایت فقیه، نامیدن ولایت فقیه با عنوان نظام استبداد دینی یا سلطنت اسلامی، و به دنبال آن لزوم کنار گذاشتن برخی از ضروریات مانند حجاب اسلامی برای همسویی و رفع تناقضات بین اسلام و مدرنیسم. حقیقت این تحول همان است که رهبر معظم انقلاب فرمودند: «اگر کسانی با عدم اعتقاد به اساس ارزش‌ها دم از تحول بزنند، معلوم است که تحول مورد نظر آن‌ها چیست. تحول مورد نظر آن‌ها یعنی تحول نظام اسلامی به نظام غیر اسلامی. تحول مورد نظر آن‌ها یعنی حذف نام اسلام، حقیقت اسلام و حذف فقه اسلامی.»23
تنها یک مسئله باقی بود که محسن کدیور آن را این‌گونه مطرح کرد: «با ورود جهان به عرصۀ مدرنیته و تجدد، آشنایی مسلمانان با ضوابط و مباحث جدید، نسبت بین دینداری و تجدد از مهم‌ترین مسائل فراروی انسان معاصر شد. مشکل از آنجا آغاز شد که برخی گزاره‌های دینی با دستاوردهای تمدن جدید ناسازگار می‌نمود و به تدریج دامنۀ این ناسازگاری رو به وسعت نهاد. در میان بخش‌های مختلف اسلام، حوزۀ شریعت، یعنی فقه و احکام عملی اسلام، بیش از حوزه‌های ایمان و اعتقاد و اخلاق و منش اسلامی در ورطۀ این ناسازگاری رو به رشد افتاد.»24 هر چند این مشکل چندان هم غیر قابل حل نبود، بودند از آیات(!) که تمایلاتی در حوزۀ نواندیشی دینی داشته باشند و در نظرات سیاسی، اعتقادی و فقهی خود تجدیدنظر کنند.
آیت‌الله منتظری، گزینۀ مناسبی بود. او از قبل هم تجربه‌هایی در تغییر نظر صد و هشتاد درجه‌ای داشت؛ مثل آنچه احمد احمد (یکی از اعضای سابق مجاهدین خلق) در خاطراتش می‌نویسد: «در اسفند سال 55 مختصری از محاکمه و کار پشت پرده گروه هدفی‌ها در روزنامه‌ها منعکس شد. در رأس افراد، سیدمهدی هاشمی بود که جنایات کثیفی از جمله قتل مرحوم حجت‌الاسلام شمس‌آبادی را مرتکب شدند. آیت‌الله منتظری از این واقعه و فجایع خیلی متأثر شده بود و چند بار به ما گفت: این شمس‌آبادی را بی‌گناه کشتند. او شخصیتی نبود که باید کشته می‌شد. به خدا قسم اگر سیدمهدی را بکشند، خونش هدر است.»25
همین آیت گرامی(!) بعد از انقلاب و در جریان محاکمۀ مهدی هاشمی به جرم آدم‌ربایی، قتل، نگهداری اسناد محرمانه دولتی، جعل اسناد و اقدام به جمع‌آوری اسلحه، سرسختانه از او حمایت کرد و در مقابل هشدار امام و مسئولان گفت: همۀ آن‌ها بی‌خود می‌گویند. من به او اطمینان دارم. از شما چه پنهان که من به این‌ها کمک می‌کنم تا سلاح بخرند.»26 و پیامی برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام او به امام می‌نویسد.
منتظری به همراه آیت‌الله یوسف صانعی در طیف مشهور به فقهای اصلاح‌طلب جای گرفتند و طی مسیر تحولات در حوزۀ فقه را با فتاوایی از قبیل «جواز بازی زن مسلمان در سینما بدون حجاب شرعی» و «دست دادن زن مسلمان با مرد اجنبی» آغاز کردند و مخالفت با برخی مجازات‌های اسلامی همچون «سنگسار» را پی گرفتند تا به حکم «عدم ارتداد بهائیان» و «مرتد نبودن کسی که با تحقیق از اسلام خارج شده» رسیدند.27 حالا دیگر در اوج قلۀ روشنفکری دینی، چرخش صد و هشتاد درجه‌ای از اصل ولایت مطلقه فقیه که زمانی کتابی در تبیین و اثبات آن نوشته بود و نفی ولایت فقیه از پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله عجیب نمی‌نمود.
بی‌شک، جریان روحانیون نوگرا یا همان آخوندهای پاپیونی، جریانی است دنباله‌دار که از این پس نیز ادامه می‌یابد، اما پایان کار، همان خواهد بود که امام خمینی قدس‌سره در وصیت‌نامۀ سیاسی، ـ الهی خود فرمودند: «وصیت اینجانب به آن طیف از روحانیون و روحانی‌نماها که با انگیزه‌های مختلف با جمهوری اسلامی و نهادهای آن مخالفت می‌کنند و وقت خود را وقف براندازی آن می‌نمایند، آن است که: شما طَرْفی از این غلط‌کاری‌ها تاکنون نبسته و بعد از این هم گمان ندارم ببندید.»28
البته زمانی این فرمودۀ امام محقق می‌شود که همه نصیحت ایشان را که فرمودند «تفرقه‌افکنان از قبیل آخوندهای جیره‌خوار و ملی‌گرایان بی‌خبر از اسلام و مصالح مسلمین را از خود برانید که ضرر اینان بر اسلام از ضرر جهانخواران کمتر نیست»29 آویزه گوش‌مان باشد و در انتخابمان دقت کنیم.