تاریخ انتشار : ۲۶ دی ۱۳۹۰ - ۰۹:۴۹  ، 
شناسه خبر : ۲۳۳۴۳۷

«باستان‌گرایی» دارای سابقه طولانی است و در بستر زمان و در تمام مقاطع تاریخی و ادوار حیات بشر امتداد داشته است، لکن در هر مقطع تاریخی به گونه‌ای خاص و در هر عصر و نسلی با شیوه‌ای متناسب با اهداف و مقاصدی که بازیگران این جریان فکری سطحی و بی‌ریشه دنبال کردند و می‌کنند و مطامع سیاسی ویژه‌ای که در پی آن بودند و هستند، ظهور و بروز داشته است.
باستان‌گرایی خاستگاهی استعماری دارد و قدرت‌های سیطره‌جو ابتدا این روش و هدف را در ممالک خود به تجربه گذاشتند و با موفقیت ویژه‌ای که به دست آوردند، از آن برای مستعمره ساختن و یا ایجاد اختلاف و یا تجزیه امپراطوری‌های بزرگ بهره‌برداری کردند و شگفت‌انگیز اینکه توفیق فراوان در این راه به دست آوردند و هیچ نشانه‌ای از تزلزل برنامه و ضعف شکست در این سیاست شیطانی دراز مدت مشاهده نکردند و همچنان پیش تاختند.
باستان‌گرایی در شکل و جلوه‌های گوناگون رخ نمود و آنچه امروز به عنوان باستان‌گرایی در میان ملل مسلمان جهان ترویج می‌شود، امتداد و قالب‌های جدیدی از همان تفکرات موهوم اولیه است که به صورت «توتمیزم» چهره ظاهر ساخت.
توتمیزم عبارت است از ایمان و اعتقاد به بعضی از درختان و حیوانات که در قدیم در میان برخی از قوم‌ها رواج یافت. این قوم‌ها و ملت‌ها به این باور خرافی رسیدند که درخت و حیوانی خاص، آنان را حافظ و نگاهبان است و قبیله‌شان را از گزند حوادث مصون و محفوظ می‌دارد. به مرور این اعتقاد، حالت تقدس یافت و درخت و حیوان و رود و اشیای مختلف به صورت «معبود» به پرستش درآمد، و این نقشه‌ای بود که نمونه بارز آن در دوره سلطه استعمارگران انگلیسی بر هندوستان رونق یافت و از این طریق سال‌ها این سرزمین به صورت مستعمره انگلستان غارت گردید!
در مراحل بعد و به صورت تکامل یافته، باستان‌گرایی به صورت ناسیونالیسم و ملی‌گرایی توسط نویسندگان و پژوهندگان غربی که در استخدام دولت‌های استعماری بودند تثبیت و ترویج گردید. در تعاریفی که این نویسندگان و پژوهشگران از ناسیونالیسم و ملی‌گرایی می‌کنند، جای پای این هدف استعماری نمایان است.
در نظرات پژوهشگران علوم سیاسی غرب از جمله «بارون» و «کوهن» چنین آمده است:
- کلمه «ناسیون» (ملت) بر گروهی از مردم اطلاق می‌شود که در سرزمین واحدی زندگی می‌کنند و نهادهای سیاسی مشترک، آنان را پیوند می‌دهد.
- احساس عمیق وابستگی به میهن و وفاداری مطلق به آن، و احساس سهیم بودن در سرنوشت آن، اساس ناسیونالیسم است.
تعریف و توضیح «دائره‌المعارف آمریکا» در این باره، جای تعمق بیشتری دارد، آنجا که می‌گوید:
«از مفاهیم اصلی ناسیونالیسم، وفاداری و وابستگی به «واحد ملی» بیش از وابستگی به هر چیز دیگری است. از مشخصات دیگر ناسیونالیسم و ملی‌گرایی، تفاخر نسبت دستاوردهای ملت خویش و اعتقاد عمیق نسبت به برجستگی ملت خود و حتی برتری آن بر سایر ملتها می‌باشد.»
براساس این نگرش، «باستان‌گرایی» به اوج می‌رسد و به صورت گرایش اعتقادی به برجستگی ملت و تفاخر ملی نسبت به سایر ملل بروز می‌کند و این همین هدفی بود که استعمارگران توانستند به ملل جهان سوم به ویژه ملل مسلمان جهان که دارای فرهنگ اسلامی و اتحاد اجتماعی و قدرت سیاسی و تمدن شکوهمندی بودند، القا کنند.
در مرحله بعد، اسعتمار گامی دیگر به جلو آمد و باستان‌گرایی را که به صورت «ناسیونالیسم» ترویج می‌کرد، با «سکولاریسم» پیوند داد و از این آمیزه معجونی ساخت و به خورد ملت‌های مسلمان به ویژه جوانان و دانشجویان فاقد پشتوانه‌های مستحکم دینی و فکری و سیاسی داد.
آمیزه ناسیونالیسم و سکولاریسم همان «ناسیونالیسم الحادی» است که البته نه به صورت صریح و آن‌گونه که مکتب الحادی شرق یعنی ماتریالیسم به انکار خدا و دین و معاد پرداخت، که به صورت مرموز و خزنده، به نفی دین و مذهب و اخلاق روی آورد و دیدیم که فرنگ‌رفتگان اولیه به صورت روشنفکران صادراتی بعد از ورود به ایران چگونه به تبلیغ آن پرداختند. برخی از این روشنفکران صادراتی غربی همچون «ملکم‌خان» اعتراف داشتند که غرب‌گرایی را در پوشش و لفافه دین در میان مسلمانان ایران ترویج کردند، زیرا به باور و زعم او و همفکرانش مقابله صریح و آشکار با اسلام و ایمان و دیانت مسلمانان امکان‌پذیر نبود و با واکنش منفی آنان همراه می‌شد، لکن با این روش که جلوه‌ای از «نفاق غربی» در مواجهه با اسلام می‌باشد، اهداف و برنامه‌های استعماری مرحله به مرحله تحقق می‌یافت و دیدیم که چنین شد!
برخی دیگر از این روشنفکران صادراتی غربی، صریح‌تر پیش آمدند و علنا اعلام کردند که به دین و اخلاق و روحانیت نیازی نیست و آنچه از غرب به دست آمده، جایگزینی مناسب برای این چیزهایی است که به زعم و باور آنان باید نابود و منهدم شود.
به این ترتیب، به مرور ناسیونالیسم الحادی با همان آمیزه ناسیونالیسم و سکولاریسم رونق یافت و مسلمانان را به خواب برد و باستان‌گرایی را که در واقع «جاهلیت جدید» بود در برابر «اسلام‌گرایی» به مقابله واداشت.
«سکولاریسم» با صراحت تمام اعلام می‌کند که «دین» و «سیاست» از هم جداست و به ویژه دین اسلام حق دخالت در سیاست و دولت و نظارت بر عملکرد زمامداران را ندارد، و به تعبیری دیگر، دین باید به امور معنوی و ارتباط با خدا بپردازد و دولت و حکومت باید به امور دنیایی روی آورد و خود هرگونه که می‌خواهد بیندیشد و قانون وضع کند و با مردم و جامعه عمل نماید و آنچه در اینجا معیار و ملاک است «انسان» است که چه می‌خواهد، و او هرچه خواست عین حقیقت است و باید محقق گردد.(1) در مکاتب غربی فرایند این اندیشه و تفکر، «عقل جمعی» نام می‌گیرد، یعنی آنچه مردم خواستند (چه خوب و چه بد، چه حق و چه باطل، چه فساد و چه صلاح، چه آزادی‌های لجام گسیخته و مبتنی بر هرج و مرج و بی‌بند و باری‌های جنسی و چه آزادی‌های محدود به قانون) باید به مرحله عمل درآید.(2)
به مرور دیدیم که وقتی باستان‌گرایی و ناسیونالیسم توسط فرانسویان در مصر بنیان گذاشته شد، آموزه‌های سکولاریسم از متن آن برخاست و به صورت ضرورت رهاسازی پیوند دین و سیاست چهره ظاهر کرد، به گونه‌ای که یکی از شعارهای محوری ناسیونالیسم و باستان‌گرایی مصری این بود: «الدین لله و الوطن للجمیع» یعنی دینداری مخصوص ارتباط با خدا و انجام امور عبادی است و وطن مربوط به امور اجتماعی و حیات جمعی و سیاسی است.
این تفکر منحط از درون مایه‌های اولیه سکولاریسم است که اعلام می‌کند: دین، امری شخصی و فردی و مربوط به رابطه معنوی انسان با خدا است و به هیچ‌وجه نباید تعالیم و قوانین دینی در زندگی اجتماعی و سیاسی دخالت کند و لذا باید ریشه‌های اجتماعی و سیاسی دین اسلام و دخالت آن در سیاست و حکومت و دولت را قطع کرد.
از دیگر مبانی ناسیونالیسم پیوند خورده با سکولاریسم این است که در هر کشور و ملت، آنچه از همگرایی به دست می‌آید، «وحدت ملی» نام می‌گیرد که محدود به همان دولت و مردم است. بر این مبنا، این وحدت نباید از اسلام مایه بگیرد که به صورت «وحدت امت واحد اسلامی» مطرح است و همه سرزمین‌ها و ملت‌های مسلمان را در جهان اسلام به وحدت و اتحاد می‌رساند. زیرا استعمارگران همواره از این وحدت به هراس افتاده و آن را بر سر راه منافع ضد انسانی خود مانع بزرگ یافته‌اند و دقیقا به همین دلیل ناسیونالیسم توسط فرانسویان و انگلیسیان در مصر و ترکیه و عراق و سوریه و لبنان و ایران و سایر سرزمین‌های مسلمان‌نشین تبلیغ و ترویج گردید.
در پس این پرده، پرده‌های دیگر نیز وجود دارد و اصل ماجرا و توطئه را باید آنجا یافت. وقتی این پرده‌ها بالا رود، مشاهده می‌شود کشورهای غربی هرگز برای ملل مسلمان دلسوزی نکرده و نمی‌کنند و دفاع فرانسه و انگلستان در مقاطعی از تاریخ و دفاع امروز صهیونیست‌ها و آمریکائیان از ناسیونالیسم و باستان‌گرایی و بزرگ و شکوهمند جلوه دادن این باورها و گرایش‌های کهن، برای سیطره فرهنگی و اقتصادی و سیاسی بر کشورهای اسلامی بوده و هست و آنجا که منافع آنان ایجاب نماید آنان حاضر هستند خود را طرفدار دو آتشه ملی‌گرایی و حتی متعصب‌تر از خود ملتها و نژادها قرار دهند. همان‌گونه که در تاریخ ثبت شده است که انگلیسی‌ها به معابد و اعتقادات خرافی و موهوم هندی‌ها احترام قائل بودند و هستند، و آمریکائیان نیز به شدت از آمیزه باستان‌گرایی و سکولاریسم حمایت می‌کنند و آن را ارج می‌نهند و همان‌طور که در اسناد لانه جاسوسی آمریکا در ایران به دست آمد، آمریکائیان از روی کار آمدن دولتی ملی‌گرا و لیبرال که علما و روحانیون در آن دخالت و نقشی نداشته باشند، اظهار تمایل شدید کردند! این‌جاست که باید این نظریه نویسنده و پژوهشگر خارجی (جوزف لیتن) را پذیرفت که اعلام کرد:
سراسر تاریخ قرن نوزدهم عبارت است از ملی‌گرایی سیاسی و اقتصادی که به برخورد و مستعمره‌سازی‌ها منجر می‌شده است. ناسیونالیسم و باستان‌گرایی، همواره سرچشمه توسعه‌طلبی و اصطکاک منافع دولت‌های مختلف غربی بوده است.»(3)
اسلام‌گرایی در نقطه مقابل باستان‌گرایی و ملی‌گرایی قرار دارد. نگرش اسلام به انسان، محدود به نژاد و ملت خاصی نمی‌شود، زیرا خدایی که اسلام معرفی می‌کند، خالق همه انسان‌ها از هر زبان و رنگ پوست و نژاد و قوم و ملت در سرتاسر هستی می‌باشد. در نگاه اسلام، انسان انگلیسی، فرانسوی، آمریکایی، اروپایی، آسیایی، آفریقایی و در شرق و غرب جهان، هیچ برتری نسبت به سایر انسان‌ها ندارد و همه مخلوق خدا و بنده خدا می‌باشند و نسل آنان به آدم و حوا برمی‌گردد.
قرآن کریم وجود قبایل و شعوب و نژاد و زبان و ملیت‌ها را ناشی از خلقت و نه عامل برتری ملت و نژادی بر ملت و نژاد دیگر می‌داند و ملاک و معیار را «تقوا و پاکی» معرفی می‌کند.(4)
خداوند متعال حضرت محمد(ص) را نه برای ملت عرب، که برای همه ملل فرستاده و رسالت او را هدایت و سعادت «ناس» دانسته که عبارت است از همه مردم جهان(5)
همچنین با صراحت پیامبرش را رحمت برای همه مردم جهان می‌داند و از او به نام «رحمه للعالمین» یاد می‌کند.(6)
اسلام صریحا اعلام می‌کند که: «عرب را بر فارس، سفید را بر سیاه و هاشمی را بر حبشی افتخاری نیست و معیار برتری تقوا و پاکی است.»(7)
این آموزه‌های دینی با صراحت باستان‌گرایی و ناسیونالیسم را نفی می‌کند، ضمن آنکه از نظر اسلام علاقه به وطن و دفاع از آب و خاک و آزادی و استقلال ملت، واجب و ضروری می‌باشد و این موضوع که در متن تعالیم اسلام نهفته است با باستان‌گرایی و ناسیونالیسم آمیخته با سکولاریسم که در تاریخ معاصر با القائات و برنامه‌ریزی قدرت‌های استعماری و توسط جریان‌ها و احزاب ملی‌گرای داخلی ترویج گشت و می‌گردد، تطابق و همخوانی ندارد.
آنچه پس از پیروزی انقلاب تحت عنوان باستان‌گرایی و ناسیونالیسم با نفی رابطه دین و سیاست و دولت مطرح بود و توسط جبهه‌ها و جمعیت‌های ملی‌گرا ترویج گردید و عامل بسیاری از تنش‌ها و زیان‌ها شد و در واقع آب‌ها را به آسیاب دشمن ریخت و چرخه منافع غرب و آمریکا را به سرعت به گردش درآورد، امروز به گونه‌ای دیگر و از گلوله‌هایی و با شعارهایی فریبنده‌تر بیرون می‌آید. این که مشاهده می‌کنیم تبلیغ و دعوت جامعیت اسلام یعنی همان اسلام ناب محمدی(ص) که توسط حضرت امام خمینی بارها مطرح گردید و اسلام شاهنشاهی و اسلام غربی و اسلام آمریکایی طرد شد، توسط برخی از افراد نفی می‌شود و در نقطه مقابل ضرورت تبلیغ «مکتب ایرانی» مطرح می‌گردد، در واقع همان باستان‌گرایی و ناسیونالیسم خطرناکی است که عامل رنج و گرفتاری ملت مسلمان ایران شد و اگر هوشیاری و رهبری‌های شگفت‌انگیز امام خمینی نبود، این جماعت زمینه‌ساز و عامل بازگشت مجدد آمریکا به ایران بودند. همین جریان باستان‌گرایی و طرفدار ناسیونالیسم و ملی‌گرایی معتقد به سکولاریسم بود که امام خمینی از آن به عنوان جریان آمریکایی این‌گونه یاد می‌کند:
«مسائل آمریکا است و اسلام. جریان، جریان آمریکایی در مقابل اسلام... از همان وقت که دیگر اساس سلطنت سست شد، این جریان در کار افتاد. همان وقت که من در پاریس بودم این جریان شروع شد. همان وقت هم می‌خواستند که شاه را نگه دارند، به اسم اینکه او سلطنت کند نه حکومت. با این اسم‌ها می‌خواستند حفظش کنند... از اول یک جریانی منسجم شده و برنامه‌ریزی شده در کار بود.»
این جریان، امروز توان یافته و با باستان‌گرایی و شکل تکامل یافته آن یعنی ناسیونالیسم آمیخته با سکولاریسم، محترمانه هدف جداسازی دین از سیاست را دنبال می‌کند و نظریه انتقال رهبری از روحانیت(8) به روشنکفرانی را که غرب‌گرا می‌باشند و با پوشش و نقاب مذهب وارد میدان می‌شوند تا به صورت خزنده نفوذ کنند و دستاوردهای انقلاب را به نفع تفکر خود به مصادره درآورند، ترویج می‌کند. آیا صدای پای این جریان مرموز را نمی‌شنوید و خطر آن را احساس نمی‌کنید؟!
اگر به هوش نباشیم و در خوش‌باوری و سطحی‌نگری به مسائل فکری و سیاسی بنگریم، معلوم است که عمق فاجعه را درک نکرده‌ایم و محتوا و پیام‌های «مکتب ایرانی» را در نیافته‌ایم و پس از گذشت سه دهه از پیروزی انقلاب و مطرح شدن «اسلام ناب محمدی» در برابر «اسلام غربی و آمریکایی» توسط حضرت امام خمینی، باید «شاهد ساکت» باقی بمانیم و فقط نظاره‌گر گفته‌های کسانی باشیم که به اعتراف خودشان رسالت و هدف پیامبران الهی و پیام‌های جهانی اسلام و ضرورت تبلیغ دیانت محمدی و مهدویت موردنظر ائمه دین را درک نمی‌کنند و آنچه مطرح می‌کنند صورت جدیدی از باستان‌گرایی و ناسیونالیسم مورد نظر غرب و آمریکاست که در نهایت نتایج و اهداف سکولاریسم را تولید می‌کند!