تاریخ انتشار : ۱۳ اسفند ۱۳۸۶ - ۰۸:۳۴  ، 
شناسه خبر : ۲۳۳۴۴

مهدی شادنوش

سیدنصرت‌الله موسوی

بی‌تردید آنچه که هیچگاه نمی‌توان در طرح‌ریزی دکترین امنیتی خلیج‌فارس از آن چشم پوشید ظهور پدیده‌ای به نام یازده سپتامبر و به دنبال آن پدیده (مجهول و نامعلوم) تروریسم و تروریسم اسلامی و به دنبال آن دسته‌بندی کشورهای جهان از سوی آمریکا به عنوان مخالفان و موافقان تروریسم است، که پیامد این رویدادها حضور نظامی مسلط نیروهای این کشور در حوزه‌های حساس اقتصادی ـ سیاسی و انرژیکی ـ فرهنگی خلیج‌فارس و خاورمیانه بود.

اگرچه تاریخ چند دهه گذشته این منطقه نشان می‌دهد که خاورمیانه، بویژه قلب آن یعنی خلیج‌فارس از لحاظ آزمون مفاهیم ضد و نقیض امنیت ملی اهمیت قابل توجهی دارد. اما در طول همین مدت و طی قرن بیستم میلادی تلاش آمریکایی‌ها در ابعاد سیاسی و امنیتی بر آن بوده است که به اروپاییان اجازه دخالت در نیمکره غربی را ندهند؛ ضمن آنکه تلاش داشتند اروپا را در اردوگاه غرب به رهبری خودشان (ایالات متحده آمریکا) از حمایت‌های هدفمند با رویکردهای خاص منطقه‌ای بهره‌مند سازند، در راستای این سیاست آنها ضمن گسترش و بسط این تفکر در نیمکره شرقی، تلاش مضاعفی را در مناطق و محدوده‌های خاص و حساس جهان در چالشی همه‌جانبه و گاها در مقابله مستقیم با اروپا، در پیش گرفتند تا آنکه از وضعیت رقابت به راهبرد قدرت مسلط نزدیک شده و در نهایت از آنان پیشی گرفتند.

در این چارچوب؛ قرن بیستم، دربرگیرنده دو دوره جهش‌گونه و شتاب‌زا برای ایالات متحده آمریکا در بازار معادلات جهانی و چانه‌زنی در میان قدرتهای منطقه‌ای و بین‌المللی مسلط آن عصر بوده است. بر این اساس، کشور ایالات متحده آمریکا در گذار تاریخ‌ساز خود، چهار دوره تاریخی را تا دهه پایانی قرن بیستم، پشت سر گذاشته است:

1. دوره تثبیت ملی (1823ـ 1789)

2. دوره تسلط بر نیمکره غربی (1898ـ1823)

3. دوره تولد امپریالیسم آمریکا (1940ـ 1898)

4. ظهور ابرقدرت آمریکا (1990ـ1940)

شالوده تفکر سیاسی (اقتصاد سیاسی) در گذار تاریخی قرن بیستم آمریکاییها و تداوم آن در قرن حاضر به صورت سیاستی اقتصادی ـ امنیتی بسیاری را بر آن باور داشت که دوره چهارم یعنی دوران ظهور آمریکا به عنوان یک ابرقدرت، هنوز ادامه دارد و بسیاری از تحلیلگران بر این اعتقادند که بعد از دهه 90 دهه پایانی هزاره دوم میلادی، آمریکا وارد عصری شده است که از آن باید به عنوان دوران هژمونیک نام برد.(1)

اما ورود به قرن 21 با ورود مستقیم و ناخوانده ایالات متحده آمریکا به قلب منطقه خاورمیانه همراه بوده است و هجمه سنگین این حضور و عوارض و تبعات ناشی از آن به دنبال عملیات تروریستی 11 سپتامبر 2001 (تنها کوتاه زمانی پس از قائله مصیبت‌بار جنگ نفت‌کش‌ها در دوران بوش پدر) دولتمردان آمریکا را بر آن داشت که همراه با سایر کشورهای مهم جهان، زیر نظر سازمان ملل متحد که در حقیقت در چارچوب ائتلاف‌های بنیادین غربی همراه این کشورها هستند، حکومت طالبان را در افغانستان ساقط کنند. اگرچه اشغال نظامی افغانستان، از طرف نیروهای ائتلاف، به این کشور جنگ‌زده کمکی نکرد و با خود صلح، آرامش و دموکراسی؛ و حتی بازسازی کوتاه مدت و میان مدتی را همراه نیاورد، اما حضور نظامی آمریکا در این منطقه سوق‌الجیشی در نگرش حداقلی توانست احتمال گذراندن لوله‌های نفت و گاز حوزه‌های نفتی کشورهای شرق دریای خزر موسوم به کریدور غرب و شرق را تقویت کرده و ضمن رویکردی امنیتی، از سرزمین این کشور در جهت تامین و حفظ منافع اقتصادی خود استفاده کند و یا حداقل با تسلط بر این کشور هرگونه انتقال منابع انرژی منطقه به شرق آسیا را تحت کنترل خود داشته باشد تا در رویکردی میان مدت تثبیت و تداوم آن را تضمین کند. وانگهی حضور نظامی آمریکا که در آب‌های خلیج‌فارس و کشورهای جنوب آن، با جنگ عراق علیه ایران در سال 1980ـ 1988 و جنگ مستقیم آمریکا و متحدانش علیه عراق، برای اخراج نیروهای اشغالگر عراق از کشور کویت در سال 1991 و حمله آمریکا و انگلستان و سایر متحدان خود پس از 11 سپتامبر 2001 و سرنگونی رژیم صدام در 20 مارس 2003 در حقیقت حضور آمریکا در مرزهای شرقی و جنوبی یعنی در خلیج‌فارس، غرب ایران یعنی عراق را عملی کرد و پس از آنکه نظام دو قطبی با فروپاشی شوروی از بین رفت به میزان کاهش فضای امنیتی شوروی در 1992 به بعد با افزایش و توسعه فضای سیاسی، امنیتی و تعمیم دادن این فضای حرکتی به تمام مرزهای شمال کشور در طول سالهای 1992ـ 2007 امروز، نه تنها مناطق نفت‌خیز خاورمیانه کاملاً در اختیار آمریکا و متحدانش قرار گرفته است، بعلاوه ایران نیز در بیشتر مرزهای خود به محاصره نظامی آمریکا (و انگلستان) در آمده است. در سال مالی 2003 آمریکا که در سپتامبر تمام شد، این کشور برای 9 هزار سرباز خود مستقر در افغانستان 10 میلیارد دلار خرج کرد در صورتی که در همین یک سال، کمک مالی به ملت 22 میلیونی افغانستان، که بیش از 24 سال است که قربانی جنگهای تحمیلی قدرتهای بزرگ هستند، از 600 میلیون، تجاوز نمی‌کند. به علاوه این مبلغ نیز، به شرکتهای آمریکایی مستقر در افغانستان، پرداخت می‌شود که در ظاهر پروژه‌های زیربنایی اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و... این کشور را بازسازی می‌کنند! در حالی که در شرایط کنونی بخصوص بعد از سرنگونی طالبان، هنوز هم امنیت در کشور افغانستان به شهر کابل، آنهم در روز محدود می‌شود.(2) این مساله به وضوح نشان می‌دهد که برای دولتمردان آمریکا مهم نیست که دیگران در تقابل با تجاوزات ملی و قومی ـ محلی به چه مصائبی دچار خواهند شد و چه خواهند کرد، بلکه مهم آن است که خودشان به دنبال چه هدفی و در چه مدت زمانی و با چه طرح و انگیزه‌ای هستند، همانگونه که در سلسله رخدادهای منطقه‌ای در خلیج‌فارس و خاورمیانه نظیر برنامه تاکتیکی و در راستای سیاست راهبردی منطقه‌ای خاورمیانه بزرگ چه در سرنگونی حکومت طالبان در افغانستان و چه در سرنگونی صدام حسین و حتی قبل از عملیات تروریستی 11 سپتامبر 2001 و پیش از روی کار آمدن جورج دبلیو بوش، به ریاست جمهوری آمریکا، توسط محافظه‌کاران نو شاهد بودیم و آن برنامه اجرایی طراحی بود که در چند سال بعد شاهد فاز عملیاتی و اجرایی آن بودیم.

در اول سپتامبر 1997 در نشریه ویکلی استاندارد مقاله‌ای توسط ان زلمای خلیل‌زاد استراتژیست و پل ولفوویتس، رییس بخش مطالعات بین‌المللی دانشگاه جان هاپکینز نوشته شده بود.(3)

در این مقاله چنین می‌آید: محاصره کردن عراق ممکن است و در نهایت ایالات متحده (خود) را با آن شرایط مطابقت خواهد داد. اگر ما در خلع سلاح کشتار همگانی صدام حسین جدی هستیم و می‌خواهیم مانع دستیابی او به این سلاح‌ها بشویم مسلماً در آینده با صدام درگیر خواهیم شد. (پس) این درگیری هرچه زودتر باشد، به نفع ما خواهد بود. هدف ما نباید از بین بردن نیروهای نظامی صدام محدود شود. بلکه از بین بردن نیروهای نظامی باید خود در یک مجموعه استراتژی همگانی که هدف نهایی آن نه فقط محاصره صدام بلکه سرنگونی او و آزادی کشور عراق از نظام صدام، گنجانیده شود. ما با قدرت‌نمایی خود نشان می‌دهیم، که در کارمان جدی هستیم و از این طریق راه‌های تازه‌ای را در سیاست آمریکا باز می‌کنیم. کشورهای دیگر و خیلی از عراقی‌ها که می‌خواهند خود را از جور و ستم صدام آزاد کنند، مجبور می‌شوند که با استراتژی جدید ما که هدفش سرنگونی صدام است، به نحو دیگری همکاری کنند.(4)

چنانچه در این چند سطر دقیق شویم ملاحظه می‌کنیم، این مقاله دقیقا سه سال و نه ماه و ده روز قبل از عملیات تروریستی 11 سپتامبر 2001 (پیش از تشکیل تیم تهاجمی بوش) بوسیله دو مشاور عالی‌رتبه نومحافظه‌کاران نوشته شده است. جالب است که این افراد در هنگام حمله تروریستی 11 سپتامبر بخشی از وزرا و تیم دولت جورج دبلیو بوش بودند. اما نکته قابل توجه؛ تفکر منتسب به گروه محافظه‌کاران نو است؛ گروهی که خطوط اصلی و مشخص سیاست‌هایش توسعه فضای امنیتی و تسری دادن آن به تمام مناطق حساس جهان است، جریانی که ناشی از ایدئولوژی نگاه خصمانه و تهاجمی به کشورهای مستقل حکایت دارد. اما آنچه که دولتمردان کنونی آمریکا در قالب نومحافظه‌کاران به دنبال آن در قلب منطقه خاورمیانه هستند و به شیوه‌ای خاص از ایده تا عمل در سیاستمداران آن تبلور پیدا کرده و امروز بر آمریکا حکومت می‌کنند، عبارتند از:

الف: تسلط بر منابع نفتی، خاورمیانه و حوزه دریای خزر، برای تامین نفت مصرفی آمریکا و متحدان خود، برای 25 سال آینده، که ظهور قدرتهای اقتصادی و صنعتی، نظامی، چون چین و هند، بر اهمیت و ارزش استراتژیک این ماده حیاتی، یعنی نفت و گاز، بیش از پیش خواهد افزود. بعلاوه همانطوری که در بالا اشاره شد، خود خانواده بوش، دیک چینی، و سایر مشاورین‌اش میلیاردرهای نفتی هستند.

ب: بخش مهم نومحافظه‌کاران آمریکایی، که در دولت بوش هستند، از آمریکاییان متعلق به لابی یهودی، و از مدافعان بی‌قید و شرط جناح افراطی، سیاستمداران یهودی، توسعه‌طلب، و مخالف صلح اسرائیل، با فلسطین هستند، قدرت این لابی هنگامی مشخص می‌شود که بدانیم مهمترین و حساس‌ترین پستهای کلیدی و تصمیم‌ساز در دست این لابی است.

آمریکا دولتی امنیتی یا اقتصادی؟

اعراض این کشور و دخالتهای گسترده بین‌المللی از ابعاد سیاسی، اقتصادی، نظامی و... در مناطق مختلف، دربرگیرنده نگرش خاص حاکمان آن است که در مجموع به نظر می‌رسد که حرکت آمریکا از یک جریان سینوسی تبعیت می‌کند. اگر در قرن گذشته این کشور به عنوان دولتی که بیشتر از مدل اقتصادی پیروی می‌کرد در ابتدای قرن 21 بیشتر به مسایل امنیتی ـ سیاسی توجه دارد و در آینده نیز به سوی مسایل اقتصادی چرخش خواهد داشت، اما در شرایط کنونی آمریکا یک دولت امنیتی است و هویت دولت آمریکا بر این اساس، به گونه‌ای تعریف شده است که در کلیه امور در سطح جهان به صورت تک‌محور و یکجانبه حرکت کند و در این شرایط تنها قدرت هژمون در سطح جهان باشد و به دنبال آن ایدئولوژی گفتمان‌های هشتگانه 6 مطرح شد و سپس دوره جدید امنیتی شدن آمریکا ـ بخصوص از دوره 1970 و دکترین امنیتی نظم نوین جهانی در 1991 به بعد ـ شدت بیشتری گرفت و با آمدن بحث امپراطوری شیطانی، آمریکاییها (همانند دو جنگ جهانی) پیروز میدان شدند. دکترین امنیتی آمریکا پس از اعلام نظم نوین جهانی، دقیقا بعد از سپتامبر 1991 در پی دستیابی به 5 هدف بوجود آمد در همین زمینه، مفهوم تروریست و تروریسم مفهوم بسیار سیالی بود که می‌باید تعریف می‌شد و خود این مساله می‌توانست در خدمت به اهداف ترسیمی ایالات متحده آمریکا باشد.(5)

در چارچوب راهبرد نوین آمریکا 11 سپتامبر باید بوجود می‌آمد تا تروریست معرفی شود و برج‌های دوقلو باید هزینه می‌شد تا ایالات متحده آمریکا بتواند گام بزرگ خود را در آستانه قرن 21 برای یک قرن بردارد و از نگاه تصمیم‌سازان آمریکا این هزینه(ها) هیچ است. از نگاه استراتژیست‌ها و دکترین امینیت ملی آمریکا واقعه سپتامبر 2001 ژرف‌های قابل هدایت داشت (هرچند که ممکن است هنوز تردیدها در ماهیت این حادثه به قوت خود باقی باشد) در این تحلیل به نظر می‌رسد که 11 سپتامبر یک ضدواقعه است نه یک واقعه که از قبل تنظیم شد، تا بر اساس آن دور تازه‌ای از سند استراتژیک امنیتی آمریکا؛ که نوشته شده بود به اجرا درآید. ابرقدرت یازده سپتامبر با ورود به عصر هژمونیک که در واقع در حیطه عزم استراتژیک ایالات متحده آمریکا بود؛ در خود سند امنیت ملی آمریکا پنج منطقه حرکتی را مشخص می‌کنند که خاور نزدیک بزرگ حلقه اتصال در واقع این هژمون، برای ایجاد ثبات هژمونیک در سطح جهان است (نه این که صرفا در این زمان مطرح شده باشد). در این زمان به خاورمیانه؛ به عنوان یک منطقه ویژه عنایت خاص شد و در همین زمینه واژگانی چون کمربند طلایی ـ از مصر تا هندوستان ـ مطرح شد؛ که آمریکاییها تسلط بر این منطقه را در واقع زمینه‌ساز تسلط خودشان بر کل جهان می‌دانستند.

دوران گذار، ثبات یا بی‌ثباتی؟

این مساله بسیار مهم و محوری است که در هر رویداد تحلیل محور منطقه‌ای در خصوص خاورمیانه، بدانیم که وضعیت ساختارها و امنیت ملی ـ منطقه‌ای در خاورمیانه چیست و چگونه است و تا چه اندازه چه عوامل و عناصری در پایداری و یا عدم ثبات محیطی و فضای سیاسی منطقه‌ای دخیل است؟ نظام امپراتوری و نظام پادشاهی با تمایلات قبیله‌ای و عشیره‌ای؛ قرنها منطق سیاست و حکومت در خاورمیانه و خلیج‌فارس بوده است. به حقیقت چرا هنوز فرد، منافع فرد و تمایلات فکری فرد، مقدم بر منافع و تمایلات فکری احزاب و سیستم‌های حکومتی کشورهای حوزه خلیج‌فارس است؟ چرا هنوز پس از گذشت قرنها از انقلاب صنعتی و انقلاب ایده‌ها در حوزه اندیشه‌های سیاسی؛ خاورمیانه در دوران گذار به سر می‌برد؟ هرچند که با ورود مؤلفه‌های جدید در مفهوم امنیت همچون امنیت اجتماعی، مشروعیت سیاسی و مؤلفه‌های مؤثری همچون اقتصاد، تساهل قومی ـ مذهبی، نظام روابط بین‌الملل، منابع حیاتی و... و ورود جدی بازیگران تازه‌وارد به این حوزه بحث پیرامون آینده امنیت و همکاری در خلیج‌فارس و خاورمیانه پیچیده‌تر شده است اما هنوز الگوی امنیت منطقه‌ای حوزه‌ی خلیج‌فارس و خاورمیانه، نه تنها به روابط کشورهای منطقه و امنیت درونی کشورهای این حوزه بستگی تام ندارد بلکه تا حد بسیار زیادی بر بی‌امنیت‌تر شدن و بی‌اعتمادی درون منطقه افزوده است تا جایی که در حال حاضر متاسفانه روابط بین‌الدولی و حتی غیردولتی و نظام‌های حکومتی خلیج‌فارس تحت تأثیر کنش‌های خارجی و تابعی از نظرات و خواستهای آمریکا، اتحادیه اروپا و سازمان‌های بین‌المللی است. باید دید که کشورهای خاورمیانه و خلیج‌فارس در شرایط کنونی و آینده نزدیک، چه دکترینی را برای روابط داخلی و خارجی‌شان برمی‌گزینند.

اما در پایان می‌توان پیشنهاد کرد که، امروزه مطالعه خاورمیانه باید با توجه به چهار فرآیندی که فعالانه درصدد تغییر الگوی منطقه هستند، مورد توجه و بازخوانی جدی قرار داده شود. این چهار فرآیند عبارتند از:

الف) پایان جنگ سرد؛

ب) فرآیند موسوم به صلح؛

ج) تجدید حیات اسلام؛

د) وخامت اوضاع اقتصادی خاورمیانه و خلیج‌فارس در مقایسه با سایر مناطق دنیا.

این مساله که چهار فرآیند مورد اشاره چه رابطه‌ای با همدیگر دارند و در آینده از چه طرقی می‌توانند امنیت و ظرفیت توسعه اقتصادی این منطقه را تحت تأثیر قرار دهند و از جمله مصادیق عینی‌ای است که رهبران کشورهای منطقه و برخی بازیگران خارج منطقه‌ای به آن مسیر خواهند داد. همانطور که گفته شد خلیج‌فارس قلب خاورمیانه است پس هر عاقل دوراندیشی به دنبال اداره کردن آن به اراده خود است.

با توجه به موارد عینی و شواهد و قرائن رقابتها و چالشهای بین کشوری یادشده بسیار زیاد است مساله مهم آنست که چنین تحرکاتی منطقه خاورمیانه را به نفع منافع و مصالح ملی چه کشورهایی امن و یا بشدت ناامن و آسیب‌پذیر خواهد کرد. شرایطی که با اجرای سیاستهای آرمانگرایانه، عامل‌گرایانه و ساده‌لوحانه برخی رهبران منطقه، سود و منافعش به سوی قدرتهای بزرگ روانه شود و مردم منطقه ـ و بخصوص ایرانیها ـ می‌بایستی هزینه‌ها و خسارات گوناگون و جبران‌ناپذیر آن را متحمل شوند.

(شرایط رقابت‌آمیز کنونی که هرچه بیشتر منطقه را به سوی یک جنگ خانمانسوز دیگر سوق می‌دهد، در راستای منافع کدام طرف است؟)