تاریخ انتشار : ۲۱ دی ۱۳۹۰ - ۱۰:۵۶  ، 
شناسه خبر : ۲۳۳۵۴۹
مدیریت واشنگتن شرایط را رادیکالیزه می‌کند

عبدالله مرادی
تحولات اخیر خاورمیانه، پدیده‌ای چند لایه، متکثر و پرشتاب است. مطالبات مردم خاورمیانه طیف وسیعی از خواسته‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را دربرمی‌گیرد. عدالتخواهی، نفی اقتدار‌گرایی، خواست مشارکت سیاسی، دموکراسی‌خواهی و فعالیت‌ آزاد سیاسی، مبارزه با مظاهر فساد اقتصادی و اجتماعی، برخورداری از رفاه اقتصادی از جمله خواست‌های معترضان و انقلابیون عربی است؛ خواست‌هایی که البته در بستری اسلامی شکل می‌گیرد. این تحولات اینک سومین موج تغییر در کشورهای عرب خاورمیانه را ایجاد نموده است. موج اول تغییر در خاورمیانه عربی، با ناسیونالیسم ممزوج شد و موج دوم میل به چپ گرایی داشت. ناگفته پیداست که این دو موج که اختلاطی از ناسیونالیسم پان عربی و چپ‌گرایی ایدئولوژیک بود، به چه سرانجامی رسید؛ شکست‌های پی در پی از اسرائیل، تحقیر غرور ملی و اسلامی مردمان خاورمیانه، سرکوب سیاسی، عقب‌ماندگی اقتصادی و وابستگی به شرق و غرب.
اینک موج سوم تحولات منطقه خاورمیانه، به تعبیر مقام معظم رهبری خواستی برای دموکراسی‌خواهی از سوی مردمی است که در بستر اسلامی می‌زیند و می‌اندیشند. اما سؤالی که مطرح می‌شود این است که آیا اعتراضات ملل مسلمان خاورمیانه، فقط در نفی استبداد داخلی خواهد بود یا سلطه غربی امریکا و اسرائیل را نیز نشانه خواهد گرفت؟ برای پاسخ به این پرسش‌ها، به دو گونه می‌توان تحلیل ارائه داد؛ قبل از ارائه تحلیل، باید متذکر شد که اولاً تحولات خاورمیانه متوقف نشده است و لذا برای هر تصمیمی باید مترصد فرداها بود و ثانیاً هر تحلیلی آنگاه درست واقع می‌شود که با تحلیل میدانی و با نگاه به واقعیت‌ها جهت‌گیری‌های مردمی اثبات شود. گفتیم برای پاسخ به این پرسش که آیا ضدیت با امریکا و اسرائیل در تحولات بیداری اسلامی شکل می‌گیرد یا نه؟ به دو شکل می‌توان پاسخ داد.
یک بستر، دو تحلیل
۱- تحلیل اول می‌گوید که: فرآیند‌های عرفی شدن سکولاریسم و فرهنگ اقتصادی جدید از عرصه‌های عمومی کشورهای صنعتی و فراصنعتی به کشورهای در حال توسعه نظیر جوامع خاورمیانه منتقل می‌گردد و ما شاهد یک فرآیند جهانی شدن فرهنگ لیبرال دموکراسی و سرمایه‌‌داری هستیم. این فرهنگ نسلی از طبقه متوسط در جوامع را ایجاد می‌کند که به دینداری حداقلی معتقدند و آرمان‌‌های اجتماعی خود را در لیبرال دموکراسی جست‌وجو می‌کنند، پس دغدغه اصلی این جنبش با نیل به دموکراسی و برگزاری انتخابات آزاد است. حسب این تحلیل، جنبش عربی خاورمیانه ارتباطی با غرب‌ستیزی ندارد، بلکه لبه تیز این جنبش متوجه دیکتاتوری، استبداد و خودکامگی حاکم بر جهان عرب و شمال آفریقاست.
مردم در این کشورها به دنبال حکومت قانون هستند، به دنبال دولتی که به خواست مردم پاسخگو و انتقادپذیر باشد، بنابراین گروه‌های جدید اجتماعی حاضر در عرصه بهار عربی بر خلاف نسل‌هایی پیشین، در قالب ایدئولوژی‌های ناسیونالیستی، مارکسیستی یا اسلامی نمی‌اندیشند، بلکه در پی دموکراسی هستند. در نهایت این تحلیل می‌گوید، جهت‌گیری نهایی بهار عربی متوجه غرب نخواهد شد.
۲- تحلیل دوم از شکست موج دوم تغییرات عربی در دهه ۷۰ میلادی آغاز می‌کند. گفتمان پان عربیسم، آموزه‌های ضد‌امپریالیستی و اقتدارگرایی دولتی در جوامع عربی به‌ویژه در مصر پس از شکست‌های پی‌در‌پی اعراب از اسرائیل به چالش کشیده شد. در واقع در همان مقطعی که ایرانیان با تکیه بر آرمان‌های اسلامی، نوسازی اقتدارگرایانه حکومت پهلوی را نپذیرفتند، کشور‌های عربی طی یک دیپلماسی ناکارآمد با اسرائیل از در صلح درآمدند. پس از آن دیکتاتورهای کشورهای عربی تلاش کردند همچون محمدرضا پهلوی؛ برای فرار از خواست‌های ملت و سرکوب آنان و حفظ اقتدار خود، مشروعیت و امنیت خود را در پیوند با غرب و حمایت امریکا تعریف کنند، بنابراین کرامت انسانی، اندیشه‌های آرمان‌خواهانه اسلامی مردم و غرور ملی به مثابه کالای قاچاق در زیر پوست جوامع عربی پنهان گردید. نتیجه این شد که فقدان حکمرانی خوب، خودکامگی و سرکوب سیاسی به علاوه فقر و نابرابری لایه‌های زیرین جوامع عربی را به واکنش واداشت. این واکنش با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، مقاومت پیروزمندانه حزب‌الله در لبنان و پیروزی حماس در جنگ ۲۲ روزه تقویت شد.
در این واکنش، البته گفتمان اسلام‌گرایی محور قرار می‌گیرد، چراکه هویت مردمان خاورمیانه با اسلام قوام یافته است. بنابراین گفتمان اسلام‌گرایی، هر چند داعیه‌دار دموکراسی‌خواهی در روش‌هاست، ولیکن مسئولیت تبعات گذشته را صرفاً متوجه استبداد داخلی نمی‌کند، بلکه عوامل خارجی را نیز نشانه می‌رود چراکه امریکا با حمایت از دیکتاتورها، اشغال سرزمین‌های اسلامی و تأمین امنیت اسرائیل، اصلی‌ترین مسبب تحمیل استبداد، فقر و حقارت ملی به مردم منطقه است. پس خاورمیانه‌ای که در آن مصر و دیگر کشورهای عربی واجد نظام‌های مردم‌سالاری گردند و بساط رژیم‌های اقتدارگرای متکی به غرب برچیده شود، بدون تردید مختصات منطقه‌ای و امنیتی جدیدی خواهد داشت زیرا تاکنون امنیت منطقه در چارچوب منافع گره خورده حاکمان مستبد و غرب تعریف می‌شد و مردم در این معادله غایب بودند، پس تحولات خاورمیانه پتانسیل برخورد با امریکا به عنوان سرمنشأ مشکلات داخلی و منطقه‌ای را دارا می‌باشد.
پارادوکس آمریکا
ناگفته پیداست هر دو تحلیل فوق، شواهدی در میان جوامع عربی دارند، اما آنچه در این مجال می‌توان به آن اشاره کرد این است که سیاست‌ها و عملکرد ایالات متحده امریکا در قبال موج بیداری اسلامی نقشی تعیین‌کننده در جهت‌گیری مردمی در این کشورها دارد.
امریکا به ویژه از دوران جورج بوش همواره در میان تضادهایی گرفتار بوده است. ایدئولوژی نومحافظه‌کاری با تلفیق دموکراسی‌خواهی و نظامی‌گری تلاش نمود تا با اعتقاد به رهبری تاریخی ایالات متحده یک امپراتوری را بنا نهد. نتیجه مستقیم این سیاست جنگ و درگیری در خاورمیانه بود. در واقع امریکا برای ایجاد تفوق و تأمین امنیت مطلق خود به ناامن‌سازی گسترده‌ای در خاورمیانه دست زد که البته نتیجه اولیه آن نارضایتی افکار عمومی بود. اوباما اما با شعار تغییر بر سر کار آمد ولیکن عملاً همان سیاست‌های پیشین در خاورمیانه را ادامه داد. اینک امریکا در یک تعارض قرار گرفته است، از سویی داعیه‌دار دموکراسی و حقوق بشر است اما از سویی منافعش با رفتن امثال حسنی‌مبارک که سال‌ها برای ماندن در قدرت به امریکا تکیه کرده بودند، به خطر می‌افتد. این چنین است که می‌بینیم امریکا در قبال تحولات و خواسته‌های مردمی کشورهای گوناگون خاورمیانه که ماهیتی تقریباً همشکل دارند، جهت‌گیری‌های مختلفی ابراز می‌کنند، امری که نشأت گرفته از تضاد بنیانی در سیاست خارجی امریکاست. امریکا در قبال مصر و تونس به مدیریت کنترل شده دست زد و خود را حامی دموکراسی نشان داد، ولی پس از آنکه مطمئن شد رژیم‌های همپیمان، دیگر تاب و مقاومت در برابر مردم را ندارند، برای جلوگیری از تخریب روابط خود با مردم و تکرار تجربه انقلاب اسلامی ایران، اجازه نداد که دیکتاتورها سیاست زمین سوخته را در پیش بگیرند، اما در قبال یمن تا مدت‌ها اساساً حاضر نشد خواست عمومی مردم را به رسمیت بشناسد و حالا هم تلاش دارد با مصونیت قضایی عبدالله صالح به حفظ ساختار بپردازد، در حالی که چشم خود را بر کشتار مردم بسته است.
در مقابل لیبی به تقابل نظامی پرداخت و در برابر سوریه اقدام به تحریم نمود اما همچنان تلاش دارد تا با سیاست‌های رژیم صهیونیستی در قبال سوریه هماهنگ باشد، اما به نظر می‌رسد بحرین بیش از کشورهای دیگر به آزمونی برای دموکراسی‌خواهی ایالات متحده بدل شده باشد، چراکه امریکا هم در بعد دیپلماتیک به حمایت از رژیم آل خلیفه پرداخته و هم در بعد رسانه‌ای به سانسور خواست مردم بحرین می‌پردازد. امریکا در حالی خود را حامی خواست ملت‌ها می‌داند که از خواست مردم بحرین و عربستان به طور کامل چشم پوشی می‌کند.
بی‌شک در عصر بیداری ملت‌ها و بهار خاورمیانه استفاده از استانداردهای دو‌گانه از سوی حاکمان و قدرت‌های بزرگ شرایط را ملتهب‌تر و خشم ملت‌ها را افزایش خواهد داد. شکل مبارزه در تنظیم سطح و نوع مطالبات مؤثر است. هر چه روند پیروزی انقلاب‌ها با کندی مواجه و مبارزه خشونت‌بارتر شود، خواسته‌ها رادیکال‌تر و بیشتر متوجه امریکا می‌شود. اینگونه روش‌های دوگانه، تنفر مردم منطقه از امریکا را افزایش می‌دهد و تلاش‌های اوباما برای ارائه چهره‌ای بهتر و تغییر کرده را خنثی خواهد کرد. رفتار امریکا در قبال اعتراضات مردم، به ویژه در بحرین و عربستان نه بر اساس موازین بین‌المللی است و نه هماهنگ با آنچه ارزش‌های جهانی نام گرفته است.
گام‌هایی به سمت رادیکالیسم
موارد فوق ما را بدین‌جا رهنمون می‌کند که حتی اگر تحولات خاورمیانه را بهار عربی بنامیم و آن را صرفاً تلاشی برای نفی استبداد داخلی و نیل به دموکراسی بدانیم، باز هم استانداردهای دوگانه سیاست خارجی امریکا باعث می‌شود تا امریکا‌ستیزی تشدید شده و تحولات خاورمیانه ماهیتی ضد‌صهیونیستی و ضد‌امریکایی پیدا کند. استمرار این روند حتی در افزایش توان جریانات اسلام‌گرا نسبت به لیبرال‌ها در کشورهای اسلامی مؤثر خواهد بود. امریکا هرچه بیشتر در پیشبرد منافع صهیونیسم در خاورمیانه تلاش کند، بیش از گذشته اعتماد عمومی ملت‌ها را از دست خواهد داد، چراکه دموکراسی‌های اسلامی در کشورهای خاورمیانه مانند دیکتاتورها تکیه‌ای بر غرب ندارند. در مورد حکومت‌هایی که در جهان عرب از طریق انتخاباتی آزاد به قدرت رسیده‌اند - که اغلب آنها عناصر قدرتمندی از اسلام‌گرایی را دارند - می‌توان گفت که دنباله رو سیاست‌های امریکا در قبال اسرائیل و ایران نیستند. اگر واشنگتن همچنان بخواهد درباره دستاورد‌های سیاسی جهان عرب بر مبنای حمایت آنها از سیاست‌اش در قبال اسرائیل و ایران قضاوت نماید، فقط باید روی حکومت‌های دیکتاتوری و سلطنتی تکیه کند.
تضاد امریکایی‌ها در جمع میان شعارهای دموکراسی‌خواهانه خود و کسب منافع خود و تأمین امنیت اسرائیل ریشه اصلی افول سیاست خاورمیانه‌ای اوباماست.
قطع صادرات گاز مصر به اسرائیل، حضور ناوگان دریایی ایران در کانال سوئز، تسخیر سفارت اسرائیل در قاهره و پیروزی اسلام‌گرایان در انتخابات مجلس مؤسسان تونس، همگی به این نکته اشاره می‌کنند که تحولات بیداری ملت‌های مسلمان خاورمیانه پس از استبداد داخلی متوجه دخالت خارجی امریکا می‌گردد.