هادی خانیکی
از آن روز ـ دوشنبه 26 اردیبهشت 1356 ـ که دکتر علی شریعتی برای پاسخ گفتن به پرسشهای پیش روی روشنفکران مسلمان و مسوول دست به هجرتی دور از انتظار زد، سی سال گذشت. آیا سی سالگی زمان مناسب برای بازاندیشی درباره آن دغدغهها و داغها و آن «حریف شبانهای» که در هماوردیهای نظری و عملی عصر خویش کارهایی کارستان کرد، نیست؟ شریعتی در فراز و فرود سیاست مورد ارزیابیهای گوناگون اندیشهای قرار گرفته است، اما حقیقت آن است که ابعاد و دامنههای تاثیر اندیشه و شخصیت او فراتر از دوران و مکان زیست او است. به گفته رهنما در اثر محققانه «مسلمانی در جستوجوی ناکجاآباد» اشخاص گوناگون میتوانند خود را با دنیاهای متفاوت وی خو دهند و عبارات گوناگون موجود در آثار وی میتوانند هر یک نماد وجوه مختلف شخصیت این مرد باشند. شریعتی که بیشک یکی از برجستهترین روشنفکران ایرانی در قرن بیستم است، معجونی خاص و منحصر به فرد بود و فراتر از آن که بتوان در قالبهای متعارف و مرسوم قرارش داد. کسانی که میکوشند چنین چهرهای از وی ترسیم کنند، تنها کاری که میکنند خدشهدار کردن شخصیت این مرد است... شریعتی روانکاوی بود که به خوبی نیازهای مردم خود را شناخته بود و به درستی پاسخگوی نیازها و دردهای مخاطبان خود بود، داستانی که او روایتگرش بود همان قصهای بود که آنان مدتها در انتظار شنیدنش بودند... او به عنوان کسی که از شرایط متعارف و مرسوم و چارچوبهای خشک و ماندگار نفرت داشت، از هر لحاظ فردی جهانوطن بود و افقهای ذهنش تا دوردستها وسعت داشت. از دید شریعتی پدیدهها و رویدادهای پیرامونش تکعلتی و دارای یک دلیل واحد نبودند، او استاد بیبدیل ترکیبسازی بود و خود نیز یک ترکیب محسوب میشد. شریعتی آخرین سالهای عمر را از سویی با امید به وقوع تحولی بزرگ در متن جامعه و فرهنگ اسلامی و ایرانی و از سویی دیگر با دغدغههای بسیار برای پاسخگویی فکری به پرسشهای دشوار زمان پشت سر نهاد. او «امیدوار ناآرامی» بود که در پی افقی نو برای آفریدن نقشهای موثر میگشت: پناه به عرصهای جدید برای باز اندیشیدن و گشودن میدانهایی تازه برای توانمندسازی اندیشه دینی. آغاز ناتمام شریعتی، سفر به آن سامان بود. شریعتی همه پرسشهای عصر خویش را در یک ضرورت فشرده کرده بود: شناخت «حریف» و توانمندی در برابر «رقیب»؛ «امپریالیسم و استبداد»، حریفان دامنگستر جهان و جامعه ما بودند و «مارکسیسم» رقیبی که در عرصه اندیشه و عمل برای عدالت و رهایی داعیههای بسیار داشت. فضای سیاسی و فکری ایران در آن ایام سخت از این پرسشها متاثر بود: چه کسی میتواند مبارزه کند و چگونه میتوان و باید مبارزه کرد؟ گفتمان غالب؛ «انقلاب» بود و رقابت اندیشهها در توانایی بر پیشبرد و تحقق «انقلاب» بود. دغدغه و تلاش شریعتی نیز طبیعتاً همان بوده که به گفتمان غالب و مساله زمانهاش از منظر و موضع دین پاسخ گوید.
در زمستان 1355 وقتی بخشی از مسائل و دشواریهای جدیدی را که در فرآیند مبارزه علیه نظام شاه از سوی برخی مارکسیستها پیش آمده بود، به دکتر شریعتی گفتم، داغ و درد همیشگی او را در تحمل و تامل جدیدی دیدم؛ او پس از سکوتی طولانی گفت زمانی نوشتم که «چه باید کرد و از کجا آغاز کنیم؟» فکر میکنم امروز باید دوباره فکر کنم که «چه باید کرد و از کجا آغاز کنیم.»
اکنون پس از 30 سال میتوان به روشنی دید که شریعتی پرسش زمانه خویش را به درستی یافت و با همت و تلاش آن را در متن جامعه و نه در حاشیهاش پی گرفت، حاصل این مهم رهیافتهای گرانسنگ و ماندگار جامعه روشنفکری در تبیین مفاهیم عمده انسانی و اجتماعی از منظر «اسلام محمدی» و «تشیع علوی» ـ به گفته خود او ـ است. آیا زمان آن نیست که روشنفکر مسلمان به جای گسست از این تجربه، از راه و رویکرد او برای فهم درست مسائل جامعه و جهان و پاسخگویی راهبردی تجربهای نو بیافریند؟