1 – اندیشه و تئوریپردازی در دو مدل
در ابتدا باید یادآور شویم که در این نوشتار کلمه تفکر و تفکر آزاد هر دو مترادفهای واژه «اندیشه آزاد» محسوب میشوند؛ مگر آن که به قرینه بحث، منظور دیگری مدنظر باشد.
سئوال مقدماتی آن است که چرا تئوری و تئوریپردازی در دوران ما تا این اندازه مهم جلوه کرده و مؤلفه آیندهساز هر نظام فرهنگی و تمدنی به حساب میآید؟ امروزه در شعبههای متعددی از علوم مثل روانشناسی، معرفتشناسی، فلسفه، علوم اجتماعی و... بحثها و سئوالات متعددی از چرایی، چیستی و چگونگی فرآیند اندیشیدن مطرح میشود. در مورد اهمیت موضوع اندیشیدن و تفکر، چندان نیازی به سخن راندن نیست؛ چرا که اصولا وجه تمایز انسان از سایر موجودات مثل حیوان و گیاه، قدرت اندیشه و تحلیل و عقلانیت آن است. از همین روست که در منطق، انسان را حیوان ناطق یعنی اندیشمند میخوانند بدون اندیشه و بررسی عقلانی، رفع نیازهای طبیعی که شرط زنده بودن است هم به خوبی ممکن نیست. البته در این جا تفکر به معنای کلی آن مراد است. اما در چرایی پرداختن به موضوع تئوریپردازی، باید ابتدائا یادآور شویم که تئوری و تئوریپردازی امری بدیع و جدید نیست. قدمت آن به ابتدای خلقت انسان بازمیگردد. یعنی از زمانی که انسان شروع کرد به تفکر و ارتباط با عالم خارج از خود، یعنی حتی شروع کرد به آشنایی با خواستها و سئوالاتی در مورد خود و محیط اطراف و ایدهها و سئوال از هستی و... تئوریپردازی نیز شروع شد. تئوریپردازی اولا عمل طبیعی و درونی هر انسانی است. چرا که انسان به دنبال بررسی خود و غیرخود است و چون نسبت به بسیاری از موضوعات مورد نظرش احاطه علمی و بدون واسطه و حتی با واسطه ندارد، شروع میکند به تبیین آنها و ارائه تحلیلهایی که از طریق آنها ـ درست یا غلط ـ خود را به موضوع مورد نظرش نزدیک کند و چهارچوب معرفتی برای یافتن پاسخ خود و طی مسیر مورد نظرش ترسیم کند. این تلاش یعنی تئوریپردازی (تعریف دقیقتر در ادامه میآید.)
پس تئوریپردازی عمل طبیعی انسان اندیشمند و سئوالکننده است. اما همین انسان هنگامی که در گروه و اجتماع با انسانهای دیگر قرار میگیرد و قرار است مجموع این انسانها با هم و در قالب اجتماع به امور زندگی بپردازند، همین عمل طبیعی را در پاسخ دادن به سئوالات جمعی که مربوط به اقتضائات زندگی گروهی است، به کار میاندازد و در مورد زندگی، روابط تعاملات و مکانیسم گروهی و زندگی اجتماعی تئوریپردازی میکند، چهارچوب تعیین میکند و... امروزه با پیچیدهتر شدن جوامع و گسترش امور، طبیعتا نیاز به تئوریهای جدیتر و پیچیدهتری جهت تبیین امور و پیدا کردن راه توجیه و تحلیل زندگی اجتماعی و جهانی وجود دارد. در جهان امروز تئوریها نقش اصلی را در حیات اجتماعی جوامع و روابط بینالملل و حتی مسائل داخلی کشورها بازی میکنند.
کشور و ملتی که تئوری بهتر و مناسبتری داشته باشد، موفقتر و قدرتمندتر است. حیات امروز و آینده ملتها و کشورها در گرو تئوریهای اندیشمندانهتر و موفقتر است و هیچ چیز از این مهمتر برای یک جامعه و مردم آن نیست که امروز و آینده خود را هوشمندانه و متفکرانه و با درصد بالاتری از احتمال موفقیت و سعادت ترسیم کرده و در آن جهت حرکت کنند. این مختصر در چرایی پرداختن به موضوع مهم تئوریپردازی و توجیه آن کافی است. در ادامه باید به چیستی اندیشه و تفکر که در این جا با قید آزاد آمده است، بپردازیم و همچنین تعریف و تحلیلی هم در جهت تکمیل بخش قبل در مورد چیستی تئوری و تئوریپردازی به ویژه با وصف بومی بودن ارائه کنیم.
2 – فرآیند اندیشهورزی و تئوریپردازی بومی
واژه تفکر با تعقل یا فکر با عقل دارای تفاوت است. تعقل به لحاظ کارکردی که دارد به فرآیند مقایسه امور و مفاهیم و برگزینی آنها گفته میشود، لکن تفکر به معنی شناسایی مفاهیم و مسائل اولیهای است که عقل آنها را کندوکاو و مقایسه میکند. مهمترین نکتهای که در مورد اندیشه و اندیشهورزی باید گفته شود، پاسخ به این سئوال است که آیا اندیشه و تفکر آزاد است؟ این ایده متعارف عمومی که همواره به گونهای از عقل و تفکر صحبت میشود که «گویی امری فراارتباطی است، یعنی امری انتزاعی و قدرتی مطلق است که خارج از عوامل و مسائل مرتبط میتواند مستقل باشد، آزاد باشد و انسان را به نتیجه برساند»، مهمترین محل نزاع است. آیا به راستی اینگونه است که عقل و تفکر آزاد است و خارج از حدود و مقتضیات اجتماعی و فرهنگی و تاریخی عمل میکند؟ فراتر است و همواره به طور مطلق و آزاد در اختیار انسان است؟ جواب صریح ما منفی است.
به طور کلی عواملی که در شکلگیری تمنیات، خواستهها، نتایج و نظریات ما مؤثر هستند، از دو قسم «معرفتی و غیرمعرفتی» خارج نیستند. منظور از معرفتی، شناخت ناشی از همان دستگاه اندیشه، علوم و آگاهیهای حصولی است که انسان در موضوعی کسب میکند و غیرمعرفتی عواملی مانند مسائل محیطی، تربیتی، تاریخی و... را شامل میشود که به صورت ناآگاهانه بر شناخت انسان و تصمیمات او مؤثر است. در دنیا به تعداد انسانها اندیشه و اندیشهورزی وجود دارد. اندیشه آزاد اگر به معنی آن باشد که انسانها فارغ از عوامل بومی و شخصی خود میتوانند یکسان فکر کنند و در موضوعی یکسان عمل کنند، کاملا رد شده است. اندیشه و تفکر در واقع نوعی مکانیسم است. یک عمل تعریف شده شناختی و مقایسهای که نیاز به مواد اولیه دارد و این مواد اولیه و عوامل هستند که اندیشه ما را جهتدهی میکنند. انسانها بسته به آن چه محیط تربیتی داشته باشند، مسائل کودکی، خانوادگی، جغرافیایی، جنسیتی، فیزیکی و زیستشناختی و... انواع مختلفی میاندیشند. در این عرصه تنها برخی اصول ثابت وجود دارند که در سرشت آدمی هستند و جزو انسانیت انسان به شمار میآیند و تا حدی لایتغیر. ما در علوم اسلامی از آنها به فطرت یاد میکنیم. البته فطرت و فطریات امور ایجابی نیستند. یک امکان هستند که امور مؤثر معرفتی و غیرمعرفتی در چهارچوب آن اعمال میشوند. ظرف کار هستند نه مفروضی مشخص. به هر حال، پیشفرضها و مشاهده (به معنای عام) که بسیار گسترده و به قدمت طول عمر انسان و حتی اجداد او هستند، در اندیشه و تفکر و تعقل ما مؤثرند و آن را در برگرفتهاند. بدینترتیب، افسانه بودن «اندیشه آزاد» که به قول معروف از فلسفه و عقل ناب و خالص استفاده میکنند، کاملا واضح است. حداقل آن است که در این دستگاههای فلسفی هم نوع جهتگیریها قبلا و فراتر از «عقل ناب» به وسیله دین، ایدئولوژی، درونیات، پیشفرضها و تاریخ و... معین شدهاند. پس ادعای اصلی آن است که اندیشه و اندیشهورزی کاملا بومی است.
البته آن جا که این عمل در راستای فطرت مشترک آدمی باشد، در جهتگیریها و احیانا نتایج مشابه میشود؛ هرچند از راههای گوناگون و بومی. بر همین اساس از آن جا که از طرفی اساس تئوریپردازی بر برنامهریزی و نگاه عمیق به آینده و نیازهاست که با تکنیک تفکر و مقایسه عقلانی حاصل میشود، و از طرف دیگر بیان شد که عقلانیت بومی، رنگدار، بودار و فرهنگی است، پس تئوری و تئوریپردازی هم لزوما بومی است. در این جا ایدئولوژیها، ادیان و تئوریهایی برتر هستند که عمر بیشتری میکنند و آنهایی عمر بیشتری دارند و جاودان میمانند که با جهتگیریهای فطری و طبیعی بشر همسو باشند. تئوریها ابراز حرکت هستند؛ لذا گوناگون بوده و متناسب با هر جامعه و هدفی به وجود میآیند. امور مشترکی دینی و فطری و... جهت و مسیر این حرکت را معین میکنند. پس اگر جامعه و مردمی مسیر خود را بر پایه عوامل مؤثر بومی، عرف و داشتههایش بنا بگذارد، لاجرم با نوع اندیشه خاص خود طی مسیر میکند و تئوری بومی شکل میگیرد؛ کما این که اندیشه بومی قبل از آن شکل گرفته است. از آن جا که اندیشه بومی تلقی میشود و آزاد نیست و تئوری نیز کاملا بومی است، لاجرم مراکز تولید تئوری و اندیشه هم باید بر همین منوال تدارک شوند. دانشکدهها، اساتید، علما و مراکز تولید نظر و علم و فکر، همگی باید در عالم نظر و عمل بومی باشد. هرچند بومی بودن لزوما به معنی ترک و طرد آن چه تا به حال در عالم علم ارائه شده نیست. مخلص کلام آن که، افسانه اندیشه آزاد که دستاویز بسیاری اشتباهات در عصر مدرن شده، سالهاست که از هم پاشیده و تئوریهای عمومی جهانی رنگ باختهاند. امروزه مهمترین رویکرد در سطح جهانی رویکرد بومیگرایی است.
3 – بومیگرایی انقلاب اسلامی و گفتمان معناگرای آن
امروزه همگرایی مطلق مکاتب، نظریههای ثابت جهانی و علوم یکسان منبعث از آنها به ویژه در حوزه علوم انسانی، جای خود را به ارتباط ملل و معارف و فرهنگها داده. تئوریهای هر جامعه و فرهنگی ارائه میشود و آن که دوام بیشتری دارد و سازگارتر با شرایط روز است، نویدبخشتر و ماندگارتر است در این میان اندیشه و اصول مکتب تشیع، پتانسیل عظیمی برای بقا و مطرح شدن دارد. چرا که امروزه غنای معنا، ملاک حیات ملل و تئوریها و مکاتب است نه روز، نه تکنولوژی و نه ثروت. امروزه قدرت بر پایه نرمافزار زندگی بازار دارد. اگر حقیقتا قائل به اصالت اندیشه شیعی هستیم، باید بتوانیم آن را ارائه کنیم و آنگاه معجزه معرفتی دنیا را خواهیم دید؛ چرا که جهان، تشنه نوری از سنخ جدید و معنای غنی است. الگوی تئوریکی که ما در قالب تولید معنا در انقلاب اسلامی ارائه کرده تا خلاء دنیای مدرن غربی را رفع کنیم.
به تعبیر مقام معظم رهبری: فقدان یک فکر و یک اندیشه، راهنما و ایدئولوژی متکی به یک فکر و تلقی درست از عالم وجود، مهمترین خلأ دنیای غرب است. کما این که اندیشمندان غربی نیز به این امر معترفند. برژینسکی میگوید: خلأ معنوی تعبیر دقیقتری از پوچی معنوی است. همان پوچی معنوی که بخش بزرگی از تمدن غرب را فرا گرفته است. آلوین تافلر بحران معنا را در غرب این چنین برمیشمرد: امروزه اغلب مردم آن چه را در اطراف خود میبینند، چیزی جز آشفتگی و هرج و مرج نیست. آنان از احساس ناتوانی شخصی، درماندگی، بیهدفی و پوچی به شدت رنج میبرند. بنابراین به درستی میتوان ادعا کرد که امروزه بزرگترین نیاز تمدن بشری، نیاز به معنا و معنویت است و خلأ تولید معنا واضحترین مشکل امروز دنیا محسوب میشود. اما رویکرد فطری بشر به «معنای زندگی» در سیر نظام طبیعت، مانع از آن است که بشر و زندگی اجتماعی او بتواند همواره در فقدان معنا به سر برد. به تعبیری: «مبارزه بر سر خلق معنا همواره نقش محوری داشته است. در چهارچوب این نظریه، نزاع و تقابل بر کل جامعه سایه میاندازد و نیروی پیشرانندهای است». لذا جهان آینده جهانی معناگرا خواهد بود مانند دورانهای مشابه زندگی بشر که هر گاه با این مشکل (بحران معنا) روبهرو شده، دورانی جدید را با چرخش به سوی معنایی جدید رقم زده است. لاجرم بازگشت بشر به معنا، بازگشتی است به سوی آن چه از دست داده است. با تعریفی که از ویژگیهای اندیشه آزاد در عالم مدرن ارائه شد و همچنین بحران معنای حاصل آن در عصر حاضر، تولید معنا و معناگرایی تنها میتواند با رجوع دوباره انسان به سوی دین، وحی و نگاه معنوی به جهان صورت گیرد.
در جهان امروز، هویتها درهم تنیده شده و در تعامل با یکدیگرند. لذا از میان ادیان هم تنها دینهایی خواهند ماند که قدرت معنابخشی در عرصه تعاملات جهانی را داشته باشند. در میان ادیان، پررنگترین نقش در دنیای معاصر و آینده از آن اسلام است که این وظیفه را بر دوش دارد. به تعبیر امام خمینی (رحمتاللهعلیه) «تعجب است که چگونه بسیاری از علما و روحانیون کشورها و بلاد اسلامی از نقش عظیم و رسالت الهی و تاریخی خود در این عصر که بشریت تشنه معنویت و احکام نورانی اسلام است غافلند و عطش ملتها را درک نمیکنند و از التهاب و گرایش جوامع بشری به ارزشهای وحی بیخبرند». اما آیا به راستی انقلاب اسلامی دارای مؤلفههای لازم برای این جریان تئوریپردازی است؟ پاسخ آن که انقلاب اسلامی برای قرار گرفتن در این مسیر باید ظرفیت تولید معنا و گذار از افسانههای مدرنیسم معرفتی حاکم را در چهارچوب تئوریپردازی بومی که مبتنی بر آموزههای مذهب جعفری است، داشته باشد. کما این که در بستر انقلاب، این مذهب هم به مثابه فنآوری تولید تئوری و اعمال آن و هم به عنوان راه و هدف جلوهگر شد. به اعتقاد فوکو هر تحلیل از علل این قیام بدون توجه به علتهای معنوی ناتمام خواهد بود. به تعبیری، انقلاب اسلامی خیزش بزرگ معرفتی و سیاسی اسلام و به ویژه مکتب تشیع بود که در ایران، جزء نهادینه شده فرهنگ عمومی است و میتواند توضیحدهنده تحولات سیاسی ـ اجتماعی از جمله انقلاب 1357 باشد. در گذشته سه غول فکری جامعهشناسی، یعنی مارکس، دورکیم و ماکس وبر با کم و بیش اختلافی، فرآیند عمومی جهانی را به سمت سکولاریزاسیون و به حاشیه رفتن دین میدیدند ولی به تعبیر آنتونی گیدنز: از آغاز دهه 80 و با انقلاب اسلامی ایران، شاهد تحقق عکس این قضیه هستیم.
یعنی فرآیند عمومی جهان روند معکوس را آغاز کرده و به سمت دینی شدن پیش میرود. از عواملی که یک انقلاب دینی همچون انقلاب اسلامی را موجب میشود، توجه به باطن معنوی انسان و حقیقت الهی جهان است که دو مؤلفه اساسی در فرآیند معنابخشی به هستیاند و این چنین انقلابی، مبدا زمانی تجدید هویت معنوی و دینی انسان معاصر محسوب میشود. پس مؤلفه محوری تولید تئوری در جهان آینده از جنس معناگرایی و در پاسخ به این نیاز اصلی و کمبود معرفتی تمدن بشری است. انقلاب اسلامی ایران با آموزه محوری بازگشت به معنویت و ادعای تبیین زندگی بشر براساس دین و به تبع آن، مقابله با مبانی معرفتی اندیشه آزاد و خودبنیاد مدرن، که همگی از تفکر حکمی شیعی نشأت میگیرد، مهمترین مؤلفه تولید الگوی تئوریپردازی بومی در عصر حاضر را داراست و میتوان ادعا کرد که مؤلفه تئوریزای جهانی در آینده نزدیک از آن تفکر معنوی و از جنسی است که انقلاب اسلامی ایران مبدا تبلور آن است.
فقط باید بومی بیندیشیم، بومی تئوری دهیم و جهانی حرف بزنیم تا آنگاه همه جهان با نگاه بومی خود معنای ما را دریافته و سعادت خاص خود را رقم بزنند. ما میتوانیم ساطعکننده نور و نوید سعادت آینده بشریت باشیم، همانطور که مقام معظم رهبری مرجع شدن ما را در جهان علم و معرفت مطالبه فرمودهاند و این یک شعار نیست.