آنتونی گیدنز نظریهپرداز و جامعهشناس انگلیسی در پاسخ به سؤال محمد عاملی عضو تحریریه «نوروز» چرایی تغییرات اخیر در عرصه سیاسی کشورهای اروپایی را تشریح کرده است.
آنتونی گیدنز (Anthony Giddens) که از سال 1997 تاکنون مدیر «مدرسه علوم اقتصادی و سیاسی لندن (LSE)» است، پیشتر استاد جامعهشناسی کالج کینگ کمبریج بود. از میان بیش از سی عنوان کتاب وی: «راه سوم، بازگشت سوسیال دموکراسی»، «راه سوم و نقدهای آن» و «جهان گریزان: چگونه جهانی شدن، زندگی ما را باز میسازد» بسیار مشهورند و بعضاً به فارسی هم ترجمه شدهاند.
آنتونی گیدنز یکی از بزرگترین مراجع نظری و تئوریپردازان اجتماعی نسل خویش است و آرای وی آثار و دروس جامعهشناسی را در سراسر جهان تحت تأثیر قرار داده است. در سالهای اخیر وی طلایهدار گسترش نظریات چپگرا در عالم سیاست بوده است. او در شناخته شدن ایده «راه سوم» بسیار اثرگذار بوده است. راه سوم، تولد مجدد سوسیال دموکراسی را در جهانی که نظریههای چپ سنتی منسوخ شده است و راست مدرن نارسا و تناقض با راست، اعلام میدارد.
آنتونی گیدنز به بسیاری از کشورها سفر کرده و با بسیاری از سران کشورها و رهبران سیاسی برای توسعه راه سوم، دیدار داشته است.
نظر وی را در مورد شکستهای اخیر سوسیال دموکراتها در اروپا و شخصاً در انتخابات اخیر فرانسه پرسیدیم که آنچه در زیر میآید پاسخ او به این سؤال است. لازم به ذکر است که این پرسش و پاسخ، مکتوب و با پست الکترونیکی صورت پذیرفته است.
پیروزیای که باعث شد ژاک شیراک در انتخابات ریاست جمهوری فرانسه خاطرجمع شود آخرین نمود در بازگشت قدرت راست در اروپا بود این نخستین باری است که راست در مقابل راست به عنوان راهحل مبارزات انتخابی موضع میگیرد. اما آقای شیراک میتوانست همچنان به خوبی رئیسجمهور شود حتی اگر آقای ژوسپن رقیبش میبود. جغرافیای سیاسی اروپا در حال تغییر است کمتر از سه سال پیش دولتهای چپ در 11 کشور از میان 15 کشور اتحادیه اروپا قدرت را در دست داشتند بسته به آنچه که در انتخابات پارلمانی فرانسه در ژوئن آینده و در انتخابات ملی آلمان در سپتامبر اتفاق میافتد این رقم میتواند به 5 یا 6 کشور کاهش یابد.
علاوه بر این، آنچه که ما شاهدش بودهایم نه بازگشت راست معتدل بلکه تجدید حیات راست افراطی بود که در حمایتی که توسط آقای لوپن کسب شد جلوهگر شد. از این تغییرات چه برداشتی میتوانیم بکنیم؟ آیا ما شاهد یک تحول ایدئولوژیک، قابل مقایسه با آنچه که در اواخر دهه هفتاد آن زمانی که محافظهکاری بازار آزاد تفوقی کسب نمود، هستیم؟
من پاسخ خواهم داد: خیر. برای فهمیدن اینکه چرا جناح راست در برخی کشورهای اتحادیه اروپا باز به قدرت رسیده است بایستی دریابیم چرا احزاب چپ از میانه دهه 90 به اینسو به اکثریت رسیدند. احزاب سوسیال دموکرات به واسطه مجموعهای از علل، خوب عمل کردند. این بدین دلیل نبود که رأیدهندگان به تفکر چپ تمایل یافته بودند، بررسیها چنین تمایل و حرکتی را نشان نمیدهند، بلکه آنها در نظریههای سیاسی خود برای کسب مشروعیت بیشتر تجدید نظر کردند، در عین حال از برخی پشتوانههای ایدئولوژیکی خود که آنها را از قدرت دور نگاه میداشت دست شستند. حزب کارگر انگلستان به حزب نوین کارگر تبدیل شد و سوسیال دموکراتهای آلمان در حزب میانه نوین خود را نمایاندند و الی آخر.
ولیکن علاوه بر این دلایل محتمل دیگری نیز وجود داشت. در بریتانیا و آلمان محافظهکاران بیست سال بود که در مصدر قدرت بودند و مردم از آنها خسته شده بودند و در پی چهرههای تازه بودند در ایتالیا جناح راست متفرق شد درست آن زمانی که چپها در قالب ائتلاف سهگانه اولیو متحد شدند و تفاوتها و اختلافات خود را مدیریت کردند به همینگونه در مورد فرانسه، منازعات و مجادلات رأیدهندگان راست، به چپها تحت لوای ژوسپن مجال داد تا غافلگیرانه پیروزی را به دست آورند. اگر یک قانون کلی در سیاست وجود داشته باشد آن این است که «اگر متحد باشید پیروز میشوید، متفرق باشید شکست میخورید.»
در عوض، امروز رجعت راست، تصویر انعکاسی موفقیتهای پیشین چپ است. در اسپانیا رهبر راستگرا، خوزه ماریا آزنار اساساً به این دلیل در مسند قدرت است که رأیدهندگان تمایل خود را به سوسیالیستها پس از مدتها حکمرانی آنها که محبوبیتشان به علت توالی رسواییهای حاصل از فسادشان صدمه دیده بود، از دست داده بودند. چپهای ایتالیا نتوانستند در طی مدتی که دولت را در اختیار داشتند از اختلافات اجتناب کنند و متفرق و متلاشی بیرهبر شدند، حال آنکه راستها تحت لوای برلوسکونی توانستند جلوهای از یکپارچگی را به نمایش گذارند. در دانمارک، سوسیال دموکراتها تقریباً به این دلیل قدرت را از دست دادند که در رفراندومی که بسیار بدان متکی بودند، برای پیوستن به یورو شکست خوردند. در ایالات متحده، بوش تنها به این دلیل که کاندیداتوری رالف نیدر آرای الگور را شکست، پیروز شد.
البته شکستهای دولتهای چپ نتیجه ناکارآمدی سیاسی هم هست و اینجاست که سؤال مهم مطرح میشود. بسیاری از منتقدین بر این عقیدهاند که دولتهای چپ از آن رو در حالی کنار رفتند که بسیار از مواضع خود دور شدهاند و گفته میشود «راه سوم» نابود شده است. راه بازگشت برای چپها این است که به سیاستهایی بازگردند که نواگراها رد کردند، نظیر مالیاتبندی سنگین، مداخله بیشتر حکومت در صنعت با تأکید بیشتر در توزیع.
ولی این دیدگاه بر پایه یک مداقه سطحی مطرح نشده است. امروزه رأیدهندگان تقریباً غیر ایدئولوژیک عمل میکنند. در واقع 50 درصد افراد در اروپا (و ایالات متحده) خود را نه چپ میشناسند نه راست. احزابی که به افکار سنتی چپ دلبستهاند، تنها اقلیت ناچیزی از آرا ـ معمولاً کمتر از 10 درصد کل آرا ـ را کسب میکنند و این مقدار نیز در حال تنزل است در واقع اشتباهات سیاسی دولتهای چپ ناشی از ناتوانی در نوگرایی بوده است.
در اندیشه راه سوم دو عنصر ابتدایی مورد تأکیدند؛ اول اصلاح بازار کار و بهبود سیستمها با تأکید بر ایجاد شغل. دوم نیاز چپها به توجه به مسائلی که به طور سنتی تحت سیطره راستها بوده است نظیر بزه و مهاجرت.
سوسیال دموکراتها در کشورهای کلیدی اتحادیه اروپا در برابر این تطابقات مقاومت کردهاند و یا به لحاظ سیاسی در این زمینه ناتوان بودهاند و از اینرو حمایتها را به نفع راستها واگذار کردند. معضل اساسی در فرانسه، آلمان و ایتالیا فقدان مشاغل و بیکاریهای طولانیمدت است. اگرچه بیکاری برای مدت زمانی که خصوصاً در فرانسه کاهش یافت، اما اصلاحات ضروری بازار کار توسط چپها در این کشورها صورت نگرفت. نسبت نیروی کار شاغل در بریتانیا در حدود 76 درصد است. این نسبت در فرانسه و آلمان در اواسط دهه 60 و در ایتالیا در سالهای دهه 50 وجود داشت. در فرانسه بیکاری بیشتر در میان جوانان که بخش قابل توجهی از کسانی بودند که از لوپن حمایت کردند، دیده میشود.
شهرت تونی بلر به توجه به جرم و جنایت و نیز اسباب آن عامل عمدهای در کسب برتری حزب کارگر نوین بود و این حزب در زمینههایی متمرکز یافته بود که پیش از آن در حیطه گشوده راستها بود. سوسیال دموکراتها در دیگر کشورها نیز اگر میخواهند حمایت افکار عمومی را حفظ کنند یا دوباره به دست آورند، بایستی بدینگونه عمل کنند. هرچه که تقاضا برای مهاجرت فزونی یابد، احزاب چپ در مقابل آزمونهای بیشتری قرار میگیرند. این هیچ فایدهای ندارد که تنها جار بزنیم که کشورهای اتحادیه اروپا به مهاجرین نیازمندند (گرچه چنین میکنند) خط مشیای که بایستی دنبال شود این است «توجه به مهاجرت و البته به دلایل نفرت از مهاجرین».
قطببندی مجدد میان سیاستهای راست و چپ به روشنی برای ثبات سیاسی تهدیدآمیز است، اما هنوز انگیزه نوشدگی برای چپها بیهیچ دلیلی ناپیدا است. تنها یک راه ممکن برای سوسیال دموکراتهای اروپایی باقی میماند. تداوم دگرگونی ایدئولوژیک بایستی با درایت تاکتیکی مؤثر همراه باشد. پیروزیهای چپها میتواند تداوم یابد به دین شرط که تفرق و اختلافات آنها حادتر از آنچه که برای راستها است، نباشد.