* چرا باید به این پرسش پاسخ دهیم که معنای زندگی چیست؟ چرا باید به این معنا بپردازیم؟ و نکته دوم این که چگونه میشود به این معنا پرداخت؟
** این سؤال، سؤالی هنجاری ـ توصیهایست و صبغه normative دارد. این که چرا باید به مقوله معنای زندگی همت گماشت و در پی فرا چنگ آوردن آن بود، بسته به درکی است که ما از انسان داریم به مثابه موجودی که در این کره خاکی زندگی میکند. میدانید که ارسطو میگفت انسان حیوان ناطق است و فرق فارق میان انسان و حیوان را قوه نطق میانگاشت. میدانیم کثیری از حاجات اولیه ما با حیوان مشترک است مانند و خوابیدن و ارضای امیال. اینها فصل مشترک میان انسان و حیوان است. اما فصل مفترق میان انسان و حیوان، بنا به گفته ارسطو، قوه نطق است. بنا به گفته برخی دیگر از فیلسوفان، تفاوت میان انسان و حیوان در این است که انسان حیوان سیاسی است. یا به تغییری، انسان در پولیس یا در شهر زندگی میکند که با زیستن در جنگل تفاوت بیّن و روشنی دارد. اجازه بدهید من روی همان قوه نطق تأکید کنم و آن چه را که از آن مدنظرم است، مراد بکنم. ببینید قوه نطقی را که ارسطو از او یاد میکند، میشود توسعاً به آگاهی و التفات و دانش هم تعمیم کرد. یعنی انسان به ابزاری مجهز است که سایر موجوداتی که روی این کره خاکی هستند، تا جایی که ما میدانیم، مجهز به این ابزار نیستند. یعنی نه نباتات و نه حیوانات، هیچ کدام مجهز به این ابزار نیستند و برای انتقال مراد خودشان یا آنچه میخواهند انجام دهند، از این ابزار نمیتوانند مدد بگیرند. حتی در حیواناتی مانند میمون و ارانگوتان که حداکثر اواها و صداهایی تاکنون کشف کردهاند که به کمک آن معنایی را احیاناً به هم خبر میدهند.
اما این امور با آن چه ما از او تحت عنوان زبانمند بودن انسان یاد میکنیم، متفاوت است. این زبانمند بودن خیلی لوازم دارد. زبان ارتباط وثیقی با آگاهی و التفات به زیستن و اندیشیدن دارد. برای مثال، میتوان حالات ذهنی که ما از آن به mental state یاد میکنیم و احوال اگزیستنسال که فقط در انسان یافت میشود از قبیل غم، شادی، آرزو، نفرت... را حول مفهوم زبانمند بودن صورتبندی کرد، چرا که به تعبیر برخی از فیلسوفان، اساساً انسان به مدد زبان فکر میکند. زبان نقش محوری در سر برآوردن ایدههای ما دارد. ما به تعبیر فیلسوفان اگزیستانس، موجوداتی هستیم که میدانیم که میمیریم، برخلاف عموم موجودات که میمیرند و نمیدانند که میمیرند. ما باور درجه دو second order belif به برخی از افعالی که از ما سر میزند، داریم. اینگونه نیست که ما فقط رفع تشنگی میکنیم. اینگونه نیست که فقط رفع گرسنگی میکنیم. اینگونه نیست که فقط رفع بیخوابی میکنیم و به اقتضای غرایزمان حرکت میکنیم. این هست اما این تنها بخشی از وجود ماست. بخش دیگری از وجود ما همان چیزی است که من از آن به التفات، آگاهی و تفطن داشتن به «بودن» خود یاد میکنم. این، ارتباط وثیقی با زبانمند بودن و آگاهی داشتن یا همان مقوله consciousness دارد.
* یعنی شما به موقعیت ویژه انسان در این جهان اعتقاد دارید و آن را دلیل جستوجوی معنای زندگی میدانید؟
** بله. من همه این مقدمات را گفتم تا توضیح دهم که موقعیت ویژه انسان در این جهان، اقتضا میکند که معنایی هم به زندگی ببخشد. چون انسان فقط زندگی نمیکند بلکه میداند که زنده است. برخلاف موجودات دیگر؛ چون زبانمند است، چون قوه فاهمه دارد. چون قوه ناطقه دارد، در جستوجوی پاسخ به این پرسش است که چرا پا به این کره خاکی نهاده و چرا باید چند صباحی زندگی کند. خواهی نخواهی، این پرسشها گریبان او را میگیرد و انسان به میزانی انسان است که به این امور میپردازد. پس به یک معنا این که شما میپرسید که چرا این normative است و چرا باید بدان پرداخت، پاسخاش این است که بله این «باید» ارتباط وثیقی با ارگانیسم انسان و اینگونه بودن ما دارد. روی این کره خاکی، انسان موقعیت ویژهای دارد و گریز و گزیری از پرداختن به این پرسشها ندارد. انسان چون میداند که زندگی میکند، باید بداند که برای چه زندگی میکند. سایر موجودات نمیدانند که زندگی میکنند. فقط زندگی میکنند. اما چون انسان میداند که زندگی میکند، و التقات و تفطن به بودن خود دارد، قاعدتاً به سر وقت پرسشهایی چون چرا باید زندگی کنم یا معنای این زندگی چیست، هم میرود.
* حالا چگونه میشود به این معنا پرداخت؟
** با مد نظر قرار دادن مطالب بالا، برای تأمل و گفتوگو درباره معنای زندگی دو راهکار کلان وجود دارد. یکی این که ما به کشف معنای زندگی بپردازیم و اگر چیزی تحت عنوان معنای زندگی در جهان پیرامون یافت میشود، آن را فرا چنگ بیاوریم، کشف کنیم، حدود و ثغورش را برشماریم و در زندگی آن را به کار بندیم. یک راهکار دیگری هم هست که انشاالله در طی گفتوگو توضیح بیشتری میدهم که ارتباط تامی با درک ما از جهان و زیست جهان ما دارد و آن همان، قائل بودن به جعل معنای زندگی است. به این معنی که چون در این جهان معنایی را نمیتوان کشف کرد و فرا چنگ آورد و چون گریز و گزیری از معنادار بودن زندگی نیست، ما معنایی را برای زندگی جعل میکنیم و بعد با جعل این معنا، زندگی را حول آن سامان میبخشیم.
* سؤالی مهم در اینجا مطرح است، یعنی در واقع این سوال، موضوع مصاحبه ما است. به نظر میرسد که در طول سالیان اخیر یک مقدار این معنا، یعنی معنای زندگی، برای انسان، گرفتاری به وجود آورده است. به این شکل که ما با بحرانی روبهرو هستیم به نام بحران معنا. براساس قول نیچه که گفته است، دوره پوچی و فرو ریختن ارزشهای انسانی شروع شده است، بشر امروز، گرفتار یکی از مهمترین بحرانهای خود است و آن، ناکامی در یافتن معنای زندگی است. من میخواهم این را بپرسم که این بحران چرا آغاز شده و در یک سیستم فکری و زیستی چگونه و از کجا این بحران میآید و چگونه آغاز میشود؟
خود این معنای زندگی برای انسان تبدیل به یک مسئله شده است. یعنی برخلاف دوران قبل که به نظر میرسد، با تکیه بر ادیان ابراهیمی که یک تعریف جامع و مانعی داشتند و مشکل آنچنانی هم با آن نداشتند، اکنون مثلاً در عصر جدید یک پوچگرایی شکل گرفته و بشر امروز نمیتواند به این سؤال پاسخ دهد که بالاخره معنای زندگی چیست. بسیاری، از این مساله، به عنوان بحران معنا یاد میکنند. ما میخواهیم به این سؤال بپردازیم که اصلاً این بحران چرا به وجود میآید؟ و چگونه ایجاد میشود؟
** شاید به خاطر تربیت فلسفیام معمولاً generalisation و تعمیمسازی و صدور احکام کلی مخالفم و معمولاً احتیاط میکنم. این که جهان را بحران معنا فراگرفته، من در صدور این حکم کلی تردید دارم. معنیاش این نیست که بحران معنا به طوری که شما اشاره فرمودید وجود ندارد اما این که با حکم کلی و با گزاره کلی از آن یاد بکنیم، موافق نیستم.
* دلیل این تردید چیست؟
** ببینید همانطور که عرض کردم قصه معنا ارتباط وثیقی با آگاهی و التفات آدمی انسان دارد. چنان که مستحضرید مراد ما از جهان انسانها یا به تعبیر امروزی زیست جهانشان یک امر private و و subjective است و بستگی به درک و انتظار انسانها از عالم دارد. اگر جهان درون آدمی نو شده باشد یا به تعبیری دستخوش توفانها و زیر و زبر شدنها شده باشد، قصه بحران در معنای زندگی هم ممکن است پدید بیاید. اما اگر این اتفاق رخ نداده باشد و شخص، با همان تصویری که از پیش از جهان داشته، زندگی کند و یا حتی اگر با دستاوردهای جهان جدید، اعم از علم و فلسفه و هنر و موسیقی جدید آشنا باشد اما آن باورهای سابق به قرار پیشین مانده باشند، این شخص دچار بحران معنا نمیشود.
* البته اگر باورهای سابق مانده باشد که نمانده!
** نه فقط در مشرق زمین، که در مغرب زمین هم خیلی از افراد به این معنا، دچار بحران معنا نیستند. من وقتی که چند سال پیش گفتوگویی داشتم با یکی از نشریات راجع به کتاب دوستمان آقای دکتر عبدالکریمی با عنوان "ما و جهان نیچهای". آن جا هم همین را عرض کردم که ایشان در آن کتاب میگویند که جهان، نیچهای شده و افراد از این منظر به جهان نگاه میکنند، یعنی در آن کتاب، همین قصه بحران معنا کم و بیش مطرح شده است. نقد من به این دوست گرامیمان همین بود که این جاها حکم کلی نمیشود صادر کرد. اولاً کثیری از مردم، یعنی مردم متعارف، با این امور دست و پنجه نرم نمیکنند. فکر نکنید من تنها راجع به مشرق زمین صحبت میکنم. شما همین آمریکای شمالی را در نظر بگیرید، کثیری متدین در آمریکا هستند که مسیحیاند و با اعتقادات خودشان خوشاند. در اروپا اگرچه میزان دینداری کمتر است اما لزوما افراد دچار بحران معنا نیستند.
من با اینجور generalize کردن همدل نیستم. روشن است در خاورمیانه و مشرق زمین چقدر انسان باورمند یافت میشود. عنایت دارم که متدین هستند و قاعدتاً عموم دینداران معنایی را در این جهان میبینند که عبارت است از اراده و فرامین خداوند. اما این طرف که به اصطلاح به مغرب زمین موسوم است، وقتی ما نگاه میکنیم، خیلی از افرادی را میبینیم که با نیچه و این ایدهها اصلاً آشنا نیستند، مردم متوسط که زندگیشان را میکنند. در عین حال باید یادمان باشد که فیلسوف خداباور هم در مغرب زمین داریم. هم در سنت تحلیلی و هم در سنت قارهای برای عالم غایتی میبینند و سعی میکنند آن را توضیح دهند. از این میان، میتوان به کسانی مثل ریچارد سویینبرن، جان هیک، راجر تریکو...، اشاره کرد. سخن بر سر این است که در مغرب زمین نیز کسانی هستند که عالم را بیمعنا نمیبینند و معنایی در این عالم میخوانند و آن را فرا چنگ میآورند.
* یعنی شما میگویید، معنای زندگی برای شرق و غرب عالم حال شده است؟
** نه، کسانی البته هستند که بر این باورند عالم تیره و تار و فسرده است. بگذارید اینجوری عرض بکنم؛ اساساً نیهیلیسم نیچهای را من بیش از آن که توصیهای بفهمم، بیشتر توصیفی میفهمم. یعنی نیچه به مثابه یک observer دارد از آن چه در تمدن مغرب زمین روی میدهد، خبر میدهد. بنابر داوری نیچه، دیگر ارزشهای اخلاقی آن خاستگاه سابق را ندارند و از دیانت برگرفته نمیشوند و خدا به مثابه یک creator یا خالق دیگر آن نقش سابق را ندارد و به این معنا جهان دچار نیهیلیسم شده است که این مساوی است با این که معنایی در عالم یافت نمیشود. نیچه بیش از هر چیز دارد observe میکند. او تنها یک مشاهدهگر است و شکایت نمیکند بلکه روایت میکند. بعد هم، این بیمعنایی، درباره کسانی صادق است که زیست جهانشان نو شده باشد. ما در باب جهان بیرونی حرف نمیزنیم. در باب جهان درونی سخن میگوییم. بله، اگر جهان درونی انسان عوض شود، مسئله معنای زندگی هم برای او برجسته میشود. مراد من این است که در مغرب زمین هم نمیشود حکم کلی صادر کرد که همه افراد زیست جهانهایشان کنفیکون شده است و عالم را عاری از معنا و تهی از معنویت یافتهاند. کسانی هستند که این اتفاق را تجربه کردهاند. الان هم میبینیم خیلی از روشنفکران، خیلی از اهالی فلسفه و خیلی از scienceها هستند که اینگونهاند، اما از آن طرف هم کسانی هستند که نگاه دیگری به عالم دارند.
من میخواهم این را عرض بکنم که، ابتدائاً از منظر معرفتشناختی، تصویرمان را از حدود و ثغور این حکم روشن بکنیم و فکر نکنیم که جهان نیچهای شده و بالمرّه عاری از معنا شده است. نه، من در همین کانادا که الان زندگی میکنم و به تدریس مشغولم، همکاران دانشگاهیای را میبینم که دین دارند و در علوم انسانی تدریس میکنند و به جد، باور دارند که این جهان معنایی دارد اما کسانی هم هستند که عالم را کور و کر تجربه میکنند. فضا، به هر حال رنگارنگ است. مراد من این است که فکر نکنیم جهان یک دست است و همه جهان نیچهای و عاری از معنا شده است. نه، یک پلورالیسمی حکمفرماست که در این میان، بیمعنایی هم یک صدایی هست.
* یعنی شما میگویید بحران معنا ناظر به همه گونههای زندگی نیست و تنها بخشی از آدمیان را به خود مشغول میدارد که از نظر شما در اقلیت هستند؟
** چند مقوله را از هم باید تفکیک کرد. یک وقتی کسی هست که با تصویر ادیان ابراهیمی از عالم مشکل معرفتی پیدا نکرده است. چنین کسی لزوماً دچار بحران معنا نمیشود. یک وقت هست که کسی با این تصویر مسئله دارد و معتقد است که این تصویر موجه نیست و به خدای ادیان باور ندارد و غایتی در این عالم نمیبیند، بنا به توضیحی که ادیان توصیف میکنند، خب این یک جور عوض شدن درک از معنای زندگیست. یک وقت هم هست که کسی جهان را بالمره کور و کر میبیند. من میخواهم عرض بکنم که اولاً عموم متدینین که معنایی در این عالم میبینند که آن عبارت است از خواست و اراده خداوند و اجابت کردن خواست او و مطابق با فرمان او عمل کردن. مفهوم سعادت در معنای دینی کلمه هم همین جا سر بر میآورد. اما کسی هم ممکن است با تصویر ادیان ابراهیمی از عالم بر سر مهر نباشد اما قائل به این باشد که این جهان یک جانی دارد. این عالم ایستاده بر پای خود و کور و کر نیست. یک معنویتی عمیقاً در جهان یافت میشود. خب چنین کسی هم میتواند معنایی در جهان ببیند و لزوماً با تصویر ادیان ابراهیمی بر سر مهر نباشد.
شق سومی هم هست که نه شخص عالم را کور و کر میبیند و ایستاده بر پای خود: «که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش». چنین کسی البته برای این که زندگی خودش را دلپذیرتر بکند، باید به جعل معنای زندگی همت بگمارد. در واقع بحث از بحران معنای زندگی یا به تعبیری که من عرض میکنم جعل معنای زندگی، جایی پیدا میشود که شخص دیگر با تصویر متافیزیک افلاطونی و نو افلاطونی ادیان و اساساً هرگونه نگاهی که جانی برای این جهان در نظر میگیرد و چیزی را پس پشت این کثرت میبیند، بر سر مهر نیست. شخص وقتی با همه اینها وداع میکند، آن وقت باید معنایی برای زندگی خودش بیابد. اینجا دقیقاً بحث از بحران معنا به تعبیری که شما اشاره کردید، سر بر میآورد. ما برای این که بحث را خوب بفهمیم به اقتضای دکارت که گفت تقسیم کن تا پیروز شوی، تصور میکنم باید این سه شق را از یکدیگر تفکیک کنیم. بحث شما فکر میکنم دقیقاً ناظر به شق سوم است.
* شما گفتید که در شق سوم باید روی بیاوریم به جعل معنا. به نظرم، باید یک مقدار این را بازشکافی کنیم. منظورتان از جعل معنا چیست؟ یعنی شما این را به عنوان یک راهحل مطرح میکنید؟
** این بحث مسبوق به سابقه است. اینجا به یک معنا، مساله خیلی particular و شخصی میشود. همان مفهومی که در فلسفه ارسطو به بحث گذاشته شده را من این جا توسعاً در باب معنای زندگی به کار میبرم که همان خودشکوفایی است. شرط اول این است که شخص به خودکاوی همت بگمارد و خویشتن را خوب بشناسد. نقاط قوت و نقاط ضعف خودش را دریابد. خودشناسی پیشه کند و بعد از این که احیاناً خود را خوب شناخت و تصویر مطابق واقعی از کاراکتر خود به دست آورد که البته کار سادهای نیست و نیاز به تأمل و مراقبه و وقت گذاشتن دارد، آن وقت ببیند که با توجه به تصویر و درکی که از کاراکتر خود دارد، به چه مقصدی روان شود که متضمن شکوفا شدن آن کاراکتر باشد. به میزانی که به شکوفایی آن کاراکتر و شخصیت خودش مدد میرساند، برای زندگی خودش هم معنایی جعل میکند. این البته به شرطی است که کسی قائل به کشفی برای معنای زندگی نباشد. البته نه این که هر کسی که در پی خودکاوی است قائل به جعل معنای زندگی است. کسی ممکن است قائل به کشف معنای زندگی باشد اما فکر کند که خودکاوی پیشه کردن او را در این مسیر مدد میرساند. مثلا اعلای آن عارفی است مثل مولانا که هم قائل به کشف معنای زندگیست و هم به مدد گوهر عشق و فرا چنگ آوردن کیمیای وصال به خودکاوی هم میپردازد. «در زمین مردمان خانه مکن / کار خود کن کار بیگانه مکن»؛ این که خودت را خوب بشناسی، در زمین دیگری خانه نکنی، به تو مدد میرساند که با تصویر درستی که از خویشتن داری به تصفیه خود و زدودن زنگارها همت بگماری تا به سر منزل مقصود برسی.
در جعل معنای زندگی، خودکاوی خیلی مهم است. آن چیزی که امروزه در روانشناسی از آن به تیپولوژی یاد میشود، به شناختن کاراکتر شخصی میپردازد. بگذارید چند تا از این کاراکترها را ذکر کنم تا عرایضم روشنتر بشود. مثلاً کسی ممکن است تیپاش جستوجوگر باشد. شما کسی را در نظر بگیرید که وقتی به خویشتن مراجعه میکند در خلوت و مجموع خصایل خویش را پیش چشم میآورد، برای این آدم آن چیزی که بیش از هر چیزی به او بهجت و رضایت باطن میدهد، فهمیدن چیزهایی نو در این عالم است. حالا این شخص میتواند یک scientist باشد که در آزمایشگاه و لابراتوار خود ساعتها در حوزه فیزیک، در حوزه شیمی، در حوزه بیولوژی، در کار مهندسی و یافتن دستاوردهای نو، کنار هم گذاشتن آموختههای پیشین، آزمایشهای تجربی مکرر مشغول باشد و پرداختن به این امور شادی زایدالوصفی یا به تعبیری که عرض کردم بهجتی به او بدهد که همردیف مفهوم خودشکوفایی است که مقوم معنای زندگیست. در واقع شخص احساس میکند که دارد هویتی احراز میکند که با آن خوش است. خوش به معنای ممدوح کلمه. انسان خیلی از مواقع شاید خودش به تنهایی نتواند داور خوبی برای خودش باشد، پارهای از امور را آدم هرچه تلاش کند در خویشتن تشخیص نمیدهد. برخی از افرادی که هم ذیصلاحاند، هم دلسوزاند و هم صدق و صفا در وجودشان هست، میتوانند در احراز تصویر درست از خویشتن انسان را کمک کنند. هنگامیکه این تصویر به دست آمد و شخص دریافت که شخصیتی دارد به میزانی که به شکوفا شدن خود همت میگمارد به جعل معنای زندگی پرداخته است. فرض کنیم چنین کسی جستوجوگر باشد اما در تشخیص تیپولوژی خودش دچار خطا شده باشد. اگر چنین باشد مادامی که با آن تصویر غلط پیش میرود، باز معنای زندگیاش محقق نمیشود چون تصویر درستی از خودش نداشته است. به همین خاطر مرحله اول بسیار خطیر است. این تصویر به راحتی به دست نمیآید؛ واقعا نیازمند تأمل است. باید خود فرد هم درباره خودش تأمل کند، گذشته خودش را به خاطر بیاورد، تواناییها و ضعفهایش را بشناسد، انسان خیلی از مواقع خودشیفته است و پارهای از ضعفهای خودش را نمیبیند.
خود شخص میتواند؛ دیگران میتوانند او را از این حیث آگاه سازند و بر اثر مراقبه، تأمل، تدبیر و رایزنی کردن و تأمل چندباره آن وقت تصویر مطابق واقعی از خویشتن به دست آید؛ چون اگر این گام اول اشتباه برداشته شود تا ثریا میرود دیوار کج. اگر تصویر از خود و تیپولوژی درست تشخیص داده نشود، آن وقت شخص در مسیری گام مینهد که به تعبیر مولوی متضمن ساختن خانه در زمین دیگران است. پس از اینکه کار تمام شد، متوجه میشود که این خانه او نبوده و خانهایست که در زمین دیگری ساخته است و به کار او نمیآید. برخیها تیپ helper دارند. کمککنندهاند. نه این که شخص در آن تلقی در پی احراز حقیقت نباشد اما آنچه بیشتر برای او برجستگی دارد، کمک کردن به دیگران است. کسانی را میشناسیم که دوست دارند دیگران را کمک کنند. هرچه از دستشان برمیآید انجام میدهند. اگر کسی مریضی دارد، میشتابند برای این که آن فرد را کمک کنند. کسی احتیاج مالی دارد، تنگدست است، دریغ نمیکنند. این هم یک کاراکتر است. وقتی که کسی واجد این کاراکتر باشد، آن وقت به میزانی که در این راستا گام مینهد به خودشکوفایی خودش و مآلا تحقق بخشیدن به معنای زندگیاش مدد میرساند.
* این کاراکتر آدمیان است که در جعل معنای زندگی به کمک آنها میآید؟
** این دو مثال و تیپولوژی و کاراکتر را ذکر کردم برای این که عرض بکنم مراد من از جعل معنای زندگی متوقف بر به دست آوردن تصویر درستی از تیپولوژی و کاراکتر شخص است و وقتی که این مهم انجام شود، به میزانی که شخص در راستای تحقق بخشیدن به تیپولوژی خودش یا به کمال آن تیپولوژی مدد میرساند، به جعل معنای زندگی و احساس رضایت باطن و احراز هویت مدد رسانده و بدین ترتیب، معنایی برای زندگی خودش به دست آورده است. ممکن است کسی شخصیت خلاق داشته باشد. این خلق اعم از نوشتن تئاتر، نمایشنامه، سرودن شعر و نوشتن مقاله و کتاب است. این هم یک کاراکتر است؛ البته خلاقیت هم مراتب دارد. لازم نیست که همه رمان بینوایان بنویسند؛ همه برادران کارامازوف بنویسند؛ خلاقیت امری ذومراتب است. اگر کسی درمییابد که شخصیت آفریننده دارد و دوست میدارد در هر سطحی، رمان بنویسد، مقاله بنویسد، نمایشنامه بنویسد، شعر بگوید، نقاشی بکشد، مجسمه بسازد. کارهای هنری بکند. آهنگ بسازد، همه اینها، به روح آفرینندگی او برمیگردد. اگر انسان این تشخیص را در خود میبیند به میزانی که به این همت میگمارد به شکوفا شدن خود و پدید آمدن معنای زندگیاش مدد میرساند. من وقتی از جعل معنای زندگی یاد میکنم، بیش از هر چیزی این نکته مدنظرم هست.
* من به آن دو شق دیگر برمیگردم. آنها که به ادیان ابراهیمی تام و کامل اعتقاد دارند و آنها که بدون اعتقاد به ادیان ابراهیمی به یک معنایی دست مییابند و این بحران معنا برایشان مترتب نمیشود، اینجا بحثی مطرح است که اینها به کدام زندگی، به کدام معنا میرسند؟
** بگذارید قدری مصداقی سخن بگویم تا عرایضم روشنتر بشود. ببینید. من متوجهام شما چه میفرمایید؛ اما آنقدر که من میفهمم این مقوله دوم در تقسیمبندی من جاییست که از جایی به بعد فصل مشترک بخشی از عرفا و کسانی که من آنها را کسانی بحساب میآورم که دغدغههای اگزیستانسی عمیق دارند، مشترکاً بدینجا میرسند. تصور میکنم یکی از نکات مهمی که در سلوک عرفانی و در نگاه عرفانی به هستی وجود دارد عبارت از این است که انسان ابتدائاً خود را در عالم تنها بیابد؛ این که شخص خود را تنها در این عالم بیابد. یعنی شخص از دایره کثیری از انسانها فراتر میرود و به امری ورای این کثرت بیندیشد یا به تعبیری اساساً از دام این کثرت برهد، فارغ از این که به چه میخواهد برسد. این مبدأ عزیمت است. فرض کنید کسی از دام کثرت رهیده و خویش را در این عالم متفاوت یا تنها تجربه میکند و اساساً درباره پارهای از امور و پرسشهای مهم هستی تأمل میکند. در سنت عرفان اسلامی از جایی این «تنهایی» بدل به «جدایی» میشود و وقتی شخص به وصال میرسد بر آن جدایی فائق میآید. شما آن ابیات نخستین مثنوی را که مشهور به نینامه است در نظر بیاورید. «کز نیستان تا مرا ببریدهاند از نفیرم مرد و زن نالیدهاند / سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم شرح درد اشتیاق» ببینید این ناله کسیست که از مبدأ عالم جدا افتاده است یعنی آن مقوله تنهایی بدل به جدایی شده است.
این بانگ و فریاد سوزناک و دلخراش و جگرشکاف است. این جدایی کی رخ میدهد؟ وقتی که شخص اتفاقاً از دام کثرت رهیده و ابتدائاً تنهایی را تجربه کرده است و بعد، این تنهایی بدل به جدایی شده است و وقتی این فراق بدل به وصال میشود، شخص به غایت قصوای سلوک میرسد. حالا ممکن است کسی این مسیر را بیاید اما آن تنهایی اگزیستنسال برای او بدل به جدایی نشود. در عین حال تنهایی او از سنخ تنهایی کسانی چون کامو و سارتر نباشد که عبارت است از پوچ و رها دیدن هستی. چنین کسی هم برای خودش معنایی در زندگی مییابد اما نه از سنخ معنای زندگی کسانی که با تصویر ادیان ابراهیمی از هستی همدلاند.
* یعنی شما نوع سومی را بین عرفان سنتی و پوچگرایی کامویی مطرح میکنید؟
** بله، من دارم جای سومی را باز میکنم؛ میخواهم بگویم در این تلقی سوم، تا جایی مسیر سلوک عرفای کلاسیک با این افراد یکی است؛ آن هم عبارت است از تجربه تنهایی یا تنها یافتن خود یا تفردی که شخص تجربه میکند؛ چون در تلقی نخست، این تفرد و individuality کمرنگ است و افراد در جمع مستحیلاند و همه کم و بیش یک جور فکر میکنند. پاسخها نسبتاًً روشن و سرراست است. این که از کجا آمدهایم، به کجا میرویم، هدف از خلقت چه بوده است، ما در این عالم چه کارهایم، این پرسشها کم و بیش که مطابق با تصویر متافیزیک نو افلاطونی ادیان، پاسخ داده میشود و خیلی هم خوب است و در جای خود رهگشاست و بسیار هم انسانهای خوب و وارستهای در آنجا تربیت میشوند. اما ما اکنون درباره پدیدهای سخن میگوییم که از تنهایی آغاز میشود، یعنی تنها یافتن خویش در عالم یا از دام کثرت رهیدن. در نزد کسانی، تنهایی بدل به جدایی میشود و سپس این فراق بدل به وصال میشود؛ اما کسانی از اینجا به بعد ممکن است دیگر تنهاییشان بدل به جدایی نشود اما در عین حال عالم را کور و کر نبینند و در عین حال به نحوی از انحا به زندگی خود معنا میبخشد.
* مصداق چنین معنایی از زندگی در جامعه ایران چه کسی میتواند باشد؟
** مثالی که در سنت خودمان برای این تلقی سوم میتوانم ذکر کنم سهراب سپهری است. تنهایی او، از جنس تنهایی اگزیستنسال است که با کسانی چون سارتر و کامو متفاوت است اما از سوی دیگر نگرش او با نگرش کسانی که در نظام عرفانی آنها تبدیل بدل به جدایی میشود، فرق میکند. تصور میکنم این یک نوع دیگر از معنا بخشیدن به زندگیست که در آن شخص لزوماً عالم را کور و کر تجربه نمیکند اما در دل متافیزیک سنتی یا متافیزیک نو افلاطونی هم دغدغههای خودش را صورتبندی نمیکند؛ البته کار سختی است، زیر و زبر شدن دارد، تنهایی دارد ولی نه از سنخ تنهاییای که در آن شخص به خود رها شده باشد. در این نگاه شخص هم از طبیعت مدد میگیرد، هم احوال خوشی را نصیب میبرد، هم با جان جهان ارتباط برقرار میکند و تجربههای معنوی نیکویی را نصیب میبرد. این مسیر خیلی شخصی است.
* این تنهایی به نظر، خیلی عام نیست و بسیاری چنین تنهاییای را نمیشناسند؟
** تفرد اینجا خیلی پررنگ است و نسخه کلان نمیشود اینجا پیچید. اگر آن حدیث را که میگوید: «الطرق الی الله به عدد انفاس الخلائق» در نظر آوریم، من فکر میکنم این plurality و کثرت پررنگ را میتوان در اینجا دید. در آن شق نخست، تفرد کمرنگ است. یکسری پاسخهای روشنی که کم و بیش شسته رفتهاند به پارهای از پرسشهای بنیادین بشر داده شده است و خیلی از انسانها با آنها قانعاند و زندگی را حول آنها سامان میبخشند و معنای زندگی را در هستی مییابند و با خداوند نجوا میکنند و حاجات خودشان را در میان میگذارند. پارهای از این حاجات رفع میشود؛ سختیها را با تصویری که از نظام هستی دارند، تحمل میکنند. شاید دغدغههای خیلی از انسانها و پاسخهایی که میگیرند، در اینجا مشترک باشد. به این معنا میگویم تفرد آنجا کمتر دیده میشود. در شق سوم هم که اساساً عالم کور و کر است، یعنی آن بحران معنایی که از آن سخن میگفتید ناظر به این مقام است. تنهایی اگزیستنسال، به توضیحی که آوردم، در شق سوم است که سر بر میآورد و سپهری احتمالاً یکی از نمایندههای آن است. پارهای از احوال عرفا را هم میشود آنجاها ردیابی کرد؛ جایی که آن تنهایی هنوز بدل به جدایی نشده و آن تفرد و individuality هنوز یافت میشود.
* در این تفرد و تنهایی که گاه بسیار تلخ و خطرناک مینماید، آیا شخص معنایی از زندگی را کشف میکند؟
** در این مسیر، شخص بالاخره معنا را کشف میکند اما مسیر سلوک یگانه و منحصر به فرد است. در اینجا مراقبه مهم است، کمک رساندن به دیگران مهم است. زیستن اخلاقی در اینجا نقش خیلی جدی دارد. تعبیر سپهری در «هشت کتاب» را به خاطر آوریم: «میدانم، سبزهای را بکنم خواهم مرد». سپهری به نکته مهمی در اینجا اشاره میکند؛ یادآوری این امر که این عالم به لحاظ اخلاقی، بیتفاوت نیست. این جهان جانی دارد و کور و کر نیست.
ما به خود وانهاده شده نیستیم. یک قوانین لایتخلف اخلاقی در این عالم حکمفرماست. به تعبیر قرآن: «فمن یعمل مثال ذرهٍ خیراً یره / و من مثقال ذرهٍ شرّاً یره». زیستن اخلاقی و تبعیت از قوانین اخلاقی هستی مقتضایی دارد و شخص را مدد میرساند تا معنای بیشتری را در این زندگی فرا چنگ آورد و در عین حال، تنهایی خود را نیز به رسمیت بشناسد و جان جهان را احساس کند. این مسیر ناهموار را شخص باید خود به تنهایی طی بکند. به قول سپهری: «آدم اینجا تنهاست / و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست». تصور میکنم تفاوت تلقی سوم با تلقی اول و دوم را میتوان اینگونه صورتبندی کرد.
* به این بپردازید که این طیفهای مختلف، به خصوص تجددگرایان سنتگرایان و هویتاندیشان، این سه طیفی که بسیاری اوقات روبهروی هم قرار دارند، چگونه به این مسئله میپردازند و پاسخ میدهند؟ البته فکر میکنم اینجا بحث بنیادگرایان مقداری متفاوت است.
** ببینید بسیاری از این نحلهها مثل احمد فردید و دیگران بیشتر تحتتأثیر کسانی هستند که در دل همین جهان مدرن، جزو منتقدان مدرنیتهاند و نگاهشان نوعی نگاه نیچهای ـ هایدگریست؛ به این معنا که معتقدند مدرنیته یک پروژه ناتمام است و نیهیلیسم به یک معنا در مغرب زمین نهادینه شده است. نسخه فردید، آنقدر که من میفهمم یک نسخه هایدگریست: باید برویم به سر وقت مواجهه اصیل با «هستی.» از نظر ایشان، مشکل همان سوژه دکارتی است. اشکال این که این عقل ابزاری ما را بدینجا افکنده است. حالا اگر آن بحثها را صورتبندی کنیم به این نتیجه میرسیم که این مباحث با سنت اسلامی چندان نسبتی ندارند. بنابر تلقی اولی که آوردم، کسانی که با تصویر ادیان ابراهیمی از جهان پیرامون بر سر مهرند و در دل آن سنت زندگی میکنند، معنای زندگی روشن است و دچار بحران نشده است.
* یعنی یک طیف مذهبی باورمند تمام عیار.
** بله. از این طیف مذهبی باورمند که بگذریم، افراد دیگری هم هستند که بیش از هر چیز، با انتقاداتی که به مدرنیته شده بر سر مهرند. این نگاه بیشتر نزدیک به نگرش کسانی است که میخواهند معنایی برای زندگی بیابند، در عین حال برخی از اگزیستانسیالیستها هم در اینجا قرار میگیرند مثل گابریل مارسل. چنانکه آمد کسانی مثل سارتر و کامو هستی را کر و کور میبینند. نمیشود گفت هایدگر نیز در ذیل این نگاه قرار میگیرد، دستکم با خوانشهایی که من با آن همدلی بیشتری دارم. (میدانید این بزرگان عالم فلسفه خوانشهای متعددی داشتهاند. کانت، هایدگر، هگل، ویتگنشتاین قرائتهای مختلف میتوان از آنها به دست داد.) آن قرائتی که من با آن همدلم، هایدگر و نیچه را یک observer میداند؛ یعنی اینها اتفاقاتی را که در جهان جدید رخ میدهد observe میکنند، مشاهده میکنند، بیان میکنند و میبینند ارزشها فرو ریخته است و اعلام میکنند. اشاره میکنم به کتابهای «باستانشناسی اخلاق» و «فراسوی نیک و بد». در این آثار نیچه میگوید به خاطر مسلط شدن جهانبینی علمی، دیگر ارزشهای اخلاقی هم فرو ریخته است.
به خاطر نهادینه شدن نگاه علمی در جهان جدید، اخلاق هم فرو میریزد. باید یک اخلاق جدید پیافکنی بکنیم. هایدگر هم در همین مسیر گام برمیدارد. چنانکه من در مییابم، هایدگر و نیچه جهان را کور و کر و پوچ نمیانگارند، شاید بتوان ایشان را در تلقی سوم قرار داد. میدانید؛ نظیر کسانی که یک individuality را نصیب بردهاند و میکوشند جد و جهد عمیقی کنند برای این که توضیح دهند این هستی سویه دیگری هم دارد؛ به تعبیر هایدگر، ما با آشکارگی هستی مواجهیم. لبه تیز انتقادات ایشان به عقل ابزاری و cogito دکارتی و متافیزیک سنتی است. به نظر میرسد نمیتوان ایشان را ذیل تلقیهای اول و دوم قلمداد کرد. حالا اگر این تلقی نمایندگان وطنی هم دارد، درباره آنها نیز باید اینگونه سخن گفت.
* سؤالات بسیاری در این قصه، مطرح است. از جمله تاثیر و جایگاه زبان در بحران معنا به همان دقتی که ویتگنشتاین مطرح میکند. اما فرصت نیست. سوال مهم دیگری هم داشتم و آن تفاوت بحران معنا است (با همین تفصیلی که صورت گرفت) با بحران هویت.
** پاسخ سوال دوم را مختصر عرض میکنم. هویت ارتباط وثیقی با زیستن آدم دارد. تصور میکنم وقتی بحرانی، در معنای بحث کنونی ما پدید میآید، این امر همراه است با تغییر و تحولاتی که در نظام معرفتی انسان هم پدید میآید. به تعبیر دیگر کسی که تاکنون با یک نظام معرفتی بر سر مهر بوده و حول و حوش آن هویتی برای خود ساخته بوده، با تلاطمی که در آن میافتد، به طوری که مؤلفههای آن دیگر به قرار سابق نیستند، هویت او هم دستخوش تغییر میشود. من نمیگویم بحران هویت حتماً به خاطر بحران در معنای زندگیست. نه. میتواند بحران هویت علل دیگری هم داشته باشد اما یکی از عللش عبارت است از بحرانی که در باب معنای زندگی پدید میآید و انسان تصویری دیگر از معنای زندگی به دست میآورد. به تعبیر دیگر، بحران هویت پدیدهایست که چند علت میتواند داشته باشد. یکی از آن علل عبارت است از بحرانی که در معنای زندگی پدید میآید. میدانید واژه بحران، بار evaluative دارد. ولی من بیش از هر چیز بحران معنا را اینگونه میفهمم که زیست جهان آدم عوض میشود. نگاه انسان به جهان که عوض میشود، تصویرش از معنای زندگی هم عوض میشود، حالا یا تصویر کلاسیک از متافیزیک افلاطونی بدل به تصویر کسانی مثل سارتر و کامو میشود یا کسانی نظیر سپهری.
علی ایحال اگر این نگاه به هستی عوض شود، هویت هم دستخوش تحول میشود. این دو همعناناند و به یکدیگر پیچیده. همان که اقبال لاهوری گفت: «چون که در جان رفت جان دیگر شود / جان چو دیگر شد جهان دیگر شود». وقتی جان آدم عوض میشود، جهان او نیز عوض میشود، هویت او نیز عوض میشود. به این معنا اگر درک او از زندگی و نگرش او به هستی عوض شود، معنایی که در زندگی میبیند نیز عوض شود، هویت او هم دستخوش تغییر میشود؛ اما نه این که همیشه تغییر هویت محصول تغییر در نگاه به زندگیست و محصول بحران معناست. نه. میتواند علل دیگری هم داشته باشد.