تاریخ انتشار : ۱۴ اسفند ۱۳۸۶ - ۰۹:۵۳  ، 
شناسه خبر : ۲۳۴۲۰

فاطمه صادقی

رابطه نهاد روشنفکری و سیاست در جوامع اسلامی رابطه‌ای بسیار مهم و پیچیده است که پرداختن به آن در چند خط و چند صفحه ممکن نیست. در واقع حوزه‌ای است که هنوز چندان کاری در مورد آن صورت نگرفته است. در این چند خط تنها می‌کوشم برخی نکات را طرح کنم که شاید تذکر آنها مفید باشد.

وقتی از رابطه روشنفکری و سیاست در جوامع اسلامی سخن می‌رود شاید در وهله نخست باید این نکته را یادآور شد که آیا اساسا پدیده‌ای به نام روشنفکری در این جوامع وجود داشته یا خیر. منظور من از این واژه نوعی سنت استقلال فکری توام با انتقاد بیرونی از رویه‌های جاری و به ویژه از روابط قدرت در حوزه سیاست رسمی است. به گونه‌ای فی‌البداهه می‌توان گفت در جوامع اسلامی، روشنفکری اساسا پدیده‌ای مشکوک بوده که از طرق مختلف مورد سرکوب واقع شده است و شاید این رویه تا حدودی ریشه در رویه مسلمانان در جامعه اسلامی از همان بدو تاسیس آن داشته است.

در واقع در جوامع اسلامی دو شکل انتقاد می‌توانست به خود بگیرد: انتقاد درونی و انتقاد بیرونی. رویه حاکم، اما حکایت از آن داشت که انتقاد بیرونی به سهولت می‌تواند با کفر، شرک و نفاق نیز یکسان باشد. بنابراین به یک اعتبار باید گفت روشنفکری نامی جدید برای پدیده‌ای است که از دیرباز بر استقلال فکری و انتقاد سیاسی و اجتماعی مبتنی بوده، اما درون جوامع اسلامی چندان مورد پذیرش نبوده است و حتی می‌توانسته رفض و نفاق تلقی شود. برای مثال امام محمد غزالی، عالم سنی متعصب قرن پنج هجری وظیفه خود می‌دانست که با شرک و الحاد به مقابله برخیزد. او در این راستا دو جریان را شناسایی کرد: نخست نهاد فلسفه که فیلسوفانی چون راوندی و رازی را در خورد پرورانده بود و دوم نهضت باطنی. در مورد اول غزالی با نوشتن کتابی با عنوان «تهافت الفلاسفه» که معنایش «زیر و زبر کردن فلاسفه» است، قصد داشت دست فلسفه را به عنوان نهادی الحادی رو کند. خوشبختانه این کتاب مجدد توسط ابن‌رشد مورد نقد قرار گرفت، اما سنت مقابله با فلسفه در جوامع اسلامی هنوز پابرجاست؛ به گونه‌ای که گفته می‌شود چنانچه کسی در حوزه‌های علمیه فلسفه می‌خواند، با تحریم هم‌‌قطاران و بزرگان قوم مواجه می‌شد.

حوزه دومی که غزالی شناسایی کرد جریانی بود که در قالب نهضت باطنی اسماعیلیان بروز یافت. غزالی با نوشتن کتاب دیگری به نام «المستظهری» یا «فضائح الباطنیه» که در واقع برای خلیفه وقت نوشته شد قصد داشت شیعیان اسماعیلی را «از دین خارج» اعلام کند. در واقع به تعبیر امروزی می‌شود گفت غزالی روشنفکری ارگانیک و در خدمت سیاست بود؛ یعنی شخصی که تلاش داشت ایدئولوژی حاکم و روابط قدرت مبتنی بر آن را مشروعیت بخشد و مخالفان را در قالب دو جریان فوق تخطئه کند. بنابراین در بسیاری از جوامع اسلامی روشنفکری به عنوان فعالیت انتقادی مستقل با تعارض، یکسان انگاشته شده و منتقد و متعارض در واقع بسیار شبیه یکدیگر بوده‌اند. با این همه حتی در این جوامع نیز فعالیت فکری مستقل و انتقاد از سیاست امکانپذیر بوده است که عمدتا با تاسیس نهاد روحانیت و مرجعیت قرن‌ها بعد از ظهور اسلام به ویژه در مذهب شیعه امکانپذیر شد. مذهب شیعه به یک معنا تنها مذهبی بود که تا حدودی این امکان را می‌توانست در خود بپروراند که از رویکردی انتقادی برخودار شود؛ هرچند که همواره هم‌چنین نبوده است.

بدین‌سان تنها نهادی که (البته بسیار متفاوت با معنای امروزی از روشنفکری) می‌توانست در خود نطفه‌های انتقاد از سیاست و حکومت را بپروراند، نهاد روحانیت شیعه بود. پیش از اتحاد در مذهب سنی انتقاد بیرونی می‌توانست به کفر و الحاد منتسب شود. در اواخر قرن بیستم و مواجهه‌های فکری مسلمانان با مدرنیته احیای مسلک غزالی در قالب جنبش‌های سلفی و وهابی با تاسیس مدارس «حقانیه» در کشورهای اسلامی ضرورتی دیگر پیدا کرد. هدف از تاسیس این مدارس (برای مثال در پاکستان) تربیت نسلی بود که با مظاهر شرک و کفر به مقابله برخیزد. به همین دلیل هم تعالیم آن عمدتا مبتنی بر تفسیری راست کیشانه از مذهب بود که در بسیاری از اوقات از موفقیت هم برخوردار شد. این حرکت در پاکستان ظهور طالبان را به دنبال داشت. جالب آن است که این جریان درست مثل مشرب غزالی می‌خواست تشیع را هم هدف قرار دهد، اما در میان مدارس علمیه شیعی و طلاب علوم دینی شیعه نیز از جذابیت برخوردار شد. نمونه‌ای از این گرایش را می‌توان در قتل کسروی به دست فدائیان اسلام مشاهده کرد که البته ما به ازای بعدی هم داشت.

هزاران نفر از متعصبان سنی در این مراکز در سطح بسیار پایین آموزش داده می‌شدند تا برای مقابله با آنچه رفض و الحاد و مقابله با روشنفکران خوانده می‌شود تحت آموزش فکری و فیزیکی قرار گیرند. به نظر می‌رسد آنچه این روزها در ایران «براندازی نرم» خوانده می‌شود در واقع ادامه همین رویه است. به اعتقاد من سوای بقیه چیزها این مشرب در واقع با نوعی تعصب فکری خاص همراه است که در آیین فکری مکتب تشیع از آن نشانی در دست نیست و به همین اعتبار می‌تواند حوزه‌ای نسبی از استقلال فکری را که در تشیع تا حدودی مورد قبول بوده، با مخاطره مواجه سازد.