* در ابتدا برای ورود به بحث، لازم است که بدانیم اصلا در فلسفه جدید، عقل ابزاری به چه معناست؟
** عقل ابزاری پیوندی وثیق با رنسانس و روش شناسی پوزیتیویسم دارد. در واقع در دوره جدید بهتدریج نطفه عقل ابزاری یا به عبارت دیگر، عقلانیت صوری منعقد می شود و این مسئله با نوعی اسطوره زدایی از عالم و کالایی و ابزاری شدن همهچیز همراه است. به این معنا، مقولهای مبنی بر رابطه هدف و وسیله از جنس ابزاری بودنش غالب می شود.
اولا همانطور که اشاره شد، عقل ابزاری با نوعی اسطوره زدایی و افسون زدایی از عالم مترادف است، یعنی نظم کیهانی کهن جای خودش را به یک نظم کیهانی جدید داده است؛ در واقع نظمی که بنا بر آن همهچیز در اختیار انسان است؛ و اگر در نظم کیهانی گذشته هر چیزی جای خودش را داشت و از یک زوایه، انسان کوچک شده خداوند بود، در نظم کیهانی جدید، رابطه برعکس شد و به جای این که انسان کوچک شده خداوند تلقی شود، خداوند یک پندار غلط تصور می شود و بهصورت یک وهم درمی آید، از این منظر اصطلاحا خداوند موجودی است که انسان بهگونهای آن را برای فرار از تنگناهای شناختی خودش خلق و یا جعل کرده است.
در این صورت، همهچیز به یک معنا حکم شیء پیدا می کند، شیءای که در اختیار و در سلطه انسان است. به این معنا خداوند جای خود را به انسان می دهد، یعنی همان جایگاهی که ما برای خداوند بهعنوان خالق هستی قائل هستیم و هستی را سرشار از راز و رمز می دانیم، ما این جایگاه را به انسان می دهیم؛ انسانی که در واقع محور هستی واقع می شود و در این صورت از راز و رمزهای هستی هم خبری نیست، همهچیز در کنترل و اختیار و سلطه انسان است و انسان بهراحتی می تواند بشناسد. چیزی هم که امروز از آن بهعنوان روش شناسی پوزیتیویسم یاد می کنیم، بهگونهای وامدار نظم نوین هستی شناسی و جهان بینی نوین است؛ در پوزیتیویسم هم همین نکته وجود دارد.
* با این وصف، شاید پرسش اساسی این باشد که روش شناسی پوزیتیویسم، مبتنی بر چه پیش فرض هایی است و چه انتقادهایی را بر آن می توان وارد کرد؟
** پوزیتیویسم در طول تاریخ فراز و فرود داشته، در ابتدا هرگونه گزاره متافیزیکی را مهمل می دانست، اما بعد از مدتی در برابر این سئوال که «اگر هرگونه گزاره متافیزیکال را مهمل می دانید، پیش فرض های اثبات گرایی خود را چگونه به بحث می گذارید؟» قرار گرفت و مجبور شد اینگونه پاسخ دهد که ما اینها را یا مفروض گرفتیم یا اثباتش را به فلسفه واگذار کردیم.
در این نگاه، فلسفه چیزی جز خادم علم نیست؛ فلسفه هم در واقع رفتگر علم است، یعنی علم یک سری گرد و خاک هایی پیش روی دارد که فلسفه باید این گرد و خاک ها را پاک کند. اینکه یک حوزه و موضوع مستقلی را برای فلسفه قائل باشیم، مدنظر نیست؛ بیشتر نقش خدمه را برای علم ایفا می کند که یا این پیشفرض ها را برای ما مفروض گیرد یا بهگونهای به بحث گذارد.
مفروض هایی که پوزیتیویسم اختیار می کند، همه حکایت از حس گرایی و مشاهده گرایی و این مطلب دارد که زبان مشاهده زبان بی طرفی است و اینکه انسان می تواند بشناسد و عالم قاعده مند است، خود این قاعده مندی عالم هم بیشتر براساس نظم قابل مشاهده بین پدیدهها تعریف می شود تا سازوکارهای علی درون موضوعات مختلف؛ و اینکه ما کاملا بتوانیم یک تقارنی میان پدیدهها برقرار کنیم، اسم آن نوعی علیت است و در واقع همان تلقی هیومی، باب شده و امروزه در پوزیتیویسم با تلقی هیومی سر و کار داریم.
در واقع هیوم علیت را نوعی تداعی معانی می دانست، یعنی اینکه چیزی پس چیز دیگر بیاید، باعث می شود ما میان آنها رابط علیت برقرار کنیم، اما اینکه در عالم واقع هم، یک رابطه علی بین این دو باشد اینگونه نیست، بلکه در واقع ذهن ما این رابطه را برقرار می کند.
* با این اوصاف، معنای هستی شناسانه از پوزیتیویسم به چه معناست و عقل در آنچه جایگاهی دارد؟
** هستی شناسی پوزیتیویسم باز می گردد به رنسانس و اسطوره زدایی؛ و برمی گردد به اینکه خداوند یک تصویر و پندار غلط است و اینکه درواقع انسان محور هستی است ؛ اومانیسم بهگونهای مرتبط با همین جریان عقل ابزاری است، یعنی وقتی که کسی بحث اومانیسم را مطرح می کند و انسان منهای خداوند را محور قرار می دهد، در وادی عقل ابزاری گرفتار شده است، البته عقل ابزاری هم همین است.
تقلیل عقل کلی و متصل به خداوند به عقل جزیی و منفصل از خداوند است، یعنی یک عقل جزء نگر و عقلی که براساس یک رابطه عقلانی حسابگرانه میان هدف و وسیله رابطه برقرار می کند، یعنی هدف، قابلدسترس و بیناذهنی؛ و وسیله، قابلدسترس و بیناذهنی و قابلمشاهده است. در واقع بهصورت خلاصه عقل ابزاری یعنی تقلیل عقل وحیانی و عقل اشراقی به عقل مشاهدتی (ابزاری).
عقلی که به ما کمک می کند تا امور خود را پیش ببریم و مسلط بر طبیعت شویم؛ این فضای فنزده و علمزدهای را که تحت عنوان سیانتیسم یاد می کنیم، بهگونهای ترجمانی از عقل ابزاری است.
* اکنون در غرب چه عقلانیتی حاکم است، مسلماً با فضای علمی آنجا دیدگاههای مخالف و متضاد هم وجود دارد؟
** در غرب شاهد فلسفههای علم و علوم اجتماعی مقابل و مخالف هم هستیم؛ دو نحله بهطور عمده مقابل پوزیتیویسم را در دانشگاههای خارج بعضا می بینیم که یکی هرمونتیک است و دیگری رئالیسم انتقادی. هر دوی اینها منتقد جدی پوزیتیویسم هستند.
در این میان رئالیسم انتقادی بهرغم اینکه برای موضوعات اجتماعی هم ساز و کارهای علی قائل است، مع الوصف علیت را به روابط قابلمشاهده بیرونی مشروط و ممکن تقلیل نمی دهد، حتی درخصوص پدیدههای طبیعی، هم علیت را به سازو کارهای علی و درونی برمیگرداند، هم تعریفش از علیت متفاوت است و هم اینکه معتقد است در پدیدههای به اصطلاح اجتماعی که با هرمونتیک مضاعف سر و کار داریم، با هرمونتیک ساده روبهرو هستیم.
یعنی نه فقط همانند پدیدههای طبیعی موضوعات مفهوم محور هستند و عامل شناسایی ما از دالانی از مفهوم عبور می کند تا پدیده طبیعی را بشناسد، خود پدیده اجتماعی هم هرمونتیک است، یعنی بهزعم رئالیسم انتقادی، پدیدههای اجتماعی هم در واقع جنس شان با پدیدههای طبیعی متفاوت است.
موضوع مهم این است که برخلاف هرمونتیک ها که قائل به علیت نیستند، رئالیست های انتقادی معتقدند بهرغم وجه هرمونتیک مضاعف پدیدههای اجتماعی، پدیدههای اجتماعی دارای ساز و کارهای علی برای بهوجود آوردن موضوعات مختلف هستند، اما برخلاف پوزیتیویست ها معتقدند که پدیدههای طبیعی و اجتماعی لایه لایه و تمایزیافته هستند. این بهنظر من یک شاهکار برای بشر تلقی می شود؛ آنها سه لایه برای پدیدهها قائل هستند: یکی لایه تجربی است، همان چیزی که مشاهده می شود.
دیگری لایه بالفعل است، یعنی آن چیزی که میتواند مشاهده شود و لایه سوم لایهای است که هیچگاه مشاهده نمی شود، اما عدم مشاهده این سطح بهمعنای عدم وجودش نیست، این همان سطحی است که سازوکارهای علی را تعین می بخشد و هیچگاه مشاهده نمی شود، اما به بخش مشاهدتی ما اعم از قابلمشاهده و مشاهده شده، خط و ربط می دهد. بنابراین در غرب هم اینگونه نیست که با یک جریان روبهرو باشیم.
در غرب در یک زمانی پوزیتیویسم مانور می داده است، یعنی از زمان قرن هجدهم که اوج روشنگری است و روشنگری را باید با دو بال تجربه گرایی و عقلانیت حسابگر و فردی تعریف کنیم، از آن زمان شروع می شود تا به اواسط قرن بیستم می رسد که در این زمانها مانور میدادند و مانورش در جامعه شناسی متعلق به آگوست کنت، سن سیمون و دورکیم و جامعه شناسان دیگری است؛ اما بعد از این جریانات انتقادی مخصوصا حلقه فرانکفورت در آلمان و بهویژه رئالیسم انتقادی در انگلستان شکل می گیرد، و بهتدریج آن هیمنه پوزیتیویسم بهویژه در حیات انسانی و علوم انسانی شکسته می شود و دیگر به آن صورت خریدار ندارد. غرض از این گفتهها این است که واقعا امروز در غرب که مبدأ و مبتکر عقل ابزاری است، دیگر از عقل ابزاری به آن صورت خبری نیست.
* بسیار خوب، اکنون پرسش من این است که آیا این نگاه در کشور ما و در محافل علمی ما وجود دارد؟ منظورم رویکرد و توجه به عقل ابزاری است.
** بله! جالب اینجاست که ما خودمان هم اسیر عقل ابزاری هستیم، یعنی اغلب دانشگاههای کشور هم اسیر عقل ابزاری هستند، در واقع معتقدم گرفتاری و مشکلات ما بیشتر از غربی هاست. برای اینکه غربی ها بهلحاظ نظری و هستی شناسی مرحلهای را پشت سر گذاشتند و بعد وارد عقل ابزاری شدند، اما ما در مباحث نظری منتقد جدی عقل ابزاری هستیم، یعنی از حکمت صدرایی و عقل اشراقی و امثال ذلک یاد می کنیم، اما در عمل و سیاست ها و رفتارهای آموزشی و پژوهشی خودمان سخت گرفتار عقل ابزاری هستیم.
این مسئله عقل ابزاری در غرب هم واکنش های جدی در بر داشته است. شاید بتوان ادعا کرد که اصلا پیدایش حلقه و مکتب انتقادی فرانکفورت بهگونهای به مواجهه انتقادی با عقل ابزاری برمی گردد، یعنی جریانی که در غرب اتفاق افتاد با واکنش مکتب انتقادی روبهرو بود. یکی از مدعیات مکتب فرانکفورت این است که ما نبایستی اصالت را به ابزار و وسیله دهیم. داستان اسفناک بشر از آن زمانی آغاز می شود که هدف بهوسیله تقلیل پیدا میکند.
مسئله کشور و جامعه ما این است که ما تاریخ دیگری، حکمت دیگری و معرفت شناسی دیگری داریم؛ نباید عملا اسیر پوزیتیویسم یا عقل ابزاری یا تفالههای بهجای مانده از دوران رنسانس شویم، ولی متأسفانه در دانشگاهها شاهد این موضوع هستیم و مربوط این مسئول و آن مسئول نیست. این متأسفانه از دوران گذشته کلید خورده و هنوز که هنوز است، شاهد نوعی گرفتاری و اسیر شدن در تارهای پوزیتیویسم هستیم.
ای کاش، کسانی که سیاست های پوزیتیویستی را با تکیه بر مبانی جمهوری اسلامی و قداست آن به خورد ملت و دانشجویان می دهند، آگاهانه این کار را می کردند و مبانی هستی شناختی و جهان بینی پوزیتیویسم و عقل ابزاری را می شناختند و این کار را انجام می دادند؛ حال آن که متأسفانه لایه هستی شناسی و جهان بینی عقل ابزاری را هم متوجه نبوده و صرفا گرفتار سیاست ها و شاخص هایی هستند که بهگونهای آبشخور آنها پوزیتیویسم است و این را فقط در علوم دقیقه دنبال نمی کنند و حتی در علوم غیردقیقه هم شاهد نگاه کمیت زده و ابزاری هستیم..
نگاه ابزاری در ارتباط با شاخص های ارزیابی دستگاههای فرهنگی ما هم نمود دارد، حتی تلقی غلطی از مهندسی فرهنگی می تواند بیانگر این پندار غلط باشد متأسفانه تلقی بعضی ها از مهندسی فرهنگی همین نگاه مکانیکی به فرهنگ و غفلت از وجوه معنایی آن است که یکی از گرفتاری های روزمره ماست.
* وقتی می گوییم هدف بهوسیله و یا ارزش به واقعیت تقلیل پیدا می کند، به چه معناست؟
** همه مدعیات عقل ابزاری این است که علت اساسی مشکلات بشر از اینجا ناشی می شود که وقتی می خواهد واقعیات و ابزارها را بشناسد، ابعاد ارزشی و هنجاری و اهداف و آرمان های خودش را دخالت می دهد. در واقع بشر برای شناخت پدیدهها نبایستی ابعاد هنجاری خود را دخالت دهد و آنها هم علت اصلی مشکل بشر را همین دخالت ابعاد هنجاری و راه حل را این می دانستند که ما اگر صرفا بیاییم و واقعیت ها و ابزارها را بشناسیم، دیگر نیازی به دخالت دادن اهداف و ارزش ها نیست و بدین وسیله دعوا بر سر اخلاق و ارزش ها را به دعوا بر سر ابزارها و واقعیت ها تقلیل دادند و فراموش کردند که بخش اعظمی از دعوایی که ما در میان بشر سراغ داریم، بر سر آرمان ها، اهداف و ارزش هاست.
غربی ها وقتی دعواها را به ابزارها تقلیل دادند، باعث شدند که قشری به نام «دانشمندان سیاستگذار» بهوجود بیایند، یعنی دانشمندانی که صرفا دل مشغول واقعیات و ابزارها و عمدتا ابزاری در اختیار حکمرانان هستند و بدینوسیله قاطبه مردم را از شناخت دور کردند و قشر متخصصی را بهوجود آوردند و از آن زمان مفهوم «مهندسی اجتماعی» زاده شد.
مهندسی اجتماعی هم به این معناست، یعنی ما دیگر نیازی به انبیاء و وحی و کسانی که تبیین گر ارزش ها و اهداف متعالیه انسانی باشند، نداریم بلکه نیاز به کسانی داریم که بیایند بهترین وسیلهها و واقعیت ها را برای ما معلوم کنند و ابعاد هنجاری را دخالت ندهند و در واقع این افراد بیایند راهکار را نشان دهند. مفهوم ملموس و تلقی سکولار از اینجا زاده می شود، یعنی در واقع ما مفهوم ترقی را براساس عقل ابزاری و براساس پیشفرض هایی که قبلا بیان کردم، بنا نهیم.
در برابر این دیدگاه، مکتب انتقادی موضع می گیرد که بحث ارزش ها و آرمان ها و ارتباط بین واقعیت ها و ارزش ها را مستقلا موردبحث قرار می دهد و در برابر شیء شدگی و کالایی شدن و نگاه ابزاری پوزیتیویست ها و مهندسان اجتماعی موضع جدی می گیرد که به هر حال در برابر مواضع آنهاست که شاهد یک سری حرکت های فکری و روشنفکری و حتی جنبش های اجتماعی هستیم.
* شما معتقدید که عقلانیت ابزاری در کشور و در جامعه ما ریشه دوانده و در حال گسترش است، میشود مصادیقی از آن را بیان کنید؟
** ما متأسفانه در این مورد دچار شکاف بوده و نوعی تناقضنمایی را شاهد هستیم. در مباحث نظری صحبت هایی مغایر با عقل ابزاری می کنیم، اما در عمل سیاست هایمان بهشدت متأثر از عقل ابزاری است، حتی عقل ابزاری که بهگونهای بر دانشگاههای ما حاکم است، متأسفانه در جاهایی به حوزههای علمیه هم سرایت کرده است، مخصوصاً آن قسمتی از حوزه که مترصد است که فعالیت های نوین و جدید علمی در مقایسه با دانشگاهها داشته باشد و این تأسف را مضاعف می کند.
به هر حال، حوزه دارای عقبه خاصی است و معرفت شناسی و هستی شناسی خاصی دارد، توقع نداریم که حوزه در دام ناپخته و نخ نمای عدهای از دانشگاهیان گرفتار شود. به هر حال آن سیاست های کمیتزده و ابزاری را شاهد هستیم، برای مثال وقتی که بحث ارتقای اساتید پیش می آید، به ارتقای کیفی و محتوایی توجه نمی شود و صرفا به ارتقای صوری و کمی توجه می شود، حتی وقتی ارزیابی فعالیت های فرهنگی را می خواهیم مطرح کنیم، به میزان موفقیت نهادهای فرهنگی خود در جامعه توجه نمی کنیم، به رشد ابزارها و وسایل فرهنگی خودمان توجه می کنیم؛ این واقعا جای تأسف دارد، یعنی کسی نمی خواهد مخالف ابزار و علم باشد، اما باید دقت کرد که علم نسبتی با فرهنگ، جامعه، متافیزیک و نیز اهداف و غایاتی دارد که بایستی دنبال شود، اگر این نسبت ها دیده نشود، ما دچار یک بام و دو هوا و نقض غرض می شویم، یعنی از یک طرف غرب را می کوبیم و محکوم می کنیم - اگرچه در جاها و مواردی باید این کار را کرد - اما می بینیم محکومیت ما شاید در غرب جایی نداشته باشد و بدتر از خود غربی ها خودمان داریم در عمل با روش های غربی عمل می کنیم. اینها برای کسانی که اهل درد هستند، دل آزار و غیرقابلتحمل شده، چون احساس می کنند با فهم و شعور آنها بازی می شود، احساس می کنند تحقیر می شوند و نمی توانند دوام بیاورند.
فکر می کنم دیر یا زود خیلی ها از این وضعیت نگران شوند و حداقل صحنه را ترک کنند و در سنگرهای دیگری به این انقلاب عظیم و شکوهمند، ادای وظیفه و دین کنند.
* عقل ابزاری برای کشورهای دین دار، مثل کشور ما، چه اثرات مخربی می تواند داشته باشد؟
** نگاه کنید که عقل ابزاری در چه بستری شکل گرفته و بر چه پایهای استوار شده است؛ پایه اولیه آن بر مبنای خدازدایی و اسطوره زدایی از عالم و زیر سئوال بردن نظم سنتی هستی بود و برپایی یک نظم جدیدی که هیچ اساس و پایه مستحکمی ندارد؛ اگر بپذیریم که عقل ابزاری ریشه در اومانیسم دارد و این را بپذیریم که اومانیسم یک نوع خرد خودبنیاد و منفصل از خداوند است، خواهناخواه این سناریو را پذیرفتهایم، ولو اینکه اعتراف هم نکرده باشیم، ولی دیر یا زود بهسراغ ما می آید؛ یعنی اگر غربی ها از مبنا شروع و به خرد ابزاری رسیدند، ما با پذیرش خرد ابزاری نهایتا به آن مبنا خواهیم رسید.
این نقض غرض است، نمی توانیم بگوییم که دلالت خرد ابزاری را می پذیریم و خرد خودبنیاد آن را نمی پذیریم. اینها را باید مجموعهای و متصل به هم دید، یعنی باید دید زیرساخت فلسفی و هستی شناختی خرد ابزاری در غرب چه بوده است؛ قطعا آن بهسراغ ما هم خواهد آمد، اگر این مفهوم را دور بزنیم و مبنا را توجه نداشته باشیم و صرفا سراغ دلالت برویم، این دلالت دیر یا زود مبنای خود را تحمیل می کند. این موارد را در کتاب «محتواگرایی و تولید علم» آوردهام، دیر یا زود این اتفاق رخ خواهد داد.
دیگر این سیاست های نخ نما، سطحی و بی ریشهای که بعضا در سیاست های آموزشی و پژوهشی جمهوری اسلامی می بینیم، دل آزار و غیرقابلتحمل شده، یعنی اگر کسی ملتزم به لوازم کلامش باشد، اگر کسی هستی شناسی اسلامی و صدرایی و معرفت شناسی طولی و هماهنگ متأثر از هستی شناسی صدرایی را پذیرفته باشد، نمی تواند تن به این دلالت ها دهد و نتایج پوزیتیویستی آن را تحمل کند.
این چه داستانی است که به نام انقلاب اسلامی، اسلام و هستی شناسی حکمای بزرگ خودمان؛ عملا داریم عقل ابزاری به خورد ملت می دهیم، هرچند که در این کشور ندیدم هیچ اعترافی بهصورت نظری صورت گرفته و کسی ادعای این را داشته باشد که می خواهد متأثر از هستی شناسی صدرایی و امثال ذلک باشد.
اصلا به ارتباط فلسفه نظری و عملی یا فلسفه علوم با مباحث روش شناسی نمی اندیشند و واقعا احساس می کنند برای اینکه علم پیشرفت کند، کافی است که اصالت را به مشاهده دهند و مشاهده را براساس جدول بهخصوصی تعریف کنند که آن جدول بیشتر بوی استقراء گرایی و تا حدی ابطال گرایی می دهد که هر دوی اینها بهنظر من ترجمانی از پوزیتیویسم مطرود است.