تاریخ انتشار : ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۷:۳۱  ، 
شناسه خبر : ۲۳۵۰۹

نویسنده: معصومه طاهری

اخیراً، ایالات متحده امریکا اعلام کرده؛ «جهت مقابله با کشورهایی مانند ایران، کره شمالی و... مصمم است در مناطقی از اروپای شرقی و آسیای مرکزی اقدام به استقرار سپر موشکی کند.» به نظر می رسد ایده فوق تا حدود زیادی جدی باشد زیرا طرح آن، اجلاس اخیر کشورهای صنعتی جهان در آلمان، موسوم به گروه هشت را با تنش مواجه کرد و رئیس جمهور روسیه رسماً مخالفت خود را با طرح مذکور اعلام و آن را پوششی جهت مقابله با روسیه خواند.

در اینجا این سوال مطرح است که مخالفت روسیه تا چه حد می تواند بر این تصمیم گیری اثرگذار باشد و اصولاً روسیه تا چه زمانی بر مخالفت خود اصرار خواهد ورزید؟ آنچه مسلم و غیرقابل تردید به نظر می رسد این نکته است که پس از حادثه 11 سپتامبر سال 2001، نقشه سیاسی جهان به نحو بی سابقه ای به نفع کشورهای قدرتمند جهان در حال تغییر است. کشورهایی که می کوشند در رابطه با سرنوشت و منافع خود تصمیم گیرنده باشند، به سرعت از دیگر سرزمین ها جدا می شوند و تعبیر سمبلیک «دیوار آهنین» که در دوره جنگ سرد به کار می رفت اکنون با اهدافی متفاوت به کار گرفته می شود. می توان اوج بلوک بندی کشورهای جهان را پس از جنگ جهانی دوم و در فاصله سال های 1962 - 1947 ذکر کرد.

بسیاری از دانشمندان علم سیاست مانند کاپلان، مورگشتا، والتز و... معتقدند؛ «نظام دوقطبی سخت و انعطاف ناپذیر و تقسیم کامل نقشه سیاسی جهان به دو اردوگاه شرق و غرب تنها تا سال 1962 به قوت خود باقی بوده و پس از آن از شدتش کاسته و نظام دوقطبی سست و انعطا ف پذیر بر جهان حاکم شد.» آنچه در طول جنگ سرد 1989 - 1947 از بلندگوهای تبلیغاتی دو ابرقدرت به گوش جهانیان می رسید حاکی از دشمنی و عداوت و چنگ و دندان نشان دادن میان آنها بود، به طوری که کشورهای اقماری و وابسته به هر دو بلوک قدرت، همواره با ترس و وحشت، نسبت به حملات احتمالی یا بهره گیری از سلاح های غیرمتعارف، تمامی سعی و اهتمام خود را در رضایت حامی بزرگ خود به کار می بردند و از نفوذ و دخالت ابرقدرت ها حتی در مسائل داخلی و محلی سرزمینشان خرسند و راضی به نظر می رسیدند زیرا حمایت های فوق را جهت بقا و عدم اضمحلال حاکمیت خود ضروری و حیاتی می دانستند، با این وجود وقایع و بحران ها در سال های فوق نشان می دهند که دو ابرقدرت به هماهنگی و توافقی در خفا دست یافته بودند، به خصوص از ابتدای دهه 1960 جریان مسائل واقعاً آنگونه نبود که راجع به آنها بحث و صحبت می شد.

به طور کلی در فاصله سال های 1985-1945 که جهان ظاهراً در دوره موسوم به جنگ سرد به سر می برد ایالات متحده امریکا با 45 بحران و اتحاد شوروی سابق با 22 بحران در نقاط مختلف جهان درگیری مستقیم داشتند که در بسیاری از این بحران ها هر دو ابرقدرت منافع مشترک تقریباً مساوی برای خود قائل بودند لکن هیچ کدام از این بحران ها به جنگ و رویارویی دو قدرت شرق و غرب منجر نشد و برخلاف تبلیغاتی که دو کشور قدرتمند (ایالات متحده امریکا و شوروی سابق) علیه یکدیگر در مجامع بین المللی، رسانه ها و... می کردند جنگی میان آنها به وقوع نپیوست.

می‌توان مثال های متعددی در این رابطه ذکر کرد مانند؛ بحران خلیج خوک ها در سواحل کوبا در آوریل 1961، حمله امریکا به ویتنام در 1969 (که مقدمه آن از اوایل دهه 1960 فراهم شده بود)، اشغال کامبوج توسط امریکا در دهه 1970، سرکوب بحران موسوم به بهار پراگ توسط اتحاد شوروی در 1968، تصرف افغانستان به وسیله شوروی در 1979، جنگ شوروی در آنگولا در 1976، سرکوب شورش در مجارستان و لهستان در 1956، جنگ سوئز، سینا (1956)، جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل (1967)، جنگ اکتبر - یوم کیپور (1973 - 1974)، بحران دیوار برلین (1961) و... بنابراین با توجه به عدم برخورد فیزیکی دو ابرقدرت و از سر گذراندن بحران های حساس و متعدد در نقاط مهم و ژئوپولتیکی دنیا می توان به جرات اذعان کرد که فروپاشی اتحاد شوروی سوسیالیستی در سال 1989میلادی حادثه غریب و نادری نبود و احتمال آن می رفت زیرا در رابطه با مدیریت بحران ها ایالات متحده امریکا قدرتمندتر عمل می کرد. به خصوص در دهه 1980 اتحاد شوروی با توجه به بحران های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و عدم توازن و شکاف میان مناطق، به تدریج به سمت ناتوانی و ضعف قدرت پیش می رفت. فروپاشی اتحاد شوروی اوج پیروزی ایالات متحده امریکا و دکترین لیبرال دموکراسی اعلام شد؛ پیروزی بدون درگیری مستقیم و به کارگیری سلاح های غیرمتعارف و هسته ای. اگرچه مورخان معتقدند؛ «امریکا و شوروی تا سال 1985 تعداد 68 بحران را مستقیماً مدیریت کرده اند لکن حدود 519 بحران طی این سال ها در جهان روی داده که دو ابرقدرت در آنها به نوعی مشارکت داشته اند و با وجودی که مدیریت بحران احتمالاً با قدرت های پایین تر بوده لکن در آنها دخالت کرده اند. بنابراین طی این سال ها و تا قبل از فروپاشی شوروی جمعیت قابل توجهی از مردم بی گناه قربانی و بسیاری از شهرها و سرزمین ها با نابودی مواجه شده اند که زیان و تلفات آنها کمتر از جنگ تمام عیار نبوده است. و امروز شاهد یک نوع بلوک بندی و تحول در نقشه سیاسی جهان هستیم که ریشه در نوع تفکر و اندیشه سیاسی لیبرالیسم یا سوسیالیسم و... ندارد بلکه ریشه در دکترینی با عنوان مبهم و استتار شده «جغرافیای تروریسم» دارد.

«جوزف هابز» جغرافیدان سیاسی و استاد دانشگاه کلمبیا در جدیدترین تالیف خود مقاله ا ی تحریر کرده با عنوان جغرافیای تروریسم. این مقاله از فعالیت های «القاعده» آغاز می شود و به تحلیل موضوع می پردازد. هابز در مقاله فوق بنیادگرایی اسلامی و افراطی بودن این تشکیلات را نسبت به اعتقادات مذهبی عامل مهم رفتارهای آنها ذکر کرده و اذعان داشته با توجه به این نکته که بن لادن رهبر گروه القاعده دائماً در حال تغییر مکان در منطقه است بنابراین ایالات متحده امریکا خود را ملزم می داند که به مناطق مظنون به وجود این تشکیلات حمله نظامی کند و درصدد سرکوب این گروه آدمکش باشد.»

جغرافیای تروریسم

حدود جغرافیایی تروریسم از نظر ایالات متحده امریکا و برخی متحدانش محدوده کشورهایی است که مصمم اند در رابطه با سرنوشت و منافع خود دخالت مستقیم داشته باشند و تمایلی به دخالت بیگانگان به خصوص در امور داخلی یا تدوین سیاست خارجی خود ندارند. ضرورتی هم وجود ندارد که این تفکر در قالب مرزهای فیزیکی و شناخته شده باشد حتی از نظر غرب یک فرقه سیاسی یا قبیله یا طرفداران احزاب و گروه ها هم نمی توانند مستثنی باشند. به عنوان مثال در فلسطین اشغالی برخی گروه ها و وابستگان ستیزه جو و برخی آزادی طلب و مثبت ارزیابی می شوند بنابراین خطوط تقسیم نقشه در فلسطین را به گونه ای طراحی می کنند که گروه های فعال و سیاسی حتی با اهدافی مشترک و مرام و مذهبی یکسان در دو طرف خطوط ترسیم شده قرار می گیرند و طبعاً رودرروی یکدیگر باید بایستند. دقیقاً در سرزمین عراق هم این گونه عمل می شود. ساخت دیوار جداکننده فرق مذهبی و طوایف، خط کشی میان مراکز سنتی، شیعه نشین و... در حقیقت ترفندی است جهت جداسازی مردمی که تبعه یک سرزمین هستند و سال ها برادرگونه کنار یکدیگر زندگی کرده اند. در رابطه با ایران هم سعی بسیاری می کنند که میان اقوام مختلف ایرانی خطوطی رسم کنند. تاکید بر کاستی های حقوق اقلیت های مذهبی و ایجاد شایعه پراکنی مبنی بر فقدان حقوق مساوی میان گروندگان مذاهب مختلف در ایران نیز دستاویزی جهت خط کشی های بیگانه به شمار می رود، بنابراین امروز مفهوم جغرافیایی تروریسم به خارج از سرزمین ها یا مرزهای فیزیکی محدود نمی شود. به طور کلی در هر محدوده ای که آوای آزادیخواهی و نفرت از سلطه به گوش جهانیان می رسد خطوط جغرافیایی تروریسم ترسیم شده و لزوم دخالت قدرتمندان غیرقابل اجتناب به شمار می آید.

نتیجه گیری

همانگونه که شاهدیم چند سالی است قدرت های غربی و در رأس آنها ایالات متحده امریکا به بهانه های مختلف مانند تعقیب گروه تروریستی القاعده، دستیابی برخی از کشورها به فناوری هسته ای، گسترش دموکراسی و دفاع از حقوق بشر و... به صور مختلف از تهدیدهای سیاسی و اقتصادی و اصرار بر تحریم و ایجاد محدودیت گرفته تا حمله نظامی و بهره گیری از تسلیحات و در نهایت ایجاد سپر موشکی حصار و جداسازی هایی را اطراف برش کشورها به وجود آوردند و در واقع بلوک بندی نوینی را به نفع خود انجام دادند و در صورت ضعف داخلی برخی حکومت ها حتی به داخل مرزهای فیزیکی هم نفوذ و جداسازی های قومی، مذهبی و نژادی می کنند. در چنین شرایطی کشورهای مشکوک از نظر ایالات متحده امریکا و غرب چگونه باید عمل کنند که ضمن حفظ استقلال و تسلط بر منافع ملی بتوانند خود را از آسیب های ناشی از برخی تفکرهای بدبینانه مصون نگه دارند؟ بدیهی است کشورهای مورد سوءظن نباید خود را دلخوش به الفاظ و برخی سیاست بازی ها کنند. زیرا تاریخ ثابت کرده بسیاری از مخالفت ها کم عمق هستند و با اعطای امتیازاتی از جانب طرف مقابل فراموش می شوند. به عنوان مثال اتحاد شوروی سابق حدود یک دهه (1989 - 1979) سرزمین افغانستان را اشغال کرد. لکن به دلیل اشتیاق تاریخی در گرفتن امتیاز در قبال پذیرفته شدن در گروه کشورهای صنعتی جهان (هفت سابق و هشت فعلی) حدود دهه 1990 نیروهای خود را از افغانستان تخلیه، سپس با اندکی فاصله از حمله نیروهای نظامی کشورهای ائتلاف کننده به خاک عراق (1991 - 1990) علیه هم پیمان سابق خود (صدام حسین) اعلام حمایت کرد.

بنابراین ایجاب می کند در شرایط کنونی به راهکارهایی جهت خنثی سازی برخی فشارها و محدودیت های احتمالی اندیشید، از آن جمله؛

1- استمرار و گسترش همکاری های منطقه ای و دوری گزینی از استراتژی انزواگرایی

2- عدم افراط در بزرگنمایی بیگانگان فراتر از حد واقعی آنها یا بالعکس

3- دقت در تعیین کد ژئوپلتیکی در سطوح ملی، منطقه ای و فرامنطقه ای

4- به کارگیری زبان دیپلماسی مناسب و بهره گیری از روان شناسی سیاسی، فرصت تحلیل های سوء و تاویل های مغرضانه را سلب کرده و می توان ضمن طرح ایده ها و آرمان ها ی مناسب آسیب ها را کاهش داد.

5- ایجاد زمینه های رشد و توسعه سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی به صورت یکسان در سراسر کشور

6- تقویت شاخص های اقتصادی، کوشش در امر خودکفایی و افزایش امنیت اقتصادی

7- تقویت عوامل ایجاد همگرایی مانند اشتراکات نژادی، قومی، مذهبی، زبانی و کاستن از عوامل ایجاد واگرایی مانند وجود برخی موارد افتراق

8- هوشیاری نسبت به تحرکات و فعالیت های منطقه ای و فرامنطقه ای کشورهای همجوار و غیرهمجوار

9- اصرار در حفاظت از منافع مشروع و قانونی ملت در داخل و خارج از مرزهای فیزیکی