تاریخ انتشار : ۰۸ آبان ۱۳۸۷ - ۱۷:۲۸  ، 
شناسه خبر : ۲۳۵۷۱
نویسنده:ماساهارو آنه‏ساکى مقدمه: مردم و مراحل تمدن ژاپن نگاهى کلى به مردم ژاپن همان‏گونه که سرنوشت هر انسانى براى او معماست، سرنوشت‏یک ملت نیز همین گونه است. روزگارى که نیاکان ژاپنى‏ها در گذشته‏اى به یادنیامدنى در طول ساحل اقیانوس آرام در سرزمین «رو به خورشید» (1) مى‏زیستند و از داده‏هاى بى‏دریغ طبیعت‏بهره مى‏بردند، نه چندان خیالى از جنگ و جدال‏هاى فرزندانشان، که مى‏بایست در طى حیات ملى‏شان از میان آن بگذرند، در سر داشتند و نه پندارى از نتایجى که حاصل مى‏شد. بار دیگر، در قرن‏هاى هفتم و هشتم، موقعى که بشیران بودایى تمدن قاره آسیا را به این جزایر آوردند، چگونه مى‏توانستند پیشگویى کنند که دینشان، که کمابیش در خانه اصلى‏اش از هم پاشیده بود، در آینده در امپراتورى جزیره‏اى حفظ مى‏شود و به شکل یک نیروى حیاتى ژاپن نو باقى مى‏ماند؟ اقیانوس آرام، که روزگارى سنگ راه مهاجرت و ماجراجویى بود، اکنون دیگر شاهراه بزرگى بود که این ملت را به جهان پهناور متصل مى‏کرد. دریاى ژاپن و دریاى زرد، که روزگارى مانع راه مهاجمان از سوى قاره بودند و به این مجمع‏الجزایر ایمنى مى‏بخشیدند، امروزه راه ارتباطى این ملت‏با همسایگان آن سوى آب‏ها هستند.چگونه باید به فراز و فرودها و دستاوردهاى ملت‏به چشم کار سرنوشت نابینا یا کار الوهیت هوشمند نگاه کرد؟ بگذریم. ژاپنى‏ها همیشه مردمى توانمند بودند و مى‏دانستند چگونه بیشترین بهره را از نیروهاى بومى و یارمندى‏هاى بیگانه ببرند. سیماى متمایزشان تلاش همسازشان بود. بدین معنا که در گذشته‏هاى دور ایلات و عشایر بى‏شمارى عملا زیر فرمانروایى یک خاندان نیرومند متحد شده بودند و به این صورت شالوده‏اى براى پیشرفت منظم پدید آمده بود. اما پیشرفت تمدن عمدتا با دین جهانى بودا، همراه با هنرها و ادبیات آن، و از طریق اخلاق‏مدارى (2) شهرى اخلاق کنفوسیوسى، همراه با روش‏هاى آموزشى و نهادهاى قانونى آن امکان‏پذیر شد، و این‏ها همه از قاره آسیا آمده‏بودند. شاید بخت هم در آمدن این تاثیرات الهام‏بخش و تمدن‏ساز از بیرون بسیار یارشان بوده است، اما به همین نسبت، و شاید هم بیش از آن، مهم نقش خود مردم بود که این واردات را با جانى گشاده پذیرفتند، آن‏ها را به هم آمیختند و بیختند و سپس مهر نبوغ خود را بر آن نشاندند. این ملت نه به شکل تسلیم چشم‏بسته به بخت‏یا سرنوشت، بلکه با اشتیاقى الهام‏بخش و با بینشى هوشمندانه از فراز و فرودهاى تاریخش گذشت. بلندپروازى و آرمان‏خواهى رهبران ملى و نقش‏پذیرى مردم بود که گزارش دراز دامن تلاش و دستاوردهاى ملى را ممکن کرد. مردمى که اکنون به ژاپنى معروفند، از همان سپیده‏دم تاریخشان، ساکن آن گروه از جزایرى شده بودند که در دامنه شرقى آسیا قرار دارند. وقتى که اولین بار در صحنه تاریخ نمودار شدند کمابیش به شکل مردمى در یک گروه همگن نبودند. بومیان، یعنى آینوهاى پشمالو و با چشمان گودرفته، گویا روزگارى تقریبا در سراسر این مجمع‏الجزایر پراکنده بودند، اما مهاجران و مهاجمان مدام آن‏ها را به شرق و شمال پس مى‏راندند. خاستگاه این مهاجمان هنوز تاریک است: احتمالا از یک نژاد نبودند. اول یک گروه نیرومندشان در جزیره تسوکوشى (3) (کیوشوى کنونى) و در طول سواحل شمالى جزیره اصلى تخته‏قاپو شدند. مقدر بود که این گروه، فرمانروایان کل این سرزمین و نژاد اصیل این مردم شوند. آن‏ها از بومیان بالا بلندتر بودند. بومیان میانه‏بالا بودند و درازچهره، سیه‏چشم و سیه‏مو، و غالبا هم بینى‏عقابى. به جز این‏ها مهاجمانى هم، که احتمالا مالایایى بودند، از جنوب از طریق جریان سیاه (4) یا در راستاى زنجیره جزایر کوچک از راه رسیدند. این مردم تخت‏چهره چابک‏منش، خود را در میان اشغالگران قدیمى‏تر این مجمع‏الجزایر جازدند و سرانجام هم توانستند در نقاط گوناگون طول سواحل جنوبى مستقر شوند. این دوره انقیاد بومیان و جنگ و جدال‏هاى جنوب، مهاجمان و مهاجران دیگرى را به سراسر این جزایر کشاند که عوامل آن، فشار مهاجرت در آسیاى شمالى و دیگرگونى‏هاى در سلسله‏هاى چینى و کره‏اى بود. مهاجران، چینى‏ها و کره‏اى‏هاى صلح‏جویى بودند که در کار تمدن‏سازى نژاد اصلى ابزارهاى مفیدى شدند. مهاجمانى که بعدها آمدند بربرهایى از جنگل‏ها و سواحل سیبرى بودند که به جزایر دریاى شمال و سواحل شمالى حمله مى‏کردند، اما رانده یا سرانجام جذب مى‏شدند. مردم ژاپن، به رغم این عناصر چندگونه و تزریق مدام خون نو، توانستند به نسبت در همان آغاز تاریخشان به وحدت ملى برسند، و یک حقیقت‏شایان ذکر این است که کم پیش آمده که در میان آن‏ها حس تقسیم نژادى تا تخاصم نژادى پدید آمده باشد (5) و این تا حدى برخاسته از سیماى جغرافیایى این کشور است، که دریاهاى ناآرام پیرامونش را گرفته، و شکل دراز و باریکش را زنجیره کوه‏ها به دره‏ها و دشت‏هاى بى‏شمار تقسیم کرده است. نوآمدگان براى این‏که بتوانند در گروه‏هاى بزرگ به آن‏جا برسند مى‏بایست دریانوردى کنند که این کار بسیار سختى بود; گروه اندکى که هر بار مى‏آمدند به‏سادگى جذب مى‏شدند; و فرمانروایان جزیره اصلى توانستند قبایل گردنکش را در طول جزیره دورتر و دورتر برانند، و از این‏رو به‏تدریج توانستند قلمروى متحد بسازند. اما تا این‏جا در دست‏یابى به وحدت ملى عامل مهم‏ترى نقش داشت که همان منش و توانش نژاد اصلى بود. آنان نیرومند و دلیر و متحد بودند، با این باور که از نسل خدایان آسمانى‏اند، که برترینشان هم بانوخداى خورشید بود، که او را حافظ نیاکان خاندان شاهى و ملت مى‏دانستند. جهت مهاجرت مردم گویا همیشه رو به شرق بوده است، و مى‏گویند از این که به هنگام نبرد رو به خورشید باشند پرهیز مى‏کردند. نژاد پیروز، در پیشروى‏شان، کیش خدایان خود را در میان مغلوبان بر تخت نشاندند و اینان را هم در آیین نیایششان پذیرفتند. شوق و شور و توانایى، روح دلیر و خوى متغیر، دلیرى در جنگاورى و شوق دینى، این‏ها صفاتى است که مى‏توان در سراسر تاریخشان به چشم دید و کمابیش به شکل میراث این مردم باقى مانده است. همدلى مردم را در احساسشان به طبیعت و در عشقشان به نظم در زندگى مشترک اجتماعى (یاکومونى) (6) مى‏توان دید. بستگى تنگاتنگشان با طبیعت در زندگى و شعرشان نمودار مى‏شود. این شاید تا حدى، هم ناشى از تاثیر بوم و اقلیم باشد و هم ناشى از زود رسیدنشان به تمدن کشاورزى اسکان‏یافته. این سرزمین که از راه سلسله کوه‏هاى قابل عبور به همه جاى آن مى‏توان رفت، سرشار از رودها و دریاچه‏هاست، مطلوب خانه و کاشانه و توسعه زندگى مشترک اجتماعى بود. اقلیمش معتدل، چشم‏اندازهایش گوناگون، گیایش (فلور) پربار و محصولات دریایى‏اش غنى بود و فقدان چشم‏گیر جانوران درنده، به توسعه کامل گرایش صلح‏دوستى و به توانایى برقرارى نظم و رسیدن به همبستگى یارى مى‏کرد. در کهن‏ترین دوره تاریخ ژاپن، صحنه اصلى رخداد، ساحل اقیانوس آرام بود، که همیشه بهار است. گرچه این سوى کشور دستخوش توفان‏هاى گوناگون است و دریا گاهى خشن است، زندگى مردم بیشتر در هواى آزاد مى‏گذرد و کشتزارها در سراسر سال از علف‏ها و گل‏ها مى‏درخشند. هر کس که به کشت‏کارانى نگاه مى‏کند که در میان شکوفه‏هاى زرد شلغم روغنى کار مى‏کنند، یا ترانه‏هاى ماهیگیرانى را مى‏شنود که بر آب آرام دریا پارو مى‏کشند - آبى که ارغوان زرین غروب آفتاب را باز مى‏تابد - یک احساس آرامش ساده و شاد در او پیدا مى‏شود. امروزه هم همین چشم‏اندازها را داریم، که بى‏گمان چندان فرقى با روزگاران کهن ندارند. از چشم‏اندازهاى تماشایى آب‏هاى نیلگون خلیج‏ها و شاخابه‏هاى بسیار، شیب‏هاى آرام کوه‏ها، انحناهاى زیباى آتشفشان‏ها و سنگ‏پوزهاى تند پوشیده از درختان رؤیایى، نمى‏شود که در یک دل حساس، عشق ظریف به طبیعت‏بیدار نشود. این نعمت‏هاى طبیعى همیشه به شکل تاثیرى مهربانانه بر حیات احساسى این ملت‏باقى مى‏ماند. پاسخ همدلانه دل، حرکت پذیرنده اندیشه و انعطاف جان پرورده تاثیر محیط طبیعى بود و با تماس مکرر با تمدن‏هاى دیگر شتاب مى‏گرفت. آن‏گاه مسیر و سرنوشت تمدن ژاپنى‏ها با منش نهادین مردم، که به تاثیرات بیرونى آمیخته بود، تعیین مى‏شد. مردم مى‏توانستند نورسیدگان را جذب کنند و جریان‏هاى گوناگون تمدن و دین را هم، که یکى پس از دیگرى از قاره آسیا مى‏رسیدند، با هم سازگار کنند. این مردم که نه تنها از این واردات و تاثیرات برنمى‏آشفتند، بلکه همیشه آن‏ها را به سود خود مى‏گرداندند، در راه پیشرفت تلاش‏هاى پرتوش و توان مى‏کردند. گاهى جان‏هایشان مبهوت اثر مداوم نفوذهاى نو بود، اما زود تعادلشان را به دست مى‏آوردند; ژاپنى‏ها ثابت کردند که مى‏توانند مشکلات تازه را حل کنند و تمدن بیگانه را با نبوغ و نیازهاى پیرامونشان سازگار کنند. به این طریق امپراتورى جزیره‏اى مخزنى شد براى هنرها، دین‏ها و ادبیات گوناگون قاره آسیا، و بسا چیزها در خود حفظ کرده است که دیگر در خانه‏هایشان در قاره از دست رفته‏اند. در تاریخ ژاپن بخش بزرگى از این دلبستگى در تنوع این واردات و در وجوه واکنش مردم به آن‏ها نهفته است. کل تاریخ ژاپن گزارشى است از این کنش‏ها و واکنش‏ها، که گوناگونى‏هاى فرهنگ را پدید آوردند، و پر است از جنگ و جدال‏ها و سازش‏ها، کشاکش‏ها و ترکیب‏ها. امروزه امکانش خیلى کم است که بتوان به‏دقت‏باز شناخت که چه چیزى اصیل است و چه چیزى بیگانه. با این همه، به نظر مى‏رسد که منش بنیادى این مردم نسبتا دست‏نخورده مانده، یعنى بسیار حساس اما خیلى کم نافذ است، کنش‏گر و به‏ندرت متفکر است. از طرف دیگر، هرچند گاهى نفوذهاى قدرتمند بیگانه راه یک توسعه کاملا آزاد و مستقل ایمان و اندیشه‏هاى مردم را مى‏بستند، اما همین‏ها خود همیشه سبب مى‏شدند که صفات بومى نیرو و والایى بگیرد. حتى امروزه هم بر همین روال است، یعنى حالا که ژاپن دیگر یک ملت گوشه‏گرفته خاور دور نیست‏بلکه یک قدرت جهانى است که از راه‏هاى گوناگون نقش‏هاى سیاسى و فرهنگى خود را ایفا مى‏کند، باز میراث تمدن باستانى او در تمام مراحلش روبه‏روى تاثیر نیروهاى عظیم تمدن جدید مى‏ایستد.

دین‏هاى ژاپن

اگر بخواهیم کلى بگوییم، شین‏تو که دین بومى مردم و حاصل زندگى و خوى آنان بود، بستگى تنگاتنگى با سنت‏هاى ملى و نهادهاى اجتماعى داشت. شین‏تو در اصل یک دین سازمان‏نیافته بود، که دشوار بشود گفت داراى یک نظام اعتقادى است; اما کیش آن در اندیشه‏ها و احساس‏هاى این ملت‏خوب تجسم یافته است و نفوذ آن در سراسر فراز و فرودهاى تاریخ ملت پایدار مانده است. وحدت ملى و همبستگى اجتماعى همیشه با احترام به خاندان فرمانروا حفظ مى‏شد و باور به خاستگاه آسمانى اورنگ پادشاهى از پرستش بانوخداى خورشید جدایى‏ناپذیر بود. با آن که فکر شان آسمانى اورنگ پادشاهى در تاریخ توسعه یافته و با کیش وابسته خدایان نیاکانى و پهلوانان ملى همراه بوده، اما همیشه در نهادهاى سیاسى و اجتماعى یک نقش اصلى ایفا کرده است. نقش فکر ماندگارى خانواده و اهمیت زندگى مشترک اجتماعى کمتر از چیزهاى دیگر نبود; هنرهاى دلاورى و وفادارى، همچنین رعایت وفادارانه سنت‏هاى خانوادگى، همیشه عوامل اصلى دین بومى بودند. [چند و چون] سرنوشت این دین نیاکانى در یک رژیم صنعتى مثل امروز مسئله خطیرى است، بااین‏همه باید به طور کامل به نقشى که هنوز شین‏تو در اندیشه‏ها و حیات این ملت دارد اشاره کرد.

آیین کنفوسیوس، که نظام اخلاقى چینیان شمالى بود، به ژاپن رسید و انگیزه‏اى براى توسعه بیشتر حیات ملى شد. آموزه‏اش مصالح و موادى براى نهادهاى اجتماعى، سازمان سیاسى و نظام‏دهى احکام اخلاقى فراهم آورد. شین‏تو آغازین مفهوم روشنى از وفادارى یا حرمت‏به والدین نداشت، و این‏ها فضایلى است که نقش بسیار مهمى در حیات اخلاقى این مردم داشت. خود همین نام این فضایل را آیین کنفوسیوس آورد، که به آموزه اخلاق‏مدارى، نظام‏مندى مى‏بخشد و روش‏هاى آموزش آن را به دست مى‏دهد. این‏جا متافیزیک چینى و اعمال دینى هم نقشى داشتند، اما به روش‏هاى غیب‏گویى بدل شدند. اخلاق کنفوسیوسى، که به زمینه‏اى متافیزیکى آراسته بود، و بعدها به ژاپن رسید، شکل اندیشه‏هایى چینى را داشت که تفکر هندو در آن دست‏برده بود. نفوذ اندیشه کنفوسیوسى در ژاپن، همیشه در حوزه نهادهاى حقوقى و آموزشى، مشخص‏تر از قلمرو احساس دینى بود; نهادهاى شهرى و آموزه اخلاقى، یارمندى‏هاى چینیان به ژاپن بود.

علاوه بر این تاثیرات، آیین بودا در خدمت آن بود که حیات دینى ژاپنى‏ها را به اوج برساند و نیروى زیست‏به آن بدهد و این کار را از راه برانگیختن آرمان‏هاى کلى و پالودن احساس‏هاى دینى و زیبایى‏شناختى آن‏ها کرد. دین بودا را مردم اول براى این پذیرفتند که اشتیاق‏هایشان را براى رسیدن به یک فراسو ارضا کنند، و این دین مصالح فراوانى براى نظر فرارونده یا متعالى فراهم آورد و جان مردم را به بینش‏هایى گسترده‏تر و اسرارى عمیق‏تر از آنچه تاکنون در خیالشان بود هدایت کرد. هنرها و ادبیات قویا برانگیخته شد; روش‏هاى تربیت روحى به گونه‏اى دقیق و سنجیده ساخته و پرداخته شد; نهادهاى مذهبى سازمان یافت; یک نظام کیهان‏شناسى و آخرت‏شناسى آموخته شد، با صحنه‏هایى از حیات آینده که به طور گرافیکى ترسیم شده بود، و نیز آن اعمال رازورانه (7) که آیین بودا با خود آورده بود.

آیین بودایى که به ژاپن آورده شد مهایانه (8) بود، یعنى گردونه یا طریقت‏بزرگ، همراه با کیش‏هاى بسیارسویه و نظام‏هاى فلسفى‏اش. این شکل از آیین بودا که اندیشه‏ها و اعمال گوناگون را جذب کرده بود و با آسیاى میانه و چین تماس داشت، تمام آن عناصر بسیارگونه را به ژاپن آورد. اما ژاپنى‏ها همیشه آماده‏اند که زیاده‏روى‏ها و گزافه‏گویى‏هاى آن را خنثى کنند و مراحل گوناگون آیین بودا را با نیازهاى خود سازگار کنند. به این ترتیب آیین بوداى ژاپنى شاخه‏اى کاملا متمایز از آیین بوداست که با همه گونه‏هاى قاره‏اى آن فرق دارد. به نکته دیگرى هم باید اشاره کرد، به این معنى که نه فقط مقدارى از کتاب‏ها و سنت‏هایى که در هند و چین از میان رفته‏اند در ژاپن نگهدارى مى‏شوند، بلکه از طریق آن‏ها مى‏توان رد توسعه مستمرى از شکل‏هاى مختلف آیین بودا را دنبال کرد.

به این طریق، تاریخ دین‏ها و اصول اخلاقى ژاپن برهمکنش نیروهاى گوناگونى را نشان مى‏دهد که حیاتشان بیشتر در ترکیب نمودار مى‏شود تا در تضاد. مى‏گویند شاهزاده شوتوکو (9) بنیادگذار تمدن ژاپنى، سه نظام دینى و اخلاقى موجود ژاپن را به ریشه، ساقه‏ها و شاخه‏ها، و گل‏ها و میوه‏هاى درخت مانند کرده است. شین‏تو آن ریشه است که در خاک منش مردم و سنت‏هاى ملى نشانده شده; آیین کنفوسیوس در ساقه و شاخه‏هاى نهادهاى آموزشى دیده مى‏شود; آیین بودا گل‏هاى احساس دینى را شکوفا کرد و میوه‏هایش زندگانى روحى بود. این سه نظام را اوضاع و احوال آن زمانه‏ها و نبوغ مردم در یک کل مرکب حیات روحى و اخلاقى ملت قالب زده و ترکیب کرده بود. اما در قرن پانزدهم خط فاصل میان آیین بودا و نظام‏هاى دیگر مشخص شد، و سرانجام آن ترکیب در سیر قرون بعد تجزیه شد. بااین‏همه، این سه نظام چنان از درون و باظرافت در جان و دل مردم عجین شده‏اند که حتى ژاپنى‏هاى امروزى هم، دانسته یا ندانسته، در آن واحد پیروان این آموزه‏هاى گوناگونند، و هیچ نظامى را به طور مطلق کنار نگذاشته‏اند.

باید در این فرآیند امتزاج به یک نکته اشاره کرد و آن تساهلى است که در آن مى‏بینیم. در سراسر این تاریخ تماس و ترکیب، فقط نمونه‏هایى استثنایى از اذیت و آزار و جنگ‏هاى دینى به چشم مى‏خورد و این تا حد زیادى ناشى از طبیعت عمل‏گراى این مردم بود که آن‏ها را از دویدن به سوى کرانه‏ها یا زیاده‏روى‏ها و تعصب باز مى‏داشت. علت دیگر را باید در سرشت‏خود دین‏هاى وارداتى جست. آیین کنفوسیوس یک نظام اخلاقى عملى بود که چندان توجهى به اعتقاد و عقیده جزمى نداشت، در حالى که آیین بودا دینى بود که به طور چشم‏گیرى ایده‏الیستى و تساهل‏گرا بود. این دو نظام هرگز گرفتار کشاکش نشدند، مگر موقعى که کنفوسیوسى‏هاى متعصب قرن هفدهم، شروع کردند به حمله کردن به آیین بودا، براى انگیزه‏اى که صرفا دینى نبود. (10) اما به طور کلى مى‏توان گفت که تساهل رواج یافت، و این هنگامى بود که این تماس هرگز نه به هماهنگى کامل منجر شد و نه به جذب کامل یکى در دیگرى. نبود چنین تخاصمى شاید تا حدى ناشى از میل به جدا نگه‏داشتن جنبه‏هاى فرارونده یا متعالى آرمان دینى از اخلاق عملى زندگى روزمره باشد، چنان که گویى تقسیمى میان این دو مرحله از زندگى وجود داشت. همیشه راه‏حل را در مصالحه عملى مى‏جستند نه در جست‏وجوى نظرى یا عقلى پیامدها.

نکته دیگرى را که باید در زمینه تساهل مطرح کرد رابطه میان دین و دولت است. شین‏تو همیشه از سوى حکومت و اجتماع حمایت مى‏شده، در هر محلى ایزدکده‏اى داشته است، اما هرگز به سطح یک سازمان کلیساى دولتى نرسید. از طرف دیگر، آیین بودا هم که مدتى به مقام قدرت کلیساى دولتى رسید و اسقف‏هایش همپایه مقامات دولتى شدند، باز هرگز سعى نکرد دین‏هاى دیگر را سرکوب کند، بلکه همیشه تلاش مى‏کرد آن‏ها را جذب کند. آیین کنفوسیوس در ست‏حکومت نقش یک ابزار مفید را بازى مى‏کرد، اما به‏ندرت مدعى اقتدار انحصارى شد. به این ترتیب کومت‏شاهرگ‏هاى مهار نهادهاى دینى را در دست داشت، در حالى که مردم، هم دین‏پیشگان و هم مؤمنان، از رهبرى طبقات حاکم پیروى مى‏کردند. این وضع تا موقعى رواج داشت که ملت را یک حکومت مرکزى اداره مى‏کرد و لطنت‏بالاترین مرجع دین و اخلاق به شمار مى‏آمد. اما موقعى که کشور به دولت‏هاى خان‏خانى یا ملوک‏الطوایفى (فئودالیسم) تقسیم شد، پیکره‏ها یا هیئت‏هاى دینى به نفع قلمروهاى فئودالى شروع کردند به جنگ و جدال با یکدیگر. به این ترتیب، در عصر جنگ‏ها که از قرن پانزدهم تا شانزدهم طول کشید، نبردهاى خونینى در میان فرقه‏هاى بودایى درگرفت، در همان حال آشوب زمانه دامن‏گیر میسیون‏ها یا دستگاه‏هاى تبلیغاتى کاتولیک‏ها هم شد و سرانجام هم آنان را از ژاپن بیرون راندند.

به این طریق، نظر و منافع حکومت مرکزى در مرحله اول، و همین طور هم نظر و منافع طوایف مسلط یا امیران فئودال در مرحله بعدى، سرنوشت نهادهاى دینى و نهضت‏هاى تبلیغى را تعیین مى‏کرد. کنترل حکومت، که نجبا از آن حمایت مى‏کردند، یا رهبرى آن، که به دست طبقات بالا بود، تقریبا همیشه احساسات و وجدان بیشتر مردم را هدایت مى‏کرد. البته نمونه‏هاى استثنایى هم وجود داشت، مثل موقعى که یک شخصیت قوى اظهار وجود مى‏کرد یا توده مردم صدایشان را بلند مى‏کردند، چنان‏که در قرن سیزدهم مى‏بینیم. وانگهى، حالا دیگر زمانه به‏سرعت در حال دیگرگونى است و زندگى اخلاقى و دینى ملت وارد مرحله تازه‏اى از آزادى شخصى و انتخاب فردى مى‏شود. این تنازع براى آزادى و اظهار وجود از سوى مردم نتیجه اوضاع جدیدى است که خود ناشى از تاثیر یک تمدن نو است، خصوصا در رژیم صنعتى; هر چند پیامد آن را بعدا باید دید، اما این جریان هرگز به سوى رژیم قدیمى فرمان‏بردارى صرف نخواهد رفت. هنوز یک سؤال باقى است: مسیحیتى که به‏تازگى به ژاپن آورده شده بود - که در نتیجه مشکلات تمدن‏جدید در خانه خودش با بحران دست‏به گریبان بود - چه نقشى بازى خواهد کرد؟

دوره‏هاى تاریخ دین

(1) دین آغازین ژاپنى‏ها پرستش سازمان‏نیافته خدایان و ارواح طبیعت و نیز ارواح مردگان بود. این دین، که به شین‏تو معروف است، در سپیده‏دم تاریخ شروع کرد کمابیش به توسعه دادن تجلیات روشن قهرمان‏پرستى و نیاپرستى، با یک زمینه طبیعت‏پرستى. این دین بخش تفکیک‏ناپذیر سنت اجتماعى بود، و ایل یا زندگى مشترک اجتماعى مردم تایید و همبستگى خود را از پرستش آن خدایان مى‏گرفت. وقتى ایلات و طوایف به‏تدریج تحت قدرت و اعتبار یک خاندان فرمانروا، که باور مى‏داشتند از بانوخداى خورشید آمده‏اند، به هم آمیختند، به این بانوخدا به مثابه برترین خداى شین‏تو حرمت مى‏گذاشتند و پرستش او سیماى محورى آیین ملى شد. این دو جنبه از دین شین‏تو، یعنى اجتماعى و ملى بودن، در سپیده‏دم عصر تاریخى قدرت گرفتند، و آن سنت‏حتى امروزه هم نقش قابل ملاحظه‏اى در زندگى اجتماعى و روحى ملت‏بر عهده دارد.

(2) معرفى تدریجى تمدن چینى، که تاریخش به حدود قرن سوم میلادى مى‏رسد، و معرفى آیین بودا در قرن ششم، با رشد نیرومند اجتماعى و پیشرفت وحدت ملى همراه بود. ملت‏شروع کرده بود به آموختن چیزهاى نو و فرهنگ شکوفاى آن زمان قاره آسیا، و آیین بودا از راه الهام بخشیدن به آرمان‏هاى والاتر و ترغیب هنرها و ادبیات، انگیزه‏اى حیاتى به توسعه تمدن بخشید. دین نو هنرها و علم، ادب و فلسفه را وارد کرد، و این‏ها همه به مثابه ابزارهاى تبلیغ عمل مى‏کردند و از طریق پیشرفت‏حیرت‏انگیز کار تبلیغى‏شان، کل کشور در قرن هفتم به یک سرزمین بودایى بدل شد. میان سلطنت و دین اتحاد تنگاتنگى برقرار شد، و از آن‏جا که دین وارداتى سخت از وفادارى به حکومت‏حمایت مى‏کرد، همین امر تحکیم ملت را تحت فرمانروایى پادشاه ممکن کرد، و این در حالى بود که به ترغیب طبقات حاکم، کارهاى تبلیغاتى بودایى گسترش مى‏یافت و تسهیل مى‏شد. به این ترتیب آیین بودا در حدود سیصد سال پس از معرفى‏اش به ژاپن، در مسیرى محکم و استوار در حیات ملى ژاپن پا گرفت و به راه‏هاى بسیار، شکوه‏هاى فرهنگش تجلى یافت.

(3) در آغاز قرن هشتم و نهم میلادى، وحدت ملى مشخص و حکومت مرکزیت‏یافته به دست آمد. یارى متقابل سلسله مراتب بودایى و دیوان‏سالارى دربارى، در سراسر سه قرن بعد، سیماى هدایت‏گر زندگى اجتماعى و دینى و سیاسى بود. این دوره، که فرمانروایى «صلح و آسایش‏» خوانده مى‏شد، در واقع دوره کلاسیک فرهنگ ژاپنى بود. الهام عمیق برگرفته از آیین بودا احساسات و زندگى مردم را مشخص مى‏کرد، به طورى که مى‏توان تاریخ شکوفایى ادبیات ملى را، که عمیقا رنگ و بوى احساس بودایى داشت، از قرن دهم دانست. تعلیم بیش از حد پالایش‏یافته آیین بودا، با اسرار و جلوه‏هاى هنرى‏اش، اشراف را که حامیان عمده این دین و مراتب آن بودند به احساساتى‏هاى زن‏صفت و تباه بدل کرد. با این انحطاط نجباى دربارى، حکومت مرکزى به ضعف گرایید و پایان رژیم دیوان‏سالار مقارن بود با واکنش شدید سپاهى‏ها، که در ایالات مى‏زیستند و کمتر تحت تاثیر احساساتى‏گرى بودند. این دیگرگونى، که در بخش آخر قرن دوازدهم به اوج رسید، اعلام یک نوزایى نیروى بومى مردم شهرستان‏ها بود، که به تاسیس یک رژیم فئودالى تحت‏یک خودکامگى نظامى منجر شد.

(4) قرن سیزدهم دوره مهمى را در تاریخ ژاپن مشخص مى‏کند. همراه با دیگرگونى‏هاى سیاسى و اجتماعى که در آن قرن رخ داد، دین‏هاى نو یا شکل‏هاى نوى از آیین بودا در پاسخ به تقاضاهاى روحى بیشتر مردم پدید آمدند. آیین بودا دیگر یک امر حکومت ملى نبود و مسئله تقواى فردى شد. روح جنگ‏باره آن عصر بازتابش را در دین نیز یافت و رهبران مبارز آیین بودا دوش‏به‏دوش استادان تربیت روحى پیدا شدند که با زندگى نظامیان همساز بودند. نهادها راه را براى منش فردى باز کردند و مردان نیرومند کار تبلیغى را نه فقط جدا از مراجع قدرت، بلکه غالبا در ستیز با آنان انجام مى‏دادند. از این نظر قرن سیزدهم نشان نوى در جنبش دینى با خود دارد، و نیروى این روح نو در جنبش‏هاى هنرى و ادبى نیز تجلى کرد.

دیگرگونى‏هاى بیشتر در قرن چهاردهم صورت گرفت. یک انقلاب سیاسى و جنگ‏هاى داخلى رخ داد که به تقسیم دودمانى انجامید. این بحران اعتبار شاهى انگیزه‏اى بود براى نوزایى اندیشه‏هاى شین‏تو ملى که برخى میهن‏پرستان سخن‏گویانش بودند. اینان تلاش مى‏کردند که تمام اندیشه‏هاى اخلاقى و آموزه‏هاى دینى موجود ژاپن را در تجلیل اورنگ شاهى متمرکز کنند. اما روند زمانه مخالف اخلاق‏گرایان میهن‏پرست‏بود، و این زمانه‏اى بود که نشانه‏هاى انحطاط اخلاقى و تجزیه اجتماعى بیش از پیش در آن نمودار مى‏شد. در کنار جنگ‏هاى فئودالى آتش جنگ و جدال دینى هم بالا گرفت، و این آشفتگى دویست‏سال به درازا کشید، تا میانه قرن شانزدهم، که کم‏کم آفتاب صلح دمید. با آمدن مبلغان یسوعى، در اواسط قرن پانزدهم، آشفتگى بالا گرفت; به دنبال پیشرفت‏سریع تبلیغاتشان زجر و آزار خونین نودینان رخ داد; و سرانجام هم کار به آن‏جا کشید که آنان را از ژاپن بیرون راندند.          ادامه دارد...