در دوم آذرماه 1312 در دهکده پر صلابت مزینان از توابع سبزوار در مجاور کویر خورشیدی پا به عرصه وجود گذاشت که از انوار درخشانش تاریکیهای کفر و ظلمت از هم گسست اولین معلم راستین پدرش محمدتقی شریعتی بود و این شخصیت بزرگ از بنیانگذاران جنبش نوین اسلامی است که در مکتب تربیتی، علمی خود صدها «دانشجو» و دهها مجاهد تربیت کرده است او از علمای خراسان و اولین برای علی بود.
شریعتی در اینباره میگوید: پدرم نخستین سازنده ابعاد نخستین روحم، کسی که برای اولین بار هم فکر کردن را به من آموخت و هم فن انسان بودن را، طعم آزادی، شرف، پاکدامنی قناعت، عفت روح و استواری و ایمان و استقلال دل را، بیدرنگ، پس از اینکه مادر از شیر گرفت مرا، بکامم ریخت نخستین بار کتابهایش، من از کودکی و از سالهای نخستین دبستان با رفقای پدرم و کتابهایش آشنا شدم، و مانوس. من در کتابخانه او که همه زندگی و خانواده اوست بزرگ شدم. اجداد علی همه عالم بودند و این اجداد را خود علی چنین معرفی مینماید پدرم و کتابخانهاش و دو هزار دوست خاموش و من تنها میراث اجدام، این مردان خوب، پاسداران فضیلتهای بزرگ و عزیز، پادشاهان کشور فر و شرف، مردان دانش و مناعت و بزرگواری و ایمان و روح و ناآلوده به پول و زور و پستیهای بسیاری که همه جا را پر کرده بوده و کرده است.
آنها که مردان دین بودند و آنرا نیالودند مردان سخن بودند و به عمر خویش مدح کسی نگفتند و «کلمه» را که از آن خداست در پای خوکان نریختند. شریعتی در محیط فقر و در تماس با ستمدیدگان و استثمارشدگان و در شرایط سخت زندگی بزرگ شد. و زجر و ستم نظام فاسد را لمس میکرد، و دردها و غمها و حرمانهای فلکزدهها و محرومین غوطه میخورد و تا اعماق استخوانهایش از ظلم و ستم میسوخت و از صاحبان زر و زور نفرت داشت.
علی دوران دبیرستانی را در این یمین مشهد گذراند و از سال نهم وارد دانشسرای مقدماتی شد و پس از دو سال با تعهد پنج سال خدمت در فرهنگ، از دانشسرا فارغالتحصیل شد و در دهات اطراف مشهد به آموزگاری پرداخت و در طی پنج سال خدمت موفق به اخذ دیپلم و لیسانس گردید.
در دبیرستان بود که جنبش نوین اسلامی از طریق «کانون نشر حقایق اسلامی» که موسس آن استاد محمدتقی شریعتی بود آشنا شد و بزودی جزو فعالین و بلکه فعالترین اعضای آن در آمد فعالیتهای وی در کانون او را با جوانان و دانشجویان زیادی که خود جزو آنان بود آشنا ساخت و از همان زمان نوشتن مقالات علمی و فلسفی را آغاز کرد از طریق فعالیت در کانون با افکار نهضت خداپرستان سوسیالیست آشنا شد و همواره با عقاید خداپرستان سوسیالیست معتقد بود که «از نظر بینالمللی بین دو بلوک که متخاصم شرق (برهبری شوروی) و غرب (برهبری آمریکا) پایگاه اسلام بلوک میانهایست که بهیچ طرف بستگی نمیتواند داشته باشد شجره طیبهای است که نه شرقی است و نه غربی و پایگاه سومی است در میان دو قطب متضاد و شامل تمام کشورهای اسلامی میباشد»
و برای تحقق که: چارهای نیست جز اینکه امر انقلاب اسلامی معتقد است خود دست بکار شویم و تنها از این خدا الهام گیریم و برای احیای آئین نجاتبخش اسلام و تمدن درخشان از کف رفته خود بکوشیم و تحولی که سراپای اجتماع فعلی اسلام را دگرگون سازد بوجود آوریم تا مگر پرتو حقایق قرآن افق زندگی ما را روشن سازد و راه حقیقت و راستی را باز جسته و...» بعدها (سال 1327) تحت تاثیر همین انگیزههاست که شریعتی شیفته ابوذر غفاری شده و در کتابی که مینوسید او را اولین خداپرست سوسیالیست میخواند. شریعتی در دوران تحصیل در دانشگاه مشهد دانشکده ادبیات روزبروز بیشتر و بیشتر با جنبش اسلامی آشنا میشود و در آن فعالانه شرکت میکند.
مصدق و شریعتی
دوران دبیرستان علی مصادف با اوج مبارزات میهنی ملت ایران به رهبری دکتر مصدق بود. دکتر مصدق مظهر مبارزه و مقاومت یک ملت محروم و زجردیده و در مقابل همه استعمارگران و استثمارگران عالم بود، مصدق خلال سالها مبارزه علیه استبداد داخلی و استعمار خارجی دریافته بود که خداوندان نفت بصورت کارتلهای بزرگ، قدرت جهانی و شیطانی بوجود آورده برای منافع خود، و استثمارگران کشورهای نفتخیز سرنوشت ملتها را ملعبه سیاستبازیهای خود کردهاند و حکومتهای فاسد، ظالم و دستنشانده را بر مقدرات ملت مسلط نمودهاند.
علی شریعتی شیفته مصدق بود و همچون سربازی گمنام در مبارزات میهنی مصدق از جان و دل همراه با پدرش که از سران نهضت ملی در خراسان بود شرکت داشت و برای اولینبار احساس افتخار میکرد که در کشوری آزاد و مستقل زندگی میکند او اولین شعور سیاسی و آزادیخواهی و حقطلبی و مبارزه با استعمار را در این دوره طلائی فرا گرفت، و بضرورت وحدت ملتهای استعمار شده و مستضعف در دنیا پی برد و نقش دو بلوک شرق و غرب را در استثمار ملتها و تقسیم منابع بوضوح دریافت متاسفانه کودتای نظامی «سیا» تحت رهبری ژنرال شوارتسکف در تاریخ 28 مرداد 1332 حکومت ملی ایران را ساقط کرد و مصدق را به زندان انداخت.
عده زیادی از بزرگان و رهبران ملی را به خاک و خون کشید و یا زندانی کرد و یکباره همه امیدها و آرزوهای مردم ایرن فرو ریخت شخصیتهای مومن و آزادیخواهی نظیر آیتالله طالقانی، دکتر سحابی و حاج آقا رضا زنجانی سازمان نهضت مقاومت ملی ایران را رهبری میکردند و در این طوفان خطرناک از برخورد هیچ حادثهای و یا تحمل هیچ درد و شکنجهای ابا نداشتند. علی شریعتی نیز نمیتوانست در این مبارزه بیطرف بماند و مسئولیت اسلامی و وطنی خود را فراموش کند و ننگ تسلیم در مقابل استعمار و استبداد را به خود بپذیرد. او که در این ایام در مشهد درس میخواند فورا به صفوف مقاومت ملی ایران پیوست و جزء فعالترین و مبارزترین کادرهای جوان درآمد.
در مهرماه سال 1336 دوران نخستوزیری اقبال، چاکر جاننثار و غلام حلقه به گوش شاه دوباره یورش وسیعی در سرتاسر ایران علیه نهضت مقاومت ملی شروع شد، علاوه بر دستگیری رهبران بزرگ و بنام نهضت، عده کثیری از فعالین و کادرهای مهم و فداکار نهضت مقاومت ملی به زندان و شکنجه کشیده شدند. گذشته از تهران شهرهای مشهد، تبریز، اصفهان، شیراز سخت مورد یورش قرار گرفت، از مشهد 14 نفر از شخصیتهای بزرگ و فعال منجمله اعضاء کمیته مرکزی نهضت در ایالت خراسان دستگیر شدند علی شریعتی همراه با پدرش محمدتقی شریعتی، طاهر احمدزاده مرحوم آساکیش... از مشهد دستگیر شدند و با یک هواپیمای ارتشی به تهران گسیل شدند.
شریعتی جوانتر از بقیه دستگیرشدگان بود و لذا کتک و شکنجه دیگران را تحمل میکرد، سرش را تراشیدند و او را سخت کتک زدند و گاه و بیگاه او را شکنجه میدادند. علی در مدت هشت ماه زندان خود، با شکنجه دژخیمان رژیم کودتا آشنا شد و از سلول کوچک و تاریک خود دریچهای بهمه دنیا و همه تاریخ گشود و ظلم و ستم جباران و ستمگران تاریخ را لمس کرد و با رنج و شکنجه همه اسیران و ستمدیدگان روزگار پیوندی عمیق برقرار ساخت. دستگری این افراد موج جدیدی از مقاومت و مبارزه برانگیخت.
«علی شریعتی» همه ضربات زندان و تجربه تلخ ستمدیدگان را با قدرت ایمان، صبر، توکل تحمل کرد و با روحی سرشار از امید و ارادهای فولادین برای استمرار مبارزه علیه ظلم و کفر و جهل زندان را ترک گفت و به مشهد رفت و کار تحصیل را ادامه داد استعداد او بینظیر بود هوش سرشار و استعدادش او را شاگرد اول دوران خود ساخت و به موجب تمهیدات قانونی که شاگرد اولها را برای ادامه تحصیل به خارج میفرستادند شریعتی را هم میبایستی بفرستند.
ولی سوابق سوء!! شریعتی مانع بزرگی بود!! مقامات امنیتی کشور!! مدتها مانع خروج او و استفاده وی از حق قانونیاش بودند اما بالاخره علی در اوائل سال 1959 عازم فرانسه شد. خروج علی از ایران مقارن با آغاز فعالیتهای جدیدی در ایران و خارج بود ـ در ایران نهضت مقاومت ملی با توجه به شرایط مساعد و امکانات داخلی تدارک یک حرکت وسیع علنی را میدید تا بتواند جنبش را در سطح جدید گسترش دهد.
فعالیتهای علی در خارج از کشور
بعد از کوششهای ابتدایی نهضت مقاومت ملی در ایران که به ثمر رسید جبهه ملی آمریکا را در 25 فوریه 62 و جبهه ملی اروپا را در ماه می همان سال پایهگذاری کردند و شریعتی نقش فعال و موثری در تشکیل جبهه ملی دوم در اروپا داشت. در اوت 62 در ویزبادن (آلمان) از طرف جبهه ملی مسئولیت تشکیل روزنامه ارگان سازمان، بعهده علی واگذار شد و علی با قبول مسئولیت آن اولین شماره ماهانه ایران آزاد را در 15 نوامبر 62 منتشر نمود. علی از بنیانگذاران نهضت آزادی ایران در خارج از کشور بود و در تاریخ 24 سپتامبر 1962 طرح آن به امضا علی برای جمع دوستان و علاقمندان ارسال گردید.
علی همراه با سایر برادران مسلماناش با جدیت و با خلوص تمام نیروی خود را صرف توسعه جبهه ملی و تبدیل آن به یک سازمان مقتدر در خارج از کشور نمود در کنار فعالیت در جبهه ملی، علی و سایر برادران دلسوزانه در جنبشهای دانشجویی خارج از کشور شرکت داشتند.
از نمونههای همکاریهایش با تودههای محروم جهان همکاری با جبهه آزادیبخش مردم الجزایر، و شرکتش در فعالیتهای آزادیخواهانه انقلابیون کنگو میباشد طوری که همکاری شریعتی با جبهه آزادیبخش سروکارش را با پلیس فرانسه میاندازد. و در یک قرار که لو میرود مضروب و بیهوش میشود. بدنبال و پس از افشای شهادت قهرمان کنگو ـ پاتریس لومومبا ـ علی به نمایندگی از طرف دانشجویان ایرانی در تظاهرات سیاهپوشان در مقابل سفارت بلژیک در پاریس شرکت میکند. و با سخنرانیهای داغ خود از جنبش ساهپوستان حمایت میکند.
پس از پایان تحصیلات و کسب مدرک دکترای جامعهشناسی و تاریخ اسلام از سوربن دکتر شریعتی بوطن بازمیگردد اما در مرز ایران به اتهام فعالیت علیه حکومت جابر ایران دستگیر و بزندان میافتد پس از 6 ماه زندان به کمک استادانش در فرانسه و دوستانش در محافل بینالمللی از زندان آزاد شده و پس از اعلام احتیاج دانشگاه تهران برای پست استادیاری در دانشکده ادبیات علی فورا اقدام نمود، ولی با بهانهتراشیهای رژیم توسط عمال آن در دانشگاه از تدریس دکتر جلوگیری بعمل آوردند، و علی پیشنهاد کرد که چون او دبیر بوده است محل حقوق دبیری او در وزارت فرهنگ محفوظ است لذا با درجه دکترا به معلمی در دیکته و انشاء به مدرسه کشاورزی ده طرق در نزدیکی مشهد فرستاده شد.
تا آنکه در سال 1354 بعلت نداشتن استاد تاریخ در دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شد از اینجا کار سازنده و فعال شریعتی در زمینه تدوین و توسعه افکار اسلامیاش آغاز شد. بعدها مرکزی بنام حسینیه ارشاد توسط جمعی از مردم خیر برای بسط و توسعه افکار و عقاید اسلامی تاسیس کرد و دکتر با آغاز فعالیت خود در این مرکز بکار ساخت افکار نسل جوان پرداخت و اغلب انقلابیون جوان از شاگردان دکتر در حسینیه بودند. اما رژیم شاه که وجود شریعتی و فعالیت او را در حسینیه نمیتوانست تحمل کند به فحاشی و تهمتزنی و اشاعه اکاذیب علیه دکتر پرداخت تا جایی که بالاخره حسینیه ارشاد را بسته و دکتر شریعتی متواری شد.
و اندکی نگذشته که استاد محمدتقی شریعتی را بزندان انداختند تا دکتر خود را معرفی کند. تا اینکه دکتر خود را معرفی نمود و پس از 18 ماه زندان و شکنجه به همت دوستان و همکاران سابق دکتر شریعتی در جبهه آزادیبخش الجزایر که او را میشناختند و اکنون دارای مقاماتی شده بودند و به دنبال مراجعه آنها در وقتی که شاه جلاد به الجزایر سفر کرده بود که، الجزایر میان ایران و عراق وساطت میکرد پس از این فشار بالاخره علی بعد از 18ماه زندان آزاد شد.
دکتر شریعتی پس از آزادی از زندان کاملا تحت نظر بود و به او اجازه و امکان و فرصت ادامه فعالیت و کارهای فکریش را نمیدادند و آنچنان محیط خفقان و اختناق برای او بوجود آورده بودند که با مشورت دوستان و همراهانش تصمیم به هجرت از ایران گرفت و در اردیبهشتماه علی وصیت خود را بیان نمود و آخرین نامه به استاد پیرش یعنی پدر گرامیش را به رشته تحریر درآورد. و با همسر و فرزندانش خداحافظی نمود و در تاریخ 26 اردیبهشتماه 56 از ایران هجرت نمود ولی؟! دکتر شریعتی بطور نامعلومی!! در صبح یکشنبه 29 خردادماه 56 در لندن بشهادت رسید و جسد علی را در روز یکشنبه 6 تیرماه 1356 در کنار حضرت زینب در شام بخاک سپردند.
سیری در افکار و عقاید شریعتی
با هزار درد اندوه باید گفت، نقش روشنفکر جماعت در حرکتها و انقلابهای دوگانه ایران، یعنی انقلاب مشروطیت، و انقلاب اسلامی ایران، نقش مثبت و سازندهای نبوده است، اگرچه سلاح دانش اینها است، لکن اکثر اینان از بینش بیبهرهاند دلیلش، بستن چشمهایش به روی واقعیت جامعه و عینیتهای اجتماع است و حبس کردن خودشان در کتاب، نیاز نه به توضیح است نه به تمثیل که روشنفکران امروز ایران، آنان که در زمان رژیم منفور پهلوی در آن فصل سیاه اختناق جرات نفس کشیدن نداشتد، لکن در پشت درهای بسته و در محافل خصوصی دنکیشوتوار شمشیرهای چوبین برمیکشیدند و در پناه مستیها به جنگ دشمنان «خلق» میرفتند.
بیرون از درهای بسته در ملاءعام آدمهای سر به زیری بودند و از برکت حقوقهای کلان ماهانه از سه چهار دستگاه دولتی زندگی مرفهی داشتند، دقیقا نسخه دوم روشنفکران زمان انقلاب مشروطیت بودند نسخه دوم کسانی مانند رضازاده شفقها تقیزادهها، فروغیها و سیدضیاءها... که میدانیم و میدانید، چگونه بهنگام عمل، مردم را تنها گذاشتند و پشت به مردم کرده و با ضد انقلاب ساختند و به جا و مقام رسیدند. اینان نیز در اوج انقلاب و در عنفوان نیاز مردم به وحدت در کلام و عمل دچار ذهنیات خود شدند و اینک در پستوی اندیشههای غیر عینی خود، به ساز ایدئولوگهای خود میرقصند و در سطور زیرین میخوانید که چگونه شهید شریعتی و پدرش، از این دست روشنفکران نبودند.
در این میان تنها یک تن از آنان، راه را درست میشناخت. راهی را که راه خالق بود، خلق خالق. راه درست اسلام راستین و اسلام انقلابی بود. و درست از این روی بود که قربانی راه خود شد لکن این راه را برای آیندگان بازگذاشت و دیدیم که نامش و نشانش در انقلاب اسلامی ایران پیدا بود و هویدا بود، او شهید دکتر علی شریعتی بود. او که همانند دیگر روشنفکران در کتاب بود و در دیار فرنگ نیز درس خوانده بود چگونه بود که راه را شناخت و در پوئیدن و پیمودن این راه در حد مطلق صادق بود و صمیمی بود؟! پاسخ این سئوال را باید در ساخت فکری او پیدا کرد و در مکتب و مدرسهای که او را پرورش داده است.
خود شهید دکتر شریعتی مینویسد: «پدرم، نخستین سازنده ابعاد نخستین روحم، کسی که برای اولینبار، هم هنر فکر کردن را به من آموخت و هم فن انسان بودن را، طعم آزادی، شرف پاکدامنی، مناعت، عفت روح و استواری و ایمان و استقلال دل را، بیدرنگ پس از آنکه مادرم از شیرم گرفت، به کام ریخت، نخستینبار مرا با کتابهایش رفیق کرد.
من از کودکی و از سالهای نخستین دبستان، با رفقای پدرم، (کتابهایش) آشنا و مانوس شدم. من در کتابخانه او که همه زندگی و خانواده اوست بزرگ شدم و پروردم. این بود که به هر کلاسی که وارد میشدم «صد درس» از همکلاسانم و «نود و نه درس» از غالب معلمانم جلو بودم. او بسیار چیزهائی را که باید، بعدها، در بزرگی و در طول تجربیات و کشمکشها و کوششهای مداوم سالیان عمر آموخت، در همان کودکی و آغاز زندگی نوجوانیم، ساده و رایگان بمن هدیه داد، کتابخانه پدرم اکنون دنیای پرخاطره و عزیز من است. یکایک کتابهایش، حتی جلدهایش با من سابقه دارند، من این اتاق خوب و مقدس را که مجموعه گذشته دور و نازنین و خوب من است، بسیار دوست دارم (کویر ص 88)
شهید دکتر شریعتی، از چنین خاستگاهی برخاست، اگرچه بظاهر از دهکدهای مسدود و بسته بنام مزینان، در کنار کویر بود، لکن در حقیقت از میان اندیشهها و افکار مکتوب اسلامی برخاسته است و از کنار پدرش برای همراهی و همگامی او، چرا که پدر شهید دکتر علی شریعتی استاد محمدتقی شریعتی است که خود از اساتید و فضلای علوم و فلسفه اسلامی است و روشنفکری از سنخ پسرش و پسرش از سنخ او.
بسیاری از روشنفکران مسلمان را میشناسیم و میشناسید که بعلت عدم شناخت کافی از اسلام و فرهنگ اسلامی، در راه خود به جرگه روشنفکران (به معنی عام کلمه) پیوستهاند و ضربات فرهنگی چپ و راست و شرق و غرب، آنها و هویت فرهنگی آنها را فسخ کرده است، لکن، شهید دکتر علی شریعتی، از یک سوی زاده کویر است و بزرگ شده کویریان که شاهد فقر و مظلومیت، مردم فقیر و محروم بود و از سوی دیگر پرورش ناحیه کتاب و کتابخانه اسلامی بود و افکار اسلامی و میشناخت راهی را که اسلام راستین برای ساختن یک جامعه انسانی و برای مبارزه با ضد انسانها پیش پای او گذاشته است، درست از همین نقطه راه شهید شریعتی با روشنفکران دیگر جدا میشود، چرا که او به اسلام عینی و عملی آشنا شده بود.
درد را میدید و درمان را میشناخت و به کارش میبست. مردم را میدید و راه چاره دردهای این مردم را از اسلام میجست، لکن دیگر روشنفکران مسلمان، تنها به یک روی سکه نگاه میکردند. یا تنها مردم را میدیدند که فقیر و محروم و رنجکشیده هستند و در این صورت کارشان تنها آه و ناله بود و آیه یاس خواندن، و یا تنها در کتابها زندگی میکردند، بی آنکه مردم را بهبینند. در این صورت اسیر ذهنیات خود میشدند و میشوند، در این برهه از زمان و عصر، تنها دکتر شریعتی و انگشتشمار اندیشمندان از سلک او بودند و هستند که به پشتوانه جهانبینی اسلام، هم علت را مینگرند، هم معلول را، هم درد را میبینند و هم درمان را و هم ظرف را نگاه میکند، هم مظروف را، و دست آخر هم هدف را میبینند و هم وسیله را.
از این پایگاه فکری بود که شهید دکتر علی شریعتی، گام به میدان مبارزات سیاسی در سلک روشنفکران حقیقی (معنای رسالتبار و تعهدآمیز آن) گذاشت و در هیات یک روشنفکر مسلمان انقلابی متعهد و مسئول اعتقادات خود را در چهارچوب اعتقاد به ولایت علوی، روحانیت راستین، مبارزه آشتیناپذیر با دشمنان اسلام و انسان که در راس آنها امپریالیسم و صهیونیسم بینالمللی قرار دارند، تبلیغ و اشاعه کرد.
شهید دکتر علی شریعتی، پس از طرح و شناساندن چهارچوب و قوالب اسلام راستین و انقلابی تکیه خود را بر تبلیغ، تشیع، تشیعی نه از نوع تشیع، صفویان بنا گذاشت و در این رابطه، آثاری چون «علی تنهاست» زندگی علی پس از مرگش، «علی انسان تمام»، «علی مکتب، وحدت، عدالت»، «امت و امامت»، «حسین وارث آدم»، «فاطمه فاطمه است»، «علی حقیقتی بهگونه اساطیر»، «شهادت»، «پس از شهادت»، «مسئولیت شیعه بودن»، «تشیع سرخ» و «تشیع علوی و تشیع صفوی» و... بوجود آورد و در این آثار هیات اجتماعی یک انسان مسلمان را ترسیم نمود.
از این رهگذر، شهید دکتر علی شریعتی در مسئولیت شیعه بودن مینویسد «مسئولیت هر خانواده شیعی، پیرو خانوادهای بودن که در آن، علی پدر است و فاطمه مادر، زینب دختر و حسین پسر، و بالاخره مسئولیت هر شیعهای در هر عصری و نسلی از هر چیزی و هر کسی به کربلای انقلاب، و حسین شهادت، گریز زدن و «رهبری» و برابری را اصل ایمان خویش و هدف خویش و تحقیق آن را مسئولیت خویش دانستن و این همه یعنی «علی» را نه چون بتی پرستیدن، که چون راهبری پیروی کردن و در یک کلمه علیوار بودن و علیوار زیستن و علیوار مردن که شیعه علی بودن یعنی این و مسئولیت شیعه بودن یعنی این، (مسئولیت شیعه بودن ص 54)
شهید دکتر شریعتی برای برپائی و ادامه اسلام و تشیع، اعتقاد راسخی به روحانیت داشت اعتقاد به روحانیت راستین، شهید دکتر شریعتی برای تمیز روحانیت راستین و مبارز و خادمان اسلام انقلابی، روحانیت را به سه گروه تقسیم میکند، پاکان، پلیدان و پوکان، که پاکان علی و روحانیون آزاد و راستین تشییع هستند، پلیدان را علمای خائن به اسلام و وابستگان به قدرت مینامند و دست آخر لقب پوکان را نثار علما و روحانیونی میکنند که بیجهت و بیسمت خط فکری هستند و علمای بیتفاوت و دقیقا در دفاع از روحانیت مبارز و انقلابی یعنی پاکان است که در کتاب تفسیر سوره مردم و تعهد و رسالت روشنفکر، مینویسد: «یکی از روحانیون وابسته برای نفی و خراب کردن من، به منبر رفت و ندا داد که فلانی از پیروان خمینی است آری من از پیروان خمینی هستم و افتخار میکنم که پیرو خمینی باشم، اگر من برای تبلیغ خود یک میلیون تومان خرج میکردم، باین نتیجه نمیرسیدم که مرا پیرو خمینی بگویند و این دشمن نادرست، این لطف را در حق من کرد»
شریعتی پیرامون انسان راستین، انسان نمونه، انسان آزاد، میگوید که این انسان باید کسی باشد که «در وسط» قرار گیرد، یعنی مستقل و آزاد باشد، نه تمایل به شرق داشته باشد، نه به غرب، و نه متمایل به شمال باشد یا جنوب...
و هم او یعنی دکتر شریعتی در مورد عالم اسلامی یعنی همان روحانیت پاک و سلاله پاکان روحانیت میگوید: و ما عالم اسلامی داریم، که کسی است که اسلامشناس است مثل عالم طبیعی که طبیعتشناس است، اما، با این فرق که عالم اسلامی یک عالم ایدئولوژی است، علم هدایت دارد و در نتیجه مسئولیت او وارث اندیشهها و درستیهای ارسطو، افلاطون، بطلمیوس و اپیکور نیست، وارث ابراهیم است و موسی و عیسی و محمد(ص)... موضوع علم او ذهنیات فلسفی و احساسات عرفانی و اطلاعات علمی و فنی نیست، موضوع علم او «ملت ابراهیم» است.
تجزیه و تحلیل جزئیات اندیشهها و افکار شهید دکتر شریعتی معلم نسل جوان انقلاب در این مختصر نمیگنجد، لکن میتوان در شناخت دکتر شریعتی شهید، او را از کلام شخصیتهای اندیشمند جامعهمان یافت:
ـ آیتالله طالقانی درباره او میگوید: شریعتی مکتبی نو در ایران بوجود آورد و جوانهای ما را از کاخهای جوانان به حسینیه ارشاد کشاند.
ـ آیتالله مشکینی درباره او میگوید: «دیشب کتاب فاطمه فاطمه است را تمام کردم، علمیه که نتوانست از این مرد بزرگ تقدیر کند»
ـ دکتر علیاصغر حاج سیدجوادی مینویسد: «و مردی از کویر همچنان به راه خود میرود در دل شبهای سیاه تا دمادم صبح قلم میزند، و زبان از کام میکشد و حقارت بتها را یکی پس از دیگری نشان میدهدو چهره واقعی اسلام را از پس پردههای ضخیم خرافه و تعصب مینمایاند، و در این رهگذر همچون ابوذر به تبعید و زندان میرود و در چنگ عمال زور و خدمه زر و با رضایت تزویریان عوامفریب به دردناکترین شکنجههای روحی گرفتار میشود...
دکتر ابوالحسن بنیصدر مینویسد: «آنچه درباره شریعتی با اطمینان کامل میتوان گفت این است که او نه تنها انسان و قدرتطلبی را یکی نمیکند، بلکه همه کوشش و تلاشش جدا کردن این دو و نشاندن انسان به جای قدرت است. اگر غیر از این بود، آن اثر زیبای «فاطمه فاطمه است» را چگونه میتوانست بوجود بیاورد...»
شهید رفت
در پیشگاه عدل خدا روسپید رفت
از مسند رسالت خود چون شهید رفت
نامآوری که رایت حر برفراشت، مرد
صاحبدلی که مکتب حق برگزید، رفت
اندیشمند مرد بزرگی که در سخن
بس معنی نهفته از او شد پدید، رفت
بود آنکه در مبارزه سرسخت و پایدار
صد ناروا ز مسلم و کافر شنید، رفت
آنکس که در عزای شهیدان راه حق
پیراهن شکیب به تن بردرید، رفت
بودش شریعتی ز علی، دینی از حسین
با صد پیام آمد و با صد نوید رفت
رسم حسین و اسم علی را شریف داشت
تا فاش کرد نیت قوم پلید، رفت
در سنگر پیام نگه داشت ارج خون
با خنجر کلام به جنگ یزید رفت
آنکو بنام حیدر، در خون نشست، خفت
وانکو به یاد بوذر در خون تپید، رفت
بر تار و پود جان به جهان آنکه دیده دوخت
پیراهن شرافت بر تن برید، رفت
پرداخت تا به جلوه حق، ساخت گلشنی
گلهای باغ ایمان، تا پرورید، رفت
خورشید طلعتی که به صد عزت و شکوه
صبحی به بام خانه ما خوش دمید، رفت
گاهی ز درد، زرد و زمانی ز خشم، سرخ
روی ستم سیاه! که او رو سپید رفت
در راه خویش، آنکه شرف را فروخت،
در کار خلق، آنکه مشقت خرید، رفت
او خلق را مراد و علی را مرید بود
واحسرتا! مراد و دریغا! مرید، رفت
وصیتنامه معلم شهید
مرگ هر لحظه در کمین است: توطئهها در میانم گرفتهاند. من با مرگ زندگی کردهام، با توطئه خو کردهام. اما، اکنون و این چنین، نمیخواهم بمیرم. هنوز خیلی کار دارم، چشمهائی که از زندگی عزیزترند، انتظار مرا میکشند.
درباره امام چهارم شیعه ـ فرزند حسین و وارث شهادت ـ گفته بودم: «مردی که از نعمت خوب مردن نیز در زندگی مرحوم بود». این درد کوچکی نیست. اینهم درد بزرگی است که مردی مشتاق مرگ خوب، مردن در راه آرمان و ایمان، لجنمالش کنند و آرمان و ایمان (او را) و دهانش را ببندند تا فریادی بر نیاورد. چه خفقان طاقتفرسائی است!
اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش میزدم، همانجائی که بیست و دو سال پیش آدرمان، در آتش بیداد سوخت، او را پیش پای نیکسون قربانی کردند!
این «سه یار دبستانی» که هنوز مدرسه را ترک نگفتهاند. هنوز از تحصیلشان فراغت نیافتهاند. مخواستند ـ همچون دیگران ـ کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر که را میاید بیاموزند، هر که را میرود سفارش کنند. آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید»ند. این «سه قطره خون» که بر چهره دانشگاه ما همچنان تازه و گرم است. کاشکی میتوانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاکستر شدهام بپوشانم تا در این سموم که میوزد نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینهام نگاه دارم.
آنچه نگرانم کرده است، ناتمام مردن نیست. مردن اگر خوب انجام شود، دیگران کار را تمام خواهند کرد و شاید بهتر، اما ترسم از «نفله» شدن است. با دست دشمن سر به نیست کردن و به گردن دوست انداختن.
دیروز قیل و قال کافیها برای این بود، نشد. اکنون، بیشرمی کیهانها شاید برای همین است.
جهل و تعصب «مارقین» و حسد و خیانت «ناکثین» همیشه هیزمکش آتشی بوده است که «قاسطین» برپا میکردهاند.
این است که تنها تکیهگاهم نقش بازی لطف آن «رفیق اعلی» است که مرا، با همه ناچیزی، لیاقت ایثار همه چیزم به خلق داده است و با همه بیکسی، در این منای زندگی، بر آن چمرات ثلاثه که ریشه در عمق تاریخ دارند. توفیق بخشیده است و اینک، مگر این «اولیاء طاغوت» را با مکر باطل السحر خویش به رسوائی خواهد کشید که:
و مکروا و مکرالله، والله خیرالماکرین!
بهرحال احساس میکنم که باید وصیت کنم تا اوصیای من که در درجه اول ـ فعلا ـ طلاب و دانشجویاناند، و در درجه دوم، مستضعفان مظلوم، قربانیان «جهل» و «کنز» و نیز آگاهان که شعور و شرفشان را بدنیا نفروختهاند و «دین» دارند و یا «آزادگی»، پس از من، از خلال تاریکیها و آشفتگیهائی که از توطئهها و تهمتها و نیرنگهای کثیف در پیرامون من پراکندهاند بتوانند دید که من بودم و چه دارم و چهها میخواستهام؟
1ـ جهانبینی من، جهانبینی توحیدی است. باین معنی که بیافتادن به مثل بازی افلاطونی و خیالپردازی برکلی و ایدآلیسم هگلی و هپروتاندیشی هندوئیسم و...