نویسنده:ماساهارو آنهساکى
(5) در آغاز قرن هفدهم، به دنبال بازگشت صلح و وحدت سیاسى، تبلیغات کاتولیکها و مناسبات خارجى یکسره برچیده شد. این سیاست انزوا در طى سه قرن بعد پیامدهاى بسیارى در حیات سیاسى، اجتماعى، عقلى، اخلاقى و دینى ملت داشت. آیین بودا، که در آن دوره ابزار مفیدى در ستیز با مسیحیتبود، از حیثیت و اعتبار گوناگونى برخوردار شد، و روحانیان آن زندگى پرناز و نعمتى داشتند. حکومت نظامى یک درستپندارى (11) یا بهدینى دولتى آموزه اخلاقى را بنا نهاد، و نظم اجتماعى را نیروى ترکیبى این اخلاق درستپندار و حکومت فئودالى قدرتمند، بهاستوارى تاسیس و حفظ کردند. فرمانروایى ملوک الطوایفى در مدت انزواى ملى این امکان را یافت که قواعد و آداب شدید و غلیظى در زمینه امتیاز طبقاتى بیاورد و قوانین صلح را سفت و سخت اعمال کند، و این صلحى بود که در همه مراحل حیات عمومى به سوى یک صورتگرایى (فورمالیسم) راکد گرایش داشت. نتیجه این کارها پالایش افراطى زندگى و احساسات در داخل محدودههاى مجاز بود. همین امر سرانجام در جانهاى نیرومند، روح شورش و آرزوى دیگرگونى برانگیخت. در این میان، نزدیک به اواخر قرن هجدهم، نیروهاى غربى، که در آن موقع هدفشان اقیانوس آرام بود، شروع کردند به کوبیدن دروازه این ملت منزوى، و این فشار بیرونى در شتاب دادن به جنبشهاى انقلابى که در داخل آن پیدا شده بودند مؤثر بود، و سرانجام هم این نیروهاى ترکیبى رژیم فئودالى را در میانه قرن نوزدهم سرنگون کردند و اقتدار پادشاهى را بازگرداندند، چرا که مىپنداشتند این اقتدار شرط اساسى وحدت ملى در عصر مناسبات و رقابتبینالمللى است.
(6) بازکردن دروازه ژاپن به روى مناسبات با بیگانگان در 1859، و بازگشت رژیم امپراتورى در 1868، منجر به کنار گذاشتن تمام بازدارندههایى شد که سنگ راه صلح و آرامش بود. حکومت و مردم، در هیجان شدید ورود به یک عصر نو، بى آن که زشت و زیبا کنند، به تمدن غربى خوشامد گفتند. بنیادگذارى نهادهاى نو، رشد صنعت و تجارت، تاسیس حکومت مبتنى بر قانون اساسى، میزان توفیق و مشکلات ناشى از دو جنگ با بیگانگان، همه دستبه دست هم دادند و مشکلات فراوانى پدید آوردند که در تجربه این ملت تازگى داشت. زندگى اجتماعى سرشار از نیرو بود، اما همه چیز از میان مشکلات انتقال مىگذشت - مشکلاتى که ناشى از میراث دیرینه سال احترامآمیز فرهنگ شرقى بود و با تمدن جدید از غرب آمده تعارض داشت. تماس و واکنش میان دینهاى گوناگون، از کهنه و نو، گیجکننده بود، و جدال میان واکنش محافظهکارانه و زیادهروىهاى رادیکال بسیار خشونتبار بود. درست همان طور که مد این مشکلات بهشومى بالا مىآمد، مرگ فرمانرواى بزرگ در 1912 رخ داد و به دنبال آن هم جنگ جهانى درگرفت. جریانهاى متغیر و متعارض بهناگزیر بر تمام مراحل زندگى ملت تاثیر مىگذارند. به نظر مىرسد که مشکلات درونى ناشى از موقعیتهاى اجتماعى و سیاسى، تعارضات میان سرمایه و کار، شکاف میان نسلهاى قدیم و جدید در زمینه نگرشهایشان به زندگى، اکنون مسائل دیندارى یا آرمانهاى اخلاقى را تحتشعاع قرار مىدهد. ژاپن با مشکلات مضاعفى روبهرو بود، یعنى هم مشکلات گذار از رژیم فئودالى به رژیم صنعتى تمدن مدرن - و رژیم فئودالى با آرا و نیروهایش کمابیش همچنان مقاومت مىکرد - و هم مشکلات حل تمام مسائل ناشى از ناهنجارىهاى برخاسته از جذب سریع فرهنگ وارداتى - فرهنگى که سرنوشتش فىنفسه دستخوش تردید بود. طبعا دین هم درگیر این وضع آشفته بود، و هیچ کس جرات نمىکرد که نتیجه را پیشگویى کند; بااینهمه، تجربهها و دستاوردهاى گذشته ملت ژاپن شاید امکان یک راه معین برقرارى هماهنگى را نشان دهد.
دین شینتو و نظام اجتماعى - مراحل آغازین و بقا
سیماهاى عمومى شینتو
«در آن بوم، خدایان (یا ارواح) بودند بىشمار، که با تابش شبتابان مىدرخشیدند، وخدایان بدسگال بودند که به کردار مگسان وزوز مىکردند، و نیز درختان و گیاهان بودند که مىتوانستند سخن بگویند.» (12) این را درباره مجمعالجزایر ژاپن گفتهاند هنگامىکه بنیادگذار ملت اندیشید که از آسمان بدین کشور فرود آید. و در جاى دیگرگفتهاند که «آن خدایى که در آغاز این دولت را بنیاد نهاد، از آسمان فرود آمد وایندولت را در دورهاى که آسمان و زمین از یکدیگر جدا شدند، و هنگامى که درختان و گیاهان سخن مىگفتند، بنیاد نهاد.» دینى را مجسم کنید که تا پرستش این خدایان یا ارواح مىرسد و تقریبا هیچ آموزه اخلاقى یا نظرات متافیزیکى ندارد. این دین را نمىتوان جز به صفت «ابتدایى» نامید، هر چند این اصطلاح دقیقا در معناى مردمشناسى آن نیست. نظامهاى معینى، گهگاه، بر شالوده آن اندیشههاى ابتدایى بنانهاده شدهاند، و در واقع تلاشهاى کمابیش موفقى صورت گرفته است که یک زندگى ملى بر پایه پرستش آن خدایى گذاشته شود «که در آغاز این دولت را بنیاد نهاد.» باورها و اعمال وابسته به آن خدایانوارواح حتى در این روزهاى قرن بیستم هم به شکل یک نیروى زنده در میان مردم باقى مانده و نشاندهنده عناصر بنیادى زندگى دینى و اجتماعى است، عناصرى کهشاید از آنها شاخههاى نو دین یا شبهدین پدید آید و مىآید. کل مجموعه باورها وپرستش به شینتو معروف است که به معناى «راه خدایان (یا ارواح)» است و شاید بتوان آن را دین ملى یا عامیانه ژاپنىها نامید، همانطور که دین باستانى و بومى آنان بود.
اما نام شینتو در قرن ششم میلادى پیدا شد، به این قصد که فرقى بگذارند میان دین بومى و آیین بودا، و «راه» خواندهشدنش شاید ناشى از تاثیر آیین دائو باشد، که دین چینى «راه» بود (13) آیین دائو دینى است که یافتهاى فراهنجارى (14) را به مثابه هدف آرمانى یا امکان فرجامین انسانها در حیات جسمانى مىداند، و این با آموزههاى اجتماعى واخلاقى آیین کنفوسیوس در تقابل است - که دین ترکیبىاى بود از طبیعتگرایى وفراطبیعتگرایى که تاثیر زیادى در باورهاى عام مردم چین و کره داشت، و تعجبى نداشت که نظریهپردازان شینتو سیماهاى مشابهى در آن یافتند و برخى اندیشهها و اعمال دائوى را پذیرفتند. (15) به هر حال، شینتو در اساس بیشتر یک مجموعه باورها و آداب باستانى است، نه یک نظام دینى. این باورها بهرغم تاثیرات نظامهاى بیگانه، مثلآیین بودا و آیین کنفوسیوس، در طى فراز و فرودهاى تاریخ بهنسبت دستنخورده ماندهاند. به این ترتیب چندان غیرطبیعى نیست که هواخواهان شینتو حتى امروزه هم دینشان را چنین مىخوانند: «راهى به دنبال شیوه خدایان» یا «آن گونه که خدایان بداندست مىیازیدند» (کامى ناگارا نو میچى). اما از سوى دیگر نباید فراموش کرد کهتلاشهایى که مکررا براى سازمان دادن این باورهاى ابتدایى به صورت دین ملى یادولتى صورت گرفته، حول ستایش پادشاه به مثابه خلف «خدایى که دولت را بنیاد نهاد»، خصوصا بانوخداى خورشید، مستقر شده است. این بانوخدا برترین خداى دینشینتو است. گرچه هرگز نمىتوان میان این دو جنبه از شینتو یک خط روشن متمایز کشید، یعنى که ابتدایى و عامیانه در یک طرف باشد و ملى و رسمى در آن طرف،اما تمایز و بستگى میان آنها را مىتوان همانند تمایزاتى دانست که میان خدایانسر و راز و خدایان المپى یونانیان هست، همان طور که خانم هریسون در ثمیس (16) نشان دادهاند. تاریخ شینتو، اگر به گونه گستردهاى به آن نگاه کنیم، یک سلسله واکنشمیان این دو عامل است، یعنى هم تحت تاثیر توسعه زندگى ملى در سازماندهى اجتماعى و سیاسى است، و هم پاسخى استبه نفوذ غالب دو آیین بودا وکنفوسیوس.
بارى، این خدا یا روح، کامى (17) خوانده مىشود، به معناى «برتر» یا «مقدس» یا «معجزهآسا»، هرچند که باب بحثبر سر اشتقاق این کلمه باز است. شاید بتوان هر چیزى یا هر باشندهاى را که هیجانى یا عاطفهاى مهرآمیز یا هیبتانگیز برمىانگیزد، و براى حس سر جاذبه داشته باشد، کامى به شمار آورد و سزاوار حرمت دانست. برخى از کامىها را ساکنان آسمانها مىپنداشتند و برخى دیگر را مقیم موقت هوا یا جنگلها مىدانستند یا ساکن در سنگها و چشمهها، یا آن که خود را در جانوران و انسانها نشان مىدادند. شاهزادگان و پهلوانان کامىهایى بودند متجلى در شکل انسان، یا هر شخص مىتوانستبا نشاندادن نیروهاى فراهنجارى خود کامى شود. این خدایان، چنانکه یک نظریهپرداز متاخر شینتو مىگوید، انسانهایى بودند به سن و سال خدایان، حال آنکه انسانها خدایانى هستند به سن و سال انسانها. در حقیقت، فقط یک خط ساختگى مىتوان میان عصر خدایان و عصر انسانها کشید، و خدایان، ارواح، انسانها و هر چیز یا هر پدیده طبیعى، حتى در عصر بعدى انسانها، بهآسانى از یک قلمرو گذشته به قلمرو دیگر مىروند. «در آغاز» انسانها و جانوران خدا بودند و گیاهان و سنگهازبان داشتند; اما حتى حالا هم، بنا بر تصور شینتو، چندان فرقى نکرده است. به این ترتیب تعجبى ندارد که از این خمیرمایه هر گونه خدایى را بتوان به کرسى نشاند و گرامى داشت، و آن اسرار خام، که غالبا در حالت پدید آمدنشان نیرومندند، میزان معینى از نفوذ اعمال مىکنند.
این خدایان یا ارواح کمابیش انسانواره شدند و چنین و چنان میکوتو (18) (شکوهمند)، یا نوشى (19) (خداوندگار، مولا)، هیکو (20) (سرور) یا هیمه (21) (بانو) خوانده شدند، بااینهمه فردیتشان همیشه متمایز نبود. در برخى موارد یک شخص یا یک شىء را کامى فىنفسه مىدانستند، اما در بسیارى موارد دیگر انسانها یا اشیا را، به دلیل آن که داراى الوهیتیا روحى خاص بودند، به مثابه کامى حرمت مىگذاشتند. اینجا هم باز نمىتوان نه هیچ تمایز روشنى میان این دو مقوله از موجودات مقدس کشید و نه در پرستش یک خدا انسانوارگى او ضرورى است. همچنین باید یادآور شد که نه در پرستش و نه در اساطیر تمایز جنسى هرگز نقش چندان مهمى نداشت، و صفات و کنشهاى خدایان بهآسانى متغیر و قابل جایگزینى بود. (22)
خلاصه، شینتو به مثابه دین، پرستش سازمان نیافته ارواح بود که ریشه در هستى فطرى انسان داشت، که او احساس مىکرد با نیروهاى زنده جهان انباز است و نیروى حیاتىاش را در آیین مشترک اجتماعى (کومونى) نشان مىداد. زیرا که این پرستش غالبابا افسانههاى محلى و آداب مشترک اجتماعى پیوند داشت، و بیشتر خدایانى کهبدینگونه پرستیده مىشدند ارواح نیاکانى یا قیم جوامع (کومونها) به شمار مىآمدند. بدینگونه آیین مشترک اجتماعى محورى بود که سنتها و زندگى مردم حول آن مىگشت، و بر این باور بود که آنجا خدایان یا ارواح، جانوران و درختان، حتى سنگها ورودها، با انسانها پیوندى زنده دارند. اما گاهى داستانهایى از کامىهایى مىگفتند کهصرفا داستان یا خیالات شاعرانهاى بود درباره رویدادهاى طبیعت که به شیوه رویدادهاى انسانى نقل مىشد. همپاى با عناصر بازیگوش این اسطورهها، اسرارهیبتآمیزى هم در این پرستش وجود داشت; نقش سنتها و آداب همان قدر بزرگ بود که که نقش تجلیات بنیادى امیال و غرایز، و تمام این عوامل غالبا چنان به همآمیخته بود که شینتو دربردارنده دین و رسوم، شعر و فرهنگ تودهها، سیاست و جادو بود.
اما در پایان باید به نکته خاصى اشاره کرد: شینتو بهطور چشمگیرى دین یک مردم کشاورز است. تجلى مکرر ارواح گیاهان و غله، رابطه نزدیک موجود میان مردم و خدایان مشترک اجتماعى، بندهاى تنگاتنگى که خدایان را به اشیاى طبیعت مىبندد، تمام اینها زندگى مردمى کشاورز و اسکانیافته را در اجتماعات نزدیک به هم نشان مىدهد. موقعى که این دین در طى چند قرن تا قرن هشتم کمابیش سازمان یافت، در آن بر برترى بانوخداى خورشید تاکید مىشد، و او طبعا به مثابه نگهدارنده کشاورزى و به مثابه نیابانوى خاندان فرمانروا ستایش مىشد. به این ترتیب دین شینتو یک دین ابتدایى به معناى دقیق کلمه نیست، بلکه نشانههاى دین ملى را دارد که وحدت ملت را تحت فرمانروایى امپراتور، که آن [فرمانروایى] را با نگهبانى آن بانوخداى بزرگ مىدانستند، شکوه مىبخشد.
اسطورهشناسى شینتو
بىنظمى آغازین و نمو حیات
یزدانشناخت (23) مشخصى در شینتو نبود، اما، چرخه معینى از اسطورههاى کیهانشناختى را مىتوان در آن بازشناخت. مىگویند که از آن بىنظمى آغازین (24) که به دریاى گل و لاى فروپوشیده در تاریکى مىمانست، سه خدا بیرون آمدند. سر این سه سرور مرکز آسمان (آمه - نو - میناکه - نوشى) (25) ،یا فرمانرواى سرزمین جاودانه (کونى - توکو - تاچى) (26) بود، و آن دو تابع وى بودند، و یکى پدیدآورنده والا (تاکا - مى - موسوبى) (27) بود و آن دیگرى خدا یا پدیدآورنده اسرارآمیز (28) یا خدایى (کامى مى - موسوبى). این زوج آخرى به نظر مىرسد که رمز اصول نر و ماده تولید و زایش باشند و گاهى آنها را همان نرینهخدا یا نرخدا (کامى روگى) (29) و مادینه خدا (کامى رومى) (30) دانستهاند; یعنى همان پدرخدا و مادر خدا که مدام آنها را در آیینها به نیایش طلب کردهاند. (31) اما این سهگانه اول بدون فرزند از میان رفتند و پس از آنها یک سلسله خدایان همانند آمدند که خودانگیخته یا خلقالساعه و مستقل از یکدیگر پدید آمده بودند. همه آنها از بىنظمى آغازین پدید آمدند و بى هیچ نشان ناپدید شدند. اما لقبهاشان نشان مىدهد که غرض از آنها این بود که نیروهاى تولید یا زایش خودانگیخته را، مثل لجن، بخار و جرمها، که فکر مىکردند آنها چنیناند، انسانواره کنند.
به اینها مىگویند خدایان آسمانى در هفت نسل، و از خدایان خاکى که مىگفتند روى زمین کار مىکنند متمایزند. سؤال جالب این است که آیا اولى به آن گروه از خدایانى تعلق داشت که دیگر پرستیده نمىشدند، یعنى خدایان فراموش شده بودند، یا فقط انتزاعاتىوام گرفته از بیرونبودند. هرچند شاید هرگز نتوانمنتظر جوابنهایى این مسئله بود، اما نگارنده تمایل به گزینه اول دارد، به خاطر برخى همانندىها در دینهاى دیگر.
آخرین زوج این سلسله، نرى که دعوت مىکند (ایزانا - گى) و مادهاى که دعوت مىکند (ایزانا - مى) است. مىگویند که این دو به فرمان خدایان آسمانى به زمین آمدند تا جهان خاکى را پدید آورند. به احتمال زیاد آنها را تجلیات خاکى اصول نر و ماده سهگانه آغازین مىدانستند. آنها چیزهاى بسیارى را یگانه کردند و به زایش پرداختند: اول از همه مجمعالجزایر ژاپن را پدید آوردند و سپس چیزها یا ارواح را مثل آبها، بادها، کوهها، کشتزارها، مهها، غذاها، آتش و مانند اینها. این را آشکارا تولید و زایش جنسى مىدانستند، در حالى که از طرف دیگر، باور به زایش خودانگیخته و دگردیسى حتى در داستانهاى تولد فرزندانشان نیز دیده مىشود; عقیده بر این بود که این دو وجه زایش در کنار هم وجود دارند. هر چیز زاده یا تولید شده را کامى، یا خدایان و ارواح مىخواندند، گرچه در عمل فقط چند تا از آنان پرستیده مىشدند. میانشان تمایز جنسى برقرار بود، اما هیچ نقش مهمى در اساطیر و آیین نداشت، شاید به این دلیل که جان ژاپنى هنوز به حالت انسانوارگى قطعى نرسیده بود.
سرانجام، زوج خدایى، فرمانروایان جهان را پدید آوردند، مثل بانوخداى آسمانافروز (آما - تهراسو اومى - کامى) (32) فرمانرواى ماه (تسوکى - یومى) (33) و پهلوان تیزتک دلیر [بىباک خشمگین] (تاکههایا سوسانوو (34) ) (35) . قلمرو نور، از جمله آسمان و زمین، به بانوخداى خورشید [آماتهراسو] منسوب بود، قلمرو شب به خداى ماه، اما اقیانوس، همراه با قلمرو چیزهاى پنهان، به فرمانروایى تیزتک [سوسانوئو] سپرده شده بود. خداى ماه هرگز نقش برجستهاى بازى نمىکرد; فرمانروایى عالم میان دوتاى دیگر تقسیم شده بود، تقسیمى بود که مىبایست اهمیت زیادى در روایتهاى اسطورهاى داشته باشد، چون امکانش هست که بازتاب برخى رویدادهاى سیاسى و اجتماعى در آنها باز شناخته شود، همانطور که پس از این خواهیم دید.
به این ترتیب، زوج خدایى پدیدآورندگان حیات روى زمین بودند، اما زندگى با لنگه ضرورىاش، یعنى مرگ، همراه بود. اسطورهشناسى به ما مىگوید که چگونه خداى مادینه، که بعدا روح شر و مرگ شد، به هنگام پدیدآوردن آتش، گرفتار مرگ شد و به مقام زیرین خاک رفت که آنجا را مرگ و تاریکى فراگرفتهاند. در این مورد مرگ را ظاهرا چیزى از طریق تب تصور مىکردند و آن را اولین نمونه نیستى و فنا مىشمردند. خداى نرینه، مثل اورفه، همسر درگذشتهاش را تا جایگاه تاریکش دنبال کرد، سعى کرد که با روشن کردن مشعل به او نگاه کند، در حالى که مادینه در هراس بود، چون که بدنش داشت تجزبه مىشد. ماده از این بىشرمى خشمگین شد و سپاه ارواح خبیث و زنان خشمگین را واداشت که نر را دنبال کرده، او را در قلمرو مرگ و تاریکى زندانى کنند. نر چون تعقیبکنندگان را پس راند به مرز میان جهان ظلمت و قلمرو نور رسید و آنجا گذرگاه را با سنگى عظیم بست و آن دو خدا روى این حصار کلماتى رد و بدل کردند. ماده تهدید کرد که هزار نفر را در قلمرو او خواهد کشت، و از آن طرف هم نر در جوابش گفت که او هم هر روز پانصد نفر بیش از این تعداد خواهد زایید. بهروشنى پیداست که غرض از این داستان، تبیین نسبت زاد و مرگها در جهان انسانى است. به این ترتیب، مرگ نمىتوانست جاى زندگانى را بگیرد، اما هراس مرگ در این داستان بیان شده، و در آن بیمارىها و خطرات با آلودگى یکى دانسته شده، که باید با تطهیر از میان برود. گفتهاند که عمل تطهیر را خداى نر آنگاه باب کرد که پس از گریختن از دام مرگ، خود را در دریا شسته بود. از آن پلیدى و آلودگى صورتهاى گوناگون ارواح خبیث پیدا شدند که آنها را از قلمرو ظلمتبا خود آورده بود. بر آنند که این ارواح خبیثیا شر هنوز در میان انسانها مىپلکند و همه جور شر و دردسر درست مىکنند.
دو فرمانرواى جهان
ما در باب پایان کار پدیدآورنده نر هیچ چیز قطعى و روشن نمىشنویم، مگر این که او سرانجام خود را پنهان کرد، یا در کاخ خورشیدى جوانى (هى - نو - واکا - میا) (36) منزل دارد. پس از ناپیدایى زوج آغازین، جهان به فرمانروایى دو نفرى بانوخداى خورشید و تیزتک منتقل شد. تیزتک نشانههاى بسیارى از یک توفانخدا با خود دارد. بانوخداى خورشید، یا بانوى آسمانافروز، (37) جلوههاى درخشان و زیبا داشت; در نشان و مهر و نجابت و نرمخویى بىهمتا بود; فرزانهوار و هوشمندانه بر قلمرو خویش فرمان مىراند; به همه نور زندگانى مىبخشید و با ساختن آبراهها از کشتزاران هم حفاظت مىکرد. علاوه بر این، او را به شکل سازماندهنده آداب و آیینهاى دینى نشان مىدهند، خصوصا آدابى که در رعایت قواعد پاکى است. خلاصه، او خداى فرمانرواى صلح و نظم، کشاورزى و تهیه غذا بود. اینجا مىتوان تصویرى از نقش زنانگى را در آغاز پیدایش نظم اجتماعى صلحآمیز و کار و پیشههاى کشاورزى دید. از سوى دیگر، برادر او، تیزتک، وحشى و خودخواه و سرکش بود; با هیاهوى دیوانهوار فریاد مىکرد; تمام وظایفش را پشت گوش مىانداخت و در هواى میان آسمان و زمان یکهتازى مىکرد. جزئیات ستمگرىهاى او در حق خواهرش در آسمان یادآور خدایان توفان در اسطورهشناسىهاى دیگر است. مىگویند که فریاد و خشم و هیاهوى او برانگیخته از اشتیاق او به جایگاه مادرش است، که او روح مرگ و ظلمتشده بود. از این نظر، توفانخدا غالبا با روح خبیث قدرتمندى، که بر جهان نامرئى فرمانرواست، یکى دانسته مىشود - این سیما، چنان که دیدیم، به فرزندانش هم ارث رسیده است.
کشاکش این دو خدا در دو صحنه تصویر مىشود; یکى در رودکناران آسمانى صلح (آما - نو - یاسو - گاوارا) (38) و دیگرى در سایهگاهى که بانوخداى خورشید آن را براى میهمانى بزرگ خرمن آماده مىکرد، که نخستین جشنوارههاى شینتو است. صحنه اول را مىتوان رمز کشاکش خورشید و ماه دانست; اما مىگویند که هر یک از خدایان به «دم زدن» آن دیگرى، یا با بده بستان دم و بازدم و گوهر فرزندانى پدید آوردند. داستان دوم، که توهین به مقدسات است، آشکارا تعارضى را در نظم اجتماعى نشان مىدهد، اما داستان در صحنهاى اوج مىگیرد که یادآور خورشیدگرفتگى است. حکایت چنین است:
تیزتک قلمرو خواهرش را با نابودکردن برنجزارها، و آلودن آداب مقدسى که خواهرش بنیاد نهاده بود نابود کرد. بانوخداى خورشید، از کارهاى بىانگیزه برادرش سخت غمگین شده بود، اما با او به جنگ برنخاست، خود را در غارى پنهان کرد و بدین وسیله تمام جهان از نور محروم شد و بىنظمى به پا شد. هشت میلیون خدا در برابر غار گرد آمدند و سرانجام موفق شدند با به کار بستن افسونها و یک رقص آیینى او را ترغیب کنند که از آنجا بیرون بیاید. وقتى نور و نظم با ظهور مجدد بانوخدا بازگشت، تمام آن جمع فریاد شادى برآوردند، که از انعکاس آن آسمان و زمین لرزیدند. این اوج روایت اسطورهاى است که در آن پیروزى نور را برظلمت، و صلح و نظم را بر درندهخویى و نابودى مىبینیم. این پیروزى بانوخداى خورشید بر توفانخدا فرمانروایى او را بر جهان تضمین کرد و اعتقاد به او به مثابه برترین خدا با این سنت که خاندان فرمانروا از بانوخداى خورشید پدید آمدند همراه شد.
پیروزى نور بر ظلمت را سپاهیان کامى کامل کردند; اینان در ایستادگى بانوخداى خورشید در برابر نیروى مخالف، وفادارانه در کنارش ماندند. این روایت از نظر تاثیرش بر عقیده و زندگى مردم دو جنبه دارد: به عنوان یک اسطوره پدیدههاى خورشیدى، هم نشاندهنده باورهاى مردمى کشاورز و حرمت آنان به خورشید، به مثابه سرچشمه زندگانى، است و هم مبین کار جادوگرى آنان است در مورد خورشیدگرفتگى. از نظر سیاسى که نگاه کنیم، همین باورها به تسلط یک خاندان یا طایفه معین، یعنى ایلى که این بانوخدا را به عنوان نیابانو مىپرستیدند، و نیز به سرسپارى ایلات دیگر به آن خاندان منتهى شد. به این ترتیب، بانوخداى خورشید در عین حال هم تجسم یک نیروى زندگىبخش است و هم تجسم یک فرمانرواى فرزانه. از نظر جنبه اول، او یک همتاى نر به همراه دارد، یعنى خداى پدیدآورنده والا، که او به مثابه وجود نهان و والاتر او را همراهى مىکند. اما یک شریک ماده هم هست، یعنى بانوخداى فراوانى - بخشندگى (تویو - اوکه نو کامى) (39) که حتى امروزه در کنار او در ایسه، که مقدسترین ایزدکدهها است، پرستیده مىشود. اهمیت نقش سیاسى منسوب به بانوخداى خورشید کمتر نیست. اعتقاد به خاستگاه خدایى خاندان فرمانروا با رمز اقتدار اورنگ شاهى، یک آینه، یک شمشیر و یک تسبیح نمادین مىشود، و همه اینها را بانوخداى خورشید به پسینیانش سپرده است. پس از این مىبینیم که این سه گنج چگونه خداشناسان شینتو را به بحثهاى اخلاقى و کیهانشناختى کشاند. شاید بانوخداى خورشید را بتوان برترین خداى دین شینتو دانست، و پرستش او گهگاه راه نوعى یکخدایى را در تاریخ شینتو بازمىکند.
از طرف دیگر، سپاهیانى که در برابر آن «غار آسمانى» گرد آمده بودند، خداى بداندیش توفان را به ناحیه دورافتادهاى تبعید کردند. تبعیدگاه در استان ایزومو در ساحل شمالى ژاپن قرار دارد، رو به جانب شرقى شبهجزیره کره. در واقع، آنجا یک قبیله مدعى شدند که از اخلاف توفانخدا هستند، و آنجا تختهقاپو شدند و چندى در برابر فرمانروایى نژاد خورشیدى مقاومت کردند. تیزتک، به عنوان نیاى قبیله ایزومو نقش پیشگام و مستعمرهگر را به عهده داشت، و در یک داستان آمده که او از موى سر و ریش خود کوهها را در استان کىیى در سمت جنوب ژاپن کاشت. (40)
توفانخدا و پسرش را فرمانروایان ایزومو و همچنین عاملان چیزهاى اسرارآمیز، از جمله حتى کردارهاى شر، به شمار مىآورند. این پیامد طبیعى این مفهوم است که توفانخدا ندیم یا بزرگ ارواحى است که ساکن جهان زیرین خاکند; کاملا طبیعى است که جان ابتدایى روح خبیث را به منظور دفع بیمارى و بلایا به دعا بخواند. یکى از پسران توفانخدا، بدکار بزرگ (ئو - ماگاتسومى) (41) بود، که سرچشمه هر گونه شر و بداندیشى بود، حال آن که پسر دیگر، زمیندار بزرگ (ئو - کونى نوشى) (42) به همراه شریکش شاهزاده کوچک نامآور (سوکونا - بیکو) (43) ،که او را سر جادوگران پزشک مىدانند، براى بهروزى مردم کار مىکردند. به این دلیل خدایان وابسته به گروه ایزومو را هنگامى مىپرستیدند که آفتى یا بلایى نازل مىشد.
شاید همانطور که انتظارش مىرفت، تضاد میان نیروهاى متخاصم به دوآلیسمى مثل دین ایران باستان، که شینتو همانندىهایى با آن دارد، توسعه نیافت. برعکس، مصالحهاى ترتیب داده شد که سپهرها میان دو خدا و اخلافشان تقسیم شود. فرمانروایى جهان واقعى در یک حکومتخداسالارانه به پسینیان بانوخداى خورشید سپرده شد وجانب اسرارآمیز دین، شامل جادو و پیشگویى، به مراقبت توفانخدا و فرزندانشان واگذاشته شد. مىگویند که این پیمان تقسیم میان فرزندان توفانخدا و سردارانى که فرستاده بانوخداى خورشید بودند بسته شد. مطابق این پیمان، «قلمرو مرئىها» باید به بانوخداى خورشید تعلق گیرد و «قلمرو نامرئىها» به توفانخدا. به این ترتیب، براى همیشه بین خدایان المپى و خدایان سر و راز - با وام گرفتن یک تمثیل از دین یونانى - تقسیمى برقرار شد که مقرر بود طبیعت و وظیفه دین رسمى شینتو را به مثابه پرستش بانوخداى خورشید تعیین کند، و عقیده بر این بود که خدایان دیگر از بهروزى مردم در امور دنیایى مراقبت کنند. این وظیفه کیش رسمى، ملى و اجتماعى (کومونى)، هم یک قوت بود در این معنا که پرستش شینتویى همیشه با زندگى سیاسى و اجتماعى ملت رابطه تنگاتنگى داشت، و هم در عین حال یک ضعف به شمار مىآمد، چرا که شینتو رسمى بیش از پیش از اسرار زندگى دینى جدا و بیگانه مىشد. پیامد این امر آن بود که شینتو عموما همیشه گرایش به فورمالیسم (صورتگرایى) و رسمیتگرایى داشت، و هرگاه واکنشى در برابر این صورتگرایى صورت مىگرفت، شینتو به جانب رازورانه دین برمىگشت، و رو مىآورد به پندارها و کردارهاى خرافى مردم.