تاریخ انتشار : ۰۸ آبان ۱۳۸۷ - ۱۷:۳۲  ، 
شناسه خبر : ۲۳۵۷۲

نویسنده:ماساهارو آنه‏ساکى

(5) در آغاز قرن هفدهم، به دنبال بازگشت صلح و وحدت سیاسى، تبلیغات کاتولیک‏ها و مناسبات خارجى یکسره برچیده شد. این سیاست انزوا در طى سه قرن بعد پیامدهاى بسیارى در حیات سیاسى، اجتماعى، عقلى، اخلاقى و دینى ملت داشت. آیین بودا، که در آن دوره ابزار مفیدى در ستیز با مسیحیت‏بود، از حیثیت و اعتبار گوناگونى برخوردار شد، و روحانیان آن زندگى پرناز و نعمتى داشتند. حکومت نظامى یک درست‏پندارى (11) یا بهدینى دولتى آموزه اخلاقى را بنا نهاد، و نظم اجتماعى را نیروى ترکیبى این اخلاق درست‏پندار و حکومت فئودالى قدرتمند، به‏استوارى تاسیس و حفظ کردند. فرمانروایى ملوک الطوایفى در مدت انزواى ملى این امکان را یافت که قواعد و آداب شدید و غلیظى در زمینه امتیاز طبقاتى بیاورد و قوانین صلح را سفت و سخت اعمال کند، و این صلحى بود که در همه مراحل حیات عمومى به سوى یک صورت‏گرایى (فورمالیسم) راکد گرایش داشت. نتیجه این کارها پالایش افراطى زندگى و احساسات در داخل محدوده‏هاى مجاز بود. همین امر سرانجام در جان‏هاى نیرومند، روح شورش و آرزوى دیگرگونى برانگیخت. در این میان، نزدیک به اواخر قرن هجدهم، نیروهاى غربى، که در آن موقع هدفشان اقیانوس آرام بود، شروع کردند به کوبیدن دروازه این ملت منزوى، و این فشار بیرونى در شتاب دادن به جنبش‏هاى انقلابى که در داخل آن پیدا شده بودند مؤثر بود، و سرانجام هم این نیروهاى ترکیبى رژیم فئودالى را در میانه قرن نوزدهم سرنگون کردند و اقتدار پادشاهى را بازگرداندند، چرا که مى‏پنداشتند این اقتدار شرط اساسى وحدت ملى در عصر مناسبات و رقابت‏بین‏المللى است.

(6) بازکردن دروازه ژاپن به روى مناسبات با بیگانگان در 1859، و بازگشت رژیم امپراتورى در 1868، منجر به کنار گذاشتن تمام بازدارنده‏هایى شد که سنگ راه صلح و آرامش بود. حکومت و مردم، در هیجان شدید ورود به یک عصر نو، بى آن که زشت و زیبا کنند، به تمدن غربى خوشامد گفتند. بنیادگذارى نهادهاى نو، رشد صنعت و تجارت، تاسیس حکومت مبتنى بر قانون اساسى، میزان توفیق و مشکلات ناشى از دو جنگ با بیگانگان، همه دست‏به دست هم دادند و مشکلات فراوانى پدید آوردند که در تجربه این ملت تازگى داشت. زندگى اجتماعى سرشار از نیرو بود، اما همه چیز از میان مشکلات انتقال مى‏گذشت - مشکلاتى که ناشى از میراث دیرینه سال احترام‏آمیز فرهنگ شرقى بود و با تمدن جدید از غرب آمده تعارض داشت. تماس و واکنش میان دین‏هاى گوناگون، از کهنه و نو، گیج‏کننده بود، و جدال میان واکنش محافظه‏کارانه و زیاده‏روى‏هاى رادیکال بسیار خشونت‏بار بود. درست همان طور که مد این مشکلات به‏شومى بالا مى‏آمد، مرگ فرمانرواى بزرگ در 1912 رخ داد و به دنبال آن هم جنگ جهانى درگرفت. جریان‏هاى متغیر و متعارض به‏ناگزیر بر تمام مراحل زندگى ملت تاثیر مى‏گذارند. به نظر مى‏رسد که مشکلات درونى ناشى از موقعیت‏هاى اجتماعى و سیاسى، تعارضات میان سرمایه و کار، شکاف میان نسل‏هاى قدیم و جدید در زمینه نگرش‏هایشان به زندگى، اکنون مسائل دین‏دارى یا آرمان‏هاى اخلاقى را تحت‏شعاع قرار مى‏دهد. ژاپن با مشکلات مضاعفى روبه‏رو بود، یعنى هم مشکلات گذار از رژیم فئودالى به رژیم صنعتى تمدن مدرن - و رژیم فئودالى با آرا و نیروهایش کمابیش همچنان مقاومت مى‏کرد - و هم مشکلات حل تمام مسائل ناشى از ناهنجارى‏هاى برخاسته از جذب سریع فرهنگ وارداتى - فرهنگى که سرنوشتش فى‏نفسه دستخوش تردید بود. طبعا دین هم درگیر این وضع آشفته بود، و هیچ کس جرات نمى‏کرد که نتیجه را پیشگویى کند; بااین‏همه، تجربه‏ها و دستاوردهاى گذشته ملت ژاپن شاید امکان یک راه معین برقرارى هماهنگى را نشان دهد.

دین شین‏تو و نظام اجتماعى - مراحل آغازین و بقا

سیماهاى عمومى شین‏تو

«در آن بوم، خدایان (یا ارواح) بودند بى‏شمار، که با تابش شب‏تابان مى‏درخشیدند، وخدایان بدسگال بودند که به کردار مگسان وزوز مى‏کردند، و نیز درختان و گیاهان بودند که مى‏توانستند سخن بگویند.» (12) این را درباره مجمع‏الجزایر ژاپن گفته‏اند هنگامى‏که بنیادگذار ملت اندیشید که از آسمان بدین کشور فرود آید. و در جاى دیگرگفته‏اند که «آن خدایى که در آغاز این دولت را بنیاد نهاد، از آسمان فرود آمد واین‏دولت را در دوره‏اى که آسمان و زمین از یکدیگر جدا شدند، و هنگامى که درختان و گیاهان سخن مى‏گفتند، بنیاد نهاد.» دینى را مجسم کنید که تا پرستش این خدایان یا ارواح مى‏رسد و تقریبا هیچ آموزه اخلاقى یا نظرات متافیزیکى ندارد. این دین را نمى‏توان جز به صفت «ابتدایى‏» نامید، هر چند این اصطلاح دقیقا در معناى مردم‏شناسى آن نیست. نظام‏هاى معینى، گهگاه، بر شالوده آن اندیشه‏هاى ابتدایى بنانهاده شده‏اند، و در واقع تلاش‏هاى کمابیش موفقى صورت گرفته است که یک زندگى ملى بر پایه پرستش آن خدایى گذاشته شود «که در آغاز این دولت را بنیاد نهاد.» باورها و اعمال وابسته به آن خدایان‏وارواح حتى در این روزهاى قرن بیستم هم به شکل یک نیروى زنده در میان مردم باقى مانده و نشان‏دهنده عناصر بنیادى زندگى دینى و اجتماعى است، عناصرى که‏شاید از آن‏ها شاخه‏هاى نو دین یا شبه‏دین پدید آید و مى‏آید. کل مجموعه باورها وپرستش به شین‏تو معروف است که به معناى «راه خدایان (یا ارواح)» است و شاید بتوان آن را دین ملى یا عامیانه ژاپنى‏ها نامید، همان‏طور که دین باستانى و بومى آنان بود.

اما نام شین‏تو در قرن ششم میلادى پیدا شد، به این قصد که فرقى بگذارند میان دین بومى و آیین بودا، و «راه‏» خوانده‏شدنش شاید ناشى از تاثیر آیین دائو باشد، که دین چینى «راه‏» بود (13) آیین دائو دینى است که یافت‏هاى فراهنجارى (14) را به مثابه هدف آرمانى یا امکان فرجامین انسان‏ها در حیات جسمانى مى‏داند، و این با آموزه‏هاى اجتماعى واخلاقى آیین کنفوسیوس در تقابل است - که دین ترکیبى‏اى بود از طبیعت‏گرایى وفراطبیعت‏گرایى که تاثیر زیادى در باورهاى عام مردم چین و کره داشت، و تعجبى نداشت که نظریه‏پردازان شین‏تو سیماهاى مشابهى در آن یافتند و برخى اندیشه‏ها و اعمال دائوى را پذیرفتند. (15) به هر حال، شین‏تو در اساس بیشتر یک مجموعه باورها و آداب باستانى است، نه یک نظام دینى. این باورها به‏رغم تاثیرات نظام‏هاى بیگانه، مثل‏آیین بودا و آیین کنفوسیوس، در طى فراز و فرودهاى تاریخ به‏نسبت دست‏نخورده مانده‏اند. به این ترتیب چندان غیرطبیعى نیست که هواخواهان شین‏تو حتى امروزه هم دینشان را چنین مى‏خوانند: «راهى به دنبال شیوه خدایان‏» یا «آن گونه که خدایان بدان‏دست مى‏یازیدند» (کامى ناگارا نو میچى). اما از سوى دیگر نباید فراموش کرد که‏تلاش‏هایى که مکررا براى سازمان دادن این باورهاى ابتدایى به صورت دین ملى یادولتى صورت گرفته، حول ستایش پادشاه به مثابه خلف «خدایى که دولت را بنیاد نهاد»، خصوصا بانوخداى خورشید، مستقر شده است. این بانوخدا برترین خداى دین‏شین‏تو است. گرچه هرگز نمى‏توان میان این دو جنبه از شین‏تو یک خط روشن متمایز کشید، یعنى که ابتدایى و عامیانه در یک طرف باشد و ملى و رسمى در آن طرف،اما تمایز و بستگى میان آن‏ها را مى‏توان همانند تمایزاتى دانست که میان خدایان‏سر و راز و خدایان المپى یونانیان هست، همان طور که خانم هریسون در ثمیس (16) نشان داده‏اند. تاریخ شین‏تو، اگر به گونه گسترده‏اى به آن نگاه کنیم، یک سلسله واکنش‏میان این دو عامل است، یعنى هم تحت تاثیر توسعه زندگى ملى در سازمان‏دهى اجتماعى و سیاسى است، و هم پاسخى است‏به نفوذ غالب دو آیین بودا وکنفوسیوس.

بارى، این خدا یا روح، کامى (17) خوانده مى‏شود، به معناى «برتر» یا «مقدس‏» یا «معجزه‏آسا»، هرچند که باب بحث‏بر سر اشتقاق این کلمه باز است. شاید بتوان هر چیزى یا هر باشنده‏اى را که هیجانى یا عاطفه‏اى مهرآمیز یا هیبت‏انگیز برمى‏انگیزد، و براى حس سر جاذبه داشته باشد، کامى به شمار آورد و سزاوار حرمت دانست. برخى از کامى‏ها را ساکنان آسمان‏ها مى‏پنداشتند و برخى دیگر را مقیم موقت هوا یا جنگل‏ها مى‏دانستند یا ساکن در سنگ‏ها و چشمه‏ها، یا آن که خود را در جانوران و انسان‏ها نشان مى‏دادند. شاهزادگان و پهلوانان کامى‏هایى بودند متجلى در شکل انسان، یا هر شخص مى‏توانست‏با نشان‏دادن نیروهاى فراهنجارى خود کامى شود. این خدایان، چنان‏که یک نظریه‏پرداز متاخر شین‏تو مى‏گوید، انسان‏هایى بودند به سن و سال خدایان، حال آن‏که انسان‏ها خدایانى هستند به سن و سال انسان‏ها. در حقیقت، فقط یک خط ساختگى مى‏توان میان عصر خدایان و عصر انسان‏ها کشید، و خدایان، ارواح، انسان‏ها و هر چیز یا هر پدیده طبیعى، حتى در عصر بعدى انسان‏ها، به‏آسانى از یک قلمرو گذشته به قلمرو دیگر مى‏روند. «در آغاز» انسان‏ها و جانوران خدا بودند و گیاهان و سنگ‏هازبان داشتند; اما حتى حالا هم، بنا بر تصور شین‏تو، چندان فرقى نکرده است. به این ترتیب تعجبى ندارد که از این خمیرمایه هر گونه خدایى را بتوان به کرسى نشاند و گرامى داشت، و آن اسرار خام، که غالبا در حالت پدید آمدنشان نیرومندند، میزان معینى از نفوذ اعمال مى‏کنند.

این خدایان یا ارواح کمابیش انسان‏واره شدند و چنین و چنان میکوتو (18) (شکوهمند)، یا نوشى (19) (خداوندگار، مولا)، هیکو (20) (سرور) یا هیمه (21) (بانو) خوانده شدند، بااین‏همه فردیتشان همیشه متمایز نبود. در برخى موارد یک شخص یا یک شى‏ء را کامى فى‏نفسه مى‏دانستند، اما در بسیارى موارد دیگر انسان‏ها یا اشیا را، به دلیل آن که داراى الوهیت‏یا روحى خاص بودند، به مثابه کامى حرمت مى‏گذاشتند. این‏جا هم باز نمى‏توان نه هیچ تمایز روشنى میان این دو مقوله از موجودات مقدس کشید و نه در پرستش یک خدا انسان‏وارگى او ضرورى است. همچنین باید یادآور شد که نه در پرستش و نه در اساطیر تمایز جنسى هرگز نقش چندان مهمى نداشت، و صفات و کنش‏هاى خدایان به‏آسانى متغیر و قابل جایگزینى بود. (22)

خلاصه، شین‏تو به مثابه دین، پرستش سازمان نیافته ارواح بود که ریشه در هستى فطرى انسان داشت، که او احساس مى‏کرد با نیروهاى زنده جهان انباز است و نیروى حیاتى‏اش را در آیین مشترک اجتماعى (کومونى) نشان مى‏داد. زیرا که این پرستش غالبابا افسانه‏هاى محلى و آداب مشترک اجتماعى پیوند داشت، و بیشتر خدایانى که‏بدین‏گونه پرستیده مى‏شدند ارواح نیاکانى یا قیم جوامع (کومون‏ها) به شمار مى‏آمدند. بدین‏گونه آیین مشترک اجتماعى محورى بود که سنت‏ها و زندگى مردم حول آن مى‏گشت، و بر این باور بود که آن‏جا خدایان یا ارواح، جانوران و درختان، حتى سنگ‏ها ورودها، با انسان‏ها پیوندى زنده دارند. اما گاهى داستان‏هایى از کامى‏هایى مى‏گفتند که‏صرفا داستان یا خیالات شاعرانه‏اى بود درباره رویدادهاى طبیعت که به شیوه رویدادهاى انسانى نقل مى‏شد. همپاى با عناصر بازیگوش این اسطوره‏ها، اسرارهیبت‏آمیزى هم در این پرستش وجود داشت; نقش سنت‏ها و آداب همان قدر بزرگ بود که که نقش تجلیات بنیادى امیال و غرایز، و تمام این عوامل غالبا چنان به هم‏آمیخته بود که شین‏تو دربردارنده دین و رسوم، شعر و فرهنگ توده‏ها، سیاست و جادو بود.

اما در پایان باید به نکته خاصى اشاره کرد: شین‏تو به‏طور چشم‏گیرى دین یک مردم کشاورز است. تجلى مکرر ارواح گیاهان و غله، رابطه نزدیک موجود میان مردم و خدایان مشترک اجتماعى، بندهاى تنگاتنگى که خدایان را به اشیاى طبیعت مى‏بندد، تمام این‏ها زندگى مردمى کشاورز و اسکان‏یافته را در اجتماعات نزدیک به هم نشان مى‏دهد. موقعى که این دین در طى چند قرن تا قرن هشتم کمابیش سازمان یافت، در آن بر برترى بانوخداى خورشید تاکید مى‏شد، و او طبعا به مثابه نگهدارنده کشاورزى و به مثابه نیابانوى خاندان فرمانروا ستایش مى‏شد. به این ترتیب دین شین‏تو یک دین ابتدایى به معناى دقیق کلمه نیست، بلکه نشانه‏هاى دین ملى را دارد که وحدت ملت را تحت فرمانروایى امپراتور، که آن [فرمانروایى] را با نگهبانى آن بانوخداى بزرگ مى‏دانستند، شکوه مى‏بخشد.

اسطوره‏شناسى شین‏تو

بى‏نظمى آغازین و نمو حیات

یزدان‏شناخت (23) مشخصى در شین‏تو نبود، اما، چرخه معینى از اسطوره‏هاى کیهان‏شناختى را مى‏توان در آن بازشناخت. مى‏گویند که از آن بى‏نظمى آغازین (24) که به دریاى گل و لاى فروپوشیده در تاریکى مى‏مانست، سه خدا بیرون آمدند. سر این سه سرور مرکز آسمان (آمه - نو - میناکه - نوشى) (25) ،یا فرمانرواى سرزمین جاودانه (کونى - توکو - تاچى) (26) بود، و آن دو تابع وى بودند، و یکى پدیدآورنده والا (تاکا - مى - موسوبى) (27) بود و آن دیگرى خدا یا پدیدآورنده اسرارآمیز (28) یا خدایى (کامى مى - موسوبى). این زوج آخرى به نظر مى‏رسد که رمز اصول نر و ماده تولید و زایش باشند و گاهى آن‏ها را همان نرینه‏خدا یا نرخدا (کامى روگى) (29) و مادینه خدا (کامى رومى) (30) دانسته‏اند; یعنى همان پدرخدا و مادر خدا که مدام آن‏ها را در آیین‏ها به نیایش طلب کرده‏اند. (31) اما این سه‏گانه اول بدون فرزند از میان رفتند و پس از آن‏ها یک سلسله خدایان همانند آمدند که خودانگیخته یا خلق‏الساعه و مستقل از یکدیگر پدید آمده بودند. همه آن‏ها از بى‏نظمى آغازین پدید آمدند و بى هیچ نشان ناپدید شدند. اما لقب‏هاشان نشان مى‏دهد که غرض از آن‏ها این بود که نیروهاى تولید یا زایش خودانگیخته را، مثل لجن، بخار و جرم‏ها، که فکر مى‏کردند آن‏ها چنین‏اند، انسان‏واره کنند.

به این‏ها مى‏گویند خدایان آسمانى در هفت نسل، و از خدایان خاکى که مى‏گفتند روى زمین کار مى‏کنند متمایزند. سؤال جالب این است که آیا اولى به آن گروه از خدایانى تعلق داشت که دیگر پرستیده نمى‏شدند، یعنى خدایان فراموش شده بودند، یا فقط انتزاعاتى‏وام گرفته از بیرون‏بودند. هرچند شاید هرگز نتوان‏منتظر جواب‏نهایى این مسئله بود، اما نگارنده تمایل به گزینه اول دارد، به خاطر برخى همانندى‏ها در دین‏هاى دیگر.

آخرین زوج این سلسله، نرى که دعوت مى‏کند (ایزانا - گى) و ماده‏اى که دعوت مى‏کند (ایزانا - مى) است. مى‏گویند که این دو به فرمان خدایان آسمانى به زمین آمدند تا جهان خاکى را پدید آورند. به احتمال زیاد آن‏ها را تجلیات خاکى اصول نر و ماده سه‏گانه آغازین مى‏دانستند. آن‏ها چیزهاى بسیارى را یگانه کردند و به زایش پرداختند: اول از همه مجمع‏الجزایر ژاپن را پدید آوردند و سپس چیزها یا ارواح را مثل آب‏ها، بادها، کوه‏ها، کشتزارها، مه‏ها، غذاها، آتش و مانند این‏ها. این را آشکارا تولید و زایش جنسى مى‏دانستند، در حالى که از طرف دیگر، باور به زایش خودانگیخته و دگردیسى حتى در داستان‏هاى تولد فرزندانشان نیز دیده مى‏شود; عقیده بر این بود که این دو وجه زایش در کنار هم وجود دارند. هر چیز زاده یا تولید شده را کامى، یا خدایان و ارواح مى‏خواندند، گرچه در عمل فقط چند تا از آنان پرستیده مى‏شدند. میانشان تمایز جنسى برقرار بود، اما هیچ نقش مهمى در اساطیر و آیین نداشت، شاید به این دلیل که جان ژاپنى هنوز به حالت انسان‏وارگى قطعى نرسیده بود.

سرانجام، زوج خدایى، فرمانروایان جهان را پدید آوردند، مثل بانوخداى آسمان‏افروز (آما - ته‏راسو اومى - کامى) (32) فرمانرواى ماه (تسوکى - یومى) (33) و پهلوان تیزتک دلیر [بى‏باک خشمگین] (تاکه‏هایا سوسانوو (34) ) (35) . قلمرو نور، از جمله آسمان و زمین، به بانوخداى خورشید [آماته‏راسو] منسوب بود، قلمرو شب به خداى ماه، اما اقیانوس، همراه با قلمرو چیزهاى پنهان، به فرمانروایى تیزتک [سوسانوئو] سپرده شده بود. خداى ماه هرگز نقش برجسته‏اى بازى نمى‏کرد; فرمانروایى عالم میان دوتاى دیگر تقسیم شده بود، تقسیمى بود که مى‏بایست اهمیت زیادى در روایت‏هاى اسطوره‏اى داشته باشد، چون امکانش هست که بازتاب برخى رویدادهاى سیاسى و اجتماعى در آن‏ها باز شناخته شود، همان‏طور که پس از این خواهیم دید.

به این ترتیب، زوج خدایى پدیدآورندگان حیات روى زمین بودند، اما زندگى با لنگه ضرورى‏اش، یعنى مرگ، همراه بود. اسطوره‏شناسى به ما مى‏گوید که چگونه خداى مادینه، که بعدا روح شر و مرگ شد، به هنگام پدیدآوردن آتش، گرفتار مرگ شد و به مقام زیرین خاک رفت که آن‏جا را مرگ و تاریکى فراگرفته‏اند. در این مورد مرگ را ظاهرا چیزى از طریق تب تصور مى‏کردند و آن را اولین نمونه نیستى و فنا مى‏شمردند. خداى نرینه، مثل اورفه، همسر درگذشته‏اش را تا جایگاه تاریکش دنبال کرد، سعى کرد که با روشن کردن مشعل به او نگاه کند، در حالى که مادینه در هراس بود، چون که بدنش داشت تجزبه مى‏شد. ماده از این بى‏شرمى خشمگین شد و سپاه ارواح خبیث و زنان خشمگین را واداشت که نر را دنبال کرده، او را در قلمرو مرگ و تاریکى زندانى کنند. نر چون تعقیب‏کنندگان را پس راند به مرز میان جهان ظلمت و قلمرو نور رسید و آن‏جا گذرگاه را با سنگى عظیم بست و آن دو خدا روى این حصار کلماتى رد و بدل کردند. ماده تهدید کرد که هزار نفر را در قلمرو او خواهد کشت، و از آن طرف هم نر در جوابش گفت که او هم هر روز پانصد نفر بیش از این تعداد خواهد زایید. به‏روشنى پیداست که غرض از این داستان، تبیین نسبت زاد و مرگ‏ها در جهان انسانى است. به این ترتیب، مرگ نمى‏توانست جاى زندگانى را بگیرد، اما هراس مرگ در این داستان بیان شده، و در آن بیمارى‏ها و خطرات با آلودگى یکى دانسته شده، که باید با تطهیر از میان برود. گفته‏اند که عمل تطهیر را خداى نر آن‏گاه باب کرد که پس از گریختن از دام مرگ، خود را در دریا شسته بود. از آن پلیدى و آلودگى صورت‏هاى گوناگون ارواح خبیث پیدا شدند که آن‏ها را از قلمرو ظلمت‏با خود آورده بود. بر آنند که این ارواح خبیث‏یا شر هنوز در میان انسان‏ها مى‏پلکند و همه جور شر و دردسر درست مى‏کنند.

دو فرمانرواى جهان

ما در باب پایان کار پدیدآورنده نر هیچ چیز قطعى و روشن نمى‏شنویم، مگر این که او سرانجام خود را پنهان کرد، یا در کاخ خورشیدى جوانى (هى - نو - واکا - میا) (36) منزل دارد. پس از ناپیدایى زوج آغازین، جهان به فرمانروایى دو نفرى بانوخداى خورشید و تیزتک منتقل شد. تیزتک نشانه‏هاى بسیارى از یک توفان‏خدا با خود دارد. بانوخداى خورشید، یا بانوى آسمان‏افروز، (37) جلوه‏هاى درخشان و زیبا داشت; در نشان و مهر و نجابت و نرم‏خویى بى‏همتا بود; فرزانه‏وار و هوشمندانه بر قلمرو خویش فرمان مى‏راند; به همه نور زندگانى مى‏بخشید و با ساختن آبراه‏ها از کشتزاران هم حفاظت مى‏کرد. علاوه بر این، او را به شکل سازمان‏دهنده آداب و آیین‏هاى دینى نشان مى‏دهند، خصوصا آدابى که در رعایت قواعد پاکى است. خلاصه، او خداى فرمانرواى صلح و نظم، کشاورزى و تهیه غذا بود. این‏جا مى‏توان تصویرى از نقش زنانگى را در آغاز پیدایش نظم اجتماعى صلح‏آمیز و کار و پیشه‏هاى کشاورزى دید. از سوى دیگر، برادر او، تیزتک، وحشى و خودخواه و سرکش بود; با هیاهوى دیوانه‏وار فریاد مى‏کرد; تمام وظایفش را پشت گوش مى‏انداخت و در هواى میان آسمان و زمان یکه‏تازى مى‏کرد. جزئیات ستمگرى‏هاى او در حق خواهرش در آسمان یادآور خدایان توفان در اسطوره‏شناسى‏هاى دیگر است. مى‏گویند که فریاد و خشم و هیاهوى او برانگیخته از اشتیاق او به جایگاه مادرش است، که او روح مرگ و ظلمت‏شده بود. از این نظر، توفان‏خدا غالبا با روح خبیث قدرتمندى، که بر جهان نامرئى فرمانرواست، یکى دانسته مى‏شود - این سیما، چنان که دیدیم، به فرزندانش هم ارث رسیده است.

کشاکش این دو خدا در دو صحنه تصویر مى‏شود; یکى در رودکناران آسمانى صلح (آما - نو - یاسو - گاوارا) (38) و دیگرى در سایه‏گاهى که بانوخداى خورشید آن را براى میهمانى بزرگ خرمن آماده مى‏کرد، که نخستین جشنواره‏هاى شین‏تو است. صحنه اول را مى‏توان رمز کشاکش خورشید و ماه دانست; اما مى‏گویند که هر یک از خدایان به «دم زدن‏» آن دیگرى، یا با بده بستان دم و بازدم و گوهر فرزندانى پدید آوردند. داستان دوم، که توهین به مقدسات است، آشکارا تعارضى را در نظم اجتماعى نشان مى‏دهد، اما داستان در صحنه‏اى اوج مى‏گیرد که یادآور خورشیدگرفتگى است. حکایت چنین است:

تیزتک قلمرو خواهرش را با نابودکردن برنجزارها، و آلودن آداب مقدسى که خواهرش بنیاد نهاده بود نابود کرد. بانوخداى خورشید، از کارهاى بى‏انگیزه برادرش سخت غمگین شده بود، اما با او به جنگ برنخاست، خود را در غارى پنهان کرد و بدین وسیله تمام جهان از نور محروم شد و بى‏نظمى به پا شد. هشت میلیون خدا در برابر غار گرد آمدند و سرانجام موفق شدند با به کار بستن افسون‏ها و یک رقص آیینى او را ترغیب کنند که از آن‏جا بیرون بیاید. وقتى نور و نظم با ظهور مجدد بانوخدا بازگشت، تمام آن جمع فریاد شادى برآوردند، که از انعکاس آن آسمان و زمین لرزیدند. این اوج روایت اسطوره‏اى است که در آن پیروزى نور را برظلمت، و صلح و نظم را بر درنده‏خویى و نابودى مى‏بینیم. این پیروزى بانوخداى خورشید بر توفان‏خدا فرمانروایى او را بر جهان تضمین کرد و اعتقاد به او به مثابه برترین خدا با این سنت که خاندان فرمانروا از بانوخداى خورشید پدید آمدند همراه شد.

پیروزى نور بر ظلمت را سپاهیان کامى کامل کردند; اینان در ایستادگى بانوخداى خورشید در برابر نیروى مخالف، وفادارانه در کنارش ماندند. این روایت از نظر تاثیرش بر عقیده و زندگى مردم دو جنبه دارد: به عنوان یک اسطوره پدیده‏هاى خورشیدى، هم نشان‏دهنده باورهاى مردمى کشاورز و حرمت آنان به خورشید، به مثابه سرچشمه زندگانى، است و هم مبین کار جادوگرى آنان است در مورد خورشیدگرفتگى. از نظر سیاسى که نگاه کنیم، همین باورها به تسلط یک خاندان یا طایفه معین، یعنى ایلى که این بانوخدا را به عنوان نیابانو مى‏پرستیدند، و نیز به سرسپارى ایلات دیگر به آن خاندان منتهى شد. به این ترتیب، بانوخداى خورشید در عین حال هم تجسم یک نیروى زندگى‏بخش است و هم تجسم یک فرمانرواى فرزانه. از نظر جنبه اول، او یک همتاى نر به همراه دارد، یعنى خداى پدیدآورنده والا، که او به مثابه وجود نهان و والاتر او را همراهى مى‏کند. اما یک شریک ماده هم هست، یعنى بانوخداى فراوانى - بخشندگى (تویو - اوکه نو کامى) (39) که حتى امروزه در کنار او در ایسه، که مقدس‏ترین ایزدکده‏ها است، پرستیده مى‏شود. اهمیت نقش سیاسى منسوب به بانوخداى خورشید کمتر نیست. اعتقاد به خاستگاه خدایى خاندان فرمانروا با رمز اقتدار اورنگ شاهى، یک آینه، یک شمشیر و یک تسبیح نمادین مى‏شود، و همه این‏ها را بانوخداى خورشید به پسینیانش سپرده است. پس از این مى‏بینیم که این سه گنج چگونه خداشناسان شین‏تو را به بحث‏هاى اخلاقى و کیهان‏شناختى کشاند. شاید بانوخداى خورشید را بتوان برترین خداى دین شین‏تو دانست، و پرستش او گهگاه راه نوعى یک‏خدایى را در تاریخ شین‏تو بازمى‏کند.

از طرف دیگر، سپاهیانى که در برابر آن «غار آسمانى‏» گرد آمده بودند، خداى بداندیش توفان را به ناحیه دورافتاده‏اى تبعید کردند. تبعیدگاه در استان ایزومو در ساحل شمالى ژاپن قرار دارد، رو به جانب شرقى شبه‏جزیره کره. در واقع، آن‏جا یک قبیله مدعى شدند که از اخلاف توفان‏خدا هستند، و آن‏جا تخته‏قاپو شدند و چندى در برابر فرمانروایى نژاد خورشیدى مقاومت کردند. تیزتک، به عنوان نیاى قبیله ایزومو نقش پیشگام و مستعمره‏گر را به عهده داشت، و در یک داستان آمده که او از موى سر و ریش خود کوه‏ها را در استان کى‏یى در سمت جنوب ژاپن کاشت. (40)

توفان‏خدا و پسرش را فرمانروایان ایزومو و هم‏چنین عاملان چیزهاى اسرارآمیز، از جمله حتى کردارهاى شر، به شمار مى‏آورند. این پیامد طبیعى این مفهوم است که توفان‏خدا ندیم یا بزرگ ارواحى است که ساکن جهان زیرین خاکند; کاملا طبیعى است که جان ابتدایى روح خبیث را به منظور دفع بیمارى و بلایا به دعا بخواند. یکى از پسران توفان‏خدا، بدکار بزرگ (ئو - ماگاتسومى) (41) بود، که سرچشمه هر گونه شر و بداندیشى بود، حال آن که پسر دیگر، زمین‏دار بزرگ (ئو - کونى نوشى) (42) به همراه شریکش شاهزاده کوچک نام‏آور (سوکونا - بیکو) (43) ،که او را سر جادوگران پزشک مى‏دانند، براى بهروزى مردم کار مى‏کردند. به این دلیل خدایان وابسته به گروه ایزومو را هنگامى مى‏پرستیدند که آفتى یا بلایى نازل مى‏شد.

شاید همان‏طور که انتظارش مى‏رفت، تضاد میان نیروهاى متخاصم به دوآلیسمى مثل دین ایران باستان، که شین‏تو همانندى‏هایى با آن دارد، توسعه نیافت. برعکس، مصالحه‏اى ترتیب داده شد که سپهرها میان دو خدا و اخلافشان تقسیم شود. فرمانروایى جهان واقعى در یک حکومت‏خداسالارانه به پسینیان بانوخداى خورشید سپرده شد وجانب اسرارآمیز دین، شامل جادو و پیشگویى، به مراقبت توفان‏خدا و فرزندانشان واگذاشته شد. مى‏گویند که این پیمان تقسیم میان فرزندان توفان‏خدا و سردارانى که فرستاده بانوخداى خورشید بودند بسته شد. مطابق این پیمان، «قلمرو مرئى‏ها» باید به بانوخداى خورشید تعلق گیرد و «قلمرو نامرئى‏ها» به توفان‏خدا. به این ترتیب، براى همیشه بین خدایان المپى و خدایان سر و راز - با وام گرفتن یک تمثیل از دین یونانى - تقسیمى برقرار شد که مقرر بود طبیعت و وظیفه دین رسمى شین‏تو را به مثابه پرستش بانوخداى خورشید تعیین کند، و عقیده بر این بود که خدایان دیگر از بهروزى مردم در امور دنیایى مراقبت کنند. این وظیفه کیش رسمى، ملى و اجتماعى (کومونى)، هم یک قوت بود در این معنا که پرستش شین‏تویى همیشه با زندگى سیاسى و اجتماعى ملت رابطه تنگاتنگى داشت، و هم در عین حال یک ضعف به شمار مى‏آمد، چرا که شین‏تو رسمى بیش از پیش از اسرار زندگى دینى جدا و بیگانه مى‏شد. پیامد این امر آن بود که شین‏تو عموما همیشه گرایش به فورمالیسم (صورت‏گرایى) و رسمیت‏گرایى داشت، و هرگاه واکنشى در برابر این صورت‏گرایى صورت مى‏گرفت، شین‏تو به جانب رازورانه دین برمى‏گشت، و رو مى‏آورد به پندارها و کردارهاى خرافى مردم.