تاریخ انتشار : ۲۱ آذر ۱۳۹۰ - ۱۲:۳۶  ، 
شناسه خبر : ۲۳۵۷۷۰

بسمه‌تعالی
در اولین روزهای خلع ید شرکت نفت (سال 1330) مقاله‌ای از آبادان بروزنامه‌های تهران فرستادم که عنوان آن «اشکهای خوزستان» بود. اشکهای شوق مردم در اثر رویت و شرکت در اجرای یک آرزوی رویائی دیرینه. حالا هم که بمنظور کسب اطلاع و بلکه کسب افتخار روز 13 مهرماه باتفاق تنی چند از دوستان رهسپار آن صفحات شدیم مناسبترین عنوان که بنظرم آمد «دلاوریهای خوزستان» است. دلاوریهای مردم محل و مهمانانشان، سپاهیان انقلاب، لشکر 92، تکاوران نیروی دریائی، هوا نیروز و نیروی هوائی...
قبل از ظهر در اهواز فرود آمدیم، در شهری که سراسر سنگربندی و آماده پذیرائی از هر تجاوزکننده ابله گور خودکن شده است. به مرکز لشکر زمینی و ستاد فرماندهی رفتیم. در «اطاق جنگ» افسران جوان گوشی بگوش را دیدیم که در گرد یک میز بیضی شکل نشسته هرکدام با واحدی و پایگاهی در ارتباط بوده فرمانده ستاد بیک‌یک آنها میرسید خبر میگرفت و دستور میداد.
سرهنگ فرمانده ستاد منطقه عملیات دشمن را که بصورت مثلثی درآمده تیزی آن بطرف اهواز بود و از پهلوها بوسیله حملات خودیها تهدید و تضعیف میشد تشریح کرد. ایشان توضیح میداد که نیروی زمینی بعثی‌ها بلحاظ کمیت و تجهیزات برتری محسوس بر ما دارند ولی نه انگیزه دارند، نه روحیه و نه آموزش. با کمترین تعرض و تفوق ما راه تسلیم یا فرار پیش میگیرند.
بعد از ظهر نزد آقای دکتر چمران که مسئول هم‌آهنگی نیروهای ارتشی و سپاهی و مردمی شده است رفتیم. ضمناً‌ آقای چمران گاهگاه همراه پاسداران زبده‌ای در عملیات شرکت میکند ولی چه بهتر که بیشتر به سازماندهی و هم‌آهنگ کردن گروههای کثیر پاسداران، سپاه و کمیته‌ها و داوطلب‌ها که دسته‌دسته میرسند و نیاز شدید به نظم و دستور دارند برسند.
عصر به حمیدیه که سر راه اهواز به سوسنگرد است رفتیم. هفته قبل تانکهای دشمن تا آنجا آمده اما در اثر روانه شدن آب کرخه بمزارع در گل نشسته با آرپی‌جی و کوکتل مولوتف و حملات سپاهیان و مردم شجاع محل از کار افتاده بودند مردم دور ما را میگرفتند و با خوشحالی التماس میکردند سلامشان را به امام برسانیم و بگوئیم که عاشق‌وار آماده‌اند تا آخرین قطره خون خود را در راه اسلام و هموطنان بریزند. فرماندار سوسنگرد را دیدیم که اصرار داشت به «زیارت» اولین شهر اشغالی که بتصرف ایرانیان درآمده است برویم ولی افسوس که تاریکی شب و ساعت ممنوعیت فرامیرسید و برنامه‌مان بازدید پادگان کنار سد کرخه بود فرمانده پادگان و سربازان استقبال برادرانه کردند و از همکاریهای دوستانه نیروهای سه‌گانه ارتشی- سپاهی- مردمی که باعث اخراج متجاوزین از سوسنگرد شده بودند. شکرگزاری مینمودند. قسمت عمده نفرات با آتشبارهای خود در موقع بازدید ما هنوز در ارتفاعات مشرف به سوسنگرد که نام کاملا مناسب «الله‌اکبر»‌ را دارد مانده بودند.
در همه جا خواسته سپاهیان و مردم غالبا این بود که به آنها سلاح و مخصوصا دستور حمله داده شود. شب به اهواز برگشتیم. آقایان طبسی و ملازاده و فرادی‌پور را که همسفران از تهران بودند و همچنین آقای بشارت نماینده خوزستان را دیدیم که روز قبل براهنمائی آقای خامنه‌ای از بیمارستان اهواز بازدید کرده بودند. بامداد روز بعد عازم خرمشهر شدیم.
در عبور از آبادان آتش و دود لوله‌های نفت خام منفجر شده یا مخازن و دستگاههای اصابت دیده جلب نظر میکرد ولی شهر در فعالیت و آمد و رفت بود.
خرمشهر حالت سربازخانه‌ای را داشت که آرامش آنرا گاهگاه صدای ضربات گلوله که بنقاط پراکنده میخورد بهم میزد. دکانها بسته، خانه‌های خالی، لاشه‌های تانک و توپ عراقی در اینطرف و آنطرف افتاده، دودهای انبوه برخاسته از انبارهای گمرک با جنب و جوش و رویهای گشادۀ جوانان و مردان سلاح به کمر یا سلاح بدست از جان گذشته دیده میشد.
از لابلای نخلستانهای آنطرف شط توپهای خمسه‌خمسه و آرپی‌جی، اینطرف را ظاهرا بی‌حساب و هدف میکوبند.
یکی از سپاهیان داوطلب که شیرازی غیور و داغ بود ما را بتماشای گورستان تانکهای دشمن هدایت میکرد با خونسردی میگفت اینجا زیر آتش خمپاره‌ها است اما مسئله‌ای نیست.
شخصاً سه تانک عراقی را زده بود و حکایت از بچه‌هائی میکرد که نارنجک مخصوص بی‌تفنگ ژ-3 گذاشته از 50 متری تانک را میزدند. میگفت روز چهارشنبه گذشته بعد از حمله شدید عراقیها سرگردی بنام شریف‌النسب (که اصرار داشت اسمش را ذکر کنیم تا در حماسه افتخارات ثبت شود) از راه رسید و با سخنرانی شور و عشق چنان امید و غیرت در سربازان و سپاهیان مردم انداخت که همگی برگشتیم و دشمنان را بجای خودشان برگرداندیم.
به یکی از خطوط جبهه بدیدار یک واحد زرهی رفتیم که سربازان مجهز به خمپاره‌انداز و نارنجک بودند. سربازان و افسران با وجود گرما و گرفتاریها خندان بودند و از دیدار ما خندان‌تر شده عکس میگرفتند. افسری را کنار کشیدم و پرسیدم شما برای اسلام می‌جنگی یا ایران؟ گفت: هر دو مگر فرقی هست؟
مساجد مراکز دریافت و توزیع مواد غذایی برای رزمندگان بودند. ما هم با قدری نان لواش خرد شده و سیب‌زمینی گرم نمک زده جیره ناهارمان را تامین کردیم.
به فرودگاه اهواز برگشتیم تا با هر هواپیمای ارتشی آماده حرکت بازگشت کنیم. بیا و برو و انتظارنشینان زیاد بودند در یک هواپیماهای ترابری سی- 130 همراه با سربازان تعویض شده و چند مجروح خمپاره خورده جا گرفتیم. مجروحینی باندپیچ شده با پای شکسته و کتف و شکم دریده، تزریق مسکن شده ولی پر درد بدون آنکه خم به ابرو و ناله بر زبان آورند صابر و شکور و شاد. یک استوار مامور توپ 125 که دست چپش را از وسط بازو از دست داده بود دیدیم. آنقدر سلام و تشکر و شکر کرد که خجالت کشیدیم. خوشحال بود که بیش از 150 گلوله به متجاوزین عراق پیشرفته تا سوسنگرد انداخته و بیش از ده تانک‌شان را متلاشی و حملاتشان را عقیم ساخته و حالا دست راست و سلامتی‌اش باقی است. تقاضا و آرزوئی جز سلامتی امام و مردم و مسئولان و امکان خدمت مجدد نداشت.
موقعی به بالای مهرآباد رسیدیم که خلبانان ما میگ‌های عراقی را طرف راست زیر پادیدند که از بمباران اطراف فرودگاه برمیگشتند و حالت قرمز اعلام شده بود و خودمان در معرض آتشبارهای دفاع ضد هوایی بودیم هواپیما بدستور برج مراقبت به شرق راند و به اصفهان متمایل شد. مسافرین را سرشب در پایگاه شکاری هشتم پیاده کرد فرمانده پایگاه و افسران برای تحویل گرفتن مسافرین و مخصوصاً مجروحین به استقبال آمده بودند شب در مهمانسرای پایگاه با محبت و گرمی پذیرائی شدیم صبح از دیدن محوطه عظیم و آباد و خرم پایگاه به تعجب و تحسین درآمدیم بازدید وسائل و هواپیماها و خلبانان و همافران که با علاقه و تعهد مأموریتهای فوق‌العاده انجام میدهند ما را به تعجب و تحسین بیشتر انداخت نگرانی‌شان از این بود که مقامات مسئول تا چه حد پیش‌بینی احتیاجات را مینمایند و آیا در تهران عاقلانه فکر و عمل میکنند بزبان حال می‌پرسیدند آیا بازهم بدگمانی و بی‌مهری درباره ارتش وجود دارد؟
دیدن شگفت‌انگیز آنهمه تشکیلات، تجهیزات و تعلیمات و تبدیل نیروی هوایی و ارتش شاهنشاهی به نیروی هوایی و ارتش جمهوری اسلامی ما را بیاد حضرت موسی انداخت که فرعون او را در دامن خود پروراند ولی به مشیت پروردگار نجات‌‌دهنده بنی‌اسرائیل و باعث غرق خود او در نیل شد!- حل الخالق (خیلی دوست داشتم فرماندهان و افسران، سپاهیان و مردم فداکاری را که در این دو روزه برخورد کردیم به نام ذکر کنم تا یادگار و سپاسی باشد ولی به ملاحظه جهات ایمنی خودداری شد).