برخی از ناآگاهان از مبانی اسلام در سالهای اخیر این مساله را مطرح کرده و بر آن پای فشردهاند که «اسلام مردم را به اطاعت کورکورانه فرا میخواند». این مطلب شاید ناآگاهانهترین ادعای مخالفان اسلام باشد زیرا که قرآن کریم در آیات متعدد انسانها را از اطاعت کورکورانه منع میکند. اسلام عامل اصلی اطاعت کورکورانه و بدون تعمق و اندیشه را «جهل» میداند و جهالت را عامل اصلی انحطاط و سقوط جامعه برمیشمارد. تاکید فراوان اسلام بر علم، آگاهی و منطق در واقع رهایی انسان از «اطاعت محض و بدون پژوهش و تحقیق» است.
در تعالیم اسلام آگاهی از رویدادهای اجتماعی به عنوان امری واجب مطرح میشود و به دلیل کثرت آموزههای دینی بر آزادی اندیشه میتوان تحقیق و پژوهش را تا حد یک ضرورت دینی در اسلام دانست.
در تعالیم اسلامی آموختن علم و تلاش برای کسب آگاهیهای اجتماعی به عنوان «مدخلی برای رسیدن به کمال» مطرح میشود. از نظر دین اسلام، ایمان کامل و حقیقی ایمانی است که بر استدلال و منطق بنا شده و گام نهادن در عرصه تدبیر و تعقل مقدمهای برای رسیدن به باور و یقینی کامل است.
متاسفانه از همان آغاز ظهور اسلام بسیاری از مخالفان سعی داشتند که اسلام را ضد عقل و ضد علم معرفی کنند. این مخالفتها در اروپا در قرون وسطا وجود داشت و حتی تا دوره رنسانس ادامه یافت.
در قرون وسطا که جهالت به بدترین شکل خود بر اروپا سایه افکنده بود سردمداران جهالت تصویری نادرست از آیین اسلام و پیامبر بزرگوار آن، حضرت محمد(ص) ارائه میدادند. مارسل بوازار(1) اندیشمند بزرگ فرانسوی در دنیای معاصر در کتاب «انساندوستی در اسلام» در اینباره میگوید:
«مولفان مسیحی، با بیاعتبار جلوه دادن پیغمبر اکرم، در فکر حمله به معتقدات اسلام بودند و با مقایسهای ساده و سطحی بین مسیحیت و «دینمحمدی» تصویری نادرست از محمد(ص) ارائه دادند، یعنی او را بدعتگذار و... معرفی کردند. این پیشداوری و نفرت از «گمراهان» [بهزعم مخالفان] ـ که موضوع افسانههای کودکانه بود ـ در سراسر قرون وسطا، بر فکر اروپایی تسلط داشت. این پندار در اروپا، در دوره جنگهای صلیبی تقویت شد. بعد جهان اسلام زیر سلطه سیاسی غرب درآمد. اطلاعات عامیانه اروپاییان موجب شد که اسلام با تعبیراتی قطعی به عنوان مشربی کهنه و تقدیری قلمداد شود که باعث عقبافتادگی مادی و قابل ملاحظه پیروان آن گردیده است»(2).
پس از دوران قرون وسطا که اروپاییان آن را «عصر ظلمت» نامیدهاند و آغاز عصر رنسانس، از شدت تبلیغات برضد آیین محمد(ص) کاسته نشد. در سال 1561م. مدرسه عالی «لویی گران» به وسیله سران «فرقه ژزوئیت»(3) در پاریس تاسیس شد و از آن پس تبلیغات برضد اسلام به صورت سازمان یافته درآمد. مدرسه لویی گران در سال 1641م. برای بزرگداشت «لویی چهاردهم» پادشاه فرانسه لویی لوگران (لویی کبیر) نامیده شد.
یکی از استادان مدرسه لویی لوگران، استاد تاریخ «پربوفییه»(4) بود که کتابی برای تدریس در آن مدرسه تالیف کرد. در این کتاب، تاریخ عمومی به چهار دوره «تاریخ ملل قبل از مسیح، تاریخ ملل بعد از مسیح، تاریخ مسیحیت و تاریخ فرانسه» تقسیم شده بود.
مولف در فصل دوم، یعنی تاریخ ملل بعد از مسیح، آیینی تحریف شده از اسلام ارائه داده و حتی نوشته بود که «محمد یکی از روسای قبایل عرب بود که دینی بسیار زشت و نابخردانه جعل کرد».
از آن پس، تبلیغات برضد اسلام ادامه یافت. «ژاک بنینی بوسوئه» (1627 ـ 1704م.) واعظ و نویسنده فرانسوی در سال 1681 کتاب گفتار در تاریخ عمومی را منتشر ساخت. وی در این کتاب (ص 568) با صراحت به پیامبر اسلام حمله کرد و نوشت:
«پیغمبر اعراب، خود را فرستاده خدا معرفی کرد و پس از این که ملتهای نادان را گمراه نمود، از نفاق و تفرقه کشورهای همسایهاش استفاده کرد و با کمک شمشیر و جنگهای خانمانبرانداز دین شهوانی خود را رواج داد، ولی هرگز یارای این را نداشت که خود را ناجی موعود در انجیل و تورات معرفی کند و یا لااقل دینش را به کتب مقدس ما مربوط سازد. بهانهاش عجیب بود. از بیم اینکه مبادا پیروانش بخواهند در کتب مقدس ما شواهدی نظیر آنچه عیسی، پسر خدا در تورات یافت جستوجو کند اظهار داشت که مسیحیان و یهودیان کتابهای آسمانی خود را تحریف کردهاند و پیروان نادانش نیز گفتههای او را پذیرفتند».
دشمنان اسلام تلاش میکردند تا این دین الهی را ضد خرد و عقل انسانی معرفی کنند و از آغاز قرن هفدهم کتابهای فراوانی برضد آیین اسلام در اروپا منتشر شد. انتشار اولین ترجمه قرآن کریم در سال 1641 بسیاری از پژوهشگران را دچار حیرت ساخت، زیرا که آنان دریافتند که برخلاف گفتههای مخالفان در سراسر قرآن بارها اهمیت عقل و خرد مطرح شده و آدمیان به تعقل و تفکر دعوت شدهاند. چند سال پس از انتشار اولین ترجمه قرآن در اروپا فرانسوا ماری ولتر (1694 ـ 1778م.) فیلسوف و نویسنده معروف فرانسوی پس از مطالعه دقیق آن ترجمه در مقالهای نوشت:
«من یقین دارم که اگر قرآن و انجیل را به یک فرد غیر متدین ارائه دهند. او حتما اولی را برخواهد گزید زیرا که کتاب محمد آشکارا افکاری را تعلیم میدهد که به اندازه کافی بر مبانی عقلی منطبق است».
برخی از مردم اروپا به تدریج به این حقیقت واقف میشدند که برخلاف قرنها تبلیغات مخالفان اسلام، قرآن دانشاندوزی و دانشوری را ستوده و فرهیختگان را بزرگ داشته است. با وجود این تغییر اساسی در اندیشه برخی از پژوهشگران را راجع به اسلام، جنبش تازهای در غرب جان میگرفت که همه ادیان الهی از جمله اسلام را مورد تهاجم قرار میدهد. این جنبش بازگشتی به فرهنگ و تمدن باستانی یونان و روم بود که مجموعهای از افسانهها و اسطورهها و فرهنگ ضد خدا و ضد مذاهب الهی را شامل میشد.
رهایی اروپا از سلطه کلیسا تحولات اجتماعی و علمی شگفتآوری را به دنبال داشت. اما به موازات این تحولات بزرگ متاسفانه فرهنگ بیدینی و گریز از ادیان الهی نیز در میان اغلب مردم اروپا گسترش مییافت. تودههای مردم که از دوران سلطه کلیسا و محکمههای تفتیش عقاید (انگیزیسیون) داستانهای شگفت میشنیدند به فرهنگ یونانی (هلنی) روی آوردند که بیدینی، برهنگی و فرار از هرگونه قیود مذهبی را تبلیغ میکرد.
در این زمان کتابهایی برضد دین اسلام و پیامبر اسلام نیز در اروپا منتشر شد. در این کتابها دین اسلام نیز مانند مسیحیت عامل جهل و اسارت فکری معرفی شده بود. میتوان گفت اولین نویسنده فرزانهای که بر ضد این اندیشههای خام قیام کرد، «بولن ویلی یه»(5) فرانسوی بود که کتاب زندگی محمد(ص) را منتشر ساخت و در آن با صراحت نوشت:
«محمد(ص) قانونگذاری خردمند و بزرگ بود که دینی تهذیب یافته برای جهانیان آورد. او نماینده زنده عنایات پروردگار بود.
خدایی که بر همه چیز آگاه است. او را فرستاد تا مسیحیان را که گمراه شده بودند متنبه گرداند، بتها را خرد کند، ایرانیان خورشیدپرست را مطیع سازد و آیین خداشناسی را از دیوارهای چین تا سواحل اسپانیا بگستراند...
محمد صفاتی عالی داشت و الطاف خداوند فصاحتی فوق انسانی به او عطا کرده بود، چنانکه میتوانست نادانترین مردم زمان خود و خردمندترین آنان را متقاعد سازد و به دین اسلام معتقد گرداند.
آیین محمد(ص) چنان خردمندانه است که برای تبلیغ آن هیچ نیازی به جبر و قهر نیست. کافی است که اصول آن را به مردم بفهمانند تا همه به آن بگرایند... اصول [دین] محمد(ص) چنان با عقل انسانی سازگار است که در مدتی کمتر از پنجاه سال، اسلام در قلب نیمی از مردم روی زمین جای گرفت»(6).
ادوارد گیبون (7) (1737 ـ 1894م.) مورخ نامدار انگلیسی در کتاب مشهور خود تاریخ انحطاط و سقوط امپراتوری رم این مساله را مطرح کرد که اسلام با منطق و دلیل سازش بیشتری دارد:
«کیش محمد(ص) خالصتر از سیستم زرتشت، بلندتر و والاتر از قانون موسی(ع) است و با مقایسه با عقاید خرافی که در قرن هفدهم ارزش انجیلها را از نظر انداخته بود، کیش محمد با منطق و دلیل سازش بیشتری دارد»(8).
از اواخر قرن هجدهم نگرش بسیاری از مردم اروپا نسبت به اسلام و فرهنگ اسلامی تغییر یافت. چاپ ترجمههای جدیدتری از قرآن کریم به مردم نشان داد که برخلاف تبلیغات وسیع و بیامان کلیسا در طول چند قرن و روشنفکرانی که فرهنگ شرکآمیز یونان و روم باستان را تبلیغ میکردند، قرآن و اسلام دانشوران و دانشاندوزی را میستاید و فرهیختگان را بزرگ داشته و بدانها ارج مینهد.
از آغاز قرن نوزدهم بسیاری از دانشمندان غربی که منصفانه به تحقیق تاریخ و مبانی اسلام پرداخته بودند به اسلام گرویدند. یکی از معروفترین دانشمندانی که به اسلام گروید و گرایش او به اسلام بازتاب گستردهای در محافل علمی جهان داشت. محمد الکساندر راسل وب(9) بود. این نویسنده اندیشمند که سالها سردبیری روزنامه «ریپابلیکن» را به عهده داشت در سال 1887 به عنوان کنسول ایالات متحده در مانیل پایتخت فیلیپین منصوب گردید. وی در آنجا به مطالعه مبانی اسلام پرداخت و سرانجام به دین اسلام مشرف شد. وی پس از آن به مسافرت در کشورهای جهان و تبلیغ دین اسلام پرداخت و چون به آمریکا بازگشت ریاست هیات تبلیغات اسلامی را بر عهده گرفت.
وی در یکی از مصاحبههای خود گفت: «از من خواسته شده تا بگویم چطور شد که ایمان به اسلام را برای رهنمود زندگی خود برگزیدم. ممکن است بلادرنگ و واقعگرایانه بگویم که من این دین را پس از تحقیق پیگیر و پذیرفتن این که تنها و بهترین دین و سیستمی است که نیازهای روحی را جوابگو است انتخاب نمودم. در اینجا اجازه دهید بگویم که من مانند سایر بچهها که به نظر میرسند با یک تحمیل پرالتهاب مذهبی در نهادشان متولد میشوند نبودهام. موقعی که بیست ساله شدم و عملا سرنوشت زندگی خود را به دست گرفتم، چنان از بیروحی کلیسا خسته و بیزار گشتم که از آن وا زدم و هرگز دیگر به آن برنگشتم.
خوشبختانه من دارای اندیشههای جستوجوگر بودم و برای هر چیزی دلیلی میخواستم. و دریافتم که روحانیان مسیحیت و یا کلامیان وابسته به کلیسا نمیتوانند به من شناخت صحیحی از ذات خداوندی ارائه دهند. و معالوصف هیچیک از آنها هم نمیتوانند به من بگویند که مافوق شعور و ادراک من هستند. بالاخره در حدود یازده سال پیش به مطالعه ادیان شرقی علاقهمند شدم و سپس به مطالعه آثار میل، لاک، کنت، هگل، فیخته و هاکسلی که عقل و معرفت سرشاری در مورد ذات خداوندی به نمایش گذاردند پرداختم، لیکن هیچیک به این سوال من که روح چیست و پس از مرگ چه میشود پاسخی ندادند.
زیاده از حد صحبت کردم تا بگویم که قبول اسلام از طرف من نتیجه راهنمایی گمراه عواطف و باور کورکورانه و حرکتی ناگهانی ناشی از احساسات نبوده بلکه نتیجه مطالعاتی است که در نهایت شوق و اصرار در تحقیقات و بررسیها در آرزوی دست یافتن به حقیقت انجام دادهام.
لزوم ایمان واقعی به اسلام، خودسپاری به خواست خداوند است که پایههای آن را دعا و نماز و نیایش تشکیل میدهد. اسلام، برادری جهانی، عشق ملکوتی و خیرخواهی برای عموم جهان و جهانیان را تعلیم میدهد که لازمهاش خلوص نیت، اخلاص عمل و گفتار و پاکی جسم است. اسلام بدون تردید سادهترین و والاترین مذهبی است که بشر تاکنون توانسته است بدان آگاهی یابد»(10).
در قرآن کریم به تفکر یعنی به کارگیری ذهن تاکید فراوان شده است:
کذلک یبین الله لکم الایات لعلکم تتفکرون (البقره آیه 219)
بدین گونه خداوند آیات را برای شما به طور روشن بیان میکند شاید بیندیشید
و نیز: ویتفکرون فی خلق السموات و الارض ربنا ماخلقت هذا باطلا (آل عمران آیه 191)
و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند [و میگویند] پروردگار این را به گزاف و بیهوده نیافریده است.
و به راستی شگفتآور است که هنوز افرادی گسترش اسلام را موجب گسترش تحجر و جهالت میدانند. مارسل بوازار در کتاب انساندوستی در اسلام در پاسخ آنان میگوید:
«تکرار این ادعای مکرر غربیان، که فلسفه اسلامی و اصالت خلاق تمدن آن متحجر گشته است غلط و ظالمانه است. جهان اسلام بر داعیه سیاسی خود در قلمرو جهانی باقی است و گسترش اسلام به طور منظم به خصوص در آفریقای سیاه ادامه دارد. اسلام اگر از لحاظ جوهر وحدتش در نظر گرفته شود، به هیچوجه پیکری بیجان، مزین به خاطره گذشته پر افتخار نیست بلکه یک حقیقت کاملا زنده است»(11).
او در جایی دیگر کتاب خویش چنین میگوید:
«تاریخ، ثباتی مطلق در فرهنگ اسلامی را نشان میدهد که از اول کاملا بر خداپرستی قرار گرفته بود و همچنان بر آن باقی است. این پدیده ـ که تفکر و تجزیه و تحلیل غربی جدید غالبا از آن غافل است ـ به اسلام خصیصه جاودانگی میبخشد. دکارت که فلسفه و روش تحقیق او بر تفکر روزانه اروپا حاکم است. شاید یکی از عمیقترین شکافها را بین شرق و غرب ایجاد کرده است. او با قبول اصالت عقل، فرهنگ اروپا را از حالت «خدامرکزی» به «انسان مرکزی» تبدیل کرده است... خدا همیشه خداست. اوست که راه را برای سیر به سوی کمال ـ که منظور اصلی و نهایی انسانیت است ـ تعیین میکند.
این هدفی است که شریعت از برای جامعه معین کرده است. دین اسلام سازماندهی زندگانی معنوی و دنیوی فرد و جامعه را به طور مستقیم برعهده میگیرد و دخالتی [از نوع بدعت کشیشان مسیحی] را رد میکند تا به انحصارطلبی عقیدتی منجر نگردد. اسلام مطلق و خدایی و منطقی است. عقل انسانی باید با نظام منزل مطابقت کند. دین اسلام انتزاعی نیست، بلکه پدیدهای محسوس و عینی است. این دین را باید، فارغ از زمان با جامعیت آن پذیرفت»(12).