تاریخ انتشار : ۱۰ اسفند ۱۳۹۰ - ۱۱:۵۲  ، 
شناسه خبر : ۲۳۶۴۹۰
دکتر ناصر پورحسن / دانش‌آموخته علوم سیاسی دانشگاه تربیت‌ مدرس چکیده: این مقاله براساس چارچوب نظری توماس اسپریگنز تحولات اخیر جهان عرب را بررسی می‌کند. نویسنده ابتدا به سنجش دو دیدگاه اقتصادمحور و لیبرالیستی می‌پردازد و پس از ناکارآمد خواندن آن‌ها دیدگاه بیداری اسلامی را مطرح می‌کند. براساس این دیدگاه تحولات یادشده به دنبال ناکارآمدی الگوهای پیشین و با تأسی از انقلاب اسلامی ایران به وجود آمده‌اند.

واژگان کلیدی:
جنبش اسلامی، جهان عرب، خاورمیانه، انقلاب اسلامی ایران، آفریقا، استعمار.
مقدمه
جنبش اجتماعی که از تونس در شمال آفریقا شروع شد، در مدت کوتاهی، سراسر جهان عرب را فراگرفت. پس از آنکه زین‌العابدین بن علی دیکتاتور تونس سقوط کرد، میلیون‌ها مصری 18 روز در میدان التحریر تجمع کردند تا حسنی مبارک دومین دیکتاتور عرب در پرجعیت‌ترین کشور عربی را از اریکه قدرت پایین بکشند. حدود یک و نیم میلیون نیروی امنیتی، هزاران نفر از اراذل و اوباش وابسته به حکومت و حمایت سیاسی غرب و رژیم صهیونیستی نتوانستند مانع سقوط مبارک شوند. پس از افتادن دمینوی بزرگ مصر، موج جنبش از مراکش تا یمن را دربرگرفت. در حالی که انتظار می‌رفت، علی عبدالله صالح رئیس‌جمهور مادام‌العمر یمن، سومین رهبر ساقط شده عرب باشد، به طور ناگهانی، این جنبش در لیبی خود را نشان داد و طی یک هفته بیش از دو سوم این کشور از سلطه سرهنگ معمر قذافی خارج شد. وی در سرکوب تظاهرکنندگان لیبیایی، به خشن‌ترین شیوه‌ها روی آورد و از زمین، هوا و دریا به مردم لیبی حمله کرد و برای ساکت کردن جهان غرب، دستور تخریب تأسیسات نفتی لیبی را صادر کرد. حتی اخباری از حضور سربازان اجیرشده دیگر کشورهای فقیر آفریقایی برای سرکوب مردم لیبی منتشر شد.
در دیگر کشورهای عربی نیز، تظاهرات گسترده و درگیری‌های خونینی رخ داده است. این تظاهرات در اردن، بحرین، فلسطین، عمان، کویت، عربستان، مراکش، عراق و... نیز انجام شده است. جنبشی که از دو ماه پیش آغاز شده و تا لحظه نگارش این نوشتار ادامه دارد، مسئله مهم و بی‌سابقه‌ای است که باید چیستی و چرایی آن را با دقت بررسی کرد.
به راستی این جنبش عظیم چرا و چگونه رخ داد و جوهره اصلی آن چیست؟ در دو ماه اخیر، پاسخ‌های متفاوتی به این سؤال داده شده و بدون شک پژوهش در این باره، تا سال‌ها ادامه خواهد یافت. برخی‌ها درد اساسی جهان عرب را، مشکل اقتصادی می‌دانند و این جنبش را واکنش گسترده به این مسئله می‌دانند. آن‌ها برای اثبات ادعای خویش به خودسوزی «محمد بوعزیزی»،‌ 26 ساله تونسی در روز 17 دسامبر 2010 در شهر «سیدی بوزید» استناد می‌کنند. وی که دارای مدرک دیپلم بود، برای امرار معاش، با یک چرخ دستی، سبزی می‌فروخت اما توسط یک مأمور زن کتک خورده و وسیله امرار معاش خود را از دست داد. بوعزیزی در واکنش به این اقدام، مقابل اداره شهرداری سیدی بوزید، خودش را به آتش کشید. مردم این شهر در حمایت از وی تظاهرات کردند و این تظاهرات طی یک ماه به سرنگونی رئیس‌جمهور تونس منجر شد و سپس به جهان عرب کشیده شد. برخی‌ها نیز سکولاریسم و لیبرال دمکراسی را آرمان روشن‌فکران و توده مردم عرب معرفی می‌کنند و جنبش اخیر را پاسخی برای خواسته‌های آنان می‌دانند. این رویکرد در برخی رسانه‌های منطقه و غرب، تعقیب می‌شود.
این نوشتار در پاسخ به سؤال یادشده، این فرضیه را مطرح می‌کند که جهان عرب از مشکلات متعددی رنج می‌برد. ریشه این مشکلات به دهه‌های قبل بازمی‌گردد. روشن‌فکران و سیاستمداران عرب طی این مدت، راهکارهای مختلفی برای برون‌رفت از مشکلات ارائه داده‌اند اما آن راه‌حل‌ها نیز پس از مدتی، به مشکل دیگری تبدیل شدند و بر حجم مشکلات افزودند. اعراب سرانجام با الهام از انقلاب اسلامی، بازگشت به اسلام را به عنوان راه‌حل اصلی مشکلات برگزیدند و جنبش اخیر ناشی از بیداری اسلامی است.
الف) چارچوب نظری
برای تحلیل نظام‌مند بیداری اسلامی در جهان عرب، می‌توان از چارچوب‌های نظری مختلفی استفاده کرد. به نظر می‌رسد چارچوبی که «توماس اسپریگنز» مطرح کرده، از قابلیت مناسبی برای تحلیل بیداری اسلامی در خاورمیانه برخوردار است. وی در تبیین تغییر سیاسی معتقد است، نظریه‌پردازان روشی نسبتاً همگون برای مواجهه با مسائل در پیش گرفته‌اند و هر نظریه‌پردازی، مراحل چهارگانه: بحران و مشاهده بی‌نظمی؛ تشخیص درد؛ بازسازی جامعه و ارائه راه‌حل را طی می‌کند.
براساس دیدگاه اسپریگنز، هدف نظریه سیاسی، فهم و توضیح نظم سیاسی در جامعه است اما این هدف با ایجاد مسئله و از مشاهده خرابی و بی‌نظمی آغاز می‌شود. مسئله لزوماً به گونه‌ای نیست که همه، آن را مشاهده کنند و وجه تمایز نظریه‌پرداز با دیگران، مسئله‌یابی است. بعد از این که مسئله به خوبی شناسایی شد، نظریه‌پرداز می‌کوشد ریشه آن را پیدا کند. در این مرحله، باید ریشه نظری مسئله‌ای که نمود عینی یافته، کشف شود. بنابراین او باید به مطالعه دقیق در علل بی‌نظمی و کارکرد نادرست اوضاع سیاسی که مشاهده کرده، بپردازد. چهارمین بخش نظریه‌پردازی یعنی تصویر جامعه احیا شده، به ظاهر باید قبل از ارائه را‌ه‌حل بیابد ولی ممکن است قبل یا بعد از تشخیص علل بی‌نظمی ارائه شود. حتی گاهی ممکن است قبل از مشاهده بی‌نظمی باشد. در بیشتر موارد، تصویر جامعه احیا شده، به شیوه دیالکتیکی با مشاهده بی‌نظمی و تشخیص علل آن مرحله به مرحله رشد می‌کند. نظریه‌پرداز در گام بعدی، جامعه‌ای را تصویر می‌کند که در آن مسئله یا معضل موجود تجزیه و تحلیل می‌شود و تصویر یک نظم سیاسی ایده‌آل که در زمان او وجود ندارد، ترسیم می‌شود. و در نهایت نوبت به آخرین مرحله نظریه‌پردازی یعنی ارائه راه‌حل می‌رسد. نظریه‌پرداز در این مرحله پیشنهادها و توصیه‌هایی برای اعمال سیاسی ارائه می‌دهد که به نظر او به بهترین وجه مشکل مطرح شده را حل و فصل می‌کند. در این نظریه، علل تغییر جامعه از وضعیت مطلوب به وضعیت نامطلوب موجود به عنوان مسئله بررسی می‌شود. پس از بررسی آسیب‌ها و دلایل انحطاط جامعه، عوامل و علل آن مسال، راهکارهای حل آن‌ها و سرانجام طرح و ترسیم جامعه و وضعیت مطلوب بیان می‌شود. در این مقاله، با استفاده از چارچوب کلی اسپریگنز، مرحله چهارم مورد تأکید بیشتری قرار می‌گیرد. (اسپریگنز، 1370)
ب) مسئله از کجا آغاز شد؟
جنبش بیداری اسلامی، اتفاقی یک شبه نیست بلکه جنبشی ریشه‌دار بوده و در انحطاط جهان اسلام و راهکارهای نامناسب برای برون‌رفت از این وضعیت ریشه دارد. اما این اتفاقات از چه زمانی شروع شد؟ جنبش‌های اسلامی را باید به عنوان واکنش بخش‌های مختلف تمدن اسلامی به تهاجم غرب، تحلیل کرد. واکنشی که پس از موج دوم تمدن بشری (انقلاب صنعتی) به وجود آمد. غرب به پشتوانه دستاوردهای علمی و فنی خود پس از رنسانس، ابتدا جهان اسلام را تجزیه و سپس در پی استعمار نواحی مختلف آن برآمد. جهان اسلام پس از فروپاشی نهاد خلافت توسط سه قدرت بزرگ صفویان، عثمانی‌ها و گورکانیان، اداره می‌شد. هر کدام از این مناطق در قرن 18 و 19 به تدریج و به شیوه‌های متفاوتی مورد هجوم استعمارگران اروپایی قرار گرفتند. حمله ناپلئون بناپارت به مصر در سال 1798نقطه عطف تاریخی مهمی در رابطه با آغاز انحطاط و ضعف جهان اسلام خاصه امپراتوری عثمانی به شمار می‌رفت. در اثر این حمله و حضور دیگر استعمارگران غربی امپراتوری عثمانی این مناطق مسلمان‌نشین تحت نظارت خود را از دست داد: اشغال الجزایر از سوی فرانسه در سال 1830، جدا شدن مناطق مسیحی‌نشین امپراتوری (یعنی صربستان، مونته‌نگرو، رومانی، یونان و بلغارستان) در جریان جنگ‌های بالکان در فاصله 56 ـ 1841، اشغال تونس از سوی فرانسه در سال 1881، حمله انگلستان به مصر در 1882 و اشغال آن، اشغال مراکش از سوی فرانسه در سال‌های 13 ـ 1912 و اشغال لیبی توسط ایتالیا در سال 1912، توسط ایتالیا در سال 1912. (دکمجیان، 1366)
در همان مقطع ایران عصر قاجار با دو شکست سنگین از روسیه، تجربه رویارویی با نظام‌های سلطه‌گر را چشید. شبه‌قاره نیز با چنین وضعیتی مواجه شد. اندیشمندان و مقامات سیاسی ایرانی، عرب، شبه‌قاره ترک و سایر نقاط جهان اسلام ابتدا این موضوع را مطرح کردند که چه اتفاقی افتاد و چرا آن‌ها این‌گونه در مقابل غرب به انحطاط درآمدند؟ این مسئله را به خوبی می‌توان در واکنش عباس‌میرزا ولیعهد ایران در دوره قاجار ملاحظه کرد. پس از آنکه لشکر 30 هزار نفری ایران در نبردی دو روزه از سپاه 2 هزار و 260 نفری روسیه شکست سنگینی خورد (کاظم‌زاده، 1384: 318)، عباس میرزا با احضار «ژوبر» فرستاده ناپلئون از وی پرسید: «آن‌، چه توانایی است که شما را تا این اندازه از ما برتر ساخته است؟ دلایل پیشرفت شما و ضعف ثابت ما کدام است؟... ای بیگانه به من بگو که چه باید بکنم تا جان تازه‌ای به ایران بدهم.» (ژوبر،ْ 1347: 137 ـ 136)
این شکست، «مسئله» بسیار مهمی بود که نه تنها ولیعهد متفکر سلسله قاجار، بلکه چندین نسل از سیاست‌گذاران و روشن‌فکران ایرانی، به پرسش از علل آن پرداخته‌اند. به عبارت بهتر، این شکست «تکانه‌»ای بود که ایرانیان را به طرح این پرسش‌ها واداشت که چگونه این اتفاق رخ داد، چرا آن‌ها پیروز شدند و ما شکست خوردیم و در نهایت برای برون‌رفت از آن «چه باید کرد؟»
به طور کلی مقامات سیاسی و روشن‌‌فکران جهان اسلام در فکر چاره‌جویی برای تقویت جامعه اسلامی در برابر اروپا بودند و برای پاسخ به چه باید کرد، راه‌حل‌های گوناگونی ارائه می‌دادند. در پایان قرن 19 سه راهبرد و حرکت عمده برای اصلاح جهان اسلام و عرب ارائه شد. از آنجا که این‌ راه‌حل‌ها تاکنون بازتولید شده‌اند، بنابراین به بررسی آن‌ها می‌پردازیم تا تحولات اخیر خاورمیانه را بهتر بتوان درک کرد.
1ـ پیروی از تمدن غرب: یعنی تأکید بر اصلاح نظام اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و آموزشی جامعه اسلامی و عربی به تقلید از اروپاییان و به پیروی از اصول تمدن غربی، افرادی نظیر میرزا فتحعلی آخوند‌زاده، میرزا ملکم‌خان، رافع‌الطهطاوی، یعقوب صنوع، شبلی شمیل و طه حسین از این جمله بودند.
2ـ احیای دینی: بازگشت به اسلام که در سراسر جهان اسلام مطرح شد، یک راهکار اساسی بود. البته در این بازگشت، اجماع نظر وجود نداشت و همین مسئله ریشه برخی از مشکلات کنونی جنبش‌های اسلامی است. در حالی که اندیشمندان و علمای بزرگ ایران مانند سیدجمال‌الدین اسدآبادی و شیخ‌فضل‌الله نوری به دنبال احیای دین بودند، در شبه جزیره عربستان و بخشی از شبه‌قاره، وهابیت و سلفی‌گری ترویج می‌شد و در امپراتوری اسلامی نیز احیای خلیفه‌گری و الگو قرار دادن شیوه‌ خلفای راشدین، بهترین راه رفع مشکلات و ضعف‌های مسلمان و جامعه اسلامی اعلام شد.. اسدآبادی از پیشتازان جنبش احیای اسلام است. وی در سال 1871 به مصر رفت و در قاهره بود که به گفته بسیاری ثمربخش اندیشه‌های سیاسی و فکری را ارائه داد و شاگرد و مریدان فراوانی از خود به جای گذاشت. اسدآبادی در سفر کوتاهی به هند، با شیوه‌ احیای اسلام افرادی چون سرسید احمدخان هندی (1897 ت 1817) مخالفت کرد. وی متفکری است که در شکل‌گیری جنبش‌های اسلامی در شبه‌قاره مؤثر بود. احمدخان برخلاف دیگر احیاگران اندیشه اسلامی، دوری از صحنه سیاست را توصیه می‌کرد و شعار معروفش «تربیت کنید، تربیت کنید، تربیت کنید» بود. او با نثری بسیار ساده، اندیشه‌های خود را به میان توده‌های مردم شبه‌قاره برد و با نوشتن ردیه‌هایی بر کتاب‌های ولتر درباره اسلام و پیامبر اکرم(ص)، در مقابل موج اسلام‌زدایی در منطقه فعالیت کرد. احمدخان با تألیف کتاب‌هایی چون «علل انقلاب هند 1859» و «مسلمانان مؤمن هند» در مقابل فرمانروایان بریتانیایی هند، ایستاد. وی با اعتراف به جایگاه دانش نوین در غرب، یگانه راه برای اعاده حیثیت مسلمانان را مجهز شدن به سلاح دانش غرب از طریق تعلیم و تربیت نوین دانسته و در عین حال رجوع به میراث فرهنگی و دینی مسلمانان را ضروری می‌دانست. وی در مجله معروف «تهذیب اخلاق» درباره اهداف خود نوشت که هدف این نشریه آن است که مسلمانان هند را به پذیرش بهترین نوع تمدن متقاعد کند تا تحقیری که ملل متمدن با آن با مسلمانان می‌نگرند، از میان برداشته شود. او به حقانیت دین اسلام معتقد بود و آن را متضمن حقایق جاودانی می‌دید و میان عقل و وحی با علم و دین جدایی و مخالفت نمی‌دید و در پی آن بود که میان این دو جمع و ترکیب کند. (شریف، 1370: 225 ـ 179) البته احیاگری احمدخان کامل نبود و تنها بر بخش خاصی از اسلام تأکید کردند و به همین دلیل توسط اسدآبادی مورد انتقاد قرار گرفت. وی هنگام اقامت در هند، رساله‌ای در رد مادی‌گری نوشت که در حقیقت پاسخ به نگرش تک‌بعدی احمدخان بود. (عنایت، 1385، 86) به اعتقاد سیدجمال، ترویج مادی‌گری در تناقض آشکار با توحید است. احمدخان نه تنها سلطه انگلیس را پذیرفت بلکه آن را از الطاف الهی قلمداد می‌کرد زیرا مسلمانان شبه‌قاره می‌توانستند با همکاری با قدرت استعمارگر موقعیت خود را احیا کنند. (ملازهی، 1387: 136) لازم به یادآوری است که علامه اقبال لاهوری دیگر احیاگر مسلمان شبه‌قاره، با تفاوت قائل شدن میان علم و تمدن اروپا، معتقد بود که فرهنگ اروپا به معنی علم اروپا دنباله فرهنگ اسلامی است و آنچه مایل ترس در پیروی از اروپا می‌شود، این است که ظاهر خیره‌کننده فرهنگ اروپایی مانع رسیدن به ماهیت واقعی آن فرهنگ شود. (لاهوری، 1346: 10)
سیدجمال‌ پس از اخراج از هند به پاریس رفت و در آنجا بود که به کمک شاگرد خود محمد عبده نشریه عروه‌الوثقی را منتشر کرد. موضوع اصلی مطالب نشریه به بررسی سیاست قدرت‌های بزرگ در کشورهای اسلامی به ویژه سیاست‌های انگلستان در مصر و همچنین علل ضعف مسلمانان و برانگیختن آن‌ها به اصلاح و اعتماد ملت‌های مسلمان اختصاص داشت. لحن ضد انگلیسی نشریه نشان از افکار انقلابی سیدجمال داشت. هدف نشریه در اولین شماره آن مبارزه با روحیه ناامیدی مسلمانان اعلام شد. سید در مقاله‌ای تحت عنوان اسطوره قدرت انگلستان را بررسی کرد و این قدرت را دشمن اصلی مسلمانان دانست که در پی نابودی اسلام است. همین لحن ضد انگلیسی نشریه باعث شد تا دولت فرانسه تحت فشار لندن آن را تعطیل کند.
به طور کلی میراث سیدجمال را که بر بخش گسترده‌ای از جهان اسلام سایه افکند و به همین دلیل وی را سرسلسله‌جنبان جنبش‌های اسلامی نامیده‌اند، (مطهری، 1387) می‌توان در چند نکته اساسی خلاصه کرد:
ـ اعتقاد به توانایی ذاتی اسلام برای رهبری مسلمانان؛
ـ مبارزه با روح تسلیم به قضا و قدر؛
ـ بازگشت به منابع اصیل فکر اسلامی؛
ـ تفسیر عقلی تعالیم اسلامی و فراگرفتن علوم از سوی مسلمانان؛
ـ مبارزه با استعمار و استبداد به عنوان نخستین گام در راه رستاخیز اجتماعی و فکری مسلمانان. (دکمجیان، 1366)
3ـ میهن‌پرستی و ناسیونالیسم: پیروان این راه که ابتدا در مصر و سپس در سوریه و امپراتوری عثمانی و بعدها در ایران ظهور کردند، ملت و منافع ملت و وحدت ملی (عرب و ترک) را بهترین شیوه پاسخگویی به ضعف و انحطاط جوامع موجود می‌دانستند. در میان اعراب نجیب عازوری، ساطع الحصری، در میان ترکان، ضیاء گوک آلپ و تکین آلپ و در میان ایرانیان میرزاآقاخان کرمانی از پیروان این راهبرد بودند.
تجزیه عمده قلمرو اسلامی در پی شکست دولت عثمانی در جنگ جهانی نخست، و شیوع آموزها و اندیشه‌های غربی از جمله ملی‌گرایی سبب گردید تا مسلمانان با حاشیه قرار دادن هویت مشترک اسلامی خویش عملاً خود را با هویت‌های محلی ـ ملی تعریف نموده و قدمی دیگر از آرمان امت واحده اسلامی دور گردند. اگر کلیت چالش فکری و فرهنگی غرب را نخستین چالش عمده هویت اسلامی در دوران معاصر بدانیم، بدون تردید ملی‌گرایی و ناسیونالیسم قرن بیستم نیز در راستای سیطره تفکر و فرهنگ غربی، چالش نخست را تکمیل و عمیق‌تر نموده است. به بیان دیگر، گفتمان مدرنیسم غربی به صورتی که پس از معاهده وستفالی تجلی یافت، ملی‌گرایی را در سراسر جهان ترویج نموده و آن را امری بدیهی و ضروری قلمداد نمود. در جهان اسلام نیز دنیای استعماری غرب کوشید تا به منظور تضعیف بیشتر و شکستن وحدت جهان اسلام و در راستای سیاست ایجاد تفرقه به ترویج ملی‌گرایی پرداخته و با برجسته ساختن هویت ملی در برابر هویت فراگیر و مشترک اسلامی جهان اسلام را به خود مشغول داشته و از اندیشه مقابله‌جویی با دشمن مشترک استعماری باز دارد. ظهور دولت ـ ملت‌های کوچک‌ در قلب جهان اسلام با زوال امپراتوری عثمانی و نیز تجزیه دیگر کشورهای اسلامی در آفریقا، خاورمیانه، شبه‌قاره و جنوب شرق آسیا همگی در این راستا قرار داشته است. تجزیه قلمرو اسلامی و تأسیس دولت‌های جدید، اما کوچک اسلامی مستلزم تعریف مجدد و تمایز میان آن‌ها بود. این دولت‌ها به دلیل ابهامات ناشی از تقسیمات مرزی و حدود و ثغور قلمرو خویش که استعمار نقش اساسی در آن ایفا داشته است، اغلب درگیر منازعه با یکدیگر بوده و در نتیجه نیازمند تعاریف جدیدی از خود بودند تا از همتایان جدید و هم‌کیشان قدیمی خویش تمایز یابند. عملاً هویت ملی به یاری آنان شتافت و آن‌ها مشتاقانه از آموزه ملی‌گرایی غربی تبعیت نمودند. نتیجه همگی این تحولات افول هویت‌های غالب پیشین و ظهور هویت‌های جدید یا بازآفرینی هویت‌های باستانی ماقبل اسلامی در جهان اسلام بود.
ج) اسلام به مثابه راه‌حل
حدود دو قرن از رویارویی مسلمانان با استعمارگران غرب گذشت اما راه‌حل‌های خلیفه‌گری و تندروی مذهبی مانند جماعه‌الجهاد و تکفیر‌الهجره (zeidan,1999)، ناسیونالیسم و پان ناسیونالیسم، گرایش‌های مارکسیستی و چریکی به بن‌بست رسیدند و مشکلی از جهان اسلام برطرف نشد. شکست سهمگین عرب‌ها از رژیم صهیونیستی در سال 1967 در حقیقت شکست الگوی «ناسیونالیسم عربی» بود که در شخصیت «جمال عبدالناصر» و نظام سیاسی تحت رهبری او نمود یافته بود. این شکست خلأ عمیقی را به دنبال داشت که گویا جز جریان‌های اسلام‌گرا که در اوایل دهه هفتاد میلادی تاب و توان و تحرک بی‌نظیری داشتند، هیچ جریان دیگری قدرت پر کردن آن را نداشت. (مرادی، 1381) به هر حال با وجود گذشت بیش از یک قرن از حاشیه‌ای شدن هویت اسلامی و تجربه ملی‌گرایی و هویت‌های ناشی از آن در جهان اسلام، عملاً مسلمانان نتوانستند هویت‌های جدید را با هویت دینی خویش پیوند زده و در نتیجه گاه به گاه با بحران‌های ناشی از آن مواجه بودند. تجربه تلخ تداوم استعمار و سیطره آن‌ها بر سرزمین‌های اسلامی و عملکرد آن‌ها به اشکال متفاوت در قالب استعمار جدید، رشد حرکت‌های رهایی‌بخش، ناکارآمدی دولت‌های دست‌نشانده و وابسته غربی و در نهایت فرایند گسترش ارتباطات میان بخش‌های از هم جدا افتاده امت اسلامی و به ویژه بحران‌های مشترکی چون تجربه اشغال فلسطین و اقدام‌های مشترک ناکام دولت‌های اسلامی در پی آن و در نهایت افول ایدئولوژی‌هایی چون سوسیالیسم که تا مدتی توانست برخی از مسلمانان را از بازگشت به هویت اسلامی باز دارد، همگی شرایط جدیدی را در جهان اسلام به وجود آورد که شعار احیای تفکر و هویت اسلامی که در طول دو سده مبارزه مصلحان جهان اسلام سر داده شده بود.، عملا در دهه‌های پایانی قرن بیستم به بار نشسته و مسلمانان تجربه جدیدی از بازگشت به هویت اسلامی را در انقلاب اسلامی ایران شاهد باشند. در ایران، انقلاب بزرگی رخ داد و تمامی مناسبات و معادلات منطقه را به هم ریخت. در میان اندیشمندان غربی، میشل فوکو بیش از هر کس دیگری، ماهیت این انقلاب به ویژه قدرت آن را شناخت. قدرتی که امروز در جنبش بیداری اسلامی بار دیگر احیا شده است. برای فوکو قدرت معنای خاص خود را دارد. وی با این فهم از قدرت و ماهیت آن، از تعاریف کلاسیک و سنتی قدرت خود را رها می‌سازد. برای فوکو چهره نرم‌افزاری و پراکنده قدرت در بین آحاد مردم که به صورت رابطه‌ای و شبکه گسترده و پراکنده شده‌اند، بسیار حائز اهمیت است. در انقلاب ایران نیز فوکو به ظهور این چهره نرم‌افزاری و در عین حال بسیار تأثیرگذار از قدرت اشاره می‌کند و معتقد است شاه قدرت‌های عادی و رسمی را حذف کرده بود، اما غافل از این بود که قدرت شبکه‌ای و پراکنده با این اقدام تقویت شده بود. فوکو صف‌آرایی دو تعریف و دو چهره از قدرت را به خوبی به نمایش می‌کشد. آنجا که شاه و ارتش را نماد قدرت عریان و خشونت محض می‌داند و در مقابل اراده عمومی مردم و قدرت تجمیع‌شده آنان را جنبه نرم‌افزاری قدرت می‌داند: آنچه در ایران مرا شگفت‌زده کرده است این است که مبارزه‌ای میان عناصر متفاوت وجود ندارد. آنچه به همه این‌ها زیبایی و در عین حال اهمیت می‌بخشد این است که فقط یک رویارویی وجود دارد: رویارویی میان تمام مردم و قدرتی که با سلاح‌ها و پلیسش مردم را فقط تهدید می‌کند. لازم نیست خیلی دور برویم، این نکته را می‌توان بی‌درنگ یافت؛ در یک سو کل اراده مردم و در سوی دیگر مسلسل‌ها. (فوکو، 1377: 58 ـ 56)
فوکو به یکی دیگر از ویژگی‌های انقلاب اسلامی نیز اشاره می‌کند که وجه مشترک آن با جنبش جدید بیداری اسلامی در خاورمیانه است. او می‌گوید: جنبشی را که ایرانیان به دنبال آن هستند به دنبال داخل کردن عنصری معنوی در زندگی سیاسی مردم است... من (فوکو) دوست ندارم که حکومت اسلامی را ایده یا حتی آرمان بنامم. اما به عنوان خواست سیاسی مرا تحت تأثیر قرار داده است... چون از این جهت کوششی است برای اینکه سیاست یک بعد معنوی پیدا کند. (همان) فوکو ایجاد این روحیه معنوی و عرفانی را در ایرانیان حاصل عوامل متعددی می‌داند. فوکو در ادامه معتقد است معنویتی که ایرانیان آن را مطرح می‌نمایند. «جستجوی آن چیزی است که ما غربی‌ها امکان آن را پس از رنسانس و بحران بزرگ مسیحیت از دست داده‌ایم.» (همان: 42 ـ 41) این مطلب دقیقاً حلقه مفقوده‌ای است که انسان با تحولات مدرنیته آن را از دست داد. یعنی توجه بیش از حد به علم، عقل و تجربه، در عین حال کنار گذاردن محبت، عشق، معنویت و دین... . فوکو معتقد است بازگشت معنویت به عرصه سیاست توسط دین صورت می‌گیرد، ولی این دین نیز ویژگی‌های خاص خود را دارد و آن دین ارتجاعی و واپس‌گرا نیست: «اسلام در سال 1978 افیون مردم نبوده است، دقیقاً روح یک جهان بی‌روح بوده است.» (فوکو، 1384: 61)
ویژگی‌هایی که فوکو برای انقلاب ایران ذکر کرده، تنها بخشی از ویژگی‌های آن است. او به ابعاد منطقه‌ای و بین‌المللی این انقلاب بزرگ اشاره‌ای نکرد. ابعادی که امروز در جنبش بیداری اسلامی، انعکاس یافته است. حضرت امام خمینی(ره) بینان‌گذار انقلاب اسلامی درباره اهداف و آرمان‌های این انقلاب فرمودند:
«ما که نهضت کردیم برای اسلام نهضت کردیم. جمهوری، جمهوری اسلامی است. نهضت برای اسلام نمی‌تواند محصور در یک کشور و نمی‌تواند محصور باشد؛ حتی در کشورهای اسلامی. نهضت برای اسلام همان دنباله نهضت انبیاست. نهضت انبیا برای یک محل نبوده است. پیغمبر اکرم(ص) اهل عربستان است، لکن دعوتش مال عربستان نبوده، محصور نبوده به عربستان، دعوتش مال همه عالم است.» (صحیفه نور، ج 1: 115)
حضرت امام درباره بیداری اسلامی کشورهای مسلمان به ویژه مصر، اظهاراتی داشتند که گویی در خلال همین تحولات اخیر بیان شده است. برای نمونه فرموده‌اند:
«ملت‌های شریف مصر و عراق و دیگر کشورهای تحت سلطه منافقان باید قیام کنند و به بلندگوهای فاسد که این جنایت‌کاران را مسلمان جلوه می‌دهند، گوش فرا ندهند و از قدرت‌های پوشالی این خائنان نهراسند.» (صحیفه نور، ج 15: 61)
امام(ره) قدرت ایمان و توانایی آن برای قدرت سخت‌افزاری را این گونه بیان کردند: «ملت مصر باید این مطلب را بداند که اگر قیام کند برخلاف این توطئه‌ها، همان‌طوری که ایران قیام کرد، آنجا هم خواهد پیروز شد. ملت مصر از حکومت نظامی نترسد و به او اعتنا نکند و همان‌طور که ایران حکومت نظامی را شکست و به خیابان‌ها ریخت، آن‌ها هم بشکنند و به خیابان‌ها بریزند و این تفاله‌های آمریکا را بیرون بریزند. ملت مصر ننشینند تا این قدرت از بین‌رفته دوباره دست و پای خودش را جمع کند و نفوذ خودش را بر ملت تحمیل کند. امروز روی است که ملت مصر باید قیام کند. امروز روز ضعف دولت است و قدرت ملت. باید قدرت را نشان دهد و اعتنای به این حکومت نظامی برخلاف همه موازین نکند و بشکند این حکومت نظامی را و به خیابان‌ها بریزد و این دولتی [را] که می‌خواهد با سرنیزه با اسلام مخالفت کند و به صراحت می‌گوید که هر کس که به اسلام وفادار باشد او را سرکوب می‌کنیم، [از بین ببرد.] این تکلیفی است برای ملت مصر، برای علمایی که وابسته به حکومت نیستند. این تکلیفی است برای علما. علمای مصر بپا خیزند و برای خاطر خدا، از اسلام دفاع کنند...» (صحیفه نور، ج 15: 285)
اگر قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، اغلب جنبش‌های اسلامی در مواجهه با مظاهر زندگی عصر جدید و تمدن خیره‌کننده غرب، موضع انفعالی داشته و در مورد کارآمدی تعالیم دینی در مدیریت معقول و شایسته جوامع اسلامی در شک و تردید به سر می‌بردند، تحول همه‌جانبه انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام(ره) این باور وثیق را در اذهان نیروهای مسلمان جای داد که اسلام به عنوان یک مکتب آسمانی می‌تواند مهم‌ترین تحولات جهانی را رقم زده و برای پرسش‌های عصر جدید و مدیریت جوامع، نسخه شفابخشی را ارائه نماید. همین یک نکته، مهم‌ترین تأثیر افکار سیاسی ـ دینی حضرت امام(ره) بود که از یک سو جنبش‌های موجود را در بعد نظری بر مبنای وثیق دینی استوار می‌ساخت و از سوی دیگر، باورهای دینی را به عنوان عامل بالنده و تحرک‌آفرین در سرنوشت جوامع انسانی مطرح می‌نمود.
بنابراین، می‌توان گفت که در تاریخ معاصر اسلام، این نخستین بار است که جنبش اسلامی قدرت آن را پیدا کرده است که انقلابی را شکل دهد و آن را توسط شیوه‌ای مردمی پیاده کند. در نتیجه، می‌توان گفت که با حرکت‌ اسلامی مردم ایران، اسلام توانسته است هم از جنبه نظری و هم از بعد عملی عینیت یابد و مصداق خارجی پیدا کند. ابعاد اجتماعی اسلام، در تمامی مراحل انقلاب اسلامی ایران جلوه می‌کند و در همان زمان، ایرانیان به شدت در مقابل متجاوزان و استکبار جهانی که محاصره اقتصادی را به عنوان ابزاری در جهت تضعیف انقلاب به دست گرفته‌اند، مقاومت می‌کنند و رنج کمبودها را به جان می‌خرند. در نتیجه، می‌توان گفت در میان جنبش‌های اسلامی، انقلاب سیاسی ـ اجتماعی ایران، از لحاظ مقاومت در مقابل تجاوز خارجی و همچنین در برخی از ابعاد اجتماعی، چون بعد مذهبی، موقعیت چشمگیر و درخشان دارد.» (الغنوشی، 1372: 97)
اگرچه انقلاب اسلامی در سال 1357 اولین موج بیداری اسلامی را ایجاد کرد و از شمال آفریقا تا شرق آسیا را تحت تأثیر قرار داد به گونه‌ای که «جان اسپوزیتو» درباره این جنبه از تأثیرگذاری انقلاب اسلامی می‌نویسد: "حتی اخوان‌المسلمین ادعا می‌کند که خداوند ایران را بخشی از خط دفاعی اسلامی در شرق قرار داده و اگر ایران اسلامی شکست بخورد، یکی از استحکامات اصلی سرزمین‌های مقدس اسلامی سقوط می‌کند." (اسپوزیتو، 1383: 162 ـ 161) اما تلاش گسترده‌ای برای مهار این موج از سوی غرب و هم‌پیمانان منطقه‌ای آن‌ها انجام شد.
دو دهه پس از پیروزی انقلاب اسلامی به تدریج تحولاتی در خاورمیانه شکل گرفت که اثرگذاری انقلاب اسلامی بر بیداری اسلامی در این منطقه احیا شد. «فرد هالیدی» از تحلیل‌گران معروف در این باره می‌نویسد: انقلابیون، چه اسلامی چه غیر اسلامی، کم‌حوصله‌اند و از مردم توقع دارند تا بلافاصله از آن‌ها تقلید کنند؛ بدین صورت که قوتی مخالفانشان از پای می‌نشینند، آن‌ها مأیوس و ناامید می‌شوند؛ اما از نظر تاریخی این گونه‌ به نظر می‌رسد که زمان لازم برای ارزیابی تأثیر جهانی انقلاب، چند سال نمی‌باشد؛ بلکه چند دهه طول می‌کشد. تأثیر انقلاب فرانسه در طول قرن نوزدهم آشکار شد، در اواخر دهه 40 یعنی 30 سال پس 1917 بود که اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی از بزرگ‌ترین توسعه‌طلبی خارجی خود بهره‌مند شد، برای کاسترو 20 سال زمان برد تا بتواند در سرزمین اصلی آمریکای لاتین در نیکاراگوئه یک متحد و هم‌پیمان انقلابی دست و پا کند. در مورد ایران دلیل دیگری نیز وجود دارد که چرا معیار کسب قدرت، نامناسب است؛ بدین معنی که تأثیر نهضت اسلامی در این کشور، چشمگیر بوده است، اگرچه هیچ کشور دیگری، جمهوری اسلامی نشده است. بسیار ضروری به نظر می‌رسد که افزایش درک و آگاهی سیاسی اسلام‌گرایانه را در کشورهای متعدد بررسی کنیم تا دریابیم که الگوی ایرانی [انقلاب] تا چه اندازه بر رفتار سیاسی [اسلام‌گرایان] تأثیر گذاشته و به علاقه وافر جوانان در مورد پوشش اسلامی، ادبیات اسلامی، حضور در مساجد و غیره پی ببریم. همگان مدعی‌اند که ایران، حامیان عرب خود را بعد از درگیری در جنگ با عراق در سال 1980 از دست داد؛ اما در حالی که بیشتر اوقات، کشورهای عربی، این جنگ را نمونه دیگری از توسعه‌طلبی ایرانیان و بدعت شیعی می‌دانند، در بسیاری از کشورها، انقلاب ایران به طور کامل شناخته شده است و در برخی کشورها از جمله لبنان، شکل سازمان‌یافته‌ای به خود گرفته است. چه نیروهای اسلام‌گرا از طیف‌های گوناگون در ایران در سال‌ها یا دهه‌های آینده به قدرت برسند یا نرسند، تأثیر انقلاب و جریان بزرگ‌تری که با آن در ارتباط است، غیر قابل‌انکار می‌باشد. (Holiday, 1996)
برخی از تحلیل‌گران برای موج دوم بیداری اسلامی، اصطلاح «انقلاب اسلامی دوم» را به کار می‌برند. آن‌ها پیروزی حزب‌الله لبنان در جنگ 33 روزه علیه رژیم صهیونیستی را نقطه‌عطفی در این رابطه می‌دانند. البته رویکرد این تحلیل‌گران به تحولات منطقه، کاملاً منفی است و تلاش می‌کنند تا در میان کشورهای خاورمیانه اختلاف ایجاد کنند. اظهارات برخی از مقامات کشورهای عربی از جمله ملک‌ عبدالله دوم پادشاه اردن مبنی بر ایجاد «هلال شیعی» نیز در راستای تحلیل یاد شده است. (Shapiroa and Diker)
زوال نفوذ آمریکا در خاورمیانه در تقویت این موج دوم بیداری بسیار تأثیرگذار بوده است. آمریکا پس از حادثه 11 سپتامبر تلاش کرد، نفوذ خود را در خاورمیانه به بهانه جنگ با تروریسم تقویت کند. اتفاقاً اکثر حاکمان مستبد منطقه نیز به بهانه مشارکت در این نبرد، در کنار آمریکا به سرکوب مخالفان خود پرداختند. آمریکا برای تقویت حضور خود «طرح خاورمیانه بزرگ» را در سپتامبر 2002 مطرح کرد. این پروژه پس از آنکه به تضعیف حکام عرب منجر شد، در قالب جدیدی تحت عنوان «خاورمیانه جدید» به اجرا گذاشته شد. تهاجم رژیم صهیونیستی به لبنان به بهانه اسارت دو نظامی این رژیم به دست نیروهای حزب‌الله انجام شد. اما هرچه مدت زمان بیشتری از این تهاجم گذشت، این واقعیت بیشتر نمایان گشت که هدف از حمله به لبنان موضوعی عمیق‌تر و یا ارزشمندتر از اسارت دو سرباز رژیم صهیونیستی بود. در روزهای آغازین این تهاجم، کاندولیزا رایس وزیر امور خارجه وقت آمریکا، حمله به لبنان را "فرصتی برای ایجاد خاورمیانه جدید" نامید. چندی بعد نیز بوش همین سخنان را تکرار کرد و تأکید نمود نباید فرصت فراهم شده را از دست داد. اما این خاورمیانه جدید به گونه دیگری شکل گرفت و گذشت زمان هرچه بیشتر ماهیت اسلامی آن را نمایان می‌کند.
«ریچارد هاس» یکی از تحلیل‌گران آمریکایی، موقعیت این کشور را در خاورمیانه جدید، این گونه توضیح می‌دهد که دوران تسلط ایالات متحده بر خاورمیانه پایان‌یافته و دوران جدیدی در تاریخ این منطقه حساس و مهم آغاز شده است. به دلیل ظهور و فعالیت بازیگران جدید و نیروهای جدیدتر که برای نفوذ بیشتر بر منطقه با هم در حال رقابت هستند، واشنگتن برای تسلط مجدد بر این منطقه مجبور است به جای تکیه بر قوه قهریه و نیروی نظامی، بیشتر روی دیپلماسی تکیه و سرمایه‌گذاری کند. وی با تقسیم تاریخ خاورمیانه از اواخر قرن 18 تاکنون به پنج دوره، می‌نویسد: طرح‌ها و ترکیب‌های کلی پنجمین دوره از تاریخ جدید خاورمیانه هنوز در حال شکل‌گیری هستند و کامل نشده‌اند، اما نکته مهم این است که این طرح‌ها و ترکیب‌ها طبیعتاً در پی پایان دوران تسلط ایالات متحده بر منطقه تکمیل شده و منشأ اثر می‌شوند. در واقع تعداد زیادی طرح و ترکیب تازه از این پس به رویدادها و حوادث روزانه در این منطقه، شکل خواهند داد. ایالات متحده به بهره‌گیری بیشتر از نفوذ خود در منطقه ـ نسبت به انواع دیگر قدرت ظاهری ـ ادامه خواهد داد، اما نفوذ واشنگتن نسبت به قبل قطعاً کمتر و ضعیف‌تر خواهد بود. این موضوع منعکس‌کننده تأثیر در حال افزایش مجموعه‌ای از نیروهای داخلی و خارجی، محدودیت‌های ذاتی قابل ایالات متحده، و نتایج انتخاب‌های دولتمردان آمریکاست. (Haass, 2006)
بنابراین با تضعیف نفوذ آمریکا در منطقه، بستر لازم برای بیداری اسلامی که مدت‌ها با موانع بی‌شماری مواجه شده بود، فراهم شد. در چنین شرایطی، تأثیرپذیری تحولات منطقه از انقلاب اسلامی بازتولید شد. این تأثیرپذیری به طور صریح توسط مقام معظم رهبری تبیین شده است.
ایشان طی بیاناتی در دیدار فرماندهان و خلبانان نیروی هوایی ارتش در نوزدهم بهمن ماه 1389 فرمودند:
«امروز خاورمیانه بیدار شده است، دنیای اسلام بیدار شده است. سال‌های سلطه قدرتمندانِ دور از این منطقه ـ که به خاطر وجود منابع عظیم این منطقه هجوم آوردند و دوران استعمار و استعمار نو و استعمار بالاتر از نو را تجربه کردند ـ دارد به پایان می‌رسد؛ این یک واقعیتی است... امروز ملت‌های منطقه افول تدریجی قدرت‌ها را می‌بینند. و در این زمینه، پیشرو، ایران اسلامی است با پشتوانه و عقبه عظیم فرهنگی و امکاناتی که در این کشور هست.»
معظم‌له همچنین در خطبه‌های نماز جمعه تهران در پانزدهم بهمن فرمودند:
«حوادث امروز شمال آفریقا، کشور مصر، کشور تونس، برخی کشورهای دیگر، برای ما ملت ایران معنای دیگری دارد، معنای خاصی دارد؛ این همان چیزی است که همیشه به عنوان حدوث بیداری اسلامی، به مناسبت پیروزی انقلاب بزرگ اسلامی ملت ایران گفته می‌شد؛ امروز خودش را دارد نشان می‌دهد؛ لذا این دهه مهم است.»
ایشان در دیدار مسئولان نظام در روز میلاد پیامبر(ص) در دوم اسفند ماه 1389 نیز گفتند:
«امروز به برکت اسلام ملت‌ها بیدار شده‌اند؛ این بیداری را در سطح دنیای اسلام انسان می‌تواند مشاهده کند. اولین اثر این بیداری، ابراز بیزاری از حضور مستکبرین در این منطقه است... علاج مشکلات این منطقه به این است که ملت‌ها به خود بیایند، دولت‌ها به خود بیایند؛ شیطان بزرگ را از دخالت و تصرف در سرنوشت ملت‌های خودشان کنار بگذارند و دور کنند. آنچه امروز در بعضی از کشورهای اسلامی اتفاق افتاده است، حضور ملت‌ها در منطقه است،‌ در صحنه مبارزه است، در میدان مبارزه است. وقتی ملت‌ها در صحنه حاضر می‌شوند، تیغ قدرت‌ها کند می‌شود. قدرت‌ها نمی‌توانند به ملت‌ها زور بگویند. ما معتقدیم حرکت‌هایی که امروز در بعضی از کشورهای اسلامی مشاهده می‌شود، عکس‌العمل و واکنش ملت‌هاست به تحقیر طولانی‌ای که قدرت‌های استکباری نسبت به این‌ها روا داشته‌اند. امروز فرصتی پیدا کرده‌اند، آمده‌اند توی میدان.»
در تأیید بیانات فوق باید اشاره کرد که یکی از راه‌های آشنایی با فرهنگ سیاسی انقلاب‌ها، بررسی شعارهایی است که در طول انقلاب سر داده می‌شود. در طول انقلاب اسلامی ایران، واژه‌های دینی دارای اهمیت بسیار زیادی بودند. (جان فوران، 1377:576 ـ 575) و روزهای مهم و مذهبی، حرکت انقلاب را به جلو مشخص می‌کرد و مساجد نیز واحد سازمانی انقلاب بود. (الگار، 1375: 322 ـ 321)
حال ببینیم شعارهای اصلی جنبش اخیر بیداری در جهان عرب چیست و تظاهرات آن‌ها در چه روزهایی شدت داشته است. از نظر زمانی، روزهای جمعه که زمان برگزاری نماز جمعه است، در همه کشورهای عربی، اوج تظاهرات بوده است. اغلب مردم این کشورها، برای تجمع روز جمعه در میادین اصلی، توسط گروه‌های سازمان‌دهنده، فراخوانده می‌شوند. آن‌ها در روز در سطح بسیار گسترده‌ای، نماز جماعت برگزار کرده‌اند. تظاهرکنندگان پس از سقوط بن‌علی، برای اولین بار، نماز جمعه را برگزار کردند. شعار مشترک و یکسان تظاهرکنندگان در همه کشورهای عربی نیز، الله‌اکبر است. سرمقاله‌نویس روزنامه القدس‌العربی در این باره می‌نویسد:
موضوعی که باعث شگفتی بود، هم‌زمانی سقوط حسنی مبارک با سقوط شاه در ایران در 32 سال پیش بود. پدیده انقلاب‌های مردمی که سه دهه قبل از ایران نشئت گرفته بودند و مدتی راکد شده بود، دوباره احیا شده است. موضوعی که نگرانی غرب و کاهش نفوذ آن را در منطقه باعث شده است. (www.alquds.co.uk=tody22)
یکی از مهمترین دلایل جوهره اسلامی بودن جنبش اخیر در جهان عرب، نگرانی گسترده رژیم صهیونیستی از برقراری مردم‌سالاری در کشورهای منطقه به ویژه مصر است. در این رابطه روزنامه صهیونیستی‌ هاآرتص آنچه سبب نگرانی این رژیم شده را تبدیل مصر به جمهوری اسلامی ضد رژیم صهیونیستی است. مشابه آنچه در ایران رخ داد. با این تفاوت که این بار جمهوری اسلامی در مجاورت رژیم صهیونیستی شکل بگیرد و هم‌پیمانی راهبردی مصر و رژیم صهیونیستی از بین برود. لازم به یادآوری است که مبارک یکی از بندهای مهم پیمان کمپ‌ دیوید که براساس آن هر 15 سال یک بار می‌توان در آن تجدیدنظر کرد، را هرگز عملی نکرد و طی این مدت تنها 800 نظامی مصری در شبه‌جزیره سینا مستقر بودند و رژیم صهیونیستی با توجه به آرامش حاکم در جبهه جنوبی علیه فلسطینی‌ها و لبنانی‌ها فشار وارد کرد و به اشغال جولان ادامه داد. (www.alquds.co.uk=tody 15z)
نتیجه‌گیری
جوهره اصلی جنبش عظیمی که جهان عرب را فراگرفته، متأثر از اسلام است. شعارهای برابری، آزادی و کرامت انسانی همه ذیل اسلام قرار گرفته‌اند. اگرچه طبیعی است که اقلیت‌هایی نیز ممکن است به گونه دیگری فکر کنند و خواسته‌های دیگری داشته باشند، اما وجه غالب، اسلام است و در این رابطه تأثیرپذیری از انقلاب اسلامی کاملاً عیان است. تقلیل جنبش اخیر به مسائل صرف اقتصادی، ناشی از شناخت غیر واقعی مسئله است. اگر اقدام محمد بوعزیزی، 26 ساله که روز 17 دسامبر 2010 در شهر سیدی بوزید، در مرکز تونس خود را به آتش کشید، به شورش دامن زد، ولی به یقین این خودسوزی اولین مورد نبود. در سال 2010، دو جوان دیگر خود را به آتش کشیده بودند: اولی در منستیر، در کرانه دریا در روز 3 مارس، و دیگری در 20 نوامبر در متلوی. یک بررسی بخش سوختگی بیمارستانی در شهر تونس، که در اواخر دسامبر 2010 بر روی ایستگاه شبکه جهانی فاش شد، برآورد می‌کند که «خودکشی از طریق خودسوزی» 1/15 درصد مراجعات به بیمارستان است. (لوموند دیپلماتیک، فوریه 2011) به علاوه در برخی از کشورهای عربی، شاخص درآمد سرانه به علت جمعیت معدود و منابع غنی زیرزمینی بسیار بالاست و سران این کشورها آمادگی خود را برای توزیع گسترده پول اعلام کرده‌اند اما جنبش اعتراضی همچنان ادامه دارد. پس بنابراین، ریشه مشکلات اقتصادی نیست.
با توجه به پیامدهای گسترده بیداری اسلامی، غرب به شدت تلاش می‌کند تا با مدیریت بحران، روند تحولات را به سود خویش تغییر دهد. آن‌ها در این زمینه به اسلام‌هراسی روی آورده‌اند که البته گروه‌های اسلامی به خوبی این ترفند را شناسایی کرده‌اند. رشید البیومی معاون جنبش اخوان‌المسلمین در پاسخ به این سؤال هفته‌نامه آلمانی اشپیگل که: در غرب این نگرانی وجود دارد که اخوان‌المسلمین خود را برای به دست گرفتن قدرت آماده می‌کند و می‌خواهد مصر را به یک کشور اسلامی تبدیل کند؟ می‌گوید: غرب نمی‌خواهد که صدای ما را بشنود. ما خواستار صلح هستیم. دین ما صلح است نه خشونت. در دین ما احترام همه مردم از همه ادیان واجب است. این جزء اصول ماست. رژیم مبارک عمداً ما را تخریب می‌کند و افکار عمومی را نسبت به ما بدبین می‌کند.
فصلنامه آمریکایی «فارین افیرز» در تحلیلی ادعا می‌کند که: «در شرایط کنونی تنها یک دولت دمکراتیک لیبرال بهترین سناریو برای ایجاد ثبات در داخل مصر و مرزهای خارجی آن است.» (Khairi, 2011)
یکی از مهم‌ترین اقدام‌های تحلیل‌گران غربی و رسانه‌های آن‌ها این است که از هم‌اکنون در راستای مدیریت روند تحولات آتی در منطقه، تلاش می‌کنند تا با الگو معرفی کردن کشورهایی چون ترکیه اختلاف‌افکنی کنند. این در حالی است که ترکیه با وجود سابقه جدایی دین و سیاست، در سال‌های اخیر، روند جدیدی را آغاز کرده و روابط آن با جمهوری اسلامی بسیار نزدیک شده است. ترکیه پیش از این، مسیر دمکراسی را طی کرده و پس از عبور از مرحله گذار به شکلی کاملاً حساس و پیچیده، خود را در میان کشورهای دمکراتیک گنجانده است. در سال 2000 ترکیه یکی از کشورهای مورد اعتماد آمریکا و از دوستان این کشور به حساب می‌آمد. ترک‌ها نه تنها با آمریکا بلکه با رژیم صهیونیستی نیز روابط حسنه‌ای داشتند و یکی از گزینه‌های جدی عضویت در اتحادیه اروپا بودند. از آن زمان تغییراتی در رویه این کشور به وجود آمد که مورد استقبال مردم قرار گرفت و به شکل چشمگیری، جایگاه این کشور را بهبود بخشید. رجب طیب اردوغان، نخست‌وزیر ترکیه بیش از هر دولت دیگری، این کشور را به سمت اسلامی شدن پیش برد؛ به طوری که می‌توان گفت از زمان خلفای این کشور تاکنون ترکیه تا این اندازه اسلامی نبوده است. او به کمک حزبش یعنی حزب عدالت و توسعه، برای مهار قدرت قوای نظامی و دستگاه قضایی که نگهبانان اصلی نظام سکولار به جا مانده از کمال آتاتورک بودند، در قانون اساسی تغییراتی ایجاد کرد. علاوه بر آن شمار زیادی از ژنرال‌های این نظام که در سال 1923 شکل گرفته بود، به خیانت به کشور محکوم شدند. سپس زمان حمله آمریکا به عراق فرا رسید و ترکیه به نظامیان جورج بوش اجازه نداد از خاک کشورش برای تجاوز به عراق استفاده کنند. پس از آنکه اتحادیه اروپا، قاطعانه درخواست عضویت ترکیه را رد کرد، این کشور به همسایگان آسیایی‌اش روی آورد و روابطش را با آن‌ها بهبود بخشید. در راستای این سیاست جدید، رابطه ترکیه با سوریه و ایران گسترش یافت و مقام‌های دو طرف سفرها و دیدارهای متعددی برگزار کردند. استحکام روابط ایران و ترکیه به همین جا ختم نشد و آنچه به شدت آمریکایی‌ها از جمله هیلاری کلینتون را به خشم آورد، امضای معاهده سه‌جانبه آن‌ها و برزیل بود. پس از این ماجرا، سازمان ملل متحد تصمیم گرفت ایران را تحریم کند اما ترکیه به این اقدام رأی منفی داد. روشن است که این رویکرد ترکیه ناخوشایند دولت آمریکا نبود تا جایی که یک دیپلمات آمریکایی در تحلیلی ادعا کرد آن‌ها از مسیر خود خارج شده‌اند. البته این ادعای دیپلماتیک آمریکایی چندان هم اشتباه نبود، زیرا ترک‌ها از دایره نفوذ آمریکایی‌ها خارج شده‌اند. آن‌ها علاوه بر خروج از چرخه قدرت آمریکا، به جهان اسلام نزدیک‌تر می‌شوند. می‌توان گفت نمونه بارز این تغییر مسیر، دشمنی با رژیم صهیونیستی است زیرا در گذشته ترکیه روابط سیاسی و نظامی نزدیکی با این رژیم داشت. سال 2009 در داووس، اردوغان نشانه‌های رویکرد تازه ترکیه را نشان داد و با عصبانیت، خطاب به شیمون پرز، رئیس‌ رژیم صهیونیستی، گفت: شما کشتن را خیلی خوب بلد هستید. این صحبت او نه تنها دشمنی این کشور با رژیم صهیونیستی را نشان داد، بلکه اردوغان را نیز به یک قهرمان ملی تبدیل کرد. سال گذشته زمانی که یک کشتی حامل کمک‌های بشردوستانه برای شکستن سد محاصره نوار غزه از آب‌های آزاد عبور می‌کرد، مورد حمله تکاورهای رژیم صهیونیستی قرار گرفت که طی آن 8 نفر از اتباع ترکیه کشته شدند. این حادثه، اردوغان را بسیار خشمگین کرد تا جایی که نه تنها از کاروان آزادی حمایت کرد بلکه رژیم صهیونیستی را بابت آنچه کشتار خونین نامید، محکوم کرد. این موضع اردوغان موجب محبوبیت خود و ملتش در افکار عمومی مردم غزه شد.
مقام معظم رهبری در دیدار شرکت‌کنندگان در اجلاس وحدت اسلامی در اول اسفند 1389 درباره آسیب‌های پیش روی جنبش بیداری اسلامی می‌فرمایند:
«در طول سال‌های متمادی، حرکت بزرگان، حرکت مصلحان، خون فداکاران، تعلیمات اصحاب فکر و در نهایت انقلاب اسلامی ایران، در دنیای اسلام تأثیر گذاشته است؛ دل‌ها را منقلب کرده، جهت‌ها را نشان داده و به تدریج انگیزه‌ها متراکم شده و در یک فرصتی حالا این انگیزه‌ها دارد بروز می‌کند. ... ما توانستیم انقلابمان را نگه داریم، به برکت ایمان، به برکت اسلام، به برکت دمیدن پی در پی روح قرآن در کالبد این مردم و در دل‌های این مردم. این است که می‌تواند بقای حرکت‌ها را و تداوم آن‌ها را و پیروزی آن‌ها را تضمین کند؛ این باید اتفاق بیفتد. امروز مردم توی صحنه‌اند؛ در مصر، در تونس و در بعضی از نقاط دیگر؛ این باید هدایت شود. دشمنان سعی می‌کنند این حرکت را غیر اسلامی نشان دهند؛ این خطاتس؛ قطعاً اسلامی است؛ گذشته مصر این را نشان می‌دهد؛ حرکت امروز مصر هم این را نشان می‌دهد؛ شعارهای مردم، حضورشان در نماز جمعه، این‌ها را نشان می‌دهد. بنابراین قطعاً اسلامی است؛ اگرچه دشمنان سعی می‌کنند نگذارند که این اسلامی بودن در مصر یا در جاهای دیگر تثبیت شود. این حرکت را باید تقویت کرد.»
تحولاتی که هم‌اکنون در منطقه جریان دارد، دقیقاً به اعتبار ربط مشخص و مستقیم آن با انقلاب اسلامی ایران و پیامدهای آن بر آینده آن در منطقه و جهان، به معنایی یک طرف اصلی در نبرد هویتی آن‌ها این انقلاب است.
انقلاب اسلامی ایران به لحاظ صوری نظیر انقلاب فرانسه آغازگر تاریخ کاملاً متفاوتی در تاریخ بشری است. همان‌گونه که انقلاب فرانسه انقطاعی در تاریخ غرب به حساب آمده و با سرنگونی «نظام کهن» و اعلام پایان آن، نقطه شروع فروریزی نظامات مشابه در تاریخ غرب و سپس جهان گردید، انقلاب اسلامی ایران نیز نقطه پایانی بر روندی است که با انقلاب فرانسته در تاریخ آغاز شد و جهان اسلام را به صورت زایده‌ای از تمدن غرب درآورد. اینکه انقلاب اسلامی چه تأثیر و پیامدی بر کل جهان به ویژه غرب خواهد داشت در آینده معلوم خواهد گشت؛ اما براساس آنچه تاکنون دیده‌ایم و قابل پیش‌بینی است، در این تردیدی نیست که این انقلاب پایانیبر وضع گذشته جهان اسلام و آغاز تاریخ نوین تمدن اسلامی می‌باشد. تفاوت انقلاب اسلامی ایران با انقلاب فرانسه از این حیث در جوهر روندهایی است که این دو در تاریخ آغاز و ایجاد کرده‌اند؛ در حالی که انقلاب فرانسه آغازگر پیدایی نظام‌های سیاسی غیر دینی و بی‌خدایی انسان بنیاد بوده است،‌ انقلاب اسلامی آغازگر شکل‌گیری نظام‌های سیاسی دینی و اعاده حضور خدا در عرصه زندگی جمعی انسان و تمکین انسان به خدای بنیادی است.
انقلاب اسلامی همان‌طوری که بعضاً توسط صاحب‌نظران در همان زمان پیروزی آن در ایران تشخیص داده شد، زلزله‌ای در جهان اسلام به وجود آورده که لرزه‌های آن در تمامی جهان و از جمله غرب طنین‌ ماندگار یافته است. این انقلاب، همچون انقلاب فرانسه که به اعتبار زایش انقلاب‌های متعدد و تحولات واژگون‌کننده بعدی در غرب ملقب به انقلاب کبیر شد، مادر تمامی انقلاب‌ها و دگرگونی‌های بنیادی در جهان اسلام می‌باشد. با آگاهی از این نسبت و رابطه، آنچه در ظاهر تاریخ انقلاب فرانسه به ما نشان می‌دهد، نقش الهام‌انگیز آن برای تمامی نیروها و جریان‌هایی است که در اروپا و غرب و یا حتی سایر نقاط جهان به ارزش‌ها و اهداف آن تعلق خاطر پیدا کرده و در طلب تحولی مشابه بودند.
حقیقت این است که جنبش‌های موجود در منطقه در چند هفته یا چند ماه اخیر آغاز نشده‌اند؛ در واقع کسانی که تحولات جهان اسلام و منطقه را ظرف 32 سال گذشته بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران دنبال کرده‌اند، پیوند این جنبش‌ها را با تحولاتی که بلافاصله به عنوان پسامد موج انقلاب اسلامی ایران در جهان اسلام به حرکت درآمد به خوبی درک می‌کنند؛ در واقع قیام‌های اخیر را باید موج دوم جنبش‌های اسلام‌خواهی دانست که در اولین موج آن با تمهیدات مختلفی از سرکوب تا اجرای طرح‌های مختلف، طرح‌های به ظاهر اصلاحی سرکوب یا تحریف گردید. در اولین موج این جنبش‌ها که از مراکش تا اندونزی را دربرگرفت، آمریکایی‌ها تلاش کردند تا با تحریف‌ آن‌ها در قالب دموکراسی‌خواهی این موج را مهار کنند. اما نتیجه این تلاش‌ها به خوبی نشان می‌دهد که حقیقت موج دومی که ظرف چند ماه اخیر به حرکت درآمده است، چیست و این جنبش‌های اخیر از چه هویت و ماهیتی برخوردارند. در موج اول، غربی‌ها و آمریکایی‌ها با آگاهی از ظرفیت متراکم بسیج اجتماعی جهان اسلام که به واسطه پیروزی انقلاب اسلامی در ایران در وضعیت فوران و فعالیت انقلابی قرار گرفته بود، نظیر مورد اخیر به پشتیبانی از تحولات این کشورها برآمده و به تغییر مستبدان تحت حمایت خود تن دادند. اما پس از سرنگونی جعفر نمیری در سودان، حبیب بورقیبه در تونس و مشخص شدن نتایج انتخابات در الجزایر، با ارزیابی نتایج وخیم تغییرات که در سودان به دستیبابی نیروهای اسلامی به قدرت، قرار گرفتن جبهه نجات اسلامی در موقعیت دستیابی به قدرت در انتخابات الجزایر و احتمال وقوع وضعیتی مشابه در تونس در اوایل دهه 90 میلادی، آن‌ها به سرعت موضع خود را در همان مراحل ابتدایی تغییر دادند. با به قدرت رساندن عامل امنیتی اصلی سرکوب‌ حکومت انقلابی سودان و صدور اجازه برای سرکوب خونین جریان اسلامی در الجزایر که با سکوت کامل خبری تحت هدایت غربی‌ها، در ناآگاهی تقریباً مطلق جهانی به قتل‌عام بیش از یک میلیون، یعنی نوعی دین‌کشی مشابه قوم‌کشی، توسط حکام شکست‌خورده آن کشور منجر گردیده و هنوز نیز ادامه دارد، موج اول جنبش جهانی اسلام سرکوب گردید. اما سرکوب وجه آشکار برخورد با موج اسلام‌خواهی در جهان بود که با آگاهی غربی‌ها از تداوم حرکت این موج در سطوح زیرین و پنهان جوامع اسلامی با اقدام‌های سیاسی ـ اجتماعی دنبال گردید. قالب کلی این مجموعه اقدام‌ها که وجه نرم سیاست سرکوب را تشکیل می‌داد، در کنار دستگیری، حبس و اعدام مسلمانان مبارز در این کشورها، میدان دادن به نیروهای سیاسی، سکولار اعم از ملی‌گرا و چپ یا لیبرال برای بازی و مشارکت سیاسی و پیوند خوردن به دستگاه حاکمیت‌های وابسته با هدف افزایش مقبولیت آن‌ها، تخلیه اجتماعی و ممانعت از وحدت مردم بود. (www.Bashgah.net)