* اجازه دهید صحبت را از اینجا شروع کنیم که امام صادق(ع) نقش موثری در تأسیس و توسعه فرهنگی گفتمان شیعه داشته است مناسب مینماید بحث شود که نحوه مواجهه آن حضرت با رویکردهای فرهنگی زمان خودش چگونه بود؟ مثلاً برخورد ایشان به طور مشخص با جریان فقهی ابوحنیفه؟
** بسماللهالرحمنالرحیم. لازم میدانم برای پاسخی جامع به این پرسش در آغاز وضعیت فرهنگی جهان اسلام در قرن اول را بررسی کنیم و ببینیم در آن عصری که امام صادق(ع) زندگی میکرد فضای فکری و فرهنگی جامعه و پرسشهای فکری و فرهنگی جامعه چگونه بود. و پاسخهایی که به این پرسشها داده میشد چگونه بوده است. میدانیم که امام صادق(ع) متولد سال 83 و متوفی به سال 148هـ.ق است. عمر مفید امام دقیقاً در نیمه اول قرن دوم گذشته است. به خصوص بعد از وفات پدر پزرگوارشان بقیه عمرشان حدود 32 سال یعنی نیمه دوم عمر ایشان در عصری میگذرد که فضای فکری، فرهنگی و سیاسی جامعه فضای خاصی است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.
تصویر وضعیت فکری فرهنگی و سیاسی قرن اول اسلام بحث وسیعتری است که در این مجال نمیگنجد. اما به عنوان مقدمه باید گفت که اساسا بعد از پیامبر در ارتباط با مقوله تفکر و اندیشه دو رویکرد به وجود آمد. یک رویکرد عبارت بود از رویکرد عامه مسلمانان که بعدها اهل سنت نامیده شدند و رویکرد دوم رویکرد عدهای از مسلمانان است که بعدها شیعه نامیده شدند.
نزد اهل سنت (عامه مسلمانان) مقوله تفکر چندان جدی گرفته نشد، خاصه وقتی از جانب خلیفه دوم کتابت ممنوع اعلام شد. در حالی که به گفته پیامبر «قیدو العلم باالکتابه». و این ممنوعیت یک قرن تمام ادامه داشت و مانع گسترش اندیشه و تفکر بود تا این که در آغاز سده دوم عمر بن عبدالعزیز این ممنوعیت را برداشت. بعد از آن است که میبینیم اندکی مجال اندیشه پیدا میشود.
اما شیعه به پیروی از امام اول نه تنها به این منع تن نمیدهد بلکه فرمایش پیامبر را درباره کتابت علم عملی میکند. از این رو میبینیم که در تمدن و فرهنگ اسلام، نخستین مولفان اسلام شخصیتهای منسوب به شیعه هستند. مثلا درباره حضرت ابوذر گفته شده است که وی از نخستین مولفان شیعه است. به این دلیل است که میبینیم بعدها کسانی که در جریان تفکر شیعه قرار میگیرند، تفکر عقلانی، علمی و فرهنگی نسبت به دین و معارف دینی را هیچگاه فراموش نمیکنند و این خط را ادامه میدهند.
در آغاز قرن دوم که آغاز شکوفایی فرهنگ اسلامی است این حرکت در اهل شیعه ادامه پیدا میکند و در اهل سنت هم به گونهای دیگر تداوم مییابد. در این زمان دو مکتب پیدا میشود که ریشه در اوایل قرن اول دارد. «تفکر اهل رأی» و «تفکر اهل حدیث». اهل رأی منسوب هستند به ابوحنیفه که در عراق زندگی میکرده و اهل حدیث هم که در مدینه زندگی میکردند. رویکرد عقلانی ابوحنیفه بیشتر مدیون ایرانی بودن و تأثیرپذیری از فرهنگ ایرانی است.
میدانیم که عراق به دلیل همسایگی با ایران میراثدار فکری و فرهنگی ایران است. او هم به دلیل ایرانی بودن توانسته است چنین تفکر جدیدی را تأسیس کند. در زمانی که تکیه به قیاس به معنای رویکرد عقلانی بوده است. از نظر اهل رأی او معتقد به اجتهاد و قیاس بوده یعنی در زمانی که مسأله حدیث و حدیثگرایی خیلی رایج بوده و مسلمانان برای تأیید هرکسی و هر فکری به حدیث متوسل میشدند. قرن اول عصر صحابه است که عصر حاکمیت حدیث است. به این دلیل کتابهای سیره و تاریخ عموماً متکی به حدیث هستند. شاید برای اولین بار کسی که تاریخنویسی را از این وضعیت نجات داد طبری است.
ابوحنیفه کسی است که چندان به حدیث اعتنا نمیکرد و معروف است که بیش از 17 حدیث را قبول نداشت. بنابراین وقتی که حدیث را کنار میگذاشت متکی به عقل میشد.
در مقابل اهل حدیث بودند که در مدینه ساکن بودند. این شهر مرکز صحابه و محدثین بزرگ بود و به دلیل مرکزیت حکومت پیامبر اعتبار خاصی داشت. از میان محدثین بزرگی که در این شهر جمع بودند مهمترین آنها امام جعفر صادق(ع) و امام مالک بودند.
منتها اگر بخواهیم تفاوت امام صادق(ع) را با مکتب فکری ابوحنیفه و از طرف دیگر تمایز وی را با اهل حدیثی مثل مالک بررسی کنیم، به نظر میرسد که امام صادق(ع) در آن شرایط که مکتب فقه جعفری را پایهریزی کرد مکتبش مکتبی واسطهای است که بین عقلگرایی حنیفهای و حدیثگرایی مالکی قرار دارد. ضمن این که شیعه اگرچه در دعوای معتزله و اشاعره به معتزله نزدیک است اما از معتزله هم استقلال دارد و مکتبی است بین این دو، ضمن این که در مجموع در چارچوب اشاعره میگنجد. امام صادق(ع) در واقع نوعی بینالامرین را پایهگذاری کرد و با قیاس ابوحنیفه که بعدها فقها به آن قیاس مستنبط العله گفتند شدیداً مخالف است. اما این مخالفت هرگز به معنای مخالفت با تفکر و تعقل نیست. در مقابل البته امام به حدیث تکیه میکند اما نه به معنای حدیثگرایی محضی که در مکتب مالک هست که در اوج افراطگریاش در قرن سوم به امام احمد حنبل رسیده است. خلاصه این که مکتب امام صادق(ع) یک رویکرد عقلانی متناسب با شرایط آن روز و گفتمان فرهنگی آن روز بوده ضمن این که کتاب و سنت را به عنوان یک اصل اساسی فراموش نکرده بود.
همین مکتب بود که بعدها به طور مستقل راه خودش را ادامه داد و در ادوار بعدی ائمه بعدی هر کدام خشتی بر این بنا نهادند و ساختمان آن را بالا بردند و از طرف دیگر علما و محدثان و متکلمان بسیار بزرگی از زمان امام صادق(ع) پرورده شدند که در عرصه کلام و اندیشه در مجموع معارف شیعه را به وجود آوردند به طوری که از سده چهارم به بعد اجتهاد شیعه امکان بیشتری برای متنوع شدن پیدا کرد و مساله عقل به آن وارد شد ولی پایههای این مساله در دوران امام صادق(ع) بنا نهاده شد. از سوی دیگر در جهت اثبات استقلال مکتب امام صادق(ع) میتوان به شاگردان بسیاری که ایشان پرورش دادند اشاره کرد. البته امام صادق(ع) را فقط به عنوان یک فقیه نمیتوان بررسی کرد چون وقتی که ما از گفتمان فرهنگی صحبت میکنیم بخشی از آن مربوط به فقه است. اتفاقاً در آن زمان فقه هنوز اینقدر گسترده نشده بود. یعنی در فضای فرهنگی قرن دوم آنچه غالب بود چیزی فراتر از فقه بود و بحثهای کلامی و اعتقادی بسیار جدی بود. به ویژه این که در آن زمان تمدن اسلامی در حال ایجاد شدن بود و عربها از فکر اسلام و جهتگیریهای اسلام درباره کسب علم و دانش استفاده میکردند و تشویق میشدند که حتی از تمدنهای مغلوب هم بیاموزند. به این دلیل میبینیم که در این دوره تعامل فرهنگی بسیار شدید است و در این زمان است که میبینیم در جلسات درس امام صادق عده زیادی شرکت میکنند و بحثهای متعددی در حوزه فقه و کلام انجام میشود.
* تفاوت عمده تفکر امام صادق(ع) با دیدگاه ابوحنیفه در زمینه فروع دین چه بوده است؟ ضمن این که بد نیست بدانیم که رفتار امام صادق(ع) با افرادی که مثل ایشان نمیاندیشند چگونه بود؟ مثلاً میدانیم که یکی از آراء مطرح ابوحنیفه جواز قرائت فارسی نماز و جواز ترجمه قرآن به زبانهای دیگر بود. نظر امام در این ارتباط و اخلاق علمی امام با ابوحنیفه در مجموع چگونه بوده است؟
** درباره جواز ترجمه قرآن و نماز باید بین این دو تفکیک قائل شویم درباره قرآن در قرن دوم و سوم بحثی جدی وجود داشت و عدهای سخت با ترجمه فارسی قرآن مخالف بودند. که علیالقاعده امام صادق(ع) هم نباید با نفس ترجمه مخالفتی داشته باشند حتی میبینیم که بعدها راه میانهای برای این مسأله انتخاب شد که خیلی هوشمندانه بود. به این معنا که میتوان قرآن را به فارسی ترجمه کرد ولی قرآن مترجم قرآن نیست. چون اگر جلوی ترجمه را میگرفتند حرفی غیرعقلانی بود. چون در آن صورت افراد غیرعرب نمیتوانستند از آن استفاده کنند. از طرف دیگر اگر قرآن مترجم را قرآن میدانستیم احتمال تغییر و تحولات بسیاری در طول زمان وجود داشت. رفتار و برخورد امام صادق(ع) در آن محفل علمی با افرادی مثل ابوحنیفه، با توجه به قرائن و شواهدی که وجود دارد کاملاً دوستانه و علمی بوده است.
همین که میبینیم وقتی ابوحنیفه از سفرش به مدینه به عراق بازمیگردد و آن جمله معروف «لو لاالسنتان لهلک النعمان» (اگر آن دو سال نبود ابوحنیفه از بین میرفت). با این فرض که وی اشارهای به حوزه درس امام صادق(ع) دارد نشاندهنده فضای دوستانهای است که بین امام صادق(ع) و ابوحنیفه وجود داشته است. ضمن این که فراموش نکنیم که ابوحنیفه شخصیتی بسیار برجسته در عراق بوده و حتی هماوردی فکری برای امام صادق(ع) و امام مالک محسوب میشده است، از طرف دیگر در کتابهای تاریخی گزارشی از جدالها و برخوردهای تند بین آن دو گزارش نشده است. اما این به معنای عدم دفاع هرکدام از مواضع خودشان نبوده در عین حال برخوردی توهینآمیز و تند نبوده است.
* قیاس در دو معنی به کار میرود یکی معنای فقهی آن که استفاده از روش تمثیل در حمل احکام به موضوعات است که روشی سطحی است و نمیتواند معتبر و واقعنما باشد، دیگری به معنای منطقی آن است که در برگیرنده استدلال عقلی است. بنابراین مخالفت با قیاس سطحی در فقه، لزوماً به معنای مخالفات با کاربرد عقل در روش شناخت دینی نیست.
** بله من هم با این نظر موافقم. یعنی مخالف امام صادق(ع) با نوع قیاس ابوحنیفه به معنای نفی عقلانیت نیست چون رویکرد عقلانی به دین را به وسیله منابع مختلف میتوان از جانب امام صادق(ع) نشان داد. فقهای شیعه بعدها گفتند که قیاس منصوص العله را قبول داریم اما قیاس مستنبط العله را (که شما تشبیه مینامید) قبول نداریم. احتمالاً در آن زمان اختلاف نظر امام صادق(ع) و ابوحنیفه روشن بوده، منتها بعدها وقتی جهان اسلام دچار جزمیت شد و عقلانیت دچار محدودیت شد. شیعه تحت تاثیر آن قرار گرفت. به این دلیل است که بعدها میبینیم کسی که مثل ابن جنید اسحاقی یا ابن ابی عقیل که در اواخر قرن سوم در دوران غیبت صغری هستند. معتقد به قیاس بودند. منتها کسانی مثل شیخ مفید که شاگرد ابن جنید است بر علیه استادش کتاب مینویسد و با همه احترامی که برای او قائل بود وی را مورد انتقاد قرار داده و مرحوم شیخ طوسی در کتاب «الفهرست» از ابن جنید تعریف میکند ولی میگوید که متاسفانه ایشان به قیاس پست یا رذل معتقد بوده. بعد از آن دوره وقتی که اجتهاد شیعه شروع به رشد و شکوفایی میکند باز به نوعی به همان قیاس عقلانی متکی میشود منتها نه آن قیاسی که در مکتب ابوحنیفه بوده بنابراین قیاس لزوماً از طریق تمثیل دو چیز و مقایسه صرف دو چیز با یکدیگر و سپس دادن حکم شرعی، مورد تأیید امام صادق(ع) و شیعه نبوده.
اما قیاس مساوی با عقلانیت نیست. عقلانیت حوزهها و عرصههای مختلفی دارد که یکی از مولفههای اساسی و مبانی اساسی تشیع بوده است. حتی بعدها در مکتب امام صادق(ع) شاگردانی پرورده شدند که خودشان مجتهد بودند. اینطور نبود که ایشان به کسانی احکامی را آموزش داده باشند و این افراد موظف به انتقال صرف و کامل این احکام به دیگران باشند. وقتی امام به شاگردان میگوید که فتوا بدهند در واقع به آنها اجازه میدهد که اجتهاد کنند. اگرچه در این باره دو نظر مخالف وجود دارد مثلاً از معاصران ما آقای سیدحسین مدرسی معتقد است که شاگردان ائمه خودشان اجتهاد میکردند ولی مرحوم طباطبایی معتقد است که اجتهاد نمیکردند و فقط راوی نظر آنها بودند. اما شواهد تاریخی نشان میدهد که نظریه آقای طباطبایی درست است. جملهای را که مرحوم سیدبحرالعلوم در کتاب «فوائدالرجالیه» آورده است در این باره راهگشاست. ایشان میگوید که زمان ائمه تلقی مردم از ائمه اینطور نبود که آنها در تمام عرصهها از جمله تفکر و اندیشه دارای عصمت هستند و نمیتوان نظرات آنها را نقد کرد. در آن زمان وقتی که به ائمه شیعه گفته میشد عالم آل محمد چیزی بیش از عالم نبود. البته در فرایض و اوامر و نواحی شرع ائمه دارای عصمت بودند ولی تسری دادن عصمت به سایر امور از جمله حوزههای علمی شاید انحرافی است که بعدها به خاطر ضعف عقلانی مطرح شد. شاگردان امام صادق(ع) با او دائماً در حال بحث کردن هستند که اگر عصمت برای آنها قائل بودند بحث کردن بیمعنی بود. در حالی که در حوزه اندیشه و فرهنگ ما تعبدی را از شاگردان ایشان نمیبینیم.
* در ارتباط با فرهنگ و اندیشههای بیرون از جهان اسلام وضعیت چگونه بود؟ از جمله فرهنگی یونانی و ایرانی. مواجهه امام صادق(ع) با اینگونه مسائل و به طور مشخص با فرهنگ ایران چگونه بود.
** اگر بپذیریم که امام صادق(ع) میراثدار ادب و فرهنگ و سنت اسلامی و بالاخره میراثدار تفکر و اندیشه و سنت پدرانش بوده، منطقاً نمیتوان جز این فکر کرد که وی درباره افکار و اندیشههای مختلف چه از خارج از جهان اسلام چه پرسشهای تازه مسلمانان، برخوردی غیر از برخورد جذبی داشته است. چون خود قرآن هم دارای برخوردی جذبی است. پیامبر اسلام هم در سنت این موضوع را رعایت میکند. پیامبر وقتی میفرماید علم را بیاموزید ولو در چین باشد، روشن است که منظور از علم، علوم دینی نیست و دانش به معنای عام است. مسلمانان براساس همین آموزهها بود که وقتی در قرون اولیه با فرهنگها و ملل دیگر مواجه میشدند به ویژه اقوام و مللی که متمدن بودند و در قرن دوم جزو امپراطوری اسلام قرار گرفتند مثل ایران و مصر، برخوردی مبتنی بر اخذ داشتههای آنها داشتند.
مستندات تاریخی نشان میدهد که شیعه در بین فرقههای مختلف اسلامی فرهنگیترین و علمیترین فرقه بوده، به این دلیل است که فلسفه اسلامی در بستر و فرهنگ شیعه رشد میکند.
بر این اساس وقتی وارد عصر امام باقر(ع) و امام صادق(ع) میشویم. در این دوره هم ایشان برخوردی دفعی با علوم دیگران نداشتند. به عبارتی برخورد ایشان برخوردی نقادانه و جذبی بود. سوالات به طور آزاد در حضور امام صادق(ع) مطرح میشد حتی کسانی که به دین پایبند نبودند سوالات خود را مطرح میکردند و ما نشنیدهایم که ایشان یا شاگردانشان سوالی را تحریم کنند. اینطور نبود که مثل احمد بن حنبل کسی بگوید که «السوال بدعه» یعنی برخوردی که امام صادق(ع) و شاگردانش با سوالات داشتند برخوردی فعال بود و نه منفعل.
* بهتر است نمونههایی از برخورد امام صادق(ع) با رویکردهای کلامی دیگر با اقتباس از فرهنگهای دیگر ذکر بشود.
** قرن دوم آغاز آشنایی مسلمانان با فرهنگهای دیگر است. چرا که قرن اول قرن فتوحات است و مسلمانان بیشتر به گسترش حوزه سیاسی و جغرافیایی امپراطوری توجه داشتند. اوج تمدن عباسی از همان نیمه دوم قرن دوم یعنی عصر عباسی شروع میشود و تا اوایل قرن چهارم حدود 200 سال ادامه پیدا میکند. لذا بحث ترجمه و مسائل خاص فلسفی یونان مسائلی است که در قرن سوم مطرح میشود و در عصر امام صادق(ع) این مسائل به طور جدی مطرح نمیشود. به طور کلی برخورد امام صادق(ع) با این مقولات برخوردی مستند و سازنده بوده است.
اما راجع به اخلاق علمی ایشان میتوانم از برخورد ایشان با ابنابی العوجا یاد کنم. چون افرادی بودند که به زندیقها معروف بودند یا بعدها به این عنوان متهم شدند (درست یا غلط). او هم از این افراد بود. برخورد امام صادق(ع) با ایشان بسیار زیباست و نشان از ظرفیتهای بالای این افراد دارد. آن زمان همه افراد وارد مسجد میشدند و هیچکس بر آنها ایراد وارد نمیکرد که شما که دین و ایمان ندارید چرا وارد مسجد شدهاید.
در یکی از مجادلههای کلامی که امام صادق(ع) با ایشان دارد امام برای اثبات قیامت استدلال میکنند، باز وی استدلال دیگری میآورد و همینطور این مجادله ادامه پیدا میکند و به جایی نمیرسد تا این که امام صادق(ع) استدلالی را به این شکل مطرح میکنند که به هر حال از دو حال خارج نیست. یا قیامت راست است یا دروغ، اگر دروغ باشد آنچنان که تو میگویی من ضرری نکردهام و دقیقاً مثل تو شدهام. منتها نفعی هم داشته که به دلیل اعتقادم از بسیاری از خلافها و انحرافها پرهیز کردهام و این عقیده در زندگی برای من فوایدی داشته است. اما اگر حرف من راست باشد در آن صورت با یکدیگر قابل مقایسه نخواهیم بود.
این گزارش نشان میدهد که نحوه گفتار و بیان بسیار متین، مستدل و در عین حال عقلانی و دوستانه بوده است. البته در بحثهای علمی هم گاهی انسان به بنبست میرسد و از این نمونهها در منابع تاریخی فراوان یافت میشود.