* اخیراً نامهای را در ضمن اسناد حضرت امام(س) دیدم که از سوی رئیسجمهور وقت به متولیان مالی کشور گفته شده که مقداری از وجوه مربوط به امام در عراق صرف امور خیریه شده. با توجه به اینکه در آن سالها شما سفیر ایران در عراق بودید میخواستم بپرسم داستان آن نامه چیست؟
** شهریور ماه سال 58،ایامی بود که توفیق داشتم وبه عنوان سفیر در سفارت ایران در بغداد خدمت میکردم در آن زمان آیت الله آقای رضوانی هنوزمسئولیت دفتر امام (س) را در نجف بر عهده داشتند. ایشان مراجعه کردند و فرمودند مقداری از وجوهات وجود دارد که مربوط به حضرت امام است که میخواهیم از راه مطمئنی به ایران رسیده و تقدیم ایشان شود و بهتر است که از راه سفارت فرستاده شود. وجوهات را در اختیار ما قرار دادند. از طرفی نیز ضرورت داشت که ما به سازمانهای مجاهد عراقی که عمدتاً علاقهمندان به مرحوم شهید محمد باقر صدر بودند کمک کنیم، چون توقعات و ارتباطاتی داشتند که با آن ارتباطات نیازهای خود را مطرح میکردند.
آن زمان من با دکتر یزدی که وزیر امور خارجه بود صحبت کردم و گفتم اگر شما موافق باشید وجوهی که قرار است از عراق به ایران بفرستیم را در اختیار سازمانهای مجاهد مطمئن عراقی قرار دهیم و شما در ایران معادل آن را خدمت امام پرداخت کنید. ایشان پذیرفت و از طریق رابطی که آن زمان در سفارت بود وجوه را در اختیار دوستان قرار دادیم. بعد که من به ایران آمدم، آقای بنی صدر پیگیری کرد و نامهای را به وزیر ارشاد وقت نوشت و در نامه قید کرد که وجوهی مربوط به امام بوده و در نجف صرف امور خیریه شده است و شما به نماینده ویژه امام بپردازید و امام نیز در ذیل همان نامه مرقوم فرمودند و وجوه معادل 5 میلیون تومان پرداخت شد.
* وجوه برای مبارزه بود؟ به چه کسی پرداخت شد؟
** مسئولین حزب الدعوه
* شما آقای مالکی را میشناختید؟
** آقای مالکی از افرادی بود که من در ایران ایشان را ملاقات کردم و از افرادی بود که با آقای حکیم فعال بودند.
* روابط حزب الدعوه در نجف با امام چگونه بود؟
** حزب الدعوه ابتدا روابط گرمی با مرحوم صدر داشتند و روابطشان با امام هم روابط خوبی بود.ولی بعد از این که از آقای صدر جدا شدند زیاد با ما ارتباط نداشتند یعنی به ما اعتماد نمیکردند و طبیعی بود که گرم نبودند و با ما زاویه داشتند ولی عناصر خوبی بودند که خدمات زیادی کردند. عناصر روحانی آنها مخصوصاً آقای آصفی که از کادرهای برجسته و از بنیانگذارن اولیه حزب الدعوه بود با ما ارتباط خوبی داشت و به امام علاقه داشت.ما برای ترجمه بسیاری از آثارامام از جمله حکومت اسلامی و افضل الجهاد{جهاد با نفس} که جزوه اخلاقی حضرت امام بود به آقای آصفی مراجعه کردیم ایشان گفت به دلیل گرفتاریها وقت ندارم ولی علاقه دارم کمک کنم.به همین دلیل به شما پیشنهاد میکنم به کسی مراجعه کنید که هم فراغت داشته و هم قلم خوبی داشته باشد و آقای تبریزی را معرفی کردند.
* چرا آقای صدر تصمیم گرفتند که به نوعی با حزب الدعوه فاصله داشته باشند؟.
** می خواستند فراتر از تشکیلات باشند
* یعنی به سبب این نزدیکی از آقای صدر انتقاد شده بود؟
** آقای صدر نمیخواستند به عنوان کسی باشند که انتصاب رسمی با آنها داشته است. آقای صدر همیشه مورد مشورت آنها بود ولی از این که رابطه تشکیلاتی داشته باشند فاصله گرفته بودند ومی خواستند فراتر از تشکیلات و حزب باشند.
* کدام آقای تبریزی زحمتتر جمه را کشید؟
** آقای سید محمد تقی تبریزی. ایشان مترجم خوبی بود و انصافاً علاقهمند به امام بود و کارهای بزرگی انجام دادند.
اینها دو برادر بودند یکی آقای سید جواد و یکی آقای سید علی که وصیت کرده بود وقتی که فوت کرد حضرت امام برای وی نماز بخواند. لذا امام در تمام 14 سالی که در نجف بودند تنها دو نماز میت خواند یکی برای ایشان و یکی برای مادر بنده.
* قضیه این که امام برای مادر شما نماز خواندند چه بود؟
** مادر من گاهی برای دیدن خانم حضرت امام (س) میرفتند و دست ایشان را میبوسید و به شوخی میگفت من دست امام را که نمیتوانم ببوسم پس دست شما را میبوسم. البته در یک مناسبتی نیز من شرح رنجهایی که مادر کشیده بودند را به عرض حضرت امام رساندم و ایشان خیلی متاثر شدند و آن زمانی بود که سهم ارثی که از خانه پدری به من رسیده بود( 21 هزار تومان از سهم خانه پدری من )را برادرم خرید و برای من به نجف فرستاد.
این مقدار خدمت آقای شیخ نصر الله خلخالی بود و من 7 هزار تومان از این سهم را برداشته وبا مادرم به مکه رفتم. وقتی میخواستم به مکه بروم، مادر گفت معمولاً کسانی که به مکه مشرف میشوند حساب خود را تسویه میکنند پس خدمت آقا برو وبگو اگر چیزی بر عهده من است آقا ببخشند. من نیز خدمت حضرت امام رفتم و زندگی مادر را برای ایشان شرح دادم که با چه زحماتی ما را بزرگ کرده و کارگری در کارخانه ریسندگی کرمان داشته و درعین حال احتیاطاً میخواهند اگر چیزی وجود دارد ایشان را ببخشید. امام بسیار متأثر شدند. به هر حال بعد از فوت مادر، امام پذیرفتند که نماز میت ایشان را بخوانند.
البته من در چهلم مادر که در ماه رمضان بود افطاری بسیار سنگین و آبرومندانهای را برای مادر دادم. و این را امام شنیده بودند. بعد که خدمت ایشان رفتم فرمودند که من بسیار از شما تقدیر میکنم که حق شناسی کردید و حرمت مادر را بعد از فوت نگه داشتید.
* چهارده هزارتومان بقیه سهم ارث خود را چه کردید؟
** از طریق رابطی در اختیار آقای سعید محسن از بنیانگذاران سازمان سابق مجاهدین قرار دادم و به عنوان کمکی بود که به ایشان کردم.
* آن موقع سازمان، مذهبی بود؟
** بله سازمان مذهبی بود. بنیانگذارن اولیه که شهید شدند پاک بودند. مرحوم حنیف نژاد، مرحوم سعید محسن، مرحوم بدیع زادگان از عناصر وارسته و شریف بودند ولی بعداً به دلیل فقدان این افراد در رأس سازمان گرایشهای دیگری پیدا شد و انحرافاتی عمیق پیش آمد.
* شما در ایام مبارزه رادیو صدای روحانیت را اداره میکردید و گویا هر روز از نجف به بغداد میرفتید اگر ممکن است از رفتن خود به بغداد نکاتی را بیان کنید؟
** در نجف مسئولیتهای که داشتیم حساس بود. مثلاً رادیوی روحانیت مبارز را اداره میکردم، صدای روحانیت مبارز برنامهای مستقل بود که آن زمان بین بیست دقیقه تا نیم ساعت پخش میشد که البته وقتی موج رادیویی را به صورت مستقیم گرفتم حدود 45 دقیقه شد.
* شما خودتان تنها بودید؟
** بله. البته کسانی از ایران کمک میکردند و اخبار میفرستادند ولی در تنظیم و قرائت تنها بودم. بسیاری از مطالب را مرحوم شهید محمد منتظری تهیه میکرد و میفرستاد. نکته مهم این بود که در اثر فضای موجود در عراق، ما طوری عمل میکردیم که نجفیها ما را نمیشناختند. لذا معمولاً صبح زود و وقتی هوا تاریک بود برای زیارت میرفتم واز آن جا میرفتم بغداد، صبحانه را هم بغداد میخوردم. بعد از آن به رادیو میرفتم و برنامه را ضبط میکردم و برای نماز ظهر برمی گشتم، یعنی برای نماز ظهر در نجف بودم. گاهی نیز زودتر میآمدم و در کلاس درس امام شرکت میکردم.
* فاصله نجف تا بغداد چقدر بود؟
** دوساعت.به همین جهت که من تردد مخفی داشتم، نجفیها من را نمیشناختند. معمولاً اگر عجله نداشتم با مینی بوسهای معمولی میرفتم و اگر عجله داشتم با سواریها. و گاهی نیز اگر خیلی عجله داشتم کرایه دو نفر را حساب میکردم که زودتر برسم.
دراین سفرها توفیق هم نشینی، غنیمت بود مخصوصاً زمانی که با سواری میرفتم با برخی از روحانیون همنشین میشدیم که داستانهای جالبی هم بعضاً اتفاق میافتاد یکی ازاین داستانها مربوط به ایامی بود که آقای حکیم تازه رحلت کرده بود و مسئله تقلید از مراجع وقت، بازار داغی داشت. فردی روحانی که قزوینی بود کنار من در سواری نشست، بنده را نمیشناخت و به تصور این که من تازه از ایران آمده ام گفت تازه از ایران آمدین؟ گفتم چطور مگه؟ایشان گفتند محیط نجف محیط خوبی است و دور از جنجالهای سیاسی است سعی کنید فرصت را مغتنم شمرده و از این محیط استفاده کنید. ایشان توصیه میکرد که با بعضی محافل ارتباط برقرار نکنم.
نزدیکهای بغداد رسیده بودیم و برای این که کاملاً بنده را هدایت کند از مرجعیت صحبت نمود و برعلیه حاج آقا مصطفی صحبت کرد. نزدیکهای بغداد توصیه کرد از کسی دوری کنم که خودم بودم! گفت سیدی در میان اطرافیان حاج آقا مصطفی هست که خیلی خطرناک است و در رادیو فعالیت دارد اسمش دعایی است و درباره من خیلی بد گفت. در این هنگام بود که من گفتم اجازه دهید چند کلمه صحبت کنم. به ایشان گفتم من تمام حرفای شما را گوش کردم و میدانم که نیت شما خیر است و میخواهید یک طلبه هدایت شود منتها شما نسبت به بعضی مسائل دید روشنی ندارید و توضیحاتی با منطق و استدلال به ایشان دادم گفت نه اصلاً این طور نیست.
گفتم مثلاً آن فردی که اسم بردید خود من هستم. سید محمود دعایی. ایشان قرمز شد. گفتم نگران نباشید من علت این توضیحات شما را میدانم و متوجه هستم که نیت خیر دارید ولی اگر فضایی پیشاید و در جریان مسائل قرار بگیرید شما هم مثل ما فکر خواهید کرد. نرسیده به گاراژ برای اینکه دیدم این آقا خیلی ترسیده به راننده گفتم نگه دارد و پیاده شدم. وبعد از آن گاهی در بازار ایشان را میدیدم.
* رابطه آقای سیستانی با امام آنجا چگونه بود؟
** آقای سیستانی از مدرسینی بودند که در درس و تحقیق بودند و آقای فردوسی از شاگردان خوب ایشان بود. یعنی بعضی از شاگردان هم در کلاس درس آقای سیستانی و هم از کلاس درس امام استفاده میکردند. منتها ایشان سعی میکردند به جریان و گروهی انتصاب نداشته باشند و حالت بی طرفی محض داشتند. البته گاهی به بیت امام میآمدند مثلاً یک بار که آقای مطهری به عراق مشرف شده بودند. بعد از اینکه به دیدن امام آمدند، دوستان برای ایشان جلوس گذاشتیم. مرحوم امام هر شب حدود دو ساعت و نیم از مغرب گذشته به بیرونی تشریف میآوردند و نیم ساعت مینشستند و بعد از آن به حرم میرفتند.
البته شبهای جمعه نمیآمدند و معروف بود که امام مطالعه درسی دارند.لذا شبهای شنبه جلسات دفتر بدون امام برگزار میشد. به همین جهت دوستان همان شب را برای مرحوم مطهری در دفتر جلوس گذاشته بودند. آقای مطهری نشستند و دوستان زیادی به ملاقات ایشان میآمدند،در این میان بسیاری از بزرگان از جمله آقای سیستانی دعوت شده بودند که آمدند و البته امام هم بر خلاف مشی خود،آن شب آمدند و به احترام شهید مطهری در جمع حاضر شدند. آقای سیستانی کلاً خیلی کم رفت و آمد بودند و حرم هم کم مشرف میشدند.
* فضای نجف برای انقلابیون سنگین بود؟
** چند مرحله بود. در مرحلهای که روابط میان ایران و عراق خیلی تیره نبود و در گیر با هم نشده بودند، فضا سنگین بود. ولی در مرحلهای که روابط تیره شده و مجاهدین و مبارزین آزادی عمل داشتند شرایط متفاوتی بود. ولی در هر مرحلهای آن چه مربوط به شخص امام بود جدا از فعالیت مبارزاتی و انقلابی دوستان بود. محور فعالیتهای مبارزاتی حاج آقا مصطفی بود و با هدایت ایشان این فعالیتها انجام میشد و ایشان نیز سعی میکردند که این قبیل مسائل را با فاصله از امام انجام دهند. در مقطعی که بعثیها بنا را بر انهدام حوزه گذاشتند و به علما و روحانیون اقامت نمیدادند، مبارزه حضرت امام (س) با بعثیها و حرکتی که ایشان آغاز کردند سرآغاز حرکت جدیدی در نجف شد.
این عملکرد بی نظیر امام در کنار عملکرد ضعیف برخی دیگر باعث شد که همه حتی سنتیهای نجف از امام تشکر کنند. در جریان هجرت ایشان به کویت و بعد نیز به پاریس، شرایطی پیش آمد که همه از ایشان حمایت کردند. به خاطر دارم که مرحوم آیت الله سید عبدالاعلا سبزواری آمدند و بیانیهای دادند که من برای امام بفرستم.مرحوم سبزواری از علمایی بودند که از مراجع بعدی تلقی میشدند و بعد از آقای بجنوردی بزرگ، وی از کسانی بود که کلاس درسشان حرمت و قداست داشت.
* در دورانی که شما سفیر ایران در عراق بودید ارتباط شما با مبارزین عراقی چگونه بود؟
** ابتدا که ما رفتیم برای این که ارتباطات طبیعی برقرار شود، بنده پیشنهاد دادم فردی را انتخاب کنند که به صورت کارمند محلی در محل سفارت برای کار تایپی استخدام شود. آنها نیز خانمی که بسیار انسان متدین و شریفی بود را معرفی کردند و ما او را به عنوان تایپیست در سفارت استخدام کردیم. ایشان رابط بود و نامههایی را میآورد. از جمله این نامهها، نامهای بود که آقای سید حسین شهرستانی که آن زمان مسئولیت تشکیلات انرژی هستهای عراق را به عهده داشت و هم اکنون نیز وزیر نفت عراق است، توسط همین خانوم فرستادند که جاسازی بسیار زیبایی داشت.
نامه را در تیوپ خمیر دندان جاسازی کرده بود و اطلاعات بسیار ذی قیمتی در آن نامه بود. ایشان گاهی به سفارت میآمد و اطلاعاتی را میداد.در این نامه ضمن اطلاعاتی که به بنده داده شده بود مطالبی درباره عموی ایشان بود که منشأ خدمات بزرگی در عربستان سعودی شده بود. یکی دیگر از اطلاعاتی که به من داده شد این بود که عراق از چاههای نفتی که در مزر وجود دارد و میتواند با ایران مشترک باشد در حال بهره برداری است و شما آن قسمتها را فعال کنید که نسبت به بهره برداری سهم خودتان خسارت نبینید..
به خاطر دارم که به ایران آمدم و نامه را خدمت حضرت آیت الله آقای خامنهای که آن زمان رئیس دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی بودند شخصاً تقدیم کردم. که بعد از فروپاشی عراق ایشان یک بار از من سؤال کردند که نویسنده نامه همان شخصی است که الآن اینجاست که پاسخ دادم بله. بنده آقای شهرستانی را در دو مناسبت دیدم. یک مناسبت بسیار برای من وحشتناک بود یعنی من را نگران کرد و آن اولین باری بود که در دوران سفارت به نجف رفته و برای زیارت مشرف شدم در آن زمان مرحوم صدر در منزل و تحت مراقبت شدید بودند و به هیچ کس اجازه داده نمیشد با ایشان ملاقات کند من رفتم و شاید نزدیک نیم ساعت آنجا اصرار داشتم که رهگذران متوجه شوند که من به عنوان سفیر جمهوری اسلامی و با ماشین سفارت رفته ام و میخواهم با آیت الله صدر ملاقات کنم.
بعد از مدتی مأموری آمد و گفت ایشان منزل نیستند. در همان سفر بود که خدمت آقای خویی هم رسیدم و با ایشان نیز ملاقات کردم. همان روز وقتی به حرم امیر المومنین مشرف شدم،عده زیادی از علاقهمندان ایران از جمله آقای مهندس شهرستانی دور من را گرفته بودند و ابراز علاقه میکردند. بنده مسئولین امنیتی عراق را میشناختم و شاهد بودم که حدود 70 درصد کسانی اطراف من را گرفتهاند مأمورین امنیتی هستند، نگران شدم که این دوستان را به دلیل این ابراز علاقه گرفته باشند و اذیت کنند، به همین دلیل نذری کردم که آنها به سلامت رفته باشند و مسئولین عراقی آنها را نگرفته باشند که بعد از این که از سلامت آنها مطمئن شدم نذر خود را ادا کردم.
مناسبت دیگری که ایشان را دیدم زمانی بود که فرزند یکی از کارکنان انرژی اتمی شهید شده و جسدش مفقود بود و بعد از سالها جسد را پیدا کردند و از همان سازمان انرژی اتمی تشییع کردند. من در تشییع جنازه شرکت کردم و درمسیر تشییع جنازه، شخصی دست خود را بر پشت من گذاشت و وقتی نگاه کردم دیدم مهندس شهرستانی است که به ایران آمده بود و در سازمان انرژی هستهای فعالیت میکرد
بگذارید یک خاطره را هم اضافه کنم که مربوط به یکی از توفیقاتی است که برای خدمت رسانی به مجاهدین عراقی داشتم: بعد از شهادت حاج آقا مصطفی،حسین آقا فرزند ایشان به منزل ما آمد و جعبهای را به من داد و گفت این جعبه چیزی است که در اختیار پدر من بوده و ما نمیدانیم باید با آن چه کار کنیم. داخل جعبه را نگاه کردم و دیدم یک کلت پیشرفته و حساسی است که در مناسبتی در اختیار آقا مصطفی قرار داده شده بود و هدیه بسیار نفیسی بود که به یک انقلابی داده میشود. بنده آن را نگاه داشتم و بعد از پیروزی انقلاب که به سفارت رفتم آن را از طریق خانواده ام به مجاهدین عراقی تحویل دادم.
این ماجرا تمام شد و زمانی که به ایران آمدم و نماینده مجلس شدم به عنوان عضو گروه بین المجالس در اجلاس ایتالیا شرکت کرده بودم. به اتفاق آقای صباح زنگنه و خانم شهید رجایی، مسیر را طوری انتخاب کردیم که از رم به دمشق و از آن جا به ایران بازگردیم که زیارتی نیز کرده باشیم. در زینبیه بودیم که نماینده حزب الدعوه به ما مراجعه کرد و گفت که میخواهیم با شما ملاقات کنیم. بنده به همراه آقای زنگنه به خانهای که داشتند رفتیم و ایشان توضیحاتی داد. از مسائل جالبی که گفت این بود که عنوان کردند اولین حرکتهای مسلحانهای که شروع کردیم با همان کلتی بود که در نجف در اختیار ما قرار دادید. فهمیدم آن کلت بسیار نفیس عاقبت به خیر شده و در مسیر اهداف آرمانی و انقلابی به کار رفته است.
* مرسوم بود مبارزین از ایران به نجف بیایند؟
** افراد زیادی میآمدند ولی عمدتاً ارتباطاتشان بیشتر با حاج آقا مصطفی و بعد از شهادت ایشان با مرحوم حاج احمد آقا بود. و ما کمتر این افراد را ملاقات میکردیم
* آقای هاشمی رفسنجانی نیز آمدند؟
** بله ایشان نیز در سفری به نجف آمدند که سفر حساسی بود. ابتدا به منزل حاج آقا مصطفی آمدند و بعد به خدمت امام رسیدند.جلسه ایشان با امام ملاقات بسیار تکان دهندهای بود. امام (س) از دیدن آقایهاشمی بسیار خوشحال شدند گویی که عزیزترین فرزند خود را ملاقات کرده اند. یا مثلاً این اواخر آقای طاهری خرم آبادی به نجف آمدند. ایشان به عنوان نماینده جریانی که میخواستند تشکلی را ایجاد کنند، آمدند تا از امام اجازه بگیرند که مواجه شدند با زمانی که امام از منزل بیرون نمیآمدند و کسی را به حضور نمیپذیرفتند که بعد از آن هم هجرت کردند.
در فرودگاه وقتی امام عازم پاریس بودند،دو توصیه به من کردند. یک توصیه این بود که آقای طاهری را با شیوه مطمئنی به ایران برگردانم و توصیه دیگر این که دختر دوم امام، همسر آقای اعرابی را از طریق قانونی به حج بفرستم.برای این جهت و برای اطاعت امر امام، برای اولین بار به سفارت ایران در بغداد رفتم، زیرا عربستان سعودی ویزای حج را فقط به افراد مقیم میداد، به همین دلیل من ابتدا برای دختر مکرمه امام اقامت گرفتم و بعد ویزای حج را برای ایشان گرفتم و با کاروانی که مرحوم شهیده بنت الهدی،همشیره شهید صدر نیز درآن کاروان بود،وی را به حج فرستادم.