تاریخ انتشار : ۰۸ مرداد ۱۳۹۱ - ۰۴:۴۲  ، 
شناسه خبر : ۲۳۷۳۶۳

یوسف زمانی
چند سالی است که جریان‌های سیاسی جامعه ایران به اصولگرا و غیر اصولگرا تقسیم شده‌اند.
در این خصوص چند سؤال قابل طرح است: ‌
۱- اصول چیست؟
۲- چرا این تقسیم‌بندی از همان اوایل پیروزی انقلاب مطرح نشد؟
۳- اصولگرایی یعنی چه ؟
۴- اصولگرا کیست؟
۵- آیا همه اصولگرایان در یک طیف می‌گنجند؟
تعریف ما از اصول «مفاهیم غیرقابل تغییر در حوزه نظام‌های فکری، ‌انگیزشی و رفتاری» فرد و جریان‌های سیاسی است. در این باره در قسمت دیگر این یادداشت بیشتر سخن خواهیم گفت.
در پاسخ به سؤال دوم باید گفت که در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی ایران سه جریان در کشور وجود داشت. جریان اول معتقد بود که جامعه را باید براساس اصول اسلامی اداره کرد. حزب جمهوری اسلامی، جامعه روحانیت مبارز و جامعه مدرسین حوزه علمیه قم از این دسته بودند. جریان دیگر مثل حزب توده، سازمان فدائیان خلق و سایر گروه‌های کمونیستی معتقد بودند که جامعه باید بر اساس اصول مارکسیسم (مفاهیم غیرقابل تغییرمکتب مارکسیسم) اداره شود. جریان سوم نیز بر این اعتقاد بود که کشور باید بر اساس اصول لیبرالیسم اداره شودکه جبهه ملی ایران و نهضت آزادی از جمله این گروه‌ها بودند. این سه جریان به اصولی معتقد بودند که همان اصول اسلام، ‌اصول مارکسیسم و اصول لیبرالیسم بود که به تعبیری همه اصولگرا بودند(به همان معنای پایبندی به مفاهیم غیرقابل تغییر اسلام، مارکسیسم و لیبرالیسم)، بنابراین تقسیم‌بندی جریان‌های سیاسی به اصولگرا و غیر اصولگرا مصداق نداشت زیرا هر سه جریان سیاسی به اصول مکتب خود معتقد بودند.
به تدریج در همان سال‌های اول دهه ۶۰ افراد و گروه‌های هوادار مارکسیسم و لیبرالیسم از صحنه مدیریت کشور حذف شدند و تنها گروه‌های معتقد به اداره کشور بر اساس اصول اسلامی باقی ماندند. به مرور در همان دوران حیات حضرت امام (ره) کسانی که به اصول اسلامی معتقد بودند (اصولگرایان مسلمان‌) در نحوه اداره کشور اختلاف سلیقه پیدا کردند و به دو گروه تقسیم شدند.
گروهی معتقد بودند که جامعه را باید بر اساس فقه پویا اداره کرد وگروهی به اداره جامعه بر اساس فقه سنتی اعتقاد داشتند. این دو سلیقه به تدریج از یکدیگر فاصله گرفتند و مجمع روحانیون مبارز بر اساس سلیقه اول شکل گرفت، اما این گروه و گروه‌های همسو با آن به رغم اینکه شعار خوبی می‌دادند، توانمندی علمی و فقهی اجرایی کردن ایده خود را نداشتند و همین عامل موجب شد تا زمینه همفکری آنان با دیگران به ویژه با روشنفکران فراهم شود. اینگونه بود که به تدریج برخی روشنفکران معتقد به اصول لیبرالیسم حاشیه‌نشینی در کنار آنها را آغاز کردند.
آنان در این «حاشیه‌نشینی» و بعد‌ها «همنشینی»، ‌اداره جامعه بر اساس اصول اسلام حتی مبتنی بر فقه پویا را به چالش کشیدند. آنان برای ایجاد این چالش به طرح پرسش روی آوردند. اولین پرسش آنها از هواداران فقه پویا این بود که «فقه» چگونه پویا می‌شود؟
برای پاسخ به این پرسش، سؤال دیگری طرح کردند که آیا اساساً «فقه» توانایی یا ظرفیت پویا‌شدن را دارد؟در پاسخ به این پرسش، سؤال بعدی را اینگونه مطرح کردند که آیا اساسا با اصول و آموزه‌های اسلامی می‌توان جامعه مدرن را اداره کرد؟مثلاً می‌توان بانکداری اسلامی و مدیریت اسلامی تولید کرد؟ البته پاسخ آنها به این پرسش‌ها منفی بود، سپس آنان به طرح پرسش دیگر پرداختند تا بار دیگر زمینه اسلام التقاطی را فراهم کنند اما این بار به جای تلفیق اصول اسلام با اصول مارکسیسم مطابق با آنچه اوایل انقلاب رخ داده بود، اصول اسلامی رابا اصول لیبرالیسم تلفیق کردند.
پرسش آنها این بود که جامعه را باید بر اساس قوانین شرعی اداره کرد یا قوانین عرفی؟ و خود پاسخ دادند «قوانین عرفی» زیرا اداره جامعه مدرن با قوانین شرعی به قول خود متعلق به ۱۴۰۰ سال پیش ممکن نیست و سرانجام آخرین گام خود را با طرح پرسش اصلی برداشتند که برای اداره جامعه بر اساس قوانین عرفی چه اصلاحاتی باید در قانون اساسی و نیز ساختار کشور صورت گیرد؟ و بر همین اساس شروع به بازنگری در ساختار سیاسی، اقتصادی، اداری و سایر ابعاد جامعه کردند و به مرور آن اختلاف سلیقه به اختلاف در اصول انجامید که یکی می‌گفت باید در اصول تجدیدنظر شود و دیگری می‌گفت اصول غیرقابل تغییر است، لذا به دو گروه اصولگرا و غیراصولگرا یا همان اصلاح‌طلب (به معنای هواداران تغییر اصول و ساختار دینی و سیاسی جامعه) تقسیم شدند، البته اختلاف در اصول خاص جامعه اسلامی نیست بلکه در جوامع مارکسیستی و لیبرالیستی نیز ظهور و بروز دارد. امروزه گروهی از لیبرالیست‌ها نیزمعتقدند که باید در برخی اصول لیبرالیسم تغییر ایجاد شود. در کمونیسم هم همین طور است.
اما اصول اسلامی که در حوزه نظام فکری مسلمانان اصولگرا غیرقابل تغییرند، کدام است؟ توحید، تلاش برای حاکمیت الهی (از طریق نبوت، ‌امامت و ولایت)، ‌اتخاذ یک شیوه زندگی متناسب با حیات اخروی و اداره جامعه بر اساس قوانین شرعی از جمله مفاهیم غیرقابل تغییر یا همان اصول اسلامی در حوزه نظام فکری هستند.
در حوزه نظام انگیزشی اسلام می‌توان از اخلاص به معنی فعالیت با هدف قرب الهی به عنوان یک مفهوم غیرقابل تغییر نام برد. بر مبنای اصول اسلامی کار برای غیر خدا شرک است. عقل‌گرایی به این معنی که رفتار افراد باید مظهر حاکمیت عقل باشد، همان عقل تفوق یافته بر عواطف و احساسات از اصول اسلامی در حوزه نظام رفتاری است. انجام عمل صالح در چارچوب مصلحت بشری از دیگر اصول اسلامی است. تولی و تبری به معنای دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا و نیز امر به معروف و نهی از منکر دو مفهوم غیرقابل تغییر اسلام در حوزه رفتار است.
در بسیاری از این اصول جریان‌های سیاسی اصولگرا و غیراصولگرا اختلاف افتاد. به عنوان نمونه، دشمنی متقابل با امریکا‌‌ ‌به عنوان عمل به اصل تبری و حمایت از نهضت‌های اسلامی به عنوان عمل به اصل تولی مورد قبول گروه‌های غیراصولگرا نبود، البته در کنار واژه«اصول» واژه «شاخص» هم مطرح است. شاخص به معنای اولویت‌های یک فرد یا جریان سیاسی در چارچوب اصول اما در زمان و مکان مشخص است. این شاخص‌ها در زمان‌های مختلف و در مناطق متفاوت می‌تواند متغیر باشد اما همیشه در طول اصول تعریف می‌شوند نه در عرض آنها. به عنوان نمونه یک شاخص اصولگرایان در سال ۹۰ موضع‌گیری در باره جریان فتنه اخیر است، بنابر این پاسخ به سؤال سوم وچهارم که «اصولگرایی چیست و اصولگرا کیست؟» روشن می‌شود.
اصولگرایی اسلامی یعنی اینکه اسلام دارای برخی مفاهیم غیرقابل تغییر در حوزه افکار و رفتار است و اصولگرایان مسلمان باید افکار و رفتار خود را در چارچوب این اصول و شاخص‌های خاص دوره زمانی و منطقه خود تنظیم کنند. اصولگرا هم فرد، حزب، گروه، جمعیت یا جبهه‌‌ای است که معتقد است می‌توان جامعه را بر اساس همین مفاهیم غیرقابل تغییرو با تکیه بر فقه اداره کرد و آنها وظیفه دارند رفتار خود رادر چارچوب این اصول به عنوان ایده‌آل تنظیم نمایند و خود را نیازمند اعتقاد و عمل به اصول غیر اسلامی اعم از اصول مارکسیسم و لیبرالیسم ندانند و سرانجام در پاسخ سؤال پنجم باید گفت که بدیهی است که همه افراد و جریان‌های اصولگرا در یک طیف نمی‌گنجند.
برای تبیین این نکته مثالی می‌زنیم. قله دماوند را در نظر بگیرید. می‌توان همه ایرانیان را در نزدیکی یا دور بودن نسبت به این قله با یکدیگر مقایسه کرد. کسانی که در قم هستند نسبت به کسانی که در اصفهان هستند به قله دماوند نزدیک‌ترند، در همین حال کسانی که در اصفهان هستند، نسبت به کسانی که در شیراز هستند، به این قله نزدیک‌ترند، بنابراین نزدیک یا دور بودن امری نسبی است. هرکسی نسبت به دیگری ممکن است به قله نزدیک‌تر و در همان حال نسبت به افرادی دیگر دورتر از قله باشد. اصولگرایان نیز به همین صورت قابل تقسیم هستند. فرد یا جریانی ممکن است نسبت به یک فرد یا جریان دیگر نزدیک‌تر به قله اصولگرایی و نسبت به فرد و جریانی دیگر دورتر از این قله باشد، البته افراد می‌توانند تغییر مکان هم بدهند.
ممکن است فردی در یک زمان نزدیک‌تر و در زمان دیگر دورتر از آن قله باشد یا بر عکس دورتر باشد و نزدیک‌تر شود و این زمانی رخ می‌دهد که افراد یا جریان‌های سیاسی اصولگرا بهنگام عمل کنند یا با تأخیر، احیاناً به خطا روند و سپس جبران کنند یا همچنان بر خطای خود اصرار ورزند، ضمن آنکه نمی‌توان افراد را به جرم یک خطا برای همیشه از دایره اصولگرایی خارج دانست بلکه زمینه بازگشت آنان و بلکه نزدیک‌تر شدن بیش از گذشته به قله اصولگرایی همیشه فراهم است و نیز نمی‌توان افراد و جریان نزدیک به قله اصولگرایی را همیشه نشسته در آن مکان فرض کرد بلکه ممکن است او در یک دوره به واسطه رفتاریا موضعی که می‌گیرد از آن فاصله گرفته باشد و دیگر نتوان او را اصولگرای نزدیک به قله اصولگرایی دانست. معیار افراد نیستند بلکه اصول و شاخص‌ها معیار است.
گذشته از این جابه جایی افراد و جریان‌های سیاسی در دایره اصولگرایی، اگر قرار باشد دایره‌ای به شعاع کوچک ( بر اساس اصولگرایی ناب و بدون خطا) دور قله رسم کنیم و تنها افرادی که در این دایره قرار می‌گیرند را به عنوان اصولگرا قبول داشته باشیم، بدیهی است که افراد کمی را شامل می‌شود اما اگر شعاع دایره را افزایش دهیم و دایره را بزرگ‌تر و بزرگ‌تر(براساس تعریف عام و فراگیر اصولگرایی) کنیم، طبیعی است که افراد بیشتری را در خود جای می‌دهد.
بر این اساس کسی که در دایره به شعاع حداقل یک کیلومتری است، نسبت به کسی که دردایره به شعاع حداقل دو کیلومتری است «اصولگراتر» و نسبت به کسی که در دایره به شعاع ۵۰۰ متری است «کمتر اصولگرا»ست، به عبارتی یک بار ما فقط کسانی که نمره ۲۰ گرفته‌اند را در جریان اصولگرایی می‌پذیریم و یک بار می‌گوییم تا نمره ۱۲ قبول است که این همان جذب حداکثری و دفع حداقلی است و در پایان می‌گوییم که درست است «اصولگرایی هرچه ناب‌تر بهتر» اما این شعار در حرکت‌های اجتماعی مثل انتخابات ممکن است به حذف اصولگرایان از عرصه مدیریت جامعه بینجامد، بنابراین در برخی عرصه‌ها باید گفت: «اصولگرایی هرچه فراگیرتر بهتر» گرچه آرمان اصولگرایان «اصولگرایی ناب فراگیر» است.