تاریخ انتشار : ۲۸ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۵:۴۲  ، 
شناسه خبر : ۲۳۸۰۶۹

حامد حاجی‌حیدری
گروه اندیشه:
فرانسه و بویژه ساختگرایی آن که ملهم از تعالیم فردینانددو سوسور بود، یکی از رویکردهای اصلی چرخش زبانی بوده است که جریان پساساخت‌گرا و پسامدرنیست بویژه برخواسته از این حوزه‌اند. اساساً طرح موضوع استفاده از امواج چرخش زبانی به عنوان شورشی علیه مدرنیسم از ابتکارات این متفکران و بویژه مارکسیست‌های سرخورده از انقلاب 1968 است.
در فرانسه قیام‌ها و شورش‌های دانشجویی 1968 پاریس، شکست آن قیام‌ها، و سال‌های پرآسیب و فشارها و صدمات پس از آن دوران که روشنفکران فرانسه پشت سر گذاردند، زمینه برای ظهور متفکران برجسته‌ای در زمینه پسامدرن مانند میشل فوکو، ژاک لاکان، رولان بارت، ژان فرانسوالیوتار و... فراهم شد. روشنفکرانی که در سال‌های اوایل دهه 1970 شروع به معرفی خود به عنوان پسامدرن کردند، بابت رادیکالیسم خود در سال‌های دهه 1960 ابراز تاسف نمودند، گرچه همچنان آثار خود را در چهارچوب پارادایم‌های مقاومت یا انقلاب توصیف می‌کردند.(1)
به گفته آنان گناه نخستین رادیکال‌های سالیان دهه 1960 به خدمت گرفتن متافیزیک غلط و نادرستی بود که وحدت ذاتی و اساسی تجربه انسانی را مسلم و مفروض دانسته، آن را تایید می‌کرد.(2) آنان تفاوت‌هایی را اساسی می‌شمردند که در پارادایم حقوق بشری و اومانیستی سنتی فرانسه نادیده گرفته می‌شد؛ تمایزهایی مثل جنسیت و نژاد و قومیت.(3)
با تغییر جهت و چرخش تند فرهنگ فرانسه به سمت راست در سال‌های دهه 1970 تحت‌ تاثیر الهامات دوگل، حملات پسامدرنیست‌ها علیه مارکسیسم، بتدریج به صورت انتقادات تند علیه انقلاب فرانسه و اعلامیه حقوق بشر آن تبدیل گردد.(4) بر این تاکید شد که کشتارهای جمعی تداوم یافته در اثر حاکمیت استالینیزم جز پیامدهای صرف روشنگری نبوده است. پسامدرنیست‌ها اکنون با نگاهی روشن به مارتین هایدگر و انتقاد کوبنده وی به مدرنیت می‌نگریستند.(5)
پسامدرنیست‌ها تمام همت خود را صرف حمایت از جنبش‌های فمینیستی، همجنس‌بازی، طرفداری از محیط زیست و... کردند؛ آنان عموماً جنبش‌هایی فرقه‌گرایانه شکل دادند و از جنبش‌های وسیع و گسترده حقوق مدنی دوری می‌جستند.(6) ذهن پسامدرن تنها در دوران بحران‌ها و بن‌بست‌های سیاسی و شرایط و ضیق و اضطرار برای زندگی معنا و مفهوم قایل بودند.(7)
تحولاتی که منجر به ایجاد واکنش پساساختگرایی و پسامدرنیستی شد، آشکارا از قبل از آشکار شدن آنها توسط نظریه‌پردازان دست چپی مانند دریدا، فوکو، لیوتار و بودریار در حوزه فکری فرانسه توسط بسیاری همچون ژرژ کاگنیم، گاستون باشلار، ژان کاویه، امانوئل لویناس، ژاک لاکان، ژرژ باتای و... مطرح بوده است و مبانی فکری آنان پیشاپیش فراهم آمده است. بویژه سه مفهوم در شکل‌گیری جریان پساساختگرا و پسامدرنیست فرانسوی حائز اهمیت بوده است؛ یکی تمایز مهم سوسور میان ساخت همزمانی و در زمانی، دیگری مفهوم تفاوت و معناشناسی تفاوتی و بالاخره مفهوم مهم غیریت.
چشم‌اندازی کلی
قبل از سوسور زبان‌شناسی با نحوه تحول زبان در طول زمان سر و کار داشته است.(8) در این هنگام کار زبان‌شناسان این بود که دریابند که واژه‌های یک زبان به طور تاریخی به چه مدلول‌هایی اشاره داشته‌اند. به این ترتیب معنای هر واژه با مدلول آن پر می‌شود. معناشناسی تفاوتی سوسور بالمآل ناشی از تمایز وی میان ساخت در زمانی (در طول زمان = ساخت تاریخی) و ساخت همزمانی (در یک زمان = یک لحظه از حرکت یک ساختار) در عین ترجیح بعد هم‌زمانی است. سوسور مانند دورکیم در جامعه‌شناسی این نظر را مطرح کرد که با دنبال کردن تاریخ یک پدیده نمی‌توانیم بفهمیم آن پدیده چگونه کار می کند.
درست همانطور که یک جامعه را با بررسی مناسبات میان بخش‌های مختلف آن درک می‌کنیم، لازم است مناسبات میان بخش‌های مختلف زبان را بررسی کنیم.(9) پس در درجه اول سوسور در پی تعقیب حسب و نسب واژه‌ها و معناشناسی آنها در همان متن فعلی و موجود است. هر واژه بسته به متنی که هر لحظه در آن قرار دارد، معنای خاصی را متحمل می‌شود. این به آن معناست که هر واژه برای هر فرد در هر لحظه معنای ویژه‌ای دربردارد که قابل مقایسه با معانی دیگر نیست.
سوسور برای اثبات برداشت تفاوتی خود در مقابل برداشت تاریخی استدلال که در واقع معانی واژه‌ها در زبان با مدلولی خارج از آنها پر نمی‌شود تا نشان دهد که دال بر چه هست بلکه یک واژه از انبوهی از تفاوت‌ها مشحون است که همواره نشان می‌دهد که چه نیست. معنی واژه‌ها از ساخت‌های زبان ناشی می‌شود، نه چیزهایی که واژه‌ها به آن اشاره می‌کنند. ما ممکن است ساده‌اندیشانه گمان کنیم که معنی واژه درخت، چیز پربرگی است که این اصطلاح به آن اشاره می‌کند. اما به نظر سوسور چنین نیست.
ما می‌توانیم این مطلب را با توجه به این واقعیت درک نماییم که واژه‌های زیادی در زبان وجود دارد که به هیچ چیزی اشاره نمی‌کنند مانند «و»، «با» و... به علاوه واژه‌های کاملاً معنی‌داری وجود دارند که به چیزهای افسانه‌ای اشاره می‌کنند که به هیچ‌وجه در واقعیت وجود ندارند. اگر معنی یک واژه از چیزی که به آن اشاره می‌کند ناشی نمی‌شود، از کجا برمی‌خیزد؟ پاسخ سوسور این است که معنی به وسیله تفاوت‌های بین مفاهیم وابسته به هم ایجاد می‌شود که قواعد یک زبان آنها را به رسمیت می‌شناسد.
معنی واژه «درخت» از این واقعیت ناشی می‌شود که ما «درخت» را از «بوته»، «درختچه» و «جنگل» و انبوهی از واژه‌هایی که معانی مشابه اما مجزا دارند تمیز می‌دهیم. معانی از درون و در داخل زبان ایجاد می‌شوند، نه به وسیله اشیاء جهان خارج که به واسطه معانی به آنها اشاره می‌کنیم.(10)
سوسور چنین برداشتی از معناداری را منحصر به زبان‌شناسی نمی‌کند و ادعیه تعمیم آن به تمام حوزه معنا را دارد. تنها اصوات (سخن گفتن) یا علایم روی کاغذ نیستند که می‌توانند معنی بیافرینند. هر چیزی را که ما بتوانیم به طور منظم تمیز بدهیم، می‌توانیم برای ساختن معانی به کار بریم. سوسور مطالعه معانی غیرزبانی راسیمولوژی(11) نامید که امروزه بدان نشانه‌شناسی اطلاق می‌شود.(12)
نشانه‌شناسی بسیار از زبانشناسی ساختاری گسترده‌تر است؛ زیرا گذشته از زبان، نظام‌های نشانه‌ای و نمادین دیگر مانند واگویه‌های چهره‌ای، زبان جسمانی، متون ادبی و در واقع همه صورت‌های ارتباطات را دربرمی‌گیرد.(13) مطالعات نشانه‌شناختی می‌توانند در مورد بسیاری از جنبه‌های گوناگون فرهنگ انسانی انجام شود.(14) اشتروس ادعا می‌کند که ذهن انسان به نحوی ساخته شده است که کل جهان را در چهارچوب تفاوت‌ها شناسایی می‌کند.(15) این به آن معنا بود که هر چیزی که به ادراک انسانی درمی‌آید و برای انسان معنادار است، در یک معناشناسی تفاوتی است که برای انسان‌ها معنادار می‌شود.
نکته مهمتر اینکه این معناشناسی تفاوتی یک معناشناسی همزمانی است و نه در زمانی. هر چیز معناداری که موضوع شناسایی سوژه انسانی قرار می‌گیرد در متن خاصی و در زمان ویژه‌ای معنای خاصی دارد که منطقاً قابل مقایسه با معنایی در متن و شرایط دیگری نیست این نسبیت‌گرایی متنی ـ زمانی آنچنانکه باید، مورد توجه سوسور قرار نگرفت و بویژه توسط پساساختگرایان به رهبری دریدا نشان داده شد که به انهدام معنا منجر می‌گردد.
از نکات دیگری که بعدها توسط دریدا مورد توجه ویژه قرار گرفت تفاوتی بودن معنا بود. دریدا نشان داد که اگر معنا از خلال تفاوت‌ها برخیزد، هیچگاه معنای درستی که واژه‌ای بتواند به آن دلالت کند وجود نخواهد داشت. این نیز سلاح دوم پساساختگرایی فرانسوی برای حمله به معنا و عقلانیت مدرن است.
تاکید سوسوری بر مفهوم در زمانی و نفی بعد در زمانی، در نظر پساساختگرایان تبدیل به واکنشی علیه نگرشی شناختگرایانه تاریخی از آن دست که در کار مارکس دیده می‌شود شد. این امر باعث شد تا پساساختگرایی بر آن شوند که فقط یک سطح وجود دارد، آن هم سطح ظاهری است و هیچ عمق پنهانی وجود ندارد.(16)
وجه نهایی پساساختگرایی فرانسوی که بویژه در نظریات امانوئل لویناس بارز است و بعدها بویژه توسط فوکو در ایده دنیای دیوانه مورد توجه قرار گرفت، در ارتباط تنگاتنگ با مفهوم «دیگری» یا «غیر» است. لویناس بلانشو، دریدا، اریگارای و لیوتار در مفهوم کلیدی غیریت تاثیر مسلمی بر جای نهاد.(17) غالباً جهان مدرن به عنوان جریانی داخلی، درونی و منطقه‌ای و مختص به محدوده اروپا نگریسته می‌شود.
در عین حال باید توجه داشت که اروپاییان به یمن پدیده استعمار و امپریالیسم توانستند این زمینه‌ها را فراهم سازند. بسط و گسترش امپراطوری‌های دریایی اروپایی در قرن پانزدهم، کشف دنیاهای جدید و برخورد با مردم دیگر از جمله مقاطع کلیدی در روند تکوین جوامع مدرن بوده‌اند.(18) یکپارچگی اروپای غربی مستلزم تکوین احساس جدیدی از هویت فرهنگی بود.
اروپا این هویت جدید را به برکت ارائه خود به عنوان تمدنی مستقل، مشخص، منحصر به فرد و فاتح و نیز از طریق مشخص ساختن اختلافات و تمایزات خود با فرهنگ‌ها و تمدن‌های ملل و اقوام دیگر به دست آورد.(19) غرب سعی نمود این دیگران را در قالب خود ادغام و محصور سازد.(20) فلسفه سوژه‌محور مدرنیت که همه چیز را تنها به جهت نسبتی که با سوژه انسان‌مدرن اروپایی می‌دید می‌سنجید و جز علم مبتنی بر عقلانیت ابزاری را معتبر نمی‌شمرد، توانست دیگران را نه صرفاً به عنوان یک «دیگری» که دقیقاً به عنوان دیگری دون‌تر مورد توجه قرار دهد. انسان اروپایی توانست نه تنها خود را به عنوان یک سوژه‌محور جهان سازد بلکه علاوه بر آن همه چیز و از جمله دیگر انسان‌ها را تبدیل به ابژه این سوژه کند.
وقتی کشف می‌کنیم که به جای یک فرهنگ، چندین فرهنگ مختلف وجود دارد و آنگاه که پایان انحصار فرهنگی را اعلان یا تصدیق می‌کنیم، در واقع با تهدید نابودی کشف خود مواجه می‌شویم. و به این ترتیب ناگهان این امکان پدیدار می‌شود که نکند این تنها «دیگران» باشند که وجود دارند، و ما خود نیز تنها یک دیگری در میان دیگران هستیم.(21) تصاویر چند قرنه «دیگری» آنچنان به زیر سوال می‌رود که نکند این دیگران‌اند که هستند و نه ما. توجه به دیگری در کنار تاکید به ساخت همزمانی و تفاوت سه دستمایه عمده در پساساختگرایی فرانسوی را متشکل ساختند.
از جمله مساعی پساساختگرایی فرانسه در حمله به عقلانیت مدرن و در جستجوی یک «دیگری»، نشان دادن راه‌های دیگر اندیشه و تجهیز مقدماتی برای «اندیشیدن به نااندیشیده‌ها» است. براساس نظام نظری پساساختگرا، دنیا به مثابه نظام بازنمایی به هم‌ بافته‌ای تلقی می‌شود که فاقد هرگونه ریشه عمیق در خاک اصلی است. همه چیز به صورت متن در می‌آید.(22) به عبارت دیگر پساساختگرایان فرانسوی در پی آنند تا ادعای اعتبار عقلانیت مدرن را مورد حمله قرار دهند و به این ترتیب راه را برای شیوه‌های دیگر نگریستن به جهان و در نتیجه پست شدن جهانی را که از طریق این عقلانیت و ادعای انحصار آن تکوین یافته بود فراهم آوردند.
رویکردهای غیرچپگرا به پساساختگرایی
تحولات پس از 1968 و واکنش چپگرایان به آن در قالب طرح نظریات موسم به پساساختگرا و پسامدرنیست‌، در عین توجه به این نکته که این رویکرد در نظریه‌پردازان غیر دست چپی هم هوادارانی دارد، ما را بر آن می‌دارد تا پساساختگرایی را به دو شاخه عمده غیرچپگرا و چپگرا تقسیم نماییم. این تقسیم‌بندی بویژه از آن جهت که نتایج سیاسی متفاوتی که از نظریات این افراد به دست می‌آید را توجیه می‌کند قابل توجه است. نظریه‌پردازان پساساختگرای غیرچپگرا بویژه از آن جهت که لیبرالیسم را با توجیه جدیدی وارد عرصه می‌کنند مشخص می‌شوند.
هر چند که افرادی مانند هابرماس پساساختگرایان چپگرا مانند لیوتار و فوکو را به عنوان نومحافظه‌کاران شناسایی می‌کند و به راستی تبعات اصلی نظریات ایشان به محافظه‌کاری علاج‌ناپذیری ختم می‌شود، اما این مطلب مانع از آن نمی‌شود که تفاوت اساسی اینان با پساساختگرایان غیرچپگرا را مورد توجه قرار دهیم. پساساختگرایان چپگرا چه در چهارچوب پساساختگرایی خود نظریاتی را ابراز می‌دارند که هر نوع هدفی را برای انجام فعالیت سیاسی رادیکال به لحاظ معنایی منهدم می‌سازند، اما در عین حال با استفاده از ایده غیریت همچنان بر سیاست یا زیبایی‌شناسی «مقاومت» تاکید دارند.
اولویت دادن به سیاست مقاومت و تاکید به اهمیت جنبش‌های ضدفرهنگ یا جنبش‌های فمینیستی به عنوان امیدوارکننده‌ترین جبهه‌ها در مقابل نظام سرمایه‌داری، همان چیزی است که افرادی مانند هابرماس یا آلن تورن نیز به آن دست یافته‌اند و در کار پسامدرنیست‌ها نیز رویت می‌شود.
ما بویژه به برخی نظریه‌پردازان شاخص دست راستی اشاره خواهیم کرد، با این تاکید که خطوط اساسی اندیشه‌های بزرگان دیگر را در خلال بحث در مورد این نظریه‌پردازان شاخص را متذکر شویم. سپس نظریه‌پردازان دست چپی را مورد توجه قرار خواهیم داد که بصیرت‌های بیشتی در مورد نظریه ساختگرا و پساساختگرا و نقش مهم آن در جریان چرخش زبانی به دست خواهند داد.
رولان بارت
در کنار سوسور دیگر چهره درخشان ساختگرایی فرانسه رولا بارت است. او به ویژه به دلیل استعمال اصطلاح مهم مرگ مولف که در ترمینولوژی مباحث مدرن، پسامدرن به مرگ سوژه ترجمه می‌شود و در اثر رولان بارت تحت عنوان مرگ مولف (1967) آمده است، مورد توجه قرار گرفت، هر چند که اهمیت وی در نقد ادبی دوشادوش شخص سوسور است.
بارت در مقابل ایده تلقی از مولف به عنوان منشاء خلق معنا، معتقد به واقعیت زبان مولف است، که تنها در زبان آفریده می‌شود و بر کثرت هرگونه متن کلام تاکید می‌ورزد.(23)
مرگ مولف با آزادی و رهایی خواننده همراه است؛ با مرگ مولف خواننده دیگر خود را محدود به تخیلات و افسانه‌های صدای واحد مولف در تسلط بر متن خود، نمی‌داند.(24) مقاله مولف چیست؟ فوکو ضمن تاکید بر برخی از نقطه‌نظرات بارت، به مطالعه و بررسی مقوله به لحاظ تاریخی متغیر «مولف ـ رسالت» می‌پردازد که در واقع نشانه بارز حضور و انتشار گفتمان‌های معین در یک جامعه است. این قبیل مطالعات به بررسی مسایل «اقتدار» و اینکه چه کسی می‌تواند مولف باشد، چه متونی واجد اقتدارند و چگونه گفتمان‌ها به تملک درمی‌آیند می‌پردازند.(25)
موریس مرلوپونتی
موریس مرلوپونتی دو اصل سوسور را برجسته کرد و مورد اهتمام قرار داد؛ یکی اصل معناشناسی تفاوتی سوسور بود دایر بر آنکه زبان با ربط نشانه‌ها به وجود می‌آید. دوم آنکه بررسی در زمانی (تاریخی) زبان نمی‌تواند ماهیت کاربرد روزمره و هم زمانی آن را توضیح دهد.
مرلوپونتی این نتیجه مهم را می‌گیرد که باید به بعد همزمانی برای زدودن «تاریخ از تاریخ‌گرایی» بهره جست.(26) به تصریح مرلوپونتی رویکرد همزمانی به زبان به معنای بررسی زبان، آنچنان که عمل می‌شود است و نه به‌سان موجودیتی انتزاعی و کلی که در معرض تکامل تدریجی در زمان قرار دارد.(27) ابرام ویژه مرلوپونتی که نقش او را در الهامات فلسفه معاصر و پساساختگرایی فرانسوی برجسته می‌کند، این است که زبان را باید از درون عمل فهمید.
امانوئل لویناس
غیریت همواره برای لویناس مساله بوده است. برای او زبان، وجود، شخص دیگر، زبان و خدا همه به عنوان غیریت مطرح‌اند، و این نکته حاکی از طرحی است که در آن عزمی راسخ وجود دارد. زیرا لویناس عملاً می‌خواهد اندیشه را در فلسفه دور بزند. او می‌گوید، سیر فکری‌اش از هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی یا عقل جدا می‌شود و به نقطه‌ای می‌رسد که در آن غیریت با تمام عریانی آن در مقابل ما قرار می‌گیرد.(28) امانوئل لویناس به وجه زیرین عقلانیت سوژه علاقه‌مند است که نه صرفاً غیرعقلانی یا خلاء بیان‌ناپذیر، بل نیروی مثبتی است که نمی‌توان آن را حذف کرد.(29)
برخلاف سنت فکری غرب که با تمایلش به عینیت‌بخشی و تعمیم، «غیریت» را به «همان» تبدیل می‌کند، لویناس استعلا را در مقابل گسست و باز کردن راه برای غیریت به کار می‌برد.(30) لویناس که به جای سوژه اندیشنده به غیریت تقدم می‌دهد، در پایان چه بخواهد و چه نخواهد، «غیر» امر عام، ناگزیر «غیر» اندیشه غربی است؛ غیری که قرار است که به نوبه خود به مفهوم امر عام تبدیل شود.(31)
در واقع لویناس با مفهوم‌سازی غیریت بزرگترین ضربه را به «غیر» بودن آن می‌زند. در نقد پساساختگرایانی که در اندیشه اندیشیدن به نااندیشیده‌ها هستند، تاکید می‌رود که به هر روی باید اندیشید و این خود وارد شدن به قلمرو اندیشیده‌هاست. آنچه مهم است و بعدها در نقد افرادی مانند فوکو یا اریگارای اهمیت می‌یابد آن است که اینان همواره در پارادوکسی درگیرند؛ از یک‌سو در پی نفی نظریاتی در عالم اندیشیده‌ها هستند که به نااندیشیده‌ها کم‌توجهند و از دیگر سوی خود با همین ردیه و با آغاز اندیشیدن در مورد اندیشیده‌ها ناگهان درمی‌یابند که خود نیز ناخواسته به حریم اندیشیدن و قواعد آن وارد شده‌اند.
ژاک لاکان
لاکان با تاکید ساختگرایانه بر زبان همچون نظامی از تفاوت‌ها و فاقد اجزاء اثباتی، اهمیت زبان را در آثار فروید برجسته کرد.(32) از نظر لاکان ورود کودک به مرحله سخن گفتن کاملاً به شناخت او از خود بستگی دارد. شناخت خود یعنی تبدیل شدن انسان به سوژه انسانی(33) ابداع لاکان این است که اساس سوبژ کتیویته انسانی را به جای عوامل زیستی بر زبان بنا می‌نهد. سوژه انسانی هنگامی به عنوان «خود» قوام یافته است که سازمان نمادین کلام انسانی متشکل گردیده باشد.
لاکان متاثر از معناشناسی تفاوتی سوسور، سعی می‌کند تا نشان دهد که سوژه انسانی، خود را از درون تفاوت‌ها بیرون می‌کشد. در واقع سوژه انسانی، سوژه دال است.(34) که قلمرو نظم نمادین است. دال همیشه از مدلول خود جداست و از استقلالی واقعی برخوردار است و از مجموعه‌ای از تفاوت‌ها انبان می‌شود. تحلیل لاکان از فرویدیسم، تحلیلی دیالکتیکی ـ تفاوتی است. داشتن تصوری از خود به عنوان سوژه‌ای که ابژه‌ای جنسی را مورد توجه قرار می‌دهد، آن است که از خود به نحوی معناشناسانه برداشتی تفاوتی داشته باشد. آنچه خود را در اینجا نشان می‌دهد، نقش «دیگری» متفاوت به عنوان عامل اساسی بیان میل انسان است.(35)
آنچه در شکل‌گیری مفهومی از سوژه مهم است آن است که این مفهوم از مجموعه‌ای از تفاوت‌ها و نیست‌ها تشکل یافته است. میل از آنجا که بر فقدان ابژه (در مرحله نخست، مادر) مبتنی است، هویت سوژه را تایید نمی‌کند، بل آن را زیر سوال می‌برد. میل وجود شکافی را در سوژه نشان می‌دهد.(36) اینگونه است که سوژه از خلال مجموعه‌ای از تفاوت‌ها و نیست‌ها کم‌کم به ادراکی از خود نایل می‌آید. سوژه برای درک مفهومی از خود دقیقاً همان مراحلی را طی می‌کند که معناشناسی تفاوتی سوسوری در کشف معنای یک واژه عمل می‌کند و آن را از انبوهی از تفاوت‌ها و نیست‌ها انبان می‌کند.
هر چند زبان، به عنوان جزء ممتاز نظم «نمادین»، در نظریه لاکان نقشی محوری دارد، اما تنها یک نظم از نظم‌های سه‌گانه تشکیل‌دهنده سوژه در روانکاوی است. دو نظم دیگر؛ امر تخیلی و امر واقعی هستند.(37) در حالی که ضمیر ناخودآگاه به رسمیت شناخته نمی‌شود. در سطح «امر تخیلی»، سوژه به شفافیت امر نمادین باور دارد.(38) «امر تخیلی» عرصه توهم است، اما «توهم ضروری»، توهمی از آن دست که دور کیم درباره دین می‌گوید.(39)
از نظر لاکان زبان از ظرفیت گفتن چیزی بیش از آنچه گفته‌ می‌شود برخوردار است. او بر آن است که زبان است که از طریق انسان‌ها سخن می‌گوید: همان قدر که انسان‌ها به یاری آن سخن می‌گویند.(40) از نظر لاکان زبان نه صرفاً حامل اندیشه و اطلاعات است، و نه صرفاً واسطه ارتباط. لاکان می‌گوید، آنچه موجب نقص ارتباط می‌شود، نیز معنادار است. کج‌فهمی‌ها، آمیختگی‌های زبانی و طنین‌های شاعرانه ویژگی‌هایی هستند که تاثیرات ضمیر ناخودآگاه را می‌توان از خلال آنها مشاهده کرد.(41)
«امر واقعی» همیشه در جای خودش قرار دارد. به این دلیل همیشه در جای خودش قرار دارد که فقط آنچه در جای خودش نیست می‌تواند نمادین و از همین رو صوری شود. امر نمادین جانشین آن چیزی است که در جای خود نیست. نماد، واژه و نظایر آن‌ها همیشه متضمن غیاب ابژه یا چیز مورد اشاره است.(42)
اما در سطح، تشکیل سوژه فردی همچون سوژه‌ای جنسیت‌یافته، آنچه در جای خودش نیست نره مادر است. داستان از این قرار است که ورود نوزاد به مرحله زبانی همواره مستلزم تشکیل سوه مستقل با جدایی او از مادر رخ می‌دهد. مادر نخستین تجربه کودک از غیاب یا فقدان است. از سوی دیگر مادر برای کودک جانشین نره از دست رفته می‌شود؛ او در پرتو رابطه نزدیکش با کودک احساس کمال می‌کند.(43)
پدر نیز در ارتباط مادر ـ کودک دخالت می‌کند و کودک با این همان پنداری‌ خود و پدر به هویت خود شکل می‌دهد.(44) پس جایگاه پدر در «امر واقعی» و جایگاه مادر در «امر نمادین» است. به یک معنا هویت کودک محصول پذیرفتن تفاوت جنسی از سوی اوست.(45)
فمینیسم پسامدرن
گرچه اصطلاح فمینیسم تا اواخر قرن نوزدهم به کار گرفته نشد، اما ردپای ایدئولوژی‌های فمینیستی را می‌توان در اواخر قرن هیجدهم یافت.(46) قدیمی‌ترین صورت فمینیسم برابری زن و مرد را ترویج می‌کرد؛ این برابری به معنای قایل شدن جایگاهی برابر در زندگی اجتماعی برای زنان و مردان و تا اندازه‌ای جایگاهی مشابه با مرد در درون خانه بود. این اندیشه‌ها تحت‌تاثیر انقلاب فرانسه و جنگ استقلال آمریکا و ایده‌های مدرنیستی آزادی و برابری بود.(47) فمینیسم فرانسوی معتقد بود که ارزش‌های انقلابی آزادی، برابری و برادری باید همه را شامل شود حال آنکه شاخص فمینیسم آمریکایی، تاکیدش بر استقلال زن است، بدین معنا که بر حقوق شهروندی و مالکیت خصوصی زنان تاکید می‌ورزند.(48)
در انگلستان، مری وستنکرافت(49) کتابی به نام تبیینی از حقوق زنان(50) نوشت که در آن از اندیشه برابری زن و مرد و بهبود آموزش زنان دفاع شده بود و نظام اجتماعی که برای زن جایگاهی پست‌تر قایل بود را مورد انتقاد قرار داد. جان استوارت‌میل در سال 1869 متاثر از همسرش هریت تیلر کتاب مقوله زن را نوشت که از نظر جین دوگی نخستین اثر تئوریک در زمینه فمینیسم است.(51)
در پی جنبش‌های سوسیالیستی و حقوق مدنی در دهه 1960 جنبش‌های فمینیستی نیز بالا گرفتند. مفهوم اساسی در این جنبش‌ها این بود که انسان موجودی اجتماعی است؛ بدین معنا که یک زن در تنهایی خود غوطه‌ور نیست، بلکه نتیجه‌ای از نظام سیاسی و اجتماعی بزرگتر است. چنین نگرشی به شدت تحت‌تاثیر آثار سیمون دوباوور (52) و کیت میلت (53) بود. آنها توجهات را به سوی شیوه‌هایی معطوف می‌داشتند که طی آنها بسیاری از ساختارهای جامعه غربی زنان را استثمار می‌کنند.(54)
کیت میلت در کتاب سیاست جنسی، مردسالاری و شیوه‌های ایجاد آن در خانواده و فرهنگ و خصوصاً در ادبیات را مورد بررسی قرار داده است. روشن شدن ماهیت تحول‌پذیری پدرسالاری زمینه را برای بروز ایده خواهر جهانی فراهم آورد؛ بدین معنی که زنان تمام فرهنگ‌ها با هر زمینه اجتماعی می‌توانند حول یک آرمان با یکدیگر متحد گردند.(55)
براساس چهارچوب اجتماعی فمینیستی اعتقاد بر این است که توانایی زنان برای جذابیت جنسی پدیده‌ای فردی، ذاتی و فارق از جامعه نیست، بلکه عاملی ساختاری و محوری در استثمار زن توسط نظام پدرسالاری در کار است. فمینیست‌ها و خصوصاً آندره دورکین(56)، نوشته‌ها و نقاشی‌های پورنوگرافیک (شهوت‌انگیز) را از آن‌رو که به صورت ابزاری برای نظام پدرسالاری در جهت استثمار جنسی زنان و به کارگیری قابلیت‌های جنسی زنان علیه آنها درآمده است، به شدت مورد نکوهش قرار می‌دهند. مری دلی(57) در کتاب بوم‌شناسی جنسی، استدلال می‌کند که نظام پدرسالاری برای بهره‌برداری از نیرو و جنسیت زنان آنها را به عنوان یک جنس مجزا از مردان جدا می‌کند.(58)
دوباوور در کتاب جنس دوم استدلال می‌کند که فرهنگ غرب مرد را به عنوان جنس معمولی و زن را جنس نامعمول (یا غریبه) می‌نگرد؛ او خواستار آن شد که ماهیت ویژه و خاص زنان بازشناسی شود. این تاکید به ویژگی منحصر زنانه در شکل‌گیری فمینیسم پسامدرن بسیار موثر بوده است. رویکرد فمینیستی متمایل به پسامدرن نه بر برابری که آشکارا بر تمایزات فیزیکی و روانشناختی زن و مرد تاکید می‌ورزد.
برخی فمینیست‌های پسامدرن رویکرد سنتی در روانکاوی خصوصاً زیگمونت فروید را از آن جهت مورد انتقاد قرار می‌دهند که مفروض می‌دارند که همه انسان‌ها شبیه جنس مذکرند و یا می‌توانند باشند؛(59) آنها توجه خود را به شیوه‌هایی معطوف داشته‌اند که از طریق آنها باورهای زنان در مورد ماهیت خاص جسمانی زنانه و نقش‌های مونث در زایمان و بچه‌داری شکل می‌گیرد.(60)
در فرانسه هلن سیوس(61) و لوس اریگارای(62) در کتاب مکتوبات زنانه، ایجاد دانش مدرن را از دیدگاهی فمینیستی مورد بررسی قرار داده‌اند. این دیدگاه به وجود تفاوت‌هایی میان زنان که به زعم ایشان زن را نسبت به مرد برتری می‌بخشد، تاکید دارد و ایجاد یک فرهنگ خاص زنانه را مورد حمایت قرار می‌دهد.(63)
مدرنیسم به ویژه در نگاه به زنان از سویی و مصادف با گسترش استعمار و امپریالیسم از دیگر سوی بر غیریت زنان و مردان آسیا و آفریقا و بومیان آمریکا تاکید داشتند و مدعی برتری فرهنگی نسبت به آنان بودند.(64) از جمله نتایج ظهور امواج پسامدرنیستی و پساساختگرایی به مبارزه طلبیدن این غیریت‌ها و در نظر گرفتن آنها در کنار غرب به عنوان یک حوزه گفتمانی جدا و بازی زبانی خاص که هیچ یک را بر دیگری ادعای برتری نیست. ادوارد سعید متاثر از فوکو و دریدا، گیاتری چاکراورتی اسپیواک(65) که بر غیریت زنان آسیایی و آفریقایی در متن فمینیسم عمومی می‌تازد، هومی بابا و ابجول محمد از جمله کسانی هستند که علیه صبغه غیریت‌ستیز مدرنیستی اقدام کردند.(66)
در این میان فمینیست‌های پساساختگرا مانند اریگارای و کریستوا آشکارا غیریت زنان را امتیازی برای آنان برای کشف دنیایی غیر از این دنیای مفلوک موجود تلقی کردند.
در همین چارچوب پسامدرنیستی، نسبیت‌گرایان فرهنگی همچون چاکراورتی اسپیواک جریان اصلی فمینیسم و به ویژه موج اول برابرگرا را به دلیل اروپامداری مورد انتقاد قرار می‌دهند. اسپیواک بر آن است که نظریه‌پردازان انگلیسی ـ آمریکایی فمینیست زنان کشورهای در حال توسعه را غریبه می‌دانند و باورهای غربی خود را بر آنها تحمیل می‌کنند.(67)
به ‌رغم برخی تلاش‌های گسترده فمینیستی برای بیرون کشیدن حمایت‌هایی از درون جریان پسامدرنیسم به نفع جنبش فمینیستی، به نظر نمی‌رسد که بتوان محافظه‌کاری ذاتی موجود در پسامدرنیسم را از نظر دور داشت و پسامدرنیسم را محمل خوبی برای یک جنبش فعال دانست. سابیالا ویباند به نقد فمینیسم پسامدرن می‌پردازد. از نظر او اگر رویکرد سیاسی نظام‌مندی در برخورد با مسایل ثروت، قدرت و کار وجود نداشته باشد، در آن صورت چگونه می‌توان انتظار داشت که چالش موثری در برابر آن نظم اجتماعی وجود داشته باشد که منافع، امتیازات و نیز بار مسئولیت‌ها و فشار مشکلات خود را به شیوه منظم و به گونه‌ای عادلانه بین زن و مرد توزیع کند؟(68)          ادامه دارد...