پایه نظریه انتقادی قرن بیستم با آنچه که در مکتب فرانکفورت مطرح است، بزرگترین دستاوردهایی که پیشینیان آن گذاشتند بر phronesis (عقل عملی) ارسطو استوار است که به خصوص در نظریات مارکس زنده میشود و دیگری مفهوم هگل از انتقادی است که به دنیای واقعی برمیگردد و از همه مهمتر مارکس است، یعنی وقتی به بزرگان مکتب فرانکفورت برمیخوریم که از مارکس حرف میزنند دیگر منظور از نقد، نقد مارکسیستی است یعنی نقد ایدئولوژیهای موجود به کمک دنیای واقعی. البته بزرگان مکتب فرانکفورت فاصله بزرگ تاریخییی با مارکس داشتهاند. چهرههای بزرگ دیگری پدید آمده بودند، مباحث تازهیی آمده بود که آنها به این مسائل هم دسترسی داشتند، که دو تن از بزرگترین آنها نیچه و فروید بودند. آنچه که آنها میگفتند در جایی با نظریه انتقادی مشترک بود و به گفتههای مارکس هم شبیه بود. و آن این بود که یک فرض ناگفته در کار هر سه متفکر وجود داشت یعنی ما به کمک بخش کوچکی از واقعیتهای در دسترس یک بخش بزرگی که به عمد پنهان بوده را میشناسیم که مثلاً زیربنای اقتصادی برای مارکس است که ما از طریق روبناها و روابط به راستی موجود، استثماری را کشف میکنیم که پنهان نگه داشته شده است.
در واقع آنچه مارکس به گفته خودش علمی میدید، ولی در واقع در زمره گفتمان اقتصادی- سیاسی بود، فروید در گفتمان روانشناسانه و روانکاوانه میدید و برای نیچه در گفتمان اخلاقی معنا پیدا میکرد. با قرار دادن این سه فیلسوف در کنار هم، یک انسان چندوجهی را میبینیم که زندگی سیاسی- اقتصادی دارد، یک فرهنگ و سنت قدیم دارد که آزارش میدهد و ناخودآگاهی دارد که نمیگذارد درست زندگی کند. این درست زندگی نکردن که طبعاً بحث انتقادی را پیش میآورد، تماماً برای بزرگان مکتب فرانکفورت مطرح است.
یکی از مهمترین جنبههای نظریه انتقادی در علوم اجتماعی برای بزرگان مکتب فرانکفورت مخصوصاً هورکهایمر و آدورنو در وجهه اول که تئوری نظریه انتقادی را مطرح کردند و در وجهه بعدی مارکوزه و بالاخره هابرماس است و دیگر کسانی که در حاشیه این مکتب کار میکردند، خیلی هم مهم است این است که خودشان را درگیر بحث ناب فلسفی نکردند و تقریباً همان راهی را طی کردند که مارکس جوان پیشنهاد کرده بود، یعنی از فلسفه شروع کردند و کمکم از آن گسستند. شاید بتوان گفت آدورنو مورد استثنایی است که آخرین کارش که بزرگتریناش نیز هست، یعنی «دیالکتیک منفی»، یکبار دیگر به دیسکورس فلسفی برگشت. اگر آدورنو آن بحثها را نمیکرد ما نمیتوانستیم در مورد نظریه انتقادی اظهارنظر کنیم، زیرا زمانی که نظریه انتقادی به عنوان یکی از آثار بزرگ آدورنو منتشر شد به علت سنگین بودن مطلب، بیست سال طول کشید. آدورنو یک رشته در دانشگاه فرانکفورت درست داده بود که در کتابی به اسم «تاریخ و آزادی» (که برای وی انتخاب چنین اسمی کمی عجیب به نظر میرسد) چاپ شد. درسهای این کتاب مفاهیم دیالکتیک منفی را برای ما آشکار میکند. در این درسها متوجه میشویم که اولاً چقدر این متفکر در دیالکتیک منفی متکی به مارکس بوده و دوم اینکه وی نمیخواسته در فلسفه زندانی بماند، بلکه بحثی را مطرح میکند که به سنت هگلی و مارکس در دنیای واقعی برمیگردد. به عبارت دیگر آن چیزی که از نظریه انتقادی در مکتب فرانکفورت میشناسیم به معنای واقعی کلمه «نظریه» (به معنای محصول تجربیات علمی تعمیم داده و قیاس شده که در یک رشته احکام کلیتر مطالعه بیان میشود که برای علوم فیزیکی و تجربی مطرح است) نیست. بلکه مکتب فرانکفورتیها سخت معتقد بودند که میان علوم فیزیکی و تجربی با علوم انسانی تفاوت جدی وجود دارد تا حدی که حتی با اطلاق واژهها و روششناسی با یکدیگر اختلافنظر دارند.
نظریه انتقادی یک نظریه از میان نظریهها نبوده. لفظ نظریه اساساً به معنای تعمیم تجربهها نیست بلکه صرفاً به معنای یک نظر که از جانب عدهیی آدم مطرح شده، که نشانگر آن است که آنچه که براساس آن، جامعه را میشناختیم ناقص است، برای اینکه با چیزی میجنگد که الان پیشروی ماست و آن نگاه پوزیتیویستی به تاریخ و انسان است. نگاهی که هم داروینیسم اجتماعی به آن کمک کرده و هم پوزیتیویستی قرن نوزدهمی. چیزی که اتفاقاً ریشه زیادی در علوم فیزیکی تطبیقی داشته و محصول آن بوده. آنها با این درک رایج (به کمک روشهای کمی انگیزهها را فهمید، آدمی را فاقد از همه ارزشها، اعتقادها و باورها مورد بررسی قرار داد) در حال جنگ بودند. نظریه انتقادی هورکهایمر و آدورنو در واقع نوعی انقلاب علیه این موضوع است و میگویند چنین کاری را نمیشود انجام داد و به بصیرتی نزدیک میشوند که از این راه به دور بوده و غیرعلمی، غیرپوزیتیویستی و منفیگرای انتقادی به جامعه مینگرند که آدمها سخت درگیر ارزشهایی هستند که قبلاً برایشان تعیین شده. آدمهایی که چنین هستند و زندگی میکنند برای شناخت دنیا مدام باید دروغها و ناراستیها را کشف کنند (مثل روش فرویدی). آنها مطرح میکنند که هیچ چیزی را در نظم موجود اجتماعی پذیرا نباشیم، بلکه همواره نقاط عدم کار کردن را پیدا کنیم. در اینجا در واقع قدم بعدی متفکرین مکتب فرانکفورت میبینیم که برای نظریه انتقادی، انتقاد به انتقاد ایدئولوژی تبدیل میشود و آنچه هست را به نقد میکشیم (همان کاری که مارکوزه با فلسفه میکند). اما تنها این تفکر نبوده که چنین عمل میکرده بلکه سایر جریانها هم بودهاند، بدون اینکه چنین وزنه سنگین مارکسیستی را داشته باشند.
نکتهیی که متفکران مکتب فرانکفورت را از بقیه جدا میکند آن نگاه خاص طبقاتیشان است. آن نگاه کاملاً متکی به طبقه کارگر مدرن پس از مارکسی که آنها را از بخش عمدهیی از این فلسفهها جدا میکند. به عبارت دیگر این یک مکتب در دل جنبش سوسیالیستی و چپ به وجود آمده و اهداف اولیه همه آدمها تا دم مرگ، رسیدن به این جنبش است و در خدمت آن میدیدند. مشکل بزرگی که برای این جنبش پیش آمده آن بوده که به خاطر انقلاب روسیه و پیدایش حکومت شوروی و به خصوص بعدا از جنگ دوم و بسط کشورهای سوسیالیستی و چین و در آخر کوبا تبدیل به یک مانع برای بحث آنها شده بود. و در جواب نقد سرمایهداری موجود و سوسیالیستی که به راستی وجود داشت و مشغول ساختن اردوگاهها و از بین بردن آزادیهای بشری بود، پاسخ دهد. و به این ترتیب حمله آنها از سرمایهداری به سوسیالیسم واقعاً موجود بود. کارشان از آن نظر دشوار بود که انتقادشان را به سختی میتوانستی بر پایههای فلسفی قبول کنی اگر در جناح چپ بودی. راحتتر میشد انتقادهای بورژوایی مثل مارکس را پاسخ داد تا انتقادهای کسانی که تمام پایهها و پیشنهادهای برخیشان مارکس بود. دشوار میشد به آنها نسبتهای ناروایی داد وقتی همه آنها درگیر مبارزه با فاشیسم بودند و در حین این مبارزه مفهوم تازهیی از فاشیسم شامل حال سرمایهداری لیبرال کردند. دشوار میشد به مارکوزه نسبت جاشوی سرمایهداری را داد موقعی که وی به صراحت هرنوع سرمایهداری حتی شکل لیبرالیاش را علیه آزادیهای بشری میدانست و همانقدر آن را با قدرت نقد میکرد که شکل سوسیالیست استالینی را. وقتی که کتاب «مارکسیسم شوروی» مارکوزه را میخوانیم، متوجه میشویم که با یک مبنای فلسفی این دو سیستم اجتماعی- اقتصادی رد میشوند. در نتیجه این موضوع برای آنها موقعیتی ممتاز را در کل تاریخ اندیشه قرن بیستم ایجاد کرده. اندیشه قرن بیستمی به تدریج ناچار به انتخاب میان بد و بدتر شده است.
آدمهایی که بین سرمایهداری و سوسیالیسم واقعاً موجود خود را به سمت سوسیالیست موجود مثل احزاب کمونیست بکشانند، درگیر چنین انتخابی بودند. شرافت اخلاقی متفکران مکتب فرانکفورت چنین بود که چنین کاری نکردند. تا جایی پیش رفتند که جایی نداشتند، لوکاچ وطن داشت (ملاک حقیقتی داشت که دبیرکل حزب کمونیست بود) ولی آدورنو ملاک حقیقت نداشت در نتیجه مکتب فرانکفورت بدون پیشنهاد ایجابی جهان موجود را رد میکرد. اصطلاح انتقادشان به همین مفهوم ختم میشد. باید قبول کرد که وقتی در چنین وضعیت نظری- سیاسی- نظری- فلسفی قرار میگیریم بحثمان بسیار پیچیده و سخت میشود و دشوار هم فهمیده و پذیرفته میشود. موقعی که آدورنو میگفت تکامل بشر برعکس حرفهای هگل در ضرورت به آزادی نیست، بلکه از تیر و کمان به بمب هیدروژنی است، به ما میگفت که به طرف خوشبختی نمیرویم. همان زمان تصوری که از خوشبختی آدمهایی مثل فیدل کاسترو، پول پوت، لوکاچ و احسان طبری میساختند برای آنها چیزی حامل خوشبختی آدمها بود که باید به دست میآمد در مقابل نوعی بیارزش بودن همه ارزشها به ظن نیچه در دل مکتب فرانکفورت برجسته میشد که چیزی را ارائه نمیکرد و فقط انتقاد و رد میکرد. این توانایی از نظر اخلاقی کار سختی است که هموراه بر آن پافشاری داشته باشی و فقط در میان اقشار فرهیخته قابل درک است. متفکر مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی چیزی را برای سعادت بشری ارائه نمیکرده بلکه آنچه که بود مصیبت موجود در زندگی بود. اما مثلاً آدورنو هنر مدرن را راهبرد و فرار هنر و صنعت تودهیی میدانست یا مارکوزه اقشار فرهیخته و دانشجویان و اساتید رادیکال مطرح کرده است. ما اکنون از دوران دهه شصت و جنبش دانشجویی رادیکال آن سالها دور میشویم و درگیر مسائل جهانی شدن هستیم و دیگر آن امکان پندار خوشبینانه مارکوزهیی را به ما نمیدهد.
آنچه از نظریه انتقادی و مکتب فرانکفورت میآموزیم رد کردن است و نه ساختن و جایگزین کردن و حتی باز ساختن. نظریه انتقادی، نقد را تبدیل به یک سلاح تخریبی و ویرانگر میکند نه به معنای بد کلمه بلکه به نظر خود بزرگان مکتب فرانکفورت که نوعی احترام برای آن وجود داشته که در مکتب فرانکفورت هم مطرح بود و مثلا هایدگر معتقد بود که نقد یعنی ویرانگری. آنچه که در فلسفه آخر قرن بیستمی هم با آن مواجه بودیم.