تاریخ انتشار : ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ - ۱۰:۲۹  ، 
شناسه خبر : ۲۳۹۳۵۳
اشاره: آمریکا که اینک پس از یک سال تجربه از انقلاب های منطقه و بیداری اسلامی، با نقشه راه جدید تلاش می کند سیاست های خود را با نفوذ و تعمیق آن در کشورهای اسلامی پیش ببرد، تاکنون نتوانسته است موفقیت چندانی را به دست آورد و استراتژی واحدی را در برابر تغییرات منطقه از خود ارائه دهد. در این راستا سیاست آمریکا با محوریت قرار دادن رژیم صهیونیستی، رنگ و لعاب جدیدتری به خود گرفته است و تحت عنوان حمایت از شهروندان و حقوق بشر در حال اجرا است. در این مقاله ضمن بررسی زوایای مختلف استراتژی جدید آمریکا برای تفسیر و مداخله در تحولات منطقه، به استراتژی قبلی آن نیز که در دوران «جرج بوش» پسر تحت عنوان «خاورمیانه بزرگ» اعلام شده بود، اشاره شده است. این مقاله شکست آمریکا در عراق، افغانستان و مقاومت کشورهای اسلامی در برابر اشغالگران را مدنظر قرار داده و تکیه بر میلیتاریسم از سوی این ابرقدرت در جهان چند قطبی فعلی را بی اثر دانسته است.

بی شک با نگاهی به تحولات جدید جهان می توان دریافت که اوضاع برخلاف طراحی قدرت های بزرگ پیش می رود و قیام های مردمی در اقصی نقاط کره خاکی، بسیاری از معادلات آن ها را برهم زده است.
در منطقه خاورمیانه به عنوان چهارراه اصلی جهان که همیشه آبستن تحولات مختلف سیاسی است، وضع به گونه دیگری است و ملت های مسلمان با جرقه انقلاب تونس در ژانویه سال 2010 و سپس شعله بیداری اسلامی، نقشه های ابرقدرت های استعمارگر را به باد فنا داده اند.
اکنون که این تحولات به نقطه حساسی از خود رسیده است و شاخ و شانه کشیدن غرب و شرق در مورد وقایع داخلی سوریه به اوج خود رسیده است، آینده ای روشن و شفاف انتظار خاورمیانه را خواهد کشید. مسلماً تحولات جدید علاوه بر ورود کشورهایی مانند روسیه و چین به صحنه منازعات بین المللی باعث تضعیف هژمونی آمریکا در منطقه خاورمیانه خواهد شد.
کسانی که تلاش دولت بیل کلینتون در دوران ریاست جمهوری اش بر آمریکا برای تحقق مصالحه در مسئله فلسطین و اجرای یک راه حل سازشکارانه را دنبال می کنند، از زمان کوتاه باقیمانده دوران اوباما برای بهبود روابط آمریکا با کشورهای قدرتمند در شگفت خواهند بود.
همچنین کسانی که اولویت های استراتژیک آمریکا را که پس از حوادث 11 سپتامبر 2001 که طی آن ساختمان پنتاگون و برج های دوقلو مورد حمله قرار گرفت و در نتیجه «جرج بوش» رئیس جمهور وقت آمریکا جنگ علیه تروریسم را به عنوان اولویت اصلی سیاست خارجی کشورش اعلام کرد و به اشغال عراق و افغانستان انجامید را مورد بررسی قرار دهند، در خواهند یافت که پس از آن راهبرد «خاورمیانه جدید» در دستور کار واشنگتن قرار گرفت.
یکه‌تازی آمریکا
این درست است که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و انحلال پیمان «ورشو» و سر فرود آوردن چین در مقابل آمریکا به عنوان قدرت برتر جهان در دورانی از تاریخ معاصر (دهه 90) سخن از چند قطبی بودن جهان را بیهوده جلوه کرد، اما این موضوع در اساس خود با مشکل مواجه است.
اگر به درستی و با دقت این موضوع را مورد بررسی قرار دهیم درخواهیم یافت که در آن دوران، روسیه از قدرت اتمی و موشکی شوروی سابق به خوبی حفاظت کرده بود و با تغییر مشی دولتمردان کرملین از توجه به محیط سیاست خارجی، زیرساخت های قدرت در آن زمان به تدریج مورد بازسازی و نوسازی قرار گرفت.
برهمین اساس ولادیمیر پوتین به عنوان رئیس جمهور وقت روسیه اولویت های اصلی را بر تقویت بنیه دفاعی کشورش قرار داد و در مقابل آن سیاست سکوت در برابر منازعات بین المللی را در پیش گرفت. این موضوع باعث شد که آمریکا در اجرای سیاست خود درموارد بسیاری از مسائل جهان از جمله خاورمیانه شروع به یکه تازی کند که برای اثبات آن می توان به نمونه های زیادی در آن دوران اشاره کرد. اما درمورد چین می توان به مشغول شدن آن کشور به مسائل داخلی و تقویت بنیه نظامی و اقتصادی خود اشاره کرد که در دوران جرج پوش پسر، دولتمردان چینی همه هم وغم خود را برای اجرای آن گذاشته بودند.
دولت چین با اجرای دقیق این سیاست توانست به دومین قدرت اقتصادی جهان و سومین کشور قدرتمند نظامی که توانایی دستیابی به پنج قاره را داشته باشد تبدیل شود.
پیدایش قدرت‌های جدید
با گام نهادن کشورهایی مانند هند، برزیل، ترکیه و ایران به عرصه معادلات جهان، سیاست موسوم به تک قطبی عملاً شکست خورد و ایالات متحده آمریکا به ناچار لزوم تغییرات اساسی در سیاست خارجی خود را پذیرفت. نقص به وجود آمده در تعیین دقیق اولویت های استراتژیک آمریکا برای روبه رو شدن با تغییرات جهانی و رقابت با سایر کشورهای قدرتمند، به دلیل سلطه لابی صهیونیستی نه تنها در سیاست خارجی آمریکا اصلاح نشد بلکه، همچنان با تفکرات گذشته دولتمردان واشنگتن دنبال می شود. طی سال های دهه90 میلادی و حتی در ابتدای قرن بیست ویکم، استراتژی واشنگتن در خدمت صهیونیسم قرار گرفت و با این دیدگاه که تاکنون ادامه دارد، به موضوع حل منازعه در خاورمیانه نگریسته می شود.
البته این نوع دیدگاه تازگی ندارد و در برهه ای از تاریخ با اجرای طرح «سایکس پیکو» که مبنای آن تجزیه کشورهای اسلامی و تشکیل کشورهای متعدد و کوچک بود، صهیونیست ها به آرزوی خود در تضعیف مسلمانان رسیده بودند.
اما این کل ماجرا نبود و آن طور که آمریکا می خواست حوادث خاورمیانه رقم نخورد، بلکه لرزه هایی بر اندام سیاست خاورمیانه ای واشنگتن وارد شد که مقاومت مردم عراق و افغانستان در برابر اشغالگران و شکست صهیونیست ها در برابر حزب الله در سال 2006 و غزه در سال 2008 و ایستادگی ایران و سوریه را می توان در این راستا ارزیابی کرد.
این عوامل باعث شد که رقبای آمریکا در صحنه بین المللی ساکت ننشسته و به رقابت با سیاست تک قطبی در جهان بپردازند. برای نمونه می توان به روسیه، چین، هند، اروپا و کشورهای دارای نفوذ منطقه ای مانند ترکیه، ایران، آفریقای جنوبی و همچنین ونزوئلا، بولیوی، سوریه و لبنان اشاره کرد.
همه این عوامل باعث ایجاد خللی بزرگ در توازن قوا به ضرر آمریکا و رژیم صهیونیستی شود و به نظر می رسد سردرگمی ناشی از تصمیم گیری غلط در تعیین اولویت های آمریکا طی 20سال گذشته در نتیجه آن باشد. اما این موضوع را هم نباید فراموش کرد که طرف های دیگری نیز تلاش های فراوانی کرده تا خود را در عرصه بین الملل استوار کنند و معادلات را به نفع خود تغییر دهند. از همین جا است که امکان تغییر چرخش جزئی در استراتژی جدید آمریکا که اخیراً از سوی «باراک اوباما» درمورد تمرکز بر کشورهای اقیانوس آرام اعلام شد را می توان موردبررسی قرار داد. این بدان معنا است که آمریکا، کنترل ابرقدرت هایی مانند چین و روسیه را در اولویت سیاست خارجی خود قرار داده است.
به عقیده کارشناسان مسائل بین الملل، معنای این استراتژی جدید این است که آمریکا بالاخره این موضوع را درک کرد که در دو دهه گذشته چگونه چین توانسته است قدرت اقتصادی و نظامی خود را افزایش دهد بدون اینکه سر و صدایی از خود بروز دهد. درحالی که آمریکا این اولویت خود را در مقابل چین به صراحت اعلام کرده است.
اما این سؤال همچنان باقی است که آیا روسیه می تواند اولویت دوم در استراتژی آمریکا باشد یا آنکه اصلاً کاخ سفید آن را در این حد و اندازه نمی داند. اما با کمی دقت به این موضوع می توان به این نتیجه رسید که آمریکا اگرچه به صراحت به روسیه به عنوان یک اولویت نگاه نکرده است، اما چشم خود را از آن برنداشته است و این را مدنظر دارد که نه می تواند با هم پیمانی با آن برضد چین باشد و نه می تواند به تنهایی با آن مقابله کند.
تحولات خاورمیانه و استراتژی آمریکا
باتوجه به استراتژی جدید آمریکا در خاورمیانه و با وجود تحولات جدید در منطقه، کاخ سفید چگونه به مسائل می نگرد؟ کیفیت سیاست آمریکا در قبال اعراب و مسلمانان بعد از اینکه «استراتژی خاورمیانه بزرگ» عملاً به شکست انجامید چگونه خواهد بود؟ آیا منطقه خاورمیانه بعد از چین، روسیه در مرتبه سوم یا چهارم استراتژی سیاسی و دفاعی آمریکا قرار دارد؟ این درحالی است که تعیین اولویت استراتژیک در آینده خواهد توانست، اجرای سیاست خارجی را در راستای منافع کشور تصمیم گیرنده به کار گیرد و سایر کشورها بر مبنای آن سیاست و روابط خود را تنظیم کنند و بر مبنای آن با اتخاذ استراتژی واحد، کشورهای هم پیمان مشخص و آنهایی که باید به مقابله با آنها پرداخت نیز تعیین خواهدشد.
علاوه بر این، وقتی یک استراتژی واحد وجود داشته باشد، حتی برای کشورهای دشمن و مقابله با آنها در صورت لزوم می توان اولویت هایی درنظر گرفت. شاید در نگاه اول هم پیمانی با کشورهای قدرتمند در منطقه خاورمیانه برای آمریکا به عنوان استراتژی مشخصی در راستای محاصره چین به نفع آن خواهد بود، درحالی که مشاهده می شود، اولویت اصلی سردمداران کاخ سفید همان خدمت به طرح های صهیونیستی و دادن اولویت اصلی به اسرائیل است.
در این چارچوب است که می توان افزایش فشارها بر ایران و تهدید آن به جنگ و تحریم های نفتی و مالی را از سوی آمریکا مورد بررسی قرار داد. درحالی که این موضوع را می توان درک کرد که آمریکاچرا بر طبل جنگ با ایران می کوبد درحالی که استراتژی مشخصی برای رویارویی با آن ندارد. شاید به این دلیل است که احساس کرده، منافع آن در منطقه به خطر افتاده است. این موضوع را هم نباید از ذهن دور داشت که ایالات متحده آمریکا در حال حاضر انتخابات ریاست جمهوری را مهم ترین اولویت داخلی خود قرار داده است و براساس آن به مسائل خارجی می نگرد. این بدان معنا است که همه اولویت ها پس از آن دوباره مورد ارزیابی قرار خواهد گرفت و رئیس جمهور جدید ایالات متحده براساس منافع ملی، دوباره استراتژی آمریکا را باز تعریف کند. اما نکته جالب اینکه، همه نتایجی که از استراتژی جدید آمریکا اتخاذ شده و باراک اوباما آن را اخیرا اعلام کرده است، باد هوا خواهد بود وکاخ سفید باید از نو تصمیم گیری کند.
نگرانی آمریکا از بیداری اسلامی
در عرصه سیاسی خاورمیانه این منطقه از سال 2011 شاهد خیزش ملت های دربند برای رهایی از یوغ دیکتاتوری ها بود. این خیزش که اکنون «بیداری اسلامی» نام گرفته است، توانست پایه های مستحکم بسیاری از حکومت های استبدادی متحد آمریکا را سست و آنها را سرنگون کند. طی سال گذشته و به دست آمدن تجربه جدید برای قدرت های بزرگ استکباری و به خصوص آمریکا، آنها تلاش کردند که این جریان را به نفع خود سوق دهند و نقشه راه منطقه را براساس منافع خود دوباره بازسازی و اجرا کنند. آنها برای موفقیت در این کار ابتدا خود را حامی دموکراسی و انقلابیون در کشورهایی مانند مصر، تونس، لیبی، الجزایر، مغرب و... جلوه دادند درحالی که تا پیش از آن حمایت بی چون و چرا از دیکتاتورها، باعث شده بود که رژیم هایی بر سر کار باشند که در خشونت و استبداد مثال زدنی باشند.
در این راستا، استراتژی اصلی آمریکا و کشورهای غربی، تحت عنوان «حمایت» از خیزش های مردمی عنوان شد و این استراتژی به طور کامل موفقیت خود را در لیبی نشان داد. در واقع فلسفه این استراتژی بر مبنای نگرانی از «حقوق بشر» و «حمایت از شهروندان» ایجاد شده بود. اما با نگاهی به تاریخچه استعماری آمریکا و کشورهایی نظیر انگلیس، فرانسه که طی دهه گذشته جنگ هایی را در سرزمین های اسلامی به راه انداخته بودند و همچنین تعداد قربانیان سیاست آنها که از یک میلیون نفر بیشتر است و به تعداد چند برابر این عدد مجروح و آواره وجود دارد، این موضوع را نشان می دهد که نه تنها آنها از پایمال شدن حقوق بشر نگران نبوده اند، بلکه خود بارها و بارها، آن را زیر پاگذاشته و هر جا منافع آنها ایجاب می کرده است، انسان های زیادی را قربانی امیال خود کرده اند. در واقع دستاویزی مانند حقوق بشر و نگرانی از وضعیت شهروندان بهانه ای است که آنها می خواهند به وسیله آن در امور داخلی کشورهای در حال انقلاب مداخله کنند و اوضاع را از مجرای اصلی منحرف کرده و به سود خود سر وسامان دهند.
متاسفانه در حال حاضر رهبران جهان عرب آگاهانه یا ناآگاهانه با تبعیت از این استراتژی آمریکا و هم پیمانان آن در خدمت آن قرار گرفته اند برای نمونه می توان به تشکیلاتی مانند اتحادیه عرب اشاره کرد که چگونه با کوچکترین اشاره صیدنگون بخت را دودستی تقدیم ارباب خود می کند. اتحادیه عرب در حال حاضر با قانونی جلوه دادن مداخله آمریکا و غرب در تعیین سرنوشت برخی کشورهای مسلمان به شدت مشروعیت سیاسی، اخلاقی و قانونی خود را از دست داده است و دوران انحطاط خود را می گذراند. این اتحادیه که اخیراً به صورت کامل در جریان مسائل سوریه در خدمت مهندسی سیاسی غرب درآمده است، بدون توجه به دشمن اصلی (رژیم صهیونیستی) تلاش خود را متوجه مسائل سوریه کرده و رژیم حاکم بر آن را خطرناک تر از اسرائیل دانسته است. متاسفانه حتی کشورهای تازه انقلاب کرده مانند تونس و لیبی وارد این بازی جدید شده اند در حالی که می دانند هدف اصلی آمریکا و غرب در خاورمیانه برای فشار آوردن به سوریه هم پیمانی آن با ایران است و در واقع برای مداخله در ایران باید از گذرگاه دمشق عبور کرد.
آمریکا و نقشه راه خاورمیانه
به هر صورت نقشه راه آمریکا و غرب که براساس میلیتاریسم بنا شده است، از چارچوب خاورمیانه فراتر خواهد رفت و مناطق وسیعی را در سایر جهان دربرخواهد گرفت، اما آنچه که در این نقشه اهمیت صدچندانی خواهد داشت، قرارگرفتن ذخایر غنی نفت و سایر منابع آبی و زمینی در مرکز آن است که طراحان نقشه نمی توانند آن را نادیده بگیرند.
به عقیده کارشناسان مسائل بین المللی، آمریکا و غرب پس از اینکه اهداف خود را در سیطره بر منابع غنی نفتی، آبی، زمینی و زیرزمینی در مناطقی همچون خاورمیانه و خاور دور محقق کنند، خواهند توانست رقبای خود مانند روسیه و چین را در مخمصه جدی قرار دهند و امتیازات فراوانی از آنها بگیرند. البته موضع گیری اخیر روسیه و چین در مورد ایران و سوریه، باعث شتاب بیشتری به این روند شده است و آمریکا و هم پیمانان آن درناتو تلاش های خود را دو چندان کرده اند تا زودتر مسیر این نقشه راه را طی کنند.
در این راستا، اتحادیه عرب با خیانت به آرمان های اصلی آن که بر حمایت از استقلال و کرامت کشورهای عربی تاکید دارد، امروز به ابزاری برای دخالت در این کشورها تبدیل شده است و کشورهایی مانند عربستان و قطر که خود ید طولایی در سرکوب و نقض حقوق بشر دارند با داعیه نجات و آزاد کردن مظلومان پا پیش گذاشته و در خدمت آمریکا و ناتو، آگاهانه اهداف نقشه راه را جامه عمل می پوشانند.
اما آیا این خدمت آنها توسط اربابان نادیده گرفته خواهد شد؟ پاسخ به این سؤال بسیار واضح و روشن است چرا که آمریکا و غرب در قبال این خوش خدمتی، از آنها در برابر مخالفان داخلی حمایت خواهند کرد. اگرچه رسانه های خبری در حال حاضر به طور کامل در خدمت آمریکا و غرب قرار دارد و از انتشار واقعیات جلوگیری می کند، اما وجدان های بیدار و آگاه در حد توان خود نیز در این کشورها، افشاگری کرده و تا حدودی از وارونه جلوه دادن حقایق جلوگیری می کنند.
در منازعات خاورمیانه با وجود اینکه عربستان و قطر تسلط کاملی بر رسانه های جهان عرب دارند و از ابتدای خیزش اسلامی در منطقه تاکنون تلاش کرده اند که تحولات را در راستای منافع غرب و خود تعبیر کنند اما، وجدان های آگاه در جهان عرب این موضوع را بر نتافته و باارائه گزارش و اخبار افشاگرانه از فساد در درون حکام مرتجع عرب آنها را مفتضح کرده اند.