تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۴:۳۴  ، 
شناسه خبر : ۲۳۹۵۰۸
رؤیاهای صادقه هاشمی

سیروس محمودیان
اکبر هاشمی ‌رفسنجانی‌بهرمانی در خاطرات روز 29 بهمن 1366 به نقل خواب عجیبی می‌‌پردازد که از همان ابتدا سعی دارد به واسطه واژه‌هایی مانند «رویا و اول طلوع فجر» آن خواب را جزو رویاهای صادقه معرفی کند. البته هاشمی به محض بیدار شدن از خواب یادشده دعا می‌‌کند خداوند آن را به خیر بگذراند و در این میان گذر زمان و قضاوت عمومی باید مشخص کند که آیا آن خواب به خیر گذشته است یا نه. فارغ از صادقانه بودن آن خواب می‌‌توان گفت برخلاف باور رفسنجانی که 3 هفته بعد آن خواب را به مجروح شدن پسرش-یاسر- تعبیر می‌‌کند در کتب تعبیر خواب یک تعبیر مشخص برای خواب‌های اینچنینی بیان شده است. هاشمی در خواب می‌‌بیند با کاردی دست چپ خویش را از مچ قطع کرده و سپس آن را می‌‌خورد. در تعبیر خواب ابن‌سیرین آمده است: «اگر کسی ببیند با یک دست، دست دیگر خود را قطع می‌‌کند، در کار و کسب خود، ظلم و بی‌عدالتی می‌‌کند».
هاشمی در تعریف خوابش می‌‌نویسد: «اول طلوع فجر به دنبال رویایی هول‌انگیز بیدار شدم. در رویا دیدم بخشی از بدنم از من جداست و با کاردی با دست راستم، دست چپم را از نقطه مچ بریده و جدا کردم. در همان حال توجه داشتم چون روح ندارم، درد هم ندارم. تعبیرهایی به ذهنم رسید. دعا کردم خداوند به خیر بگرداند». البته هاشمی 3 هفته بعد هم دوباره به خواب یادشده اشاره می‌‌کند اما برخلاف تعابیر موجود، رفسنجانی آن خواب را به مجروح شدن پسرش تعبیر می‌‌کند. او در خاطرات روز دوشنبه 8 فروردین 1367 می‌‌نویسد: «عفت از رفسنجان آمده بود، یاسر هم از بیمارستان مرخص شده بود. جراحان مصلحت ندیدند فعلا ترکش بمب را از پایش درآورند. عفت می‌‌گوید دلش برات شده بود که یاسر مجروح خواهد شد. خود من هم 3 هفته قبل خوابی دیده بودم که همان موقع در دفترچه خاطراتم نوشتم و خودم تعبیر به مجروح شدن یاسر کردم و همان موقع صدقه دادم». اگرچه دیدن چنین خواب‌های هولناکی از سوی رفسنجانی امری عادی بوده است و در طول زندگی او مکرر تکرار می‌‌شده اما در عین حال او اعتقاد جالب توجهی به این نوع خواب‌ها داشته است.
مثلا او در خاطرات 4 روز قبل شنبه 4 فروردین 1367 نیز می‌‌نویسد: «دیشب در خواب دچار کابوس شدم ولی کوتاه بود: سنگینی حیوانی را روی بدنم احساس می‌‌کردم و نمی‌توانستم تکان بخورم. با ذکر خدا و استعاذه رفع شد، بی‌سابقه نیست، بارها نظیر این حالت برایم پیش آمده است». هاشمی 12 روز بعد نیز اصرار می‌‌کند خواب‌هایی که او می‌‌بیند رویاهای صادقه هستند. او در خاطرات روز یکشنبه 21 فروردین 1367 می‌‌نویسد: «دیشب، هم من و هم عفت خوابی دیده‌ایم که اگر رویای صادق باشد، حاکی از بروز مشکلاتی در جبهه در آینده است. من خواب دیدم که گرفتاری‌هایی از سوی ارتش عراق دارم مثل یک سرباز تحت فشار عفت هم خواب دیده گرفتاری‌هایی در ارتباط با منافقین دارد. 2سال پیش هم قبل از شروع برنامه به اصطلاح «دفاع متحرک» عراق چنین خوابی دیدم. احتمالا شاهد تحرک‌های موثری از سوی دشمن در جبهه باشیم». البته او در روزشمار 24 دی 66 نیز به خوابی اشاره می‌‌کند که از ترس یک جن دیگر خوابش نبرده است. او می‌‌نویسد: «پیش از طلوع فجر خواب وحشتناکی دیدم. در خواب ناله می‌‌کردم. عفت بیدارم کرد. یادم آمد که خواب می‌‌دیدم در روستای بهرمان به تنهایی از کوچه کنار باغ مسجد؛ جایی که در بچگی به ما می‌‌گفتند جن دارد، عبور می‌‌کردم. قیافه مهیبی از دور پیدا شد که در عالم خواب تصور داشتم جن است، از کنارم عبور کرد و مقداری دورتر، به سوی من بازگشت و من ترسیدم. دیگر خواب نرفتم».
در واقع یکی از مباحث جدی که اصلاح‌طلبان در هجمه مصلحتی دهه 70 به اکبر هاشمی‌رفسنجانی‌بهرمانی در دستور کار داشتند حول موضوع خشونت دولت سازندگی در مسائل مختلفی مانند قتل‌های زنجیره‌ای یا مسائل اقتصادی و تاراج بیت‌المال توسط عوامل تکنوکرات‌ بوده است که بخش عمده‌ای از اصلاح‌طلبان کنونی به‌طور‌‌ مستقیم در آن اتفاقات تلخ حضور چشمگیر و فعالی داشتند. حال چرا آنها چنین هجمه سنگینی را راه انداختند از اسرار تاریخی است که باید با چینش قطعات پازلی اتفاقات آن مقطع و مقطع کنونی به پاسخ روشن آن مستندا دست یافت. گذشته از آن در حال حاضر مرتبا در جامعه موارد متعددی به شکل شایعه دست به دست می‌‌گردد که عدم پاسخ روشن خاندان هاشمی‌رفسنجانی بر آن ابهامات و اتهامات کثیر مالی بیش از پیش سندیت می‌‌بخشد. بازبینی اسناد، مکاتبات، رسانه‌ها و... دوران دوم خرداد حاکی از آن است که در نوشته‌های آن دوران اصلاح‌طلبان رفسنجانی گاه سفید و گاه بسیار سیاه می‌‌نماید. او گاهی مستبد، آمر قتل‌های زنجیره‌ای، تاراجگر بیت‌المال و مشمول ده‌ها صفت ناپسند سیاسی می‌‌شود و گاهی نیز به عنوان مبدع اصلاحات و حامی واقعی جریان دوم خرداد معرفی می‌‌شود ولی فارغ از لفاظی‌های متضاد دوم خردادی‌ها آنچه مهم می‌‌نماید حاکمیت مطلق یاران رفسنجانی بر امورات دولت اصلاحات در بخش‌های چهارگانه اجتماعی، فرهنگی، سیاسی بویژه اقتصادی است.
فرزندان، بستگان دور و نزدیک و اطرافیان سیاسی هاشمی هریک با تکیه بر پستی آنچه باب میلشان بوده است انجام می‌‌دهند و در عین تعجب هیچگاه مورد اعتراض جدی و مستند افراطیون دوم خردادی واقع نمی‌شوند. عقل سیاسی حکم می‌‌کرد اصلاح‌طلبان اگر در تخریب هاشمی صداقت دارند در ابتدا عملکرد اطرافیان پرحاشیه‌ او را افشا کرده و سپس با لاغرسازی هاله حمایتی رفسنجانی به هدف خویش دست یابند اما حقایق تاریخی گویای خلاف این واقعیت سهمگین است. اکبر گنجی در صفحه 16 کتاب «تاریکخانه اشباح» مبتنی بر سیاست انتقاد ترویجی و البته در تعارضی جالب با نوشته‌های پیشین خویش، دامن رفسنجانی را درباره حذف روشنفکران و بسط خشونت در ایران مبرا می‌‌داند اما در ادامه می‌‌نویسد: «هدف اصلی خشونت در دوران جناب هاشمی حذف دگراندایشان و روشنفکران از طریق ایجاد رعب و وحشت بود. هاشمی سردار سازندگی ایران بود. مساله هاشمی بازسازی اقتصادی بود. خشونت و جنایت ضربه چندانی به برنامه‌ هاشمی نمی‌زد لذا بسط خشونت به هاشمی ربطی نداشت و مشکل او نبود». گفتنی است او در همان صفحه دوباره برای تبرئه هاشمی پای محمد خاتمی را نیز به وسط می‌‌کشد.
او می‌نویسد: «خشونت و ترور خاص دوران خاتمی نیست. در دوران هاشمی نیز خشونت و جنایت وجود داشت». در ادامه نیز ادعا می‌‌کند رفسنجانی با تقلب صورت گرفته از سوی جناح راست! به مجلس ششم راه یافته و این اتهام در حالی به جناح راست! وارد می‌‌شود که دولت خاتمی مجری انتخابات بوده است و همه‌کاره‌های دولت هم همه از مخلصان درگاه ایشان بوده‌اند. گنجی در صفحه 220 کتاب «عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری» فرصت را غنیمت شمرده و با یک پیشدستی جالب می‌‌نویسد: «شاید حاج‌آقا با دوپینگ تقلب راست بالا بیاید اما چه سود از بالا آمدنی که با پایمال کردن حق شهروندان به دست آید. مگر نمی‌شنوید که همه‌ شهروندان می‌‌گویند ما به حاج‌آقا رای نداده‌ایم اما می‌‌خواهند به هر نحو ممکن او را به مجلس بفرستند».
گنجی همچنین در صفحه 17 کتاب تاریکخانه اشباح مدعی می‌‌شود حساب خشونت‌ورزان و جنایتکاران دوران هاشمی از حساب وی جداست: «خشونت‌ورزان و جنایتکاران عرصه سیاست در دوره هاشمی بدون دغدغه‌ خاطر و ترس از مکافات دست به جنایات می‌‌زدند. در دوره هاشمی هیچکس جرات انتقاد از وزارت اطلاعات را نداشت. آقای هاشمی نیز در زمان رای اعتماد فلاحیان در مجلس بر این نکته انگشت نهاد. وزارت اطلاعات می‌‌توانست فردی را در خیابان دستگیر کرده و ماه‌ها زندانی کند و همان فرد بعدا توسط دادگاه تبرئه شود». اکبر گنجی مرتد که در حال حاضر با خوش‌رقصی‌های مبتذل سیاسی کاخ آرزوهای خام سیاسی‌اش را بر بنیاد شیطانی صهیونیست‌ها بنیان نهاده است در صفحه 17 کتاب «اصلاحگری معمارانه» زبان به گلایه می‌‌گشاید که رفسنجانی در دوران سازندگی جامعه را غیرسیاسی کرده بود! و این دفاع هوشمندانه‌ای محسوب می‌‌شود که در قالب انتقاد بیان می‌‌شود چرا که هاشمی در 8 سال حضور دولت سازندگی همیشه داعیه ساخت و ساز! را داشته است و به‌طور‌‌ علنی نیز دولتمردانش را از فعالیت‌های سیاسی بشدت برحذر می‌‌داشت تا آنگونه که خود دوست دارد سنگ‌بنای محکم سیاست کلان کشور را پس از دوران دفاع مقدس بنا نهاده و این غیبگویی گنجی تفسیر به دفاع از ایشان می‌‌شود. گنجی می‌‌نویسد: «طی 8 سال ماقبل دوم خرداد 1376 جامعه بشدت سیاست‌زدایی شد. قرار بود توده‌های غیرسیاسی، دانشگاه غیرسیاسی، مجلس غیرسیاسی، حوزه غیرسیاسی و از همه مهم‌تر کابینه غیرسیاسی در خدمت سازندگی اقتصادی باشد. در ابتدای معرفی کابینه در سال 1368، آقای هاشمی‌رفسنجانی به مجلس اعلام کرد من خود به قدر کافی سیاسی هستم.» و مهم‌تر از همه اصرار گنجی بر انتقادناپذیری رفسنجانی که همان مفهوم دیکتاتوری را دارد در این میان بسیار مهم می‌‌نماید.
گنجی در صفحه180 کتاب عالیجناب سرخپوش می‌‌نویسد: «هاشمی هرگاه در مقابل انتقادی از سوی مخالفان قرار می‌‌گیرد به سرعت عصبانی می‌‌شود و با اهانت پاسخ مخالفان را می‌‌دهد. او درباره علت این رویکرد می‌‌گوید: علم به موذیانه برخورد کردن بعضی‌ها و انگشت گذاشتن روی نقاط حساس دروغین، آدمی را عصبانی می‌‌کند. اگرچه قبل از آن گنجی برخلاف ادعای هاشمی‌رفسنجانی که اصرار حکیمانه‌ای دارد که دولت دوم خردادی اصلاحات از دل دولت سازندگی بیرون آمده است، می‌‌گوید: «دموکراسی بدون حضور مخالف معنا ندارد اما شاید آقای هاشمی مدعی شود مخالفان را من از انتخابات حذف نکردم بلکه آنان همیشه به وسیله شورای نگهبان حذف شده‌اند. در پاسخ می‌‌گوییم فضایی که در آن مخالف از عرصه سیاست حذف و امکان فعالیت اجتماعی ندارد، محصول گفتمانی است که هاشمی بیشترین نقش را در بازتولید آن داشته است».
با وجود این اهانت‌ها گنجی باز خود را عضو اردوگاه رفسنجانی برشمرده و با به کار بردن کلمه پرمعنای «خودی‌ها» که بسیار نیز با مسما می‌‌نماید، می‌‌نویسد: «از مخالفان جدی [دگراندیشان ‌برانداز] می‌‌گذریم و مساله را فقط محدود به خودی‌ها می‌‌کنیم. برای هاشمی نقد و مخالفت خودی‌ها نیز قابل قبول نیست. نگاه او به مخالفان نگاهی تحقیرآمیز است و مخالفان را چون گروهی فاقد عقلانیت به تصویر می‌‌کشد». در این میان تعریف گنجی از مفهوم اعتدال هاشمی نیز خاص می‌‌نماید: «عالیجناب سرخپوش یک معیار شفاف و دقیق در مقابل تمام نیروهای حاضر در عرصه سیاست قرار می‌‌دهد. می‌‌گوید من مرکز ثقل اعتدال هستم. هرکسی با من و گوش به فرمان باشد، معتدل است و هرکسی که با من و دیدگاه‌ها و عملکرد من مخالف باشد افراطی و تندرو است... آشفتگی هاشمی قابل درک است چرا که اصولا شخصیتی است که خود را انتقادناپذیر و غیرقابل دسترس می‌‌‌داند، از این رو ناقد را تحقیر می‌‌کند و او را به دشمن تقلیل می‌‌دهد اما برآشفتگی برخی از روشنفکران و تندی بی‌لگام خواندن مقاله عالیجناب سرخپوش، غیرقابل درک و فهم است».
گنجی با فراموش کردن مقطعی داد و ستدهای دامنه‌دار اصلاح‌طلبان با رفسنجانی در بخش دیگر از نوشته خود حضور هاشمی در مسند قدرت را برای ملت مضر توصیف می‌‌کند و این در حالی است که در حال حاضر همه اصلاح‌طلبان اعتبار سیاسی– اجتماعی از دست رفته خویش را در هویت هاشمی‌رفسنجانی جست‌وجو می‌‌کنند و سرزندگی سیاسی رفسنجانی به آسانی به نشاط سیاسی جریان رو به افول اصلاحات تعبیر می‌‌شود. شکی وجود ندارد که تئوریسین‌های برانداز دوم خردادی از قبیل حجاریان و بهزاد نبوی در راستای عملیاتی کردن سیاست‌های ابلاغی دستگاه‌های جاسوسی غرب به دنبال یک آشفتگی سیاسی در کشور بودند تا در سایه این درهم ریختگی اجتماعی- سیاسی، سناریوی سیاه کودتای پارلمانی را به سرانجام رسانده و کار نظام را یکسره کنند و معلوم است که هاشمی‌رفسنجانی هیچگاه چنین نظری را برنمی‌تابد و حضور او در مجلس ششم به‌طور‌‌ طبیعی صندلی ریاست را در اختیار او می‌‌گذاشت و بدین وسیله تمام پنبه‌های اصلاح‌طلبان افراطی برانداز رشته می‌‌شد.
اصلاح‌طلبان یادشده بهتر از هرکسی می‌‌دانستند که همگی! وامدار حاج‌آقا! هستند و جز اطاعت محض از ایشان چاره دیگری ندارند. عدم حضور هاشمی‌رفسنجانی اصلاح‌طلبان را در تصمیماتشان مبسوط‌الید می‌‌ساخت لذا تخریب او به نوعی در دستور کار قرار می‌‌گیرد و در این میان تنها عناصر معدود اما موثر پرچمدار تخریب هاشمی می‌‌شوند تا قواعد بازی همچنان رعایت شده و در میانه این درگیری‌های موضعی از سوی هاشمی قدرتمند! آسیبی به کلیت جریان اصلاح‌طلبی وارد نشود و شاید هم هاشمی خود اینگونه می‌‌خواست. گنجی در مقطع تبلیغات انتخابات مجلس ششم شورای اسلامی می‌‌گوید: «عالیجناب سرخپوش می‌‌خواهد تا در دهه سوم انقلاب همچنان قدرتمند باقی بماند و برای بسط قدرت درصدد تصاحب همزمان کرسی ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام است تا از این طریق به عضویت بسیاری از دیگر نهادها و ارگان‌های تصمیم‌گیر اصلی نظام درآید ولی متاسفانه ایشان حاضر به پاسخگویی به پرسش‌های شهروندان و روزنامه‌نگاران نیست. قدرت غیرپاسخگو برای هر ملتی مضر و خطرناک است. قدرت نامحدود با پروژه توسعه سیاسی تعارض بنیادین دارد. آقای هاشمی و کارگزارانی به پایگاه اجتماعی و مشروعیت دوم خردادیان نیاز دارند، هیچگونه انتقادی را از ایشان برنمی‌تابند. اگر ایشان بر کرسی ریاست مجلس تکیه زند، با چنین شخصی چه نوع رابطه‌ای می‌‌توان برقرار کرد؟ آیا هاشمی‌رفسنجانی غیر از تبعیت محض نوع دیگری از رابطه را به رسمیت می‌‌شناسد». البته غیرقابل اعتماد بودن هاشمی نیز نکته‌ای است! گنجی برخلاف سیاست‌های حاکم بر رفتارهای دوم خردادی‌ها، رفسنجانی را فردی غیرقابل اعتماد معرفی می‌‌کند. راستی حقیقت چیست؟ اگر اکبر هاشمی‌رفسنجانی‌بهرمانی از منظر اصلاح‌طلبان فردی غیرقابل اعتماد است پس چگونه همه اصلاح‌طلبان دور شمع وجود رفسنجانی چرخ سیاسی می‌‌زنند و با توسل به نام وی به دنبال رسیدن به کامروایی سیاسی– اقتصادی هستند؟
گنجی می‌‌گوید: «آقای هاشمی‌رفسنجانی که از شخصیت‌های کلیدی و موثر انقلاب و نظام جمهوری اسلامی در 2 دهه گذشته بوده است، اینک به نظر من به شخصیت غیرقابل اعتمادی تبدیل شده است. راست و چپ سنتی و مدرن، مصلحت‌گرا و افراطی و هر یک از منظری و از موضعی ویژه هاشمی را غیرقابل اعتماد می‌‌یابند». علاوه بر اکبر گنجی که در مقطعی رهبری حملات ساختارشکنانه به هاشمی‌رفسنجانی را در دست داشت عباس عبدی از دیگر موثران اصلاحات نیز در مقاطعی به نقد خصمانه رفسنجانی می‌‌پردازد. عباس عبدی که عضویت شورای مرکزی حزب منحله مشارکت را در پرونده خود دارد در 30 آذر 78 در نشریه «پیام آزادی» درباره فعالیت‌های اقتصادی وزارتخانه‌های دولت رفسنجانی می‌‌گوید: «آقای هاشمی به وزارتخانه‌ها و سازمان‌های دولتی گفت که خودتان پول دربیاورید و تولید درآمد کنید. این موجب به هم ریختن بنیان اداری کشور شد. حتی وزارت اطلاعات هم از این قاعده برکنار نماند. در هیچ جای دنیا اجازه نمی‌دهند وزارت اطلاعات وارد فعالیت‌های اقتصادی شود چون هم بنیاد اقتصاد را برهم می‌‌ریزد هم بنیان اطلاعاتی کشور را. نتیجه آن شد که امروز شاهد هستیم. ایشان راهی را باز گذاشتند که همه وارد آن شوند و با افتخار می‌‌گفتند که هیچ‌کدام بودجه نمی‌خواهند. نتیجه موجب فساد مالی- اداری شدید شد و بنیان‌های مملکت سست شد. وزارت اطلاعات باید از یک قران تا 100 میلیارد تومان پولی را که خرج می‌‌کند یا می‌‌گیرد به مردم پاسخگو باشد».
همچنین او در 20 آذر 79 می‌‌گوید: «هاشمی باید نسبت به شرایط فرهنگی، آموزش عالی، فساد اداری، فسادهای مالی شدید و دیگر مسائل در دوره ریاست‌جمهوری خویش پاسخ گوید. از همه مهم‌تر وضعیت اقتصادی است که ایشان مدعی سازندگی در این عرصه است در حالی که ما شاهد منابع هدر رفته، طرح‌های موازی و بدون اعتبار کافی، طرح‌هایی که همه راکد مانده‌اند، طرح‌های بدون توجیه اقتصادی هستیم. هاشمی‌رفسنجانی باید پاسخگوی سیاست‌های پولی و استقراض‌هایی باشد که در زمان وی انجام شده بدون اینکه به توسعه کشور کمک کرده باشد». وی در اول دی 1378 در روزنامه «بیان» که به عنوان جانشین روزنامه «سلام» پرچمداری هجمه‌های رسانه‌ای وقت اصلاح‌طلبان علیه رفسنجانی را برعهده داشت، می‌‌نویسد: «آقای هاشمی در دوران ریاست‌جمهوری‌اش سیاستی پیش گرفتند که هرکسی هر کاری می‌‌تواند بکند انجام دهد. به تمام وزارتخانه و ادارات گفتند خودتان تولید درآمد بکنید و این یکی از مهم‌ترین ضربه‌هایی بود که در این سال‌ها به نظام اداری مملکت ما وارد شد. هیچ جای دنیا اجازه نمی‌دهند که وزارت اطلاعات آن وارد روابط اقتصادی بشود به خاطر اینکه بنیان اقتصاد را هم به هم می‌‌ریزد و بنیان اطلاعات را هم به هم می‌‌ریزد. کسی که در موضع وزارت اطلاعات است و منبع اطلاعاتی دارد، نمی‌تواند وارد کارها و معاملات اقتصادی خرید و فروش کارخانه بشود. تقریبا تمام جاهای دیگر که بودجه لازم داشتند مثل وزارت اطلاعات و نیروی انتظامی، آقای هاشمی یک راهی را باز گذاشتند که همه اینها وارد بشوند و اسم آن را گذاشته بودند خودکفایی و افتخار هم می‌‌کردند. مثلا وزیر سابق اطلاعات می‌‌گفت ما اصلا از دولت بودجه‌ای نمی‌خواهیم. خب بودجه نخواستید نتیجه‌اش این وضعی است که فساد صدر و ذیل یک سیستم را ممکن است پاره‌پاره کند».
در ضمن تاکید معنادار بر عملی نشدن شعارهای اقتصادی هاشمی‌رفسنجانی از دیگر مواردی است که عبدی در 15 دی 1378 مستندا به طرح آن می‌‌پردازد: «اولین گامی که آقای هاشمی در اولین روزهای انتخاب خود به عنوان رئیس‌جمهور در حوزه سیاسی شروع کرد نفی گذشته‌ای بود که خود جزئی از آن بود و شروع ایجاد یک موج تبلیغاتی که مبتنی بر نفی عملکرد گذشته و دادن شعارهای رفاه اقتصادی بود که در عمل هم نتوانست به آن وفا کند که موجب ایجاد بحران‌های فکری در میان اقشار مختلف بویژه از سال 1368 بود که یکی از دلایل آن این موضوع بود که ایشان دست روی منویات اقتصادی مردم گذاشته بود و ایجاد این ذهنیت که مردم در گذشته فقیر بوده و اکنون ایشان آمده‌اند مردم را غنی و در رفاه قرار دهند و ظرف یک سال همه مشکلات حل خواهد شد. با توجه به آمارهای موجود به طور مثال رشد اقتصادی در دوره اول ریاست‌جمهوری ایشان به طور سالانه 3/7 درصد و تورم 16 یا 15درصد بود.در دوره دوم آمار رشد اقتصادی 5/3 درصد و تورم به 49 درصد رسید و موجب شد آرمانگرایی آقای هاشمی در طرح شعارهای خود برای مردم به بن‌بست برسد و نتیجه آن را در آرای انتخابات سال 1372 می‌‌توان مشاهده کرد. این موجی که ایشان ایجاد کردند، اختیار آن دیگر در اختیار ایشان نبود و در سال 72 ایشان رئیس‌جمهور سال 68 نبودند و بهتر بود در دوره دوم استعفا می‌‌دادند».