تاریخ انتشار : ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۷:۲۹  ، 
شناسه خبر : ۲۳۹۸۰
خبرگزاری فارس: جان کیکس در مقاله «منطق و معقولیت»2 می‏کوشد اثبات کند که منطق معیار معقولیت نیست و برای اینکه گزاره‏ای معقول باشد لازم نیست کاملا هماهنگ و مطابق با منطق باشد. به گمان کیکس باورهایی وجود دارند که معقولند، اما مطابق با منطق نیستند. مقاله حاضر گزارشی از مقاله کیکس است همراه با نقد و بررسی برخی از جوانب نظریه او. مقدّمه جان کیکس در مقاله «منطق و معقولیت»2 می‏کوشد اثبات کند که منطق معیار معقولیت نیست و برای اینکه گزاره‏ای معقول باشد لازم نیست کاملا هماهنگ و مطابق با منطق باشد. به گمان کیکس باورهایی وجود دارند که معقولند، اما مطابق با منطق نیستند. مقاله حاضر گزارشی از مقاله کیکس است همراه با نقد و بررسی برخی از جوانب نظریه او.

نویسنده: جان کیکس

مترجم: یارعلی کردفیروزجائی

الف.

1. کیکس در این مقاله در صدد است تا نشان دهد که منطق بدان‏گونه که ادعا می‏شود معیار معقولیت نیست. بنابر نظریه متعارف، تطابق با منطق شرط لازم و ضروری هرگونه باور معقولی است. کیکس این نظریه را اشتباه می‏داند و معتقد است باورهای معقولی وجود دارند که قواعد اساسی منطق را نقض می‏کنند.

2. منظور کیکس از منطق، همین منطق معمول و متعارف، یعنی آن چیزی است که در ارغنون ارسطو و اصول ریاضیات راسل و وایتهد گنجانده شده است. سازگاری با منطق نیازمند آگاهی از قواعد منطقی نیست، بلکه نیازمند مراعات این قواعد است. کیکس وجود معانی دیگری را برای منطق نفی نمی‏کند، اما می‏گوید هر جا در این مقاله از واژه منطق استفاده می‏کنم همین معنای متداول را قصد می‏کنم.

3. کیکس اشاره می‏کند که در کتاب «­of rationality A justificationL (توجیهی درباره معقولیت)3 بحث مفصلی از معقولیت انجام داده است. وی در اینجا فهم‏پذیری «intelligibility» را بعنوان علامت و نشانه‏ای برای معقولیت در نظر می‏گیرد. در نظر او، یک باور در صورتی معقول است که بتوان آن را درک کرد و علاوه بر آن، قابل تبیین باشد. ممکن است چنین باوری بی‏درنگ مفهوم نشود؛ چرا که تبیین کردن و درک کردن در فرآیند زمان صورت می‏گیرند و از این‏رو، زمان می‏برند ولی برای فهم‏پذیر بودن و معقولیت یک باور، دست‏کم، امکان توضیح و درک باید وجود داشته باشد. شک درباره تبیین‏پذیری و درک‏پذیری یک باور، شک درباره فهم‏پذیری و از این‏رو، شک درباره معقولیت آن باور است. چنین شکّی می‏تواند منشأ اشتباه در معقول دانستن یک باور شود. اگر باوری را به اشتباه فهم‏ناپذیر بدانیم، آن را نامعقول خواهیم دانست و از این‏رو، هنگامی که متوجه اشتباه شویم، باید در قضاوت خود نسبت به نامعقول بودن و فهم‏ناپذیری آن باور تجدیدنظر کنیم. داوری و حکم به معقولیت و فهم‏پذیری سلبا و ایجابا باید با هم باشند.4

4. برهان کیکس در این ادعا که معقولیت و منطق ضرورتا ملازم همدیگر نیستند یک شاهد مردم‏شناختی است که می‏گوید جماعتی وجود دارند که همه افراد آن معتقد به باوری هستند که با بیانی غیرمنطقی اظهار می‏شود. چیزی که این مردم آن را به نحو غیرمنطقی باور دارند، در عین حال، فهم‏پذیر است. کیکس پس از ارائه این شاهد و طرح توضیحاتی پیرامون آن، به بحث درباره دو اعتراض می‏پردازد که بر نظریه او وارد می‏شود. یک اعتراض مبتنی است بر نظریه کواین درباره تحلیلیت و عدم تعیّن ترجمه، و اعتراض دوم مبتنی است بر فرض تحلیلی بودن اصول منطقی و در پایان مقاله به این مطلب اشاره می‏کند که: منطق در تفکر یک شخص چه نقشی ایفا می‏کند.5

ب.

5. مأخذ شاهد مردم‏شناختی کیکس، تحقیقات ایوَنس ـ پریچارد «Evens-Pritchard» است. پریچارد در کتاب «6«NuerReligion (دین نوئر) حاصل تحقیقات خود را مخصوصا ر.ک.به: فصل پنجم «مسئله نمادها» درباره مؤمنان به دین نوئر ارائه کرده است. (نوئر یکی از ادیان قدیمی است که در امتداد رود نیل در جنوب سودان پیروانی داشته است.)7 پیروان دین نوئر، احکامی مشتمل بر اینهمانی برای آگاهی از این دین مراجعه به کتاب ذیل مفید است: دانیل پالس، هفت نظریه در باب دین، ترجمه و نقد ابراز می‏کنند که ظاهرا در تناقض با اصل اینهمانی (هوهویت) است. تلقّی کیکس از اصل اینهمانی چنین است که: دو فرد فقط و فقط در صورتی با همدیگر اینهمانی دارند که هیچ‏یک از آن دو دارای خصلتی نباشد که دیگری فاقد آن است. پیروان نوئر انواع گوناگونی از ادعاهای مشتمل بر اینهمانی دارند که یکی از آن‏ها ـ شاهد مثال کیکس ـ با اصل اینهمانی متناقض است:

6. آن‏ها می‏گویند: «نور باتلاق روح است» (light is Spirit Swamp) ایونس پریچارد گزارش می‏کند که از قراین و سبک و سیاق کلام پیدا است که منظور آن‏ها این است که طرفین این قضیه با همدیگر هوهویت و یگانگی دارند. رفتار آن‏ها با نور باتلاق (Swamp light) و روح (Spirit) ظاهرا منظور از روح همان خداست طوری است که گویا آن دو یکی هستند. آن‏ها بر این نکته تأکید می‏کنند که باید درباره آن دو به زبان اینهمانی سخن گفته شود و اصلا این فرض را که آن‏ها متفاوتند و غیرهمدیگر، نمی‏فهمند. در عین حال، در صورتی که این عبارت در سیاق اینهمانی ظاهر نشود، همان معامله‏ای را با آن‏ها می‏کنند که ما با آن‏ها می‏کنیم؛ یعنی اگر به صورت مفرد و در خارج از جمله‏ای که بین آن دو نسبت برقرار می‏شد، قرار بگیرند، متفاوت و غیرهمدیگر تلقّی می‏شوند و هر یک احکام خاص خودش را دارد. اما وقتی که در سیاق و بافت اینهمانی قرار بگیرند، تلقّی قبلی آن‏ها مبنی بر تفاوت و تغایر، از میان می‏رود و ناپدید می‏شود.8

7. ادعاهای مشتمل بر اینهمانی، که مردم نوئر ابراز می‏کنند، با سه خصیصه مشخص می‏شوند: خصیصه نخست این است که گرچه که یک چیز همان چیزی است که هست، یعنی خودش خودش است، در عین حال، چیز دیگری نیز هست. بنابراین، پیروان نوئر تأکید می‏کنند که «نور باتلاق نور باتلاق است» اما در عین حال معتقدند که «نور باتلاق روح است». منظور آن‏ها از نور باتلاق همان منظور ما از آن واژه است. در واقع، تلقّی آن‏ها از نور باتلاق همان تلقّی متداول و همگان از آن است؛ یعنی آن را پدیده‏ای طبیعی و مادّی می‏دانند ولی در عین حال، آن را روح نیز می‏دانند. عنصری که منطقا مشکل‏ساز است این اعتقاد است که یک شی‏ء آن چیزی است که هست و در عین حال، چیز دیگری نیز هست.

8. خصیصه عامّ دوّم این است که دو شی‏ء عین همدیگرند و با همدیگر هوهویت دارند، هرچند که خصلت‏های متفاوت داشته باشند ـ ادّعایی که غیرمنطقی است.9

خصیصه سوّم این است که در عین حال که می‏گویند «نور باتلاق روح است» و بر آن تأکید می‏کنند، منکرند که «روح نور باتلاق است.»

بنابراین، به نظر می‏رسد که آن‏ها معتقدند که این دو شی‏ء هم عین همدیگرندوهم این عینیت و اینهمانی نامتقارن است.

9. آن‏ها می‏گویند «نور باتلاق روح است.» و نور باتلاق را صرفا تحت عنوان یک وصف که آن را عین «روح» قرار می‏دهد، می‏شناسند.

«نور باتلاق bieli است» و bieli روح است. کسی ممکن است گمان کند که اگر چنین است که آن‏ها نور باتلاق را به واسطه یک وصف عین روح قرار می‏دهند، پس در واقع اینهمانی‏ای وجود ندارد، پیروان نوئر صرفا گمان می‏کنند که آنچه را که ما نور باتلاق می‏نامیم در حقیقت روح است ولی این یک اشتباه است و به دور از واقعیت است. در زبان نوئر معادل: «روح است» عبارت ذیل است: e kwoth بدین ترتیب، آن‏ها می‏گویند:kwoth bieli e اما نمی‏گویند که: kwoth e bieliمنظورشان این است که نور باتلاق را با روح یکی بدانند، اما در عین حال، این اینهمانی یک طرفه و نامتقارن است.

10. باید توجه داشت که وقتی گفته می‏شود: «نور باتلاق روح است» صفتی به موصوفی اسناد داده نمی‏شود، روح چیزی در درون نور باتلاق نیست. هرگاه نور باتلاق وجود داشته باشد روح وجود دارد. در عین حال، این قضیه مشتمل بر حمل یک مفهوم عام بر موضوع اخص هم نمی‏باشد. به علاوه، اینهمانی بین ایندو، اتفاقی و موقّتی نیست؛ زیرا نور باتلاق در نظر آن‏ها در همه شرایط و اوضاع روح است. این اینهمانی اضافی و نسبی هم نیست؛ زیرا شی‏ء سوّمی وجود ندارد که نور باتلاق و روح در نسبت یکسانی با آن قرار داشته باشند. این اینهمانی رمزی هم نیست؛ زیرا چیزی در اینجا رمز و سمبول چیز دیگر قرار نگرفته است، فقط یک شی‏ء وجود دارد.

11. کیکس در طرح شاهد خود احساس می‏کند که باید مطلب دیگری را هم بیفزاید. او می‏گوید: پیروان نوئر بر این باورند که ارواح بالا و پایین وجود دارند. روح هر چه بالاتر باشد تمثل مادی‏اش حالت رمزی بیشتری دارد. و برعکس، هر چه پایین‏تر باشد، به نحو نزدیک‏تر و ملموس‏تری با صورت مادّی‏اش اتّصال می‏یابد: از این‏رو، شخص هر قدر در سلسله مراتب روح پایین‏تر و پایین‏تر می‏آید مفهوم تمثل و نشان‏دهندگی کمتر و کمتر کاربرد می‏یابد. Bieli یعنی نور باتلاق ما، در واقع، روح خیلی پایینی هست.

12. در عین حال، باید گفت که bieliدربردارنده تمثّل است؛ زیرا روح غیرمادّی و نور باتلاق مادی است و بدین ترتیب، تفاوتی جوهری بین آن‏ها وجود دارد. اما وقتی که انسان به این تفاوت جوهری و ذاتی نظر می‏کند می‏گوید چگونه ممکن است که آن‏ها یکی باشند. اما نوئر به گونه دیگری می‏اندیشد. ثنویتی که در دین نوئر وجود دارد، ثنویت مادّی و غیرمادّی نیست ـ که مانع از حمل روحِ مجّرد بر نور باتلاقِ مادّی گردد ـ بلکه ثنویت مخلوق و نامخلوق است. ولی چون (Bieli ارواح) مخلوق هستند، از این‏رو، در همان مقوله نور باتلاق قرار می‏گیرند. در هر حال، تفاوت و تغایر جوهری‏ای وجود ندارد که مانع از اینهمانی غیرتمثلی روح و نور باتلاق شود.10

13. نتیجه این بررسی‏ها این است که بنابر عقیده نوئر، معنای اینکه دو شی‏ء اینهمانی دارند، این است که فقط یک شی‏ء در خارج وجود دارد و این اینهمانی، اتفاقی، نسبی و اضافی و یا رمزی و سمبولیک نیست. هرچند آن‏ها از مجاز و کنایه و استعاره هم استفاده می‏کنند، اما ادعای آن‏ها درباره این اینهمانی، حقیقی است نه مجازی. با همه این اوضاع، وقتی گفته می‏شود که یک شی‏ء (نور باتلاق) عین دیگری (روح) است، نمی‏توان گفت دیگری (روح) عین اوّلی (نور باتلاق) است.

14. ممکن است اعتراض شود که با فرض درستی ترجمه این باور، این ادّعا غیرمنطقی است، ولی کیکس می‏گوید که مسئله مهم این است که آیا غیرقابل فهم هم هست؟ او فهم آن را غیرممکن نمی‏داند و می‏گوید: این باور چندان مشکل نیست که نتوان آن را فهمید. و چون فهم‏پذیر است، معقول است و اگر غیرمنطقی است پس نتیجه می‏گیریم که معیار معقول بودن، منطقی بودن نیست. قراین کیکس برای قابل فهم بودن این باور از قرار ذیل است:

قبل از همه، رفتار مردم نوئر ـ آن‏گاه که بر اساس این باور عمل می‏کنند ـ قاعده‏مند و قابل پیش‏بینی است، به گونه‏ای که بین آنچه که آن‏ها با صراحت می‏گویند ما باور به آن‏ها داریم و بین آنچه که از رفتارشان استنباط می‏شود، هیچ‏گونه ناسازگاری و ناهماهنگی مشاهده نمی‏شود. در موقعیت‏های عبادی و دینی همان واکنشی را به نور باتلاق نشان می‏دهند که به روح نشان می‏دهند. و اصلا هرگونه واکنشی که به نور باتلاق نشان می‏دهند، صرفا واکنشی دینی و عبادی است.

15. ثانیا، باورها و رفتارهای نوئر قابل تبیینند؛ زیرا این باورها و رفتارها تابع قاعده‏ای هستند که به وضوح قابل بیان است. این قاعده این است که : bieli روح هست، اما روحْ bieliنیست. بنابراین، اگر پرسیده شود که چرا نوئر آنچه را که انجام می‏دهند، انجام می‏دهند، با تبیین رفتارشان برحسب قاعده مذکور می‏توان به این پرسش پاسخ گفت. نوئر به فاصله‏ای مؤدّبانه و محتاطانه بین خود و نور باتلاق معتقدند؛ زیرا آن‏ها فضولی کردن در کار روح را ـ و نه فضولی کردن در کار مظهری از روح ـ را بی‏خردی می‏دانند. در عین حال، آن‏ها تردیدی ندارند در اینکه معتقد باشند و به گونه‏ای رفتار کنند که گویی روح / نور باتلاق چیزهای دیگری نیز باشد/ باشند. بدین ترتیب، برای توجیه رفتار نوئر می‏توان استدلال ارائه کرد و برحسب این ادلّه می‏توان رفتارشان را تبیین کرد.11

16. ثالثا، زبان مورد استفاده مردم نوئر برای بحث درباره موضوعاتی پیرامون رفتارشان نسبت به نور باتلاق، رویکردشان به روح و ارتباط بین آن دو، قابل ترجمه به زبان دیگر مانند زبان انگلیسی است. مشکلاتی که احیانا در ترجمه زبانی آنچه که آن‏ها به زبان خودشان درباره این‏گونه ادّعاهای غیرمنطقی می‏گویند، وجود دارد، بیشتر و بزرگ‏تر از مشکلاتی نیست که در ترجمه هر بخش دیگری از مباحث‏شان به زبان دیگر وجود دارد. کیکس به کسی که در امکان چنین ترجمه‏ای شک دارد توصیه می‏کند که برای رفع شکش، تبیین عمیق ایونس پریچارد را بخواند.12

17. کیکس سپس به اعتراضی در این مورد اشاره می‏کند و می‏گوید: چیزی وجود دارد که پیش‏بینی، تبیین و ترجمه از تدارک آن عاجزند. می‏توان گفت: واقعا نمی‏توان فهمید که چگونه مردم نوئر می‏گویند نور باتلاق روح است ولی روح نور باتلاق نیست؛ زیرا ما احساس لازم برای این امر را نداریم. چنین باوری ـ اینهمانی نامتقارن ـ باید معنای احساس برانگیزی برای مردم نوئر داشته باشد که برای ما ندارد. کیکس امکان چنین معنای احساس برانگیزی را می‏پذیرد، اما آن را به دو دلیل اشکال بر نظریه خود نمی‏داند:

18. اولا، به دو راه می‏توان به احساس مربوط به معنای این گزاره‏ها دست یافت: یا با زندگی طولانی با آن‏ها یا با ورود به زندگی احساسی آن‏ها به نحو خلّاقانه و مبتکرانه.

وارد شدن به عالم احساسی دیگران ـ آنچه که در قرن هجدهم سمپاتی (Sympathy) نامیده می‏شد ـ مبنایی است برای فهم بسیاری از اخلاقیات و آثار ادبی. هر چند که ورود به عالم احساسی افراد بیگانه و اجنبی مشکل‏تر از ورود به عالم احساسی هم‏وطنان است، اما ممتنع نیست و اصول و قواعد این فرآیند در هر دو صورت یکسان است. و اینکه احساس و درک باورهای بیگانه چیزی فراتر از امکان انتزاعی منطقی است ـ یعنی واقعا ممکن است ـ مورد تأیید بسیاری از آثار مردم‏شناختی است.

19. ثانیا، شرط لازم و ضروری فهم و درک رفتار یک عامل این نیست که انسان احساسی را دارا شود که آن عامل در حین آن عمل دارای آن است. برای درک عشق و محبت شخصی نسبت به شخصی دیگر لازم نیست که انسان خودش هم عاشق آن شخص دیگر شود. به همین نحو می‏توان باورها و اعمالی را که از حسادت، عصبانیت، وطن پرستی و شجاعت سرچشمه می‏گیرند، درک کرد، بدون اینکه انسان دارای این احساسات شده باشد. همان‏گونه که شخصِ همواره بی‏دین می‏تواند احساسات دینی متدینان را درک کند و درک احساسات دینی یک موقعیت جغرافیایی دیگر مانند آفریقا ممکن است تلاش بیشتری را بطلبد، اما مطابق همان منطق است و ممتنع نیست.13

20. کیکس در پایان این قسمت از مقاله‏اش نتیجه می‏گیرد که: می‏توان باورهای غیرمنطقی مردم نوئر را درک کرد؛ زیرا قابل پیش‏بینی، تبیین و ترجمه هستند و به نحو خلّاقانه‏ای می‏توان وارد دنیای احساسی و عاطفی آنان شد. ممکن است کسی بگوید این شرایط برای درک این باورهای غیرمنطقی کافی نیستند، اما کیکس می‏گوید: مهم نیست که چه شرایط دیگری لازم هستند، و اگر لازم باشند، ذکر آن‏ها بر عهده مدّعی است ولی مهم این است که موافقت و مطابقت با قوانین منطق از جمله آن‏ها نیست و بنابراین، می‏توان نتیجه گرفت که شرایط لازم معقولیت، منطقی بودن نیست.

ج.

21. کیکس پس از ارائه استدلال خود بر ادعای عدم ملازمه بین منطق و معقولیت، با هدف توضیح بیشتر فرضیه خود، به برخی از مشکلات قابل طرح در مقام ارائه و تفسیر این نظریه می‏پردازد. اولین نکته‏ای که خاطرنشان می‏کند این است که معقول بودن باورهای نوئر حتی در صورت غیرمنطقی بودن، بدین معنا نیست که این باورها صادق یا مقبول هستند. معقول بودن این باورهای غیرمنطقی ـ همان‏گونه که در ابتدای مقاله ذکر شد ـ صرفا به معنای فهم‏پذیری آن‏هاست؛ یعنی می‏توان آن‏ها را درک کرد. از این نظر باورهای کاذب فراوانی وجود دارند که قابل فهم می‏باشند. اینکه باور کاذب فهم‏پذیر است مویّد به براهین قوی و مستحکمی است.14

نکته دوّم مورد اشاره کیکس این است که منظور از فهم‏پذیری، فهم‏پذیری اشخاص عادّی به معنای متداول کلمه است، گرچه ممکن است با تقیّد به معیار خاصی از فهم‏پذیری، مانند اصل تحقیق‏پذیری، این باورهای نوئر غیرقابل فهم باشند، ولی فهم‏پذیری در قالب این اوضاع خاص، دارای معنای فنّی‏ای است که در اینجا منظور نیست.

22. می‏توان فرض کرد که برهان کیکس در صدد نیست تا نشان دهد که باورهای نوئر غیرمنطقی است، بلکه در صدد است تا نشان دهد که آن‏ها منطق دیگری دارند و باورهایشان مطابق با آن منطق است، همان‏گونه که باورهای ما مطابق با منطق خودما است. پس با این فرض، باورهای نوئر هم منطقی‏اند و هم معقول. کیکس می‏گوید: این فرض در بعضی از وجوهش قابل قبول است، اما با نظریه من منافاتی ندارد.

23. کیکس می‏گوید: بر فرض که آن‏ها منطق خاص خودشان را داشته باشند و از این‏رو، باورهای معقول آن‏ها منطقی هم خواهند بود، اما نظریه من سرجای خود محفوظ و باقی است؛ زیرا در ابتدای مقاله یادآوری شد که منظور از منطق همان منطق رایجی است که در کتب درسی و در ارغنون ارسطو و اصول ریاضیات راسل و وایتهد ارائه می‏شود. و با توجه به این منطق، باورهای نوئر غیرمنطقی‏اند. علاوه بر این، هیچ معلوم نیست که آن منطق دیگری که نوئر مطابق با آن می‏اندیشد، چگونه منطقی است. ولی به هر حال، با قبول یکی از کاربردهای منطق ـ همان کاربرد خودمان از منطق ـ نوئر ناقض آن است.

24. کیکس سپس این فرض را مطرح می‏کند که نوئر فقط در مواردی محدود و خاص غیرمنطقی ظاهر می‏شوند، اما در عمده موقعیت‏های زندگی خود منطقی‏اند. به علاوه، این موارد نادر ارزش صدقی ندارند و آن‏ها با این باورها در صدد توصیف واقعیت و گزارش از خارج نیستند، بلکه ادّعایی خاطره‏انگیز، عبادی یا احساسی ـ عاطفی ابراز می‏کنند و با قبول این فرض نمی‏توان آن‏ها را متّهم به غیرمنطقی بودن کرد، همان‏گونه که کسانی که در جامعه منطقی خودمان از اموری مانند ایهام و استعاره وکنایه و شعر و... استفاده می‏کنند متّهم به غیرمنطقی‌بودن نمی‏شوند. بدین‌ترتیب، گویا بین‌موقعیت نامنطقی(logical non) و موقعیت غیرمنطقی (il logica)l خلط شده است.

25. کیکس این اتهام خلط را بی‏جا می‏داند. در نظر کیکس، مردم نوئر نور باتلاق را موجود می‏دانند و هنگامی که درباره‏اش اظهارنظر می‏کنند و آن را همان روح می‏گیرند، منظورشان این است که درباره جهان خارج سخنی حقیقی و صادق بگویند و حتی وقتی که می‏گویند چیزی نور باتلاق است، امکان کژفهمی و خطای حسّی را می‏پذیرند و امکان خطا را رد نمی‏کنند و در واقع، می‏خواهند حقیقت امر را همان‏گونه که می‏بینند، بگویند و گزارش کنند.

26. ممکن است کارکرد صدقی این باورها پذیرفته شود ولی اشکال شود که این موارد نادر و منفردند و یک مورد از باور غیرمنطقی، در زندگی نوئر به طور کلی تأثیری ندارد. و این باور (نور باتلاق روح است، اما روح نور باتلاق نیست) بی شباهت به باور تثبیت (یک خدا و سه شخص) نیست و روشن است که کسی این باور را موجب غیرمنطقی خواندن جامعه مسیحیت نمی‏داند. پس در جامعه نوئر هم، منطق و معقولیت قرین همدیگرند و نباید به موارد استثنایی اهمیت داد.

27. کیکس این اشکال را هم رد می‏کند و می‏گوید: باورهای دینی در زندگی نوئر دارای جایگاه مهم و مرکزی هستند. همان‏گونه که در نظر ما هر آنچه که در جهان طبیعی اتفاق می‏افتد، تابع قوانین طبیعی و متأثر از آن‏هاست، در باور نوئر، ارواح در جهان اعمال نافذ و مؤثرند. نوئر با ارواح (البته ارواح قلمرو پایین‏تر که نور باتلاق نمونه‏ای از آن است) بسیار صمیمی و به آن‏ها بسیار نزدیکند و در تماس روزانه با آن‏ها هستند. اظهار ادعایی مشتمل بر اینهمانی غیرمنطقی نزد آن‏ها مانند اعتقاد ما به تبیین طبیعی الکتریسیته است.

28. بدین ترتیب، کیکس نتیجه می‏گیرد که هیچ یک از احتمالات مذکور مانع از قول به عدم تلازم منطق و معقولیت نیستند.

29. کیکس در بخش چهارم مقاله‏اش به بررسی دو نقدی می‏پردازد که ممکن است بر نظریه او وارد شود و در مقام دفاع از نظریه‏اش نقدها را رد می‏کند. نقد اوّل این است: اینکه باورهای مذکور غیرمنطقی‏اند مقبول و پذیرفتنی نیست. نقد دوّم این است: اینکه این باورها فهم‏پذیرند، مقبول نیست.

30. نقد اوّل مأخوذ از دیدگاه‏های کوآین درباره تحلیلیت و عدم تعیّن ترجمه است.15 بر اساس این نقد، پیش‏فرض غیرمنطقی بودن باورهای نوئر، ترجمه درست آزاد نوئر به زبان انگلیسی است. اگر ترجمه درست باشد، می‏توان گفت که این باورها غیرمنطقی‏اند. اما مسئله این است که آیا واقعا این ترجمه درست است؟

دقیقا همان چیزی که شاهد کیکس برای غیرمنطقی بودن این ادعا هست، شاهد نقدهای کوآین در نادرستی ترجمه آن باورها می‏باشد.

31. این انتقادات می‏گویند که هر شاهدی که درباره باورهای نوئر در دسترس باشد با دو احتمال سازگار است و از این‏رو، در قالب یک قضیه منفصله حقیقیه قرار می‏گیرد: یا مردم نوئر غیرمنطقی‏اند و یا ترجمه‏های ما از باورهای نوئر نادرست است و این انفصال غیرقابل رفع است و از این‏رو، نمی‏توان نتیجه گرفت که نوئر غیرمنطقی‏اند؛ زیرا پیش‏فرض آن درستی ترجمه است.

32. کیکس به دو دلیل این نقد را رد می‏کند: اولا، شاهدی وجود دارد که یکی از طرفین انفصال را رد می‏کند و ثانیا، این اعتراض مشتمل بر تعارض و ناهماهنگی است.

شاهدی که نادرستی ترجمه ایونس پریچارد را رد می‏کند و از این‏رو، باورهای نوئر را غیرمنطقی می‏داند، شهادت افرادی است که هم دارای زبان نوئرند و هم به زبان انگلیسی کاملا مسلّط و آشنایند. این افراد دو زبانه که در محیط بومی خودشان برخاستند و رشد کردند، می‏پذیرند که «نور باتلاق روح است» ناقض اصل اینهمانی است و ترجمه قابل اطمینان دیگری را از این عبارت به زبان انگلیسی که ناقض اصل اینهمانی است نمی‏پذیرند.

33. پاسخ کوآین این است که بومی‏های دوزبانه وضعیت بهتری از مردم‏شناسان ندارند؛ چون نحوه اندیشیدن مردم راجع به جهان از زبانی که با آن درباره جهان سخن می‏گویند، غیرقابل انفکاک است و اگر عدّه‏ای دوزبانه باشند، به دو نحو درباره جهان می‏اندیشند که ممکن است این دو نحوه یکسان و یا متفاوت با یکدیگر باشد. اینکه شخص دوزبانه معتقد است که عبارت‏های متفاوت دو زبان هم معنی‏اند، غیرقابل توجیه است؛ زیرا همه آنچه که به بروز یک حکم منجر می‏شود، در خود عبارات نهفته است. هرچند مردم نوئر به نور باتلاق چنین واکنش نشان دادند که گویی (نور باتلاق) روح است، اما تفسیری که از این حقیقت ارائه می‏کنیم، نمی‏تواند از ناحیه رفتار نوئر تأیید شود؛ زیرا این تفسیر مبتنی بر نحوه اندیشیدن مردم نوئر است که فقط در زبان مردم نوئر قابل اجراست و در خارج از آن، ممکن نیست.

34. کیکس در پاسخ به این اشکال کوآین، آن را ضعیف می‏داند و می‏گوید: انسان می‏تواند این فرض را که عبارتی از مردم نوئر به نحو خاصی ترجمه شود، به عنوان اصل موضوع بپذیرد و سپس آن را در معرض نقض و ابرام قرار دهد. واضح است که چنین فرآیندی، امر ممکنی است که کیکس مدّعی است آن را در پیش گرفته است. کیکس می‏گوید: من حدس زدم که «نور باتلاق روح است» ناقض اصل اینهمانی است و سپس نادرستی تفاسیر و حدس‏های بدیل را نشان دادم. بر این اساس، هرچند به طور حتم و قطع برهانی بر درستی ادّعای خود اقامه نکردم، اما تا وقتی که با اعتراضی که نتوانم چاره‏اش کنم، مواجه نشوم ادّعای من برجا خواهد بود. بر این فریضه دلایلی دارم، این فرضیه حقایق را توضیح می‏دهد و هیچ دلیلی بر علیه آن ندارم، تبیین‏های بدیل رد شده‏اند، از این‏رو، کاملا معقول است که آن را بپذیرم.

35. اشکال دوّم نقد کوآین در نظر کیکس، وجود ناسازگاری و تناقض در نقد اوست. این نقد نفی تحلیلیت را مفروض می‏گیرد. اگر تحلیلیت را بپذیریم و قبول کنیم که اصول منطق تحلیلی و همیشه صادق و برقرار هستند، می‏توان فرض کرد که اصول منطقا ضروری وجود دارند که همه زبان‏ها در آن اصول سهیم و مشترک هستند و بدین ترتیب، دست‏کم شرایط صوری ترجمه وجود دارد و ترجمه ممکن خواهد بود. بنابراین، مشاهده می‏کنیم که نظریه کوآین درباره تحلیلیت و نظریه او درباره عدم تعیّن ترجمه منطقا پیوسته به یکدیگر و با هم مربوطند. (یعنی عدم تعیّن ترجمه مبتنی بر ردّ تحلیلیت گزاره‏های اصلی منطق است.) اما اگر چنین اصول منطقی‏ای مانند اصل اینهمانی تحلیلی نباشند، پس می‏توان اوضاعی را فرض کرد که در آن اوضاع این اصول منطقی حاکم نباشند. ولی وقتی که من چنین وضعیتی را در نظر می‏گیرم ـ یعنی همین وضعیتی که باورهای غیرمنطقی نوئر در آن ظهور می‏یابد ـ اعتراض می‏شود که اصلا معلوم نیست که آیا این وضعیت، آن نوع وضعیتی است که اصول منطق در آن حاکم هستند یا خیر. این اعتراض نادرست است. یا اصول منطقی تحلیلی هستند و یا این اصول در اوضاع خاصی حاکم و معمول نیستند. اگر این اصول تحلیلی باشند نظریه کوآین درباره تحلیلیت، یعنی نفی و انکار تحلیلیت [اصول منطقی] فرو می‏پاشد و اگر اصول منطق در اوضاع خاصی حاکم نباشند، مثال نقض من نسبت به اصل اینهمانی را نمی‏توان با تمسّک به عدم تعیّن منطقی ترجمه، رد کرد (زیرا بر اساس عدم تعیّن منطقی ترجمه، هرچند ترجمه ناممکن است، اما از سوی دیگر، چون پیش فرض آن امکان نقض قوانین منطق است، راه برای نقض اصل اینهمانی هم هموار می‏شود). بنابراین، معلوم شد که این نقض ناسازگار و ناهماهنگ است؛ زیرا سعی می‏کند که نفی تحلیلیت را با عدم تعیّن ترجمه ترکیب کند (گرچه به اقتضای ترجمه ناپذیری زبان نوئر، غیرمنطقی بودن باورهای آنان قابل تردید است، اما به اقتضای نفی تحلیلیت، امکان نقض اصول حاکم بر منطق و از این‏رو، غیرمنطقی بودن باورهای نوئر ممکن می‏گردد.) کیکس در پایان در صدد برمی‏آید به نحوی این ناسازگاری را حل کند. پیشنهاد او این است که عدم تعیّن ترجمه را به عدم تعیّن ترجمه در مقام عمل تفسیر کنیم نه عدم تعیّن منطقی ترجمه، ولی در آن صورت، این نظریه را اعتراضی بر فرضیه خودش نمی‏داند؛ زیرا نهایت چیزی که نظریه عدم تعیّن عملی ترجمه دربردارد، مشکل و دشوار بودن ترجمه در مقام عمل است نه نفی امکان منطقی آن. پس می‏توان گفت که نوئر غیرمنطقی، اما معقول و فهم‏پذیر است.16

36. کیکس به اختصار می‏گوید: نفی تحلیلیت اصول منطقی و در عین حال، ردّ نظریه او مبنی بر امکان فهم‏پذیری و معقولیت، یک باورِ هرچند غیرمنطقی، ناهماهنگ و مشتمل بر ناسازگاری است؛ زیرا اگر اصول منطقی تحلیلی نباشند، پس قابل تجدیدنظر خواهند بود و اگر قابل تجدیدنظرند، پس باید اوضاعی وجود داشته باشد که در آن اوضاع چیزی فهم‏پذیر و معقول باشد و در عین حال، خارج از اصول تجدیدنظر ناشده است، وجود چنین وضعیتی سبب تجدیدنظر در اصل منطقی می‏شود.

37. مبنای نقد دوّم نظریه کیکس این است که باورهای نوئر در حالی که در واقع غیرمنطقی‏اند، فهم‏ناپذیر هم هستند. برهان این نقد این است که اگر منظور آن‏ها از «نور باتلاق روح است» همان چیزی است که ما گمان می‏کنیم، پس بدیهی است که این ادعا نادرست و کاذب است. آن‏ها یک اینهمانی نامتقارن می‏سازند و روشن است که همان‏گونه که مفهوم «دایره مربع» غیرممکن است، اینهمانی غیرمتقارن هم غیرممکن است. اینهمانی غیرمتقارن مشتمل بر تناقض طرفین با یکدیگر است و منطقا ـ نه عملا یا تجربتا ـ ممکن نیست که چیزی مطابق با این عبارت وجود داشته باشد. توهّم فهم‏پذیری باورهای مردم نوئر ناشی از دو امر است: اولا، اینکه واژه‏های ترجمه شده این باور فهم‏پذیرند و از آن‏ها جمله‏ای ساخته می‏شود که از جهت نحوی ساختار درستی دارد. ثانیا، جمله تشکیل یافته از این واژه‏ها با الگوی منطقی یکسان انگاشته می‏شود. ولی برای فهم‏پذیری یک گزاره، صرف وجود واژه‏های فهم‏پذیر و ساختار نحوی صحیح کافی نیستند و این یکسان انگاری جمله با الگوی منطقی هم نادرست است.

38. کیکس می‏گوید: این اعتراض مبتنی بر تحلیلیت اصول منطقی است و از این‏رو، اگر ردّیه کوآین بر تحلیلیت درست باشد، این اعتراض نادرست خواهد بود، ولی کیکس چون نمی‏خواهد توفیق برهانش بر عدم تلازم منطق و معقولیت را بر نقد کوآین از تحلیلیت مبتنی کند، برهان دیگری را در ردّ این اعتراض تدارک می‏بیند.

39. برهان کیکس در ردّ نقد مذکور این است که شرط لازم معقولیت مطابقت با منطق نیست؛ زیرا باورهایی وجود دارند که هم غیرمنطقی‏اند و هم فهم‏پذیرند. اعتراض مذکور می‏گوید: نباید عبارتی وجود داشته باشد که هم غیرمنطقی باشد و هم فهم‏پذیر.

کیکس می‏پرسد چرا باید چنین فرض شود که فهم‏پذیری و غیرمنطقی بودن قابل جمع نیستند؟ روشن است که قول به مطابقت با منطق شرط منطقا ضروری فهم‏پذیری است و سپس خارج کردن مثال‏های نقض احتمالی به عنوان امور فهم‏ناپذیر مصادره بر مطلوب و آغاز کلام است. برای اینکه این اعتراض از مغالطه مصادره بر مطلوب اجتناب کند، مطابقت با منطق را به جای اینکه شرط منطقا ضروری فهم‏پذیری بگیرد، می‏تواند آن را شرط تجربتا لازم فهم‏پذیری بداند. ولی این روایت از اعتراض مذکور، نمی‏تواند اعتراضی بر نظریه کیکس باشد؛ زیرا این اعتراض در این صورت می‏گوید: مثال نقض این ادّعا ـ ادعای تلازم منطق و فهم‏پذیری ـ وجود ندارد، ولی ما باورهای مردم نوئر را به عنوان موارد ناقض قول به تلازم منطق و فهم‏پذیری و ردّ اعتراض فوق ذکر می‏کنیم.17

40. کیکس در پایان به اختصار به دو اشکال و پاسخ آن‏ها چنین اشاره می‏کند: نقطه مشترک این دو اعتراض این است که هر یک از آن دو در برابر ادّعای من مبنی بر اینکه مطابقت با منطق شرط لازم و ضروری معقولیت نیست، به تحلیل خاص خودش از تحلیلیت متوسّل می‏شود. (یکی انگار می‏کند و دیگری می‏پذیرد.) پاسخ کیکس این است که اگر از تحلیلیت صرف‏نظر شده است پس باید ممکن باشد که باورهایی وجود داشته باشند که هم ناقض اصلی از اصول منطقی هستند و هم فهم‏پذیرند؛ اگر تحلیلیت اصول منطقی مفروض است، پس ردّ امکان مثال‏های نقض اصول منطقی مصادره بر مطلوب است.

هـ

41. کیکس در پایان مقاله در صدد است نشان دهد که منطق چه نقشی در زندگی انسان‏ها ایفا می‏کند و چه جایگاهی در تفکر بشر دارد. در نظر او، هر تفسیر مقبول و موجّهی از وضعیت حیرت‏آور باورهای نوئر باید منطقی را برای نوئر فرض بگیرد که شبیه منطق ما می‏باشد، اما جایگاه دیگری ـ غیر از جایگاهی که منطق ما در تفکر ما دارد ـ در تفکرشان دارد. دلیل اینکه آن‏ها دارای منطقی یکسان با منطق ما هستند، رفتار آن‏هاست. باورهایشان و قواعدی که متبوع آن‏هاست، از رفتار مردم نوئر قابل استنتاج است و غالبا همان باورها و قواعدی هستند که نزد افراد گنگ و غیرمتفکر جامعه ما یافت می‏شود. البته کیکس این قواعد را پنهان و غیرآشکار می‏داند.

42. در نظر کیکس، نوئر هرچند دارای همان منطق ما هستند، اما آن را به درجه‏ای که ما به کار می‏بندیم، به کار نمی‏بندند. در تفکر ما قلمرو منطق، تمام گزاره‏هایی است که دارای ارزش صدقی هستند، اما در تفکر نوئر این قلمرو باریک‏تر است. در نظر ما منطق یک معیار انتقادی است برای جمله‏های واجد کارکرد صدقی که ناقض منطق هستند، ولی مردم نوئر ممکن است درباره منطق چنین حکم بکنند و ممکن است نکنند؛ زیرا ممکن است که یک قضیه واجد کارکرد صدقی را خارج از قلمرو منطق بدانند. احتمالا منطق در نزد مردم نوئر دارای همان نقشی باشد که علم (Science) در نزد ما داراست. علم دارای جایگاه مهمی در زندگی ماست. اما به وضوح مدّعیات دارای کارکرد صدقی‏ای هم وجود دارند که در خارج از قلمرو آن واقع هستند. دقیقا همان‏گونه که فرض بر این نیست که ادّعاهای منتقدان ادبی و حقوقدانان باید نمونه‏ها و مواردی از قوانین طبیعی باشند، به همین نحو برخی از ادّعاهای دینی در نزد مردم نوئر، لازم نیست تابع قواعد منطقی باشند.

43. کیکس از اینکه ممکن است نوئر دارای منطق خودمان باشند، اما آن را به نحو دیگری بکار ببندند یک امکان نظری را نتیجه می‏گیرد که در نظر او می‏تواند برخی از اختلافات بنیادین ـ و یا اختلاف‏های مابعدالطبیعی ـ را وضوح ببخشد. او می‏گوید: دو نحوه متفاوت اندیشه را فرض کنید که در همه مقولاتشان، سهیم و مشترکند و از این لحاظ یکسان و مشابه هستند، اما چون همین مقولات مشترک را به انحای متفاوتی در سلسله مراتبی از اهم و مهم طبقه‏بندی می‏کنند، با همدیگر متفاوت هستند. بنابراین، کسانی که دارای این دو نحو اندیشه متفاوت هستند ـ به خاطر مقولات مشترک ـ می‏توانند همدیگر را درک کنند و با هم تفاهم کنند. اما هر فهمی از هر یک از آن دو همراه است با این احساس که آن دیگری دچار انحراف و بدفهمی است؛ زیرا برای انسان مطبوع نیست با کسی مواجه شود که در اغلب تجاربش سهیم است و آن تجارب را به مثل خود او تنظیم می‏کند و سازمان می‏بخشد، اما در عین حال، در اهتمام و ارزیابی این تجربه مشترک با هم متفاوتند.

44. و بالأخره کیکس در پایان این مقاله می‏گوید: این باور که منطق شرط لازم و ضروری معقولیت است تا اندازه‏ای متّخذ از جست‏وجوی سلطه و نفوذی برای منطق است که نمی‏خواهد در هیچ نحوه‏ای از اندیشه از اهمیتش کاسته شود. من امیدوارم نشان داده باشم که منطق چنین جایگاه ممتازی را ندارد.18