1. در ادعا: «تساوی»، در عمل: «تبعیض»!
سران و رهبران بهائی در آثار و اظهارات خویش همواره از «مساوات کامله» میان زن و مرد، و «وحدت حقوق» رجال و نساء، دم میزنند و حتی این مطلب را یکی از شعارهای عمدۀ خود در سطح جهان قرار دادهاند.
احمد یزدانی (نویسنده و مبلغ طراز اول بهائیت) کتاب کمحجم اما مشهوری با نام نظر اجمالی در دیانت بهائی دارد که مطالب آن در کلاسهای بهائی تدریس میشود. یزدانی در این کتاب، به عنوان یکی از «مبادی و تعالیم روحانی و اجتماعی» آیین بهائی، از «تساوی حقوق رجال و نساء» سخن میگوید و در این زمینه، به نطق عباس افندی در آمریکا اشاره میکند که در آن میگوید: «حضرت بهاءالله اعلان وحدت حقوق رجال و نساء فرمود...». نیز از عباس افندی نقل میکند که گفته است: «ممکن نیست سعادت عالم انسانی کامل گردد مگر به مساوات کاملۀ زنان و مردان».1
جملۀ اخیر، بخشی از نطق عباس افندی است که هنگام اقامت در آمریکا در سال 1911، در فیلادلفیا ایراد کرده و در آن، از 9 اصل سخن گفته که به ادعای او، اساس تعالیم بهاء (و اصول مکتب بهائیت) را تشکیل میدهند و هشتمین آنها، «وحدت رجال و نساء است، زیرا ممکن نیست سعادت عالم انسانی کامل گردد مگر به مساوات کاملۀ زنان و مردان».2
شوقی افندی نیز در لوح مشهور خود (مورخ نوروز 111 بدیع) مدّعی وجود «مساوات تام» بین زنان و مردان در آیین بهائیت، شده است.3
این ادعاها و اظهارات، در حالی است که احکام فقهی و مقررات حقوقی بهائیت، جا به جا، بر «تبعیض و عدم تساوی» بین زن و مرد استوار است. مثلاً طبق آنچه که در کتاب اقدس نوشتۀ بهاء آمده، حج، بر مردان واجب است، ولی این تکلیف از زنان برداشته شده است: قد حکمالله لمن استطاع منکم حج البیت دون النساء عفیالله منهنّ رحمة من عنده:4 همچنین سهمالارث زنان و مردان در این مسلک، یکسان نیست و مردان و زنان در میان طبقات هفتگانۀ ارث، بدینگونه سهم متفاوت دارند: پدر، 5/5 سهم. مادر، 5/4 سهم. برادر 5/3 سهم. خواهر، 5/2 سهم.5 به دیگر تعبیر: از مجموع 2520 سهمالارث، سهم پدر 420، سهم مادر 360، و سهم برادر 300 و سهم خواهر 240 میشود.
حتی ارث برادر اَبی با برادر اُمّی ـ چنانکه ارث خواهر ابی و امّی ـ با یکدیگر تفاوت دارد و برادر و خواهر امّی، با وجود برادر و خواهر ابی و امّی، ارث نمیبرند. نیز خانۀ مسکونی میّت و لباسهای مخصوص وی (چنانچه میّت دربارۀ آنها وصیتی نکرده باشد) مخصوص فرزند ارشد ذُکور وی خواهد بود.6
این عدم تساوی را در موارد متعدد دیگر نیز میبینیم: زن حامله و نیز زنان بچه شیرده، از گرفتن روزه معافند و حکم افراد مسافر و مریض را دارند.7 سلام مرد و زن متفاوت است و همچنین (به نصّ کتاب اقدس) مرد میتواند تا دو زن بگیرد8 (و طبعاً زن از چنین امکانی محروم است) و خود بهاء در زندگی خویش سه زن گرفت که آخرین آنها نیز پس از به اصطلاح تأسیس شریعت او بود.9
مرد در هنگام ازدواج، موظف به دادن مهریّه به زن است10 در حالی که زن چنین تکلیفی ندارد، چنانکه نفقۀ زن (و فرزندان) نیز بر گردن مرد است و زن چنین مسئولیتی ندارد. حتی پس از تصمیم و طرح تقاضای مرد یا زن به جدایی از همسر خویش (که موقتاً زن از همسرش جدا میشود)، در طول یکسالی که محفل بهائیت راجع به این موضوع تحقیق و چارهجویی میکند، «کلیه نفقۀ و مخارج زن به عهدۀ شوهر است».11
مهمتر از این، اعضای بیتالعدل اعظم فرقه، باید همگی مرد باشند12 و زنان حق عضویت در این مرکز بسیار مهم را (که کادر مرکزی و رهبری بهائیان جهان، و منشأ قانونگزاری و تشریع در بهائیت بوده و «مصون از خطا» شمرده میشود) ندارند.
جالب این است که بین زنان شهری و روستایی نیز، در آیین بهائیت، تبعیض آشکار وجود دارد: مهریۀ دختر شهری برابر 19 مثقال طلا، اما مهریۀ دختر روستایی 19 مثقال نقره تعیین شده و همین تفاوت در مورد حداکثر میزان مهریه نیز برقرار است. (حداکثر مهریۀ دختری شهری 95 مثقال طلا و آن دختر روستایی، 95 مثقال نقره است، و انتخاب میزان مبلغ مهریه از 19 تا 95 مثقال، به توان مالی شوهر بستگی دارد). بهاء در کتاب اقدس (آیۀ 147) میگوید: لایحقق الصهار الا بالامهار، قدر قدّر للمدن تسعة عشر مثقالاً من الذهب الابریز و للقری من الفضة، و من اراد الزیادة حرم علیه ان یتجاوز عن خمسة و تسعین مثقالا...13
در واقع، این مسلک، ملاک تعیین مهریه در شهر را، «طلا» و در روستا را «نقره» قرار داده و معلوم نیست چرا یک کشاورز یا کاسب متمکّن روستانشین، زمانی که میخواهد به همسرش مهریه تقدیم کند، باید بر پایۀ نقره حساب کند و یک فرد شهرنشین (حتی اگر تمکن مالی چندانی نداشته باشد) بر پایۀ طلا، و حداقل و حداکثر مهریۀ یک فرد متمکن روستایی چندین برابر از آن یک فرد متمکن شهری کمتر باشد؟! و چرا در اینجا نیز ملاک و معیار را به جای روستایی و شهری بودن، همان میزان تمکّن مالی شوهر نگرفتهاند و (بر پایۀ منطق تساوی مطلق) دختر روستایی را ـ در واقع ـ به جرم اقامت و خدمت در روستا، «جریمه» کرده و بر وی عملاً جفا روا داشتهاند؟!
همین نکته، به گونهای، در مورد تفاوت میان زن و مرد در موضوع حج نیز جاری است و رهبری بهائیت میتوانست به جای برداشتن حج از گردن زنان، و محروم ساختن آنها از این امر مهمّ عبادی (که یک نوع «سفر آفاق و انفس» بوده و خالی از لذت مادی، معنوی نیست)، استطاعت جسمی و مالی افراد (اعم از زن و مرد) را شرط وجوب حج قرار دهد و منطق و شعار خود: «مساوات کامل و تام» میان زن و مرد، را به این سادگی با روا داشتن «تبعیض»، مخدوش نسازد.
ممکن است بگویند میان زن و مرد، به لحاظ شرایط بیولوژیک و غیره، تفاوتهایی وجود دارد که با ملاحظۀ آنها، بنیانگذار بهائیت حقوق و تکالیف زن و مرد را متفاوت قرار داده است. پاسخ این است که اولاً برخی از این تفاوتها و تبعیضها (نظیر تبعیض میان مهریۀ دختر شهری و روستایی، و سقوط حج از گردن زنان) چنانکه گفتیم، با اندکی تعقل و تدبیر، قابل رفع بود و نیاز به تشریع اینگونه احکام تبعیضآمیز، و مخدوش ساختن شعار ادعایی (مساوات کامل و تام بین رجال و نساء) وجود نداشت.
ثانیاً این همان منطق واقعبینانۀ اسلامی است که با توجه به تفاوتهای متعدد میان زن و مرد در خصوصیات جسمی و روحی و...، در موارد گوناگون تفاوتهایی در حقوق و تکالیف بین آنان در نظر گرفته است، ولی رهبری بهائیت، بدون ملاحظۀ این واقعیت، و عمدتاً روی انگیزههای تبلیغاتی و همسویی با شعارهای مد روز غربی، شعار «وحدت حقوق» و «مساوات تام و کامل» بین زن و مرد را سر داده ولی در عمل، به تبعیض گراییده است.
ثالثاً سخن در «تناقض بین ادعا و عمل» رهبران بهائیت، و به تعبیر روشنتر: تضاد آشکاری است که میان شعار فریبندۀ آنان مبنی بر «مساوات کامل و تامّ» زنان و مردان، با احکام و مقررات به اصطلاح شرعی این مکتب وجود دارد. آیینی که مدّعی است «سعادت عالم انسانی» جز به «مساوات کاملۀ» زنان و مردان، «کامل» نمیشود، چگونه اینگونه احکام «تبعیضآمیز» در ارث و مهریه و حج و عضویت در بیتالعدل و... را صادر کرده است؟! و براستی، بر پایۀ منطق «وحدت حقوق، و مساوات کامله و تامّ» زن و مرد ـ که بهاء و عبدالبهاء و شوقی صراحتاً از آن دم میزنند ـ این تفاوتها و تبعیضات آشکار بین زن و مرد در حقوق و تکالیف، چگونه قابل توجیه است و این «تناقض واضح در ادعا و عمل» را حمل به چه چیز باید کرد؟!14
دیانت «واقعبین و جامعنگر» اسلام (چنانکه گفتیم) البته، به دلیل وجود «تفاوتهای گوناگون» جسمی و روانی و... میان زن و مرد، به «مساوات تام و کامل» بین این دو قائل نیست و تساوی مطلق میان آنان را شعاری «غیرعلمی/غیرعملی» و عمدتاً «احساساتی» و «تبلیغاتی» تلقی میکند15 و برای زنان و مردان (به عنوان دو جزء «مکمّل یکدیگر» ـ و نه «مشابه با هم» ـ در خلقت) در مجموع، حوزههای کاری و مسئولیتی نیمه مشترک / نیمه مستقلی تعریف کرده و برنامهریزیهای سیستماتیک دقیق و حسابشدهای دارد. فیالمثل، بار سنگین تأمین «نفقۀ» زن و فرزندان را بر دوش مرد مینهد و متقابلاً سهمالارث بیشتری برای مرد منظور میکند. یا چون زن و مرد را در محیط خانواده ـ نسبت به یکدیگر ـ در حکم گل و بلبل میشناسد، تکلیف پرداخت «مَهر» را (به مثابۀ اعطای یک هدیه و به قول قرآن: «نحله» به طرف) تنها بر دوش مرد میگذارد و سنت زیبا و جاری جامعۀ اسلامی ما نیز در طرح خواستگاری مرد از زن (و نه بالعکس) بر همین نگاه و منطق، متکی است.
همچنین اسلام، در عین به رسمیت شناختن مالکیت زن بر اموال خویش، و اعطای اجازۀ کار (به اذن شوهر) در بیرون خانه به وی، اولویّت را به مسئولیت اصلی زن: مادری و تربیت فرزندان، میدهد، و در مورد کارها و مسئولیتهای بیرون از خانۀ زنان نیز، تمایلش بیشتر به اموری نظیر طبابت و امثال آن است که به لحاظ حرمت مشاهده و لمس بدن زن توسط مرد، خلأی را پر و محظوری را رفع میکند...
در واقع، اسلام (به عنوان آخرین و کاملترین دین آسمانی) به تساوی «صوری و کلیشهای» میان وضعیت و (به تبع آن:( حقوق و تکالیف زن و مرد قائل نیست، بلکه به تساوی کلّی و سیستماتیک در مجموع حقوق دو طرف نظر دارد و این امر با فطرت انسانی و سنن الهی نیز کاملاً منطبق است. و راه برخورد علمی و کارشناسانه با مسائل فردی و اجتماعی، و قانونگزاری صحیح و ژرف و جامع دربارۀ آنها، از مسیر طرح شعارهای تبلیغاتی و ژستها و شگردهای عوامفریبانه و حرفهای مد روز (که تاریخ مصرف دارد) کاملاً جدا است.
بحث دربارۀ ظرائف و حکمتهای احکام اسلام دربارۀ زن و مرد، فرصت دیگری میطلبد و علاقهمندان میتوانند عجالتاً به کتبی چون نظام حقوق زن در اسلام، نوشتۀ استاد مرتضی مطهری مراجعه کنند. نکتۀ درخور ملاحظه در اسلام آن است که هیچگاه شعارهای بیبنیادی چون «مساوات کامل و مطلق» میان زن و مرد نمیدهد که بعد در اجرای آن بماند و به گرداب تناقض در حرف و عمل در غلطد.
جالب این است که با وجود تصریح متون معتبر بهائی به تفاوت میان سهمالارث زنان و مردان، سران و نویسندگان بهائی، در تبلیغات خویش، به دروغ دم از تساوی ارث زنان و مردان در این آیین میزنند!
هوشمند فتح اعظم یکی از سران بهائیت در ایران، و عضو بعدی بینالعدل بهائیان در اسرائیل است.16 وی در مقالهای با عنوان «مقام زن»، که در نشریۀ رسمی جوانان بهائی ایران (آهنگ بدیع) درج شده، ادعا میکند: «... تساوی در تربیت و مسئلۀ ارث و نظایر آن، کل از مقولۀ حقوق است که زن و مرد در دیانت بهائی متساویاً از جمیع آنها نصیب میبرند»!17 در حالی که، چنانکه دیدیم، در آیین بهائیت هرگز چنین مساواتی در ارث زن و مرد وجود ندارد و ظاهراً این نویسندۀ بهائی، خواستۀ قلبی خود را بر زبان مؤسس بهائیت گذاشته است! ضمناً از منابع بهائی برمیآید که جناب فتح اعظم، در این تحریف واقعیت، تأسی به رهبر خود عباس افندی نموده است.
زیرا آواره (نویسنده و مبلغ پیشین بهائی) در کتاب خود الکواکب الدریة (که نگارش آن، تحت نظر عباس افندی انجام گرفته) در شرح اقدامات عباس افندی در آمریکا مینویسد: «... نفوذ عبدالبهاء در زنان حقوقطلب نیز خالی از اهمیت نبوده، مکرر آن حضرت را در آمریکا و اروپا دعوت کردند و از خطابۀ جامعهاش لذت بردند، خصوصاً وقتی که قیام... قرةالعین را شاهد مدعای خود قرار میدادند و احکام کتاب اقدس را در تساوی ارث پسر و دختر و تربیت و تعلیمشان به تعلیم اجباری بیان فرمودند خیلی طرف توجه واقع شد».18
این رجزخوانیهای بیبنیاد، گویی در خون سران و مبلغان طراز اول فرقه، جریان دارد. زمانی که شوقی در لوح نوروز 111 بدیع، به عنوان مژدهای به بهائیان، خصوصاً «جمهور» زنان این فرقه، اظهار داشت که از این پس، زنان از 21 به بالا نیز حق دارند عضو محافل بهائی گردند و ادعا کرد که بدین وسیله، «مساوات تام» بین زنان و مردان «حاصل» گردید19، احمد یزدانی (مبلغ مشهور بهائی) با اشاره به لوح شوقی مدعی شد که: زنان بهائی «تساویشان با رجال بهائی، تحقق تام پذیرفت»20 و افزود که: پس از ظهور بهاء و تأسیس آیین بهائیت، ارادۀ خداوند «به رفع محرومیت... نساء و اعلام مقام آنان تا حد تساوی با رجال... تعلق گرفت.
اوامر شرعیۀ آیین بهائی در ازدواج و ارث و امور فردی و عمومی به تساوی حقوق زن و مرد و شرکت و همعنانی نسوان با رجال در کلیۀ شئون مادی و معنوی و مدنی و روحانی نازل گردید».21 و ادعای شوقی و یزدانی در حالی است که آیین بهائیت «در امور فردی و عمومی» بر تفاوت آشکار بین زن و مرد فرقه در میزان ارث، در تکلیف یکسویۀ مرد به پرداخت مهر و نفقه، در محرومیت دختر روستایی از دستیابی به مهریۀ دختر شهری، و محرومیت زنان از عضویت در کادر مرکزی بهائیان جهان (بیتالعدل) و مسائل دیگر، استوار است!
2. در ادعا: شعار صلحدوستی و وحدت؛ در عمل: توهین و کینهتوزی!
رهبران بهائیت، در عالم «حرف و شعار و ادعا»، همه جا دم از «وحدت عالم انسانی» و «صلح عمومی» میزنند، خود را از هرگونه تعصب دینی و... برکنار میشمارند و ادعای صلح و دوستی و عطوفت با دیگران (حتی با دشمنان) را دارند، اما «عمل» آنان، از چیز دیگری حکایت میکند. در فصل حاضر، نخست شعارها و ادعاهای سران فرقه را از زبان خودشان میشنویم و سپس با رفتار و عمل آنان مقایسه میکنیم.
سخن بهاء در آثارش همچون کتاب اقدس: (که کتاب آسمانی بهائیان محسوب میشود) مشهور است که میگوید: عاشروا مع الادیان بالروح و الریحان لیجدوا منکم عرف الرحمن.22 یا: ای اهل عالم، همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار!23
همو در ملاقاتی که سال 1890م. 1307ق با ادوارد براون، خاورشناس مشهور انگلیسی، در عکا داشت برای وی از لزوم ایجاد «محبت و یگانگی میان نوع بشر»، پایان گرفتن «جنگهای بیثمر و منازعات خانمانسوز» و تحقق «صلح اکبر» در جهان سخن میگوید و مدعی میشود که: «جز اصلاح عالم و آسایش امم مقصدی» ندارد.24 همو در لوح دنیا مینویسد: «ای اهل عالم، فضل این ظهور اعظم آنکه آنچه سبب اختلاف و فساد و نفاق است از کتاب محو نمودیم و آنچه علت الفت و اتحاد و اتفاق است ثبت فرمودیم...»؛25 او نخستین بشارت به خلق در ظهور این مسلک را «محو حکم جهاد» از متن شرایع آسمانی شمرد و صراحتاً اعلام کرد: «این ظهور، ظهور رحمت کبری و عنایت عظمی است. چه که حکم جهاد را از کتاب، محو نموده و منع کرده» است.26
در همین راستا، عباس افندی، پسر و جانشین بهاء، میگوید: بهائیان «محبّ عالمند و مسالم با جمیع امم. با هر طایفه در نهایت صداقت و دیانت و محبت و مهربانی ولو دشمن باشند رفتار میکنند و این از فرائض دینیۀ این طایفۀ بهائی است...».27 همو در لوح احبای آمریکا مینویسد: هیچیک از بهائیان «به مذمت دیگری لب نگشاید و غیبت را اعظم خطا در عالم انسانی داند. زیرا در جمیع الواح بهاءالله مصرَّح است که غیبت و بدگویی، از دسائس و وساوس شیطانی است و هادم بنیان انسانی. شخص مؤمن مذمّت نفسی از بیگانگان نکند تا چه رسد از آشنایان، و غیبت دشمن ننماید تا چه رسد به مذمت دوست. بدگویی و غیبت، صفت سقیم الافکار [کج فکران] است نه ابرار...».28
نشریۀ آهنگ بدیع (ارگان جوانان بهائی ایران) ضمن شرح پرآب و تابی از سخنرانیهای عباس افندی در آمریکا (در سال 1912 در آستانۀ وقوع جنگ جهانی اول) مینویسد: «حضرت عبدالبهاء در خطابات خود در آمریکا به دو اصل مهم وحدت عالم انسانی و صلح عمومی غالباً اشاره میفرمودند...».29
در ردیابی سخنان عباس افندی در سفیر غرب، میبینیم که او کراراً در سخنرانیهای خود در این سفر (از آن جمله، در نطق فیلادلفیا، سال 1912م) به عنوان تعالیم بهاء و اصول مکتب بهائیت، از چند اصل سخن میگوید که اولین آنها، به قول او، «وحدت عالم انسانی» است: «جمیع بشر... را خدا خلق کرده... خدا کل را رزق میدهد، به کل مهربان است؛ چرا ما نامهربان باشیم؟». سومین تعلیم بهاء: «این است که دین باید سبب الفت [و] ارتباط بین بشر باشد،... و اگر دین سبب عداوت شود و سبب جنگ گردد، عدمش بهتر». پنجمین تعلیم بهاء نیز، به گفتۀ عباس افندی: نفی تعصبات گوناگون جنسی، دینی، وطنی و سیاسی بوده و بالاخره نهمین و آخرین آنها، «صلح عمومی» است.30
عباس افندی در طرح لزوم صلح و آشتی با همگان، تا آنجا پیش رفت که ضمن ممنوع شمردن هرگونه جنگ و تعرض با دیگران31، مردمی را که از مرزهای کشورشان در برابر تجاوز بیگانگان دفاع میکنند، به سگهای درنده تشبیه کرد!32 حتی نزاع با شیطان را نیز جایز نشمرده33 و نغمههایی چنین سر داد: «... اهرمن را ملائکه شمارید. جفاکار را مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید و گرگان خونخوار را مانند غزالان خُتَن و خَتا مشک معطر به مشام رسانید. خائنان را ملجأ و پناه گردید...»!34
او، تفاوت بارز میان آیین باب و مسلک بهائیت را در «خشونتطلبی» اوّلی [=بابیت] و مهربانی و صلحطلبی دومی (=بهائیت) با دیگران شمرد و مدعی شد که مفاد کتاب علیمحمد باب (موسوم به بیان) زدن گردن مردم و سوزاندن کتابها و تخریب اماکن و کشتار همۀ آنان بود و تنها، مؤمنان به باب از این حکم مستثنا بودند، اما بهائیت، اساس کار خود را بر عطوفت و ألفت و صمیمیت با جمیع ملل و نحل استوار کرده است.35
شوقی افندی (پیشوای مشهور این فرقه) در کتاب قرن بدیع، در وصف «جامعۀ جهانی» بهائیت، میگوید: جامعهای است که «از مخاصمات دول و ملل برکنار و از تحزّبات و تعصبات قومی و سیاسی و مذهبی، فارغ و آزاد» است.36 همو، در لوح قرن، تصریح میکند که: «وحدت عالم انسانی و عدم کفایت حبّ وطن، به بیان اعلای: همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار، لیس الفخر لمن یحب الوطن بل لمن یحب العالم، در الواح الهی [توسط بهاء] به عالمیان اعلان گشت.»37
در کتاب نظر اجمالی در دیانت بهائی نوشتۀ احمد یزدانی (که از کتب بسیار مهم و معتبر فرقه به شمار میآید) عبارات زیادی از رهبران بهائیت در این زمینه مطرح شده است. یزدانی به عنوان یکی از «مبادی و تعالیم روحانی و اجتماعی» آیین بهائیت، تیتر میزند: «دین باید سبب محبت و الفت باشد» و در توضیح آن، از جمله چنین مینویسد:
حضرت بهاءالله میفرماید: "دین الله و مذهب الله، محض اتحاد و اتفاق اهل عالم از سماء مشیت ملک قدم نازل گشته و ظاهر شده، آن را علت اختلاف و نفاق نکنید". و نیز میفرماید: "ای اهل عالم، فضل این ظهور اعظم آنکه آنچه سبب اختلاف و فساد و نفاق است از کتاب محو نمودیم و آنچه علت الفت و اتحاد و اتفاق است ثبت فرمودیم نعیماً للعالمین".
طبق این بیان مبارک جمیع ابواب اختلاف و انشعاب دین و پیدایش مذاهب فرعیه در دیانت بهائی مسدود و از هر حیث موجبات الفت و محبت بشر در جمیع مراحل دینی و اجتماعی فراهم و وحدت کلمه و حفظ حصن امرالله تأمین گشته است...38
آنگاه در ادامه، چند اصل را مطرح میسازد که به زعم و ادعای او، تعلیمات و تمهیدات آیین بهائی «برای جلوگیری از بروز اختلاف و انشقاق است» و برخی از آنها از قرار زیر است:
- نهی از سب و لعن و طعن و آنچه باعث تکدّر انسان میگردد...
- نهی از انتقام و کینهجویی و نهی از مقابله به مثل در مورد صدمات و اذیّات و رجحان عفو قصور و ذنوب اشخاص از جنبۀ حق شخصی متعدّی علیه و انحصار قضاوت و قصاص به هیئت صالحه و حکومت.
- امر به معاشرت و محبت و الفت با جمیع ملل و نحل و طوائف و اقوام، خواه مؤمن و موحّد، خواه مشرک، حتی با دشمنان.39
یزدانی، همچنین، به عنوان یکی دیگر از «مبادی و تعالیم روحانی و اجتماعی» آیین بهائیت، «وحدت عالم انسانی» را مطرح میسازد و مینویسد: «جمیع بشر در مقابل حق و قانون متساوی الحقوق، و فیض و رحمت الهی شامل حال عموم است... و جمیع عالم انسانی مشمول این بیان و خطاب حضرت بهاءالله هستند: "ای اهل عالم، همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار"... حضرت عبدالبهاء میفرمایند: "نوع انسان جمیعاً در ظلّ رحمت پروردگار است؛ نهایت بعضی ناقص هستند باید اکمال گردند، جاهل هستند باید تعلیم یابند، مریض هستند باید معالجه گردند... مریض را نباید مبغوض داشت که چرا ناخوشی؛ باید نهایت رحمت و محبت به او داشت"»40
یزدانی، همچنین، به عنوان یکی دیگر از این مبادی و تعالیم، مدعی میشود که: «روش اخلاقی اهل بهاء نسبت به عموم اهل عالم، محبّت صرفه است» و در تأیید و توضیح آن به سخن عباس افندی استناد میکند که میگوید: «الحمدلله این دَور، دَور حبّ است و ولا، و کَور الفت است و وفا... دشمنان دوستند و بیگانگان آشنا، اغیار یارند و اعدا در شمار احبّا. مقصد این است که احبّای الهی باید بدخواه را خیرخواه دانند و اهل شقاق را اهل وفاق شمرند... یعنی به دشمن نوعی رفتار کنند که سزاوار دوستان است، به جفاکار چنان معامله نمایند که لایق یار خوشرفتار...».
و نیز میگوید: «... به اغراض و انکار و استکبار و ظلم و عدوان خلق اهمیت ندهید و اعتنا نکنید؛ بالعکس معامله نمایید و به حقیقت مهربان باشید نه به ظاهر و صورت... محبت نور است در هر خانه[ای] بتابد و عداوت ظلمت است در هر کاشانه لانه نماید...». و نیز میگوید: «ای احبای الهی، الحمدلله امر الهی در دورۀ بهائی... نه جنگ و جدال است، نه ننگ و وبال، نه نزاع با امم است و نه پرخاش با قبایل و ملل... تا ممکن است سر ماری مکوبید تا چه رسد به مردمان...». و نیز: «در فکر آن باشید که... بغض و عداوت ملل با یکدیگر به محبت و مهربانی مبدّل گردد. اگر در هر دمی صدهزار جفا بینید آزرده نشوند، بلکه بدخواهان را نوازش کنند و جفا را وفا بینند و دشمنان را محبت بیپایان کنند. اگر زخمی زنند مرهم دانند و اگر جوری کنند رحم و مروت شمرند.
بدخواه را محترم دانند و دشمن را دوست بدارند...». و نیز «ای حزبالله، مبادا... در حق شخصی ـ چه یار و چه اغیار، چه دوست و چه دشمن ـ زبان به طعنه بگشایید. در حق کل دعا کنید و... موهبت و غفران طلبید. زنهار، زنهار از اینکه نفسی، خاطری [را] بیازارد ولو بدخواه و بدکردار باشد...».41
نیز در همان کتاب، به عنوان گزیدهای از کلمات رهبران بهائیت، از جمله، به این جملات از بهاء در کتاب عهدی (وصیتنامۀ بهاء) اشاره شده که میگوید: «ای اهل عالم، مذهب الهی از برای محبت و اتحاد است، او را سبب عداوت و اختلاف منمایید...».42 و نیز به این سخن عباس افندی که میگوید: «آفاق مانند ماهی لب تشنه است و تعالیم جمال مبارک [بهاء] آب روان؛ نه حیفی و نه سیفی و نه تکفیری و نه تدمیری و نه...تعرّضی... اصول و قوانینش محبت و مهربانی با جمیع نوع انسانی، حتی به درجه[ای] که بیگانه آشنا است، اغیاریار؛ دشمن دوست، بدخواه خیرخواه، و به این نظر رفتار میشود. زیرا خطاب به عالم انسان میفرماید یعنی جمیع ملل که: "همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار».43
یزدانی، ایضاً این ادعا را از عباس افندی میآورد که: علیمحمد باب «جان را فدا نمود» و بهاء «در هر دمی صد جان فدا فرمود و تحمل مصائب و شداید شدیده کرد» و همچنین بسیاری از اتباع آنان به قتل رسیدند و «جان و مال و اهل عیال، کل را فدا و نثار نمودند... به جهت آنکه عالم انسانی نورانی گردد و نزاع و جدال بکلی از بیخ و بنیاد برافتد و ملکوت صلح بر عموم بشر استیلا یابد...»44
جانشینان و اتباع بهاء و عبدالبهاء و شوقی نیز، با لحن و ادبیاتی تبلیغاتی، همین نوع ادعاها را تکرار کرده و تا توانستهاند بر طبل ادعای صلح و دوستی با دیگران (حتی با دشمنان) کوفتهاند.
دکتر محمود مجذوب، نویسندۀ بهائی، تحت عنوان «دین باید سبب الفت و محبت باشد»، ضمن اشاره به لغو حکم جهاد در بهائیت از سوی بهاء، به این کلام از عباس افندی تمسک میکند که میگوید: «الحمدلله امر الهی در دور بهائی روحانیت محضه است، تعلق به عالم جسمانی ندارد. نه جنگ و جدال است، نه ننگ و وبال. نه نزاع با امم است و نه پرخاش با قبایل و ملل...»45، و در ادامه تحت عنوان «معاشرت با پیروان جمیع ادیان به روح و ریحان» میافزاید: «در دیانت مقدس بهائی که ظهور رحمت کبری و عنایت عظمی است، اهل بهاء بر طبق نصایح و تعالیم قلم الهی، مأمور به معاشرت... با جمیع احزاب و ملل، و موظف به ابراز محبت نسبت به همۀ اهل عالم بدون توجه به نژاد و مذهب و ملیت و جنس و طبقه میباشند. زیرا دیانت عمومی بهائی... پیروان جمیع ادیان را بندگان خداوند... میداند و به همۀ آنان به نظر محبت و احترام مینگرد... [بهائیان] پیروان سایر ادیان را به علت تفاوت عقیده و مرام، تکفیر و تحقیر نمیکنند و آتش اختلاف و جدایی را دامن نمیزنند. بلکه به کمال روح و ریحان با اهل کلیۀ ادیان و مذاهب، معاشرت و آمیزش مینمایند» و همواره گوش به این سخن بهاء دارند «که در لوح طرازات میفرمایند...: "طراز دوم، معاشرت با ادیان است به روح و ریحان و... انصاف در امور. اصحاب صفا و وفا باید با جمیع اهل عالم به روح و ریحان معاشرت نمایند. چه که معاشرت سبب اتحاد و اتفاق بوده و هست و اتحاد و اتفاق سبب نظام عالم و حیات امم است، طوبی از برای نفوسی که به حبل شفقت و رأفت متمسکند و از ضغینه و بغضاء فارغ و آزاد"».46
همچنین تحت عنوان «نهی از اعتراض و استکبار و سب و لعن نسبت به یکدیگر» مینویسد: بهاء در کتاب عهدی میگوید: «از لعن و طعن و مایتکدَّر به الانسان اجتناب نمایید» و در لوح بشارات نیز توصیه میکند: «یا اهل بهاء، شما مشارق محبت و مطالع عنایت الهی بوده و هستید، لسان را به سبّ و لعن احدی میالایید».47
همو از «حضرت مولی الوری» (عباس افندی) نقل میکند که میگوید: «... باید بهائیان رحمت عالمیان باشند و خیرخواه جهانیان. اگر در هر دم هدف هزار سهم گردند شکوه ننمایند... شکرانه کنند که الحمدلله تیر خوردند و شهد و شیر دادند؛ ضربت دیدند، رحمت نمودند... طعن و لعن شنیدند مدح و ستایش نمودند. این است وصایای جمال ابهی...».48
سخن در این زمینه، بسیار است و کلام را با ذکر سخن چند تن از مبلغان فعال و برجستۀ فرقه در عصر بهاء و عبدالبهاء به پایان میبریم:
الف) ابوالفضل گلپایگانی، مبلغ طراز اول بهائی در عصر بهاء و عبدالبهاء، مدعی است که «بر حسب فرمان حضرت مؤسس "یعنی بهاءالله"، این طایفه [=بهائیان] در حق احدی بد نمیگویند، حتی در حقّ اعدای خویش، چه که سبّ و لعن و زشتگویی حرام قطعی است تا چه رسد به [سبّ و لعن] بزرگان شیعه که در جلالت قدر و علوّ شأن ایشان شبههای نیست...»49
ب) محمدرضا محمدآبادی یزدی، دیگر مبلغ مشهور فرقه در عصر بهاء، زمانی که به زندان ناصرالدین شاه افتاد، در بازجوییهای خود، با اشاره به عبارت بهاء: عاشروا مع الادیان بالروح و الریحان، مدعی شد که: «حتی [در مورد] علمایی که حکم بر قتل این طایفه دادند، مأموریم که بهیچوجه عداوتی با آنها نداشته باشیم و اصلاً غیبت و بیادبی نسبت به آنها نکنیم»!50
ج) عبدالحسین آواره (نویسنده و مبلغ برجستۀ بهائی در عصر عبدالبهاء که البته بعداً به شدت از آن فرقه برگشت) در کتاب الکواکب الدریة (که از منابع تاریخی مشهور فرقه محسوب میشود) به عنوان نمونهای «از اصول عقاید بهائیه» چنین مینویسد: این مکتب «نوع بشر را بلاتفاوت ثمرۀ یک شجره شمرده و در حق همه بلافرق، نیکبین است و حتی در حق دشمنان خود سفارش فرموده که مقاومت نکنید و عداوت را ایراث ننمایید؛ فقط درصدد رفع اشتباه باشید تا سوءتفاهم از میان برخیزد و تمام نوع انسان با هم به یک دین و مسلک درآیند و برادر گردند و حتی تفوّه به کلمۀ لعن و طعن را حرام و منهی شمرده و مقام انسان را بسیار عالی دانسته» است.51
چنانکه میبینیم، شعار رهبران بهائیت، «وحدت عالم انسانی»، «صلح عمومی»، لغو تعصبات دینی، و دوستی و عطوفت با دیگران (حتی با دشمنان) است. ادعا میشود که «این ظهور، ظهور رحمت کبری و عنایت عظمی است.» بهائیان «با هر طایفه در نهایت صداقت و دیانت و محبت و مهربانی ولو دشمن باشند رفتار میکنند و این از فرائض دینیۀ» آنها است. هیچیک از بهائیان «به مذمت دیگری لب نگشاید و غیبت را اعظم خطا در عالم انسانی داند». زیرا بهاء کراراً تصریح کرده «که غیبت و بدگویی، از دسائس و وساوس شیطانی است و هادم بنیان انسانی».
دین برای الفت و ارتباط بین بشر آمده و اگر قرار باشد «سبب عداوت... و... جنگ گردد، عدمش بهتر» است. به گفتۀ عباس افندی: حتی نزاع با شیطان نیز جایز نیست، بلکه باید اهرمن را ملائکه شمرد، با جفاکار مانند وفادار صمیمانه رفتار کرد، از گرگان خونخوار (مانند غزالان خوشبو) استشمام مشک و عنبر نمود و خائنان را ملجأ و پناه گردید!
نهی از سب و لعن و طعن و آنچه باعث کدورت انسان میشود؛ نهی از انتقام و کینهجویی و نهی از مقابله به مثل در مورد صدمات و اذیتها؛ و امر به معاشرت و محبت و الفت با دیگران، خواه مؤمن و موحّد، خواه مشرک، حتی با دشمنان؛ اصول تعلیمات و تمهیدات آیین بهائی «برای جلوگیری از بروز اختلاف و انشقاق» را تشکیل میدهد. بایستی از «اعتراض و استکبار و سب و لعن نسبت به یکدیگر» پرهیز کرد و زبان را «به سبّ و لعن احدی» نیالود. در بهائیت، تکفیر و تدمیر و تعرّض به دیگران وجود ندارد و بهائیان «پیروان سایر ادیان را به علت تفاوت عقیده و مرام، تکفیر و تحقیر نمیکنند و آتش اختلاف و جدایی را دامن نمیزنند».
به گفتۀ عباس افندی: از دیدگاه بهائیان: «دشمنان دوستند و بیگانگان آشنا، اغیار یارند و اعدا در شمار احبّا» و مقصد بهائیت این است که بدخواه را خیرخواه دانیم و اهل شقاق را اهل وفاق شمریم. یعنی با دشمن به نوعی رفتار کنیم که سزاوار دوستان است، با جفاکار چنان برخورد کنیم که لایق یار خوشرفتار. بهائیان نباید به اغراض و انکار و استکبار و ظلم و عدوان خلق اعتنا کنند، بلکه باید به عکس رفتار کنند و تا ممکن است سر مار را نکوبند، چه رسد به مردمان، و در فکر آن باشند که «بغض و عداوت ملل با یکدیگر به محبت و مهربانی مبدّل گردد». اگر در هر دمی صد هزار جفا بینند آزرده نشوند، بل به خیرخواهی پردازند و بدخواهان را نوازش کنند، حتی جفا را مانند وفا تلقی کنند و به دشمن محبت بیپایان کنند. اگر زخمی زنند مرهم دانند و اگر جوری کنند رحم و مروت شمارند. بدخواه را محترم دانند و دشمن را دوست دارند.
به تأکید همو: نباید «در حق شخصی ـ چه یار و چه اغیار، چه دوست و چه دشمن ـ زبان به طعنه» گشود، بلکه باید «در حق کل دعا» کرد و از خداوند برای آنان «موهبت و غفران طلبید». اصول و قوانین بهائیت بر «محبت و مهربانی با جمیع نوع انسانی» استوار است؛ به گونهای که «بیگانه آشنا است، اغیار یار؛ دشمن دوست، بدخواه خیرخواه، و به این نظر رفتار میشود».
بهائیان باید «اگر در هر دم هدف هزار سهم گردند شکوه ننمایند... شکرانه کنند که الحمدلله تیر خوردند و شهد و شیر دادند؛ ضربت دیدند، رحمت نمودند... طعن و لعن شنیدند مدح و ستایش نمودند» و بهاء در لوح طرازات میگوید: خوشا به حال کسانی که «به حبل شفقت و رأفت متمسّکند و از ضَغینه و بَغضاء فارغ و آزاد».
خلاصه آنکه: برحسب فرمان بهاء: بهائیان «در حق احدی ب نمیگویند، حتی در حق اعدای خویش... چه رسد به بزرگان شیعه که در جلالت قدر و علوّ شأن ایشان شبههای نیست». آنان حتی در مورد علمایی که حکم بر قتل» بابیان و بهائیان دادهاند، مأمورند «که بهیچوجه عداوتی با آنها نداشته» باشند «و اصلاً غیبت و بیادبی نسبت به آنها» نکنند. بلکه «فقط درصدد رفع اشتباه باشید تا سوءتفاهم از میان برخیزد و تمام نوع انسان با هم به یک دین و مسلک درآیند و برادر گردند».
در مورد سخنان و اظهارات فوق، از زوایای گوناگونی میتوان به بحث و بررسی و نقد پرداخت. یک زاویۀ بحث میتواند این باشد که آیا سخنان فوق (که با ژستی از مهرورزی و عطوفت انسانی ادا شدهاند) به لحاظ محتوا، همگی منطقاً درستاند و مثلاً لغو حکم جهاد و قتال به طور کلی (حتی جهاد با دشمنان خدا و خلق، و تجاوزپیشگان هدایتناپذیر به حریم و حقوق انسانها) و فرشته شمردن اهریمن و پناه دادن به خائن! واقعاً کاری درست و منطقی است؟! و اصولاً چرا نباید در برابر تجاوز عنصر خونآشام و دَدمنشی چون صدام عفلقی (که متأسفانه از سوی استکبار جهانی نیز تا این اواخر حمایت میشد) ایستاد و با جهادی بیامان، شاخ گستاخی او را در هم شکست؟!
آیا در جهانی که جهانیان و جهانخواران، و باندهای مافیایی قدرت و ثروت، خون ملتها را در شیشه میکنند و به هیچ مرام و آیینی نیز پایبند نیستند، دم زدن از ممنوعیت هرگونه نزاع حتی با شیطان! و دعوت مردم به اینکه اهرمن را ملائکه شمارند و از گرگان خونخوار مانند غزالان خُتَن و خَتا، بوی خوش بشنوند و خائنان را ملجأ و پناه گردند! پیشنهادی عادلانه و حتی عاقلانهای است؟! و آیا این نوع برخورد با مشکلات بشریت، عملاً معنا و نتیجهای جز تعطیل مکتب مبارزات ملی و جهانی با تبهکاران، و گستاخی و جولان بیشتر جهانخواران، و استعمار و استثمار فزونتر ملتهای مظلوم و تحت ستم داشته و دارد؟!
یک پژوهشگر تیزبین و نکتهسنج (که مسائل را از منظر «احساسات» یا «تعصبات خشک فرقهای» نمیبیند، بلکه «نتایج و پیامدهای عینی و واقعی» کلام را در نظر میگیرد) زمانی که اظهارات رهبران فرقه (مذکور در بالا) را خوانده و منطق و نگاه حاکم بر آنها را میبیند، بلافاصله سؤالاتی اساسی از این دست در ذهنش نقش میبندد و طرح و پاسخگویی به این سؤالات، یکی از زوایای مهمی است که از منظر آن میتوان (و باید) به بررسی صحت و سقم حرفها و اظهارات رهبران بهائی در فوق، نشست. (این زاویه از بحث، البته فعلاً مدّنظر ما نیست).52
زاویه دیگری که در بررسی و نقد اظهارات و آموزههای یاد شده وجود داشته و در پیوند مستقیم با موضوع گفتار حاضر نیز هست، آن است که باید دید گویندگان این حرفها و ادعاها (صرفنظر از درست یا نادرست بودن حرفهای مزبور) خود عملاً چه مقدار به آنها پایبند و ملتزم بودهاند؟
در پاسخ به این سؤال اساسی، باید خاطرنشان ساخت که: سران و رهبران فرقۀ بهائی، به رغم طرح و تکرار مداوم این حرفها و شعارهای جذّاب و فریبنده، الواح و کتب و نشریات خویش را از هتک و توهین و لجنپراکنی به مخالفان خود انباشتهاند و برای نمونه، جالب است بدانیم همین جناب شوقی افندی، که از وحدت عالم انسانی و دوری از تعصب دم میزند، لوح قرن خود را آنچنان به هتاکی و فحاشی نسبت به رجال دینی و سیاسی مخالف با باب و بهاء آلوده است که برخی از صاحبنظران، به حق، آن لوح را «فحشنامه» نام نهادهاند!
با ملاحظۀ این هتاکیها و فحاشیها، این سوءظن به طور جدّی در ذهن پژوهشگران نقش میبندد که همۀ آن اظهارات صلحدوستانه و وحدتطلبانه، در اصل، چیزی جز یک نمایش تبلیغاتی ـ سیاسی و ژست فریبکارانه نبوده و نیست!
اجازه بدهید قبل از ارائۀ لیستی بلند (و تأسفانگیز) از این هتاکیها و تندگوییها، موضوع را کمی ریشهایتر بررسی کنیم و نخست ببینیم علت این همه هتاکی و اهانت سران فرقه به دیگران چیست؟
به گمان ما، راز این توهینها و بدگوییها، بیش و پیش از هر چیز، «بیاعتنایی چشمگیر» مردم ایران و جهان نسبت به ادعاهای باب و بهاء، و «عقدۀ حقارت»ی است که در طول تاریخ حیات این فرقه، همواره سران آن را رنج داده و میدهد.
1-2. بیاعتنایی ملتهای جهان به باب و بهاء
1-1-2. بیاعتنایی (و مخالفت) ملت ایران با باب و بهاء
آیین بابیت، از همان آغاز پیدایش خویش در ایران، با مخالفت شدید و گستردۀ ملت مسلمان و شیعۀ این سرزمین روبهرو شد، و این نکتهای است که کراراً مورد اعتراف متون بهائیت قرار گرفته است.
میدانیم که علیمحمد باب، در بدو ظهورش به یکی از مریدان خود (ملاصادق خراسانی) دستور داد که در مسجد نو شیراز، عبارت اشهد انّ علیاً قبل نبیل باب بقیةالله را در اذان نماز جمعه بیفزاید، و چون خراسانی چنین کرد با مخالفت شدید عامّۀ مردم شیراز روبهرو شد. به گفتۀ نبیل زرندی، مورخ رسمی بهائیت: مردم شیراز (پس از شنیدن این عبارت نوظهور و بدعتآمیز در اذان) «جمیعاً مندهش و سراسیمه شدند و قیل و قال بلند شد... فریاد و فغان علما بلند، تمام شهر موّاج و مضطرب گشت...».53
علیمحمد باب، به علت طرح ادعاهای خود، نه تنها از سوی مردم شیراز، بلکه از سوی قاطبۀ مردم ایران (اعم از عالم و عامی و دولت و ملت) با مخالفت شدید روبهرو شد. به قول شوقی افندی: باب «پس از اظهار امر و ابلاغ رسالت خود در شیراز، مورد مخالفت شدید اعداء واقع گردید و کافّۀ ناس از مقام سلطنت و مراجع حکومت و رؤسای شرع تا مردم عوام جمیعاً کثلّة واحدة علیه» وی «قیام نمودند...».54 شوقی، همچنین، در مکتوبی، با اشاره به گذشت یک قرن از ظهور ادعای باب، با دریغ و افسوس بسیار مینویسد: «اَسَفا که... کمال بیاعتنایی از طرف علمای جاهل [نسبت به این آیین] ابراز گردید و آن وجود مقدس، با ضَغینه و بَغضای روزافزون علماء دین مقابل گردید.
اهل ایران به تمسخر و استهزاء پرداخته و رؤساء و سلاطین که طرف خطاب قلم اعلی قرار گرفتند به نهایت حقارت بدان نگریستند و عداوت و بدخواهی نفوس در جمیع بلاد برانگیخته شد. این بود که نحوۀ استقبال مردم از کلیۀ طبقات در برابر چنین رسالتی جهانی و الهی بسیار نامطلوب گردید...».55 بهاء نیز در کتاب ایقان، با اشاره به یاران باب، و مخالفتهایی که از سوی مردم با آنان صورت گرفت، مینویسد: «...معلوم است که کلّ اهل الارض چه مقدار غِلّ و بُغض و عداوت به این اصحاب داشتند. چنانچه اذیت و ایذای» آنان «را علت فوز و رستگاری و سبب فلاح و نجاح ابدی میدانستند... با این همه ایذاء و اذیت، محلّ لعن جمیع ناس شدند و محلّ ملامت جمیع عباد...».56
مخالفت علما با باب و بهاء در ایران و عراق، البته، به دلیل تشخّص و نفوذ علمی و اجتماعی علما، بروز و ظهور بیشتری از مخالفت تودۀ مردم در این دو کشور داشت. بهاء میگفت: «لمّا تفرّسنا وجدنا اکثر اعدائنا العلماء».57
زمانی که برخورد ملت ایران با باب چنین بود، طبعاً برخورد آنان با کسانی چون حسینعلی بهاء (مؤسس بهائیت) نیز که مدّعیات خود را روی ادعاهای باب بنا کرده بودند، بهتر از باب نبود.
بهاء شدیداً از بیاعتنایی ملت مسلمان ایران نسبت به خویش و ادعاهایش، عصبانی بوده و در آثار خود با کینه از این امر یاد میکند. وی سالها پس از تبعید از ایران، در کتاب طرازات (ص 8) میگوید: از ورود این مظلوم در زوراء [بغداد] الی حین، به مثابۀ امطار،58 الواح مقصود عالمیان بر اهل ایران باریده، مع ذلک آگاه نشدند و در غفلت و شقاوت قدیم خود باقی و برقرار»ند...59
ناراحتی شدید بهاء از ملت و دولت ایران، از آن رو بود که هم در زمان اقامت وی در ایران، مانع فعالیت او و همفکران بابیش بودند و ضمن مقابله با شورشهای مسلحانه و اقدامات تروریستی آنان در ایران، به اخراج شخص وی از این کشور همت گماشتند، و هم زمانی که بهاء و یارانش در تبعیدگاه عراق به ادامۀ همان سنخ فعالیتها مشغول بودند، بار کسانی از همین ملت و دولت ایران (نظیر میرزا بزرگ قزوینی و شیخ عبدالحسین تهرانی) موی دماغ او و همفکرانش شدند و موجبات تبعید مجدد او و همراهانش از عراق به نقاط دوردست قلمرو عثمانی (ادرنه و عکا) را فراهم آوردند.60
انبوه مردم مسلمان ایران، نه تنها گرایشی به باب و بهاء نشان ندادند، بلکه نسبت به این دو و اتباعشان، که به لحاظ موازین اسلامی: مدّعیاتی نامشروع و بدعتآمیز مطرح میساختند، نفرت نیز میورزیدند (چنانکه هنوز هم دیدگاه و برخورد این ملت با آنان چنین است). این نکتهای است که خود بهائیان در آثار خویش، کراراً بدان تصریح و اعتراف دارند.
عبدالحسین آواره (نویسنده و مبلغ پیشین بهائی) در کتاب الکواکب الدریة که از منابع مشهور فرقه است، ضمن شرح تأسیس مدرسۀ تربیت (توسط بهائیان) در سال 1321ق (زمان سلطنت مظفرالدین شاه) در تهران، و اهمیت این امر، تصریح میکند که: «بهائیان... منفور ملت و دولت بودند»...61 نیز با اشاره به یکی از بهائیان عصر ناصری موسوم به میرزا اشرف اصفهانی نجفآبادی مینویسد: «در ابتدا از اهل منبر بود، چون به اسم بهائی مشهور گشت منفور جمهور شد».62
نفرت عمومی ملت ایران از بابیان و بهائیان تا آن حد گسترده و عمیق بود که در مواقعی چون عصر مشروطیت، مخالفان مشروطه برای منزوی ساختن جناح سیاسی مقابل خود، آنان را به فرقههای یادشده منسوب میداشتند و از این راه میکوشیدند که تودۀ مردم را بر ضدّ مخالفان سیاسی خویش بشورانند.63
مرحوم نورالدین چهاردهی، پژوهشگر مطلع و فروتن تاریخ ادیان و مسالک، داستان جالبی را نقل میکند که نمودار عظمت و صلابت ایمان یک بانوی فقیر مسلمان ایرانی در برابر بهائیت است. مینویسد:
در ایامی که سرشماری اخیر ایران [دهۀ 1340ش] انجام گرفت تعرفههایی تحت عنوان چهار دین رسمی (اسلام، مسیحی، یهود، زرتشتی) و کلمۀ غیره نیز افزوده شده بود، بهائیان خواستند بنویسند بهائی، ادارۀ آمار نپذیرفت.
محفلهای [بهائیان در] شهرهای شمال، همه با یک عبارات خاص که قبلاً به آنها ابلاغ شده بود، تلگرافی به ادارۀ سرشماری دادخواهی کردند و ادارات آمار نیز کسب تکلیف نمودند. این ناچیز در این هنگام در شهر لاهیجان به سر میبردم. پاسخ از ادارۀ سرشماری صادر گردید که هر که مذهب خود را مینویسد بپذیرید.
مزد کارگران اعم از زن و مرد در باغهای چایکاری 25 ریال بود. سران بهائی از 150 ریال تا 250 ریال به کارگران پرداخت کرده که مذهب خود را بهائی نویسد...64
در ادامۀ سخن، مطلب دیگری به ذهنم خطور کرد. حزب بهائی حاضر بود ده نور را آباد سازد و از شاهی به نور جادهسازی کند و نور به بخش تبدیل گردد. دولت [پهلوی]، نور از دهستان در اندک مدتی به شهرستان تبدیل کرد و از شاهی به نور جادۀ آسفالت کشید و زمینهای انتهای شهر شاهی به نور که متری 150 تومان خریدار داشت، به بهائیان متری 5 تومان آن هم به اقساط فروختند. این بیمقدار در این موقع در ساری بودم.
[در اوایل دهۀ 40 شمسی، زمان نخستوزیری اسدالله علم] اجتماعی در لندن از بهائیان تشکیل شد که ادارۀ گذرنامه، خارج از نوبت، گذرنامههای بهائیان را آماده ساخت و هواپیمایی کشوری با نصف بهاء، بهائیان را به لندن برده و به تهران برگرداندند. در این اوقات این ناچیز در تهران اقامت داشته و به رأیالعین این امور را مشاهده کردم.
به دستور دولت، محافل بهائیان از دست امنای بهائیت هر شهر گرفته شده و در اختیار کلانتریها [قرار گرفت]، و در شهرهایی که غیر از شهربانی کلانتری نداشت در دست شهربانی محل بود و اثاثیه در یک اطاق جا داده و درب آن را قفل ساخته و کلید را نیز به عضو محفل آن شهر میسپردند و بعضی از این محافل خود سرایداری در چند اطاق سکونت میدادند.
این بیمقدار، وقتی در رشت بودم محفل بهائیان رشت در سه اطاق سکونت داشته و گاهی برای سرکشی میرفتم. نماز خواندن این خانواده را مشاهده کردم و هرچه سعی کردم به کمک دوستان خیر خود، این عایلۀ نجیب را از آن مکان رهایی بخشم قبول نکردند و بانوی مؤمنۀ آن خانواده به من گفت: شما اصرار نورزید و بیمی نداشته باشید. ما دینفروش نیستیم و در جلسات آنها شرکت نجستهایم و در مقابل دیدگان بهائیان، نماز برگزار میکنیم. ما سرایداریم؛ در مقابل کرایۀ منزل نداده و مبلغ ناچیزی حقوق گرفته و تاکنون اضافۀ دستمزد مطالبه نکرده و نخواهیم کرد.
به شگفتی فرو رفتم و در مقابل عظمت روحی یک بانوی گیلانی که اگر سواد هم داشت قابل بحث نیست سر تعظیم فرود میآرم و در این بحث از آنان به نیکی یاد میکنم.
این ناچیز، پاسبانان مسنّ را که قادر به گشت شب نبودند مأمور محفل کردم. پس از چندی به لاهیجان رفته محفل آن شهر نیز در اختیار شهربانی بود. پس از مدتی نامهای با لحن تند و زننده از شهربانی کل رسید مبنی بر اینکه این محافل، مرکز تعیّش رؤسای شهربانیها بوده، لذا محفل و اثاثیه را با دقت و بر طبق صورت مجلس تحویل فلان شخص بدهید و عجیب آن بود که در نامۀ شهربانی کل، اسم یک تن از بهائیان مقیم لاهیجان را برده بود و این مطلب خود صراحت داشت که نامه از طرف محفل بهائی تهران انشاء گردیده است.65
نکته: مخالفت با باب و بهاء در بین ملت ایران، اختصاص به گروه «متشرعه» (هواداران تشیع فقاهتی/مکتب اصولی) نداشت بلکه «اخباریان» و حتی «شیخیان» را نیز شامل میشد. بیجهت نیست که (هرچند بسیاری از بابیان نخستین، از حوزۀ درست رهبران شیخی: سیدکاظم رشتی و شیخ احمد احسائی برخاسته بودند) اما بزرگان شیخیه همچون ملامحمد مامقانی تبریزی و حاج محمد کریمخان کرمانی، در صف اول مخالفان باب و بهاء قرار داشتند و محاکمۀ باب در تبریز عمدتاً توسط رهبران شیخیه در آن شهر صورت گرفت.
به ویژه حاج محمد کریمخان کرمانی و فرزندانش، جنگ سختی را بر ضدّ باب و بهاء برپا کردند، چندانکه به نوشتۀ آواره، مبلغ بهائی: «خصومت با بهائی، از خصایص هر شیخی کریمخانی است»66 و البته متقابلاً سران بابیه و بهائیه (از باب و قرةالعین گرفته تا بهاء و دیگران) نیز که قادر به پاسخگویی به ایرادات وی نبودند، از هیچگونه توهین و فحاشی نسبت به کرمانی و اتباع وی دریغ نکردند و او را اثیم و زنیم و حتی دجال آخرالزمان شمردند! چنانکه ملامحمد مامقانی (رئیس شیخیۀ تبریز، و از اشخاص حاضر و فعال در جلسۀ محاکمۀ باب توسط علمای تبریز) را نیز دجال شمرده و به همین مناسبت، «پیشوای یک چشم مکار»! خواندهاند.67
گذشته از الواح باب و رسالۀ قرةالعین بر ضدّ حاج محمد کریمخان کرمانی (که در جلد سوم کتاب ظهورالحق، نوشتۀ اسدالله مازندرانی آمده) باید به الواح و آثار متعدد حسینعلی بهاء در ردّ کرمانی اشاره کرد، همچون لوح قناع (با مطلع: اَن یا ایها المعروف بالعلم) را صادر کرده و نیز لوح دیگر (با مطلع: هو القهار یا کریم اسمع نداء ربک الابهی)68 که در آنها به حاج محمد کریمخان طعن زده و در کتاب اقدس نیز او را مستکبری هواپرست خوانده است: اذکروا الکریم اذ دعوناه الیاالله انّه استکبر بما اتبع هویه.69
شوقی افندی نیز در لوح قرن، کرمانی را «هائم در هیماء جهل و عمی، کریم زنیم» خوانده که «بساطش منطوی و نورش مطفی گشت و... در اسفل درکات جحیم مقر گزید»!70 عبدالحمید اشراق خاوری، نویسندۀ مشهور بهائی، به بهانۀ شرح عبارت شوقی در فوق، فصلی از کتاب خود: رحیق مختوم (ج 2، صص 1175-1188) را به طعن و بدگویی از حاج محمد کریمخان آلوده و به وی نسبتهایی چون اثیم و دجال روا داشته است. اشراق خاوری با اشاره به کرمانی مینویسد: «طینت دجالی وی اجازه نداد که به مطلع امر رحمن [یعنی باب!] ایمان آورد».71 به همین نمط، ابوالفضل گلپایگانی (مبلغ و نویسندۀ طراز اول فرقه) نسبت به رهبر شیخیۀ کرمان، هتاکی را به اوج رسانده و در مقدمۀ کتاب مشهورش: کشف الغطاء، حاج محمد کریمخان را «رکن رابع» کتاب شرایع (نوشتۀ محقق حلّی) شمرده که در باب نجاسات است!72
جالب این است که استقبال دیگر ملتهای جهان (اعم از مسلمان و مسیحی و...) از باب و بهاء نیز بهتر از ملت ایران نبود، و تلخی این واقعیت زمانی کام سران بهائیت را آزار بیشتری میداد (و میدهد) که این آیین داعیۀ جهانی و جهانگیری داشت و تشکیلات حاکم بر آن، همۀ تلاش و ترفند خویش را بر این امر استوار کرده است که وعدههای کهنه اما انجام نشدۀ باب و بهاء مبنی بر سیطرۀ سریع و قریبالوقوع این مسلک بر جهان را در جهان تحقق بخشد، که البته باید گفت موفقیتی در این راه نداشته و حتی طبق آمارهای (شدیداً اغراقآمیز) فرقۀ بهائیت از شمار اعضای خویش در جهان، تعداد افراد فرقه از یکهزارم جمعیت جهان نیز کمتر است.
2-1-2. بیاعتنایی (بل مخالفت) مسلمانان با باب و بهاء
شواهد موجود حکایت از آن دارند که حسینعلی بهاء از بیاعتنایی مسلمانان جهان نسبت به خویش به شدت رنج میبرده است. در این زمینه، به مورد جالبی اشاره میکنیم:
زمانی که بهاء، با وضعی ناگوار، در تبعید عثمانی به سر میبرد، سلطان عثمانی شنید که نعلین حضرت رسول صلیالله علیه و آله نزد یکی از اشراف دیار بکر قرار دارد. لذا فرمان داد که شخص مذکور همراه شیء یادشده نزد وی حاضر شود. بدین منظور، مخصوصاً از اسلامبول (پایتخت امپراتوری عثمانی) کشتیهای متعددی را به استقبال نعلین پیامبر(ص) فرستادند و زمانی که امانت مزبور به نزدیکی اسلامبول رسید مجدداً زورقهای متعدد دیگری فرستادند و شخص صاحب امانت را در زورق مخصوص سلطانی نشاندند.
هنگام ورود آن شخص به ساحل نیز، صدراعظم عثمانی همراه جمیع وکلا و وزرای دولت به پیشواز شخص یادشده آمدند. سپس صدراعظم امانت را تحویل گرفته در کالسکهای بسیار ممتاز نهاد و دارندۀ امانت را با استقبالی بسیار باشکوه ـ در حالی که جمیع وزرا و وکلا و جمعی از علما او را بدرقه میکردند ـ به محل مخصوصی که برای نعلین مزبور در نظر گرفته شده بود، هدایت کردند و پس از دیدار سلطان از آن محل، تا سه روز مردم نیز فوج فوج به زیارت آن شیء مقدس میآمدند.
بهاء در لوحی به یکی از بهائیان، ضمن شرح ماجرای فوق، با ناراحتی و اندوه بسیار از احترام شدید و مثال زدنی مردم نسبت به کفش پیامبر اسلام(ص) و بیاعتنایی تحقیرآمیز همان مردم نسبت به شخص خویش، مینویسد:
مشاهده نمایید که به فرع [یعنی وجود نازنین پیامبر اسلام] چگونه متشبّثند و از اصل [یعنی بهاء!] چگونه غافل؟!... چنانچه در این ایام، احدی اعتنا به حبس آن اسراء [بهاء و خانواده و همراهانش] نداشته و ندارد...73
البته کار مسلمانان جهان با بهائیت از بیاعتنایی درگذشته و به مخالفت آشکار رسیده است، به گونهای که میتوان از مقولهای به نام «رویارویی جهان اسلام با بهائیت» سخن گفت.74
شوقی افندی در قرن بدیع، حکم محکمۀ شرع «ببا» (از شهرهای کشور مصر) در دهۀ 1920 میلادی مبنی بر نفی و طرد بهائیت را اینگونه نقل میکند: «دین بهائی مذهبی جدید و به کلی مستقل دارای معتقدات، اصول و قوانین مربوط به خود بوده که به کلی متفاوت و متغایر با معتقدات، اصول و احکام اسلامی است. هیچ فرد بهائی، مسلمان به شمار نمیآید و بالعکس. همچنان که هیچ بودایی، برهمایی یا مسیحی نمیتواند مُسلِم به شمار آید و بالعکس». در سال 1924 محکمۀ استینافی مذهب سنّی مستقرّ در شهر ببا در کشور مصر در پروندهای که برای قضاوت به آن دادگاه ارجاع شده بود چنین رأی داد:
انَّ البهائیة دینٌ جدیدٌ قائمٌ بذاته، له عقائد و اصول و احکام خاصّة به تُغایِر و تُناقِض عقائد و اصول و احکام الدین الاسلامی تَناقُضاً تامّاً فلایقال للبهائی مُسلِم و لا العکس، کما لایقال بوذی أو برهمی أو مسیحی مثلاً مُسلِم و لاالعکس للتناقض فیما ذُکِر.75
نیز همو در لوح قرن، میگوید: تأسیس نظم بدیع و ارتفاع قواعد و نصب اَعمِدۀ قصر مشید، دشمنانی جدید مبعوث نمود و محرّک عِرِق عصبیّت اعدای قدیم گشت. علمای سنّت و جماعت در اقلیم مصر، مرکز عالم عربی و اسلامی، حجاب اعظم را بدریدند و حقایق مکنونۀ مستوره که در مدت هشتاد سال در خَلفِ حجاب حکمت مقنوع بود به صرافت طبع اعلان و اثبات نمودند.
محکمۀ شرعیۀ اسلامیه در اثر تأسیسات جدیدۀ بهائیان در دیار مصریه، حکم قاطع انفصال [جدایی و بیگانگی] بهائیان را رسماً و کاملاً از شریعت محمدیه و اخراج آنان را از جامعۀ اسلامیه صادر کرد و عقد و ازدواج را بین بهائی و مسلم نسخ نمود و زوج را از زوجه منفصل کرد و ارتداد و کفر و الحاد متمسکین به شریعت سمحاء را اعلان نمود... و این حکم شدید و صریح را مفتی دیار مصریّه و قاضیالقضاة در مدینه قاهره، هر دو، تصدیق و تأیید نمودند و در جرائد و مجلات در اقلیم مصر و ممالک مجاوره انتشار دادند...
در این حکم مبرم این عبارات صریحه مسطور [بود]: «انَّ البهائیة دین جدید قائم بذاته، له عقائد و اصول و احکام خاصّة به تغایر و تناقض عقائد و اصول و احکام الدین الاسلامی...». و از برای سدّ باب مراجعۀ بهائیان به محاکم شرعیه اسلامیه و ایجاد مشکلات از برای نمایندگان جامعه و اعضای محافل روحانیه در آخر این حکم، این قید و شرط مذکور و مسطور [بود]: «و مَن تاب و آمن منهم و صدّق بکلّ ما جاء به سیّدنا محمد رسولالله و عاد الی الدین اسلامیّ الکریم عودةً صحیحةً فی نظر اسلام و المسلمین حقاً لا فی نظر الادعیاء المبطلین... و سلّم بانّ سیدنا محمد... هو خاتم النبیین و المرسلین لادین بعد دینه و لاشرع یَنسِخُ شرعَه و انّ القرآن هو کتاب الله و وحیه لانبیائه و رسله... قَبِلَ منه ذلک و جاز تجدید عقد زِواجه و من یتّبع غیرالاسلام دیناً فلن یُقبَلَ منه و هو فی الاخرة من الخاسرین».
متعاقب این انفصال و اخراج، و در اثر ضوضاء و غوغاء و تعرضات و تعدّیات شدیدۀ اشرار و متعصبین در آن اقلیم، و منع دفن اموات بهائی در مقبرۀ مسلمین، فتوای مفتی دیار مصریه بر حسب خواهش وزارت عدلیه صادر گشت و نصّ آن فتوی در جرائد منتشر. در این فتوای خطیر که متمم حکم محکمۀ شرعیه محسوب [میشد] این عبارات مدوَّن و مسطور [بود]: "انّ هذه الطایفه لیست من المسلمین... و مَن کان مِنهم فی الاصل مسلِماً اصلح باعتقاده لمزاعم هذه الطائفه مرتدّاً عن دین الاسلام و خارجاً عنه تَجری علیه احکامُ المرتدّ المقررة فی الدین الاسلامیّ القویم، و اذا کانت هذه الطائفة لیست من المسلمین لایجوزُ شرعاً دفنُ مَوتاهم فی مقابر المسلمین سواء منهم مَن کان فی الاصل مسلماً و مَن لم یکن کذلک".
این حکم شدید علمای دین و اخراج صریح از جامعۀ مسلمین و تولید مشاکل عظیمه و وقوع امتحانات شدیده از برای مؤمنات و مؤمنین در آن سرزمین و اقالیم دیگر در ممالک اسلامیه، منضم به لطمات دیگر از طرف سیاسیّون و حکّام گشت...76
شوقی افندی، همچنین، ترس و سرگشتگی بهائیان مصر در آن سالها را اینگونه بیان میدارد:
حال، موقف بهائیان در مصر مشکل شده است. نه قانون مدنی هست که به موجب آن عمل شود و نه محکمۀ شرعیه آن را میپذیرد. اگر بگویند ما پیرو اسلام هستیم، باید به آنچه که آنها نوشتهاند اقرار نمایند، من جمله ختم نبوت رسول«ص» و نبودن شرعی بعد از شریعت اسلام ووو. آیا میشود چنین اظهاری بکنند؟ اگر بگویند ما بهائی هستیم، پذیرفته نمیشوند.
حال باید بروند و از حکومت تکلیف بخواهند، زیرا نه قانون مدنی هست و نه محکمۀ شرعیه آنها را میپذیرد. احبّا [=بهائیان] باید از خودگذشتگی به خرج دهند، باید فداکاری و استقامت کنند. «بروند و جداً بایستند و تکلیف بخواهند. ولی نمیروند. میترسند از معاملاتشان، از کسب و کارشان، از احتراماتشان. میترسند احتیاط میکنند و اگر نکنند هم باز گیرند». زیرا فرضاً بگویند ما مسلمیم، میگویند: شما مرتدهای بهائی هستید و دروغ میگویید. باید حبس بروید و اگر بگویند هم قبول نمیشوند.
این است که وضع مشکل شده و [بهائی بودن] فداکاری میخواهد.77
منابع موجود (از جمله: منابع خود فرقه) از مخالفت شدید اهل سنت در کردستان ایران و عراق بر ضدّ فرقه حکایت دارد. عبدالحمید اشراق خاوری، نویسنده و مبلغ طراز اول بهائی، در زندگینامۀ خود نوشت خویش که در سالنامۀ جوانان بهائی ایران درج شده است، ضمن شرح سفرهای تبلیغی خود به نقاط مختلف، مینویسد: «در بهمنماه 1314 شمسی حسبالامر محفل مقدس روحانی ملی بهائیان ایران به عراق عرب سفر کردم و حسبالامر مولای مهربان [شوقی افندی] و مساعدت محفل مقدس روحانی ملی بهائیان عراق، به سلیمانیه رهسپار و به نشر آثار امریه و تبلیغ نفوس مشغول شدم. طولی نکشید که غوغای علما و هیاهوی فقهای کردستان عراق به فَلَک اثیر رسید و مردم سلیمانیه عموماً به هیجان آمدند و در جراید و مجلات عراق سروصدا بلند شد و کار بر بنده بیاندازه سخت گردید... باری، حکومت عراق، به واسطۀ هیجان عموم، اجازه توقف نداده محفل ملی عراق از «شوقی» کسب تکلیف کردند. امر مبارک به مراجعت این عبد به ایران... صادر گردید.»78
حجةالاسلام والمسلمین محمدتقی فلسفی، واعظ شهیر معاصر، نیز که پخش سخنان روشنگر وی از رادیو تهران در رمضان / اردیبهشت 1334ش بر ضدّ بهائیان، شوری در سراسر کشور بر ضد آنان بپا کرد، در مصاحبهای که همان ایام با برخی از جراید پایتخت انجام داد، اظهار داشت: «جالب توجه آن است که یک هیئتی از مرزنشینان کرد که اهل تسنن هستند به تهران آمدند و از طرف چهارصد میلیون مسلمان، اعم از شیعه یا سنّی، مبارزات ما را تأیید و تشکر نمودند».79
به ویژه از زمانی که رژیم غاصب صهیونیستی (با کمک قدرتهای امپریالیستی غرب) به مثابۀ «دشنهای در قلب جهان اسلام» در فلسطین اشغالی استقرار یافت و سران بهائیت آشکارا دست در دست سران آن حکومت خونآشام و سرکوبگر نهادند، شخصیتها و جنبشهای آزادیخواه و فعال بر ضدّ استعمار و صهیونیسم در جهان عرب، فرقۀ بهائیت را به عنوان گروهی وابسته به اسرائیل و ستون پنجم آن در کشورهای اسلامی، ارزیابی و بر ضدّ آن بپاخاستند.
در این زمینه میتوان به مواردی همچون: هشدار یکی از اعضای مجمع عمومی مؤتمر اسلامی بیتالمقدس، در سال 1960 راجع به نقش اطلاعاتی بهائیان برای اسرائیل، و مهمتر از آن، تشکیل «دفاتر تحریم اعراب علیه اسرائیل»80 در پیوند با اتحادیۀ عرب در دهۀ 1970 میلادی اشاره کرد.
طبق نوشتۀ روزنامۀ نیمه رسمی الاهرام (چاپ قاهره)، مورخ 23 فوریۀ 1975، خبرگزاری رویتر در تاریخ 10 ژانویۀ 1975، از دمشق گزارش داد، آقای محمد محجوب، کمیسر عالی «دفاتر تحریم اعراب علیه اسرائیل» در دمشق اظهار داشت کنفرانس ماه آیندۀ این دفاتر، مبارزه با گروه بهائی را مورد بررسی جدی قرار خواهد داد. محجوب، از گروه بهائی، به عنوان یک جنبش طرفدار اسرائیل و صهیونیسم یاد کرده است.
همین مضمون را خبرگزاری خاورمیانه نیز در همان تاریخ به نقل از محمد محجوب و دیگر ناظران آگاه بر «جامعۀ اتحادیۀ عرب» چنین مخابره نمود: «روز 23 فوریۀ سال جاری، افسران دفتر تحریم اسرائیل در کنفرانس قاهره گرد خواهند آمد تا موضوع گروه مذهبی بهائیها را که دارای اهداف و فعالیتهای صهیونیستی در کشورهای عربی ـ اسلامی هستند، مورد بررسی قرار دهند...
در حال حاضر، بهائیان، در کشورهای عربی و اسلامی، فعالیتهای چشمگیری داشته و با پشتیبانی صهیونیسم جهانی و اسرائیل، در بسیاری از نقاط جهان، به ویژه ایالات متحدۀ آمریکا، مراکز مهمی را برای اهداف صهیونیستی، زیر پوشش بهائیت ایجاد کردهاند. بنا به اطلاعاتی که خبرگزاری خاورمیانه در دمشق به دست آورده است، منظور کردن این موضوع در صورتجلسۀ کنفرانس آیندۀ تحریم اسرائیل، به دنبال گزارشهای متعددی است که پیرامون فعالیتهای صهیونیستی بهائیان به ادارات تحریم اسرائیل رسیده است...».
سی و هفتمین کنفرانس تحریم اسرائیل، وابسته به جامعۀ عرب، در 23 فوریۀ 1975 در قاهره گشایش یافت و در 25 فوریه، نتایج مهم و تصمیمات متخذه در کنفرانس تحریم، در مطبوعات جهان منتشر گردید. روزنامۀ المحرّر، چاپ بیروت، در 25 فوریۀ 1975 تحت عنوان «مؤتمر مکاتب مقاطعة اسرائیل» تصمیم کنفرانس تحریم را (به نقل از محمد محجوب و دیگر ناظران آگاه) در خصوص رابطۀ محافل و مراکز بهائیان با صهیونیسم و اسرائیل چنین اعلام کرد: «و قررالمکتب ایضاً فرض حظر علی نشاط البهائیین فی الدول العربیه و اغلاق محافلهم بعد ان ثبت انّ الصهیونیة تستر ورائهم...». یعنی، دفتر تحریم اسرائیل، همچنین مقرر داشت که بایستی دولتهای عربی از تحرک بهائیها و تشکیل محافل آنان شدیداً جلوگیری کند. زیرا برای اعضای کنفرانس مسلّم گردیده که صهیونیسم پشت این فرقه پنهان شده است.
روزنامۀ الاهرام و نیز نشریۀ اخبار دبی، مورخ 10 آوریل 1975، ضمن انتخاب تیترهایی نظیر: «حرکة صهیونیة تعمل فی البلاد العربیة» (حرکت صهیونیستی در کشورهای عربی فعالیت میکند)، به معرفی اجمالی بهائیت، و ذکر دیدگاهها و پیشنهادهای منفی کنفرانس قاهره دربارۀ آن پرداختند.81
دانشمندان و فقهای کشورهای اسلامی نیز در این عرصه بیکار نمانده و خصوصاً در دهههای اخیر، جهت جلوگیری از نفوذ و فعالیتهای مخرّب فرقه در جهان اسلام دست به اقداماتی زدند که از جملۀ مهمترین آنها، صدور قطعنامه و سپس مصوَّبه از سوی مجمع الفقهالاسلامی وابسته به سازمان کنفرانس اسلامی (بالاترین مرجع دینی مشترک در جهان اسلام، شامل فقهای 57 کشور اسلامی از تمامی مذاهب و فرق حتی وهابیت) در 26 ژانویه 1987 و فوریۀ 1988 است که ضمن اعلام کفر و ارتداد بهائیان از اسلام، خواستار برخورد مقتضی با این فرقه از سوی دولتها و ملتهای اسلامی شده است.82
3-1-2. بیاعتنایی مسیحیان به باب و بهاء
دولتهای استکباری غرب، چنانکه میدانیم، به تشکیلات بهائیت به چشم «ستون پنجم» خود بین ملتها مینگرند و به دلایل سیاسی و استعماری، از این فرقه، به ویژه در مناطق استعمارزده نظیر کشورهای اسلامی و آمریکای لاتین، حمایت میکنند. از حمایت این دولتها که بگذریم، باید گفت که تودههای انبوه مسیحیت، اعتنایی به مسلک بهائیت ندارند و شاهد آن هم، عدم استقبال آنان از آیین بهائیت است. در مورد برخورد مقامات کلیسا با بهائیت نیز دو مسئله را نباید از نظر دور داشت: نخست آنکه، بهائیت در جهان سوم (یا جنوب)، به ویژه ممالک اسلامی، در مقابله با «اسلام» (=رقیب دیرین و سرسخت مسیحیت) با مسیحیت صلیبی اشتراک نظر و عمل دارد.
دیگر آنکه، بهائیت قادر به جذب تودههای مسیحی (به صورت انبوه و خطرساز) نبوده و از این رهگذر، مشکلی را بدان صورت ایجاد نمیکند، و مطمئناً اگر بهائیت با استقبال سریع و وسیع تودههای مسیحی روبهرو میشد، کلیسا شدیداً در برابر آن قد میافراشت. هرچند در بین مقامات کلیسا نیز جای جای به کسانی برمیخوریم که نسبت به بهائیت برخورد منفی داشتهاند. چنانکه (به رغم تبلیغات گستردۀ بهائیان مبنی بر استقبال گستردۀ مردم مسیحی آمریکا از عباس افندی) منشی عباس افندی در سفر به آن کشور اعتراف میکند که عباس افندی توسط کشیشهای واشنگتن تکفیر گردید.83
از کلام خود عباس افندی نیز که در نطق خود هتل انسونیای نیویورک خطاب به بیشاب کلیسا (آوریل 1912/ربیعالثانی 1330ق) میگوید:
...از این جهت بسیار ممنونم که الحمدلله کلیسای شما آزادی است؛ مانند سایر کلیساها تعصب ندارد که من در اروپا میدیدم تعصب محض بود، ولی در کلیسای شما من نطق کردم و همه مسرور بودند، چقدر فرق دارد.84
به روشنی برمیآید که او با استقبال مردم و کلیساهای اروپا روبهرو نشده است.
شوقی افندی نیز در قرن بدیع، در گزارشی یکسویه و حق به جانب، مینویسد: «بعضی از رؤسای ملت روح [=پیشوایان مذهبی مسیحیت] در ارض اقدس و مهد امرالله [فلسطین] و ایالات متحد امریک نیز چون در زمان عباس افندی «پیشرفت سریع» بهائیت «را در بین احزاب و فرق مسیحی به رأیالعین مشاهده نمودند در حقد و حسد شدید افتادند و نفوسی فرومایه مانند واترالسکی ـ ویلسن ـ ریچارد سُن و ایستُن از بیم مقام و موقعیت خویش درصدد جلوگیری از» پیشرفت بهائیت برآمدند...85
2-2. عقدههای نهفته و کینههای فروخفته، سر باز میکنند!
بیاعتنایی (بلکه مخالفت) ملتهای جهان (به ویژه ایران) با باب و بهاء را دیدیم. این امر طبعاً تأثیر بسیار سوئی بر روان و اعصاب حسینعلی بهاء و جانشینان وی (با آن همه ادعاهای پرطمطراق و وعدههای جهانگیرانه) میگذاشت (و میگذارد) و دلهای آنان را از بغض و عناد نسبت به دیگران پر میساخت (و میسازد).
بیاعتنایی (بل مخالفت) ملتهای جهان (به ویژه مسلمانان) نسبت به باب و بهاء، رهبران بهائیت را به واکنشهای گوناگونی وادار ساخته که اهمّ آنها از این قرار است: نفی و طرد علایق و حمیّتهای دینی و وطنی به عنوان تعصبات جاهلانه!؛ کتمان عقیده نزد دیگران و حتی تظاهر به آداب و رسوم اسلامی؛ طرح ادعاها و تبلیغات کذب، به ویژه اغراق و مبالغه در ارائۀ آمار از شمار اعضای فرقه در ایران و جهان و نیز مبالغه در میزان تأثیر و پیشرفت اقدامات خویش در جهان86؛ مصادرۀ افراد و شخصیتها به نفع بهائیت87؛ بزرگ کردن بیش از حدِّ افراد و اشخاص وابسته به فرقه، و حتی نسبت دادن اشعار مسلّم دیگران به آنها88؛ و... درشتگویی و هتاکی و فحاشی در حقّ مخالفان و منتقدان این مسلک.
شرح نکات فوق به طور مفصل و مستند، فرصت دیگری میطلبد و در اینجا، به مناسب بحث (=تناقض میان شعار و عمل رهبران بهائیت)، به نکتۀ اخیر (هتاکی و فحاشی سران فرقه به مخالفان و منتقدان خویش) میپردازیم.
شدت بغض و کینۀ رهبران بهائیت (به ویژه نسبت به ملت مسلمان ایران و علمای بزرگ آن) در حدّی است که آثار آن را (به صورت اهانت و فحّاشی به ساحت شخصیتها و ملتها) به روشنی میتوان در کتب و نشریات متعلق به این فرقه ردیابی و مشاهده کرد. ذیلاً به نمونههایی بسیار گویا و البته اَسَفانگیز از این امر، که بازتاب «عقدۀ حقارت» رهبران فرقه است، اشاره میکنیم، و پیشاپیش، بابت نقل این اهانتهای عجیب، که از سر ضرورت انجام میگیرد، از همگان (به ویژه ملت شریف ایران) پوزش میطلبیم.
1-2-2. توهین و هتاکی باب و بهاء به شیعیان
با تورّقی در متون و آثار مهمّ بابیت و بهائیت، میبینیم که اساساً نطفۀ این دو مسلک، از آغاز، با آرمان «غارت و نابودی» کسانی که به فرق ضالّه بیاعتقادند ریخته شده است و مسلمانان به ویژه شیعیان (که باب و بهاء از محیط زندگی آنان، سر بر آوردهاند) بر چکاد پیکان خصومت آنان قرار دارند.
پیش از این، به تفصیل دربارۀ احکام خشونتبار علیمحمد باب بر ضد شیعیان سخن گفتیم. در آثار بهاء و جانشینان و اتباع وی نیز، فراوان به مواردی از توهین و هتاکی نسبت به شیعیان برمیخوریم که عمق کینه و دشمنی آنان با پیروان استوار مکتب اهل بیت (علیهمالسلام) را به نمایش میگذارد. شیعۀ شنیعه، شقاوت حزب شیعه، ظلمت حزب شیعه، فرقۀ هالکه، مصدر اعمال شنیعه، پستترین حزب و امت در جهان، پستتر از یهود، مشرکین، نفوس ناعقۀ غافله و...، تعابیری است که مثل نقل و نبات! در آثار بهاء و عبدالبهاء و شوقی و اتباع آنان بر ضدّ شیعیان به کار رفته است.
بنیادگذار بهائیت (حسینعلی بهاء) در کتاب اشراقات، ضمن بدگویی از برادر و رقیبش (یحیی صبح ازل) و پیروان وی، مینویسد: «بر قدم شیعۀ شنیعه مشی نموده و مینمایند. ذَرهُم فی ضلالتهم و اوهامهم89... علمای قبل و بعد آن حزب، چه در قبور خاک و چه در قبور نفس و هوی، کل منتظرند که [قائم] موعود از مقامهای موهومه ظاهر شود. این است شأن آن عباد غافل. بسیار حیف است انسان معبود و یا مقصود امثال آن قوم واقع شود.»90
بهاء همچنین در الواح خود، ضمن اطلاق «اوهامات» و «مفتریات» بر باورهای استوار شیعه دربارۀ حضرت ولی عصر(عج)، از «شقاوت حزب شیعه» سخن میگوید91 و مدعی میشود که: «علمای ارض که لدی الله از جهلا محسوبند حجاب اکبرند از برای بشر...»92
نیز، ضمن انتقاد از مخالفت ازلیها و بزرگ ایشان (میرزا هادی دولتآبادی) با خویش، لبۀ تیز حمله را متوجه شیعیان ساخته و با اطلاق «اوهامات» بر باورهای استوار آنان راجع به امام عصر(عج) میگوید: «این اوهامات حزب قبل بود؛ در قرون و اعصار به مفتریات چندی، تمسک جستند و خود را در یوم جزا93 از بحر عطا محروم نمودند. شقاوت حزب شیعه به مقامی رسید که...»94 همو شیعیان را «فرقۀ هالکه» خوانده و باور آنان به انطباق قائم موعود(عج) بر فرزند امام عسکری علیهالسلام را به باد حمله میگیرد.95
پیشوای بهائیت، در جای دیگر، ضمن مناقشۀ قلمی با مخالفان خویش (ازلیان)، عالمان شیعه را «جهلای ارض» و تودۀ شیعیان را «پستترین عالم و ظالمترین امم» خوانده و مینویسد: مخالفان من «در آنی تفکر ننمودهاند که ثمرۀ اعمال و اقوال و عقاید حزب شیعه چه بوده... هزار و دویست سنه و ازید، خلق بیچاره را به اوهام و ظنون تربیت نمودند و ثمر آنکه: مقصود عالمیان [=علیمحمد باب] را به ایادی بغضاء شهید نمودند. جمیع جهلای ارض، یعنی اراضی ایران، فتوی دادند بر» اعدام باب، «و مقصود از جهلا، علمای آن دیارند که سبب و علت اعراض و اعتراض من فی البلاد بوده و هستند... حزب شیعه با کمال شقاوت، خود را عزّ و اعلی و اعلم از من علی الارض میدانستند و چون امتحان به میان آمد پستترین عالم و ظالمترین امم مشاهده گشتند... اُفَّ لَهُم و لِلَّذین اتّبعوهم...».»!96 یعنی، اف بر علمای شیعه و پیروان آنان باد!97
همو، در یکی از الواح مینویسد: «لَعَمرُالله [به خدا قسم] حزب شیعه، از مشرکین از قلم اعلی در صحیفۀ حمراء مذکور و مسطور»98 و همو در لوح ورقا به مردم توصیه میکند که: «اگر به نور ایمان [بهائیت] فائز نمیشوید از ظلمت حزب شیعه خود را خارج نمایید...».99 در جای دیگر، مخالفان مسلمان و شیعۀ خود را «مصدر اعمال شنیعه» خوانده و خطاب به نبیل زرندی میگوید: «آنهایی که از ایمان به مظهر امر [یعنی شخص بهاء] بینصیبند سبب آن است که مصدر اعمال شنیعه هستند. امیدوارم انشاءالله تو حال که به نور الهی فائز شدی... نهایت جدّیت را ابراز کنی تا ظلمات تقلید و کفر [بخوانید: اسلام و تشیع] را از بین مردم محو و زائل سازی...».100
در جای دیگر از زبان همو در لوح ورقا میخوانیم که: ضمن اطلاق تعبیر توهینآمیز «نفوس ناعقۀ غافله» بر شیعیان و بدتر شمردن آنها از یهود، مینویسد: «حزب شیعه، به اقرار وصایت، خود را اعظم احزاب و اعظم کل میشمردند، بعد معلوم شد یهود از آن قوم اعلی و افضل بوده و هستند...»!101
2-2-2. توهین و هتاکی باب و بهاء به علما و دانشمندان شیعه
در میان شیعیان و ایرانیان، بیشترین حمله و هتاکی رهبران بهائیت، از باب گرفته تا بهاء و عباس افندی و شوقی، متوجه علمای شیعه است.
فراعنه، جبابره، مطالع اوهام و اغراض، پرستندۀ هوای نفس، اُسّ اساس فساد و عناد، بدتر از مأموران استبداد قاجار، ریاکار، مفتخوار، و...، ثعبان [افعی] بدکیش، مار و عقرب، گرگ خونخوار، دزد راه، جاهلتر از حیوان، سباع ضاریه، (درندگان خونآشام)، زندیق، پرمدعاهای متعصب و خائن و دنی که سرهاشان حامل عمامه است، ننگ امم، عربدههای متعصبانه، و...، تعابیری است که رهبران فرقه (این طالبان وحدت عالم انسانی! و دوستی با امم!) به کرّات در مورد عالمان وارسته و خدوم شیعه به کار گرفتهاند.
دشمنی و کینهتوری بیمارگونۀ سران بهائیت با «تشیع» و «روحانیت شیعه»، در حالی است که منطق «عاشورایی» تشیع همواره خوب خوش متجاوزین به استقلال و آزادی ایران را برآشفته و روحانیت شیعه نیز تمامی جنبشهای ضدّاستعماری و ضدّاستبدادی مردم این سرزمین را در دو قرن اخیر (از جهاد دفاعی با روس تزاری و جنبش تنباکو و مشروطیت در عصر قاجار گرفته تا حماسههای 30 تیر و 15 خرداد و بهمن 57 در عصر پهلوی) رهبری کرده است.
در واقع، بهائیت، به همان میزان که در برابر تزار روس، پادشاه انگلیس و رؤسای سیاسی آمریکا و اسرائیل خاضع بوده، نسبت به رهبران دینی شیعیان هتاکی و جسارت نشان داده است. نظام استکبار جهانی حقاً باید از رهبران بهائیت بسیار ممنون باشد که با هتاکی و فحاشی مستمرّ خود به روحانیت پارسا و مبارز شیعه، استعمارگران جهانخوار را در جنگ سیاسی ـ روانی گستردۀ خویش با علمای اسلام و تشیع مدد میرسانند!
ذیلاً به نمونههایی از اظهارات و مواضع رهبران بابی و بهائی نسبت به علمای بزرگ تشیع توجه کنید:
الف) علیمحمد باب: در مورد برخورد پیشوای بابیان با علما، سخن حامد الگار، مورخ و تحلیلگر مشهور اروپایی، گویا است که مینویسد: «بخش عظیم موعظههای اولیۀ باب از مطالب ضدّ روحانیون تشکیل میشد».102 پیش از این نیز به نامهای بلند از باب اشاره داشتیم که در آن، خطاب به یکی از مریدان و مبلغان خود در مشهد (که با مخالفت مردم مسلمان مشهد روبهرو بوده) میگوید: «کسانی که یک صفحه از کتاب مرا بخوانند و این آثار الوهیت را کذب پندارند مسلّماً در نظر خداوند و اهل حق مانند حیواناتند و حیف است کلمۀ حیوان نیز بر آنها اطلاق شود. اینها خرند و شاید گمراهتر. چه خر نیز هفتاد مرتبه در روز خدا را تسبیح میکند. پس دور شو از این نفوس حیوانیه... اگر من بر مسند تأمین و عزت، جلوس میکردم میدیدی که چگونه علماء از مقابل من فرار میکردند، مانند خرهای متوحش که از جلوی شیر فرار میکنند...».103
سخن در این زمینه بسیار است و تنها به ذکر این نکته بسنده میکنیم که: باب به صاحب جواهر، «رئیس العلماء» شیعه در عصر خویش،104 نوشت که ما شیخ علی بسطامی را نزد تو فرستادیم (تا امر ما را به تو ابلاغ کند). اگر او را میشناختی در برابر او سجده میکردی و لکن تو او را نشناختی و جمیع اعمالت مردود گشت!105
البته باب، ادعای صلح و سلم با دیگران را نداشت و رسماً فتوای قتل و غارت شیعیان و آتش زدن کتابها و خانههای آنان را میداد، ولی رهبران بهائیت دم از صلح و سلم و عفو و بخشش دیگران میزدند، ولی (چنانکه دیده و خواهیم دید) عملاً در هتاکی و خشونت نسبت به رقبا و مخالفان خود، راه باب را میرفتند!
ب) حسینعلی بهاء: پیش از این، سبّ و لعن شیعیان و علمای آنان توسط بهاء را دیدیم، که ضمن اطلاق «جهلای ارض» بر علما و «پستترین عالم و ظالمترین امم» بر شیعیان، میگوید: اَفٍّ لَهُم و لِلَّذین اتّبعوهم106 یعنی، اف بر علمای شیعه و پیروان آنان باد! اینک به ذکر نمونههای دیگر از هتاکی و فحاشی وی به علما میپردازیم.
حسینعلی بهاء، علمای تشیع را (به دلیل نپذیرفتن ادعاهای عجیب و بیبنیاد او و سلفش: علیمحمد باب) با تعبیر «فراعنه و جبابره»107 و پراکندگان «اوهام» در بین مردم108، مورد طعن و لعن قرار میدهد و میگوید: «فراعنه و یا جبابره که در الواح نازل شده و یا بشود، مقصود، ارباب عمائمند. یعنی علمایی که ناس را از شریعۀ الهی و فرات رحمت رحمانی [بهائیت] منع نمودهاند...».109 و نیز: «مقصود از فراعنه و جبابره و اصنام و ظالم و طاغی و یاغی و امثال آن که در زبر و کتب و الواح الهی بوده و هست جهلای عصرند که به علما معروفند. ایشانند اسّ فساد و اُسطُقُسِّ ضغینه و عناد...»110
همو در کتاب مشهور خود: ایقان، با اشاره به مخالفت ملت ایران با باب (به رغم وجود به اصطلاح حجج و دلایل باهرات! بر حقانیت وی) میگوید: «حال ملاحظه نمایید که چقدر111 ناس نسناسند و به غایت حق ناسپاس، که چشم از جمیع اینها [یعنی دلایل حقانیت باب] پوشیدهاند و به عقب مرداری چند که از بطنشان انفال مال مسلمانان میآید [مقصودش، علمای بزرگ اسلام است!] میدوند و با وجود این که چه نسبتهای غیرلائقه که به مطالع قدسیه [یعنی باب و بهاء] میدهند...».112 از این بدتر، سخن همو در کتاب ایقان است که از علمای بزرگ شیعه به عنوان «خراطین» یاد میکند که به معنای «کرمهای زمین، خصوصاً کرمهای سرخ دراز باریک در زمین نمناک» است.113
مطالع ظلم، و آیات ظنون و اوهام اصنام، مظاهر ضغینه و بغضا114 و مطالع بغی و فحشا در قرون و اعصار که خدا از آنان بیزار است، بخشی از تعبیرات هتکآمیزی است که رهبر بهائیت، در جنگ روانی خود علیه علما به کار میگیرد: «مطالع ظلم، الیوم علماء عصرند که از حق اعتراض [کذا. مقصود، اعراض است!] نمودهاند... انّ الله بریءٌ منهم و نحن براء منهم».115 نیز میگوید: «اهل عالم، به ایادی خود، آیات ظنون و اوهام اصنام تراشیدهاند و علما نام نهادهاند و این مظاهر ضغینه و بغضا و مطالع بغی و فحشا در قرون و اعصار بر مشارق و معادن علم وارد آوردند آنچه را که اهل مدائن اسماء و ملأ اعلی از عرش عزت بر فرش ذلت مکان اخذ نمودند. به راستی میگویم: خلق [بخوانید: ملت مسلمان ایران و دانشمندان آن] قابل این ایام نبوده و نیستند مگر قلیل...».116
مؤسس بهائیت حتی در کتاب مجموعۀ الواح (ص 366)، در لوح میرزا ابوالفضل گلپایگانی، صراحتاً مأموران زورگو و غارتگر دولت مستبد قاجار را بر عالمان دین (که پشت و پناه ملت در برابر جور و تجاوز حکام و مأموران دیوان بودند) ترجیح میدهد و در کلامی که آشکارا جنبۀ تطهیر و تعریف از مأموران دستگاه جور دارد، مدعی میشود: «یک نفس از مأمورین دولت از یک فوج ارباب عمائم عندالله اقدم و افضل و ارحم است. چه که این نفس در لیالی و ایام به خدمتی مأمور است که آسایش و راحت عباد در اوست و لکن آن فوج در لیالی و ایام در فساد و ردّ و سبّ و قتل و تاراج مشغولند و به مفتخوارگی مألوف»!117
این شیوه برخورد خصمانه و جسارتآمیز با عالمان دینی، اختصاص به بهاء ندارد و به خوبی میتوان ادامه بل توسعۀ آن را در گفتار جانشینان بهاء نیز مشاهده کرد.
ج) عباس افندی: فرزند و جانشین بهاء، عباس افندی، راجع به علمای ایران ـ که پیدا است به علت تباهی نقشهها و دسائس خویش، سخت از دستشان کلافه بوده است ـ مینویسد: «این قوم، خویشتن را علمای دین مبین و حامی شرع متین و جانشین سیدالمرسلین میشمرند و چون ثعبان [افعی] بدکیش، بیگانه و خویش را نیش میزنند و چون مار و عقارب، اباعد و اقارب [دوران و نزدیکان] را میگزند... چون گرگان خونخوار اغنام الهی را بدرند و دعوای شبانی کنند و چون دزدان راه، قطع طریق و سدّ سبیل نمایند و قافلهسالاری خواهند... چون... به فضائل [آنان] نگری، هریک اجهل از انعام و بهیم [جاهلتر از چهارپایاناند]... در مدارس چون بهائم [حیوانات] اسیر خوردن و خوراکاند و چون سباع ضاریه [درندگان خونآشام] بیمبالات و بیباک»!118 همو در جای دیگر به بهائیان بشارت میدهد که: «من بعد، دستگاه اجتهاد و حکمرانی علما و مرافعه در نزد مجتهدین و تمسک عوام به ایشان و صف جماعت و ریاست رؤسای دین پیچیده خواهد شد».119 نیز به فضلالله صبحی میگوید: علمای معاصر ایران «عالم نیستند، زندیقاند...»!120
د) شوقی افندی: جانشین عباس افندی (شوقی افندی) در هتک و بیحرمتی و طعن و لعن مخالفان خود، به ویژه علمای اسلامی شیعه، حقاً استعدادی شگرفت داشته و در این راه، گوی سبقت را از اسلاف خود (باب و بهاء و عبدالبهاء) ربوده است!
شوقی در سال 1320 شمسی (1941م) لوحی با عنوان قد ظهر یوم المیعاد121 نوشته است. در این کتاب، وی از وقوع انقلابی در جهان یاد میکند که معتقد است در پرتو مسلک بهائی به وقوع پیوسته و به سبب آن انقلاب، شوکت و عظمت اسلام و علمای شیعه منهدم شده است. وی در این لوح، که عنوان زشت «عواقب نکبتبار شیعۀ اسلام» را بر پیشانی دارد، در هتاکی و بیحرمتی به روحانی و مجتهد، فقه و اصول، مسجد و جماعت، تکیه و روضه و روضهخوان و وعظ و واعظ شیعه ـ یعنی هر چیز و هر کس که اصلی و اصالتی در محتوای اسلام و نمودی در قدرت مسلمین دارد ـ سنگ تمام گذارده است.
در لوح مزبور میخوانیم: «انقلابی که... از تسلّط علمای مذهبی که قرنها جوهر اسلام در آن کشور (یعنی ایران) به شمار میرفتند جلوگیری کرده و طبقهای را (علما) که دستگاه دولت و حیات ملت به طرز لایتجزّی122 با آن آمیخته شده بود باطناً واژگون ساخت. این انقلاب... در حقیقت اساس دولتی را که بر پایه شعائر دیانتی تشکیل یافته بود متلاشی ساخت؛ همان دولتی که تا آخرین نفس منتظر و مترصد ظهور امام غایب بود آن امامی که... بایستی بر تمام کرۀ ارض حکومت نماید».123
در ادامه مینویسد: «حصن حصین اسلام که ظاهراً تسخیرناپذیر به نظر میآمد اکنون از اساس تکان خورده... درهم میریزد».124 همچنین مینویسد: «معمّمین مذهب اسلام که به فرمودۀ حضرت بهاءالله سرهای خود را با سبز و سفید مزیّن نموده و مرتکب شدهاند آنچه روح امین را به نوحه در آورده، با کمال بیرحمی نابود شدند... عمامههای گنبدآسا و وزین علمای ایران که حضرت عبدالبهاء از روی کنایه «گنبدهای نیلگون و سفید» فرمودهاند در حقیقت سرنگون گردید.
آن پرمدعاهای متعصب و خائن و دنی که سرهاشان حامل آن عمامهها بود، به فرمودۀ حضرت بهاءالله «زمام ملت در قبضۀ اقتدار آنها بود» و در «قول، فخر عالمند و در عمل، ننگ امم»... عربدههای متعصبانه... و فتاوای آنها که با آن وقاحت صادر میشد و در بعضی موارد شامل اعتراض به سلاطین بود حال نسیاً منسیّاً گردیده... این جماعت ناپاک البته ذلتی را که به آن دچار شده مستحق بودهاند.125
شوقی رسالۀ قد ظهر یَومُالمیعاد را که سراسر فحش و هتاکی به علمای اسلام و تشیع است، در 1941 صادر کرد.126 آخرین ترجمۀ او نیز ترجمۀ نوشتۀ مشهور بهاء (لوح ابن الذئب) بود که پس از انتشار قد اتی یوم المیعاد صورت گرفت و آن ترجمه، دو سال یا بیشتر از وقت وی را «تقریباً به طور مداوم» گرفت.127
هـ) نویسندگان و نشریات بهائی: بدگویی و لجنپراکنی به ساحت علمای تشیع، ارثی است که به نویسندگان و نشریات رسمی بهائی رسیده است. برای نمونه، آهنگ بدیع (ارگان جوانان بهائی ایران) با اشاره به آشوب بابیان در زمان امیرکبیر، و سرکوب آنها توسط دولت، مینویسد: «سرانجام صدراعظم غدار [مقصود، امیرکبیر است!] به اشاره و تحریک علمای ریاکار بر آن شد» که با اعدام باب، نهال این حرکت را «از نشو و نما بازدارد».128
موارد، منحصر به آنچه فوقاً گذشت نبوده و میتوان شواهد متعدد دیگری را نیز از قول منابع بهائی در این زمینه ذکر کرد. و تازه این همه، غیر از اظهارات توهینآمیز بهاء و عبدالبهاء دربارۀ امام دوازدهم شیعیان (حضرت حجة ابن الحسن العسکری عجلالله فرجه الشریف) است که آن امام همام را (نغوذ بالله) موجودی موهوم و خرافی! شمرده و به نوّاب خاصۀ ایشان در دوران غیبت صغری (مشهور به نواب اربعه) و نیز علمای بزرگ شیعۀ آن روزگار، تهمت میزنند که از سر «تزویر» و برای دستیابی به اهداف مادی خویش، احادیث مربوط به این وجود شریف را جعل کردهاند!129
آنچه گفتیم، نمونههایی از اهانت و هتاکی رهبران بابی و بهائی به علمای شیعه بود که نوعاً جنبۀ کلّیگویی داشته و کلّیت روحانیت را آماج حمله قرار میدهد. جز اینها، بسیاری از علمای بزرگ و منتفذ شیعه نیز به اسم و رسم، از سوی بهاء و جانشینان و هواداران وی مورد طعن و فحاشی صریح قرار گرفتهاند که بارزترین آنها شخصیتهای علمی و اجتماعی بزرگ و محبوب زیر میباشند: آیات عظام شیخ محمدحسن اصفهانی «صاحب جواهر»، سعید العلمای مازندرانی، میرزا علیاصغر حسینی حسنی شیخالاسلام تبریز، حاج ملا محمدتقی برغانی قزوینی «شهید ثالث»، میرزا محمدتقی مجتهد ساروی، میرزای شیرازی (پرچمدار نهضت تنباکو)130، شیخ محمدباقر نجفی اصفهانی و فرزندش: آقا نجفی اصفهانی، میرسیدحسین امام جمعۀ اصفهان، آقا محمدمهدی کلباسی اصفهانی (فرزند حاجی ملاابراهیم کلباسی)، حاج ملاعلی کنی، آقا سیدصادق مجتهد طباطبایی و فرزندش: سیدمحمد طباطبایی پیشوای مشروطه، سیدجمالالدین اسدآبادی، حاج شیخ فضلالله نوری، میرزا حسنآقا مجتهد تبریزی، حاج ملامحد خمامی رشتی، آقا سیدعبدالحسین لاری، و...
برای نمونه، حسینعلی بهاء راجع به آیتالله العظمی صاحب جواهر (که امام خمینی، معمار انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ایران، وی را به درستی، «نماد فقاهت شیعی» در تاریخ میشمارد)131 در آثار خود نظیر کتاب اقدس چنین مینویسد: «شیخی را که به (محمد قبل از حسن) موسوم است یاد کنید. وی از اعلم علمای عصر خود است. هنگامی که حق ظاهر شد او و امثال او از آن اعراض کردند و کسانی که گندم و جو پاک میکردند به سوی خدا اقبال کردند... ای گروه علما، به خدا پناه ببرید و خودتان را حجاب میان من و خلق من قرار ندهید... ای گروه علما، بر حذر باشید که سبب اختلاف در اطراف شوید. چنانکه در ابتدای امر [یعنی ابتدای ظهور باب و بهاء] علت اعراض [مردم از آنها] شدید».132
نیز میگوید: «بگو ای گروه علما، آیا صدای قلم اعلای مرا نمیشنوید و این خورشید تابان از افق ابهی را نمیبینید؟ تا چه وقت بر بتهای هواهای خود معتکف میباشید؟ اوهام را رها کنید و رو به خدای مولای قدیم خود [مقصود، خود او است!] بیاورید».133
مؤسس بهائیت، همچنین در لوح برهان، شیخ محمدباقر نجفی اصفهانی را «ذئب [گرگ] خونخوار» و میرسیدحسین امام جمعۀ اصفهان را «رقشاء» (مار گزنده) میخواند134 و اساساً لوحی به نام لوح ابن الذئب (فرزند گرگ) در طعن آقا نجفی اصفهانی (فرزند شیخ محمدباقر اصفهانی) دارد که بین بهائیان به لوح شیخ یا لوح ابن الذئب مشهور است. وی در این لوح، آقا نجفی را (که پدر بر پدر، مجتهد و صاحب رساله بوده است) فرزند گرگ خوانده! و ضمن وارد ساختن بدترین توهینها و هتاکیها به وی، از «علمای ایران» نیز به عنوان ابرهای «تیرۀ مظاهر ظنون و اوهام» یاد میکند که مانع تابش «آفتاب عدل» بر افق ایران میباشند!
همو در یکی از الواح خویش، از آقا سیدصادق مجتهد طباطبایی (فقیه پارسا و محبوب تهران در عصر ناصرالدین شاه، و پدر سیدمحمد طباطبایی پیشوای مشهور مشروطه) با عنوان «کاذب موسوم به صادق» و نیز «خبیث کاذب که به صادق معروف بود» یاد میکند.135 به همینگونه، باید به تعابیر توهینآمیز سران بهائیت در مورد میرزا علیاصغر شیخالاسلام تبریز و شیخ عبدالحسین تهرانی (دو عالم برجستۀ عصر باب و بهاء در تبریز و تهران) اشاره کرد که اولی را با عنوان «شیخالاسلام خبیث» و دومی را با عنوان «شیخ خبیث» فرو کوفتهاند.136 در همین راستا، نبیل زرندی در مطالع الانوار آیتالله آقا محمدمهدی اصفهانی (فرزند حاج ملاابراهیم کلباسی) را «سفیه العلماء»! میخواند137 و اسدالله مازندرانی نیز در ظهورالحق، بر میرزا محمدتقی مجتهد ساروی (فقیه بزرگ مازندران در عصر باب، و مانع تاخت و تاز بابیان در آن سرزمین) را «ستون کفر»!138
مرحوم سیدجمالالدین اسدآبادی (شخصیت ضدّاستعمار و اصلاحطلب مشهور عصر قاجار) نیز از شخصیتهایی است که نسبت به باب و بهاء نظر مساعدی نداشت139 و به همین دلیل، از سوی رهبران فرقه، مورد وقیحترین حملات قرار گرفته است. بهاء در لوح دنیا140 و ابوالفضل گلپایگانی در نخستین بخش از کتاب کشفالغطاء بر اسدآبادی طعن زدهاند. عباس افندی در نامه به یکی از بهائیان قزوین از سیدجمال با تعابیری چون «جمالالدین بیمعنی»، «جمالالدین مجهول» و «جمالالدین لاغفرالله له» یاد میکند141 و شوقی افندی نیز او را «سیّد افغانی عدوّ لدود و حقود» خوانده و اظهار خوشوقتی میکند که «به مرض سرطان مبتلا شد»!142
عباس افندی نیز سیدجمالالدین را (در کنار میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی) یکی از «مزوّرین» و «صنادید شیطان» خوانده و به عنوان «اعظم مفسدین عالم و مضرّین بر جمال قِدَم» در پایتخت عثمانی، مورد هتک قرار داده است.143 شاپور راسخ (از سران بهائیت در ایران عصر پهلوی) در سلسله مقالات خویش راجع به ایادی امرالله در بهائیت، بخش مربوط به ابن صدق (یکی از ایادی عباس افندی در ایران عصر قاجار) مینویسد: یکی از وظایف مهم ایادی، حفظ بهائیان «از پیمانشکنان» و افراد «متزلزل» نسبت به این مسلک، «و تثبیت قلوب و دفع و رفع فتنه و فساد معاندین و ناقضین بود و به مناسبت همین وظیفه بود که» حسینعلی بهاء و خصوصاً عباس افندی «به دقت تام و تفصیل بسیار، خباثت و دسایس اعدا و فتنهجویان (چون یحیی و هادی دولتآبادی ـ آقاخان [کرمانی] ـ شیخ احمد [روحی کرمانی] ـ جمالالدین افغانی و سایرین) را محض تذکر و هشیاری و بیداری جناب ابن اصدق و سایر ایادی توضیح و تشریح فرمودهاند...».144
نیز باید از رهبران دینی جنبش مشروطیت: سیدین سندین (طباطبایی و بهبهانی) و حاج شیخ فضلالله نوری یاد کرد که در اوج تلاش و کوشش خویش برای مبارزه با استبداد عینالدوله، و استقرار مجلس شورا، مورد طعن عباس افندی قرار گرفتهاند. زمانی که این سه شخصیت، در پی تحصن معترضانۀ خویش در شهر قم، مظفرالدین شاه را وادار به برکناری عینالدوله (صدر اعظم استبداد) و صدور فرمان تأسیس مجلس شورای ملی از مظفرالدین شاه ساخته و در میان استقبال باشکوه مردم تهران به پایتخت بازگشتند، علیاکبر شهمیرزادی (از سران بهائیت و ایادی عباس افندی در ایران) طیّ نامهای به افندی، نگرانی خویش از تشدید نفوذ و اعتبار علما نزد دولت و ملت را با وی در میان گذاشت و عباس افندی به جای آنکه از پیروزی ملت و رهبران آن در مبارزه با استبداد خوشحال باشد، با بیانی هتکآمیز به رهبران نهضت توهین کرد و به قول خود، در پاسخ شهمیرزادی چنین نوشت: «این عزت مانند ظل زائل است؛ عن قریب مبدّل به ذلت کبری شود و ضربت علیهمالذلة و المسکنة و بائوا بغضبٍ من الله، یخربون بیوتهم بایدیهم و ایدی المومنین... حضرات علماء، آخور را دیدند اما آخِر را ندیدند...».145
عباس افندی ظاهراً از هیچ فرصتی برای اهانت به علمای ایران دریغ نمیورزید.
ارباب سیاوش سفیدوش، بهائی زردشتیتبار که در آستانۀ سفر عباس افندی به آمریکا، در مصر با وی دیدار داشته نقل میکند: در گفتوگویی که با عبدالبهاء در اسکندریۀ مصر داشتیم «سؤال فرمودند که در ایران عید نوروز را خوب میگیرند؟ عرض شد به قدر امکان ولی علما در سال گذشته [یعنی 1329ق] به جهت عزاداری محرم عید را منع نمودند، لکن مردم چندان توجهی نکردند. فرمودند بلی اینها خانۀ خودشان را به دست خودشان خراب کرده و میکنند و مکرر فرمودند: یخربون بیوتهم بایدیهم و ایدی المؤمنین»!146
بد نیست پیشبینی (البته معکوس) عباس افندی (جانشین بهاء) را نیز در مورد شیخ انصاری و رهبران دینی مشروطیت (آخوند خراسانی و...) بشنویم: او در کتاب تذکرة الوفا، بخش شرح حال فاضل قائنی موسوم به نبیل اکبر (مبلغ طراز اول بهائی)، آرزوی خویش در مورد نابودی علمای اسلام را در قالب پیشگویی زیر (که معکوس هم واقع شد) این چنین به قلم میآورد:
هرچند در این دار فانی مورد بلایای نامتناهی گشت و لکن جمیع مشایخ عظام نظیر شیخ مرتضی و میرزا حبیبالله [رشتی] و آیتالله [آخوند خراسانی] و ملا اسدالله مازندرانی [؟ ظاهراً مقصود، ملا عبدالله مازندرانی است] مشایخ سلف و خلف بینام و نشان گردند و محو و نابود شوند؛ نه اثری و نه ثمری، نه ذکری و نه خبری، لکن نجم بازغ حضرت نبیل اکبر الی الابد از افق عزت ابدیه میدرخشد...».147
عبارات «فحشنامۀ» شوقی افندی موسوم به لوح قرن بر ضد شخصیتهای دینی و سیاسی ایران را به زودی نقل خواهیم کرد. جا دارد که در اینجا، سخن دو مبلغ مشهور بهائی در عصر بهاء و عبدالبهاء: ابوالفضل گلپایگانی و محمدرضا محمدآبادی یزدی را یک بار دیگر بیاوریم که اولی (گلپایگانی) مینویسد: «بر حسب فرمان حضرت مؤسس "یعنی بهاءالله"، این طایفه [=بهائیان] در حق احدی بد نمیگویند، حتی در حقّ اعدای خویش. چه که سبّ و لعن و زشتگویی حرام قطعی است تا چه رسد به [سبّ و لعن] بزرگان شیعه که در جلالت قدر و علوّ شأن ایشان شبههای نیست...».148 و دومی (محمدآبادی) نیز با اشاره به عبارت بهاء: عاشروا مع الادیان بالروح و الریحان، مدعی میشود: «حتی [در مورد] علمایی که حکم بر قتل این طایفه دادند، مأموریم که بهیچوجه عداوتی با آنها نداشته باشیم و اصلاً غیبت و بیادبی نسبت به آنها نکنیم»!149 و آنگاه خوانندۀ هوشمند را مخیَّر سازیم که یکی از دو گزینۀ زیر را انتخاب کند:
گزینۀ یک: استعمال تعابیری چون: جهلای ارض، فراعنه و جبابره، مرداری چند که از بطنشان انفال مال مسلمانان برمیآید، کرمهای زمین، مطالع ظلم، و آیات ظنون و اوهام اصنام، مطالع بغی و فحشا در قرون و اعصار، افعی، عقرب، گرگان خونخوار، جاهلتر از چهارپایان، درندگان خونآشام، زندیق، عواقب نکبتبار شیعۀ اسلام، پرمدعاهای متعصب و خائن و دنی، جماعت ناپاک، و علمای ریاکار، از سوی بهاء و جانشینان وی در مورد علمای شیعه، «غیبت و بیادبی نسبت به آنها» محسوب نمیشود!
گزینۀ دو: ابوالفضل گلپایگانی و محمدرضا محمدآبادی یزدی، این مبلغان برجسته و مورد تقرّب رهبران بهائیت، همچون خود بهاء و عبدالبهاء و شوقی که آوای صلح و دوستیشان گوش فلک را کر ساخته است، صریحاً دروغ میگویند!
توهینهای جناب بهاء و جانشینان وی، البته تنها متوجه شیعیان و علمای آنان نبوده و گسترهای فراتر از این را در بر میگیرد.
3-2-2. توهین و هتاکی باب و بهاء به ملت شریف ایران
پیش از این گفتیم که حسینعلی بهاء شدیداً از بیاعتنایی (بل مخالفت استوار) ملت مسلمان ایران با او و ادعاهایش، سخت عصبانی بوده و در آثار خویش با کینۀ بسیار از این امر یاد کرده است.
توهین رهبران بهائیت به ملت شریف و هوشمند ایران، حقیقتاً ابعادی گسترده و وحشتناک دارد: ملت جاهل و متعصب و متوحش (وحشی)، ملت متعصب جاهل ستمکار، مردم جاهل و خونخوار، ناس نسناس و به غایت حق ناسپاس، غوطهور در باطل و ظلالت صرف، پرورش یافته در دبستان جهل و نادانی، دارای قساوت محیرالعقول و شقاوت مبین، و دچار بیرحمی و قساوت و تعصب و دنائت و حرص و آز و عادات رذیله، بدتر از «ستمکارترین اشقیاء حتی برابرۀ [وحشیان] آفریقا»، و مردمی که مثل سنگریزهها (زیر دست و پا) ریختهاند و در حکم غافلان و بیخردان و کوران و کران و مردگاناند!...، بخشی از الفاظ و تعابیر محترمانه و مهرآمیز! است که رهبران فرقه، در آثار و اظهارات خویش، نثار ملت نجیب و تاریخساز ایران کردهاند!
ذیلاً به مواردی از این امر در آثار باب و بهاء و جانشینان و اتباع آنها اشاره میکنیم:
الف) علیمحمد باب: حکم باب در کتاب بیان و دیگر آثار وی نظیر تفسیر سورۀ یوسف به اخراج مخالفان خود از نقاط پنجگانۀ فارس، عراق، آذربایجان، خراسان و مازندران، و قتلعام و سوزاندن کتابها و تخریب اماکن آنان، مشهور است و بحث دربارۀ آن فرصتی دیگر میطلبد.150 در اینجا تنها باید این توضیحات واضحات را بیفزاییم که: مخالفان باب (که از دیدگاه او، مستحقّ چنین کیفر سخت و خشونتآمیزی شمرده میشدند) در درجۀ اول، ملت شریف و مسلمان ایران بودند، چنانکه در مناطق پنجگانۀ مزبور کسی جز مردم ایران سکونت نداشت!
باب، البته نسبت به مردم شریف قم نیز لطف خاصی مبذول میداشت که دریغ است از ذکر آن بگذریم. منابع بهائی مینویسند: زمانی که باب در مسیر تبعید از اصفهان به آذربایجان، به قم رسید به همراهانش گفت: «من اصلاً این شهر را دوست ندارم، زیرا در آن مردمان شریر و اشخاص پلیدی ساکنند که روح حضرت معصومه و اجداد طاهرۀ ایشان از آن فجّار بدکار، متنفر و بیزار است»!151
ب) حسینعلی بهاء: سخن بهاء در کتاب ایقان را قبلاً به مناسبت آوردیم که برافروخته از مخالفت ملت ایران با باب میگوید: «حال ملاحظه نمایید که چقدر152 ناس نسناسند و به غایت حق ناسپاس، که چشم از «دلایل حقانیت باب» پوشیدهاند و به عقب مرداری چند که از بطنشان انفال مال مسلمانان میآید [بخوانید: علمای اسلام!] میدوند...».153 ذکر جلوههایی دیگر از لطف و مرحمت! بهاء به ملت ایران، خالی از لطف نیست:
بهاء در لوحی، ملت ایران را اینگونه آماج توهین قرار میدهد: «اکثری از ناس در دبستان جهل و نادانی تربیت شدهاند و در مغارۀ کذب و نفاق، سائر. کجا است بینا و کجا است شنوا...».154 همو در کتاب طرازات (ص 8) با ناراحتی از عدم استقبال ملت ایران از آیین وی، آنان را متهم میسازد که: «در غفلت و شقاوت قدیم خود باقی و برقرار»ند...155
نیز ضمن بدگویی شدید از مردم مسلمان ایران، از آنها به «قول جهول» تعبیر کرده156 و جای دیگر میگوید: «اهل ایران» به علت اعدام باب، «صد هزار بار از مرادی [یعنی ابن ملجم مرادی، قاتل امیرالمؤمنین علی علیهالسلام] شقیتر و ظالمترند...»!157
در لوح استنطاق، که به قلم آقاجان کاشی (به اصطلاح: «کاتب وحی» بهاء) نگارش یافته ظاهراً خطاب به یکی از ازلیان مخالف بهاء، اینگونه به ملت مسلمان و شیعۀ ایران توهین میگردد: «گفتم ای بیچارۀ فقیر، شیعیان شما که در دیار ایران مثل حصاة [سنگریزهها] ریختهاند، به چه مقامی رسیدند و یا چه شأنی عندالله داشتهاند که تازه تو میخواهی بر اثر آن توهمین [کذا. ظاهراً متوهمین] مردوده مشینمایی. آیا ندیدی که کل، باطل و در ضلالت صرف بودهاند».158
ج) عباس افندی: عباس افندی، در اظهارات خود (مورخ 9 آوریل 1925) از مخالفت شدید و مستمرّ مردم مسلمان ایران با مبلغان فرقه یاد کرده و میافزاید: «چقدر این ایرانیها شرورند. هنوز آرام نگرفتهاند. این قدر بلایا و رزایا که بر آنها وارد آمده هنوز بر آن شرارت اولیه هستند...»159 همچنین در 1909 ضمن تعریف از بهائیت و ادعای به اصطلاح پیچیدن آوازۀ آن در سراسر جهان، میگوید:
«با وجود این عجب است که اهل ایران هنوز غافلند... هنوز متزلزلند، هنوز مضطربند. ندای الهی اهالی غرب را که هزاران فرسنگ دورند بیدار نمود ولی در ایران که وطن حق [بخوانید: زادگاه رهبران بابی و بهائی] است هنوز خفته بسیار و در خواب گرفتارند. صور اسرافیل هم آنها را بیدار نکرد. لابد روزی خواهد آمد که ایران را خدا بیدار [بخوانید: بهائی] کند. بسیاری از ایرانیان مثل عنکبوت میمانند، هرچه پردهشان را میدری فوراً یک پردۀ دیگر میسازند. هرچه شبهاتشان را دفع میکنی یک شبهۀ دیگر میآورند»!160
عباس افندی، انبوه ملت مسلمان ایران را که به مسلک بهائیت تن در ندادهاند با تعابیری چون «غافلان» و «بیخردان» و «کوران» و «کران» و «مردگان»! مینوازد! وی با اشاره به ظهور آیین بهائیت و گرایش برخی از مردم به آن، میآفزاید: «ولی هزار افسوس که غافلان هنوز در خواب غفلت گرفتار و بیخردان از این موهبت مقدسه بیزار؛ کوران محجوبند و کران محروم و مردگان مأیوس. چنانچه میفرماید: اولئک یئسوا من الآخرة کما یئس الکفار من اصحاب القبور».161
د) شوقی افندی: شوقی افندی از ملت ایران تعبیر به «ملتی جاهل و متعصب و متوحش» (یعنی وحشی) میکند که بهائیان «در چنگ» آنان «گرفتار» میباشند!162 همچنین مینویسد: «افراد ملت ایران که به قساوتی محیرالعقول و شقاوتی مبین به تنفیذ احکام» امرا و علمای ایران بر ضد باب و بهاء «اقدام نمودند و ظلم و اعتسافی مرتکب گشتند که... در هیچ تاریخی از قرون اولی و اعصار وسطی از ستمکارترین اشقیاء حتی برابرۀ آفریقا163 شنیده نشد، به جزای اعمالشان رسیدند و در سنین متوالیه آسایش و برکت از آن ملت متعصب جاهل ستمکار بالمرّه مقطوع گشت و آفات گوناگون از قحطی و وباء و بلیات اخری، کل را از وضیع و شریف احاطه نمود...»!164
شوقی افندی با اشاره به ظهور میرزا علیمحمد باب در ایران، و عدم گرایش ملت مسلمان ایران به وی، به اصطلاح هرچه عقده داشته بر سر این ملت بزرگ خالی کرده است: «مردمی که این شمس ازلیه [یعنی باب] در بین آنان اشراق نمود، نفوسی بودند که در بین ملل راقبۀ عالم، به صفت جهل و نادانی موصوف، و به خشونت و انهماک در تعصبات معروف و در ارضاء مطامع و اهواء زمامداران تا سر حدّ بندگی و رقّیت محکوم و مفطور [بودند].
از لحاظ ذلت و حقارت چون «بنیاسرائیل» در ایام حضرت موسی در مصر و از جهة عناد و حمیت جاهلانه مانند یهود در عهد حضرت «عیسی(ع)» و در ضلالت و دوری از حقیقت به مثابۀ «پرستندگان بتها» در جزیرةالعرب هنگام ظهور حضرت ختمی مرتبت محسوب میشدند. در رأس معاندین و مخالین [باب]، جمعی از علماء رسوم و پیشوایان قوم قرار داشتند که به غایت منعصب و فاسد و از رتبه و مقام خویش در خوف و هراس بودند...».165
این پیشوای بهائی، با اشاره به مخالفت ناصرالدین شاه (همراه علما) با بابیها میافزاید: «تودۀ ناس نیز که به بیرحمی و قساوت و تعصب و دنائت و حرص و آز و عادات رذیله معروف و موصوف بودند به پشتیبانی او قیام نمودند».166 همچنین، از مخالفان باب با عنوان «مردم جاهل و خونخوار» یاد کرده و مدعی است که خداوند آنها را به عقوبت این کار «گرفتار صدمات گوناگون نمود».167
هـ) نویسندگان و نشریات بهائی: خط هتاکی و توهین به ملت شریف ایران، توسط نویسندگان و مبلغان بزرگ فرقه نیز کاملاً تعقیب میشود:
ابوالفضل گلپایگانی، نویسنده و مبلغ مشهور بهائی (که از قضا مدّعی بود بهائیان به دستور رهبرشان، هرگز در حق مخالفان خود به بدی سخن نمیگویند، چه رسد به بزرگان شیعه!) ملت شریف ایران و عالمان بزرگ آن را (به جرم مخالفت با آموزههای بدعتآمیز باب و بهاء) اینگونه به باد توهین و هتاکی میگیرد: «در حقیقت، این بیچاره خلق ایران را همان اخلاق و اطواری که علمای جاهل و رؤسای باطل [بخوانید رجال دینی و سیاسی ایران اسلامی] پیشنهادشان کرده و به آن تربیت نمودهاند برایشان دشمنی است قوی و شدید و برای قطع رشتۀ اقتدار و اعتبارشان سیفی است قطّاع و حدید که لازال [پیوسته] در انظار دول متمدنه خوار و خفیف، ملحوظند و در ابصار ملل مقتدره، وحشی و شریر، مشهود»!168
اسدالله مازندرانی (دیگر نویسنده و مبلغ مشهور فرقه) در کتاب ظهور الحق، در شرح جریان ازدحام مردم تهران در برابر مجلس شورای ملی در اعتراض به جمهوری فرمایشی و استعماری رضاخانی، و ضرب و شتم آنان توسط گزمههای دیکتاتور پهلوی، کراراً از مردم شریف تهران به عنوان «اراذل» یاد میکند!169
عبدالحسین آواره (مبلغ پیشین بهائی) نیز در مقام تعریف از یکی از زنان بهائی به نام خورشید بگم، این چنین از بانوان شریف ایرانی بدگویی میکند: خورشید بگم «از صفات نکوهیده[ای] که در اکثر زنان ایران است از حسادت و رقابت و دزدی در خانۀ شوهر و میل به لهو و لعب، برکنار و بیزار» بود!170
4-2-2. توهین رهبران بهائیت به ملل و ادیان جهان
الف) توهین به پیروان عموم ادیان
در آثار بهائیان، جای جای، پیروان ادیان به طور کلی، مورد هتاکی قرار گرفتهاند. بهاء، در پایان کتاب ایقان، نوع مردم جهان را پیرو «اهل بغی و طغیان» و ساقط در گرداب «کفر و فراموشی و انکار حق» میشمارد که خداوند هم آنان را فراموش کرده و به خودشان واگذارده است!
...احدی از اهل ارض مشاهده نمیشود که طالب حق باشد تا آنکه در مسائل غامضه رجوع به مظاهر احدیّه [مراد، خود او است] نماید. کل در ارض نسیان ساکن و به اهل بغی و طغیان متَّبع. لکنّ الله یفعل بهم کما هم یعملون و ینساهم کمانسوا القائه فی ایامه و کذلک قضی علی الذین کفروا و یقضی علی الذین هم کانوا به آیاته یجحدون...171
همو افراد غیربهائی در جهان را حیوان شمرده و میگوید: «نفوسی که از امر بدیع [=بهائیت] معرضاند از رداء اسمیه و صفتیه محروم، و کل از بهائم بین یدی الله محشور و مذکور». این سخنش نیز قبلاً گذشت که خطاب به نبیل زرندی (مورخ مشهور بهائی) ادعا میکند که: «آنهایی که از ایمان به مظهر امر [یعنی شخص بهاء] بینصیبند سبب آن است که مصدر اعمال شنیعه هستند».172
عباس افندی در یکی از الواح خود از «عربده و های و هوی... بیمعنای» ادیان سخن میگوید: «بهائیان باید نظر به این امر دقیق نمایند که مانند سایر ادیان به عربده و های و هوی و لفظ بیمعنی کفایت ننمایند، بلکه به جمیع شئون از خصائل و فضائل رحمانی... قیام کنند...».173
شوقی افندی نیز در لوح قرن کراراً از حسینعلی بهاء تعبیر به «محیی رمم» میکند که به معنای زندهکنندۀ استخوانهای پوسیده است.174 همو مخالفان بابیت و بهائیت در شرق و غرب جهان را «نفوس واهیۀ سافله» میخواند.175
همین لحن و ادبیات مؤدبانه! و ملاطفتآمیز! را در کلام ایادی امر الله، دروتی بیکر، هم مشاهده میکنیم که در روز ختم کنفرانس جهانی بهائیان در دهلی (1332ش) عاقلترین مردم را چنانچه بهائی نباشند خوارترین آنان میشمارد: «...بیگانه طریقۀ وصول به رضای مبارک [حسینعلی بهاء]، بندگی و جلب رضای او در این یوم عظیم است، زیرا اعقل عباد، اگر خادم این آستان نباشد احقر عباد است»!176
جالبتر از او، اظهارات خانم روحیه ماکسول (بیوۀ شرقی و بزرگ بهائیان پس از وی) است که در اظهارات خویش، مردم (غیربهائی) جهان را «گلۀ گوسفند» شمرده و مینویسد:
... مردم به طور کلی چون گلۀ گوسفندند که دسته جمعی بعبع میکنند، میچرند و حرکت میکنند. اگر یک بهائی نفهمد که با درآمدن در سلک بزرگترین، مترقیترین و سازندهترین جنبش عالم انسانی [یعنی بهائیت] از گله ممتاز شده و خود را به منزلتی شامخ رسانیده بسی تأسفانگیز است[!]177
در همین زمینه بایستی به اطلاق عنوان ادیان عتیقه! بر آیین اسلام، مسیحیت و یهود، و نیز اطلاق عنوان لشکر ظلم و ظلمت بر عموم مردم و پیشوایان ادیان، اشاره کرد که در کتاب خانم ماکسول آمده است.178
ب) توهین به مسیحیان و مقامات کلیسا
شوقی در توهینهای فراوان خود به مخالفان فرقه، از هتاکی به مقامات کلیسا نیز نمیگذرد و در کتاب مشهورش قرن بدیع سخنی دارد که قبلاً نیز به مناسبت، از آن یاد کردیم: «بعضی از رؤسای ملت روح [=پیشوایان مذهبی مسیحیت] در ارض اقدس و مهد امرالله [فلسطین] و ایالات متحد آمریک نیز چون در» زمان عباس افندی «پیشرفت سریع» بهائیت «را در بین احزاب و فرق مسیحی به رأیالعین مشاهده نمودند در حقد و حسد شدید افتادند و نفوسی فرومایه مانند واترالسکی ـ ویلسن ـ ریچارد سن و ایستن از بیم مقام و موقعیت خویش درصدد جلوگیری از» پیشرفت بهائیت برآمدند...179
تعبیری هم که همسر شوقی: روحیه ماکسول، در مورد روحانیت مسیحی به کار میبرد، نشانگر احترام عمیق!ی است که رهبران این فرقه به پیشوایان دیگر ادیان میگذارند. نشریۀ اخبار امری، ارگان رسمی محفل بهائیان ایران، ضمن شرح مسافرتهای تبلیغی خانم ماکسول در هندوستان، مینویسد: «حضرت روحیه خانم دربارۀ اهمیت احکام و اوامر حضرت بهاءالله سخن گفتند و خاطرنشان ساختند که هر کس باید شخصاً مطالعه کند و اوامر را بیاموزد، زیرا دوران کشیش بازی تمام شده...».180
روحیه ماکسول، از دیانت مسیحی به عنوان «تاریکی»، و از جدایی مسیحیان بهائی شده از آیین و همدینهای پیشین خویش به عنوان «تطهیر مجامع بهائی» (از لوث...؟!) یاد میکند. وی در کتاب مشهور خود: گوهر یکتا، ضمن شرح اظهارات و تعالیم شوقی افندی مینویسد: «چگونه ممکن است کسی که از دیانت مسیحی آمده و» به بهاء ایمان آورده باشد، «هنوز در جلسات کلیسا حاضر شود و دعا برای بازگشت مسیح موعود بنماید...». بهائیان «شرق و غرب کاملاً این نکتۀ مهمه را درک نکرده بودند ولی در اثر مطالعۀ» توقیعات شوقی، آن را فهمیدند و «دیگر کاری باقی نماند مگر آنکه تصمیم بگیرند که یا به عالم مملو از انوار [بخوانید: بهائیت] درآیند و یا به همان تاریکی خود [بخوانید: مسیحیت] رجعت کنند. چون چنین وضعی پیش آمد، مجامع بهائی، تطهیر گردید و افراد غربال شدند...».181
در همین راستا، نشریۀ بهائی اخبار امری، در یکی از شمارههای خود، به نحوی جانبدارانه، از قول یک دختر خانم مسیحیالاصل بهائی شده نقل میکند که پس از بهائی شدن، «بارها گفته است من هرگز در کریسمس احساس شادی نمیکردم، حال فهمیدم که بهائی بودهام و نمیدانستم. شکر حضرت بهاءالله را که مرا از این دنیای پر از خرافات [بخوانید: مسیحیت] نجات داد»!182
سخن که بدینجا رسید، بد نیست تعبیرهای لطیف و محبتآمیز! عباس افندی راجع به مردم اروپا و دیگر قارهها را نیز بشنویم.
ج) توهین به مردم اروپا و آفریقا
جناب افندی در 15 دسامبر 1912/6 محرم 1331ق، که تازه از آمریکا وارد انگلیس شده بود، مردم اروپا را با این بیانات مورد تفقد! قرار دادند:
اروپا خیلی غرق بحر مادیّات است و اهالی مثل گاوهایی که در علفزار سرگرم چریدنند ابداً چشمشان جایی را نمیبیند. باز آمریکا [یک چیزی دارد].183
نیز در همان شهر راجع به پاریس چنین فرمایش فرمودند:
این شهری که اینقدر مردم را خوش آمده، من آن را مثل لاشهای میبینم که کرمهای زیادی در آن تولید شده؛ متصل در هیجان و حرکتند و دائم زیر و بالا میروند [!].184
همچنین در یکی از سخنرانیهایش در آمریکا، در مقام تعریف از تعلیم و تربیت آمریکایی، سیاهان آفریقا را «گاوهایی در قالب انسان»! خوانده و گفتند:
مثلاً چه فرقه است میان سیاهان افریک و سیاهان امریک. اینها خَلَق الله البقر علی صورة البشرند و آنها...185
در همین زمینه، اشاره به کلام عبدالحمید اشراق خاوری خالی از لطف نیست که مینویسد: بهاء «در الواح مقدسه... دربارۀ اهل عکا، اولاد افاعی [=فرزندان مارهای افعی] و اهل شام اطلاق شده است.»186 معنای «اولاد افاعی» روشن است. تشبیه مردم عکا توسط بهاء به «اهل شام» نیز، از آن رو است که مردم شام، در زمان خلافت بنیامیه به اهل بیت پیامبر(صلیالله علیه و آله) جفا کرده و بدین جهت، اصطلاح «شام» و «شامیان» در فرهنگ ملت مسلمان و شیعۀ ایران، ضربالمثل ظلم و جفا به آلالله میباشند، و بهاء از همین سابقه، برای هتاکی به ساکنان عکا سود جسته است!
3-2. لوح قرن: «فحشنامۀ کمنظیر» شوقی افندی
شوقی افندی، سومین پیشوای اختصاصی بهائیت، نوشتۀ مفصلی دارد که به لوح قرن (لوح قرن احباء شرق) مشهور است. جالب است بدانیم پیشوای فرقهای که دم از صلح عمومی و وحدت عالم انسانی و مهر و عطوفت به اقوام و ملل و ادیان میزند، چگونه قلم را در این لوح، به طعن و لعن و فحاشی و لجنپراکنی نسبت به علما و امرا و رجال دینی و سیاسی آلوده است.
شوقی افندی، در این لوح ـ که سراسر توهین به ملت ایران و علما و رجال دینی و سیاسی ایران و عثمانی است ـ حسینخان نظامالدوله آجودانباشی (حاکم فارس در زمان باب، که با سختگیری به باب، او را وادار ساخت. بر سر منبر مسجد وکیل شیراز، ادعاهای خود را تکذیب کند) را «حاکم ظالم، حسین شقی»187 و «ظالم ارض شین حسین پرکین»188 میخواند. حاجی میرزا آقاسی (صدراعظم ایران در سالهای نخست ادعای باب) را «وزیر بیتدبیر»189 و «وزیر پرتدلیس»190 مینامد که «به مقرّ خود در اسفل رفت».191
میرزا تقیخان امیرکبیر (صدراعظم اصلاحگر و شهید ایران) را که شورشهای مسلحانۀ بابیان را در نقاط مختلف ایران سرکوب و به عمر خود باب نیز پایان داد، «تقی سفاک و بیباک» نامیده و از اینکه دو سال پس از اعدام باب، «به سخط شهریار پرکین مبتلا گشت و در حمام فین به اسفلالسافلین راجع شد» و برادرش میرزا حسن وزیر نظام نیز «در همان ایام به دارالبوار راجع شد»، اظهار خرسندی میکند.192
میرزا محمودخان کلانتر تهران را که زندانبان قرةالعین در پایتخت بود، با عنوان «محمود عنود»193 و حاجبالدوله، زندانبان بابیان در تهران و در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه را با عنوان «حاجب غدّار» مورد هتک قرار میدهد194 و میرزا بزرگ قزوینی (کارپرداز اول ایران در بغداد) را که با فعالیتهای خود، به آشوبگریهای بهاء و بابیان در عراق پایان داده و موجبات اخراج آنها از عراق را فراهم کرد، «خان پرتدلیس» مینامد195 و از زبان بهاء، به وی تهمت شرب خمر و ارتکاب فحشاء و فساد و افساد در عراق میزند.196
«ناصرالدین ظالم»، «ظالم عجم ناصر جائر» و «رئیسالظالمین» نیز القابی است که شوقی به ناصرالدین شاه میدهد.197 چنانکه از میرزا حسینخان سپهسالار قزوینی (سفیر ایران در اسلامبول زمان ناصرالدین شاه، و صدراعظم بعدی وی) و میرزا سعیدخان مؤتمن الملک انصاری (وزیر خارجۀ دانشور و دیندار ناصرالدین شاه) و همتایان عثمانی آنها (عالی پاشا و فؤاد پاشا، صدراعظم و وزیر خارجۀ باب عالی) که راه را بر جولان بابیان و بهائیان در قلمرو حکومت عثمانی بسته بودند، تعبیر به «دو وزیر بیتدبیر و سفیر پرتدلیس و تزویر» میکند.198
چنانکه میبینیم، سلاطین و حکام عثمانی نیز از فحاشی و هتاکی شوقی افندی، بینصیب نماندهاند. وی از حکومت عثمانی با عنوان «دولت جائره» یاد کرده199 و سلطان عبدالعزیز عثمانی را (که بهاء در زمان او از بغداد به اسلامبول و سپس ادرنه و عکا تبعید شد) با عنوان «عزیز جائر»200 و نیز «جالس بر اریکۀ ظلم و جفا» فرو میکوبد.201 همچنین سلطان عبدالحمید ثانی را با وصف «عبدالحمید پلید»202 مورد حمله قرار داده و از جمال پاشا (حاکم و فرمانده مشهور عثمانی در جنگ جهانی اول در جنگ با انگلیس، که بر عباس افندی، به علت روابط سرّی او و متفقین، سخت گرفت) با عنوان «سالار غدار» یاد میکند.203 بدگویی او از عالی پاشا و فؤاد پاشا (صدراعظم و وزیر خارجۀ عثمانی) را نیز فوقاً دیدیم.204
لوح قرن، از طعن و لعن علمای بزرگ شیعه نیز خالی نیست. شوقی، سعیدالعلماء بارفروشی فقیه بزرگ مازندران را که مانع جولان و آشوبگری بابیان در آن خطه بود، «سعید شقّی»205 و «اشقی الاشقیاء»206 میخواند و در لوح قرن احبای امریک، با زبانی این چنین برافروخته از بغض و عناد و کینه در حق او مینویسد: «سعید العلما مجتهد متعصب و بیرحم وحشی و بیحیای بادهفروش که...»!207
همو میرزا علیاصغر شیخالاسلام تبریز را که باب را مورد تنبیه قرار داد و به نوشتن توبهنامۀ مشهور واداشت، «شیخالاسلام خبیث» مینامد208 و از آقا سیدصادق مجتهد طباطبایی (فقیه بزرگ و وارستۀ عهد ناصری، و پدر سیدمحمد طباطبایی پیشوای مشهور مشروطه) به «کاذب ارض طاء» تعبیر میآورد که «به بلای عقیم مبتلا گشت و به اسفل جحیم راجع شد»!209 نیز شیخ عبدالحسین تهرانی (فقیه مورد اعتماد امیرکبیر و وصیّ وارستۀ آن بزرگمرد) را نیز «مردود دارین و مبغوض ثقلین) میشمارد210 و سیدجمالالدین اسدآبادی همدانی (مصلح مشهور شرق) با عنوان «سیدافغانی عدوّ لدود و حقود» یاد میکند و خوشحال است که وی «به مرض سرطان مبتلا شد».211
به همین نمط، شیخ محمدباقر نجفی اصفهانی (شاگرد برجستۀ شیخ انصاری و فقیه پارسا و محبوب و خدوم اصفهان در عصر ناصری) را «ذئب خونخوار» و «جاهل مرتاب» نامیده212 و از فرزند وی: آقا نجفی اصفهانی، با تعبیر «ابن الذئب» یاد میکند.213 نیز میر سیدحسین امام جمعۀ اصفهان را «رقشاء» (مار گزنده)، و «طاغی باغی» میخواند که «چند مرتبه از ظالم ارض طفّ [شمر] شقیتر بود»! و «شوکت و جلالش به خسران و وبال تبدیل یافت».214
حاج محمدکریمخان کرمانی (پیشوای شیخیۀ کرمان و رقیب سرسخت باب و بهاء) نیز در فحشنامۀ شوقی، «هائم در هیماء جهل و عمی، کریم زنیم» نام گرفته که «بساطش منطوی و نورش مطفی گشت و... در اسفل درکات جحیم مقر گزید»!215
جالب این است که شوقی در فحشنامۀ قرن، نزدیکترین منسوبان خویش را نیز از نعمت! فحاشی محروم نگذارده است: «مطلع اعراض یحیی بیشرم و حیا» و «مشرک بالله» که «به اسفل درکات هبوط نمود»،216 تعابیر فحشآمیزی است که شوقی در مورد عموی جدّ خویش یحیی صبح ازل به کار میبرد. همو سیدمحمد اصفهانی (دستیار بزرگ ازل) را که به دست اطرافیان بهاء به نحوی فجیع کشته شد، «سیدلئیم خبیث اصفهانی» مینامد که «در قعر جحیم مسکن و مأوی جست».217
میرزا محمدعلی موسوم به غصن اکبر، برادر و رقیب عباس افندی است که در زمان بهاء، نور چشم و دستیار وی در چاپ الواح و آثار وی بود و طبق وصیت صریح بهاء در کتاب عهدی، قرار بود پس از مرگ عباس افندی ریاست فرقه را به دست گیرد، اما خیلی زود میان او و عباس نزاع درگرفت و نهایتاً عباس افندی موفق شد که وی را از ریاست بر فرقه محروم کند و شوقی نیز (با کمک حکام انگلیسی فلسطین) این محرومیت را جاودانه ساخت.
شوقی در لوح قرن، میرزا محمدعلی (عموی مادر خویش) را کراراً با القاب و الفاظی که در فرهنگ بهائیت از هر فحشی بدتر و تحریککنندهتر است مورد حمله قرار داده است، همچون: حطب اکبر،218 مرکز نقض (یعنی شکستن پیمان خداوند)،219 سالار نقض،220 ناقض اکبر221 و قطب شقاق222. وی، همچنین، ضمن بدگویی شدید از محمدعلی و نیز برخی از خویشاوندان و یاران دیرین بهاء223 همچون میرزا آقاجان کاشی (به اصطلاح «کاتب وحی» بهاء) ـ که به علت اشکالاتی که در کار عباس افندی میدیدند، سر تسلیم در برابر او فرود نمیآوردند ـ از آنان با عنوان «روبهان نقض و ثعالب نکث»،224 «غیوم کثیفۀ متراکمه»،225 «اجساد میّته»،226 «خفاشان» و «عصبۀ غرور» یاد میکند.227
همو در قرن بدیع، محمدعلی را «مرکز نقض و قطب شقاق»، «ناقض اثیم»،228 «محور شقاق»229 خوانده و پیروانش را که جمعی از آنها منسوبین نزدیک خود اویند، «نزدیکان و اقارب بیبصر»230 و «نفوس غافلۀ سافله»231 مینامد. چنانکه پدرش (عباس افندی) آنان را «درندگان» میخواند.232 در همین راستا بایستی به اطلاق عناوینی چون «شعاع بینور» بر میرزا شعاعالله (پسر محمدعلی) و «خیرالله بیخیر»! بر ابراهیم خیرالله (نخستین مبلغ بهائی در آمریکا)233 و همچنین «الواح ناریه» و «الواح سجّین» بر نوشتجات محمدعلی و نیز یحیی ازل و اتباع آنان اشاره کرد که در منابع بهائی منعکس است.234
در لیست بلند هتاکیهای شوقی، همچنین باید از فحاشیهای او به مبلغان مشهور و فعال بهائی در عصر بهاء و عبدالبهاء یاد کرد که ریاست او یا پدربزرگش (عبدالبهاء) را به علل گوناگون (از آن جمله: دستکاریهایی که در وصیتنامۀ رهبر پیشین فرقه انجام داده بودند) برنمیتافتند. همچون جمال بروجردی که از سوی بهاء، «اسم الله الجمال» لقب گرفته بود و عباس افندی او را به علت مخالفت وی با خویش، پیر کفتار نامید و شوقی هم در لوح قرن وی را با عنوان «پیر کفتار، جمال تبهکار» فرو میکوبد!235
به همین نمط، باید از ابراهیم خیرالله نام برد که نخستین مبلغ بهائیت در آمریکا بود اما ریاست عباس افندی را (به خاطر مسائل و شبهاتی که وجود داشت) نپذیرفت و شوقی در لوح قرن از او با تعبیر «ابراهیم زنیم، آن عنصر مغرور و لئیم» یاد میکند!236 نیز میتوان از عبدالحسین آواره (آیتی بعدی) یاد کرد که به مدت 20 سال از بزرگترین نویسندگان و مبلغان فرقه محسوب شده و مورد تقرب و عنایت خاص عباس افندی (و همچنین خود شوقی در اوایل امر) قرار داشت، اما زمانی که از مشاهدۀ مفاسد و مظالم سران تشکیلات بهائیت و در رأس آنها: شوقی افندی، به ستوه آمده و اسرار مگوی فرقه را برملا ساخت، شوقی نسبت به او و همگامانش در افشای حقایق (حسن نیکو و فضل صبحی و...) زبان هتاکی گشود و با بدترین و گزندهترین فحشها، به او و آنها هتاکی کرد و از جمله، از آواره با عنوان «طیر قبیح آوارۀ سفیه» نام برد237 و همسرش (خانم ماکسول) نیز در کتابش وی را «مزبلۀ شیطان»! نامید. 238
به راستی، اگر رهبر گروه یا فرقهای، بخواهد مخالفان خود را به شدیدترین وجه ممکن، مورد توهین و تمسخر و دشنام قرار دهد، بدترین از این میتواند عقدهگشایی کند؟! موضوع، زمانی کاملاً جالب و خوشمزه (و البته عبرتانگیز) میشود که رهبران بهائیت (با این همه تندگویی و لجنپراکنی به رقبا و مخالفان خویش) ادعای صلح و دوستی با جمیع ملل و ادیان (حتی با دشمنان و شیطان) را نیز دارند!
نکته: ممکن است گفته شود: اسلام نیز برخی کسان را از طعن و لعن بینصیب نگذارده است. آری، درست است. اسلام، با اهتمام شدیدی که نسبت به «سعادت جاوید انسان» و «رشد و سلامت جامعۀ بشری» دارد، انسانها را به لحاظ «نوع عقیده و عملکرد» صراحتاً به دو گروه «خیر و شر»، و «خادم و خائن»، منقسم میشمارد و با تفاوت گذاشتن میان امثال شمر و یزید با دیگران، رسماً به نفع جبهۀ «خیر و خدمت»، و علیه «جبهۀ شر و خیانت»، موضعگیری میکند و آیین خویش را صراحتاً بر اصولی چون «تبرّا و تولا»، «امر به معروف و نهی از منکر» و «جهاد با دشمنان خدا و خلق (که حاضر به دست برداشتن از جنایات خود نیستند)» بنیان مینهد: محمدٌ رسول الله و الذین کفروا اشدّاء علی الکفار رحماء بینهم.
بنابراین، اگر ـ مثلاً ـ خلفای ستمگر و جنایتکار اموی را محکوم و مستحق لعن میشمارد و به پیروان خود اجازه میدهد که به تنقید از ظالمان و جانیان تاریخ بپردازند، دقیقاً بر مبنایی عمل کرده که بدان اعتقاد و تصریح دارد. اما رهبران بهائیت (با آن همه ادعای دوستی با دیگران ـ حتی دشمنان ـ و ژست مخالفت با هرگونه نزاع حتی با شیطان! و توصیه به اینکه باید اهرمن را ملائکه و گرگان خونخوار را غزالان خوشبو شمرد و به خائنان پناه داد و زبان را به سبّ و لعن و تکفیر هیچکس نیالود، بدخواه را خیرخواه و اهل شقاق را اهل وفاق شمرد و تا ممکن است سر مار را نکوبید و اگر در هر دمی صدهزار جفا دید آزرده نشد و شکوه نکرد بلکه شکر نمود الحمدالله تیر خوردیم و شهد و شیر دادیم، طعن و لعن شنیدیم و مدح و ستایش نمودیم...!) چه توجیهی برای این همه طعن و لعن و هتک و توهین و تکفیر و زشتگویی به دیگران دارند؟!
از دیدگاه اسلام، نیکی و بدی ـ و بالتبع نیکان و بدان ـ در یک رتبه نیستند و باید نسبت به هر یک موضعی متفاوت بل متضاد با دیگری در پیش گرفت و به تشویق و حمایت نیکی و نیکان، و تقبیح و ملامت بدی و بدان پرداخت، و از بسط نیکی و دفع بدی در جهان غافل نشد. البته بدها و بدیها ـ چنانکه خوبها و خوبیها ـ در یک درجه قرار ندارند و طبعاً حدّ تقبیح (یا تشویق) آنها، و احیاناً شیوۀ برخورد با آنها، متفاوت است. در این میان، دشمنان خدا و خلق، که عمداً در بیراههها گام زده و مصالح افراد و ملتها را بازیچۀ هوسها و مطامع خویش ساختهاند، حسابی جدا از دیگر بدان دارند و به هیچوجه نمیتوان و نباید تماشاگر بیدرد جنایاتشان بود. منتها در همین جا نیز روا نیست که از ابتدا، دست به طرد و محو آنان گشود.
بلکه نخست بایستی به آنان «اتمام حجت» کرد و ایشان را با بیانی نرم و لَیِّن، و دلایلی استوار و روشنگر، به خطای خویش واقف ساخت و به توبه و بازگشت به مسیر حق و عدالت فراخواند. اگر پذیرفتند، از آنان استقبال کرد و اگر نپذیرفتند و با خشکسری و لجاجت، نشان دادند که به هیچ طریقی دست از جنایات خود در اجتماع برنمیدارند و همواره سدّ راه هدایت و سعادت انسانها خواهند بود...، آنگاه است که باید همچون طبیبی که با تیغ خونریز جرّاحی، عضو شقاقلوس را ـ به منظور جلوگیری از سرایت عفونت کشندۀ شقاقلوس به دیگر اجزای بدن ـ قطع میکند، شیپور جهاد مینوازد و با بسیج حقخواهان و عدالتطلبان، بسیط زمین را از لوث جانیان و جهانخواران پاک میسازد.239
اسلام با چنین نگره و منطقی، به خود حق میدهد ـ و حق هم دارد ـ که با بدیها و بدکاران، برخورد کند و طیّ یک فرایند حساب شده، تا مرز پاکسازی جهان از لوث وجود آنان پیش رود. اما رهبران بهائیت مدّعیند که اساس آیین و موضوع دین آنها، برخلاف ادیان سابق، «رأفت کبری و رحمت عظمی و ألفت با جمیع ملل و صداقت و امانت و مهربانی صمیمی قلبی با جمیع طوائف و نحل و اعلان وحدت عالم انسان است»240 و جهاد و نزاع با شیطان را یکسره از برنامۀ خود زدودهاند! بلکه اهرمن را ملائکه شمرده و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختا خوشبو میبینند!241 با این همه، بدان گونه که دیدیم، نسبت به مخالفان خود، از هیچگونه اهانت و فحاشی و لجنپراکنی دریغ ندارند و ادبیاتی مالامال از خشونت و هتاکی به یادگار نهادهاند...242