* شما از نخستین کسانی بودید که از همان ابتدا با سازمان مجاهدین در ارتباط بودید. مختصری از سوابق و پیشینه و مبارزات خود و سازمان مجاهدین را بیان کنید.
** آشنایی من ابتدا با گروههای مذهبی و مبارزان بازار و در ادامه با گروه مؤتلفه رخ داد. پس از ترور حسنعلی منصور بسیاری از آنان دستگیر شدند و تشکلشان هم متفرق شد. هفده سال بیشتر نداشتم که یک گروه متفرقه تشکیل دادم و مبارزات خود را با تعدادی از دوستان ادامه دادیم. آن زمان بیشتر تشکلهای مبارزاتی، مذهبی بودند. گروههایی را هم که نماز نمیخواندند به جبهه ملی منتسب میکردند. بچههای جبهه ملی هیچگاه اظهار نکردند که ما کمونیست هستیم. گروههای چپ هم بعد از وقایع سیاهکل یعنی بعد از سال 1350، مطرح شدند. پیش از آن تحت عنوان مارکسیست گروهی شکل نگرفته بود. نماد مارکسیسم در ایران حزب توده بود.
قسمت اعظم کار من پخش اعلامیههای آقای خمینی بود. حتی وقتی هم که ایشان به نجف اشرف تبعید شدند پخش اعلامیه را متوقف نکردم. این اطلاعیهها توسط شهید آقای سعیدی به دست ما میرسید. در سال 1347، وقتی که چهارمین دورۀ جام ملتهای آسیا به میزبانی ایران برگزار شد. بازی ایران و اسرائیل در مرحله فینال فرصت خوبی برای پخش اعلامیه و اعلام انزجار نسبت به اعمال اسرائیل در فلسطین بود.
به عنوان اعتراض به حضور اسرائیل در منطقه، اعلامیههایی را درخصوص جنایات آن رژیم نسبت به مردم مظلوم فلسطین با کمک دوستان در چهار گوشه ورزشگاه شهید شیرودی پخش کردیم. دوست داشتم در بازی نهایی، ایران مغلوب اسرائیل شود تا با استفاده از هیجانات مردم علیه اسرائیل موضع گرفته شود و شعار سر دهیم؛ ولی اینطور نشد و در وقت اضافی ایران دو بر یک به پیروزی رسید. مردم پس از بازی، خوشحال به خیابانهای اطراف ورزشگاه هجوم آوردند و ما هم با استفاده از فرصت، اعلامیهها را پخش کردیم و شعار دادیم. پس از آن هم همراه با سیل جمعیت به راه افتادیم و دفتر هواپیمایی «ال عال» را به آتش کشیدیم. خوشبختانه در آن روز هیچکدام از بچهها دستگیر نشدند.
در اردیبهشت 1349 تعدادی از سرمایهداران آمریکایی به رهبری راکفلر به ایران آمدند. به عنوان اعتراض اعلامیهای بلندبالا و تند نوشتیم و برای امضا خدمت چند تن از مقامات سیاسی آن روزگار مثل مرحوم بازرگان و طالقانی بردیم. این حساب را کردیم که اگر مقامات سیاسی آن را امضا کنند مسئولیت عواقب آن از گردن ما ساقط میشود.
در این اعلامیه تمام وقایع کودتای 28 مرداد و گرفتاریهای متعدد کشور ایران را به آمریکای جنایتکار نسبت داده بودیم. پخش کردن چنین اعلامیههایی دو سه ماه بیشتر زندانی نداشت. ولی اگر اعلامیه را خودمان امضا میکردیم یک حرکت گروهی محسوب بود و جرممان به مراتب سنگینتر میشد. به هر حال، آن بزرگواران اعلامیه را امضا نکردند. در این بین آقای سعیدی گفت: «من این را امضا نمیکنم ولی اعلامیهای تهیه میکنم، شما آن را به جای این پخش کنید.»
* پیش از آشنایی با اعضای سازمان مجاهدین جذب چه گروهها یا تشکلهای مبارزاتی و سیاسی شده بود؟
** اعضای گروه ما را به سبب پخش اعلامیه دستگیر کردند. آن موقع هنوز اسمی برای گروه خود انتخاب نکرده بودیم و اعلامیه را تحت عناوینی چون «ملت مبارز ایران»، «ملت مسلمان ایران» و «جبهه آزادیبخش ملی ایران» چاپ و پخش میکردیم.
میخواستیم به رژیم حاکم القا کنیم چند تشکل و گروه سیاسی در تدوین، چاپ و پخش آن اعلامیهها دست دارند. دوستانی که دستگیر شدند همه تقصیرها را متوجه من کردند و ساواک هم برای دستگیری من عزم خودش را جزم کرد. پس از آن حدود یک سالی با بچههای حزبالله بودم. آنها از بقایای حزب ملل اسلامی بودند. در فعالیتهای مبارزاتی متوجه شدم که بچههای حزبالله قدری به سوی روشنفکری گرایش پیدا کردهاند و بر همین اساس به لحاظ مذهبی هم چندان مقید نیستند. علاوه بر این مسائل امنیتی را هم رعایت نمیکردند. بنابراین از آنها جدا شدم و حدود سالهای 1350 بود که با سازمان مجاهدین آشنا شدم.
* از نحوه آشنایی و ارتباط خود با اعضای سازمان مجاهدین و چگونگی همکاری خود با آن سازمان برایمان بگویید.
** آقای داودی که بعدها به مهرآیین تغییر نام داد از دوستان من و مربی رزمی بچههای مجاهدین در رشته جودو و کاراته مسبب آشنایی من با اعضای سازمان بود. داودی موتورسوار قابلی هم بود و به «ممد موتوری» شهرت داشت.
یک روز به من گفت: «یکی از دوستان میخواهد تو را ببیند. بیا منزل ما کمی ورزش کن، با او هم حرف بزن ببین چه میگوید.» من هم رفتم و با شخصی آشنا شدم که برای تمرین جودو آمده بود و انسان خوب و متینی به نظر میآمد. بعدها فهمیدم او علیرضا زمردیان است. علیرضا سطحش از من خیلی بالاتر بود. حدس زدم، مهرآیین او را به من معرفی کرده تا سفارش و جذبش را به همکارانی که دور و برم دارم بکنم.
ولی وقتی دیدم که در کلاس بالاتری نسبت به من قرار دارد و آدم تشکیلاتی است ارتباطم را قطع کردم. میخواستم به لحاظ مسائل امنیتی، مشکلی متوجه من و آقای مهرآیین نشود. به بهانه مسافرت جدا شدم و توانستم به اطلاعاتی از او دست پیدا کنم. فهمیدم دانشجو و عضو گروه سازمان مجاهدین است. بعضی از اعضای این گروه را در سال 1350 دستگیر کردند.
زمردیان چون به لحاظ تحصیلات و فن بیان نسبت به سایر اعضای گروه برتری داشت در واقع تئوریسین و ایدئولوگ سازمان محسوب میشد. در زندان، بچههای سازمان مجاهدین انحراف ایدئولوژیکی پیدا کردند و مارکسیست شدند. آبانماه 1350 وحید افراخته به واسطه یکی از دوستان به من معرفی شد. این گروه بعد از دستگیری افرادش نیاز به جذب نیروهای جدیدی داشت و چون افراخته میدانست ما امکانات خاصی داریم و از مبارزات من هم اطلاعاتی داشت، این ارتباط را برقرار کرد تا بتواند از امکانات ما به نفع سازمان استفاده کند. با وحید افراخته پیاده از بوذرجمهری تا میدان گمرک قدم زدیم و صحبت کردیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که با هم ارتباط داشته باشیم. چند ماهی که گذشت احساس کردم اینها فقط در پی تخلیه اطلاعاتی من هستند.
من از خانوادهای مذهبی بودم و با بسیاری از روحانیان هم مراوده داشتم. آنها نوع مبارزات من را میدانستند، به همین خاطر جزوات و نوشتههایشان را به من نمیدادند. حس کردم افراد سازمان برخوردی دوگانه دارند و نان را به نرخ روز میخورند! شعارشان این بود: «لزومی ندارد مردم بفهمند ما چه نوع تفکری داریم. ما بر علیه رژیم مبارزه میکنیم. هرکس دیگر هم که طالب مبارزه است میتواند به ما ملحق شود.»
بر همین اساس بود که با آنها درگیر شدم و دیگر کسی را به آنها معرفی نکردم. تا اسفند 1351 با آنها بودم و برای آنکه اصطکاک بین من و آنها کمتر شود من را به بخشهای عملیاتی سازمان که ساخت و تهیه بمب و مواد منفجره بود فرستادند.
* با کارکرد بمب و نحوه فعال کردن آن آشنا بودید؟
** مقدار کمی آشنایی داشتم. در آن سالها با توجه به فعال و پرانرژی بودنم برخی از عملیاتهای انفجاریشان را به من میسپردند.
* از نظر شفاف نبودن بُعد مذهبی ایدئولوژی سازمان، به آنها انتقادی نمیکردید؟
** هروقت موضع ایدئولوژیکی میگرفتم میگفتند ما هردو مسلمانیم و در این زمینه اختلافی با هم نداریم. باید تمام نیروی خود را صرف حل کردن مشکلات مبارزاتی بکنیم. آنها پولهایی را که از مردم به عنوان وجوهات میگرفتند به فداییان خلق میدادند و با آنها دادوستد میکردند. اینجا بود که شدیداً به آنها اعتراض کردم ولی در جواب فقط توجیه میکردند. مجاهدین به لحاظ مالی از وضعیت مناسبی برخوردار بودند. برخی روحانیان هم به آنها کمکهای مالی میکردند. به همین علت بود که این گروه هیچگاه دست به سرقت اموال دولتی و غیردولتی نزد ولی فداییان خلق چندین بار به سرقت از بانکها دست زدند.
* وقتی متوجه شدید در خفا با سازمانهای غیرمذهبی ارتباط دارند و به آنها کمک مالی هم میکنند و به نوعی بچههای مذهبی را به سخره گرفتهاند چه واکنشی نشان دادید؟
** به بعضی از آقایان گفتم ولی ترتیب اثر ندادند. به آقایان خامنهای و هاشمی نامه نوشتم. آنها چون سازمان مجاهدین را گروهی مذهبی میدانستند آن را مورد توجه قرار میدادند و حمایتش میکردند. سازمان مجاهدین نقطهنظرات اصلی و دیدگاههای ایدئولوژیکی خود را هیچگاه مطرح نمیکرد. آنها اصلاً مرجعیت را قبول نداشتند و نسبت به مسائل بنیادین اسلام هم دیدگاه درستی ارائه نمیدادند. در مباحث نظری هم هروقت گیر میافتادند میگفتند شما درست میگویید؛ ما که همه مسائل اسلام را نمیدانیم. شما باید در شناخت بیشتر مفاهیم اسلامی به ما یاری برسانید.
* درباره اینکه میگویند در سال 1354 خطمشی سازمان مجاهدین دچار انحراف شد و به مارکسیسم گرایش پیدا کرد؛ آیا به نظر شما این گرایش بعدها به وجود آمد یا از همان ابتدا هم وجود داشت؟
** من به این نکته که مشی ایدئولوژیکی سازمان مجاهدین بعداً دچار انحراف شده است اعتقادی ندارم. انتقادی که من به آنها دارم مربوط به شناخت، ایدئولوژی، اقتصاد و چاپ کتابها و جزوات آنهاست. مسعود رجوی و افراخته کسانی نبودند که این مسائل را مکتوب و مطرح کنند. این موارد شامل مسائلی است که امثال حنیفنژاد، سعید محسن و بدیعزادگان نوشتهاند. نقطهنظرات ایدئولوژیکی سازمان از ابتدا همین بوده است.
در نوشتارها و کتابهایشان هیچگاه عنوان نشده است که ما برای تشکیل حکومت اسلامی مبارزه میکنیم. هیچ ادعایی هم نکردهاند. هدف مبارزاتی آنها در اصل برخورد با امپریالیسم بود. میگفتند کسانی که با آمریکا دشمناند میتوانند برای فعالیت سیاسی و مبارزه به ما بپیوندند. اعلام کردند مبارزه یک علم است و با سطحینگری نمیتوان مبارزه کرد.
گفتند اسلام، علم مبارزه ندارد و فقط آمیزهای از دستورهای دینی است. لذا اعلام کردند برای مبارزه باید علم آن را آموخت. بر همین اساس گرایششان به سوی کمونیسم بیشتر شد. آنها اعتقاد داشتند علم مبارزاتی را باید براساس تفکر آنها شناخت. در ویتنام این موضوع به خوبی آشکار شده است. در نتیجه خواندن کتابهایی با موضوع مبارزات کمونیستی را شروع کردند و در عوض از خواندن مفاهیم ایدئولوژی اسلامی دور ماندند.
* یعنی پیش از آنکه با تعالیم اسلامی و مذهبی ذهنشان را سیراب کنند به استراتژی دیگری روی آوردند و به ارزشهای مارکسیستی پرداختند؟
** در استراتژی مبارزاتی سازمان مجاهدین اصل بر این بود که هرکس با امپریالیسم مخالف است چه مذهبی چه غیرمذهبی، میتواند با ما در یک گروه مبارزاتی باشد. مؤسس این تشکیلات سه نفر بودند؛ حنیفنژاد، سعید محسن و مهندس عبدی که فامیلی اصلیاش نیکبین بود.
از همان ابتدا عبدی تفکر مارکسیستی داشت. یعنی یک سوم اعضای هیئت مؤسسان، تفکر مارکسیستی داشتند. عبدی پس از دو سال همکاری و به علت نداشتن دیدگاه مشترک مبارزاتی از گروه جدا شد. او میگفت: «زیربنای شما مارکسیسم و روبنایتان مذهبی است.» بعد از رفتن عبدی، بدیعزادگان را به عنوان نفر سوم آوردند. سال 1350 عبدی دستگیر شد و یک سال را در زندان سپری کرد. پس از آن هم آزاد شد و اطلاع دارم که در حال حاضر زندگی آرامی دارد.
تفکر این هسته مرکزی از ابتدا همین بود. آنها «شناخت» را با سه نوع گرایش نوشتند. «قشر اول، دوم و سوم.» قشر اول شامل تحصیلکردهها، روشنفکران و دانشجویان بودند. قشر دوم شامل بازاریان و روحانیان و قشر سوم هم شامل کارگران و به قول آنها پرولتاریا بودند. بعد هم مطرح کردند مواردی که در قشر اول چاپ و منتشر شده فقط مخصوص همان قشر است و نباید در خصوص آن مطالبی به سایر اقشار گفته شود.
* سازمان مجاهدین از دل تشکیلات نهضت آزادی بیرون آمده است. نظر شما در این خصوص چیست؟
** دانشجویان چون زمینه جذب به سمت مبارزه را داشتند پس از عضوگیری به سمت مارکسیسم هدایت میشدند. به این ترتیب که مبانی ایدئولوژی تدریجی به آنها گفته میشد. قبل از سال 1350 فعالیت هر گروه مبارز، چه مذهبی چه غیرمذهبی، به بنبست رسیده بود. اعضای هسته اصلی سازمان مجاهدین هم شاخهای از جوانان نهضت آزادی بودند که در زندان در سالهای 1342 با بازرگان، سحابی و طالقانی اختلاف پیدا کرده بودند. آنها اعتقاد داشتند شکل مبارزه باید عوض شود.
بازرگان و دوستانش به مبارزۀ قانونی و پارلمانتاریستی معتقد بودند.
بعد از قضایای 15 خرداد، اعتقاد جوانان نهضت آزادی بر این بود که قیام 15 خرداد در حقیقت یک شورش بوده است، هرچند شخصیتی مثل امام در رأس آن قرار داشته است. چون در بطن قیام علم مبارزه وجود نداشت مثل کف روی آب محو شد. آقای بازرگان در دفاعیه خود تمام این مسائل را بازگو کرد: «گروهی را که محاکمه میکنید آخرین گروهی است که به قانون اساسی و سلطنت معتقد است. پس از این با گروهها و تشکلهایی روبهرو خواهید شد که نه به قانون اساسی معتقد است و نه به سلطنت.»
شاخه جوانان نهضت آزادی بهرغم همراهی نکردن آقایان بازرگان، سحابی و طالقانی مسیر حرکت جدیدی را با مشی مخفیانه و مسلحانه آغاز و نام سازمان مجاهدین را برای خود انتخاب کردند. بنابراین، اعتقادی به اسلام و دیدگاههای اسلامی نداشتند. این اصل در ریشه سازمان مجاهدین وجود داشت. جزوهای به نام «اقتصاد به زبان ساده» که خلاصهای از «کاپیتال مارکس» بود منتشر شد. این جزوه حاصل تلاش همین اعضای اصلی سازمان مجاهدین و نه اعضای بعدی آن پس از انحراف بود.
* یعنی اعتقادی به انحراف ایدئولوژیکی سازمان مجاهدین پس از سال 1354 ندارید؟
** خیر، تأکید میکنم که این انحراف از همان ابتدا با سازمان عجین بوده است.
* حتی اعتقادی هم به شهادت اعضای اصلی هسته مرکزی و مؤسس سازمان (حنیفنژاد، سعید محسن و بدیعزادگان) و مذهبی بودن آنان ندارید؟
** در مورد شهادت این افراد من صلاحیت اظهارنظر ندارم. شخصاً هیچگاه این افراد را از نزدیک ندیدم ولی طبق نظر کسانی که ایشان را دیدهاند و از نوشتههایی که به عنوان ایدئولوژی سازمان در دسترس است، به انحراف آنها از همان بدو تشکیل اعتقاد دارم. این انحرافات در سال 1354 با تسریع همراه شد. علت این بود که اکثریت بچههای کادر اول سازمان در سال 1350 دستگیر و زندانی شدند و در خصوص آنها سرمایهگذاری فراوانی صورت گرفت.
افرادی که ماندند سمپاتها و اعضای درجه دوم سازمان محسوب میشدند. آنها با روحانیت مأنوس نبودند و صلاحیت برداشت نظرات ایدئولوژی از قرآن و سایر متون دینی را نداشتند. از همین رو عمدۀ فعالیت خود را بر مسائل عملیاتی و کارهای مسلحانه متمرکز کردند و از پرداختن به مسائل ایدئولوژی دور ماندند. مسئله دیگری که این انحراف را سرعت بخشید؛ موردی بود که در زندان ساری حادث شد. ماجرا از این قرار بود که دو تن از زندانیان در بند به نامهای تقی شهرام و حسین عزتی را به زندان ساری منتقل کردند. عزتی از گروه غیرمذهبی «ستاره سرخ» و شهرام از بچههای سازمان مجاهدین بودند.
رژیم برای هرکدام ده سال محکومیت در نظر گرفته و این دو نفر پس از انتقال با افسر نگهبان زندان ساری که ظاهراً ستوان احمدی نام داشت رفیق شدند و پس از مدتی با کمک و هماهنگی او، نگهبانان را خلع سلاح و از زندان فرار کردند. حسین عزتی در تهران از این دو نفر جدا میشود و آخر در یک درگیری در شهر اهواز کشته میشود.
ستوان احمدی هم از ایران خارج میشود و تقی شهرام در ایران میماند. او قبل از زندان دیدگاه مارکسیستی داشت. خود مجاهدین به او «تقی قُمپُز» میگفتند. این گروه پس از زندان نشستند و به تحلیل شکستهای خود پرداختند و در نهایت علتالعلل همه این شکستها را به گردن ایدئولوژی دوگانه خود انداختند. سپس جزوهای به نام پرچم ایدئولوژی را برافشانیم منتشر شد و در کتابی تحت عنوان تغییر مواضع ایدئولوژیک نیز، اشکالات و موانع مواضع مذهبی خود را بیان کردند. آنها مذهب را علت همه شکستهای مبارزاتی خود مطرح کردند و در نتیجه مارکسیست شدند. این حرکت از سال 1353 شروع و در سال 1354 عملی شد. در نهایت کل تشکیلات چپ شد و افرادی مثل شریفواقفی، اکبر آهنگران و مرتضی صمدیه لباف که هنوز گرایشهای مذهبی داشتند توسط عوامل خود سازمان ترور و حذف شدند.
* آقای هاشمی رفسنجانی چه نقشی داشتند و چه کاری برای سازمان مجاهدین انجام میدادند؟
** ایشان عضو سازمان نبودند. فقط سمپات آن بودند و با این گروه همکاری و به آن کمک مالی میکردند. بعضی از آقایان مثل طالقانی و هاشمی رفسنجانی به آقای خمینی اصرار میکردند که سازمان مجاهدین را تأیید کند و برای آنها سهمی در نظر بگیرد. اما آقای خمینی مخالفت کردند. بعدها هم تحت فشار اطرافیان یک سوم سهم آقای خمینی برای کمک به خانواده زندانیان مسلمان تخصیص داده شد. حسین روحانی و برخی اعضای سازمان در نجف خدمت آقای خمینی رسیدند و ایدئولوژی خود را مطرح کردند. ولی آخرین حرفی که ایشان زدند این بود: «من شما را تأیید نمیکنم. ایدئولوژی شما مارکسیسم است؛ به اضافه بسماللهالرحمنالرحیم.»*
اگر سازمان مجاهدین به نیروهای خود آزادی عمل میداد که بین ماندن و رفتن مختار باشند خیلی مقبولتر بود. فرهاد صفا و مجید شریفواقفی خواستند جدا شوند، با آنها استالینیستی برخورد کردند. هرکس کوچکترین اعتراضی به مواضع سازمان داشت یا کشته میشد یا زندانی. برخی مخالفان را هم به کارگری مشغول کردند تا خصلتهایشان عوض شود.
شریفواقفی جزء کسانی بود که برای تقویت خصلتهای پرولتاریایی و تضعیف خصلتهای بورژوازی مدتی را به کارگری در کورههای آجرپزی پرداخت. کم کم نوعی از هم گسیختگی پدید آمد و شاخههای متعددی شکل گرفت. در نهایت شاخه مارکسیستی مجاهدین ظهور کرد. مخالفان هم هرکدام به نوعی حذف شدند.
محمد یزدانیان، محبوبه افراز و یقینی از این دست بودند. محمد یزدانی، وحید افراخته و محسن فاضل که جزء سران سازمان بودند هم موضع چپ را اختیار کردند. این سازمان پس از تغییر مواضع ایدئولوژیکی خود در یک عملیات مسلحانه چند آمریکایی را به قتل رساند و سپس این حرکت را به ایدئولوژی خود نسبت داد و عنوان کرد چون، قبلاً ایدئولوژی سازشکارانه داشتیم و نقطهنظر مذهبی با انقلاب هیچ همخوانی ندارد، به این خاطر هر فعالیتی که میکردیم سریع لو میرفت. ولی اکنون که مارکسیست هستیم و مبارزاتمان را علمی کردهایم چند عملیات موفقآمیز انجام دادهایم که یکی از بهترین آنها هم کشته شدن این چند آمریکایی است.
البته این بچهها به پوچی رسیده بودند یعنی از مذهب رانده شده و به مارکسیسم هم نرسیده بودند. برای همین هیچکدام از آنها در بازجوییهای خود خوب عمل نکردند. لیلا زمردیان خواهر علیرضا زمردیان، زمانی همسر رضا رضایی بود و مدتی هم همسر بهرام آرام. این اواخر هم شد همسر مجید شریفواقفی! لیلا چپی بود و گرایش مارکسیستی داشت. رابطش هم تقی شهرام بود. شریفواقفی فکر میکرد میتواند ذهن همسر خود را تغییر بدهد. به همین دلیل موضوع انشعاب خود و تشکیل یک گروه مذهبی را به زنش گفت. زنش هم او را لو داد.
سازمان تصمیم به حذف شریفواقفی و صمدیه لباف گرفت. شهرام با شریفواقفی در خیابان ادیب قرار گذاشت و پس از آمدن او بر سر قرار تیربارانش کردند. سپس او را که هنوز زنده بود به سمت بیابانهای اطراف مسگرآباد بردند و شکمش را دریدند و در آخر جسدش را به آتش کشیدند. شب همان روز هم با صمدیه لباف قرار گذاشتند. افراخته و خاموشی سَر قرار حاضر شدند. لباف چون با شریفواقفی قراری داشت و سر قرار شریفواقفی نیامده بود محتاطانه عمل کرد. سَرِ قرار خود با افراخته به او میگوید: «فکر میکنم در دام افتادهایم.» از واکنش افراخته موضوع را میفهمد و فرار میکند ولی در تیراندازی تیری به صورتش اصابت میکند.
لباف چون امکاناتی نداشت فردای درگیری در بیمارستان سینا اسیر اعضای ساواک میشود و او را برای بازجویی با خودشان میبرند. اینجا او زرنگی میکند و عنوان میکند که من با بچههای سازمان مجاهدین اختلاف دارم و چون میخواستم خودم را معرفی کنم از طرف آنان مورد سوءقصد قرار گرفتم. او در چند عملیات و ترور شرکت کرده بود و در قتل آمریکاییها هم حضور داشت. لباف سه چهار ماه در اختیار ساواک بود ولی هیچچیز را لو نداد. وقتی وحید افراخته را گرفتند، یک ساعت نمیگذرد که حرفهای صمدیه لباف را تکذیب میکند. او را میآورند و تا جان در بدن دارد میزنند. آخر هم با افراخته اعدام میشود.
وقتی بچههای مجاهدین دستگیر و به کمیته آورده میشدند من در جریان کار قرار میگرفتم. مثلاً یک بار محسن خاموشی را آوردند و به من نشان دادند.
به رغم اینکه شناختمش آشناییام را انکار کردم. چون صورتم خیلی باد کرده بود او هم مرا نشناخت. البته من همکاری سیاسی و مبارزاتی با او نداشتم. محسن خاموشی عامل لو دادن وحید افراخته بود و به او گفتند با افراخته قراری بگذار تا دستگیرش کنیم. شعاع وسیعی را هم پوشش دادند. قرارشان پشت مسجد شهید مطهری امروز بود. خاموشی بدون خوردن حتی یک سیلی، قرار خود با افراخته را لو داد. قبل از او هم شخصی به نام محسن بطحایی، خاموشی را لو داده بود.
از لحاظ تشکیلاتی وحید افراخته انسان مهمی بود ولی ضعف شخصیتی و ایدئولوژی اعضای سازمان منجر به لو رفتن و دستگیری او شد. زمان دستگیری وحید افراخته، خاموشی هیچ عکسالعملی نشان نداد و به همین دلیل افراخته فهمید که خاموشی او را لو داده است. ساواک اعلام کرد که هر دو نفر را با هم گرفته در صورتی که اینطور نبود. خاموشی را صبح و افراخته را عصر دستگیر کردند.
فکر میکردم افراخته مقاومت میکند و تحت هیچ شرایطی خود را زنده تسلیم عوامل ساواک نخواهد کرد ولی او خیلی راحت خود را در اختیار ساواک قرار داد.
* افراخته وقتی که زنده دستگیر شد چه کارهایی کرد؟
** در بازجوییها خیلی از بچههای مذهبی و غیرمذهبی را لو داد. افراخته در حد یک بازجو کار میکرد و از این لحاظ کمکهای شایانی به ساواک کرد. آنها هم به او قول داده بودند که اعدام نخواهد شد و خودش هم انتظار اعدام نداشت.
* پس چرا اعدام شد؟
** این مربوط به قانون کاپیتولاسیون و کشته شدن آن آمریکاییها بود. افراخته سه بار با من ملاقات کرد و در هر سه بار به من نصیحت کرد که هر حرفی داری بزن. تا سال 1353 اسم افراخته و هیچکدام از اعضای سازمان مجاهدین در پروندۀ من نبود. من یک سری اسامی ساختگی را که اصلاً وجود خارجی نداشت به مأموران ساواک گفته بودم. افراخته که دستگیر میشود پرونده مرا میخوانَد و میگوید: «تمام این حرف ها دروغ است و شاهی هیچ اطلاعی به شما نداده است.»
برای همین هربار در ملاقات مرا تشویق به دادن اطلاعات میکرد تا یک روز من جلوی بازجو (رسولی) گفتم: «وحید هرکاری که بکنی در آخر تو را اعدام میکنند.» رسولی گفت: «اصلاً چنین چیزی نیست، پرویز نیکخواه به جان اعلیحضرت سوءقصد کرد مگر او را کشتند؟ نه خیر، زنده است و با ما همکاری میکند. تازه افراخته که به جان اعلیحضرت سوءقصد نکرده تا نگران باشد.» گفتم آقای رسولی اگر مسئله کشته شدن شاه بود میتوانستیم از خانوادهاش رضایت بگیریم ولی این مسئله مربوط به آمریکاست و این قانون کاپیتولاسیون؛ آنها هرگز او را عفو نخواهند کرد چون در این صورت در سایر کشورهای تحت سلطه نیز با مشکل روبهرو خواهند شد. در همین ارتباط باز مرا کتک زدند.
من گفته بودم یک کارگر بیسوادم و چیزی هم نمیفهمم. گفتند تو با این بیسوادی قانون کاپیتولاسیون را از کجا میدانی؟! من هم توجیه کردم که آقای خمینی در نواری در سال 42 در این خصوص صحبت کردهاند و چیزهایی از آن در خاطر من مانده است. من هم همه این اطلاعات را برحسب نقل قولهای آن نوار گفتم.
وحید گفت: «شاهی! من به عنوان یک وظیفه این حرف را به تو میزنم. به این نتیجه رسیدهام که این افراد از سازمان مجاهدین برای مملکت مفیدترند. ما خیانت کردهایم. اعلیحضرت انسان بزرگی است و ما این را نمیفهمیدیم.» گفتم: «وحید! اگر دو سه سال پیش فهمیده بودی شاید برایت خیلی بهتر بود.»
* چه مسائلی بین رجوی و طیف مذهبی و لطفالله میثمی در زندان گذشت؟
** مسعود رجوی و موسی خیابانی هم از همین طیف بودند. آنها مارکسیست شده بودند. دستور رسید این افراد از زندان قصر به اوین منتقل و به مدت یک سال ممنوع الملاقات شوند تا نتوانند بر بچههایی که بیرون زندان هستند تأثیر بگذارند. رجوی، خیابانی و بچههای رده اول سازمان منتقل شدند. میثمی هم در گروه چپ بود. سیمین صالحی و ناصر جوهری که تفکر مارکسیستی داشتند میگفتند لطفالله میثمی مارکسیست است و نماز نمیخواند ولی من در زندان دیدم که به نماز خواندن مقید است. میثمی وقتی جوّ حاکم را علیه مجاهدین میدید آنها را مورد انتقاد قرار میداد. او عنوان کرد: «ایدئولوژی این سازمان اشکال و ایراد اساسی دارد. هجده مورد انتقاد به ایدئولوژی آنها وارد است. مجاهد واقعی و ادامهدهندۀ راه حنیفنژاد من هستم.
بچههای مجاهدین هم به او اپورتونیست میگفتند. آنها در پاسخ به میثمی اظهار میکردند: تو خودت مارکسیست بودی، الان هم که اپورتونیست هستی، حالا میخواهی به ایدئولوژی ما ایراد بگیری! سعادتی را هم به زندان قصر بردند. فکر میکنم نقشهکش اصلی این ماجراها ساواک بود. شهرام و سعادتی هم تحت نظر ساواک قرار گرفتند. علتش این بود که شخصی تودهای به نام شاهمراد دلفانی در سازمان مجاهدین نفوذ کرده بود و به بچههای سازمان اسلحه میداد. این اسلحهها را ساواک میداد و از این طریق همه را شناسایی میکرد و خانههای تیمی را تحتنظر میگرفت. به این ترتیب در شهریور 1350 و کمتر از 24 ساعت همه اعضای سازمان دستگیر شدند.
* آیا ساواک قصد داشت از طریق حمایت و نفوذ به شبکه، بچههای سازمان را شناسایی کند؟
** ببینید سعادتی را وقتی به اوین میبرند در تمام بندها میگردانند و هر بیست سیروز یک بار او را از بندی به بند دیگر انتقال میدهند. مسبب جوّ حاکم را لطفالله میثمی میدانستند به همین دلیل سعادتی خود را نماینده مسعود رجوی عنوان میکرد و با اپورتونیست دانستن میثمی، مجاهدین در بند را به پشتیبانی از رجوی فرا میخواند.
* یعنی رجوی که به نوعی ارتباط خوبی هم با ساواک داشت در آن سالها در شرایطی رهبر سازمان مجاهدین شده بود؟
** بله چون از بچههای هسته سازمان فقط او مانده بود. دادگاه اول به رجوی حکم اعدام داده بود ولی دادگاه دوم او را به حبس ابد محکوم کرد. اینها تحت نفوذ برادرش کاظم بود که خارج از ایران به سر میبرد و با ساواک همکاری نزدیکی داشت. در عوض به یکی از مجاهدین به نام بازرگان در دادگاه اول حبس ابد داده بودند. اما در دادگاه دوم به اعدام محکوم شد. اولاف پالمه (نخستوزیر سوئد)، کورت والدهایم (دبیر کل سازمان ملل) برژنف (دبیرکل حزب کمونیست شوروی) و حتی خود آمریکاییها به شاه نامه نوشتند که مسعود رجوی نباید اعدام شود. رجوی بعد از دستگیری، در سال 1350 رهبر سازمان مجاهدین شد. بر همین اساس، ساواک در خصوص رجوی برنامهریزی ویژهای کرد.
تاریخ دستگیری من پنجم اسفندماه 1351 بود و اگر یک هفته دیرتر دستگیر میشدم ارتباطم را با سازمان به کلی قطع کرده بودم. از قبل هم با این افراد درگیری و مشکل داشتم، حتی یک بار هم برای زهرچشم گرفتن مرا به کوهستان برده بودند. میخواستم پس از قطع کامل ارتباطم با سازمان، یک گروه جداگانه تشکیل بدهم و راجع به مجاهدین افشاگری کنم. با افرادی مثل کچویی، مراد نانکلی و اکبر مهدوی هم در این خصوص صحبت کرده بودم. وقتی مرا دستگیر کردند پنج شش ماه در کمیته بودم بعد مرا به زندان قصر منتقل کردند. از همان زمان با مواضع این سازمان مخالف بودم. موسی خیابانی، مسعود رجوی، کاظم ذوالانوار و سایر مجاهدین چون یقین به اعدام من داشتند از مواضع خود عقبنشینی کردند تا پس از اعدام، از مرده من هم برای منافع خود بهرهبرداری کنند.
* چطور شد که شما را اعدام نکردند؟
** نه در پرونده من مورد خاصی بود، نه شخص خاصی را لو داده بودم. جرم من در پرونده فقط پخش یک سری اعلامیه و اطلاعیه بود که موردی به حساب نمیآمد. وقتی دستگیر شدم دوازده ساعت باید سکوت میکردم و پس از آن افراد و خانههای تیمی را لو میدادم. آن موقع یکی دیگر از بچههای مجاهدین که کنار من بود توانست فرار کند. ساعت 14 با وحید افراخته قرار داشتم اما ساعت 13:30 مرا دستگیر کردند بعد از 48 ساعت تحمل فشار، بالاخره خانه را لو دادم. در آنجا سی کیلو مواد منفجرۀ آماده، دوازده عدد بمب آماده که فقط نیاز به اتصال چاشنی و ساعت داشت، سی کیلوگرم نیترات آمونیم و یک سری نشانی که برای آنها اعلامیه میفرستادیم و برخی اسامی دیگر وجود داشت.
ابتدای دستگیری چند آدرس واهی دادم اما پس از پیگیری فهمیدند دروغ گفتهام. خانه داخل کوچه امامزاده یحیی در خیابان بوذرجمهری بود. مأموران میترسیدند داخل منزل شوند چون فکر میکردند برای آنها تله گذاشتهام. گفتم من اهل این برنامهها نیستم. موقع دستگیری هفت گلوله به سمت من شلیک کردند. از اثر آن گلولهها امروز پشت پای من از زانو به پایین کاملاً از بین رفته است. سیانور هم خوردم ولی آنها سریع متوجه شدند و معدهام را شستوشو دادند.
تابستان 51، انفجار بمب در یک تاکسی چهار راه استانبول باعث شد که ساواک به این فکر بیفتد که من کشته شدهام. این بمبی بود که باید در همان ساعت در وزارت نفت منفجر میشد ولی بنا به دلایلی برنامه تغییر کرده و ظاهراً به لحاظ امنیتی مشکل پیدا کرده بود. از دو نفر عامل بمبگذاری یکی که شبیه من بود. اتصال بمب را قطع نمیکند و هنگامی که با تاکسی در حال رفتن به منزل است با انفجار آن در دم کشته میشود.
از رسانهها اعلام میشود شخصی به نام عزتشاهی مسئول این بمبگذاری بوده و خود کشته شده است. شدت انفجار به قدری زیاد بود که از موج آن در تاکسی به دیوار سفارت ترکیه اصابت کرد. بنابراین وقتی مرا دستگیر کردند تحت هر شرایطی باید زنده میماندم. تمام سوابق مرا داشتند. یکبار هم به منزل من در خیابان غیاثی هجوم آوردند که من از راه پشتبام فرار کردم. شایعه شده بود که من در فلسطین با یاسر عرفات جلسه بحث و تبادل نظر داشتهام. لذا حساسیت دستگیری من خیلی بالا رفته بود.
* اعلام خبر کشته شدن شما چه بازتابهایی داشت؟
** بازتابش این بود که در مکانی برایم ختم گرفته بودند!! البته من هیچ عکسالعملی نشان ندادم و حتی در این مراسم شرکت کردم. گفتم اشکالی ندارد فاتحه بخوانید ولی من هنوز زندهام.
* با قیافه اصلی به مراسم رفتید یا تغییر چهره دادید؟
** من هربار برای رفتن به جایی از یک نوع پوشش استفاده میکردم. تیپ کارگری، کت و شلواری و آب حوضی. روز انفجار هم ته بازار مسگرها در قهوهخانهای نشسته بودم و داشتم چای میخوردم. حسن ابراری یکی از بچههای سازمان هم آنجا بود. اخبار رادیو اعلام کرد خرابکاری به نام عزتشاهی کشته شده است. به روی خودم نیاوردم. به ابراری گفتم: «بلندشو برویم.» او اسم اصلی مرا نمیدانست. موقع بازگشت از قهوهخانه از بازار میگذشتیم. بعضی بچهها مرا دیدند. نمیخواستم ابراری متوجه قضیه شود.
نزدیک مسجد شاه یکی از دوستان مرا دید. آمد مرا بغل کرد و بوسید و شروع کرد به گریه کردن. گفتم: «چرا گریه میکنی؟!» گفت: «الان اخبار گفت در یک انفجار کشته شدی.» ابراری همانجا متوجه شد که من عزتشاهی هستم. قبلاً به نام حسین خوانساری مرا میشناختند. ابراری آن روز به بچههای سازمان گفت که عزتشاهی همین حسین خوانساری است. سازمان ترسید که من لو بروم و مرا به مشهد فرستادند؛ سه چهار ماه در مشهد ماندم. بعداً افراخته، یزدانیان، ابراری و محسن فاضل هم به مشهد آمدند.
به هرحال من زنده دستگیر شدم. وقتی آن بمبها و مواد منفجره را آوردند، رو به من کردند و گفتند: «پس اینها چیست؟ یک پاکتی بود که عکسهای رادیولوژی دستم داخل آن قرار داشت. آن روز من به نام حسین محمدی خودم را به دکتر معرفی کرده بود. یکسری اطلاعات در مورد افرادی که باید ترور میشدند هم در همان پاکت بود. روی پاکت هم درشت نوشته شده بود حسین محمدی. وقتی همه اسناد جرم را آوردند، گفتم مسئول من شخصی به نام حسین محمدی و رابط من با سازمان بوده و همه این اسناد و بمبها و غیره مال اوست و شروع کردم به ناسزا گفتن به حسین محمدی! هرچند آنها قبول نکردند ولی تا سال 1353 در دادگاه نتوانستند چیزی را ثابت کنند.
روز دستگیری هم اسلحه نداشتم چون اسلحهام دست وحید افراخته بود و قرار بود ساعت 14 سر قرار اسلحه را از او تحویل بگیرم. بالاخره وقتی که چیزی دستگیرشان نشد. با سه مورد اتهام در کیفرخواست مرا به دادگاه فرستادند. هر سه مورد را در دادگاه به من تفهیم اتهام کردند: اول مواد منفجره، دوم جعل شناسنامه و آخری هم کمک مالی به احزاب برانداز رژیم. جعل شناسنامه را قبول نکردم. گفتم این شناسنامه را به من دادند که با آن به سفر بروم و من جایی نرفتم تا از آن استفاده کنم. مواد منفجره هم مربوط به حسین محمدی است.
اگر به من میگفت که حامل مواد منفجره است و آنها را به خانه من میآورد حتماً او را لو میدادم. ما اهل خرابکاری و انفجار نیستیم. خداوند هم از این نوع کارها رضایت ندارد؛ حد کار ما پخش کتاب و اعلامیه بود. ولی کمک مالی را گردن گرفتم. گفتم سه چهار هزار تومانی به این گروهها کمک مالی کردهام که آن سالها رقم قابل توجهی بود. در دادگاه اول، پانزده سال حبس برایم تعیین کردند که در دادگاه دوم هم تأیید شد.
در دوران محکومیت مرا به زندان قصر آوردند. آنجا با بچههای مجاهدین درگیر شدم. یکسری مسائل هم از بیرون لو رفت و باعث دردسرهای تازهای برای من شد. یک نفر را در همدان با اسلحه میگیرند. میپرسند اسلحه را از کی گرفتی؟ میگوید از مراد نانکلی؛ وقتی به مراد مراجعه میکنند او هم مرا لو میدهد. دوباره مرا از قصر به کمیته آوردند.
کمیته همان جایی است که الان موزه عبرت نامیده میشود. سه سال آنجا بودم؛ آن هم در انفرادی. مراد نانکلی زیر شکنجه شهید شد. البته این مسائل بعداً لو رفت؛ اگر زودتر لو رفته بود مرا به طور حتم اعدام کرده بودند. آنجا ماندم تا سال 1353 که افراخته آمد. گفت: این عزتشاهی در هفت هشت مورد انفجار دست داشته، ترور شعبان بیمخ و انفجار هتل شاهعباس اصفهان هم کار اوست. اسلحه و مواد منفجره را هم لو داد.
کیفر خواست جدید نوشته شد و من به هفت بار اعدام محکوم شدم. معمولاً برای هر کاری حکم یک بار اعدام میدادند و به کسانی که واقعاً برای رژیم خطرناک بودند حکم دوبار اعدام میدادند. شاه نمیتوانست از عفو خود بیش از یک مورد استفاده کند و در نهایت آن شخص را اعدام میکردند. واقعاً خواست خدا بود که زنده ماندم. این اواخر خوردیم به مسائل صلیب سرخ و سازمانهای حقوق بشر، عفو بینالملل و قضایای کارتر، یک ماه قبل از انقلاب در دی ماه 1357 بود که همراه با حدود یکصد نفر دیگر از زندانیان سیاسی از جمله صفر قهرمانی، مهدی بخارایی و سعادتی و بچههای سطح بالای مارکسیست و مذهبی ساعت 10 در میدان بهارستان آزادمان کردند.
* بعد از آزادی از زندان، انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید. در آن روزگار و پس از آن به چه کاری مشغول شدید؟
** به کمیته استقبال از حضرت امام(ره) پیوستم و در زمینه تدارک و برنامهریزی تظاهرات تاسوعا و عاشورا و راهپیماییها فعالیت میکردم. امام(ره) هم که آمدند مسئولیت حفاظت پنجره مسجد علوی را که امام(ره) در آنجا حضور داشتند برعهده گرفتم تا آزاری به ایشان نرسد. مدتی هم مسئول کمیته مرکز واقع در میدان بهارستان بودم و با آقای مهدوی کنی و دادستانی برای دستگیری افراد گروهکهای ضدانقلاب همکاری میکردم.
در این ایام انتقاداتی را به برخی از مسئولان نظام با صراحت مطرح کردم که به مذاق خیلیها خوش نیامد. سال 62 از همه شغلهای دولتی کنارهگیری کردم و به شغل اول خودم یعنی صحافی و دفترسازی روی آوردم. بعد از مدتی هم در چاپخانه مشغول کار شدم. الان هم کارهای چاپی یکی از صندوقهای قرضالحسنه را انجام میدهم.
* در مورد تغییر نام خانوادگیتان به مطهری اشارهای نکردید...
** اسم اصلی من، عزتالله شاهی، معروف به عزتشاهی بودم. پس از انقلاب به خاطر سابقه شکنجه و اینجور مسائل یک مقدار درباره من کارهای تبلیغاتی شد. حس کردم مردم بیخودی دارند به من احترام میگذارند و گفتم نکند خدای نکرده از مردم طلبکار شوم. از طرفی میخواستم از مسائل گذشته خودم هم سوءاستفاده نکنم. این بود که سال 1359 تصمیم گرفتم نام خانوادگیام را عوض کنم تا کسی مرا به نام عزتشاهی نشناسد و خودم هم از اسم قدیمم نان نخورم. این شد که رفتم ثبت احوال و شدم عزتالله مطهری خوانساری.
* روند حرکت مجاهدین یک حرکت کاسبکارانه و کار چاقکن است. آنها معاملهگر و فروشنده اطلاعاتی هستند که بتوان از کنار آن پولی هم حاصل کرد. آیا سابقهای از قبل هم در این مسیر داشتند؟
** این جماعت واقعاً کاسب بودند. بعد از انقلاب هم با جمهوری اسلامی کنار آمدند. با شهید بهشتی در حزب جمهوری و آقای مهدویکنی در کمیته جلسه میگذاشتند.
در نهایت ارث میخواستند. آنها با جسارت تمام میگفتند: «آقای خمینی حق ندارد خودش به طور مستقل حرف بزند: باید قبل از هر صحبتی با ما مشورت کند و متن سخنرانیاش را ما بنویسیم. ارتش باید حذف و جای آن میلیشیا مستقر شود.» اوایل انقلاب هم مقداری مهمات و اسلحه سرقت کردند. چون جاذبه خوبی داشتند جوانها هم ترغیب میشدند؛ تا به عضویت این سازمان درآیند. به نظر من اگر دست به کار مسلحانه نمیزدند و وارد یک رقابت سالم سیاسی میشدند؛ حتی ممکن بود به قدرت هم برسند. ولی این افراد همهچیز را به تنهایی برای خودشان میخواستند. برخوردشان منافقانه و دوگانه بود. تا سال 1360 هم با سران حکومت نشست و برخاست میکردند.
عدهای از سران حکومتی هم میگفتند به آنها باید سهمی داده شود. حتی مسعود رجوی برای شهرداری تهران در نظر گرفته شده بود. ولی او به کمتر از نخستوزیری رضایت نمیداد. مشکل عمدهای که سازمان مجاهدین داشت عدم اعتقاد و رأی ندادن به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بود. بنابراین هروقت که میخواستند وارد مسائل سیاسی شوند شورای نگهبان صلاحیت آنها را رد میکرد. خیلی تلاش کردند با حضرت امام(ره) ملاقاتی داشته باشند. عکس معظمله را روی جلد روزنامههایشان میزدند و از اصطلاحات پدر خمینی و پدر طالقانی استفاده میکردند.
آقای خمینی شرایط آنها را میدانست برای همین به آنها میگفتند شما مواضع خود را تغییر بدهید، اسلحههایتان را زمین بگذارید، به جای آنکه شما پیش من بیایید من پیش شما میآیم. شرایطی فراهم شد و موسی خیابانی و مسعود رجوی توانستند با آقای خمینی ملاقات و حرفهای خودشان را بزنند. امام آنها را نصیحت کردند و فرمودند: «من جهت افکار شما را تشخیص میدهم. اعمال شما در جهت خدمت به کمونیسم است. دست از تفکرات التقاطی خود بردارید و تصمیم درست را اتخاذ کنید.» سازمان مجاهدین که از آن به بعد خود را ته خط میدید به رغم مخالفت با بنیصدر، به دلیل اینکه هر دو دشمن مشترکی داشتند به او ملحق شدند و در تقابل با امام(ره) و انقلاب اسلامی قرار گرفتند.
* دو تفکر لیبرالیستی و مارکسیستی با هم سازش میکنند در صورتی که اگر امام خمینی هشیاری به خرج نمیدادند با او هم مصالحه میکردند. راستی این چه نوع تفکر دمدمی مزاجی است؟
** بله، با بنیصدر سازش کردند. آخر کار هم هر دو با هم فرار کردند و به پاریس رفتند. در آنجا با هم نساختند و در نهایت دختر بنیصدر بدبخت شد که وجهالمصالحه قرار گرفته بود. بنیصدر طلاق دخترش را گرفت و از رجوی جدا شد. اینها حداقل اگر در ایران میماندند، مبارزه میکردند و کشته میشدند باز اسمشان در تاریخ ایران ثبت میشد؛ ولی اینقدر احمق بودند که به دامن صدام رفتند. با آنکه ضدآمریکایی بودند غیرمستقیم جیرهخوار آمریکا شدند و خیانتهای خود را شروع کردند.
* اینها انسانهایی بودند که آمریکا را دشمن خود میپنداشتند ولی در عمل به دامن او پناه بردند. به نظرتان آیا این انحراف از اول در مسیر حرکت سازمان قابل پیشبینی نبود؟
** افکار اینها فرق میکرد. برخی از آنها طرفدار کمونیسم شوروی، عدهای مائوئیست و طیفی طرفدار انورخوجه (رهبر آلبانی) و گروهی هم طرفدار تروتسکی بودند. بر همین اساس بود که سعادتی پرونده تیمسار مغربی را که جاسوس شوروی بود از بازرسی ارتش دزدید و تحویل سفارت شوروی داد. دستگیری خود سعادتی هم به همین دلیل بود. شوروی در طول تاریخ حیات سیاسی خود هیچگاه مرد و مردانه مبارزه نکرد. به حرف این کشور هیچگاه نمیشود اعتماد کرد. این را به صورت مشهود در پروندۀ هستهای خودمان میبینیم.
شورویها از افراد به هر نحوی که بتوانند استفاده میکنند و فقط دنبال امتیاز گرفتن هستند. ماجرای 7 تیر و 8 شهریور جریاناتی نیستند که مجاهدین به تنهایی و بدون کمک آمریکا بتوانند آنها را به راه بیندازند. به نظر من سرنخ فجایع حزب جمهوری و نهاد ریاست جمهوری هم به آمریکا و سیا میرسد. متأسفانه مسئولان ما این مسائل را مطرح نمیکنند. به عنوان مثال بمبی که در نهاد ریاست جمهوری منفجر شد و رجایی و باهنر را شهید کرد قرار بود در جماران حضرت امام را هدف قرار بدهد.
کشمیری، عامل بمبگذاری، آنقدر اعتماد شهید رجایی را جلب کرده بود که میگفتند رجایی پشت سر این شخص نماز میخواند. کسانی که او را میشناختند میگفتند اگر سوزنی را روی زمین میدید برمیداشت و میگفت این از اموال بیتالمال است و نباید حیف و میل شود. هر روز هم روزه میگرفته و خودش را به عنوان یک آدم معتبر مطرح کرده بود. یک روز به اتفاق آقای رجایی میخواستند خدمت حضرت امام بروند، کیفی همراه کشمیری بوده که بمب در آن جاسازی شده بود. برحسب تصادف نیروهای امنیتی سعی در بازرسی بدنی این دونفر داشتند که کشمیری به قهر از جماران خارج میشود و کیف را به دفتر نخستوزیری میبرد و در آنجا منفجر میشود.
* فکر میکنید چرا از گفتن این مسائل به مردم کوتاهی میکنند؟
** شاید چون فصل این صحبتها گذشته است. خیلی مسائل مربوط به جنگ هم هنوز ناگفته مانده است. احتیاطهایی صورت میگیرد که شاید خیلی هم درست نباشد. میگویند امکان دارد برخی افراد زیر سؤال بروند؛ پس حفظ آبرو میکنند. بعضی وقتها هم توجیه میکنند که ممکن است ضعف هیئت حاکمه مشخص شود. در صورتی که این موارد نوعی تجربه است و برای جلوگیری از تکرار حتماً باید مطرح شود. تا مردم از این موضوعها آگاه شوند.
همه میدانند منافقین جاسوساند و در بسیاری از جریانات علیه ایران شرکت کردهاند. اینها برخی مسئولان را به وسیله تلفن، تخلیه اطلاعاتی میکردند و اطلاعات به دست آمده را به عراقیها میفروختند. به خود من هم چند بار زنگ زدند؛ ولی نتوانستند چیزی کسب کنند. افراد مختلف با نامهای مختلف با دانستن قدری از سوابق مبارزاتی من، به گفتن مشکلات جامعه و جمهوری اسلامی ترغیبم میکردند و خود را در قالب وکیل مجلس و دوست قدیمی معرفی میکردند.
یا مثلاً افرادی را در جنگ به عنوان بسیجی به جبههها میفرستادند و اطلاعات جبهه را دریافت میکردند. امثال عباس داوریها همین اطلاعات را میدادند و در قبالش پول میگرفتند. هیچ گروهی چنین کاری نکرد که این منافقین کردند. آنها به خاطر خودخواهی حاضر بودند همه از بین بروند ولی خودشان بمانند.
* سریال گرگها چه چیزهایی را به ذهن شما متبادر کرد؟
** من اینها را میشناختم بنابراین انتظار بیشتری از آنها نداشتم. مسعود رجوی همان کاری را با صدام و اطرافیانش کرد که با ساواک میکرد. سابقه خیلی مجهولی نبود. سازمان مجاهدین با گرایش به سمت صدام در واقع مرگ سیاسی خودش را رقم زد. مردم کاملاً اینها را شناختند. جوانهای مردم در جبهه شهید و اسیر میشدند، حالا میبینید عوامل ایرانی نفوذی شدند و به دشمن ایران اطلاعات میدادند! صدام اینها را به اردوگاه اسیران ما هدایت میکرد تا از شرایط موجود در جهت تضعیف روحیه اسیران ایرانی استفاده کنند.
یکسری از نیروهای فعلی سازمان مجاهدین حاصل جذب بعضی از همین اردوگاههای اسرا بودند؛ تا وقتی که عملیات مرصاد پیش آمد. در مرصاد عدهای را کشتند و با عدهای دیگر تسویهحساب کردند. آنقدر امر به آنان مشتبه شده بود که سودای تصرف پایتخت را ظرف 48 ساعت در سر میپروراندند! حتی رئیسجمهور و نخستوزیرشان را هم مشخص کرده بودند! حرکت خود را از کرمانشاه به همدان و سپس به قزوین و تهران برنامهریزی کرده بودند. صدام هم قول پشتیبانی هوایی به آنها داده بود.
در کرمانشاه مجاهدین توسط نیروهای مردمی و انقلابی آسیب و تلفات بسیاری دیدند. پس از آن هم یک عده مثل پرویز یعقوبی و مهدی تقوایی از سازمان جدا شدند و به پاریس رفتند و افرادی مثل علی زرکش ماندند. زن مهدی ابریشمچی (مریم قجرعضدانلو) از او طلاق گرفت و همسر مسعود رجوی شد و نام مریم رجوی را بر خود گذاشت. از این حرکت به عنوان انقلاب ایدئولوژیک تعبیر شد. بعد هم گفتند همه باید زنهای خود را طلاق بدهند! اما شدنی نبود. گفتند اگر به سازمان اعتقاد دارید باید همسرانتان را طلاق بدهید. رجوی هم به عنوان رهبر سازمان بر این کار مهر تأیید زد. عدهای با این قضیه مشکل پیدا کردند و زندانی شدند. بعضی مانند حسین روحانی پیکاری شدند و دستگیر و اعدام گردیدند.
برخی مثل مهدی افتخاری، علی زرکش و خواهر رضایی، همسر زرکش، به مرصاد آمدند تا خودسازی کنند. اما آنها را از پشت هدف گلوله قرار دادند و از بین بردند. عدهای هم به عراق فرار کردند. مسئله کویت و آمریکا که پیش آمد، مجاهدین عملاً از هستی ساقط شدند و الان فقط به عنوان یک آلترناتیو در خاک عراق ماندهاند. آمریکا هم آنها را تحت فشار قرار داده چون اسمشان در فهرست گروههای تروریستی ثبت شده است.
مسعود رجوی در سنای آمریکا و انگلیس هم خیلی التماس کرد ولی به خاطر کشتار آمریکاییها در ایران از لیست تروریستها خارج نشد. سازمان مجاهدین سازمان پولداری است. شرکتهای زیادی در اروپا برای آنها درآمدزدایی میکنند. دولت مالکی بر مجاهدین فشار آورد تا به طریقی آنها را از عراق خارج کند و آمریکا هم به دلیل ترس از سازش ایران و عراق و برای آنکه مبادا مسعود رجوی وجهالمصالحه قرار بگیرد، او را به اردن فرستاد و از او مواظبت کرد. بقیه آنها هم در پادگان اشرف محصورند و توسط نیروهای آمریکایی محافظت میشوند. هروقت هم آمریکا احساس نیاز کند از آنها به عنوان یک ابزار علیه ایران استفاده میکند. در این سریال جزئیات همه آن مسائلی که مطرح بوده مشخص نشده است.
حکومت وقت عراق از آنها تصاویر مستند دارد اما آنها را نزد خود نگه داشته تا اگر روزی خواستند حرفی بزنند و مدرکی رو کنند دستشان بسته باشد. سازمان امنیت عراق بعد از جنگ به اشغال نیروهای آمریکایی درآمد. قسمت اعظم و اصلی این اسناد را آنها بردند. یکسری هم دست مبارزان عراقی افتاد که به ایران دادند. یکی دو قسمت از این سریال از شبکه الجزیره پخش شد که واکنش مجاهدین را در پی داشت. ادعای آنها این بود که این تصاویر ساختگی و فاقد استدلال و منطق است. اما با پخش یک قسمت دیگر از آن سریال، مجاهدین سکوت اختیار کردند.
بعد از پخش قسمتهایی از سریال گرگها، دیدگاههای مختلفی مطرح شد. برخی گفتند تاریخ مصرف سازمان مجاهدین تمام شده و نباید چیزی از اینها نشان داده شود. ولی به نظر من هیچ اشکالی ندارد این برنامهها از تلویزیون پخش شود. هنوز بعضی از مردم، فکر میکنند مجاهدین انسانهای سالم و صادقی هستند. سرانجام انقلاب ایدئولوژیک به مارکسیسم رسید و سازشکاری سیاسی به اتمام تاریخ مصرف سازمان مجاهدین.
این به این دلیل بود که نتوانستند یک زیربنای فکری مستقل و مشخص برای خود ایجاد کنند. در زندان آدمها و تیپهای مختلفی بودند. موسی خیابانی دیسیپلین نظامی خاصی داشت؛ ولی مسعود هر ساعت یکجور برخورد میکرد. خود بچههای سازمان میگفتند او یک هرجایی سیاسی است و هر ساعت در کنار یکی است! قبلاً همینگونه بوده و اکنون نیز به همین شکل است.
* آیا سریال گرگها برای شما هم تازگی داشت؟ برای شما که قبلاً در مورد آنها افشاگری کرده بودید نقطه عطفی وجود داشت که تاکنون به آن توجهی نکرده بودید و در نمایش این سریال متوجه آن شدید؟ به نظرتان آیا از این اسناد میتوانستیم استفاده بهتری بکنیم تا تصویر بیشتری از حقیقت سازمان مجاهدین را به مردم ایران نشان دهیم؟
** ابتدا باید بدانیم که مواد خامی که تهیه کننده در اختیار دارد چقدر است. شاید مصالحی در کار باشد که نتوانند همه بخشهای فیلم را نمایش دهند. کسانی که دستاندر کار هستند باید جواب پرسش شما را بدهند. ولی باز هم بهتر از اینها میشد به آن پرداخت. اهمیت داخلی موضوع بیشتر از اهمیت بیرونی آن بود. اگر در این زمینه بیشتر کار میکردند بهتر بود. آدمهای بریده از سازمان زیاد هستند. پس از درگیریهای داخلیشان، دو نفر از سران آنها با کیفهای پر از دلار میخواستند از مرز سوریه به اروپا بروند که دستگیر شدند.
به گمانم دولت سوریه تمام پولها را برداشت و افراد را به ایران تحویل داد. با توجه به اینکه آنها از سران سازمان بودند میتوانستند به پربارتر شدن این سریال خیلی کمک کنند. آنها میتوانستند مسائل درون گروهی را که در پادگان اشرف رخ میداد عیان کنند. مجاهدین برای سرکوب شیعیان و کردهای عراقی از نیروهای صدام هم بهتر عمل کردند؛ به همین دلیل شیعیان و کردهای عراقی مترصد فرصتی هستند تا از این جماعت انتقام بگیرند. ولی الان که آنها تحت محافظت آمریکا در پادگان اشرف قرار دارند از دسترسشان دور هستند.