تاریخ انتشار : ۳۱ تير ۱۳۹۱ - ۱۵:۲۴  ، 
شناسه خبر : ۲۴۱۰۹۴
گفتاری پیرامون سقوط اندلس و فروپاشی تمدن شکوهمند مسلمانان
اشاره: در سال 1481م تقریبا سه‌هزار تن به حکم این محکمه سوخته شدند و 13هزار نفر به مجازات‌های دیگری رسیدند. یکی از مقامات مذهبی مسیحی به نام کاردینال خیمنس به اعمال وحشیانه‌ای دست زد. وی هرچه توانست از کتاب‌های عربی در غرناطه و اطراف آن گرد آورد و در وسط شهر روی هم انباشت و آتش زد. در میان آن کتاب‌ها بسیاری از قرآن‌های بدیع و آراسته و هزارها جلد کتاب دربارۀ ادبیات و علوم طعمه آتش شد.

اخراج مسلمانان از اندلس پس از حدود هشتصد سال حکومت بر آن، از رویدادهای مهم تاریخ اسلام است. تمدن شکوهمند مسلمانان در اندلس، بسیاری از مورخان را به خود جلب می‌کند. از همان ابتدای تسلط مسلمانان بر اندلس، مبارزه میان آنها با مسیحیان برای بازپس‌گیری اندلس ادامه داشت. در این نوشتار چگونگی بازپس‌گیری اندلس به دست مسیحیان و چگونگی رفتار مسیحیان پس از فتح اندلس با مسلمانان و سرانجام اخراج مسلمانان از آنجا تبیین شده است.
سال‌ها پیش زمانی که هیچ چیز از اندلس و حکوت مسلمانان در آنجا نمی‌دانستم، جسته و گریخته از سقوط مسلمانان در اندلس پس از هشتصد سال چیزهای در مدرسه و محافل دیگر می‌شنیدم و با خود می‌اندیشیدم که چگونه تمدنی هشتصد ساله بدین سادگی از اوج شکوه به یکباره رو به افولی ناگهانی نهاد؟
واقعیت اینجاست که سقوط اندلس نه در زمان حکومت خاندان بنی‌نصر (آخرین خاندان حکومتگر در اندلس) بلکه سال‌ها پیش از آن آغاز شده بود. اختلافات بسیار درونی مسلمانان در اندلس با یکدیگر و قدرتمند شدن طوایف و حکومت‌های مسیحی همسایه مسلمانان روز به روز بیشتر رخ می‌نمود. در این میان مسیحیان که از همان ابتدای فتح آرزوی بازپس‌گیری اندلس را درسر می‌پروراندند، طبیعی بود که از این اختلافات به بهترین شکل استفاده کنند، و در راه گرفتن اندلس گام نهند؛ راهی که کمی بعد و در دوره خاندان بنی‌نصر به مقصد رسید.
در سال‌های پایانی حکومت مسلمانان بر اندلس، شاید بتوان نبرد العقاب را رویدادی دانست که روند سیر بازپس‌گیری اندلس توسط مسیحیان را سرعت بخشید. این نبرد در زمان ابوعبدالله محمد بن ابی یوسف ملقب به ناصر، از سلاطین دولت موحدی، رخ داد. در سال 608ق/1211م ناصر بر قلعه‌ای از قلاع مسیحیان دست یافت. به دنبال این پیروزی، آلفونسوی نهم، پادشاه قشتاله (از ممالک مسیحی همسایه مسلمنان)، از بزرگان و دلیران روم و حتی از خود پاپ کمک خواست و لشکری بسیار برای جنگ با مسلمانان فراهم کرد. ناصر از شهر جیان بیرون آمد و با لشکر آلفونسوی در جایی به نام عقاب روبه‌رو شد.
در این جنگ، چنان‌که نوشته‌اند، بیش از صدهزار مسلمان کشته شدند. این شکست از یک سو پیامدهای بسیار ناگواری برای مسلمانان، و از سوی دیگر پیامدهای نیکویی برای مسیحیان داشت. مسلمانان در این نبرد بسیار تلفات دادند و توازن قوا به نفع مسیحیان از دست رفت. مسیحیان نیز دریافتند که بازپس‌گیری اندلس آرزوی چندان دور از دسترسی نیست و آنها می‌توانند با اتحاد و تلاش بیشتر، این مهم را تحقق بخشند.
در فاصله بین سقوط موحدون و از دست رفتن اندلس، قدرت مقتدری وجود نداشت تا در برابر مسیحیان مقاومت کند. این پاره پاره شدن مسلمانان و نبود اتحاد میان آنها، باعث شد مسیحیان فشار خود را بر مسلمانان بیشتر کنند. از سوی دیگر هم‌زمان با تفرقۀ مسلمانان، مسیحیان به اتحاد با یکدیگر روی آوردند. اما در این دوران قدرتمند‌ترین حکومت‌های ملوک‌الطوایف اندلس، مانند خاندان بنی‌نصر،‌ حکومت می‌کرد بنی‌نصر که بر غرناطه حکومت می‌کردند مردمی مروج تمدن بودند و درباری باشکوه داشتند و کاخ معروف الحمرا از آثار مشهور دوره عظمت آنهاست. این سلسله مدتی طولانی با مسیحیان در زدو خورد بود و در مقابل پیشرفت آنها مقاومت می‌کرد تا آنکه در سال 897م پایتخت ایشان، شهر غرناطه، به دست فردیناند و ایزابلا سقوط کرد و اندلس به کلی از دست مسلمانان بیرون رفت.
نکته بسیار مهم در سیر بازپس‌گیری اندلس به دست مسیحیان، اتحاد فردیناند، پادشاه آراگون، با ایزابلا، ملکه قشتاله، است. در سال 874ق/1469م با ازدواج این دو نفر، هم‌پیمانی یادشده تحقق یافت و قدرت مسیحیان بسیار گسترش پیدا کرد. در زمان ابوعبدالله محمد، آخرین حاکم مسلمان اندلس، فشار مسیحیان برای گرفتن اسپانیا بیشتر شد. فردیناند به غرناطه حمله کرد و پیرامون آن را به آتش کشید. موسی، سردار رشید اسلامی، به دستور ابوعبدالله آماده نبرد شد.
در سال بعد لشکری مرکب از چهل‌هزار پیاده و ده‌هزار سوار به غرناطه حمله کردند و به غارت دست گشودند. خرمن‌ها و درختان میوه و خانه‌ها را آتش زدند و مردم را حتی با بریدن دست و پا شکنجه دادند. فردیناند که پایداری مسلمانان را مشاهده کرد و راهی برای سقوط غرناطه نیافت با کمال بی‌رحمی، راه خواروبار را بر مردم شهر بست. بدین ترتیب شرایط سخت گردید و سرانجام شهر غرناطه در اول سال 898ق/1492م تسلیم شد و پیمان صلحی میان مسلمانان و پادشاه مسیحی منعقد گردید. شرایط صلح بدین گونه نوشته شد:
1. شخص پادشاه، سران سپاه، تمام وزرا و مشایخ و عموم مردم باید نسبت به پادشاه و ملکه قسطیلیه قسم اطاعت و فرمانبرداری یاد کنند؛
2. مقداری از اراضی البشارات به ابوعبدالله داده خواهد شد؛
3. عموم مسلمانان از کوچک و بزرگ در امان خواهند بود و کسی متعرض جان، مال، اسلحه و مذهب و آزادی آنها نخواهد شد؛
4. مساجد و ابنیه مقدسه اسلامی مصون خواهد بود؛
5. موذن بر بالای مناره‌ها اذان خواهد گفت و کسی مانع وی نخواهد بود؛
6. زبان، لباس، اخلاق و آداب و رسوم مسلمانان همچنان باقی خواهد ماند و فقهای اسلامی قوانین و فقه اسلامی را نسبت به مسلمانان اجرا خواهند کرد. دعاوی بین مسلمانان و مسیحیان در محاضر مختلط از علمای روحانی مسحی و مسلمان فیصله خواهد یافت؛
7. مالیات مسلمانان همان خواهد بود که به سلاطین خود می‌پرداختند و چیزی بیش از آن گرفته نخواهد شد؛
8. مسیحیان حق ندارند به زور به خانه مسلمانان داخل شوند یا به طریقی به آنها توهین کند؛
9. کلیه اسرای اسلامی آزاد خواهند شد؛
10. همۀ مسلمانانی که تمایل دارند به افریقا مسافرت کنند می‌توانند طی مدت معینی با کشتی‌های قسطیلی‌ها مسافرت کنند و از آنها چیزی به جز کرایه کشتی گرفته نخواهد شد، و پس از آن تاریخ هم مهاجرت مسلمانان به افریقا آزاد خواهد بود مشروط‌برآنکه افزون بر کرایه کشتی، یک‌دهم اموالی را که با خود می‌برند به دولت قسطیلیه واگذار کنند؛
11. احدی به جرم دیگران مجازات نخواهد شد؛
12. هر مرد یا زن مسیحی که قبلاً اسلام آورده است مجبور نخواهد بود که اسلام را رها کند و به مذهب سابق خود برگردد؛
13. هر مسلمانی که بخواهد به دین مسیحیت بگرود، به او چند روزی فرصت داده خواهد که کاملاً این تصمیم را بررسی کند و پس از آن یک کشیش مسیحی و یک نفر فقیه اسلامی در حضور یکدیگر از او سؤال خواهند کرد که به کدام مذهب مایل است، هرگاه به مذهب مسیح اظهار تمایل کرد مختار خواهد بود؛
14. سربازان مسیحی نمی‌توانند به زور شب را در خانه مسلمانان به سر برند و هیچ مسلمانی را نمی‌توان از خانه خود به زور بیرون آورد؛
15. مسلمانانی که در میان مسیحیان به‌سر می‌برند یا از محل‌های آنها مهاجرت می‌کنند، از هرگونه تعرض، آزار و اذیت به مال و جان خود مصون خواهند بود؛
16. مسلمانان علامت و نشان مخصوصی، چنان‌که یهودیان دارند، نخواهند داشت؛
در این میان موسی، شهسوار غرناطی و سردار بنام ابوعبدالله، که دروغ بودن این معاهده را می‌دانست گفت: «مپندارید که قشتالیان به معهدات خود وفادار می‌مانند و این پادشاه پیروزمند از کرم و شهامت بهره‌ای دارد! سخت در اشتباهید. اینان همگان تشنه خون ما هستند. مرگ برای ما از سرنوشتی که آنان برای ما رقم زده‌اند بهتر است. بدانید که جز بردگی و هتک حرمت و اهانت و غارت خانه‌ها و غصب زنان و دختران و آلودن مساجدتان چیزی در انتظارتان نیست. اینان شما را خواهند سوخت و خاکستر خواهند کرد». اما کسی به سخن موسی توجهی نکرد و او نیز پر از خشم و ناراحتی بر اسب خویش سوار شد و از دروازه بیرون رفت. وی پس از جنگیدن با یکدسته از جنگجویان مسیحی که در بیرون شهر بر او تاختند و اسب او را پی کردند، خود را در رودخانه انداخت و غرق شد.
همان‌گونه که موسی گفته بود،‌ مسیحیان هرگز این مفاد به ظاهر عادلانه را رعایت نکردند و مسلمانان از فردیناند و ایزابلا و دیگر سلاطین مسیحی شکنجه‌های بسیار دیدند و قربانی‌های فراوان دادند.
پس از موفقیت مسیحیان در بازپس‌گیری اسپانیا، بسیاری از مسلمانان از آنجا مهاجرت کردند. نمونه‌ای از این مهاجران طبقه مهاجران و پیشاپیش آنها بنی سراج، از خاندان‌های قدیم غرناطه، بودند. این سیل مهاجران خود دلیل بر آن است که ملت مغلوب اعتمادی به قول و قرارهای جدید نداشتند و اعمال آنها را در آینده به دیده تردید می‌نگریستند. این نگاه درست بود. مدتی بعد تعداد فراوان مسلمانانی که در اسپانیا مانده بودند و با بلاد مغرب اسلامی نیز رابطه داشتند، سیاست اسپانیا را به خود مشغول کردند، اما موضوعی که کار را مشکل می‌ساخت این بود که مسلمانان از صنعتگران و کاسبان بودند که به علوم و فنون گوناگون آشنایی داشتند و خلاصه بهترین گروهی بودند که دولتی که دعوی تمدن داشت می‌توانست آنها را در جوار خود نگاه دارد.
اما سیاست اصلی اسپانیای آن روز در دست کلیسا بود که در اوج قدرت قرار داشت. کلیسا دو راه را پیش روی مسلمانان قرار داد: یا اینکه بمانند و مسیحی شوند یا اینکه اموال خود را بفروشند و به مغرب بروند. بدین ترتیب سیاستی مبتنی بر خونریزی و شکنجه راه خود را بگشود و محکمه تفتیش عقاید یا محکمه مقدس، که هم از الهام کلیسا برخوردار بود و هم از تأیید مقام سلطنت، برای برافکندن اسلام و مسلمانان کار خود را آغاز کرد.
کار اصلی این محکمه حمایت دین کاتولیک و طرد کفار و مخالفان عقیدتی کلیسای کاتولیک بود. بیشتر قربانیان آن در آغاز یهودیان و مسلمانان بودند و سپس موریسکی‌ها یا عرب‌های مسیحی‌شده را نیز دربرگرفت. این محکمه برای نخستین بار در سال 1290م در قشتاله تشکیل شد و در سال 1480 فردیناند و ایزابلا آن را تجدید کردند. در سال 1481م تقریبا سه‌هزار تن به حکم این محکمه سوخته شدند و 13هزار نفر به مجازات‌های دیگری رسیدند. یکی از مقامات مذهبی مسیحی به نام کاردینال خیمنس به اعمال وحشیانه‌ای دست زد. وی هرچه توانست از کتاب‌های عربی در غرناطه و اطراف آن گرد آورد و در وسط شهر روی هم انباشت و آتش زد. در میان آن کتاب‌ها بسیاری از قرآن‌های بدیع و آراسته و هزارها جلد کتاب دربارۀ ادبیات و علوم طعمه آتش شد.
در اواخر عهد فیلیپ دوم، اسپانیا مصمم شد کار موریسکوها را یکسره کند. این پادشاه متعصب قصد داشت که پس از رنجی که در سرکوبی شورش موریسکوها متحمل شده بود، آنان را یکسره اخراج کند؛ بنابراین در سال 1582م برای تبعید آنها قانونی وضع کرد، ولی گرفتاری‌های سیاسی او در خارج از کشور مانع اجرای آن گردید. در این زمان حدود صد سال از سقوط غرناطه می‌گذشت و باقی‌مانده امت اندلسی به گروه جدیدی استحاله یافته بودند که دیگر رابطۀ چنانی با گذشتۀ خود جز خاطراتی تاریک نداشتند. بیشتر موریسکوها مسیحی شده بودند و به زبان قشتالی سخن می‌گفتند و به خط قشتالی می‌نوشتند، ولی با‌این‌همه جدا از دیگران می‌زیستند و اسپانیای مسیحی، با آنکه دین و زبان و تمدن خود را برآنها تحمیل کرده بود، از پذیرفتن ایشان در میان ملت خویش ابا داشت.
سیاستمداران و کشیشان مجلسی ترتیب دادند تا راهی برای ریشه‌کن کردن موریسکوها بیابند. بعضی از روحانیان مسیحی می‌گفتند که خطر هنگامی دفع می‌شود که آنها را از اسپانیا بیرون کنیم. یکی از مطران‌ها پیشنهاد کرد که موریسکوها را برده کنیم و در هر سال هزاران تن از آنها را به کار در کشتی‌ها و معادن برگماریم. دیگری می گفت جای آن است که در یک روز همه را قتل عام کنیم یا بالغین را بکشیم و باقی را به صورت برده بفروشیم.
یکی از وزرای فیلیپ گفت همه موریسکوها را به کشتی‌هایی سوار کنیم و در دریا غرق نماییم. مدتی این بحث و جدال ادامه داشت تا در سال 1598م فیلیپ دوم مرد و پسرش، فیلیپ سوم، به جای او نشست. فیلیپ سوم جوانی بی‌اراده، سست‌رأی و همچون پدرش تحت تأثیر کلیسا و همواره گوش به فرمان وزیر خود دوک دلرما بود. این دوک در زمره کسانی بود که به نابود ساختن موریسکوها رأی می‌دادند و از سال 1599م در پی اجرای مقررات خود بود. او معتقد بود که موریسکوها همه عرب‌اند و باید جوان و پیرشان را از پانزده‌ساله تا شصت‌ساله نابود کرد یا برای کار در دشتی فرستاد و اموالشان را مصادره نمود و مردان و زنانی را که سنشان از صد گذشته است به مغرب تبعید کرد و کودکان را به پرورشگاه‌های دینی فرستاد.
این رأی را مجلس دولت هم پذیرفته و در نهان سرگرم تهیه مقدماتی برای شمارش موریسکوها در اسپانیا بود. مدتی گذشت تا طرح اخراج مسلمانان از اسپانیا پخته شد. در سال 1697م حوادث مغرب پیش آمد و موریسکوها متهم شدند که با سلطان زیدان در طرح لشکرکشی به اسپانیا شریک بوده و ‌خواسته‌اند در اوان حمله او در اسپانیا شورش به راه اندازند. در اواخر ژانویه سال 1608م مجلس دولت تشکیل شد و جوانب این موضوع و موارد اتهام و نیز تک تک پیشنهادهای گذشته را بررسی کرد.
یکی از مطران‌ها که طرح اخراج مسلمانان را پیشنهاد داده بود، بار دیگر پیشنهاد خود را تکرار کرد و گفت اخراج کمترین مجازاتی است که می‌توان در حق آنها انجام داد. اعضای مجلس نیز رأی او را تأیید کردند و گفتند که گریزی از این اخراج نیست؛ زیرا روز به روز تعداد آنها بیشتر و اموالشان افزون‌تر می‌شود، در‌حالی‌که از مسیحیان قدیمی کاسته می‌گردد. در مجلس خاصی که دوک دلرما در رأس آن بود مسئله بررسی گردید و پس از بحث و مجادلۀ بسیار مقرر شد یک ماه به موریسکوها فرصت دهند تا املاک خود را بفروشند و از اسپانیا به هر کجا که می‌خواهند بروند. هرکس به مغرب مهاجرت کند امنیت او در سفر تأمین می‌شود و هرکس به اراضی مسیحی‌نشین رود در حد او سفارش‌های نک می‌شود و هرکس از مهاجرت خودداری کند او را می‌کشند و اموالش را مصادره می‌کنند. کسی از اعضای مجلس با این قرار مخالفتی نکرد. و سرانجام در 22سپتامبر سال 1609م قانون اخراج نهایی موریسکوها یا عرب‌های مسیحی‌شده اعلان شد.
در اینکه شمار موریسکوهای اخراج‌شده چقدر بوده است میان مورخان اختلاف است. عده‌ای می‌گویند که در دوره‌های گوناگون از یهودیان دو میلیون نفر و از موریسکوها سه‌میلیون نفر اخراج شده‌اند. عده‌ای دیگر این تعداد را 1300000 تن می‌دانند. در روایات عربی درکل عدد ششصدهزار برای آنها ثبت شده است. شایان ذکر است که هنگام اخراج موریسکوها نزدیک به صدهزار تن به بردگی گرفته شدند یا به هلاکت رسیدند. بسیاری از موریسکوها که به افریقیه (تونس) و مشرق تبعید شدند به اسلام بازگشتند؛ همین مسئله نشان می‌دهد که صد سال مسیحی کردن و سرکوبی مستمر جرقه اسلام را در قلوبشان خاموش نکرده بود. بدین ترتیب با اخراج مسلمانان از اسپانیا طومار حیات ملتی از شریف‌ترین ملت‌ها و تمدنی از درخشان‌ترین تمدن‌های تاریخ بسته می‌شود.