تاریخ انتشار : ۰۸ آبان ۱۳۹۱ - ۱۲:۲۳  ، 
شناسه خبر : ۲۴۲۰۳۵
حمید احمدی / Email: hahmadi@ut.ac.ir استاد گروه علوم سیاسی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران چکیده: این پژوهش جایگاه خاورمیانه در نظام بین‌الملل را پس از جنگ سرد مورد بررسی قرار می‌دهد. نویسنده ضمن تحلیل دیدگاه‌های گوناگون درباره خاورمیانه، به نظریه‌های مختلف درباره ماهیت نظام بین‌الملل پس از جنگ سرد می‌پرازد و جایگاه مناطق گوناگون جهان را در این نظام بررسی می‌کند. پیدایش یک سوپر بلوک صنعتی و موضع یکپارچه آن در برابر چالش‌های ضدنظام جهانی سرمایه‌داری، عمده‌ترین تحول در دوران پس از جنگ سرد می‌باشد. خاورمیانه با توجه به اهمیت استراتژیک خود، برای نظام جهانی از موقعیتی ویژه برخوردار است و هر گونه بحران و بی‌ثباتی در آن می‌تواند تاثیرات عمده بر ساختار نظام جهانی بگذارد. فرضیه اصلی پژوهش آن است که نظام جهانی پس از جنگ سرد دارای قوائد بازی خاص است که پایبندی یا عدم پایبندی به آن می‌تواند بر جایگاه کشورها در نظام جهانی و موضع بازیگران بزرگ نسبت به آنها تاثیر بگذارد. در این راستا، هر گونه چالش با قوائد حاکم بر نظام جهانی، به ویژه تلاش برای بر هم زدن موازنه قوای منطقه‌ای، با واکنش هماهنگ سوپر بلوک صنعتی مواجه می‌شود. نویسنده با آوردن نمونه‌های عراق و افغانستان این فرضیه را به آزمون می‌گذارد. واژگان کلیدی: نظام جهانی ـ موازنه قوای منطقه‌ای - سوپر بلوک صنعتی – قوائد بازی نظام جهانی – نظام جهانی سرمایه‌داری مقدمه: خاورمیانه در سیاست‌های جهانی دو قرن گذشته جایگاهی بسیار مهم داشته است. این منطقه به عنوان پرکشمکش‌ترین ناحیه جهانی کنونی، به لحاظ اهمیت استراتژیک و اقتصادی خود یکی از عمده‌ترین مراکز نفوذ ابرقدرت‌ها قلمداد می‌شده است. هدف این مقاله بررسی جایگاه خاورمیانه در نظام جهانی و سیاست بین‌المللی این منطقه در دوران پس از جنگ سرد می‌باشد. نگارنده با توجه به نوشته‌ها و دیدگاه‌های نظری موجود درباره ماهیت نظام جهانی پس از جنگ سرد، در پی آن است تا رهیافتی مناسب را برای تبیین سیاست بین‌المللی خاورمیانه در این دوران بدست دهد. پژوهش به دو بخش اساسی تقسیم می‌شود، در بخش نخست دیدگاه‌های نظری گوناگون اخیر حول نظام بین‌المللی در دوران پس از جنگ سرد ارائه می‌شود. در بخش دوم، سیاست بین‌المللی خاورمیانه در پرتو تجربیات گذشته و تحولات نوین در دوران مذکور مورد بحث قرار می‌گیرد. فرضیه این پژوهش، با توجه به بینش‌های نظری گوناگون مربوط به روابط بین‌المللی پس از جنگ سرد آن است که برخلاف دو دوره پیشین سیاست‌های بین‌المللی خاورمیانه (یعنی سیاست‌بازی شرق و سیاست دوران جنگ سرد)، که میان ابرقدرت‌ها رقابت وجود داشت، دوران سیاست‌ بین‌المللی خاورمیانه پس از جنگ سرد شاهد برآمدن یک سوپر بلوک صنعتی شمالی است که تلاش می‌کند کنترل اقتصاد و فرآیند سیاسی خاورمیانه را به منظور حفظ پویایی اقتصاد جهانی سرمایه‌داری در دست بگیرد، و با سیاست‌های خود که در بردارنده رفتارهای دوگانه در خاورمیانه است، به قاعده‌مندی نظام جهانی دست بزند.

نگرش‌های گوناگون به مسائل خاورمیانه
اگر بخواهیم نوشته‌های مربوط به مسایل بین‌المللی یا روابط بین‌المللی خاورمیانه را به لحاظ دیدگاه‌های نویسندگان یا تکیه‌گاه نظری آنها مورد ارزیابی قرار دهیم، می‌توان چندین نگرش اصلی را در این نوشته‌ها ردیابی کرد:
1 ـ نگرش تاریخی: آثاری که مسایل و تحولات بین‌المللی و منطقه‌ای خاورمیانه را از دیدگاه تحلیل تاریخی مورد بررسی قرار داده و بر روابط دیپلماتیک و تاریخ سیاست خارجی هر کشور با توجه به اسناد و منابع موجود تاکیده کرده و هر مورد تاریخی را به نوعی دارای ویژگی‌ خاص می‌داند. بررسی روابط و سیاست خارجی کشورهایی چون ایران، ترکیه، مصر، عربستان و... نمونه این آثار است. سیاست خارجی قدرت‌های بزرگ نظیر روسیه، انگلستان، آمریکا و آلمان در برابر منطقه نیز بخشی عمده از این گونه مطالعات را که بر تحلیل تاریخی تأکید می‌کند، تشکیل می‌دهد. برخی از نویسندگان این گونه آثار سعی کرده‌اند چهارچوب‌های نظری خاص مربوط به تحولات منطقه را نیز ارائه دهند، که نمونه آن اثر کارل براون نویسنده آمریکایی دوباره قوائد بازی بین‌المللی خاورمیانه است (Brown, 1984).
2- نگرش واقع‌گرایانه: یکی از مسلط‌ترین دیدگاه‌های مربوط به سیاست‌های بین‌المللی خاورمیانه، نگاه واقع‌گرایانه به رویدادهای آن است. از این دیدگاه، بازیگران منطقه‌ای و جهانی در راستای افزایش قدرت و منافع و گسترش حوزۀ نفوذ خود عمل می‌کنند و کشمکش‌ها و اتحاد و ائتلاف‌‌های موجود منطقه نیز از همین لحاظ قابل تحلیل می‌باشد (Waltz, 1987, Hinnebusch and Ehteshami, 2002). در این نگاه واقع‌گرایانه برخی بر بازیگران منطقه‌ای تاکید کرده و برخی بیشتر بر بازیگران بین‌المللی تکیه می‌کنند. دیدگاه‌های تازه‌تری نیز پیدا شده است که در آن دید منطقه‌ای و بین‌المللی را در هم ترکیب می‌کند تا بتواند فهم بیشتر از پویایی بین‌المللی خاورمیانه بدست دهد (Gerges, (1994, Tibi, 1998. برخی پژوهشگران نیز با استفاده از نظریه واقع‌گرایی نوین تلاش کرده‌اند نظم منطقه خاورمیانه عربی را تبیین کنند (Noble, 1991).
3- نگرش تحلیل سیاست خارجی Foreign Policy Analysis: این نگاه بیشتر در راستای همان بحث واقع‌گرایی قابل طبقه‌مندی است، اما از آن جهت که بر ابعاد گوناگون سیاست خارجی و عوامل موثر بر آن تاکید می‌کند، نگاهی انتقادی بر دیدگاه واقع‌گرایانه که تنها بر دولت و ابعاد ساختاری بحث تکیه می‌کند نیز هست. نویسندگان این گونه رهیافت که تعداد آنها نیز چندان نیست، سیاست خارجی کشورهای خاورمیانه‌ای را از دید سیاست خارجی مقایسه‌ای و تحلیل سیاست خارجی و دیدگاه‌های مربوط به آن همچون نظریه روز نو (Rosenau, 1969) و یا تصمیم‌گیری و نظایر آن بررسی می‌کنند. بهجت کورانی و هلال دسوقی برجسته‌ترین طرفداران این نظر هستند (Korany and Dessouki, 1984). به تازگی نیز آثار دیگری با تاکید بر این رهیافت‌ انتشار یافته است (Hinebusch and Ehteshami, 2002).
4- رهیافت مبنی بر نقش ایدئولوژی و هنجارها – سازنده‌گرایی: این رهیافت که در سال‌های اخیر تحت تاثیر نوشته‌های ضدساختارگرایان اروپایی ضدساختارگرایان اروپایی چون آنتونی گیدنز (Giddens, 1984) و دیگران (Wendt, 1987) به خاورمیانه و مطالعات آن کشیده شده است، بر نقش ارزش‌ها و هنجارها در شکل‌دهی به سیاست بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی تاکید می‌کند .(Telhami. Barnett, 2002, Lynch, 1999. Barnett, 1998) ظهور جریان بنیادگرای رادیکال اسلامی و نقش‌آفرینی آن در صحنه جهانی به ویژه پس از 11 سپتامبر 2001 باعث محبوبیت این نگرش نیز شده است. در صحنه بین‌المللی نیز برخی آثار سال‌های دهه 1990 الهام‌بخش این نوع مطالعات شدند، و سیاست جهانی را در راستای تاثیر هنجارهای تمدنی و دینی و نژادی مورد تجزیه و تحلیل قرار دادند (Huntington, 1993). برخی متخصصان مسایل خاورمیانه‌ای این نگرش به ظاهر ساختارگرایانه‌ را مورد نقد قرار داده و اعتبار چندانی برای آن قائل نشده‌اند (Halliday, 1996: Piscatori, 1993). نگرش سازنده‌گرایی به تازگی هواخواهانی در خاورمیانه و ایران نیز پیدا کرده است (ازغندی، 1385، حاج یوسفی 1384).
5 – نگرش جامعه‌شناسی تاریخی بین‌المللی Historical International Sociology: نگرش جامعه‌شناسی تاریخی که در سال‌های دهه 1980 و اوایل دهه 1990 در اعتراض و نقد به نگرش ساختارگرایانه در جامعه‌شناسی سیاسی و روابط بین‌المللی بوجود آمد، (Waltz, 1979; Wallersten, 1977) هواخواهان زیادی را در میان پژوهشگران مسایل داخلی و بین‌المللی در علوم سیاسی به طور خاص و علوم اجتماعی به طور عام پیدا کرده است. در مطالعات خاورمیانه‌ای نیز برخی پژوهشگران بر اهمیت جامعه‌شناسی تاریخی، یعنی ویژگی‌ خاص زمان و مکان و کارگزار تاریخی در تحولات منطقه تاکید کرده‌اند (احمدی، 1377). نگرش جامعه‌شناسی تاریخی بین‌المللی ویژ‌گی‌های عمده نظام سیاسی و اجتماعی، دولت، ایدئولوژی و جامعه را بویژه از بُعد پیدایش و قوام نهادهای اجتماعی، سیاسی و مذهبی قدرت مطالعه کرده و در بستر بین‌المللی آن که به پیدایش آنها بسیار کمک کرده است قرار می‌دهد. برخی از پژوهشگران برجسته مسایل منطقه‌ای و بین‌المللی خاورمیانه این رهیافت را الگوی مطالعات خود در روابط بین‌المللی خاورمیانه قرار داده‌اند (Halliday, 2005)
بدیهی است که هر یک از این رهیافت‌ها در نوع خود دارای نکات مثبت و منفی هستند، که بحث درباره آنها از گنجایش این پژوهش خارج است. در این پژوهش بر آن هستیم که سیاست‌های بین‌المللی خاورمیانه‌ای را در بستر نظام جهانی مورد بررسی قرار دهیم. تاکید نیز بیش از هر چیز به جایگاه خاورمیانه در نظام بین‌المللی در سال‌های پس از جنگ سرد است. اگر بخواهیم این پژوهش را در رابطه با نگرش‌های پنج‌گانه مورد بحث در مطالعات خاورمیانه به بحث بگذاریم، باید تاکید کنیم که نگاه واقع‌گرایانه روابط بین‌الملل و دیدگاه جامعه‌شناسی تاریخی بین‌المللی بیش از سایر رهیافت‌ها مورد تاکید قرار گرفته‌اند. نگاه واقع‌گرایانه را در هیچ یک از بحث‌های مربوط به سیاست‌های بین‌المللی خاورمیانه، چه آن را در چهارچوب نگرش‌های واقع‌گرایی نوین قرار دهیم و یا نظام جهانی سرمایه‌داری و الرشتین، نمی‌توان نادیده گرفت.
با این همه نگاه ساختارگرایانه صرف این دو رهیافت باعث می‌شود تا تاکیدی بیشتر بر نگرش نوین مطالعات خاورمیانه، یعنی جامعه‌شناسی تاریخی بین‌المللی بیاندازیم، چرا که در این نگرش هم می‌توان ویژگی‌های خاص منطقه‌ای را مورد تاکید قرار داد و هم به عامل کارگزار در برابر ساختارگرایی صرف توجه کرد.
از آنجا که تحلیل سیاست‌های منطقه‌ای و بین‌المللی خاورمیانه در چند قرن اخیر بدون توجه به متغیر نظام بین‌المللی امکان‌پذیر نیست، باید برای درک پویایی و رویدادهای کنونی خاورمیانه جایگاه این منطقه را در نظام جهانی مورد بحث قرار دهیم.
سیاست بین‌المللی خاورمیانه
به جرأت می‌توان گفت که هیچ منطقه‌ای در جهان از جهت ارزش اقتصادی و استراتژیک خود به اندازه خاورمیانه برای بازیگران بزرگ اهمیت ندارد. پس از جنگ سرد نیز از اهمیت خاورمیانه نه تنها کاسته نشده بلکه بر ارزش استراتژیک و اقتصادی آن افزوده نیز شده است. در واقع می‌توان گفت که خاورمیانه به دلیل برجستگی اقتصادی و استراتژیک خود یکی از عناصر اصلی تعریف‌کننده و یا بنیادهای هستی‌شناسانه (انتولوژیک) طرح نظم نوین جهانی پس از جنگ سرد شد. هنگامی که ریچارد روزکرانس از فروپاشی اقتصاد جهانی به عنوان تهدید اصلی کنسرت نوین قدرت با ائتلاف مرکزی نام می‌برد، (Rosecrance, 1992) این نکته به ذهن می‌آید که از دست دادن کنترل منابع نفت توسط دولت‌های طرفدار غرب و هرگونه خسارت اجتماعی به جریان صدور نفت به جهان صنعتی، یا به گفته مارتین شاو، «سوپر بلوک» صنعتی شمالیُ (Shaw, 1991)، باعث این فروپاشی خواهد شد.
همین سرمایه‌های استراتژیک و اقتصادی علت اصلی مداخلات غرب در خاورمیانه در بیش از دو قرن پیش (از زمان هجوم ناپلئون به مصر در 1797) بوده است.
این جریان مداخله‌جویی در طول دو قرن گذشته همچنان استمرار داشته است. شاید با توجه به همین نکته باشد که کارل براون پژوهشگر برجسته مسایل خاورمیانه با تاکید می‌گوید که مساله شرق (The Eastern Question) از قرن هجدهم زمان به بعد ادامه داشته است. به گفته کارل براون «حتی از زمان آغاز مساله شرق، قدرت‌های بزرگ سیاست‌های خود را در قبال خاورمیانه بر این اساس استوار کرده و به آن عمل کرده‌اند که گویا خاورمیانه دارای منافع استراتژیک بزرگتری از مناطق دیگر بوده است» (Carl Brown, 1984: 258).
از زمان تهاجم ناپلئون بناپارت تا اوایل قرن بیستم، خاورمیانه شاهد یک رشته تهاجمات پی‌درپی غرب بوده است: هجوم به الجزایر (1830)، تونس (1883)، و مراکش (1906) توسط فرانسه و هجوم به یمن (1839)، مالت (1815)، قبرس (1878) و مصر (1882) توسط انگلستان (Lenczowski, 1980: 40 – 43).
اهمیت مداوم اقتصادی و استراتژیک خاورمیانه برای قدرت‌های بزرگ صنعتی پس از جنگ سرد در نوشته‌ها و بحث‌های بسیاری از پژوهشگران و فعالان خاورمیانه‌شناس بازتاب داشته است. برای نمونه، نیل مک‌فارلین می‌نویسد که گر چه پایان جنگ سرد به نوعی به معنی کاهش و زوال فعالیت ابرقدرت‌ها در جهان سوم می‌باشد، اما در جهان مناطقی هست که هر ابرقدرت می‌تواند درگیری مداوم خود در آن و اختصاص منابع برای آن را توجیه نماید. جهان سوم در دوران پس از جنگ سرد، سه نوع منطقه را در بر می‌گرفته است: 1- مناطقی که در آن منافع عینی ابرقدرت‌ها با یکدیگر هم‌پوشی دارد (برای نمونه خاورمیانه و خلیج‌فارس)، 2- مناطقی که در آن یک ابرقدرت یا ابرقدرت دیگر دارای منافع قوی نابرابر است (برای نمونه آمریکای مرکزی برای آمریکا)، و 3- مناطقی که در آن هیچیک از ابرقدرت‌ها دارای منافع عینی مسلم نیستند (برای نمونه مناطق صحرای آفریقا).
منطقه سوم توسط همه ابرقدرت‌ها نادیده گرفته شده و منطقه دوم قلمرو یک ابرقدرت خواهد شد. گر چه جنبه ایدئولوژیک کشمکش میان ابرقدرت‌ها در منطقه نخست در حال از بین رفتن است اما هم‌پوشی منافع به معنی تداوم درگیر شدن آنها در آن است (MacFarlane, 1991: 128 – 31).
در حالیکه ائتلاف غرب در جنگ دوم خلیج‌فارس (1991)، سقوط طالبان در افغانستان (2 – 2001)، و حمله به عراق (2003)‌ بهترین نمونه‌های هم‌پوشی منافع سوپر بلوک صنعتی شمال در خاورمیانه بوده‌اند، اما این امر در تاریخ منطقه بی‌پیشینه نبوده است. تجربه گذشته نشان داده است که غرب همیشه برای تأمین و حفظ منافع خود، به شیوه‌ای متحد اقدام می‌کرده است. ائتلاف غرب علیه امپراطوری عثمانی در سال‌های دهه 1910 که به فروپاشی این امپراطوری انجامید، کودتای انگلیسی - آمریکایی سال 1953 علیه دولت ناسیونالیست ایران به رهبری محمد مصدق که بنیاد ملی شدن صنایع نفت در خاورمیانه را گذاشت، و سرانجام ائتلاف انگلستان، فرانسه و اسرائیل علیه مصر در جنگ اکتبر 1956 کانال سوئز، نمونه‌هایی مهم از اقدام منسجم و متحد غرب علیه خاورمیانه بوده است.
طرح «نظم نوین جهانی» که در سال‌های دهه 1990 مطرح شد، توجیه‌گر سیاست سوپر بلوک صنعتی شمال از جمله روسیه و ژاپن، در برابر خاورمیانه بوده است. پس از فروپاشی شوروی، چالش‌های منطقه‌ای برای امنیت و ثبات نظام بین‌المللی کنونی عمده‌ترین تهدیدات بشمار می‌آمدند. تداوم سیاست‌های نظامی‌گری ایالات‌متحده و متحدان آن در اروپا، به واقع برای رویارویی با خطرات نهفته در تهدیدات منطقه‌ای برای صلح و ثبات جهانی صورت گرفت. طرح نظم نوین بین‌المللی در دهه 1990، و نیز طرح‌های دیگری چون طرح خاورمیانه بزرگ در 2003 توجیه تداوم سیاست‌های کهن در برابر خاورمیانه به عنوان خطرناک‌ترین چالش منطقه‌ای برای جهان صنعتی بوده است.
ماهیت سیاست بین‌المللی پس از جنگ سرد در خاورمیانه
تمرکز و توجه فزاینده و به واقع مداخله قدرت‌های غرب در خاورمیانه پس از جنگ سرد، برای نخستین بار در طرح نظم نوین جهانی که توسط جرج‌بوش پدر پیشنهاد شده بازتاب یافت (Cuddy, 2001). اعلام این بحث در گرماگرم جنگ خلیج‌فارس اول «هم‌توجیهی بود برای مداخله نظامی و هم دیدگاه آمریکا برای جهان پس از جنگ سرد» (Berman and Jentleson 1991: 93 – 5).
در آن دوران بوش مدعی شد: «چیزی که مطرح است تنها یک کشور کوچک و رهایی آن از اشغال نیست، اکنون یک ایده بزرگ و یک نظم نوین جهانی مطرح است، نظمی که در آن ملت‌های پراکنده جهان در یک آرمان مشترک برای تحقق آرزوهای بشری، یعنی صلح و امنیت، آزادی و قانون واقعی تلاش می‌کنند» (NewYork Times, 1991: A8).
تفسیرها و برداشت‌های بعدی در رسانه‌های غرب چنین به ذهن متبادر می‌کردند که در این نظم نوین جهانی، ماموریت واقعی سوپر بلوک صنعتی تحت رهبری آمریکا استقرار صلح، تشویق دمکراسی و حقوق بشر و جلوگیری از گسترش سلاح‌های کشتار جمعی است.
با این همه، تجربیات اوایل دهه 1990 و پیش و پس از آن در خاورمیانه نشانگر این نکته بود که غرب در رابطه با این اصول اعلام شده براساس «معیارهای دوگانه» رفتار می‌کند. همین نکته یکی از عوامل مهم بی‌اعتمادی جوامع خاورمیانه‌ای به شیوه عملکرد غرب و مقاصد آن بوده است. واکنش سریع در برابر تهاجم عراق به کویت و بی‌توجهی به سیاست‌های اسرائیل در برابر فلسطینی‌ها در اشغال کرانه باختری و نوار غزه نشانه همین سیاست دوگانه بود.
در حالیکه ایالات متحده و متحدان غربی آن به اقدام نظامی و یا اقدام سیاسی از طریق سازمان ملل برای پایان دادن به سیاست‌های اسرائیل علیه فلسطینی‌ها و وادارسازی آن به عقب‌نشینی از کرانه باختری و نوار غزه و تاسیس یک دولت مستقل فلسطینی (حداقل براساس طرح‌های خود ایالات متحده و غرب همچون طرح نقشه راه 2002) دست نزده‌اند، اقدام خود برای اخراج عراق را براساس صلح و ثبات بین‌المللی توجیه کردند. توسل ناگهانی آنها به سازمان ملل نیز نشانگر همین سیاست دوگانه در منطقه خاورمیانه بوده است. به گفته نوام چاسکی آمریکا و دو متحد غربی آن یعنی انگستان و فرانسه، به ترتیب بیشترین مقام را در آراء شورای امنیت داشته‌اند (Chomsky, 1991: 308 – 10).
این نوع سوءاستفاده از سازمان ملل پس از جنگ 1991 با عراق ادامه یافت و یکی از نمونه‌های مهم آن رد پیشنهاد پطرس غالی مدیر کل وقت سازمان ملل برای تشکیل یک «ارتش دائمی ملل» به منظور حفظ نظم بر طبق ماده 43 منشور ملل متحد بود (Law, 1992: 3). در واقع شورای امنیت به نوعی ابزار اجرائی آمریکایی تبدیل شده تا برعکس. همین باعث می‌شود تا دیدگاه رابرت کاکس نظریه‌پرداز منتقد روابط بین‌الملل که نهادهای بین‌المللی را ابزار دست دولت‌های هژمون می‌داند درست از کار درآید (Cox, 1987).
سیاست معیار دوگانه در رابطه با اصول دیگر نظم نوین بین‌المللی، همچون اصول حقوق بشر، دمکراسی و گسترش سلاح‌های هسته‌ای دنبال شده است. در حالیکه غرب نگرانی خود را از نقض حقوق بشر در برخی کشورهای خاورمیانه چون ایران، سوریه و لیبی بیان می‌کند، این نکته را نادیده می‌گیرد که چگونه سایر کشورهای طرفدار غرب دست به اقدامات مشابه ضدحقوق بشر می‌زنند. در حالیکه، در جریان بحران خلیج‌فارس در اوایل دهه 1990، و پیش از آن، حکومت‌های غربی به شدت علیه سلاح‌های شیمیایی عراق و تهدید آنها برای امنیت اسرائیل و نیروهای متحد غربی واکنش نشان دادند، اما کاربرد همان نوع سلاح‌ها را علیه ایران و کردهای شمال عراق در جریان جنگ ایران و عراق نادیده گرفتند (Abdul Khalil, 1992: 23).
بحث بسیار مهم به کارگیری معیارهای دوگانه نسبت به دولت‌ها و رژیم‌های خاورمیانه‌ای در رابطه با پیشبرد دمکراسی بیشتر از حقوق بشر اهمیت پیدا می‌کند. گر چه در بسیاری از دکترین‌های اعلام شده از سوی دولت‌های آمریکا، نظیر دکترین کندی و طرح نظم نوین جهانی جرج بوش پدر، و طرح خاورمیانه بزرگ جرج بوش پسر، مساله دمکراسی یکی از اهداف نخست ایالات متحده قلمداد می‌شود، اما در عمل این اصل قربانی مسایل سیاسی و بویژه امنیتی می‌شده است. به عبارت دیگر در تمامی این طرح‌ها، مسایل امنیتی موضوع دمکراسی و پیشبرد و توسعه سیاسی حتی اقتصادی را تحت‌الشعاع قرار داده است. همکاری‌های گسترده دوستانه ایالات متحده و متحدان آن با اردن و عربستان سعودی در سال‌های اخیر بیانگر همین نکته است که همکاری امنیتی در نظام نوین جهانی و سیاست بین‌المللی نوین خاورمیانه‌ای برای غرب بیشتر اهمیت دارد تا موضوع پیشبرد دمکراسی و جامعه مدنی.
این سیاست دوگانه در واقع خط‌مشی اساسی بازیگران اصلی نظام جهانی در دوران پس از جنگ سرد بوده است. هراس از روی کار آمدن رژیم‌های بنیادگرای اسلامی از طریق فرآیندهای دمکراتیک در طول دو دهه گذشته موضع مشترک همه کشورهای غرب به طور عام و اعضاء سوپر بلوک صنعتی شمالی به طور خاص بوده است. این هراس از سوی پژوهشگران حامی سوپر بلوک نظریه‌پردازی و توجیه نیز نشده است. یکی از همین نظریه‌پردازان با تاکید بر رقابت میان نیروهای طرفدار همگرایی و تفرقه‌انداز در محیط نوین بین‌المللی، می‌گوید که بنیادگرایی اسلامی آنچنان نیروی تفرقه‌اندازی است که می‌خواهد بخش ویژه‌ای از جهان را از بقیه آن جدا کند (Gaddis, 1991).
به کارگیری سیاست معیار دوگانه تنها به مساله دمکراسی و حقوق بشر محدود نمی‌شود بلکه زمینه‌های دیگر را نیز در بر می‌گیرد. یکی از تازه‌ترین این نمونه‌ها، بحث خطر دستیابی کشورهای غیرهسته‌ای به سلاح‌های هسته‌ای است. جنجال بر سر سیاست‌های کره‌شمالی و جمهوری اسلامی ایران در سال‌های اخیر در همین رابطه است. این در حالی است که سیاست کشورهای دوست و متحد آمریکا و دستیابی آنها به تکنولوژی هسته‌ای و حتی سلاح‌های هسته‌ای نادیده گرفته می‌‌شود. یکی از پژوهشگران آمریکایی در نقد کراتامر سیاستمدار طرفدار جرج‌بوش که گسترش سلاح‌های کشتار جمعی را بزرگترین خط امنیت جهانی در نظر گرفت، و از کشورهایی چون ایران، عراق و لیبی به عنوان «دولت‌های هسته‌ای» نام برد، (Krauthammer, 1990 – 91) نوشت که بر طبق سرویس پژوهشی کنگره آمریکا، بیشتر کشورهایی که در پی بدست آوردن سلاح‌های هسته‌ای هستند در زمره دوستان ‌آمریکا در نظر گرفته شده‌اند (Stork; 30). سیاست غرب در برابر سلاح‌های هسته‌ای اسرائیل آشکارترین نمونه به کارگیری معیارهای دوگانه در سیاست‌های بازیگران محوری نظام جهانی است.
خاورمیانه، سیاست بین‌الملل و قواعد بازی نوین
یکی از ویژگی‌های اساسی سیاست بین‌المللی خاورمیانه در دو دوره نخست آن، یعنی سال‌های دوران بازی کلاسیک (1918 – 1797)، و دوران جنگ سرد (1991 – 1945) این رقابت‌های استراتژیک میان بازیگران محوری نظام جهانی برای رخنه و نفوذ در این منطقه بوده است. این رقابت‌های استراتژیک در دو قرن نخست یعنی دوران مربوط به مساله شرق بر سر عثمانی و فروپاشی آن (Clevenland, 2004, 37 – 56: Hinnebusch, 2003, 14 – 53)، میان بازیگران اروپایی یعنی فرانسه، انگلستان، روسیه و گاه ‌آلمان جریان داشت، و در دوران دوم یعنی دوره جنگ سرد و حتی پیش از آن میان دو بلوک شرق و غرب جهان سرمایه‌داری – جهان سوسیالیسم یا ‌آمریکا و شوروی.
این آرایش متقابل نیروهای محوری به بازیگران منطقه‌ای فرصت می‌داد تا از طریق اتحاد و ائتلاف و گاه بی‌طرفی بتوانند در تامین منافع و افزایش قدرت خود تا حدی موفق باشند. وجود این بازیگران رقیب و قطب‌‌های قدرت جهانی، به کشورهای خاورمیانه این امکان را می‌داد که با استفاده از قواعد حاکم بر بازی بین‌المللی به سیاست‌های مانور دست بزنند و با اتحاد با یکی از قدرت‌های رقیب، موجودیت خود را در برابر دشمنان و مخالفان خود تامین کنند. به همین خاطر بود که کشورهای خاورمیانه‌ای در این دو قرن به نوعی به یکی از طرف‌های درگیر سیاست‌های بین‌المللی وابسته شدند. کشورهای خاورمیانه‌ای از این طریق می‌توانستند با این کار منافع خود را نیز تامین کنند و با دشمنی تمام عیار بازیگران محوری نظام جهانی روبرو نشوند.
اما در دوران سوم سیاست بین‌المللی خاورمیانه وضع به گونه‌ای دیگر رقم خورده است. با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد در 1991، قطب‌بندی پیشین از میان برداشته شد و جهان به لحاظ ایدئولوژیک، حداقل با توجه به ماهیت بازیگران محوری نظام جهانی، یکدست شد. اتحاد جماهیر شوروی و پیش از آن چین کمونیست راه و روش سوسیالیستی و انقلابی‌گری را کنار گذاشتند، و با ادغام در اقتصاد بازار سرمایه‌داری در یک اردوگاه قرار گرفتند. با این دگرگونی اساسی، در واقع پیش‌بینی ایمانوئل والرشتین که می‌گفت کشورهای به ظاهر سوسیالیستی چین و شوروی نیز جزئی از نظام جهانی سرمایه‌داری و در خدمت کارکرد درست آن هستند، تحقق پیدا کرد (والرشتین، 1993). گر چه دولت چین همچنان به لحاظ سیاسی خود را کمونیست خوانده و تن به توسعه سیاسی و دمکراسی نداده است، اما به لحاظ اقتصادی یکی از ستون‌های عمده نظام جهانی سرمایه‌داری شده است. بنابراین به لحاظ اقتصادی یکی از ستون‌های عمده نظام جهانی سرمایه‌داری شده است. بنابراین به لحاظ قطب‌بندی استراتژیک، در حال حاضر یک قطب اساسی وجود دارد و ‌آن هم بلوک صنعتی واحد کشورهای پیشرفته اقتصادی و نظامی است.
با توجه به این دگرگونی‌ها می‌توان بار دیگر تاکید کرد که دیدگاه مارتین شاو درباره «سوپر بلوک صنعتی» کشورهای شمال به عنوان بازیگر اصلی نظام جهانی بیشتر از سایر مدل‌های ارائه شده در مورد شکل نظام بین‌المللی قادر به تبیین دگرگونی‌های استراتژیک و سیاسی جهانی است. در این چهارچوب، می‌توان به دیدگاه‌های ژوزف‌نای نیز که نظام جهانی را به کیک سه لایه نظامی، اقتصادی و فرهنگی تشبیه می‌کند (Nye, 1992) توجه کرد. در این الگو، ایالات متحده ‌آمریکا به لحاظ نظامی قدرت نخست است و رهبری جهانی را به عهده دارد. در لایه اقتصادی جهان در عین یکدست بودن به لحاظ سلطه سرمایه‌داری، از سه بلوک اقتصادی آمریکای شمالی، اروپا و شرق آسیا تشکیل شده است. در لایه سوم نیز که مساله فرهنگ اهمیت دارد، نوعی کثرت‌گرایی دیده می‌شود که در آن کشورهای گوناگون شمال و جنوب می‌‌توانند بازی‌گر عمده باشند.
با این همه آنچه که برای نظام جهانی اهمیت دارد، و بسیاری از نظریه‌پردازان نیز به آن اشاره کرده‌‌اند، همان تداوم و پویایی اقتصاد جهانی سرمایه‌داری است، و تمامی قدرت‌های موجود نظامی و اقتصادی اصلی جهان بر سر آن توافق دارند. بدین ترتیب نوعی اجماع تمام عیار جهانی بر سر حفظ و تداوم کارکرد اقتصاد سرمایه‌داری در میان اکثریت کشورهای جهان اعم از کشورهای بزرگ و کوچک و میانه وجود دارد که هر گونه مخالفت با آن با مقاومت شدید جهانی روبرو می‌شود. نظام بین‌المللی چه با توجه به ماهیت جهانی آن یعنی نظام جهانی سرمایه‌داری و چه با توجه به آرایش نیروهای اصلی آن، نوعی قوائد بازی برای حفظ و تداوم نظام بوجود آورده است که هیچ‌گونه حرکت چالش‌گرایانه در خارج از آن را با توجه به خطرات آن برای کل نظام، تحمل نمی‌کند.
نظام جهانی و پاسداران اصلی آن، یعنی کشورهای عضو سوپر بلوک صنعتی شمال در رابطه با مناطق عمده جهان که به لحاظ اقتصادی و سیاسی و فرهنگی اهمیت محوری برای تداوم و یا توقف اقتصاد سرمایه‌داری دارد، بسیار حساس بوده و هر گونه چالش برآمده از این مناطق را علیه منافع خود برنمی‌تابد.
خاورمیانه با توجه به نقش محوری خود در اقتصاد سرمایه‌داری، یعنی فراهم آوردن مواد خام مورد نیاز چرخش چرخه‌های صنعت و تولید، بیش از هر منطقه‌ای از جهان، برای نظام جهانی از اهمیت برخوردار است. مساله دیگری که باعث می‌شود خاورمیانه برای نظام جهانی و بازیگران اصلی آن اهمیت بیش از پیش داشته باشد، وجود اسرائیل است. اجماع کشورهای عمده صنعتی جهان برای حفظ موجودیت اسرائیل و رویارویی با هر گونه حرکت جهت نابودی آن باعث افزایش اهمیت خاورمیانه می‌شود. از آنجا که ایدئولوژی‌های رادیکال پان عربیسم و بنیادگرایی اسلامی می‌تواند علاوه بر مساله جریان نفت، موجودیت اسرائیل را نیز با چالش مواجه سازد، نظام جهانی و بازیگر اصلی آن، یعنی سوپر بلوک صنعتی شمال، نسبت به هر کشوری که قدرت و مشروعیت خود را بر این اساس استوار سازد حساسیت خاص داشته و با یک اجماع گسترده به رویارویی آن می‌پردازد.
همین اهمیت خاورمیانه و حساسیت بازیگران اصلی نظام جهانی نسبت به آن تبیین‌کننده بسیاری از دگرگونی‌های اساسی خاورمیانه در سال‌های پیش و پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی شوروی می‌باشد. پیش از جنگ سرد، مهار ایدئولوژی رادیکال پان‌عربیسم به ویژه نوع ناصری آن در مصر، نمونه آشکاری از مقابله نظام جهانی با چالش‌گران منطقه‌ای در خاورمیانه بود. گرچه ناصریسم در درجه نخست، چالشی ضداسرائیلی بشمار می‌رفت، اما احتمال گسترش آن در کشورهای نفت‌خیز منطقه می‌توانست چالش‌های بزرگی برای اقتصاد جهانی نیز فراهم کند.
به همین جهت بود که مصر دوره ناصری از اواسط دهه 1950 در چهارچوب سیاست‌های مهار قرار گرفت و قدرت ناصر در جنگ 1956 و از آن مهمتر محاصره اقتصادی و سرانجام جنگ ژوئن 1967 در هم کوبیده شد. رژیم‌های بعثی سوریه و عراق نیز در سال‌های دهه 1970 در معرض سیاست‌های مهار قرار گرفتند، و این امر در مورد سوریه در جنگ اکتبر 1973 و پس از آن تحقق پیدا کرد. رادیکالیسم بعث عراقی در سال‌های دهه 1980 برای رویارویی با انقلاب اسلامی ایران و ادامه جنگ علیه آن از چالشگری برای نظام جهانی دست کشید و در راستای سیاست‌های آن نیز گام برداشت. به همین دلیل بود که بازیگران اصلی نظام جهانی در نیمه دوم دهه 1980 از عراق در برابر ایران حمایت‌های نظامی و سیاسی می‌کردند.
حفظ توازن قوای منطقه‌ای
یکی از قواعد بازی نظام جهانی، رعایت توازن‌های منطقه‌ای بوده است. در هیچ‌ یک از مناطق جهان یک قدرت، به ویژه قدرت چالشگر، اجازه مسلط شدن بر کل منطقه را پیدا نمی‌کند. مهار جمال‌ عبدالناصر، مهار عراق و مهار ایران در راستای همین حفظ قواعد بازی بوده است. شکل‌گیری جدید آرایش‌ نیروها بویژه در رابطه با بازیگران محوری نظام جهانی به لحاظ نظامی و اقتصادی و سیاسی پس از پایان جنگ سرد، پایبندی آنها به حفظ قواعد بازی را بیشتر کرده است، چرا که در صورت وجود چالش، قدرت‌های رقیب دیروز، یعنی آمریکا و روسیه، امروزه بر سر ضرورت رویارویی با آن توافق کامل دارند. از آنجا که نیروهای چالشگر برای نظام جهانی برخلاف دوره جنگ سرد از توان مانور در سایه وجود ابرقدرت شوروی برخوردار نیستند، آسیب‌پذیری بیشتری در برابر اقدام یکپارچه سوپر بلوک صنعتی شمال دارند و با سرعت بیشتری در معرض رویارویی سیاسی، نظامی و اقتصادی قرار می‌گیرند.
برخورد با بنیادگرایی رادیکال طالبان ـ القاعده در افغانستان و رادیکالیسم پان عربی بعثی در عراق تحت رهبری صدام حسین در سال‌های نخست قرن بیست و یکم نمونه‌های مهم رویارویی سریع سوپر بلوک صنعتی شمال یعنی کارگزار اصلی نظام جهانی، با چالش‌های منطقه‌ای بوده‌اند. رادیکالیسم بنیادگرایانه، مادامی که به صورت چالش اساسی برای نظام جهانی در نیامده بود چندان مورد توجه نبود. نمونه آن گروه‌های رادیکال اسلام‌گرای مصر در دهه 1970 و 1980 بودند، که نه تنها حساسیت‌های آمریکا و سایر بازیگران نظام جهانی را برنینگیختند، بلکه مورد پشتیبانی آن نیز قرار گرفتند. گروه‌های رادیکال اسلام‌گرا در طول سال‌های دهه 1980 در جریان مبارزه مشترک با شوروی در افغانستان، با پشتیبانی نظامی، مالی و سیاسی آمریکا و سایر بازیگران نظام جهانی سرمایه‌داری روبرو شدند. مسئول تدارکات سازمان اطلاعات ‌آمریکا (CIA) در اواسط دهه 1990 گفته بود که سازمان مذکور بیش از دو میلیارد دلار در افغانستان برای رویارویی با شوروی هزینه کرده بود که این پول از طریق پاکستان به سوی گروه‌های رادیکال اسلامی در حال جنگ با شوروی هدایت می‌شد (Jihad in America, 1995).
با پایان یافتن اشغال شوروی در افغانستان و احتمال تبدیل شدن رادیکالیسم اسلامی موجود در آنجا (افغان‌های عرب و سازمان القاعده) به حرکتی علیه منافع نظام جهانی سرمایه‌داری و بویژه کشورهای صنعتی غرب، پشتیبانی از آنها به پایان رسید و در مواردی نیز (نظیر ترور مشکوک عبداله العزام رهبر و نظریه‌پرداز اصلی القاعده و عرب‌های افغان در 1989) با آنها رویارویی نیز صورت گرفت. چرخش القاعده و حامیان آن به سوی دشمنی با آمریکا و سایر بازیگران نظام جهانی سرمایه‌داری سرمایه‌داری از اواسط دهه 1990، و زیر با گذاشتن قواعد بازی حاکم بر نظام جهانی و در نتیجه پیامدهای آن برای موازنه قوای منطقه‌ای و جهانی، اقتصاد سرمایه‌داری و ایدئولوژی آن لیبرالیسم، باعث شد تا آمریکا و متحدان آن، یعنی سایر اعضاء سوپر بلوک صنعتی شمال، به رویارویی شدید با آن بپردازند.
اتحاد یک رژیم بنیادگرای منطقه‌ای‌ (طالبان افغانستان)، با رادیکالیسم القاعده، و در پی آن عملیات گسترده این سازمان در آمریکا در یازده سپتامبر 2001، ضرورت رویارویی با چالش جدی نوین را شتاب بخشید. هنگامی که رژیم طالبان به اتحاد استراتژیک با القاعده و بن‌لادن دست زد و درخواست آمریکا و متحدان آن در سوپر بلوک صنعتی شمال برای تحویل دادن بن‌لادن یا اخراج او از افغانستان را نپذیرفت، مقابله با طالبان و از سر راه برداشتن این رژیم در کانون استراتژی نظام جهانی قرار گرفت. ناآگاهی القاعده و طالبان از قواعد بازی حاکم بر نظام جهانی باعث شد که نتوانند پاسخ گسترده ‌آمریکا را پیش‌بینی کنند. آنها گمان می‌کردند که ایالات متحده همانند سال‌های دهه 1990 به اقدام نظامی محدود در سطح پرتاب چند موشک بر افغانستان بسنده خواهد کرد. آنها هرگز پیش‌بینی نمی‌کردند که تمامی کشورهای بزرگ صنعتی برای رویارویی با القاعده و طالبان و روی کار آوردن یک رژیم غیرچالشگر دست به اقدام هماهنگ بزنند.
نمونه دیگر ناتوانی بازیگران منطقه‌ای برای درک قواعد بازی حاکم بر نظام جهانی و زیانی که از این راه دید، سیاست‌های رژیم بعث عراق در دوران صدام‌حسین در سال‌های دهه 1990 و سال‌های نخست قرن بیست‌ و ‌یکم بود. صدام‌حسین که در جریان‌ سال‌های جنگ ایران و عراق از پشتیبانی نظامی، سیاسی، اقتصادی و اطلاعاتی آمریکا و متحدان آن برخوردار بود با یک برداشت نادرست در جریان ادعاهای خود علیه کویت به این نتیجه رسید که در صورت اقدام علیه این کشور با واکنش سخت نظام جهانی روبرو نخواهد شد.
این درک نادرست و نا‌آگاهی از قواعد بازی حاکم بر نظام جهانی باعث شد تا صدام‌حسین به کویت حمله کرده و این کشور را اشغال کند. این اقدام توازن قوای منطقه‌ای را بهم می‌زد و می‌توانست کنترل ذخایر نفت را در اختیار یک رژیم دارای ایدئولوژی پان عرب رادیکال قرار دهد. انضمام کویت به عراق برای موجودیت اسرائیل نیز، با توجه به شعارهای آن زمان صدام‌حسین علیه صهیونیسم، خطرناک بود و باعث شد تا یک ائتلاف گسترده جهانی و منطقه‌ای برای رویارویی با آن شکل بگیرد. این ائتلاف در نهایت به جنگ تمام‌عیار علیه صدام‌حسین در 1991 و بیرون کردن ارتش عراق از کویت انجامید (Ismael, 1994) تداوم سیاست‌های مبتنی بر عدم درک قوائد بازی نظام جهانی از سوی صدام‌حسین در سال‌های پس از بحران کویت در دهه 1990 و اوایل قرن بیست‌ و یکم، بسیج بازیگران نظام جهانی علیه او و فروپاشی نظام بعثی را در 2003 به دنبال آورد.
انسجام نظام بین‌المللی و آرایش نیروهای آن پس از پایان جنگ سرد و نظام دوقطبی، باعث شد تا بازیگران اصلی نظام بین‌المللی بر سر منافع مشترک یعنی تداوم اقتصاد بازار به توافق برسند. گرچه گاه اختلافات اندکی میان بازیگران مذکور که هگی عضو سوپر بلوک صنعتی واحد شمال هستند، بر سر سیاست‌های در پیش گرفته شده بروز می‌کند، و ما نمونه آن را در مورد عراق و سرنگونی صدام‌حسین دیدیم، اما این بدان مفهوم نیست که آنها بر سر اصول اساسی نگهدارنده نظام جهانی اختلاف‌نظر دارند.
اتفاق‌ آراء بر سر منافع نظام جهانی و اصول حاکم بر آن باعث شده است، تا با وجود تفاوت‌های موجود بر سر سیاست‌ها، مشکل عمده‌ای در راه اجرای تصمیمات عمده‌ترین بازیگران سوپر بلوک صنعتی، یعنی ایالات متحده آمریکا، بوجود نیاید. دیگران در صورت عدم همراهی، حداقل سکوت را رعایت کرده و اجازه می‌دهند تا بازیگر اصلی به اجرای تصمیمات خود بپردازد. سیاست ایالات متحده آمریکا برای سرنگونی صدام‌حسین از نمونه‌های این انسجام و یکدستی نظام جهانی و بازیگران اصلی آن بوده است.
بی‌تفاوتی و در واقع همراهی ضمنی بازیگران سوپر بلوک صنعتی با سیاست‌های تازه خاورمیانه‌ای ایالات متحده به ویژه طرح خاورمیانه بزرگ در همین راستا قابل تبیین بوده است. تقسیم‌‌بندی دوستان و دشمنان ایالات متحده و غرب در خاورمیانه در رابطه با دولت‌های سرخ نیز به همین ترتیب است (Pollack, 2006).
طبیعی است که شیوه برخورد بازیگران اصلی سوپر بلوک صنعتی شمال با چالشگران نظام جهانی و آنها که قواعد بازی جهانی و منطقه‌ای را زیر پا گذارده‌اند، یکسان نبوده و نیست. میزان قدرت نیروهای چالشگر، شیوه برخورد با آن را از سوی بازیگران اصلی نظام جهانی تعیین می‌کند. برخی کشورهای ضعیف چالش‌گر نظیر نظام طالبان در افغانستان در یک مرحله از پای درمی‌آیند، و برخی دیگر نظیر رژیم بعث عراق در طول چند سال و از طریق تضعیف تدریجی و لرزان کردن پایه‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و نظامی آن. اعمال تحریمات اقتصادی، تحریم‌های نظامی و قطع رابطه، و نیز ضربه به زیرساختارهای اجتماعی و انسجام آن از طریق ایجاد شکاف‌های گوناگون، نظیر شکاف‌های قومی، و در نهایت وارد ساختن ضربه نظامی در مورد رژیم بعث عراق به کار گرفته شده است. وجود گروه‌های اقلیت مذهبی و زبانی در میان جوامع چالشگر فرصت مناسبی بدست بازیگران محوری نظام جهانی می‌دهد تا با تبدیل مسایل قومی داخلی به مسایل منطقه‌ای و بین‌المللی، رژیم‌های چالش‌گر را با بحران‌های گسترده داخلی مواجه سازند (Binder, 1999).
نتیجه
خاورمیانه، همانگونه که کارل براون سال‌ها پیش اعلام کرد، یکی از بین‌المللی‌ترین و رخنه‌پذیرترین مناطق جهان بوده است (Brown, 1984). با این همه رویدادهای کلان در سطح نظام جهانی، قواعد بازی بین‌المللی خاورمیانه‌ای را دچار تغییر و تحول کرده است. آگاهی یا نا‌آگاهی از این رویدادها و قواعد بازی حاکم بر نظام جهانی به ویژه در رابطه با خاورمیانه، نقش بسیار مهمی در سیاست‌ها و تصمیم‌گیر‌ی‌های بازیگران منطقه‌ای داشته و قدرت و ضعف آنها را مشخص کرده است.
در این پژوهش در پی تبیین سیاست‌های بین‌المللی خاورمیانه‌ای بودیم. مقایسه تغییر و تحولات پیش و پس از پایان جنگ سرد نشان می‌دهد که تحولی مهم در رابطه با توازن قوا و آرایش نیروها در سطح نظام جهانی روی داده است و برخلاف دوره‌های پیشین، امروزه رقابت اساسی میان بازیگران نظام جهانی وجود ندارد، بلکه یک سوپر بلوک صنعتی شمالی در محور نظام جهانی قرار گرفته و قواعد بازی حاکم بر آن را تعیین می‌کند. همچنین مقایسه سیاست‌های بین‌المللی خاورمیانه پیش از جنگ سرد (مساله شرق از آغاز قرن 19، بازی بزرگ در نیمه دوم قرن نوزدهم و دوران جنگ سرد 1991 ـ 1945) نشان می‌دهد که جبهه‌گیری پیشین بازیگران محوری نظام جهانی در برابر یکدیگر از میان رفته است و امکان مانور بازیگران منطقه‌ای برای تامین منافع و افزایش قدرت ملی، چندان وجود ندارد.
ناآگاهی از قواعد جدید بازی حاکم بر نظام جهانی در سطح خاورمیانه باعث از میان رفتن امپراطوری عثمانی در اوایل قرن بیستم، رژیم طالبان و رژیم بعث عراق (‌آغاز قرن بیست و یک) شده است. طرح جایگاه خاورمیانه در نظام بین‌المللی معاصر و تاکید بر ضرورت شناخت قواعد بازی حاکم بر آن بدین معنی نیست که نظام جهانی در حال حاضر جنبه تک‌قطبی کامل داشته و امکان هر گونه مانور و افزایش قدرت و تامین منافع از سوی بازیگران غیرمحوری در آن امکان‌پذیر نیست. به عبارت دیگر، نشان دادن شیوه‌های برخورد بازیگران محوری نظام جهانی، یعنی سوپر بلوک صنعتی شمال با چالشگران منطقه‌ای به مفهوم توصیه تسلیم محض در برابر سیاست‌های آنها نیست.
گر چه به لحاظ نظامی، امکان به چالش کشیدن قدرت سخت‌افزاری بازیگران محوری وجود ندارد، اما به لحاظ اقتصادی و فرهنگی و با درک قواعد بازی حاکم بر آن می‌توان به افزایش قدرت ملی و تغییر جایگاه خود در نظام جهانی دست زد. واقعیت این است که نظام جهانی در حال حاضر، برخلاف ادعای برخی نظریه‌پردازان و سیاستمداران آمریکا، نظامی مبتنی بر تک‌قطبی تمام‌عیار نیست و همانگونه که در بحث نظری پژوهش اشاره شد، بیشتر به دیدگاه‌های جوزف‌نای نزدیک است تا دیدگاه افراطی افرادی چون چارلز کراتامر و نظایر وی.
گرچه نظام جهانی به لحاظ نظامی به نوعی تک‌قطبی است و هیچ کشوری قدرت هماوردی نظامی با ایالات متحده آمریکا را ندارد، اما به لحاظ اقتصادی و فرهنگی نظامی سه‌قطبی و چندقطبی است.
بدین ترتیب بازیگران کوچک منطقه‌ای، همانند ایران، که به لحاظ اقتصادی و فرهنگی از توان نسبتاً بالایی برخوردارند می‌توانند با شناخت قواعد بازی حاکم بر نظام جهانی و با بکارگیری توان اقتصادی و فرهنگی خود به افزایش قدرت و اعتبار خود در جامعه بین‌المللی بیافزایند. این البته بیش از هر چیز به در پیش گرفتن سیاست‌های واقع‌گرایانه مبتنی بر منافع ملی بستگی دارد و نه سیاست‌های فراملی که می‌تواند با به چالش کشیدن قواعد بازی حاکم، نظام جهانی و بازیگران محوری آن، یعنی کشورهای عضو سوپر بلوک صنعتی شمال را به واکنش وادارد. تجربه کشورهای چالشگری همانند رژیم بعث عراق، یا سازمان القاعده و حامی آن دولت طالبان در افغانستان می‌تواند برای سایر بازیگران منطقه‌ای و جنوب مفید افتد.