* در ایران اختلاف نظرهایی در خصوص رابطه با آمریکا وجود دارد، آیا در بین آمریکاییها نیز از نخبگان گرفته تا عموم مردم، این اختلاف نظر به چشم میآید؟
** در پژوهش انجام شده در این زمینه، گروه های فعال حوزه ی ایران و آمریکا به چهار گروه فکری تقسیم شدهاند. در حقیقت این چهار گروه مجموعه افرادی را که درباره ی ایران دست به قلم میبرند، پوشش میدهند. در این پژوهش که یک سال به طول انجامید تمامی مطالبی که در روزنامه ها، کتابها و مجله های آمریکایی در مورد ایران نوشته شده بود، دستهبندی گردید.
گروه اول؛ کسانی هستند که نه تنها خواهان تعامل نیستند، بلکه تقابل با ایران را دنبال میکنند که ما عموماً با این گروه آشنا هستیم. کسانی که با لابی اسراییل مرتبط میباشند، چهره های حامی صهیونیسم و افرادی که در پی تأمین منافع اسراییل هستند. این طیف زمان «بوش» در مجموعه سیاست خارجی آمریکا نفوذ بسیار بالایی داشتند، البته نفوذ این گروه در دوره ی «اوباما» نیز کم نیست. به عبارت بهتر اینگونه نیست که با روی کار آمدن اوباما این جریان به کنار رفته و ایده های عوامل آن به کلی منزوی شده باشد. اوباما در حقیقت ادامه دهنده ی سیاستهای بوش نسبت به ایران است و حتی در برخی موارد شیوه ی تندتری را نیز در خصوص ایران اتخاذ نموده است.
به عنوان نمونه در حوزه ی تحریمها، نوع برخورد اوباما با ایران تندتر از بوش است با این که در زمان انتخابات، وی ادعا میکرد که بنای گفتوگو با ایران را دارد اما نه تنها این مسأله اتفاق نیافتاد بلکه وضعیت بدتر شد. عناصری که اوباما در ترکیب کابینه ی خود به کار گرفت، چهره هایی به شدت ضد ایرانی بودند. این عناصر به کلی اهل تعامل نبوده و حامی سرسخت حمله به ایران هستند. این تیپ افراد در دولت اوباما کم نیستند، به عنوان مثال در وزارت دارایی آمریکا غیر از یک نفر، همگی اعم از وزیر دارایی و معاونین وزیر، تغییر کردند. او چه کسی بود؟ مسؤول پرونده ی ایران در آن وزارتخانه یعنی مسؤول ایجاد مشکل در حوزه ی تحریمها، در واقع مهرهای که تحریمهای زمان بوش را مدیریت میکرد، عوض نکردند.
با این توضیح به این نتیجه میرسیم که نفوذ گروه اول در دولت اوباما هنوز وجود دارد. چهره هایی مانند: «دنیس رایس» که از عوامل اصلی و چهره های برجسته ی لابی اسراییل به شمار میرود. بر این اساس لابی صهیونیستی در هر دو دولت بوش و اوباما از نفوذ ویژهای برخوردار بوده و تفاوت مشخصی میان این دو وجود ندارد. از این رو تحلیلی که بعضاً در میان محافل روشنفکری در ایران وجود داشت مبنی بر این که با روی کار آمدن اوباما، رابطه با آمریکا بهتر میشود، غلط از آب در آمد و حتی در بعضی از حوزه ها وضعیت از گذشته نیز بدتر شد. گروه اول به شدت خواهان افزایش فشارها بر ایران هستند. به گونهای که بخشی از آنها همواره طرح حمله ی نظامی به ایران را دنبال کرده و خواهان افزایش بودجه ی براندازی نظام جمهوری اسلامی میباشند.
گروه دوم؛ جریانی است که تعامل را به کلی رد نکرده ولی چندان نیز معتقد به تعامل واقعی نیست و از بحث تعامل بیشتر برای پیشبرد اهداف خود که همان براندازی نظام و برخورد با ایران است، استفاده میکند. این گروه که عوامل آن هم اینک در دولت اوباما از شرایط خوبی برخوردار هستند هرچند برچسب نومحافظه کارها را ندارند ولی افکارشان چندان از این دسته دور نیست.
دنیس رایس که مسؤول ویژه ی پرونده ی ایران است، پیش از پیروزی اوباما طی یادداشتی به این نکته اشاره میکند که ما باید بحث تعامل با ایران را مطرح کنیم. چرا که هنگام افزایش فشارها بر ایران میتوان ادعا نمود ما بنای تعامل با ایران را داشتیم اما ایران همراه نشد. بر این اساس زمانی که اوباما روی کار آمد دقیقاً همین طرح اجرا شد. اوباما با هدف معرفی خود به عنوان چهرهای جدید با رویکردی نو ابتدا از در تعامل با ایران وارد شد اما در نهایت همان سیاستهای بوش را دنبال کرد.
شاهد مثال آن که بر اساس اسناد منتشر شده از سوی «ویکی لیکس»، در همان زمانی که رییس جمهور آمریکا بحث گفتوگو با ایران را مطرح میکرد، تعداد زیادی از مسؤولین وزارت خارجه ی ایالات متحده در سفرهای خود به کشورهای اروپایی، عنوان کردند که رویکرد ما نسبت به ایران عوض نشده و در عمل بحث تعامل را نوعی تاکتیک در راستای اعمال فشارها به ایران ارزیابی نمودند. بنابراین گروه دوم نیز علی رغم داشتن تفاوتهای تاکتیکی همانند گروه اول خواهان افزایش بودجه ی براندازی هستند. به عنوان نمونه گروه اول سرمایه گذاری بر حوزه ی قومیتها با هدف ایجاد جنگ داخلی را دنبال میکند اما گروه دوم علی رغم تمایل به این مسأله، احتیاط پیشه کرده و هوشمندی به خرج میدهد.
گروه سوم؛ کسانی هستند که خواهان تعامل استراتژیک با ایران بوده و عموماً عناصری هستند که پیش از این در دولت حضور داشته و امروز بازنشسته شدهاند و در عمل از نفوذ قابل توجهی برخوردار نیستند. عناصر برجسته ی این گروه نظیر «توماس پیکرینگ» که سفیر آمریکا در سازمان ملل بود یا «جیمز دوبینز»، اولین سفیر آمریکا در افغانستان، معتقدند که رویکرد آمریکا نسبت به ایران در چند سال گذشته موفق نبوده و این کشور را به اهداف خود در سیاست خارجی نرسانده است. از این رو زمان آن فرا رسیده که تعاملی دوسویه میان دو کشور برقرار گردد. این جریان که نیم نگاهی به تجربه ی رابطه ی چین و آمریکا دارند نیز هرچند بر این باورند که ایالات متحده موفق به براندازی حکومت ایران نشده و بر این اساس باید نوعی سیاست تعاملی با ایران اتخاذ کرد، اما حامی و طرفدار ایران هم به شمار نمیآیند.
گروه آخر منتقدین هستند. گروهی که کل سیاست خارجه را نقد میکنند. این جریان نیز از قدرت فاصله داشته و نفوذشان از گروه سوم هم کمتر است.
این چهار گروه، چهار نوع نگاهی است که در آمریکا وجود دارد. نگاه حاکم بر گروه های اول و دوم کم و بیش در دولتهای مختلف اجرا میشود و نگاه گروه های سوم و چهارم در انزوا به سر میبرد. در نهایت باید گفت نفوذ لابی اسراییل در دولتهای ایالات متحده بسیار بالا است. به گونهای که در حقیقت سیاست آمریکا نسبت به ایران در واشنگتن رقم نمیخورد بلکه در تلآویو نوشته میشود و اسراییلیها با نفوذ بالای خود در ساختار سیاسی-اقتصادی آمریکا توانستهاند سیاست این دولت را نسبت به ایران مدیریت کنند. رهبر معظم انقلاب با توجه به این مباحث معتقدند نباید در شرایط کنونی نسبت به آمریکا تغییر موضع داد. چرا که رفتار طرف مقابل تغییر نکرده و علی رغم تغییر در تاکتیکها، در عمل همان سیاستها اجرا میشود.
* همان طور که فرمودید، توازن قدرت بیشتر بین گروههای اول و دوم در جریان است. وزن هر یک از این گروهها را در ساختار قدرت ایالات متحده چه طور ارزیابی میکنید؟
** به لحاظ کمّی، گروه دوم از وزن بیشتری برخوردار است. همان طور که در حال حاضر نیز در دولت اوباما حضور فعال دارد. گروه سوم نیز نویسندگانی هستند که علی رغم نبودن در عرصه ی قدرت، از نفوذ قلم خود سود میبرند که از این حیث در رده ی دوم قرار میگیرند. پس از آن گروه اول در رده ی بعد قرار دارد و از همه کمتر نیز گروه آخر میباشد که افراد منتقد به شمار میآیند. نکته ی حایز اهمیت این است که میزان کمیّت لزوماً در بردارنده ی قدرت نیست. همان طور که گروه اول که به لحاظ کمّی در رتبه ی سوم قرار دارند، تعیین کننده ی سیاست گذاریهای ایالات متحده در حوزه های مختلف میباشد.
* شما در آمریکا زندگی کرده اید. نوع نگاه افکار عمومی این کشور به چه شکل است؟ آیا افکار عمومی آمریکا نیز مانند دولت و یا آن گروههایی که اشاره کردید، میباشد؟
** تنها روش برای این که بدانیم نگرش افکار عمومی مردم آمریکا نسبت به مسأله ی ایران چیست؟ نظرسنجی است. طبق نظرسنجیها، ذهنیت آمریکاییها به ایران بیشتر منفی است. به خاطر تبلیغات بسیار شدیدی که برضد ایران در رسانه های اصلی آمریکا وجود دارد، مردم این کشور نسبت به ایران ذهنیت مناسبی ندارند، البته اقلیتی هستند که رسانه های اصلی را قبول نداشته و منتقد نظام حاکم هستند. از این رو نگاه آنها لزوماً نسبت به ایران منفی نیست، البته خصوصیت خود مردم آمریکا این است که خیلی سیاسی نیستند.
به عبارت بهتر دولت نخواسته که مردم چندان سیاسی باشند. چرا که سردمداران کاخ سفید علی رغم داشتن ادعای دموکراسی، چندان نظر و حضور مردم را در تصمیمگیریها برنمیتابند. از این رو در بین مردم سرگرمیهای متعددی ایجاد کردهاند که اکثر آنها نیز فساد آلود است و اکثریت جامعه ی آمریکا غرق در فسادهای متعدد هستند. بنابراین مردم نیز خیلی فرصت این را ندارند که به مسایل سیاسی و بین المللی بپردازند، اما تمامی مردم آمریکا این طور نبوده و بخشی هم منتقد هستند ولی در اکثریت نیستند.
* آیا شواهد و قراینی در دست است که نشان دهد این اقلیت در حال افزایش هستند؟
** بله، تغییرات در حوزه ی تکنولوژی، وجود اینترنت و فضای مجازی، حفرهای را در بین رسانه های دولت باز کرده است. پیش از این رسانه ها محدود بودند. دولت آمریکا بین رسانه ها و اهداف دولت همپوشانی ایجاد میکرد و خط خبری کاملاً مشخص بود و مردم گزینه ی دیگری نداشتند. اما امروز با وجود فضای مجازی، سایتهایی هستند که منتقد بوده و شیوه ی خود را طی میکنند.
مشکلات اقتصادی که امروز دولت آمریکا با آن دست و پنجه نرم میکند این سؤال را در ذهن خیلی از افراد پدید آورده که چرا ما باید مثلاً در حوزه ی نظامی بیش از یک میلیارد دلار هزینه کنیم؟ چرا با این مشکلات اقتصادی باید هزینه ی نظامی آمریکا بیش از تمامی کشورهای دنیا باشد؟ چرا ما باید قرض بگیریم و جنگ کنیم؟ اینها سؤالهایی است که برای مردم آمریکا به وجود آمده است. بر این اساس اقلیت منتقد همواره در حال افزایش است. آنها امروز متوجه میشوند که اقدامهای دولت آمریکا در نهایت به مردم این کشور بیش از هر کس دیگری ضربه میزند.
* سرعت رشد این اقلیت چه قدر است؟
** سرعت رشد، بسیار زیاد نیست. به هر حال نهادهای اطلاعاتی عملیاتی در آمریکا قوی هستند و برای آنهایی که منتقد باشند، مشکل ایجاد میکنند. البته فساد حاکم بر جامعه ی آمریکا که به آن اشاره شد نیز تأثیر خود را دارد. متناسب با این فضا باید توجه داشت که در این کشور قشر منتقد و فرهیختهای وجود دارد که چندان کم تعداد هم نیستند. این شناسایی در جمهوری اسلامی وجود ندارد. باید شناسایی صورت گرفته و پس از آن دیپلماسی عمومی که تعامل با نخبگان است، جدی گرفته شود.
نهادهای مذهبی نیز در آمریکا وجود دارند که گذشته از مذهبی بودن، منتقد سیستم حاکم نیز میباشند. ما این اقشار را به خوبی نمیشناسیم. شناخت جمهوری اسلامی نسبت به محیط آمریکا و جریانهای مختلف آن محدود بوده و گذشته از آن دولت ایران برای مسلمانها و شیعیان این کشور نیز برنامه ی مشخصی ندارد. این ضعفی است که در حوزه ی دیپلماسی عمومی ما وجود دارد و باید در اسرع وقت آن را جبران نمود.