شاید بتوان گفت برای نخستین بار در طول دورهای که از اعلام موجودیت رژیم غاصب اسرائیل میگذرد، تل آویو ناچار به هم آهنگ کردن خود با روندی است که همه اجزاء و ابعاد آن را در نقطه مقابل منافع خود میداند. این موضوع میتواند در پروندههای دیگر خاورمیانه هم تکرار شود.
خبرهای فراوانی حکایت از آن دارد که مقامات ارشد رژیم صهیونیستی در طول سه ماه اخیر- از زمانی که زمزمه پذیرش برنامه هستهای ایران از سوی آمریکا به گوش رسید- بارها به واشنگتن رفتند و در بعضی از موارد حدود 10 روز در آمریکا ماندند و دهها جلسه با مقامات دولت، کنگره و احزاب این کشور برگزار کردند تا جمعبندی آمریکاییها را در این که «ناچار به پذیرش پیشرفتهای ایران هستیم» تغییر دهند ولی موفق نشدند.
یکی دو روز پس از بازگشت نتانیاهو از آخرین سفر 10 روزه به آمریکا، دفتر نخست وزیر برای آن که آخرین فشارها را به اوباما وارد کرده باشد از جلسه محرمانه نخست وزیر رژیم صهیونیستی با میت رامنی رقیب انتخاباتی رئیس جمهور آمریکا خبر داد به این معنا که اوباما باید از این به بعد خود را در مقابل لابی قدرتمند صهیونیستی در آمریکا ببیند.
نتانیاهو در عین حال برای آن که بگوید راه برای جلب اعتماد یهودیان بر روی رئیس جمهور کنونی آمریکا بسته نیست، اعلام کرد که «من با همه کاندیداها از جمله رامنی ملاقات کردهام» ولی این موضع اثر نکرد و باراک اوباما ضمن انکار آن که به امتیازدهی به ایران فکر میکند، اعلام کرد که مذاکرات بغداد را یک فرصت سازنده میداند و عملاً بر مواضعی که دو هفته پیش از آن در «ایپک» گرفته بود- یعنی آسیب پذیر بودن غرب در تحریم انرژی- تأکید کرد.
سعدالله زارعی در یادداشت تفضیلی خود افزوده است: شکست دیپلماتیک و سیاسی دولت غاصب اسرائیل به شکافی بزرگ در درون هیأت حاکمه این رژیم تبدیل شد و صداهای مخالف نتانیاهو بخصوص از سوی چهرههای شاخص امنیتی و نظامی بالا گرفت. ژنرال «بنی گانتز» رئیس ستاد مشترک ارتش ضمن آن که به قدرت هستهای ایران اعتراف کرد و گفت «ایران گام به گام در حال پیشروی به سوی نقطهای است که قادر باشد درباره تمایل به ساخت بمب تصمیم بگیرد»
اما در عین حال با صراحت گفت که این سخن رهبر ایران را قبول دارد که «ایران دنبال تولید بمب اتمی نیست» و «تشکیلات حاکم بر ایران را عاقل و خردمند میداند» و ایهود باراک وزیر دفاع و رهبر حزب کار -مؤتلف حزب حاکم- در مراسم جشن روز تأسیس این رژیم ضمن آن که اذعان کرد: «احتمال این که ایران را بتوان با فشار بینالمللی متوقف کرد، اندک و ناچیز است» در اظهاراتی که به پریشانگویی شباهت بیشتری داشت، گفت: «ایران هنوز تصمیم به ساخت سلاح اتمی نگرفته است و اگر آمریکاییها، اروپاییها و ما اسرائیلیها مصمم شدیم هنوز شانس متوقف کردن ایران وجود دارد.»
مقامات ارشد سابق رژیم صهیونیستی نیز هجمه به نتانیاهو را شدت بخشیدند و سعی کردند همه کاسه کوزهها را سر نخست وزیر بشکنند و حال آن که تا دو هفته پیش از آشکار شدن شکست اسرائیل در جلب موافقت غرب برای تداوم فشار امنیتی به ایران، موضع نتانیاهو ترجمه جمعبندی و نظر همه بخشها و اجزاء این رژیم درباره ایران بود. ژنرال گابی اشکنازی رئیس سابق ستاد مشترک ارتش در کنفرانس روزنامه «جروز الم پست» در نیویورک ضمن آن که گفت ما نمیتوانیم تحت چتر هستهای ایران زندگی کنیم در عین حال با ناامیدی گفت: «تحریمهای فلج کننده و بسیار شدیدتر علیه ایران، هم اکنون خیلی دیر و بیاهمیت شده است.»
اولمرت نخست وزیر دوران جنگ 33 روزه هم به تکرار موضع اوباما روی آورد و در این کنفرانس گفت هنوز زمان برای متوقف کردن ایران از طریق تحریم و دیپلماسی وجود دارد. «مائیر داگان» رئیس سابق موساد در کنفرانس نیویورک ضمن آن که خطر ایران را جهانی و متوقف کردن ایران را هم مسوولیتی جهانی خواند، از روند مواجهه دیپلماتیک با ایران ابراز ناامیدی کرد و گفت: «نظام ایران، نظامی هوشمند و استاد دیپلماسی است. براین اساس روزنامه فرانسوی «فیگارو» در گزارشی به قلم «آدرین ژولم» نتیجه گرفت که «مقامات اسرائیل اظهارات متناقض و بحث انگیزی را درباره ایران مطرح میکنند.»
دامنه اختلافات مقامات ارشد اسرائیل تا آن جا بالا گرفت که شائول موفاز رهبر حزب کادیما، باراک رهبر حزب کار و نیز رهبر حزب میرتز تقاضای برگزاری انتخابات پیش هنگام در روز 16 اکتبر (25 مهر) را دادند و لیبرمن رهبر حزب «اسرائیل بیتنا» هم اعلام کرد، حزب او بیش از این در کابینه حضور نخواهد داشت و در نهایت نتانیاهو که کاملاً تنها شده بود اعلام کرد که انتخابات زودهنگام را میپذیرد اما تأکید کرد که احزاب باید روی 14 اوت (24 مرداد) یا 4 دسامبر (14 آذر) توافق نمایند. این در حالی است که برای سقوط کابینه، خروج حزب لیبرمن که 15 کرسی (از 120 کرسی) مجلس را در اختیار دارد، کفایت میکند.
در این بین مهمترین نکته که برای رژیم صهیونیستی جنبه حیاتی دارد این است که در صحنه بینالمللی و منطقهای بحث راجع به مهمترین پرونده خاورمیانه- یعنی ایران- بدون در نظر گرفتن ملاحظات غاصبان فلسطین- که همیشه و در همه پروندههای 60 سال اخیر در اولویت توجه غرب بود- در جریان است و بدتر از آن این است که غرب در این میدان، ناچار است نومیدانه بازی پیروزمندانه حریف را نظاره کند.
غرب که در «مذاکرات اسلامبول یک» حتی به قیمت خارج شدن سوخت 20 درصد از ایران، حاضر به پذیرش غنی سازی 5/3 درصد در ایران نبود و حتی توافق خود با «رجب طیب اردوغان» را زیرپا گذاشت حالا به بغداد قدم میگذارد در حالی که پیشاپیش غنی سازی در ایران را پذیرفته بدون آن که از ایران تضمینی برای توقف غنی سازی 20 درصد گرفته باشد.
همه این اتفاقات در جلوی چشمان بهت زده رژیم صهیونیستی در حال رخ دادن است و سران تل آویو که پرچمدار امنیتی کردن پرونده هستهای ایران بودند و تا یک ماه قبل برای تحریک افکار عمومی غرب، میگفتند ایران حداکثر تا سه ماه آینده اولین بمب اتمی بومی را در اختیار خواهد داشت، حالا از روی اجبار و برای توجیه آبرومندانه! برای رجزهای قبلی میگویند رهبران ایرانی هوشمندند و باید به سخن آنان که میگویند به دنبال ساخت بمب نیستیم، اعتماد کنیم.
اما در عین حال یک سؤال اساسی وجود دارد: مگر غرب نمیتوانست همان مسیر «تهدید نظامی»، «تحریم اقتصادی» و «دیپلماسی مبتنی بر زور» را ادامه دهد؟ تا به این روز نیفتد؟ قطعاً میتوانست و البته مثل 7-6 سال گذشته به نتیجه نمیرسید ولی به هر حال- فارغ از نتیجه-میتوانست آن مسیر را ادامه دهد.
برای این سؤال پاسخهای زیادی وجود دارد که تاکنون در سطوح مختلف سیاسی، اطلاعاتی و رسانهای مطرح شدهاند. اما اگر به پرونده ایران نگاه بیندازیم و محیط جغرافیایی پیرامون آن را هم در نظر بگیریم در مییابیم که طی یک سال گذشته دو اتفاق فوقالعاده مهم در منطقه افتاده که شرایط را کاملاً دگرگون کرده و در نتیجه، غرب را وادار به تغییر مسیر کرده است. یکی از این دو اتفاق «بیداری اسلامی» حول محور جمهوری اسلامی است.
غرب تاکنون در صدد بود تا از طریق اعمال فشار سنگین و همه جانبه روی ایران، محیط منطقهای و بخصوص نقاط حساس آن را از تأثیرپذیری از انقلاب اسلامی حفظ کند و از این رو از چند سال پیش به دفعات این تحلیل در کانونهای سیاسی و اطلاعاتی دنیا مطرح شد که مساله غرب، برنامه هستهای ایران نیست بلکه مساله غرب، خود انقلاب اسلامی و نگرانی شدید غرب از تکرار آن و پدیدار شدن بلوکی بزرگ در سطح منطقه با مختصات انقلاب ایران است. خب حالا این اتفاق افتاده و این نکته را به اثبات رسانده که اقدامات ضد ایرانی غرب، از قضا بر سرعت پیدایی بلوک انقلاب اسلامی افزوده است.
اتفاق مهم دیگر که البته جدای از پدیده بیداری اسلامی نیست، «تحولات مصر» میباشد. سیاستهای هجومی و دفاعی غرب در منطقه پس از فروپاشی رژیم وابسته پادشاهی ایران روی دو پایه استراتژیک - مصر و عربستان- استوار گردید. در این بین اهمیت مصر از جنبههای مختلف بیش از اهمیت عربستان بود و از این رو در فاصله سالهای 1357 تا 1389 حلقههای اسارت و وابستگی مصر به غرب و تبدیل شدن آن به دژ محکم غرب دائماً جدیتر میشد، تا جایی که خیال غرب تا حد بسیار زیادی از مصر آسوده بود. برای همراه شدن با نویسنده، کافی است که به این دو خبر توجه کنید.
حدود سه ماه قبل از آغاز انقلاب مصر- پنجم بهمن 89- یک کنفرانس مهم تحقیقاتی با حضور حدود 300 تن از کارشناسهای خبره که بخشی از آنان را چهرههای سرشناس آکادمیک مصری تشکیل میداد در واشنگتن برگزار شد. جمعبندی نهایی این کنفرانس 7 روزه این بود: «با توجه به گسترش فرهنگ و باورهای صوفیانه در جامعه مصر و با توجه به استحکام رژیم حسنی مبارک، هیچ تحول خارج از کنترلی در مصر متصور نیست.»
خبر دیگر را از زبان ایهود اولمرت بشنوید: نخست وزیر سابق رژیم صهیونیستی سه روز پیش در کنفرانس روزنامه «جروزالم پست» خاطرهای را نقل کرده است: «عمر سلیمان- رئیس سازمان اطلاعات و گرداننده اصلی رژیم مبارک در فاصله سالهای 1372 تا 1389 و فردی که قرار بود جایگزین مبارک شود- دو ماه قبل از سقوط مبارک به تل آویو آمد، یک نفر در آن زمان از سلیمان پرسید چگونه میتواند درخصوص انتقال قدرت در مصر مطمئن باشد و او پاسخ داد که مهم نیست که چه کسی رأی میدهد بلکه مهم این است که چه کسی آراء را میشمارد!»
اینک همان مردمی که غرب با تحلیل غلط از تصوف مصریان از آنان خیال آسودهای داشت به میدان آمدهاند و دست اندرکار ساختن «مصر اسلامی شریعت محور» هستند و شیرازه رژیمی که غرب با نگاه به توانایی سرکوب آن، تصور آسودهای از آن داشت فروپاشیده و نشانههای واضحی از بازیابی مجد مسلمانان مصری به چشم میخورد.
برخلاف تحلیل غرب، تصوف شمال آفریقا از تعالیم عارف، فیلسوف، فقیه و مجاهد قرن ششم و هفتم هجری -محی الدین ابن عربی که امام راحل او را شیخ اکبر میخواند - ریشه میگیرد که هر چند بعدها حکام جور برای مخدوش کردن چهره وی اتهاماتی به وی زدند ولی این اتهامات چندان مؤثر واقع نشد. کاملاً واضح است که این دو پرونده -بیداری اسلامی و بازخیزی مصر- سایه خود را بر فضای بینالمللی گسترده و اجازه تداوم سیاستهای گذشته را نمیدهد.
رژیم صهیونیستی این تنگنا و گرفتاری را با گوشت و پوست و استخوان خود احساس میکند و به خوبی میداند که سیاست غرب در کنترل منطقه- خاورمیانه و شمال آفریقا- آنقدر بحران زده است که جایی برای فکر کردن به منافع اسرائیل برای غرب باقی نمانده است چه رسد به این که مانند گذشته بخواهد منافع اسرائیل را ضمیمه هر قول و قرار دو یا چند جانبه در منطقه بنماید.
«بحران موقعیت»، آینده رژیم غاصب را بهشدت به مخاطره انداخته و درون این رژیم را هم به شدت تحت تأثیر قرار داده است و لذا هیچ جای تعجب ندارد از این که میبینیم رژیم وحشی اسرائیل در مرزهای شمالی فلسطین با لبنان مشغول احداث دیوار امنیتی است و دولت مشغول اجرای طرح «تال» است که همه جوانان یهودی را به خدمت سربازی فرا میخواند.
چندی پیش مسوولان امنیتی و استراتژیک رژیم صهیونیستی کنگرهای را در دانشگاه هرتزلیا برگزار کردند، خروجی این کنگره دو روزه که در معاریو چاپ شد، این بود: «محیط استراتژیک اسرائیل- تحت تأثیر تحولات مصر- بسیار ضعیف شده و بخشهایی از منظومه امنیت منطقهای اسرائیل سقوط کرده است. تنها رژیم سعودی- در پشتیبانی از اسرائیل- باقی مانده که اگر فرو بپاشد، آنگاه دیگر هیچ مانعی بر سر راه- اجرای سیاست- ایران- مبنی بر محو اسرائیل- باقی نمیماند.