در موقعیتی که در یک نظام منطقهای یا بینالمللی قدرت به طور مساوی بین آنها تقسیم شده باشد و این نظام به نفع یک قدرت منطقهای یا بینالمللی پیش برود توازن قوا ایجاد شده است. در صورت بر هم خوردن این نظم منافع قدرت منطقهای یا بینالمللی بر هم خواهد خورد که در این صورت توازن قوا بر هم خورده است.
انگلستان در طول قرون 19 و 20 جهت تثبیت برتری خود در نظام بینالملل از ایجاد توازن قوا در نظام بینالمللی استفاده کرد و هر زمان که این توازن قوا بر هم میخورد جهت بازگرداندن این توازن با استفاده از ابزارهای دیپلماتیک و نظامی این توازن را برقرار میکرد. در واقع جنگ اول و دوم جهانی به واسطه بر هم خوردن توازن قوای بینالمللی ایجاد شد و آلمان در دو نوبت این موازنه را بر هم زد و انگلستان جهت مهار آن وارد جنگ شد.1
پس از جنگ دوم جهانی و افول قدرت انگلستان در عرصه بینالمللی ایالات متحده آمریکا جایگزین این کشور گردید و در نظام دوقطبی توازن قوا را با اتحاد جماهیر شوروی ایجاد کرد و هر زمان که این توازن بر هم میخورد ایالات متحده وارد عرصه دیپلماسی و جنگ میگردید.
بحران موشکی کوبا (1962) جنگ ویتنام (1962 ـ 1973) حمله شوروی به افغانستان (1980) انقلاب اسلامی ایران (1979) و جنگ عراق علیه ایران (1980) تماماً در نظام منطقهای و بینالمللی توازن قوا را برای ایالات متحده آمریکا بر هم زد و سبب گردید تا ایالات متحده آمریکا در درون جنگ سرد از خود عکسالعمل دیپلماتیک و نظامی نشان دهد تا توازن قوا را به حالت اول برگرداند.
پس از سپری شدن دوران جنگ سرد و اعلام نظم نوین جهانی توسط جرج بوش پدر در سال 1990 با حمله عراق به کویت بار دیگر توازن قوا در نظم جدید بر هم خورد و ایالات متحده آمریکا وارد عرصه نظامی گردید تا توازن قوا را مجدداً ایجاد کند.
در اواخر دهه 90 نیز مداخلۀ نظامی ناتو با رهبری آمریکا و انگلیس در بالکان و حمله به یوگسلاوی اقدام دیگری جهت ایجاد توازن قوا بینالمللی بود تا ایالات متحده آمریکا با حفظ این توازن قوا ثبات سیطرۀ خود را بر جهان حفظ نماید.
تحولات 11 سپتامبر 2001 و رویکرد جدید آمریکا جهت حفظ توازن قوا به دیدگاه امنیتی و نظامی تبدیل گردید؛ حمله به افغانستان و متعاقباً در مارس 2003 میلادی به عراق و فشارهای بینالمللی بر ایران تماماً جهت حفظ این توازن بوده است.
اما خلیج در سیاست توازن قوا انگلستان و ایالات متحده آمریکا چه نقشی داشته است؟
- اهمیت خلیجفارس
خلیجفارس در طول تاریخ مدون از اهمیت ویژهای در سیاستهای بینالمللی و منطقهای برخوردار بوده است این اهمیت هرچند در طول زمان متفاوت بوده ولی در اساس از محدوده معینی خارج نشده است.
اگر اهمیت جهانی خلیجفارس را به اقتصاد و جغرافیا تقسیم کنیم باید به توجهات ویژه قدرتهای بزرگ به این منطقه اذعان داشت. تا قبل از اکتشاف اولین چاه نفت در سال 1907 در مسجد سلیمان خلیجفارس از دیرباز از لحاظ جغرافیای سیاسی از اهمیت ویژهای برخوردار بود.
الف) قرار گرفتن در نقطهای استراتژیک در اقیانوس هند که در مسیر مهمترین خطوط ارتباطی بین شرق و غرب است.
ب) محل تلاقی راههای مواصلاتی از طرف دریای عمان و بحر احمر به شمال و شرق آفریقا و اروپا
ج) واقع شدن در ابتدای راههای حوزه خاورمیانه از راه دریا و ارتباط مواصلاتی با آسیای مرکزی و اروپا
د) واقع شدن در نزدیکی مرزهای جنوبی روسیه و مجموعه ایران، پاکستان و افغانستان2
دولت انگلستان جهت حفظ منافع خود در منطقه جنوب غرب آسیا خصوصاً هندوستان مراقب نفوذ دیگر دول اروپایی بود. لانس دان، وزیر امور خارجه انگلیس در سال 1903 در ارتباط با اهمیت این منطقه برای دولت متبوعه خود و مراقبت از فرانسه و روسیه در مجلس عوام انگلیس گفت:
«بدون هیچگونه تردید میگویم: به وجود آمدن یک پایگاه دریایی یا یک بندر نظامی در خلیجفارس به وسیله هر قدرت دیگری، از نظر من خطری بزرگ برای منافع بریتانیا است و اگر چنین وضعی پیش آید، با تما قوا با آن مقابله میکنیم و ایجاد یک پایگاه دریایی یا ایجاد یک نیروی نظامی توسط هر دولت خارجی در خلیجفارس اعلان جنگ به انگلستان تلقی خواهد شد.»3
انگلستان برای حفظ منافع و سیاست خود در این منطقه از سیاست توازن قوا استفاده میکرد به طوری که انگلستان در مورد سواحل جنوبی خلیجفارس این توازن قوا را حس میکرد و نگرانی نداشت و فقط از ناحیه ایران، انگلستان سخت نگران بود تا این توازن قوا توسط ایران بر هم بخورد، در نتیجه با اتخاذ، از روشهای ذیل در جهت مهار ایران برآمد.
1ـ تضعیف ایران تا آن حد که در اندیشه حمله به هندوستان نباشد.
2ـ جلوگیری از اتحاد ایران با دول رقیب مانند روسیه، فرانسه و آلمان که در نتیجه این امر توازن قوا به ضرر انگلیس بر هم میخورد و منافع آن به خطر میافتاد.
3ـ سلطه سیاسی ـ نظامی بر ایران تا به عنوان یک سپر از نفوذ روسیه بر خلیجفارس جلوگیری کند چرا که روسیه همسایه شمالی ایران محسوب میگردید، به طوری که انگلستان تا مرحله تجزیه ایران نیز جهت حفظ منافع خود پیش رفت (قرارداد 1907 سرپرسی کاکس) اشغال جزایر ایرانی در سال 1903، استقلال شیخنشینهای جنوب خلیجفارس از امپراطوری عثمانی و تحت نفوذ قرار دادن آنان زیر سلطه خویش، اقداماتی بود که انگلستان جهت اجرای سیاست توازن قوا تا قبل از جنگ اول جهانی اعمال کرد. بعد از فروپاشی امپراتوری عثمانی شیخنشینهای حاشیه جنوبی خلیجفارس یکی پس از دیگری به استقلال رسیدند. البته این حکومتهای شیخنشین تحت نفوذ و سلطه انگلستان بودند تا تسلط بر آنان حفظ گردد.4
پس از جنگ دوم جهانی و با افول قدرت بریتانیای کبیر، شیخنشینهای دیگر خلیجفارس نیز استقلال پیدا کردند و با اعلام خروج نیروهای انگلیسی درسال 1968 انگلستان و ایالات متحده آمریکا به عنوان قدرت جدید بینالمللی نگران بر هم خوردن توازن قوا در منطقه خلیجفارس بودند.
اهمیت دیگر خلیجفارس را میتوان در منابع نفتی و گاز خلیجفارس دید و سیاست توازن قوا حفظ و کنترل منافع نفتی و گاز جهت بهرهبرداری قدرتهای بزرگ در طول قرن گذشته بوده است.
واقع شدن هشت کشور منطقه در اقیانوسی از منابع عظیم گاز و نفت و منابع هیدروکربن که ماده اصلی تکنولوژی نوین، فراگیر و عامل تحرک حمل و نقل در فرآیند استراتژی اقتصادی و نظامی کشورهای پیشرفته صنعتی از جمله ایالات متحده آمریکا میباشد، بر اهمیت این منطقه افزوده است. خلیجفارس که در اوایل قرن بیستم در ارتباط با منافع استعماری انگلستان در حوزه اقیانوس هند یک منطقه ژئوپلیتیک به شمار میرفت؛ و با کشف نفت و اخیراً منابع عظیم گاز و وقوع جنگهای اول و دوم جهانی و استفاده نیروهای متفقین از نفت به عنوان سوخت نظامی و به دنبال آن تحولات ژرف تکنولوژیک در زمینههای تولید و انباشت و کاربرد تسلیحات به ویژه در امور لجستیکی و نیاز حیاتی کشورهای صنعتی به این ماده استراتژیک دارای اهمیتی مضاعف گشت.5
براساس مطالعات موجود بیش از سه چهارم ذخایر نفتی جهان در منطقه خلیجفارس موجود میباشد؛ عمر ذخایر نفتی این منطقه به حدی است که میتواند سبب وابستگی اقتصاد جهان به آن گردد.
در مورد ذخایر گاز جهان، ایران و قطر به تنهایی یک سوم ذخایر گازی دنیا را تامین میکنند و صادرکننده گاز خالص (گاز بدون نفت) هستند.6 و همین مساله کافی است که خلیجفارس کانون توجه قدرتهای بزرگ جهت حفظ و تثبیت موقعیت خود در این منطقه باشد. البته عوامل امنیتی و نظامی نیز در اجرای سیاست توازن قوا در خلیجفارس تاثیرگذار هستند، ولی عوامل ذکرشده تابعی از عوامل جغرافیایی و اقتصادی میباشند.
[ایالات متحده آمریکا و ترتیبات امنیتی و تحولات استراتژی توازن قوا در خلیجفارس]
اگر دو عامل موقعیت «ژئوپلیتیک» و «ژئواکونومیک» منطقه خلیجفارس را طبق آنچه که قبلا ذکر شد فاکتورهای اصلی و اساسی در میزان علایق گذشته امپراتوری بریتانیا و زمان حال ایالات متحده آمریکا در این منطقه محسوب کنیم؛ تحولات استراتژی ایالات متحده این ابرقدرت جهانی حال حاضر را با توجه به دگرگونیهای نظام بینالمللی، تغییر و تحولات منطقهای و به تبع آن، دگرگونی در قواعد بازی بینالمللی میتوانیم به 5 دوره به ترتیب ذیل تقسیم و آثار منافع ژئوپلیتیک و اجرای سیاست تعادل قوا در رفتار این کشور را نسبت به تحولات خلیجفارس از آن استنتاج نماییم.
دوره اول: 1971 ـ 1945 (دوران حاکمیت جنگ سرد و واگذاری قدرت از بریتانیای کبیر به ایالات متحده آمریکا)
تا زمان جنگ جهانی دوم، بریتانیا قدرت مسلط سیاسی، اقتصادی منطقه به شمار میآمد و ایالات متحده آمریکا قدرت جهانی محسوب نمیشد؛ تا این تاریخ انگلستان توانسته بود با کشورهای منطقه، به ویژه کشورهای حاشیه جنوبی خلیجفارس، قراردادهای مختلف سیاسی، اقتصادی، تجاری و نظامی که اغلب آنان جنبه استعماری داشته و در جهت منافع آنان منعقد گردیده بودند و از طریق این اقدامات، تئوری تعادل قوا به وسیله فقدان یک قدرت منطقهای و اجازه ندادن به نفوذ قدرت دیگری به غیر از انگلستان به این منطقه صورت پذیرد.
پس از پایان جنگ دوم جهانی و تحلیل رفتن قوای اقتصادی و نظامی انگلستان بر اثر خسارات وارده از جنگ از حیطه نفوذ این قدرت بینالمللی در جهان از جمله خلیجفارس کاسته شد. در مقابل جنگ جهانی دوم سبب سیطرۀ تدریجی همهجانبۀ آمریکا بر قدرتهای اروپایی از جمله خود انگلستان گردید.
در این دوران آمریکا به واسطه دکترین ترومن و طرح مارشال، توانست نفوذ و سلطه خود را بر مناطق استراتژیک جهان از جمله منطقۀ خلیجفارس گسترش دهد و با اعلام خروج نیروهای انگلیسی از شرق سوئز و خلیجفارس در سال 1968 آمریکا به عنوان قدرت جدید بینالمللی جایگزین بریتانیا گردد.
اما حاکمیت فضای متصلب جنگ سرد در دهه 1960، هزینههای تسلیحاتی بسیار بالا و درگیریهای نظامی طولانی و طاقتفرسای آمریکا در ویتنام سبب گردید تا ایالات متحده دکترین نکیسون ـ کیسنجر را در این منطقه استراتژیک به اجرا درآورد.
به واسطه اعلام این دکترین، آمریکا به دنبال بومی کردن مسایل منطقهای، ایران را به عنوان ستون نظامی و عربستان سعودی را به عنوان ستون مالی در جهت ایجاد تعادل قوا در برابر عراق متمایل به شوروی کمونیستی و مهار جنبشهای انقلابی و سوسیالیستی در منطقه اعلام کرد.7
ـ دوره دوم (1979 ـ 1972) دوران تنشزدایی
دگرگونی در نظام بینالملل، در نظام دوقطبی به شدت در استراتژی ایالات متحده آمریکا در منطقه خلیجفارس تاثیر میگذاشت. سالهای تنشزدایی و حرکت به سوی آشتی در این دوران سبب شد تا آمریکا و شوروی سابق دو قدرت منطقهای خلیجفارس یعنی عراق و ایران را به سمت تنشزدایی پیش ببرند و به دنبال کاهش بحران در روابط کشورهای حوزه خلیجفارس از جمله ایران و عراق (براساس قرارداد 6 مارس 1354 الجزایر)8، ایالات متحده آمریکا به دنبال ایجاد توازن قوا بین سه قطب برتر خلیجفارس (ایران، عربستان سعودی و عراق) بود. اما از آنجا که این آرامش یک تاکتیک ساخته و پرداخته قدرتهای بینالمللی برای منطقه خلیجفارس بودند توانست برای مدت طولانی ثبات و صلح را در این منطقه حاکم کند و این تاکتیک، تحت تاثیر تحولات بینالمللی و منطقهای بود.
ـ دوره سوم (1990 ـ 1979) پیروزی انقلاب اسلامی تاثیر آن بر تحولات منطقهای و بینالمللی
وقوع حوادثی سبب تغییر و تحولات منطقهای و بینالمللی در این دوران گردید. از جمله این حوادث، پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و سقوط نظام شاهنشاهی (فوریه 1979) و سقوط یک ستون از سیاست دو ستونی نیکسون و بر هم خوردن تئوری توازن قوا در منطقه خلیجفارس با توجه به این که یکی از اهداف مهم انقلاب اسلامی در ایران مبارزه با استکبار جهانی آمریکا بود؛ خروج ایران از پیمان سنتو9، تهاجم نظامی نیروهای ارتش سرخ شوروی به افغانستان (دسامبر 1980) و خطر نفوذ شوروی به خلیجفارس، مجموعه این اتفاقات سبب نگرانیهای آمریکا از انقلاب اسلامی و خطر گسترش آن در منطقه و همچنین نفوذ رقیب یعنی اتحاد جماهیر شوروی که با حمله به افغانستان این امر ممکن بود تحقق یابد، شد.
با توجه به جنگ سرد مجددی که در این ایام به واسطه تحولات منطقهای امکان داشت بین دو رقیب بینالمللی اتفاق افتد ایالات متحده آمریکا به فکر اقداماتی بود تا مجدداً توازن قوا را در منطقه به نفع خویش در منطقه ایجاد کند.
مسایلی نظیر:
1ـ جلوگیری از ایجاد یک قدرت منطقهای در خلیجفارس
2ـ نگرانی از نفوذ اندیشه انقلاب اسلامی در منطقه و توسعه رادیکالیسم علیه رژیمهای محافظهکار عرب خلیجفارس
3ـ جلوگیری از توسعه نفوذ شوروی در منطقه
4ـ تقویت همهجانبه شیخنشینهای خلیجفارس
از این رو با پیش رو قرار داشتن این مسایل، ایالات متحده آمریکا جهت حصول اهداف خود اقداماتی را در منطقه انجام داد.
1ـ تشکیل شورای همکاری خلیجفارس (PGCC)،
البته لازم به ذکر است که با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران وضعیت امنیتی و نظامی منطقه ظاهرا باید به نفع ایالات متحده آمریکا رقم بخورد؛ چرا که از آمریکا مایل بود ایران اسلامی مهار شود ـ اما شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران وضعیت را برای ایالات متحده آمریکا سختتر نمود ـ چرا که ایالات متحده راضی نبود که قدرتی بر قدرت دیگر فایق آید از این رو جهت حفظ توازن قوا رونالد ریگان دکترین معروف خود یعنی «جنگ بدون برنده» را در مورد عراق و ایران اجرا کرد و در زمانی که نیروهای عراقی در خرمشهر در سال 1981 میلادی زمینگیر شدند (1 سال پس از جنگ) نیروهای ایرانی پیشروی خود را به سوی عراق ادامه دادند و ایالات متحده آمریکا نگران بود تا عراق در این جنگ بازنده شود و مایل بود هر دو کشور بر اثر جنگ تضعیف شده تا توازن قوا به نفع آن ادامه داشته باشد.
ایالات متحده آمریکا در طول جنگ عراق علیه ایران سعی در ایجاد نوعی توازن در بین طرفین درگیر جنگ داشت. لذا و اقدام به تشکیل شورای همکاری خلیجفارس (PGCC یک اقدام امنیتی نظامی بود تا حضور آمریکا را در خلیجفارس به طور غیرمستقیم میسر سازد تا بتواند در صورت بروز تحولات جنگ عراق و ایران به سرعت وارد عمل شود.
2ـ تشکیل نیروهای واکنش سریع (Deployment force Ropid) یا (ROF)
البته تشکیل نیروهای واکنش سریع پس از حمله شوروی به افغانستان جهت حفاظت از منافع آمریکا در خلیجفارس طبق دکترین کارتر صورت گرفت و بیشتر برای مقابله با نفوذ کمونیسم و نیروهای امنیتی و نظامی اتحاد جماهیر شوروی تشکیل شد تا گسترش کمونیسم توازن قوا را در این منطقه بر هم نزند.10
در نیمه دوم سال 80 میلادی و اوج جنگ عراق و ایران تحولات بینالمللی که سبب نزدیکی دیدگاههای دو ابرقدرت راجع به مسایل جهانی شد عبارت شد از:
2ـ1) اجرای طرح ابتکار دفاع استراتژیک موسوم به جنگ ستارگان.
2ـ2) ضعفهای اقتصادی و به تبع آن ناتوانی اتحاد جماهیر شوروی از تامین هزینههای رقابت تسلیحاتی
2ـ3) روی کار آمدن گورباچف در شوروی و ایجاد تغییرات بنیادین در عرصه سیاست اقتصادی، اجتماعی و نظامی اتحاد جماهیر شوروی.
با نزدیکی دو ابرقدرت، طرح صلح بین ایران و عراق و پایان جنگ در منطقه شکل گرفت و قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل مطرح گردید، اما جمهوری اسلامی ایران که از یک سیاست مستقل نه شرقی و نه غربی برخوردار بود قصد داشت تا جنگ را به نفع خود و نه به نفع قدرتهای شرق و غرب پیش ببرد؛ لذا پافشاری جمهوری اسلامی ایران سبب گردید تا در اواخر جنگ، ایالات متحده آمریکا خود مستقیماً جهت توقف جنگ پا به عرصه گذارد تا قدرت ایران را در پایان جنگ خرد کند.
بالاخره بر اثر فشارهای بینالمللی و منطقهای قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل توسط ایران و عراق پذیرفته شد و در سال 1988 میلادی طولانیترین جنگ قرن پایان پذیرفت، اما رفتار آمریکا در اواخر جنگ و عدم مجازات عراق در برخورد با ایران که تبعیض در رفتار بینالمللی در برابر تجاوز عراق بود سبب شد تا قدرت افسارگسیخته رژیم بعثی عراق در منطقه شکل گیرد و به رغم خوشبینی آمریکا در ایجاد توازن قوا در خلیجفارس، زمینه برای بحران اوت 1990 کویت در منطقه فراهم شود چرا که عراق در جنگ با ایران به دنبال سهمخواهی بود که به سهم خود نرسیده بود و صدام رهبر جاهطلب عراق فکر میکرد که حمله به کویت نیز سکوت بینالمللی را به همراه دارد.
ـ دوره چهارم (2000 تا 1990) فروپاشی شوروی و تحولات پس از آن
شروع دوره چهارم با اضمحلال و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، رقیب جهانی آمریکا آغاز شد و همزمان در اوت 1990 کویت توسط عراق اشغال گردید.
ایالات متحده آمریکا به همراه مجوز شورای امنیت سازمان ملل متحد به اشغال کویت توسط عراق عکسالعمل شدیدی از خود نشان داد و با بر هم خوردن مجدد موازنه قوا در خلیجفارس این بار ایالات متحده آمریکا با حذف رقیب دیرین خود یعنی اتحاد جماهیر شوروی، مستقیماً وارد عرصه جنگ گردید. در ژانویه 1991 آزادسازی کویت و جنگ با عراق آغاز شد جنگی که نه تنها منطقه خلیجفارس را درگیر کرد بلکه خاورمیانه و فلسطین اشغالی نیز وارد این کارزار شدند. رژیم بعثی صدام با اقدام به شلیک موشک به فلسطین اشغالی قصد داشت تا پای رژیم صهیونیستی را به این جنگ باز نماید تا حوزۀ جنگ از خلیجفارس به کل خاورمیانه گسترش یابد.11
در فوریه 1991 کویت ظرف چهار روز آزاد شد و جورج بوش (پدر) در این زمان دکترین نظم نوین جهانی خود را اعلام کرد. در این دکترین ایالات متحده آمریکا به عنوان قدرتی استیلاجو رهبر جهان معرفی گردید، عراق پس از پذیرش شکست، مجبور به پذیرش کمیسیون نظارت سازمان ملل متحد شد و ماشین جنگی عراق با این نظارت بینالمللی در بعد نظامی و اقتصادی تضعیف گردید12 و عراق به عنوان اولین قربانی دکترین نظم نوین جهانی محسوب گردید.
تئوری توازن قوا در خلیجفارس در این مقطع زمانی ایجاب میکرد تا ایران و عراق در منطقه ضعیف باشند تا منافع ایالات متحده آمریکا در خلیجفارس تهدید نگردد؛ ایران از لحاظ سیاسی و عراق از لحاظ نظامی تهدیدکنندگان منافع ایالات متحده آمریکا در منطقه بودند.
با روی کار آمدن بیل کلینتون و به قدرت رسیدن دموکراتها در کاخ سفید پس از حکومت 12 سالۀ جمهوریخواهان، تحولات بینالمللی و داخلی عمدهای در سیاست خارجی ایالات متحده انجام نپذیرفت و تئوری توازن قوا در خلیجفارس همچنان در رئوس سیاست خارجی این کشور قرار گرفت اما با روشی دیگر، این سیاست مهار دوجانبه بود که به عنوان دکترین جدید توسط مارتین ایندایک، سفیر ایالات متحده آمریکا در اسرائیل در 1993 اعلام گردید.
آنتونی لیک، مشاور امنیت ملی کلینتون با انتشار مقالهای در آوریل 1994 تحت عنوان دولتهای یاغی، ایران و عراق را تهدیدکنندگان جدی منافع ایالات متحده آمریکا در خلیجفارس اعلام کرد.
در این دکترین ایران باید از دسترسی به فنون پیشرفته (تکنولوژی) و اعتبارات مالی و اقتصادی محروم گردد و عراق از طریق مجازاتهای سازمان ملل و نظارت کنترل شود.13 در راستای این دکترین در سال 1996 قانون داماتو توسط ایالات متحده آمریکا در مجلس سنا تصویب گردید و فشارهای اقتصادی بر عراق و ایران به طور رسمی در سطح بینالمللی اعمال گردید.
در واقع در صورت موفقیت سیاست مهار دوجانبه، ایالات متحده دیگر نیازی نمیبیند برای حفظ توازن مطلوب قوا در خلیجفارس و نیز پاسداری از دوستان خود و حفظ منافع خویش جهت استقرار صلح و ثبات در منطقه، به ایران و عراق متکی باشد و تا زمانی که توازن قوای مطلوب مورد نظر آمریکا در منطقه خلیجفارس به وجود نیاید، سیاست مهار، بازدارندگی و توازن قوا، آن هم با حضور و کاربرد نیروهای آمریکایی در منطقه، برای مدت طولانی تداوم یافته و سیاست امنیت «تکقطبی» در منطقه، حاکم خواهد بود.
تئوری توازن قوا یک سیاست ثابت در مسایل و تحولات خلیجفارس میباشد و تغییری در منافع و اهداف ایالات متحده آمریکا در منطقه حتی پس از جنگ سرد نداشته است.14
ـ دوره پنجم (از سال 2000 میلادی تاکنون) روی کار آمدن جورج بوش (پسر) و حادثه 11 سپتامبر
ایالات متحده آمریکا از همان زمان پایان جنگ آمریکا و متحدانش با عراق در سال 1991 در صدد برکناری صدام از قدرت بود. ابتدا با اجرای سیاست مهار دوگانه عراق را تضعیف کرد و با پایان دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون در سال 2000 و انتخاب جورج بوش (پسر) بار دیگر جمهوریخواهان و در راس آن نومحافظهکاران جنگطلب روی کار آمدند.
حوادث 11 سپتامبر 2001 و حمله به برجهای دوقلوی آمریکا در نیویورک توسط سازمان القاعده، نظام بینالملل بار دیگر دستخوش دگرگونی گردید. سناریوی حمله به افغانستان و سرکوبی سازمان القاعده در آن کشور توسط دولت جمهوریخواه جورج بوش (پسر) طراحی گردید و در اکتبر 2001 حمله به افغانستان جهت سرکوبی القاعده و حکومتسازی در افغانستان انجام پذیرفت.
پس از حمله به افغانستان، آمریکا صحنۀ بینالمللی را به بهانه مبارزه با تروریسم بینالملل به نفع خود تعریف کرد و هژمونیطلبی آمریکا با مداخلهگرایی ابتدا در منطقه جنوب آسیا شروع شد؛ در مرحله دوم استفاده از لفظ «محور شیطانی» برای سه کشور عراق، ایران و کره شمالی سناریوی نابودی تسلیحات کشتار جمعی و نابودی تروریسم در منطقه خاورمیانه و عراق آماده اجرا شد.
حمله به عراق و اشغال آن کشور، استراتژی جدیدی را توسط آمریکا به اجرا گذاشت و آن استراتژی، جنگ پیشدستانه یا جنگ پیشگیرانه بود. در جنگ پیشدستانه، مداخله نظامی مستقیم آمریکا در منطقه خلیجفارس بدون اعلام قبلی، بدون مجوز و بدون قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل را به همراه داشت. به طوری که آمریکا تئوری موازنه قوا را با مداخلۀ مستقیم نظامی خود به اجرا درآورد.
در این تاکتیک جدید، آمریکا در هر زمان که تشخیص دهد به کشورهای یاغی حمله خواهد کرد و نظام منطقهای را به نفع خود تشکیل خواهد داد.
اما در مورد ایران، تحولات هستهای که در سال 2003 میلادی پس از حمله به عراق به وقوع پیوست، ایران را در کانون توجهات استراتژی جدید آمریکا قرار داد.
ـ حکومت جدید در عراق، مهار یا حمله نظامی به ایران
پس از اشغال عراق، آمریکا جهت ایجاد نظم جدید منطقهای در خلیجفارس به فکر طرح اجرای خاورمیانه بزرگ افتاد؛ یعنی پیوند امنیت خلیجفارس به خاورمیانه که در این راستا با دعوت از کشورهای عربی حاشیه جنوبی خلیجفارس و کشورهای عربی خاورمیانه (اردن، مصر، لبنان) جهت تشکیل یک خاورمیانه بزرگ موافق با رژیم صهیونیستی سعی در ایجاد یک نظم جدید منطقهای کرد که در همین راستا کاندُلیزا رایس، وزیر خارجه آمریکا طرح خاورمیانه بزرگ را اینچنین بیان کرد: «دفاع از صلح و مقابله با خشونت و ترور، مقابله با رژیمهای قانونشکن و یاغی و پشتیبانی از امنیت جهانی از طریق ترویج دموکراسی در دنیا از اهداف طرح خاورمیانه بزرگ میباشد.»15
در واقع با این اقدامات، منافع امنیتی آمریکا و توازن قوا در منطقه خلیجفارس در قالب طرح خاورمیانه بزرگ شکل میگیرد.
اما آمریکا در اجرای این طرح شکست خورد و برخلاف گذشته با چالشهای جدی در انجام این طرح روبهرو شد که از جمله این چالشها:
1ـ عدم استقبال کشورهای عربی منطقه به دلیل مغایرت فرهنگ اسلامی مردم این کشورها با الگوهای دموکراسی غربی چرا که در صورت موافقت دولتمردان کشورهای عربی مردم این منطقه به مخالفت با آنان میپرداختند و دچار بحران مشروعیت سیاسی میشدند.
2ـ عدم حمایت کشورهایی نظیر روسیه و چین با این طرح که اجرای آن هژمونی آمریکا را در خاورمیانه به همراه داشت؛ با توجه به این که پس از پایان قرن بیستم و شروع هزاره سوم، جهان به سمت چندقطبی شدن (چین، روسیه، اتحادیه اروپا) پیش میرود و آمریکا در اجرای طرحهای جهانی و منطقهای با چالشهای گوناگون روبهرو خواهد بود.
3ـ شکست در پروژه حکومتسازی در عراق که آمریکا پله اول را نتوانست با موفقیت پشت سر بگذارد، پس شکست در مرحله دوم طبیعی خواهد بود.16
با شکست آمریکا در اجرای طرح «خاورمیانه بزرگ» تئوری توازن قوای آمریکا در دوره جورج بوش (پسر) با چالش جدیدی روبهرو گشت و بیثباتی و ناامنی در عراق به سایر کشورهای منطقه خلیجفارس سرایت کرد.
ـ ایران هستهای و ظهور یک قدرت جدید منطقهای
یکی از ویژگیهای تئوری توازن قوا پس از خروج نیروهای انگلیسی از خلیجفارس نقش دادن به ایران در این منطقه بوده است؛ چه زمانی که آمریکا اعتقاد داشت که ایران یک قدرت منطقهای در خلیجفارس است و چه زمانی که آمریکا در جهت تضعیف و مهار ایران برآمد. اما پس از حوادث 11 سپتامبر 2001 و حمله آمریکا به عراق در مارس 2003 یکی از اهداف عمده ایالات متحده آمریکا تضعیف ایران از طریق کنترل نظارت و یا حتی تهدید به حمله نظامی بوده است. پس از شکست آمریکا در اجرای طرح خاورمیانه بزرگ و اعلام هستهای شدن ایران به وسیله آژانس بینالمللی انرژی اتمی، آمریکا در صدد کنترل و مهار ایران برآمد و بحران هستهای ایران از سال 2003 میلادی شروع گردید.
ارتباط دادن مسایلی نظیر کشورهای حامی تروریسم، رشد و تکثیر سلاحهای کشتار جمعی با مساله هستهای ایران، به آمریکا این فرصت را داد تا چالش جدیدی را برای ایران فراهم نماید؛ به نحوی که آمریکا در سال 2006 میلادی توانست با حمایت کشورهای غربی نظیر انگلیس، فرانسه و آلمان پرونده ایران را به شورای امنیت ببرد تا از طریق اجماع بینالمللی ایران را مهار نموده و از تبدیل شدن این کشور به یک قدرت بینالمللی جلوگیری کند در این میان و گاهی نیز ادبیات حقوقی آنان به زبان خشونت و تهدید نظامی تبدیل میشد.
اختلاف بین کشورهای منطقه بر سر مساله حکومتسازی در عراق (شیعه و سنی) از دیگر عواملی است که آمریکا سعی در دامن زدن به آن دارد تا از طریق کشورهایی نظیر عربستان سعودی ـ امارات عربی متحده در خلیجفارس و مصر و اردن در خاورمیانه ایران را مهار و کنترل کند.
رشد وهابیت و تروریسم در مناطق خوزستان و بلوچستان و تروریسم پ.ک.ک در شمال غرب ایران از اقدامات دیگر برای تضعیف و کنترل ایران جهت تبدیل نشدن به قدرت منطقهای است.
اما مشکلات آمریکا در اجرای تئوری توازن قوا در دوره جورج بوش (پسر) چه میتواند باشد؟
1ـ جهان از حالت تکقطبی به چندقطبی شدن است و دیگر آمریکا نمیتواند به تنهایی با متحدان خود سناریوی امنیت جهانی و منطقهای را ترسیم نماید. ظهور چین و روسیه در آینده به عنوان قدرتهای منطقهای و جهانی میتواند طرحهای آمریکا را با شکست روبهرو نماید.
2ـ تبدیل شدن جمهوری اسلامی ایران به یک قدرت منطقهای امری دور از دسترس نیست. ایران با استراتژی مقاومت و پایداری توانسته تا به حال در برابر خواستههای آمریکا و متحدان غربی مبنی بر معلقسازی فعالیت هستهای خود مقاومت کند و حرکت ایران به سمت توسعه اقتصادی و سیاسی، آمریکا را در منطقه خلیجفارس نگران کرده است.
3ـ شکست آمریکا در عراق در امر امنیتسازی و حکومت، وجهه آمریکا را در سطح بینالمللی و منطقهای با مشکل روبهرو کرده است. مخالفت کشورهای منطقهای با سیاستهای یکجانبهگرایانه و مداخلهجویانه آمریکا تئوری توازن قوای ایالات متحده آمریکا را در حال حاضر و در آینده با مشکل روبهرو خواهد کرد.